فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهترین داستان‌های کوتاه چخوف

کتاب بهترین داستان‌های کوتاه چخوف

نسخه الکترونیک کتاب بهترین داستان‌های کوتاه چخوف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بهترین داستان‌های کوتاه چخوف

آنتون چخوف، نویسنده روس، به شهادت بسیاری از منتقدان و نویسندگان، بهترین داستان کوتاه‌نویس دنیا بوده است. او تعداد زیادی داستان کوتاه و بلند و چند نمایشنامه نوشته که پس از گذشت ده‌ها سال به زبان‌های مختلف ترجمه شده و یا به صورت تئاتر و سریال درآمده‌اند. چخوف تحصیلات پزشکی خود را در سال 1879 در دانشکده پزشکی دانشگاه مسکو آغاز کرد و در زمان دانشجویی، برای گذران زندگی خود و خانواده‌اش، صدها داستان کوتاه نوشت. نوشتن برای او فقط وسیله‌ای برای امرار معاش نبود، چون در زمانی هم که به کار طبابت می‌پرداخت، وقت زیادی را صرف نوشتن داستان و نمایشنامه می‌کرد. او خود در این باره گفته است: «در زندگی ادبی بیست ساله ام صرفنظر از گزارش‌های حقوقی، یادداشت‌ها مقالاتی که روز به روز در روزنامه انتشار دادم‌ام -که پیدا کردن و جمع‌آوری آنها مشکل است- بیش از سیصد داستان و افسانه نوشته و به چاپ رسانده‌ام. نمایشنامه هم برای تئاتر تنظیم کرده‌ام.» این کتاب دارای 34 داستان کوتاه از آنتون چخوف است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۸۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بهترین داستان‌های کوتاه چخوف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


مقدمه مترجم

۱

چهره چخوف چه چهره ای است؟ یا به سخن درست تر، چخوف کیست؟ آیا او «روحی آرام و رنجیده» است؛ یا «ناظری دانا با لبخندی مشتاق بر لب و قلبی دردمند در سینه»؛ یا آدمی «بدبین و بی اعتنا که به پوچیِ زندگی اعتقادی راسخ دارد»؛ یا هنرمندی است «آکنده از نوعی یاس فلسفی که در هاله ای از کیفیتی جذاب پوشیده شده»؟
از نظر ظاهر، چخوف مرد میان سالی است که چهره ای موقر دارد با خطوطی حاکی از خستگی که عمیقاً بر چهره لاغر و پریده رنگش حک شده؛ چشمان متهم کننده او در پسِ عینکی پنسی کمابیش پنهان است؛ ریشی کم پشت دارد و لب هایش به گونه ای دردآلود بر هم فشرده شده است.
این چهره محققِ پا به سن گذاشته یا دکترِ خانوادگیِ کمابیش اخمویی که نوزادان بسیاری به دنیا آورده، متکی بر تصویری است که نقاشِ کمابیش گمنامی، به نام جوزف براتس، در ۱۸۹۸، هنگامی که چخوف دچار بیماری سل بوده از او کشیده است. چخوف در آن حال که به انتظار تمام شدن تصویر نشسته بوده بی قرار بوده و کم ترین اعتمادی به استعداد نقاش نداشته و پس از اتمام تصویر گفته بوده که کراوات و خطوط کلی چهره شاید دقیق باشد اما تصویر روی هم رفته ارتباطی با من ندارد. و پنج سال بعد، که تصویر از دیوارِ سالنِ تئاترِ هنریِ مسکو آویخته شد، به همسرش نوشت که هر کاری از دستش بر بیاید انجام می دهد تا تابلو از آن سالن برداشته شود و به جایش عکسی از او بیاویزند. «هر تصویر به جز آن تصویر مشمئزکننده» و افزوده بود: «چیزی در آن تصویر می بینم که از من نیست و چیزی از وجود من در آن حذف شده است.» و با گذشت زمان بر خشم او نسبت به آن تصویر افزوده شد و از آن با عنوان «آن تصویر فجیع» یاد می کرد.
چخوف حق داشته تصویر را نپسندد زیرا که تصویر حالتی رسمی و آکادِمی وار داشت در حالی که او از غروری کاملاً معمولی برخوردار بود. چخوف در دوران جوانی و میان سالی جذابیتی یگانه داشت. ولادیمیر کورولِنکو، که چخوف را در سال ۱۸۸۷ دیده بود، از خطوط زیبای چهره او یاد می کند که جذابیت دوران جوانی خود را حفظ کرده، تلالوِ چشمانش حالتی متفکرانه به آن می بخشیده و مجموعه اسباب چهره اش از نشاط زندگی آکنده بوده است. چخوف هیچ گاه قرار و آرام نداشت و پیوسته شوخی می کرد. حتی در سال های آخر عمر، که مسلول بود و ناراحتی چشم پیدا کرده بود، همچنان به شوخی های خود ادامه می داد و تا سال ها پس از مرگش، دوستان او از قهقهه های زیبای خنده اش یاد می کردند.
تصور کنیم که او در حدود ۱۸۸۹، که کمابیش سی سال داشته، بیش ترِ داستان هایش را نوشته و در اوج شهرت بوده، پا به اتاقی می گذارد. در این سن و سال جایزه پوشکین را از طرف آکادِمی سلطنتی علوم روسیه دریافت کرده و به عضویت انجمن دوستداران ادبیات روسیه انتخاب شده است. او دیگر می دانسته که نویسنده بزرگی است و در ادب روسیه جایگاهی یافته است. او پیراهن ابریشمی پوشیده، کراواتی از رشته های رنگی بسته و کتی به رنگ گوزن به تن دارد که رنگ گلگون چهره اش را تعدیل می کند. قدش به صد و هشتاد سانتی متر می رسد اما شانه های باریکش او را بلندتر نشان می دهد. ریش کم پشتِ خوشایندی دارد و با آن حالتِ آرامِ مردانه و حرکات عصبی و سریع و ظرافتِ ظاهری نظر هر کسی را به خود جلب می کند. موهای خرماییِ پرپشتش را از جلوِ پیشانیِ بلندش به عقب شانه کرده. ابروان پرپشتِ خرمایی دارد و چشمانش که آن ها نیز به رنگ خرمایی است، برحسب این که چخوف در چه حالت روحی است، تیره تر یا روشن تر به نظر می رسند. عنبیه یکی از چشمانش اندکی روشن تر از دیگری است و حالت کسی را به او بخشیده که گاهی دچار پریشان حواسی می شود، در حالی که سراپا هوشیار است. پلک چشمانش اندکی سنگین است و گاهی به شیوه ای اشرافی اندکی فرو افتاده و علت آن این است که شب ها کار می کند و کم می خوابد. تقریباً همیشه لبخند به لب دارد، یا قهقهه های زیبایش فضا را پر می کند. تنها دست هایش اسباب دردسر اویند، دست هایی درشت، خشک و گرم که او نمی داند با آن ها چه کند. چخوف با آن زیبایی خارق العاده، اندام باریک و ظرافت گیرا از تسلط خود بر دیگران آگاه است و چون آهن ربا آن ها را به سوی خود جلب می کند.
این غول جوان و زیبا ذره ای تکبر در وجودش نبود. او استعدادهای خود را سرسری می گرفت. یک بار به کورولِنکو می گوید: «می دونی من چطور داستان هامو می نویسم؟ ببین!» آن وقت روی میز را خوب نگاه می کند تا این که توجهش به یک زیرسیگاری جلب می شود و می گوید: «آهان، داستان این جاست. فردا برات یه داستان می آرم که اسم شو زیرسیگاری می ذارم.» کورولِنکو دچار این احساس عجیب می شود که تصاویر مبهمی دور و اطراف زیرسیگاری را گرفته اند و موقعیت ها و رویدادها خودشان دارند شکل می گیرند و، در آن حال، شوخ طبعیِ چخوف با ظواهر پوچ و طنزآمیزِ وجودِ زیرسیگاری در حال بازی است. هنگامی که دمیتری گریگوروویچ، نخستین نویسنده روسیه که جنبه های سیاه زندگی دهقان روسی را تصویر کرد، از داستان «شکارچیِ» چخوف تعریف می کند و کمال کلاسیک گونه آن را می ستاید، چخوف متعجب می شود و در پاسخ او می نویسد که داستان را برای سرگرمی و در یک حمام نوشته و بیش از این توجهی به آن نداشته است. چخوف در هر شرایطی می نوشت اما ظاهراً در کنار دوستان بهتر از هر جایی دیگر می نوشته است.
به دوستانش توجه زیادی نشان می داد و هر چیزی را برای آن ها می خواست. برای سرگرم کردن آن ها علاقه پرشوری از خود نشان می داد و شاهانه از آن ها پذیرایی می کرد. پزشک سختگیر و متهم کننده تابلوِ جوزف براتس تبدیل به هنرپیشه، به لوده، به دلقک می شد و، برای سرگرمیِ خود و دوستش، همراه او پا به هتلی می گذاشت، وانمود می کرد که نوکر ارباب است و با او به هتل آمده است و آن وقت با صدای بلند
شرارت های «اربابش» را افشا می کرد تا این که تمام آدم های هتل به قهقاه خنده می افتادند. چخوف عاشق دلقک بازی بود، عاشق آن بود که لباس مبدل بپوشد. ردای بخارا به دوش می انداخت، سربند به سر می بست و خودش را به شکل امیری در می آورد که از یکی از سرزمین های مشرق زمین به دیار فرنگ آمده است. در سفر با قطار نیز دست از خوشمزگی برنمی داشت. اگر با مادرش سفر می کرد، وانمود می کرد که او کنتِس است و خودش نوکر بی مقدار است و در خدمت او قرار دارد و مواظب مسافران بود تا یک وقت نسبت به کنتِسِ هاج و واج بی احترامی نکنند و مسافران با وجد و شگفتی دور و اطرافش حلقه می زدند. چخوف خود از هر چیزی به وجد می آمد. مسحور شکل ابرها، رنگ آسمان و بافت مزارع می شد. دنیای پیرامونش را سرشار از شگفتی می دید و ناخودآگاه و مشتاقانه از دیدن آن ها شادمان می شد.
چخوف حتی در سال های آخر عمر نیز کم ترین شباهتی با تابلوِ جوزف براتس نداشت. هیچ کس با دیدن آن تابلو حدس نمی زد با تصویر مردی روبه روست که همیشه می خندد و شاد و بی خیال است، به قدرت های خود اطمینان دارد و مهربان، آرام، بخشنده و بسیار انسان است. آنچه او را از آدم های پیرامونش متمایز می کرد همان چیزی بود که در تصویر وجود نداشت و تصویر فاقد آن بود: یعنی شعله اشتیاق به زندگی در چشم ها؛ اشتهایی سیری ناپذیر نسبت به تجربه؛ و نشاطی بی پایان در دل که همه جا با خود داشت. مردها در حضورش خود را دو چندان احساس می کردند و زن ها پیوسته شیفته اش می شدند. در وجودش ذره ای تعصب نبود و تنها یک آرزو داشت و آن این بود که مردم در کمال آزادی زندگی کنند.
چخوف در سی سالگی سرتاسر اروپا را زیر پا گذاشته بود، از هنگ کنگ، سنگاپور و سِیلان دیدن کرده بود و نیمی از شهرهای اروپا را دیده بود. از زبان یکی از آدم های داستان هایش می گوید: «دوست دارم در زندگی کوتاهم همه چیزهایی را که در دسترس انسان است در بر بگیرم، در آغوش خود بگیرم. دوست دارم حرف بزنم، مطالعه کنم، در کارخانه بزرگی چکش به دست بگیرم و کار کنم، نگهبانی بدهم، شخم بزنم، منظره تماشا کنم، به تماشای مزارع بروم، به تماشای اقیانوس و هر جا که تخیلم میدان پیدا کند... .» جای دیگری نوشته است: «می خواهم به اسپانیا بروم، به افریقا بروم، اشتیاق زیادی به زندگی دارم.» یکی از آرزوهایش آن بود که کاروانی از دوستانش را برای دیدن سراسر دنیا بسیج کند اما چون این کار ناممکن بود، همیشه آن ها را دعوت می کرد که پیش او بیایند، به طوری که خانه های گوناگون او حال سیرک ها را پیدا می کرد با مهمان هایی که موظف بودند نقش های کمدی خود را ایفا کنند. به بیلیبین، نویسنده نمایشنامه های شاد و کمدی، نوشت: «ببین، کاری را که می نویسم انجام بده، زن بگیر و با ایل و تبارت بلند شو بیا این جا یکی دو هفته ای بمان. می دانم که برایت خیلی خوب است و وقتی هم برمی گردی یک احمق به تمام معنا شده ای.» گریگوروویچ، که مدتی را با او گذرانده بود، بعدها از اتفاق های عجیبی یاد می کرد که برایش پیش آمده بود، با شگفتی دست هایش را بالا آورده بود و گفته بود: «اگه بدونین تو خونه چخوف چه می گذشت! ریخت و پاشی بود که کسی به چشم ندیده، آقا، ریخت و پاشی بود!»
آنچه در خانه چخوف گذشته بود نمایش خوش خلقی و دسیسه چینی های خوشمزه ای بود که آدم ها به دیدنش از خنده روده بر می شدند. چیز شگفت انگیز آن بود که آدمی با آن همه دوست و روابط دوستانه و رفت و آمدهای تمام نشدنی می توانسته این همه داستان بنویسد. چخوف هیچ گاه نمی توانست دوستانش را در مضیقه ببیند و بی پروا به آن ها پول می رساند. در مهمانی های مشهور او کسانی که شرکت داشتند، شاعرها، رمان نویس ها، موسیقیدان ها، مقامات دولتی، کشیش ها، کارکنان سیرک و نیز کسانی بودند که با این ها به آسانی در یک گروه قرار نمی گرفتند، یعنی اسب دزدها، محکومان سابق، پیانوکوک کن ها، روسپی ها و افرادی که در طول سفرهای چخوف با او آشنا شده بودند. آنچه در آدم ها می پسندید اشتیاق به زیستن و تجربه کردن بود که معتقد بود از لحظه تولد حق هر انسان است. بیزاریِ او از فقر زبانزد همه بود، می گفت فقر سرزندگی را در انسان می خشکاند. به حکومت علاقه ای نداشت، به افراد انقلابی نیز که در اندیشه سرنگونی بودند بی اعتقاد بود و سیاست را چیز پلیدی می دانست.
چنانچه مراحل زندگی چخوف را به سه دوره تقسیم کنیم و به رویدادهای هر دوره دقت کنیم درمی یابیم که میان تصویر چخوفِ انسان و چخوفِ نویسنده تفاوت عمده ای به چشم نمی خورد. در دوره نخست، که تا سال ۱۸۸۸ به طول می انجامد، چخوف با موفقیت آنچه را می خواهد می نویسد؛ از این سال به بعد رشته ای رویداد که بیش تر حال ضربه های خردکننده را دارند ـ همچون مرگ برادرش، نیکلای؛ حمله هایی که از جانب منتقدان جامعه گرا و «متعهد» بر او اِعمال می شود؛ سفر تخریبی او (تخریب نسبت به جان خود) در طول سیبِری برای رسیدن به جزیره ساخالین؛ و روابط عاشقانه عجیبش با لایکا میزینُف ـ همه رویدادهای تراژِدی گونه و محتمَلی را پایه ریزی می کنند که بازتاب آن ها را در قالب رویدادها و آدم های عمده آثارش می بینیم. سال ۱۸۹۳ تا زمان نوشتن مرغ دریایی در ۱۸۹۴، دوره سوم زندگی اوست که تغییر جهتی در آن به وجود می آید و در عین حال دوره تجربی در نثر داستان ها و نمایشنامه های او نیز هست. می توان گفت که شگرد روایت در آخرین داستان های او، در واقع، بازتاب پذیرش سرنوشت و استفاده دقیق از تک تک لحظه های باقی مانده از عمر کوتاه اوست.
در سراسر آثار چخوف با همه تنوعِ آدم ها و رویدادها، تیپ های مشخص و جای های معینی به چشم می خورد. مشخص ترین آدم ـ چه آدمی که در داستان حضور دارد و چه آدمی که به تفسیر می پردازد ـ پزشکی درونگرا و منزوی است که چخوف از تصویر مالوفِ خرد و بینشِ شکاک قرن نوزدهم برگرفته و او را یا به قالب شخصی در می آورد که در منازعه میانِ قدرتمندان و ضعیفان نقش میانجی را بر عهده دارد یا به صورت تجسمِ تلاشِ انسانی ارائه می کند که در پیِ یافتنِ معنایی در جهان هستی است. آدم دیگری که کم تر در داستان ها حضور پیدا می کند اما، به هر حال، گهگاه با او روبه رو می شویم، معلم مدرسه است که نشانگر نیروی فاسد موسسه های پوسیده ای است که نقشی تعیین کننده در زندگی آدم ها دارند.
کشمکش های ساده میان آدم های خوب و بد در آثار چخوف به ندرت دیده می شود. نگرش چخوف نسبت به امور و مسائل پیرامونش بیش تر جنبه هنری دارد تا اخلاقی. برای او یک آدم پیچیده، در حال تغییر و انعطاف پذیر، آشکارا، جذابیتی بیش از آدمی خشک، تغییرناپذیر و یکدنده دارد که کارها و گفته های ثابتی را پیوسته تکرار می کند.
در مراحلی از زندگی چخوف نگرش منفی او نسبت به زن و حتی زن ستیزیِ او کاملاً مشهود است. اما رفته رفته به تساهل و تسامح او افزوده می شود و، به خصوص از دهه ۱۸۹۰، چخوف هیپنوتیسمِ تولستوی را از سر می تکاند و از او که زن در نظرش چیزی جز مانعی در راه رسیدن مرد به رستگاری نیست فاصله بسیار می گیرد.
مکان آثار چخوف ظاهراً چیزی جز محیط زندگی او نیست و همان مکان هایی است که چخوف به خوبی با آن ها آشنا بود. با این همه، در پسِ تنوع جاهایی همچون مسکو، شهرستان ها، ییلاق ها و خانه های روستایی و اربابی تنها یک هدف نهفته است و آن این است که نشان داده شود تقریباً تمامی آدم های آثار او در جعبه های دربسته زندگی می کنند، جعبه هایی که فرار از آن ها آسان نیست. آدم ها با یکدیگر برخورد می کنند و به کشمکش می پردازند نه بدین دلیل که می خواهند به مسائل مرگ و زندگی بپردازند بلکه از آن رو که گریز از یکدیگر برای شان امکانپذیر نیست.
در حالی که داستایفسکی و تولستوی تصویری دوزخ گونه از اروپای غربی ارائه دادند، چخوف پس از سفر به اروپا، آن گونه که در نامه هایش خطاب به برادران، دوستان و دیگران آمده، علاقه عمیق خود را به مسائل سطحیِ فرهنگ اروپایی، همچون آداب دانی، آداب غذا خوردن، تساهل و تسامح، تجربه گرایی، احترام به دانش، مدرن بودن در تمام مسائل زندگی، رعایت قوانین و جز این ها نشان می دهد؛ و در عین حال، در همین نامه ها، پس از سفر به آسیا، وحشت خود را از زندگیِ انسانِ آسیایی آشکارا مطرح می کند، از فقدان توالت در معابر عمومی گرفته تا نظامِ اداریِ آمرانه و وحشی گون، اطاعت کورکورانه و مقاومت در برابر پیشرفت. آنتون چخوف، دست کم در واژگان خود، همچون تورگینیف، هواخواه فرهنگ غربی بود.
همچنان که سال های زندگی چخوف به پایان آن نزدیک می شد به این نتیجه می رسید که عشق روشن ترین و زیباترین رابطه انسانی است و، بر خلاف نظر داستایفسکی و تولستوی، ضرورتی نمی دید که به مسائلی کشیده شود که عشق افلاطونی بر آن ها حکومت می کند. در بسیاری از داستان های اواخر زندگی او و نیز در نمایشنامه ها، عشق در نظر او عملی تهورآمیز و شجاعانه است و ابزاری است که به یاری آن انسانِ چخوفی از انزوای خود پا بیرون می گذارد؛ چرا که کلمات را در ایجاد ارتباط بی حاصل می بیند. چخوف، بر اساس گرایش های تازه روانشناسی، که بسیار بدان علاقه مند بود، حیوان درون انسان را، بدون احساس اشمئزاز و تنها با اندکی دشواری، پذیرفت. این موضوع یکی از دلایل نوگرا بودن اوست و نیز دلیلی بر کششی است که فردیت او هنوز هم در ما ایجاد می کند. او به روشنی اعتقاد داشت که زندگی انسان در جامعه ای مرده و عاری از شور و شوق نابه هنجار است. درک او از انسان آن بود که برای زیستن هیچ الگوی فرشته گونی وجود ندارد. اشاره های بی شمار چخوف و آدم های آثار او به فراموشی آجلی که به زودی آن ها را در خود فرو خواهد برد، زندگی آرمانیِ او را در زمان حال و هر چه بیش تر بهره بردن از حال، فارغ از عادت های گذشته و ترس های آینده، هر چه روشن تر ارائه می دهد.

۲

چخوف در شانزدهم ژانویه ۱۸۶۰، یک سالی پیش از اعلام آزادی سِرف ها، دهقان های وابسته به زمین در روسیه، به دنیا آمد. او فرزند مردی بود که برده به دنیا آمده بود و چنانچه پدربزرگش دست به تلاش نمی زد و آزادی خود را در ازای ۳۵۰۰ روبل نمی خرید، چخوف خود برده به دنیا آمده بود. پدر چخوف مردی سختگیر و بسیار مذهبی بود، در کشیدن شمایل و نواختن ویولُن استعدادی درخور داشت و در بندر کوچک تاگانروگِ روسیه با خواربارفروشی گذران می کرد. پدر در خانه خشن، انعطاف ناپذیر و عبوس بود. مادرش، که دختر تاجر پارچه بود، زنی آرام، زیبا و نسبت به شش فرزند خود، پنج پسر و یک دختر، بسیار مهربان بود. او لباس بچه ها را خود می دوخت و برای شان از روزگاری داستان تعریف می کرد که همراه پدرش، سوار بر کالسکه، همه جای روسیه را زیر پا می گذاشت. او علاقه زیادی به مردم و مناظر روستا داشت. چخوف از مادر ظرافت و جذابیت را به ارث برده بود و از پدر استعداد هنری و تواناییِ انجامِ کارهای سخت و نوعی سرسختی را که به او این قدرت را می بخشید تا هر نوع مانعی را از سر راه بردارد. پیشانی و چشم های پدر و دهان و چانه مادرش را داشت. می گفتند در راه رفتن و صحبت کردن حال پدربزرگش را داشت که مباشر یکی از مستغلات پهناور شد و خود را از بردگی رهانید.
دوران کودکی او با حضور در مغازه و کلیسا می گذشت. بیرون مغازه نوشته شده بود: «چای، قهوه، صابون، سوسیس و محصولات مستعمراتی دیگر». «محصولات مستعمراتی» اشاره به اجناسی مثل حلوا و مویز بود که از ترکیه وارد می شد؛ اما، در واقع، مغازه تنها چیزی که نمی فروخت دام زنده بود. در تابستان ها اجناس آکنده از مگس می شد و در زمستان ها فضای مغازه تاریک و ترسناک بود. چخوف در همین مغازه کثیف و تاریک با آن بوی گیج کننده ماهی، فلفل ها و گوشت های دودیِ به نخ کشیده و آویزان از سقف، گونی های آرد و حبوبات که به دیوار تکیه داشت و مدال های مذهبی که در پرتو شمع می درخشید و زایران خریدارش بودند، با مردان و زنانی از هر طبقه آشنا شد. آن ها را می دید که در صفی بی پایان پا به مغازه می گذارند و بیرون می روند، همان گونه که بعدها شاهد رفت و آمدِ آن ها در داستان هایش بود. چخوف در همین مغازه بود که به چهره و بوی آدم ها دقت کرد؛ با طرز لباس پوشیدن آن ها آشنا شد و شاهد دعواها، چانه زنی ها و مستیِ تک تک آن ها بود و از همان آغازِ کودکی شیوه دفاعی بچه های حساس را فرا گرفت و برای تسلط بر مشتری ها هر جا فرصت پیش می آمد به تقلید کارهای آن ها دست می زد.
در تاگانروگ محله ای بود که به مهاجرنشین های یونانی اختصاص داشت و به دلیلی چخوف را در کودکی به مدرسه یونانی ها گذاشتند و او در آن جا لاتین و یونانی آموخت و توانست یونانی صحبت کند؛ اما چخوف دلبستگی های دیگری داشت و چندان دل به درس نمی داد و حتی صحبت هایی که درباره رفتن او به دانشگاه آتن پیش آمده بود به جایی نرسید. در همین سال هاست که استعداد تقلیدِ حالات و بازیگری در او خود را نشان می دهد و رشد می یابد. روزی خودش را به لباس گداها درمی آورد، از چندین خیابان تاگانروگ می گذرد و وارد خانه عمو میتروفانش می شود، عمویش او را به جا نمی آورد و سه کوپِک کف دستش می گذارد. این موفقیت او را خرسند می کند و از آن پس به طور جدی به فکر بازیگری و ایفای نقش دلقک در سیرک های سیار می افتد، حتی طرح چند نمایش را می ریزد و همراه برادرها و خواهرش در یک انباری به اجرای آن ها می پردازد. او خود در این نمایش نقش کشیش، یا یک مقام اداری متکبر یا استادی ریشو را برعهده می گیرد که مشغول سخنرانی خنده آور و غیرقابل درکی است. او از ریش و سبیل قلابی خوشش می آمد و در سیزده سالگی در تئاتر شهر به دیدن نمایش هلن زیبا، نوشته آفِنباخ، رفت و شیفته صحنه تئاتر شد. در عین حال، در همین سال هاست که استعداد داستان نویسی در او پا می گیرد. داستان هایی که در دوازده سالگی نوشته نشان می دهد که چه اندازه از سادگی و ظرافتِ سبکی که بعدها، در دوران پختگی بدان دست می یابد، مایه دارد. بسیاری از داستان ها و قطعه هایی را که در دوران نوجوانی نوشت بعدها بازنویسی کرد و در مجموعه آثار خود گنجاند. «جراحی» که یکی از مشهورترین داستان های اولیه او شناخته شده، نسخه بازنویس شده نمایشی کمدی است که چخوف در ده سالگی نوشته و نقش دندانپزشک آن را خود به عهده داشته است. دندانپزشک، در این نمایش، دندان عظیمی را که از چوب پنبه ساخته شده بود با گازاَنبری از لثه برادرش بیرون می کشد. در داستان دیگری چخوف، در نقش راوی، از آنچه در یک گورستان دیده یاد می کند و پیاپی شوخی می کند و می خندد اما ناگهان صحنه ای پیش چشمش رخ نشان می دهد و خنده ها به طور مرموزی تغییر پیدا می کند و در خلالِ کف زدن های رعدآسا محو می شود؛ اما پیش از پایان داستان باز قهقهه ها از سر گرفته می شود. گفته اند خنده کمدین های بزرگ برخاسته از تراژِدی است و چخوف خود از زمره همین کمدین هاست.
در سال های تحصیلِ چخوف در دبیرستان، خط آهنی در شهرک همسایه تاگانروگ کشیده شد. پدر چخوف که سال ها بود کسب و کارش از رونق افتاده بود به یک باره دچار ورشکستگی شد و ناگزیر زادگاه خود را ترک کرد و به اتفاق خانواده راهی مسکو شد. چخوف تک و تنها در تاگانروگ ماند تا دوران دبیرستان را به پایان برساند. تنهایی و بی پولی او را به جانب تدریس کشاند. خانواده برای ادامه حیات نیاز به یاری های او داشت و او تصمیم گرفت پس انداز خود را برای آن ها به مسکو بفرستد. چخوف همراه پول نامه هایی نیز آکنده از شوخی و لطیفه می نوشت تا آن ها روحیه خود را از دست ندهند. چیزی نگذشت که با شکار سِهره های طلایی و فروش آن ها پول بیش تری به دست آورد. چخوف، که حالا نان آور خانواده هم بود، به فکر در آوردن پول از راهی مطمئن تر افتاد و ارسال قطعه های فکاهی را به هفته نامه ها آغاز کرد. به این ترتیب دوران نویسندگی آنتون چخوف، مدت ها پیش از آن که دبیرستان را به پایان برساند و در دانشکده پزشکی دانشگاه مسکو پذیرفته شود، آغاز شده بود.
چخوف پس از پایان دوران دبیرستان رهسپار مسکو شد. اعضای خانواده سراسر تابستان درباره او فکر کرده بودند و حرف زده بودند و او در لحظه ای که هیچ کدام فکرش را نمی کردند وارد شد. میخائیل، برادر کوچک، روی پله درگاه نشسته بود که ناگهان کسی با صدایی رسا نامش را بر زبان آورد، «میخائیل پاولوویچ!» جوانی بلندقد پا از پله کالسکه پایین گذاشت و میخائیل دوان دوان رفت تا مادرش را خبر کند. یوْگنیا خودش را به در رساند؛ جوانی بلندقد، زیبا و مصمم جلو رویش ایستاده بود، یوْگنیا احساس غرور کرد و با خود گفت که چقدر تغییر کرده و او را در آغوش گرفت. در عین حال آنتون به پیرامون خود نگریست، آنچه می دید از آنچه در نامه ها خوانده بود نگران کننده تر بود؛ همه جای زیرزمینی که در وسط آن ایستاده بود و محل زندگی و خواب پدر، مادر، خواهر و برادرانش بود، مرطوب بود. اتاق تاریک و کوچک نیز بود و از پنجره های بخارگرفته اش، که رو به خیابان قرار داشت، فقط می شد پای رهگذران را دید. اندکی بعد سر و صدا و دعوای همسایه ها، که تمامی هم نداشت، گوش هایش را آزرد و وقتی پی برد که اتاق در محله روسپی خانه مسکو واقع شده بر نگرانی اش افزوده شد. الکساندر و نیکلا، دو برادر بزرگش، در زندگی شبانه مسکو با لیکورِ ارزان قیمت و کاباره هایِ پر زرق و برقش غرق بودند. بنابراین، چخوف در آغاز ورود به مسکو پی برد که گرفتاری هایش اندک نیست.
اولین کار چخوف در مسکو نامنویسی در دانشکده پزشکی بود. پنج سال تا گرفتن دکترای پزشکی راه درازی بود اما آنتون در راه فکرهایش را کرده بود. بنابراین کاری در یکی از مغازه های عمده فروشی دست و پا کرد و قدم در راه گذاشت، زمستان دشواری در پیش رویش بود.
آنتون از تاگانروگ چمدانی انباشته از کاغذ نیز با خود آورده بود. در این چمدان یادداشت های خود را پیرامون قطعه های فکاهی، که به نظرش می رسید، نگهداری می کرد و گاه و بیگاه به آن سر می زد و خود را با کاغذها سرگرم می کرد. هفته ای یک بار نیز، بعدازظهرها، خود را به شتاب به دکه روزنامه فروشی می رساند و یک شماره سنجاقک، هفته نامه فکاهی که در سَن پترزبورگ به چاپ می رسید، می خرید. در آن سرمای طاقت فرسای مسکو با دست های سرمازده مجله را عجولانه ورق می زد تا به صفحه صندوق پستی، که سردبیر در آن نظر خود را درباره نوشته های خوانندگان می آورد، برسد.
سرانجام در شماره سیزدهم ژانویه ۱۸۸۰ مجله سنجاقک چنین آمده بود، «آقای آ. چ. قطعه شما را چاپ می کنیم. به امید چاپ قطعه های بیش ترِ شما.» و به این ترتیب چاپ نوشته های چخوف از مرزهای مسکو فراتر رفت و به نشریه های سَن پترزبورگ، پایتخت آن روز روسیه، نیز کشیده شد.
در فاصله سال های ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۶، چخوف صدها لطیفه، آگهی های تجارتیِ کاذب، قطعه های طنزآمیز، داستان های بسیار کوتاه کمدی و جز این ها، برای هفته نامه های بازاریِ مسکو و سَن پترزبورگ نوشت. در این دوران، چخوف آثار با ارزش ترِ خود را با نام آنتوشا چخونته، که یکی از دبیران تاگانروگ به او داده بود، امضا می کرد و داستان و مطالب کم اهمیت تر را با نام هایی همچون کله پوک، مرد بدون طحال، برادر برادرم، مرد تندخو، شاعر ملال آور، دکترِ بدون بیمار، اولیس، سار و جز این ها امضا می کرد. تاکنون نزدیک به سی امضای مستعارِ او شناخته شده و احتمالاً چیزی در حدود همین تعداد امضای مستعار دیگر وجود دارد که باید به کشف آن ها پرداخت. به هر حال، بیش تر آثار او در این دوران، که تحت نام های مستعار گوناگون به چاپ رسیده اند، در لابه لای مطالب نشریه های مهجور مفقود شده اند و قابل دسترسی نیستند.
نوشته های اولیه چخوف معمولاً کم تر مبین تجربه ها، احساسات و عقاید اویند و چخوف در نوشتن آن ها بیش تر ملاحظات دیگر را در نظر می گرفت. چخوف این آثار را در ازای سطری پنج کوپِک به هفته نامه های مسکو می فروخت و از این رو ناگزیر بود کار خود را با شرایط روز انطباق دهد. ایجاز، بی محتوایی و آبکی و بازاری بودن از ویژگی های آثار او در این دورانند. چخوف ایجاز را به خاطر سردبیر، بی محتوایی را به خاطر اِعمال سانسور، و آبکی و بازاری بودن را برای رعایت سلیقه خیل خوانندگان در آثار خود می گنجاند؛ زیرا که جایی برای کسب تجربه، ابراز عقاید و رعایت سلیقه وجود نداشت. روزنامه ها و هفته نامه ها، که چخوف مطالب خود را در آن ها به چاپ می رساند، در واقع، مدرسه های نویسندگیِ منضبطی بودند که بسیاری از نویسندگان را با انحراف از آنچه می خواستند بنویسند به آدم های بی هویت تبدیل می کردند.
چخوف ناگزیر خود را با شرایط روز وفق داد و بنابراین سبب غیرسیاسی بودنِ آثار او کاملاً مشهود است. هنگامی که نویسنده ای در اِزای هر سطر پنج کوپِک پول دریافت می دارد، طبیعی است که عدم انتشار مطالبش را نتواند تاب بیاورد. سانسورِ تزاری در مسکو شدیدتر از پترزبورگ و برای نشریات همگانی شدیدتر از نشریات روشنفکری بود. مطالب هفته نامه های مسکو پیش از پخش می بایست از زیر ذره بین سانسور بگذرد و بنابراین ویرایشِ سرسریِ مطالب از جانب سردبیر با دستور عدم انتشار مجله یا حتی توقیف آن ملازم بود.
با این همه، نظام سانسور انعطاف ناپذیر نبود. پژوهش خواهی و اعتراض معمولاً مورد پذیرش قرار می گرفت و نویسنده همیشه این فرصت را داشت تا متن سانسور شده را رونویسی کند، عنوان تازه ای برای آن در نظر بگیرد و برای مجله دیگری ارسال دارد. به خوبی می توان دریافت که سرسری گرفتنِ عنوانِ آثارِ چخوف شاید به دلیل همین آثار سانسور شده ای باشد که نام مجدد گرفته است. به هر حال، انحطاطِ زمینه های ادبی و سیاسیِ نشریات دهه ۱۸۸۰ حکایت از سانسور شدید این دوره دارد. مجله هفتگی معروف پترزبورگ، به نام ساعت شماطه دار که در دهه های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ مجله سیاسیِ طنزآمیزِ پرقدرت، بسیار خواندنی و پرتیراژ بود و مباحث زنده بسیاری در آن مطرح می شد، پس از ترور الکساندر دوم، تزار روسیه، به مجله ای ملال آور و بی ارزش تبدیل شد.
موضع غیرسیاسی چخوف در آثارش اغلب محکوم شناخته شده است. نکته عجیب آن است که چخوف، که در آن دورانِ سرکوب و تاریک پس از ترور الکساندر دوم در ۱۸۸۱ دانشجوی دانشگاه مسکو بود و قطعاً از دار زدن، به زندان افتادن و تبعید دانشجویان همکلاسش آگاه بوده، به هیچ نهضتی نپیوسته و شب های بی خوابی نداشته است. می توان گفت که چخوف احتمالاً وظیفه خود را در قِبال شبِ تاریک دورانش چیز دیگری می دانسته و یا این که نسبت به هر حزب و هر حرکت تندروانه مشکوک بوده است. او در یکی از داستان های طنزآمیزش به نام «صحبت کردن یا صحبت نکردن»، که عنوان فرعی آن «داستان پریان» است، بدبینیِ عمیقِ خود را در این مورد نشان داده است. داستان ماجرای دو دوستی است که در قطار نشسته اند و عازم سفرند. یکی از آن ها در رابطه اش با زن ها آدم موفقی است و دیگری موفق نیست. مسافر اول به مسافر دوم می گوید راز موفقیت من در این است که حرف می زنم. مسافر دوم اندرزِ مسافرِ اول را به کار می بندد و با غریبه ای که در کنارش نشسته است شروع به صحبت می کند. پس از این گفت وگوست که مسافر دوم دو سالی ناپدید می شود. مسافر دوم، در واقع، با پلیسی صحبت کرده که لباس معمولی به تن داشته است. اداره سانسور که تاب تحمل انتقاد از پلیس امنیتی را نداشت، «داستان پریان» را غیرقابل انتشار اعلام کرد. از این پس بود که چخوف نوشتن چنین داستان هایی را برای همیشه کنار گذاشت.
در طول سال های اولیه اقامت در مسکو، بی اعتناییِ سردبیران مجله ها و روزنامه ها نگرانی های مالی او را تشدید می کردند. چخوف می گفت که بیش تر آن ها را از «پشت سر» می شناخته؛ زیرا که وقتی می خواسته وارد دفترشان بشود روی شان را بر نمی گرداندند او را نگاه کنند، بلکه صرفاً غرغرکنان به دربان می گفته اند: «اجازه نده بیاد تو!» و وقتی هم موفق می شده پا به دفتر بگذارد، می گفتند: «اسم اینو می ذاری مقاله، این که از نوک گنجشک کوچک تره! ما این جور مزخرفاتو چاپ نمی کنیم.» مبلغی هم که می پرداختند حقیرانه بود و معمولاً از سطری پنج شش کوپِک تجاوز نمی کرد. گاهی همین مبلغ را هم نمی پرداختند و چخوف می بایست بارها به دفتر نشریه می رفت و می آمد تا سه روبلِ ناچیز کف دستش می گذاشتند یا می گفتند: «با یه بلیت تئاتر چطوری؟ نمایش خوبی یه.» این نوع دیدارهای بی پایان از دفتر نشریه چیزی جز وقت تلف کردن نبود. چخوف نوشته است: «پول گرفتن از نوشتن دشوارتر بود.» و او به راستی بسیار سریع و آسان می نوشت. یاد گرفته بود در هر موقعیتی بنویسد، سر و صدا و رفت و آمد به هیچ وجه او را از نوشتن باز نمی داشت.
کیفیت تلاش های ابتداییِ چخوف را معیارهای مجله های فکاهیِ روسیه آن روزگار تعیین می کرد. تعداد این مجله ها بسیار زیاد بود و هر کدام هم فروش خوبی داشت؛ یکی از آن مجله ها را ورق می زنیم و داستان کوتاه چخوف را در آن می خوانیم:
ظهر است، همه جا یخ بسته. نور خورشید بر هر ذره برف ها می درخشد. در آسمان از ابر و باد خبری نیست. زوجی روی صندلی پارک نشسته اند.
مرد زمزمه کنان می گوید: «دوستت دارم!»
چال های گلگونی روی گونه های زن بازی می کند.
مرد ادامه می دهد: «دوستت دارم. بار اولی که چشمم به ت افتاد پی بردم که برای چه چیزی زندگی می کنم. هدف زندگی مو پیدا کرده بودم. من به دنبال یکی از این دو چیز هستم، یا زندگی با تو یا مرگ. عزیزم، ماریا ایوانف!... دوستت دارم... اگه به من جواب رد بدی من می میرم. بگو آره یا نه.»
زن سرش را بالا می آورد، می خواهد بگوید، بله. دهنش را باز می کند اما جیغ می کشد: «وای!»
روی یقه سفید مرد دو سوسک دیده می شوند که سر به دنبال یکدیگر گذاشته اند.
زن می گوید: «چه وحشتناک!»
در شماره دیگری از همان مجله، داستان «داستان ناخوشایند» را می خوانیم که در آن زن جوانی با انواع حیله ها سعی می کند مردی را ترغیب کند تا به او پیشنهاد ازدواج بدهد. مرد نقاش است و او هم فکری در سر دارد اما بزدل است و خطاب به زن می گوید که مسئله مهمی را می خواهد با او در میان بگذارد:
«تو درست همون زنی هستی که من خواهانش هستم. مرده شوی تمام زن های دیگر را ببرد، اِلنا تیموفینا! عزیزم بیا و... چیز... چیز... چیز من بشو... .»
زن فرمانبردارانه سر روی شانه مرد می گذارد و اشک خوشبختی در چشم هایش حلقه می زند.
مرد می گوید: «عزیزم، مدل من می شی؟»
این دو داستان نمونه خامِ نوعِ ادبیِ خاصی بود که به نام داستانک خوانده می شد. داستانک ها هرچند اکنون آن گیراییِ دورانِ جوانیِ چخوف را ندارد اما ایجاز را، که یکی از ویژگی های عمده آثار چخوف به شمار می رود، به او آموختند.
چخوف رفته رفته جای خود را در هفته نامه های کمدی باز می کرد. در یکی از روزهای اوایل زمستان ۱۸۸۲، چخوف در یکی از خیابان های مسکو قدم می زد که شنید کسی نام او را صدا می زند و بی درنگ سورتمه ای کنار پایش نگه داشت. مردِ موقرِ سیگاربرگ به لبی از سورتمه پیاده شد و خود را نیکلای لِیکین معرفی کرد و گفت که صاحب امتیاز و سردبیر مجله هفتگی فکاهی تکه پاره است. تکه پاره در سَن پترزبورگ منتشر می شد و سردبیر آن مخصوصاً برای شکار چخوف به مسکو آمده بود. چخوف و لِیکین در میخانه ای قرار همکاری گذاشتند. لِیکین به چخوف پیشنهاد کرد که نوشته هایش را در ازای سطری هشت کوپِک در هفته نامه خود چاپ می کند. در نوامبر ۱۸۸۲ نخستین مطلب چخوف در تکه پاره به چاپ رسید و از این پس بود که آنتون چخوف درآمدِ اندک اما مرتبی پیدا کرد. چخوف از دورانی که در تاگانروگ دانش آموز دبیرستان بود با هفته نامه مشهور تکه پاره آشنا بود و از مطالعه قطعه های کمدیِ نیکلای لِیکین لذت برده بود. شکایت عمده چخوف از کار با لِیکین آن بود که قواعد او را در نوشتن داستان دست و پاگیر می دانست. لِیکین به او گفته بود که داستان باید هرچه کوتاه تر و هرچه کمدی تر باشد و از صد سطر تجاوز نکند. با این همه، کار در این مجله بود که بر کیفیت آثار چخوف افزود و ایجاز در نوشتن را به خوبی به او آموخت. داستانک یا داستان کوچک از همین قواعد لِیکین و مجله تکه پاره شکل گرفت و در مجله های فکاهی دیگر رواج پیدا کرد. نیکلای لِیکین پیوسته و با حسادت دست پرورده خود را زیر نظر داشت و در هر جا، بجز مجله خود، نام آنتوشا چخونته را می دید برآشفته می شد. چخوف به او می گفت: «من ناگزیرم برای مجله های دیگر هم مطلب بفرستم چون مطالبی را که من در یک شبِ خوبِ زمستان می نویسم برای یک ماهِ مجله تکه پاره کافی است در حالی که من ماهانه به ۱۵۰ تا ۱۸۰ روبل نیاز دارم.» به هر حال، تکه پاره هفته نامه کمدیِ مشهور پایتخت بود و چخوف بهترین آثارش را با نام آنتوشا چخونته در آن به چاپ می رساند.
مهم ترین دستاورد چخوف از کار با مجله تکه پاره این بود که آموخت صحنه ها را به صورت نُمادین خلاصه کند و سکوت آبستن در اثر بگنجاند و این هر دو از شرایطِ لازمِ کار برای مجله های فکاهی شمرده می شد که بعدها به پختگی کامل رسید و نیز آموخت که، با آوردن برش های کوتاه، تاثیر اولیه را بر جا گذارد و از اِطناب و لفاظی بپرهیزد.

نظرات کاربران درباره کتاب بهترین داستان‌های کوتاه چخوف

کتاب را که می‌خریدم.با پیرمرد کتاب‌فروش در مورد چخوف حرف می‌زدیم که به گفته‌ی خیلی‌ها در داستان کوتاه بهتر از او نداریم.پیرمرد با حسرت گفت:آره، چخوف استاد داستان کوتاهه اما حیف که خیلی زود مرد.قبلنا هم از چخوف داستان کوتاه خوانده بودم اما با خواندن این مجموعه داستان‌ها حسرت پیرمرد کتاب‌فروش را از فوت زود‌هنگام چخوف درک کردم.ترتیب داستان‌ها بر اساس تاریخ نوشتن‌شان است و هرچه در کتاب جلوتر می‌رویم و سن چخوف بالاتر می‌رود کیفیت داستان‌ها بالاتر می‌رود و موضوعات اساسی‌تری را مطرح می‌کنند.سه داستان آخر کتاب:بانو با سگ ملوس،‌دلزده و نامزد بهترین داستان‌های کتاب‌اند.و از نظر من داستان "دلزده" بهترین داستان کوتاه چخوف و شاید بهترین داستان کوتاهی باشد که تا حالا کسی نوشته است.
در 3 سال پیش توسط Ram...n
متن این کتاب راست‌چین نیست! فیدیبو جان لطفاً اصلاح کن این اشکال فنی رو. ممنون
در 2 هفته پیش توسط مهرداد
قسمت نمونه این کتاب شامل ۴۰ صفحه مقدمه‌س فقط واقعا چقدر ترغیب کننده
در 11 ماه پیش توسط S.M.Mahdi Ziaei
یکی از بهترین مجموعه داستان هایی که تا حالا خوندممخصوصا داستان مردی که توی اون زیرزمین با کتابها زندانی میشه و با این اتفاق زندگی اش زیر و رو میشه
در 11 سال پیش توسط Ary...ros
آنتون پاولوویچ چخوف:می گویند خدیی داستان کوتاه نویسی بوده.مثلا به او شی کوجکی را نشان می دادند و می گفتند در مورد این شی داستانی بنویس .او چند لحظه به شی مذکور خیره می شده و بعد با لبخندی حاکی از رضایت می گفته :بله خودش است فردا داستانش را برایتان می آورم.نمونه هایی از هنر و استعدادش را می توانید در کتاب بهترین داستان های کوتاه آنتون پاوولویچ چخوف که توسط احمد گلشیری گلچین و ترجمه شده است را از انتشارات نگاه به قیمت 19500 تومان خریداری کنید وبخوانید و لذت ببرید.این کتاب که شامل 34 داستان کوتاه است که در 583 صفحه منتشر شده .به نظر من کتاب خوبی بود. بعضی از داستان هایش مثل هزار رنگ،شکارچی،سوگواری،شوخی کوچک، ملخ،تعبیدی و داستان نقاش بسیار خواندنی و زیبا و شگفت انگیز است بعضی ازداستان هایش را هم از نظر فکری نپسندیدم چون در آنها خیانت را به دلیل وجود عشق ارزش نهاده بود .من بیشتر تفکر تولستوی را در آناکارنینا می پسندم.قبل از اینکه این کتاب را بخوانم از داستان کوتاه خیلی خوشم نمی آمد ولی با خواندن این کتاب و داستان هایش نگاهم به داستان کوتاه عوض شد. من این کتاب را به پیشنهاد حسام الدین مطهری خواندم شما هم بخوانیدش ضرری ندارد.
در 4 سال پیش توسط س...ر
با خواندن این مجموعه به ذهن اعجاب آور چخوف پی بردم.اشراف او به مسائل مختلف و توانایی به قلم آوردن آن ها در قالب داستان، براستی بی نظیر است.البته نباید از ترجمه ی گیرایِ احمدِ گلشیری در زیبا جلوه دادن داستان ها غافل بود.
در 8 سال پیش توسط ye....beh
ژموخین فکر کرد: اگر مردی عقیده ای پیدا کنه که بتونه تو زندگی به ش تکیه کنه اون وقت می شه گفت آدم خوشبختیه
در 5 سال پیش توسط Moh...azi
بسیار مجموعه عالی است نثر چخوف خیلی جذاب است پیشنهاد می کنم حتما بخوانید
در 4 سال پیش توسط Ros...nak
فوق العادست..داستانهای کوتاه چخوف همه چی دارن، ظنر انتقاد از جامعه..
در 2 ماه پیش توسط R M
من نمیتونم بخونمش.میشه راهنماییم کنین:-(
در 4 سال پیش توسط Mar...yam