فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سرانجام پیشگویی
سه گانه‌ی ماورايی‌‌ها - كتاب سوم

نسخه الکترونیک کتاب سرانجام پیشگویی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سرانجام پیشگویی

فارفالی گفته بود که ممکن است ساعت‌ها، ماه‌ها، روزها یا حتی هفته‌ها طول بکشد تا اطلاعات مورد نظر را پیدا کنند. طول این مدت بستگی به نظم دسته‌بندی اسناد در کتابخانه داشت. هرگونه تأخیر قابل توجه در پیداکردن محل داریان غیبگو می‌توانست منجر به یک رویارویی مرگ‌بار و مهلک با مائومت شود. افزون بر این، در نقشه چنین فرض می‌شد که مائومت با چرخیدن دورتادور جزیره نسبت به ورود متجاوزان واکنش نشان خواهد داد. اما اگر مائومت موجود هوشمندی بود و می‌خواست که از کتابخانه محافظت کند، احتمالاً با عقب‌نشینی به کتابخانه و قلع‌وقمع مهاجمان در آنجا به این حملات واکنش نشان می‌داد.
جیسون مطمئن بود که با اجرای این نقشه، آن‌ها نخواهند توانست اطلاعات لازم را به‌دست آورند و همگی به دست مائومت کشته خواهند شد. مأموریت خاتمه می‌یافت. جنگ را می‌باختند. صرفاً اینکه فعلاً این بهترین استراتژی به‌نظر می‌رسید، دلیل نمی‌شد که نقشه‌ی درستی باشد. طبق این نقشه همه‌چیز وابسته به حماقت مائومت بود... و اینکه شانس بیاورند هر چه سریع‌تر اطلاعات مورد نظرشان را پیدا کنند.
جیسون چشم‌هایش را مالید. سعی داشت گزینه‌ی بهتری پیدا کند. پیشگو راهی برای موفقیت آن‌ها دیده بود. این فکر او را راحت نمی‌گذاشت. از میان تمام آینده‌های احتمالی، یه مسیر وجود داشت که اگر در آن قدم می‌گذاشتند، از سد مائومت با موفقیت عبور می‌کردند. حتماً یه استراتژی کارآمد وجود داشت. فقط باید آن را پیدا می‌کردند.
جیسون به تکه کاغذ چشم دوخت. فارفالی گفته بود که به‌ندرت جزییات در پیشگویی ذکر می‌شوند. پیشگویی‌ها قدم‌به‌قدم شخص را راهنمایی نمی‌کنند. اما جیسون به یک توضیح کامل برای مواجهه و حل هر مشکل نیاز نداشت، بلکه فقط یه سرنخ می‌خواست.
بیشتر قسمت‌های پیشگویی بی‌ربط بودند و به اینکه چه کسی کی و کجا باید برود، می‌پرداختند. قسمت اعظمی از آن مربوط به حمله گالوران به فلروک بود. جیسون روی قسمت‌هایی که ظاهراً مرتبط بودند، متمرکز شد.
آخرین اقامتگاه داریان غیبگو را می‌توان در کتابخانه‌ی سلستین واقع در دریای محصور پیدا کرد. این قسمت مربوط به مأمورین آن‌ها بود اما اشاره‌ای به جزییات مشکل مورد نظر جیسون نمی‌کرد. جیسون می‌دانست کجا باید برود. مشکل این بود که چطور به آنجا برود!
جملاتی در اواخر پیشگویی شامل نکته‌های نسبتاً مفیدی می‌شد: مأموریت‌های هم‌زمان باید موفقیت‌آمیز باشند. بسیاری از افراد جان خود را از دست خواهند داد. باید متحد بمانید. شاید بسیاری از آن‌ها باید می‌مردند تا اطلاعات را از کتابخانه به‌دست آورند. شاید با همکاری هم و قربانی‌شدن تعداد زیادی از افراد می‌توانستند موفق شوند.
مبهم‌ترین و احتمالاً مفیدترین قسمت در جملات نهایی پیشگویی نهفته بود: رازی از گذشته می‌تونه خون بهای آینده باشه.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سرانجام پیشگویی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: راهبه

-"ریچل"(۱۶).... کمکم کن... ریچل، خواهش می کنم!
ریچل درحالی که به ملافه اش چنگ می زد، بیدار شد. روی تشک نرمش نشست. صدای تلپاتی ای که در سرش می پیچید، آشنا به نظر نمی رسید. این صدای زنانه، صدای " کورین"(۱۷) نبود. صدای "اولانی"(۱۸) هم نبود. اولانی به تازگی روش انتقال افکار ساده از فاصله ی کوتاه را آموخته بود.
ریچل با تمام اراده اش به طور ذهنی گفت: «کی هستی؟»
- ریچل! دیگه بیشتر از این نمی تونم تحمل کنم... همین الان بیا... خواهش می کنم عجله کن!
علی رغم ضرورتی که در این پیام وجود داشت، ندای ذهنی محو می شد. ریچل با چندین نفر از راهبان گفت وگو در سکوت را تمرین می کرد اما تاکنون فقط اولانی موفق شده بود. آیا امکان داشت که یکی از آن دخترها در لحظه ی عجز و ناتوانی موفق شده باشد قفل توانایی اش را بشکند؟ ریچل در قسمت مخصوص راهبان معبد می خوابید. همه ی راهبان در فاصله ی نسبتاً نزدیکی قرار داشتند. چه کس دیگری در "میانامون"(۱۹) می توانست این چنین با او ارتباط برقرار کند؟
به غیر از کلماتی که در ذهنش جاری بود، شب ساکت و آرامی را سپری می کردند. هیچ صدایی از بیرون اتاقش به گوش نمی رسید. میانامون مورد حمله واقع نشده بود. پس مشکل چیست؟
- کی هستی؟ موضوع چیه؟
کلمات ضعیف بودند... چیزی شبیه به یک زمزمه ذهنی.«" کالیا"(۲۰). اتاق تمرین. من یه دستور خیلی قوی ای رو امتحان کردم. موفق نشدم. بدجوری صدمه دیدم... به بقیه نگو... خواهش می کنم کمکم کن.»
کالیا. ریچل ماه ها بود که با راهبان تمرین می کرد. بیشترشان استعداد "ادومی"(۲۱) بسیار ناچیزی داشتند. هیچ یک از آن ها مانند ریچل توانایی ذاتی نداشت اما استعداد کالیا از همه بیشتر بود. ریچل چندین بار برای آموزش گفت وگو در سکوت به او تلاش کرده بود.
- تحمل کن. دارم می آم.
ریچل واژه ای ادومی به زبان آورد و شمعی در کنار تختش روشن شد. برخاست و ردای راهبه ای خود را پوشید. کالیا حتماً مخفیانه برای مهارت بیشتر به اتاق تمرین رفته بود. حتماً چیز بسیار جاه طلبانه ای را امتحان کرده و کنترل دستور را از دست داده است. ریچل خودش تجربه کرده بود و به خوبی می دانست یک دستور ادمی ناموفق چه عواقبی می تواند در پی داشته باشد.
اگر کالیا همچنان قدرت برقراری ارتباط ذهنی را داشت، به احتمال زیاد آسیب مهلک و کشنده ای ندیده بود. اما این امر بدان معنا نبود که احساس نخواهد کرد که در حال مُردن است.
ریچل دستور دیگری بر زبان آورد و مشعلی را روشن کرد. آن را برداشت، قفل در اتاقش را باز کرد و وارد راهرو شد.
تاریکی همه جا را فرا گرفته و نور مشعل تنها منبع روشنایی بود. ریچل عادت نداشت پس از ساعت خاموشی در معبد میانامون پرسه بزند. ریچل و دوستانش تمام زمستان را اینجا سپری کرده بودند اما او هرگز در تاریکی و سکوت در این راهروهای سنگ فرش قدم نزده بود. این راهروی آشنا به ناگاه بسیار غریب و ناآشنا جلوه کرد.
- کالیا، هنوز اون جایی؟
جوابی نیامد. راهبه احتمالاً بیهوش بود. یا شاید انرژی ارسال پیام دیگری را نداشت.
ریچل چند درب را پشت سر گذاشت. هیچ صدایی به گوش نمی رسید. نوری از شکاف بین درها و چهارچوب شان بیرون نمی آمد. پیچ راهرو را پشت سر گذاشت و به راه پله ای رسید که به اتاق تمرین ختم می شد. همه جا تاریک بود. ریچل می دانست که خارج از قسمت مخصوص راهبان معبد، نگهبانان همواره مشغول نگهبانی هستند. همچنین می دانست کجا می تواند "جیسون"(۲۲)، "دریک"(۲۳) یا سایر همراهانش را پیدا کند. می توانست به طور ذهنی با گالوران یا کورین نیز ارتباط برقرار کند.
اما بهتر بود تجربه ی دردناک یک دستور ناموفق را مخفی نگه دارد. کالیا راضی نبود بقیه او را آسیب دیده و ضعیف ببینند. ریچل از پله ها پایین رفت. به انتهای پله ها رسید و در امتداد راهروی عریضی حرکت کرد.
بالاخره به در ورودی اتاق تمرین رسید. نیمه باز بود. در را هُل داد و باز کرد. سپس قدم به داخل اتاق گذاشت.
- کالیا؟
دستور ادمی شدید و غضبناکی در پاسخ به سوالش صادر شد. واژه ها از ریچل می خواستند بی حرکت بایستد. طبق درخواست، ماهیچه هایش قفل شدند و موقتاً بی حرکت ماند.
ریچل این دستور را می شناخت! راهبان میانامون یک طلسم ادومی را تمرین می کردند که آن ها را قادر می ساخت دستوراتی را برای مردم صادر کنند. وقتی به میانامون رسیده بودند، ریچل یاد گرفته بود چگونه از ادومی برای واداشتن برخی حیوانات برای تبعیت از دستورات خاص استفاده کند اما حتی فکرش را هم نمی کرد بتواند از تاکتیک های مشابهی در مورد انسان ها نیز استفاده کند.
دستور دادن با ادومی به اشیای بی جان کار پیچیده ای نبود. تمام اجسام و انرژی ها این زبان را می فهمیدند. فقط کافی بود واژه های مناسب را همراه با نیروی اراده متمرکز برای تقاضای اطاعت از دستور بیان کنی. اگر جاه طلبی کرده و پایت را از گلیمت درازتر می کردی، شکست خورده و باید دردی جسمانی و ذهنی را متحمل می شدی.
در مورد حیوانات، این امر پیچیده تر هم می شد. ادومی روی موجودات زنده تاثیر کاملی نداشت. به جای نفوذ ذهنی به حیوانات، باید "پیشنهاداتی"(۲۴) را به آن ها ارائه کرد که حیوانات می توانند آن ها را بپذیرند یا نادیده بگیرند. اگر زیادی ملایمت آمیز درخواست کنی، حیوان دستور را نادیده می گیرد. اگر زیادی فشار وارد کنی، باید ریسک عواقب یک دستور ناموفق را بپذیری.
وقتی پای انسان ها در میان باشد، مسئله بسیار پیچیده تر است. در واقع نمی توان از ادومی روی ذهن انسان ها استفاده کرد. نمی توان یک ایده ی پیچیده را در ذهن کسی کاشت. کاری که این دستور ادومی با ریچل کرد، بیشتر شبیه صحبت با ستون فقرات او بود که طی آن پیشنهاد یک واکنش رفلکسی ارائه شده باشد. ریچل اکنون حدود پنجاه پیشنهاد را بلد بود که روی انسان ها تاثیر داشتند و بیشترشان دستورات ساده ای بودند، مثل: حرکت نکن، دراز بکش، بچرخ، بپر. ریچل می دانست که در لحظات حیاتی، توانایی بی حرکت کردن موقتی یا به زمین زدن دشمن می تواند بسیار مفید واقع شود.
ریچل ماه ها این افسون را تمرین کرده بود. هیچ یک از راهبان از نظر مهارت به گرد پایش هم نمی رسیدند. برای مثال، بیشتر دخترها حتی نمی توانستند تقاضای همراهی را از اولانی کنند اما ریچل می توانست با یک واژه او را بی حرکت کند. حتی قوی ترین راهبه نیز نمی توانست چیزی جز احساس خارش در ریچل ایجاد کند.
اما حالا او حتی نمی توانست تکان بخورد!
این دستور با قدرت و مهارت بیان شده بود. هیچ دستوری از اولین روز تمریناتش چنین تاثیری بر او نگذاشته بود. آیا مکانیزم دفاعی اش در اثر ترس عمل نمی کرد؟ مسلماً می ترسید اما درست طبق تمریناتش در مقابل آن دستور مقاومت می کرد. فقط مشکل این بود که مقاومتش فایده ای نداشت!
ریچل حس کرد دستور دیگری صادر شد. تیر آهنی سیاهی به سوی سینه اش پرتاب شد.
ریچل همچنان نمی توانست حرکت کند. در عوض در سکوت صحبت کرد. ریچل تمرینات زیادی در زمینه ی به حرکت درآوردن اشیای بی جان داشت. به طور تلپاتی به تیر دستور داد که حرکت نکند. تیر درست در فاصله چند وجبی از سینه اش متوقف شد. در هوا نوسان می کرد.
کلمات بیشتری از میان تاریکی به زبان جاری شد. اراده ای قوی با اراده اش در جنگ بود و سعی داشت تیر را به سویش پیش براند. ریچل کنترل بدنش را دوباره به دست آورده بود اما نمی خواست دشمنش این مسئله را بداند. فشار بیشتری وارد و تیر را منحرف کرد. اراده ی دشمنش شکست و تیر به دیوار برخورد کرد.
ریچل جای بیشتر مشعل ها، قندیل ها و لامپ ها را در اتاق می دانست. با بیان یک کلمه بیشترشان را به یک باره روشن کرد. با روشن شدن اتاق، کالیا را دید که به سویش می آید. چاقویی در یک دست و سوزن بلندی در دست دیگرش داشت.
ریچل به کالیا فرمان داد چاقو بر روی زمین بیافتد. راهبه اطاعت کرد و چاقو از دستش افتاد. کالیا دوباره سعی کرد ریچل را بی حرکت کند. دستور ماهرانه اش برای کسری از ثانیه موثر واقع شد اما این بار ریچل آماده بود و فوراً کنترلش را به دست گرفت. در جواب دستوری برای بی حرکت کردن کالیا صادر کرد.
ریچل فریاد زد: «اصلاً معلومه داری چه کار می کنی؟»
کالیا کمتر از چند ثانیه بی حرکت ماند. دخترک غلتید و بالا را نگاه کرد. مایع قرمزی از گوشه دهانش می چکید. ریچل متوجه شد وقتی کالیا کنترل تیر را از دست داد، این عدم موفقیت او را مجروح کرده است.
کالیا دستوری صادر کرد و چاقو به سوی ریچل پرتاب شد. ریچل جاخالی داد و کنترل چاقو را به دست گرفت. آن را روی گلوی راهبه گذاشت. نگه داشتن چاقو در آنجا نیازمند انرژی زیادی بود اما ریچل دست کاری اشیای فیزیکی را بیشتر از هر افسون ادومی دیگری تمرین کرده بود.
ریچل نفس نفس زنان پرسید: «آخه چرا؟»
کالیا خون تف کرد. عرق می ریخت. وحشت و غضب در چشمانش موج می زد. کالیا راهبه ی جوانی بود. اگرچه بیست ساله به نظر می رسید اما در واقع حدود پنجاه سال داشت. راهبه ها همواره از مدیتیشن ادومی برای کندکردن فرآیند پیری استفاده می کردند.
ریچل تکرار کرد: «چرا؟»
کالیا در تلاش برای به دست آوردن کنترل چاقو دستوری بیان کرد اما ریچل فرمان متقابلی صادر و تلاش کالیا بی فایده ماند و مغلوب اراده ی قوی تری شد. همچنان که راهبه از درد به خود می پیچید و تلاشش را دوچندان می کرد، ریچل زاویه ی نوک چاقو را خم کرد. دستورات ناموفق کالیا تاثیرات ناخوشایند شدیدی داشتند.
ریچل پرسید: «از کی تا حالا این قدر ماهر شدی؟ هیچ وقت نمی تونستی اشیاء رو جابه جا کنی.»
«هیچ وقت در سکوت هم صحبت نکرده بودم.» کلمات غضبناک در ذهن ریچل شعله می کشیدند. «خیلی وقت پیش، قبل از اینکه فرصت این قدر تمرین رو داشته باشی، باید دستورش رو صادر می کرد. همون وقتی که به اینجا اومدین می تونستم کارت رو تموم کنم. می دونم که می تونستم!»
ریچل با تاکید پرسید:«کی این دستورو صادر کرده؟»
- خودت حدس بزن. تنها چیزی که باعث تسلی خاطرم می شه، اینه که اون همچنان می تونه کارت رو تموم کنه. من طرف برنده رو انتخاب کردم. اون در زمان نامناسبی درخواست بیش از حدی از من کرد. من شانس نیاوردم. اما این باعث نجات تو نمی شه. حرف هام رو به خاطر داشته باش. اون کار همه تون رو تموم می کنه.
- برای "مالدور"(۲۵) کار می کنی؟
- اون تک تک شماها رو می کُشه.
گالوران سراسیمه وارد اتاق شد. چشم بندی به چشم نداشت. شمشیر "توریوری"(۲۶)اش را کشیده و آماده حمله بود. چندین نفر از مردمان جنگل و محافظانش به دنبالش آمدند. نگاهی از ریچل به کالیا انداخت. «احساس کردم از انرژی ادومی خیلی زیادی داره استفاده می شه.»
کالیا سوزن بلند را در رانش فرو کرد.
ریچل به طور ذهنی پرسید:«چه کار کردی؟»
«بازم یه سوال احمقانه و بیهوده ی دیگه! چطور یه احمقی مثل تو می تونه چنین قدرتی داشته باشه؟ واقعاً خون آدم رو به جوش می آره! حالم رو بهم می زنه!» کالیا دچار تشنج شد. کف سرخی از دهانش بیرون ریخت.
ریچل وحشت زده روی برگرداند و توضیح داد: «سعی کرد منو بُکشه.»
گالوران مشعل را از دستش گرفت و به کناری گذاشت. سپس او را در آغوش گرفت و تسلی داد. «متاسفم ریچل. حتی فکرشم نمی کردم مالدور بتونه نقشه ی یه جنایت رو داخل میانامون طراحی کنه.»
- جایی هم هست که اون نتونه پاپیچ ما بشه؟ اینجا تنها جایی در سرزمین میانامون بود که من احساس امنیت می کردم!
- حقیقت تاسف بار اینه که دیگه هیچ جایی در سرزمین لیریان امن نیست... مهم نیست چقدر در دوردست ها باشه. مشکلات رفته رفته بیشتر و دشوارتر خواهد شد. در نظر داشتیم که به زودی اینجا رو ترک کنیم. حالا که این اتفاقات افتاده بهتره همین فردا راه بیافتیم. اقامت ما در اینجا زیادی طول کشید.
ریچل هنوز به خود می لرزید. کالیا دامی برایش پهن و سعی کرده بود او را بُکشد!
شخصی که سر تا پایش پوشیده از خزه بود، چاقو و تیر آهنی را برای گالوران آورد. «هر دو آلوده به سم هستن. زهرغول. درست مثل اون سوزن.»
گالوران دستی تکان داد و گفت: «بعداً. فعلاً ما رو تنها بذارین.»
محافظان و اهالی جنگل اتاق تمرین را ترک کردند.
گالوران دست ریچل را در دست گرفت و دوباره گفت: «متاسفم ریچل.»
ریچل از اینکه درد و رنج در صدایش پیدا بود، احساس بدی داشت. «تقصیر تو نیست. ممنون که به این سرعت خودت رو رسوندی.»
- اشتباه کردم که گذاشتم اتاق تو این قدر دور از اتاق بقیه ی گروه مون باشه. باید چنین احتمالی رو در نظر می گرفتم. باید شکرگذار باشیم که تونستی خودت رو نجات بدی. می تونستم قدرت دستوراتش رو احساس کنم. این خائن مهارت خیلی زیادی داشت. روحمم خبر نداشت که هنوز فردی باقی مونده که چنین قدرت و مهارت ادومی ای داشته باشه. حتماً خیلی وقته اینجا مخفی شده.
اولانی درحالی که وارد اتاق می شد، گفت: «بیشتر از سی سال.» نگاه تاسف باری به راهبه نقش بر زمین انداخت. سپس نگاهش را به ریچل دوخت. «حالت خوبه؟»
ریچل به زحمت پاسخ داد: «خوبم. مشکلی نیست.»
گالوران همچنان دست ریچل را در دست داشت. «مالدور حتماً فهمیده که داریم آماده سفر می شیم. می خواسته قبل از عزیمت ما ضربه ی خودش رو بزنه.»
ریچل کمی خود را جمع وجور کرد. «چرا پیشگو چیزی در مورد این راهبه نمی دونست؟ چرا "اسمیرا"(۲۷) نتونست چنین چیزی رو پیش بینی کنه؟»
گالوران گفت: «کاش می تونست.»
اولانی گفت: «هیچ وقت چیز شرارت باری رو در وجود کالیا احساس نکرده بودم. متوجه قدرت عجیبی هم در وجود اون نشده بود. البته پتانسیل اش رو داشت. اما این پتانسیل مخفی مونده بود. شایدم کالیا خوب بلد بود ذهنش رو در برابر کاوش های دقیق بپوشونه. شایدم مالدور همین اواخر اون رو سمت خودش کشیده. چیزی نیست که بتونیم ازش سر در بیاریم. اسمیرا خیلی چیزها می بینه اما فکر نکنم وقت زیادی صرف گشتن به دنبال افراد خائن در میان خودمون کرده باشه. ما کاملاً دور از بقیه ی مردم بودیم و کاملاً علیه امپراطور و برنامه هاش با هم اتحاد داشتیم.»
ریچل زمزمه وار گفت: «سعی داشت منو بُکشه.»
گالوران پس از نگاه موشکافانه اش به جسد روی زمین چشم بندش را بست. ظاهراً نمی خواست مالدور هیچ اطلاعات دیگری از طریق چشمان جداشونده او به دست آورد. «مالدور حتماً از مرگت خوشحال می شد. اما اون تقریباً می دونه چه توانایی هایی داری. حتماً می دونسته کالیا با وجود استعدادی که داره، احتمالاً نمی تونه حریفت بشه. این حمله شاید فقط یه آزمون ساده باشه.»
ریچل آهی کشید: «یه آزمون دشوار.»
گالوران دستی بر شانه اش گذاشت. «مالدور هیچ وقت بازی رو آسون نمی گیره. اما نذار این تو رو بترسونه. به این فکرکن که تو موفق شدی. خوشبختانه ما جزییات پیشگویی رو به جز اولانی به کس دیگه ای در میانامون نگفتیم. خُب، مالدور دقیقاً می دونه که کجا هستیم و احتمالاً تا حدی از نیت ما آگاه شده. به محض اینکه هر کدوم از ما دنبال ماموریت خودش بره، تک تک مون با مشکلاتی در سر راه مون مواجه خواهیم شد. به نظرم این تازه شروع کار بود.»

سرآغاز: سقوط یک قهرمان

حدود بیست سال پیش...
تیری در شب سوت کشان نزدیک خاکسترهای آتش کمپ به زمین اصابت کرد. مرد جوان که همیشه خواب سبکی داشت، فوراً بیدار شد. جای تعجب داشت که در چنین فاصله ی نزدیکی به فلروک خوابش برده بود. "ندوین"(۱) نفسش را حبس کرد و بی حرکت ماند. به تاریکی خیره شد؛ به دنبال سایه هایی در آن سوی کمپ شان گشت. همه جا تاریک بود و هیچ حرکتی دیده نمی شد. برخی از مردانی که همراهش بودند، چیزهایی زمزمه کردند و پراکنده شدند.
شاهزاده " گالوران"(۲) دو گروه برای بررسی اوضاع به میان درختان فرستاده بود. پیکان تیر نشان می داد که متعلق به "مالاک"(۳) است. ندوین پشیمان شد که مستقیماً به سوی تیر نگاه کرده است؛ زیرا روشنایی آتش کنارش باعث اختلال در دید شبانه اش می شد. با دقت در سکوت گوش سپرد. سعی داشت در آن تاریکی هرگونه حرکتی را شناسایی کند.
مالاک به هیچ وجه تیری را به سوی کمپ پرتاب نمی کرد، مگر اینکه دشمنان آن ها را محاصره کرده باشند. چنین تیری یک هشدار بسیار خطرناک محسوب می شد و مالاک شخص ناشی و نادانی نبود، بلکه دقیقاً بالعکس. بیست نفری که گالوران برای این ماموریت نهایی گلچین کرده بود، بهترین و وفادارترین جنگجویان کل سرزمین لیریان بودند. همگی سربازان کهنه کار و مبارزی بودند که حتی در غیرمحتمل ترین شرایط نیز توانایی های چشم گیری از خود نشان داده و موفق بیرون آمده بودند و مالدور از همه یشان نفرت داشت.
ندوین اندوهگین بود که خودش تنها استثناء در این مورد می باشد. وقتی فهمید که او نیز می تواند به عنوان دوست گالوران و تنها فردی که هنوز به بلوغ کامل نرسیده، به این گروه بپیوندد، بسیار خوشحال و مفتخر شد. او نه سرباز دلاوری بود، نه راهنمای جنگل ماهری... حرکت مخفیانه تنها تخصص او به شمار می رفت.
اگرچه ندوین فقط حدود سیزده سال داشت اما گالوران سال ها بود که از او به عنوان جاسوس استفاده می کرد. ندوین مهارت عجیبی در جمع آوری مخفیانه ی اطلاعات داشت. می دانست که در میان جمعیت، دقیقاً کجا باید بایستد؛ در چه موقعیتی قرار بگیرد تا مخفیانه ترین مکالمات را نیز بشنود؛ چگونه رفتار کند و چه حالتی به خود بگیرد تا بی اعتنا به نظر برسد. حس ششم بسیار قوی ای داشت و می دانست چه زمانی مخفی شود، کی فرار کند و کی آشکارا در امری دخالت نماید. ندوین در ابتدا اطلاعاتی غیرضروری برای گالوران می آورد: زمزمه هایی مشکوک که در دربار می شنید. وقتی گالوران کم کم متوجه استعدادش شد، ماموریت هایی محرمانه به ندوین محول کرد و او نیز در نهایت وفاداری امور محوله را به انجام می رساند.
ندوین علی رغم کارهای مفیدش در گذشته، انتظار نداشت در چنین گروهی پذیرفته شود یا گالوران به طور خصوصی رازی بسیار مهم را با او در میان بگذارد. اکنون که ناگهان دشمن را در مقابلش می دید، ندوین از این بابت خیالش راحت شد که از مرگ هراسی ندارد. در حقیقت فقط نگران این بود که نتواند موجب خشنودی اربابش شود.
فریاد خفه ای سکوت را درهم شکست. فردی ظاهراً سعی داشت با فریاد بگوید: «فرار کنید!» ندوین به دقت گوش سپرد. ناگهان مالاک از میان بوته ها در مقابل شان ظاهر شد.
افراد دوروبرش روی زانو نشستند، شمشیرهایشان را کشیدند و برخی کمان شان را آماده کردند. ندوین به سرعت از محوطه ی کمپ دور شد. با استفاده از دست ها وپاهایش حرکت می کرد، چهاردست وپا نمی خزید، بلکه همچون چهارپایان می جهید. سرعت حرکت به قدری اهمیت داشت که به خود اجازه داد کمی سروصدا داشته باشد. بالاخره، پشت تنه ی درخت کهنسال تنومندی ایستاد و بین چند ریشه ی قطور از خاک بیرون مانده پنهان شد.
هلال ماه از پشت ابری نمایان شد و نور نقره ایی اش بر همه جا تابید. قبل از غروب، گالوران تصمیم گرفته بود در بقایای تالار یک قلعه باستانی استراحت کنند. دیوارها مدت ها پیش تخریب شده بود. فقط قسمت هایی از دیوار همچون سنگ قبرهایی در فواصل نامنظم از هم سالم باقی مانده بود. "لاوسون"(۴) آتش کوچکی در میان بقایای دیوارها افروخته و امیدوار بود که دودش به دلیل تاریکی شب دیده نشود. اگرچه این خرابه ها متروک و به دور از جاده بودند اما همچنان جای مهمی به حساب می آمدند. ندوین ترجیح می داد جای دیگری اتراق کنند.
زیر نور ضعیف ماه، ندوین انبوهی از تیرهایی را می دید که از دل شب بیرون جهیده، به سپرها و زره ها برخورد می کردند و گاهی در تن افراد فرو می رفتند. پس از سه دور تیرباران شدید، افراد مسلح و زره پوش به کمپ هجوم آوردند. افراد گالوران نیز به سوی مهاجمان حمله بردند.
ندوین با حیرت این حمله ی ماهرانه را تماشا می کرد. ماه در تمام طول شب در پس ابرها پنهان بود. دشمن چطور توانسته بود حمله اش را چنین ماهرانه با ظهور ماه هماهنگ کند؟ تاریکی حرکت شان را درست تا لحظه ای که مالاک تیر هشداری پرتاب کند، پنهان کرده بود. درست در همین لحظه ماه از پشت ابر بیرون آمد و با روشنایی اش به کمانداران دشمن کمک کرد تا هدف خود را ببینند و فرار به جنگل را برایشان دشوارتر سازند. آیا چنین زمان بندی دقیقی می توانست ناشی از شانس باشد؟
ندوین دو محافظ می دید که گالوران را به دور از دشمنان پیش رویشان هدایت می کردند. ظاهراً گالوران مخالف این کار بود و ندوین باید با دست جلوی دهانش را می گرفت تا با فریاد از او نخواهد که فرار کند. اگر گالوران شکست می خورد، همه چیز از دست می رفت. همه ی افراد این را می دانستند و حاضر بودند برای او بمیرند.
"تورساک"(۵)، "مریدونی"(۶) که مردی درشت هیکل بود و در هر دستش چکش جنگی بزرگی داشت، مهاجمان را به جنگ می طلبید. کمتر مبارزی می توانست حتی یک چکش را با دو دست بردارد اما قدرت تورساک افسانه ای بود و او با آن دشمنان را تار و مار می کرد. سایر همراهان گالوران نیز به تورساک پیوستند. هر یک به تنهایی می توانستند موجی از حمله را پس برانند. مهاجمان که از لحاظ تعداد برتری داشتند و از شمشیر، تبر و نیزه استفاده می کردند، به سرعت از پای درآمدند.
پس از وقفه ای کوتاه، دوباره بارانی از تیرها از جهات مختلف بر سرشان بارید. ناگهان ندوین متوجه شد، این سربازان پیاده فقط طعمه ای برای بیرون کشیدن افراد گالوران از سنگر هستند! تیرهای زیادی به سوی تورساک روانه شد. او با لرزش هایی به زانو درآمد. با تیرهایی که در بدنش فرو رفته بود، هیکل درشتش همچون جا سنجاقی به نظر می رسید.
وقتی افراد گالوران سپرها را بالا گرفتند و به دنبال سنگر بودند، "ویران گرها" (۷) که موجوداتی عظیم الجثه با زرهی پر از تیغ های مهلک و کشنده بودند، از دل تاریکی بیرون آمدند." کانسکریپتر"(۸)ها و جداشونده ها نیز به آن ها پیوستند. بارش باران تیرها همچنان ادامه داشت.
گالوران و محافظانش به جنگل عقب نشینی کردند. ندوین می دانست برای اربابش چقدر سخت است فرار کند، درحالی که بقیه برای دفاع از او می جنگند.
تورساک با نزدیک شدن ویران گرها با زحمت به پا خاست. با ضربه ای بسیار محکم نزدیک ترین ویران گر را از سر راه برداشت. اما ویران گرهای بیشتری به سوی سایر افراد حمله بردند. چشمان ندوین از وحشت گشاد شده بود. تک تک افرادی که تمام عمرش آن ها را می ستود، به خاک می افتادند.
نگاهش را از میدان جنگ برگرفت. باید پنهان می شد. گالوران اطلاعات بسیار مهمی به او سپرده بود. جایش پشت آن درخت امن نبود. نگاهی به اطراف انداخت و تنه ی درخت توخالی ای را دید. جثه اش به قدر کافی کوچک بود و داخلش جا می شد. اما بهترین مخفیگاه جایی بود که نتوانند او را پیدا کنند. نگاهی به اطراف انداخت. اگر جای دیگری پیدا نمی کرد، می توانست از درختی بالا برود. می دانست چطور از درختی که برای بقیه قابل دسترس نباشد، بی سروصدا بالا رود. اما نه، به دنبال جای بهتری بود.
کمی دورتر، کُپه ای از شاخ و برگ های خشک روی زمین دید. عالی ست! شاخه ها کاملاً او را نمی پوشاندند اما اگر به زیرشان می خزید، در سایه می ماند و خود را با استفاده از گیاهان اطراف می پوشاند، واقعاً کسی نمی توانست او را ببیند.
علی رغم هیاهوی ناشی از جنگ، ندوین بی سروصدا حرکت کرد. شاید فرد دیگری نیز در جنگل کمین کرده بود. جهت رها شدن تیرها را دیده بود و فکر می کرد هیچ کمانداری در نزدیکی محل کنونی اش نباشد اما هیچ تضمینی وجود نداشت.
زرهی به تن نداشت که از سرعت حرکتش بکاهد. وقتی حرکت مخفیانه تنها مزیت شخص باشد، زره و تجهیزات جنگی به جای اینکه محافظ باشند، تبدیل به مانع می شوند. فقط یک چاقو و یک کمان زنبوری کوچک به همراه داشت... و البته یکی از آن گوی های ارزشمند انفجاری که گالوران به او سپرده بود.
ندوین خود را به محل مورد نظر رساند و به زیر شاخه ها خزید. با وجود تمام تلاش هایش، صدای شکستن شاخه های خشک به گوش می رسید. برگ ها و خاک مرطوب را رویش ریخت. پنهان شد و از دور صحنه ی جنگ را تماشا می کرد. کمانداران به رهبری یک کانسکریپتر قدبلند که میله ای آهنی در دست داشت، بقیه ی مبارزان گروه را محاصره کردند.
کانسکریپتر قدبلند فریاد زد: «دست نگه دارید!»
همه ی سربازان دست از مبارزه برداشتند. فقط پنج نفر از افراد گالوران همچنان مقاومت می کردند. زخمی شده بودند. چندین ویران گر و تعداد بی شماری از سربازان دشمن از پا درآمده بودند. اما تعداد بسیار بیشتری همچنان باقی مانده بود.
کانسکریپتر قدبلند بر میله ی جنگی اش تکیه داد و با تاکید گفت: «شما محاصره شدید! تموم شد! سلاح هاتون رو بندازین!»
ندوین لب پایین اش را گزید. کانسکریپتر راست می گفت. کمانداران اکنون به قدری نزدیک بودند که به راحتی می توانستند بقیه ی مدافعان را از پای درآورند.
لاوسون شمشیر کوتاهش را به زمین انداخت و با اخم گفت: «دوستان، تسلیم بشین.»
ندوین ابرو درهم کشید. اما به سرعت متوجه شد که به همراه بردن پنج اسیر زنده در مقایسه با انجام پنج اعدام سریع زمان بیشتری از مهاجمان خواهد گرفت. در حال حاضر فراهم آوردن زمان بیشتر برای فرار گالوران اولویت بیشتری داشت.
سایر مدافعان نیز سلاح هایشان را به زمین انداختند.
کانسکریپتر قدبلند پرسید: «گالوران کجاست؟»
لاوسون پاسخ داد: «اطلاعات غلط بهت دادن. " گرودیک"(۹) اون اصلاً با ما نبود. مجبوری به جایزه ای که برای دستگیری ما گیرت می آد، قناعت کنی.»
ندوین دندان هایش را به هم فشرد. پس کانسکریپتر قدبلند همان گرودیک بود؟ او دست راست امپراطور به شمار می رفت. فرمانده ی کانسکریپترها بود. تعجبی نداشت که برنامه ی حمله این چنین بی عیب ونقص بود.
گرودیک نگاهی به سوی جنگل انداخت و با صدایی بلند گفت: «شرط می بندم گالوران هنوزم می تونه صدای من رو بشنوه! فکر نکنم وقتی دارم افرادش رو یکی یکی اعدام می کنم، اون در جنگل قایم بشه.»
ندوین از ترس لرزید. ظاهراً این کانسکریپتر به خوبی گالوران را می شناخت. ندوین آرزو می کرد که ای کاش جاشر اینجا بود. او و دو مرد بذری دیگر برای بررسی ادامه ی مسیرشان تا فلروک جلوتر حرکت می کردند. جاشر می توانست جلوی گالوران را بگیرد یا حداقل با موفقیت به گرودیک حمله کند. امکان داشت گرودیک خبر داشته باشد که جاشر اکنون اینجا نیست؟ خُب، او می دانست که ماه کی ظاهر خواهد شد، چه برسد به این...
گرودیک گفت: «گالوران تسلیم شو! الان خودت رو نشون بده و من قول می دم که در این صورت افرادت زنده بمونن. نذار اون ها بهای رهبری ضعیف تو رو بپردازن!»
دست ندوین به سوی گوی کریستالی ای که گالوران به او داده بود، رفت. چه می شد اگر از مخفیگاهش بیرون می دوید و گوی را به سوی گرودیک پرتاب می کرد؟ نه. نمی توانست به تنهایی بقیه ی دشمنان را شکست دهد و اگر او را دستگیر می کردند، می توانستند فشار بیشتری برای تسلیم شدن به گالوران وارد کنند.
لاوسون فریاد زد: «به حرفاش گوش نکن! با موفقیتت ما رو سربلند کن! ما افتخار می کنیم که در این راه بمیریم!»
گرودیک اشاره ای کرد و ده ها تیر به سوی لاوسون پرتاب شد. مرد جنگلی در سکوت روی زمین افتاد.
گرودیک فریاد زد: «دوستت درست همون جور که می خواست با افتخار مُرد! همچنان می تونی چهارتای دیگه رو نجات بدی. پشت اجساد دوستات قایم نشو! ما که در هر صورت پیدات می کنیم. "توریور"(۱۰)ها بهمون کمک می کنن. هیچ کس نمی تونه از دست شون فرار کنه.»
گرودیک منتظر ماند. زندانیانش نیز ساکت ماندند. ندوین امیدوار بود که اربابش به سرعت در حال دور شدن از آنجا باشد.
گرودیک نعره زد: «من آدم صبوری نیستم! وقتشه که یکی دیگه از دوستانت بمیره.»
ناگهان نور سفید خیره کننده ای تاریکی شب را درهم شکافت و به دنبال آن صدای انفجار کرکننده ای به گوش رسید. ندوین چشمانش را بست و به صدای انفجارهای پی درپی گوش سپرد. گالوران گوی های انفجاری را به سوی دشمنانش پرتاب می کرد.
پس از اتمام انفجارها، ندوین چشمانش را باز کرد. پلک می زد و سعی داشت چشمانش به تاریکی عادت کنند. آن انفجارها حتماً چندین ویران گر و سرباز را از پای انداخته و بقیه را موقتاً گیج کرده بود.
وقتی چشمانش به تاریکی عادت کرد، اربابش را در حال مبارزه با دشمنان دید. او و محافظانش حتماً هنگام پرتاب گوی ها چشمان شان را بسته بودند. آن ها دید واضحی داشتند اما بقیه نیمه کور شده بودند.
یکی از محافظان بنام "اَلِک"(۱۱) بالای کُپه ای از سنگ های فرسایش یافته موضع گرفت. تیرهایی را پی درپی و با دقت تمام پرتاب می کرد. محافظ دیگر با استفاده از تبر جنگی اش در تلاش برای محافظت از گالوران که در میان دشمنانش محاصره شده و آن ها را قلع وقمع می کرد، می بود.
ندوین نمی توانست گرودیک را ببیند. امکان داشت انفجارهای اولیه او را هلاک کرده باشند؟ امکان داشت چنین شانسی آورده باشند؟
افراد اسیر شده گالوران مبارزه می کردند اما به محض اینکه سربازان دشمن شوک ناشی از این غافل گیری را پشت سر گذاشتند، زندانیان سرکش یک به یک به زمین افتادند. تعداد دشمنان بیش از حد زیاد بود! نیزه ای به سوی الک پرتاب شد و او را به زمین افکند. گالوران و تنها محافظ باقی مانده اش پشت به پشت هم داده و برای نجات جان خود می جنگیدند.
وقتی محافظش نیز از پا درآمد، گالوران شمشیرزنان و درحالی که دشمنان را قلع وقمع می کرد، از میان شان راهی برای خود باز کرد. ندوین تاکنون ندیده بود کسی بتواند این چنین از پس دشمنان برآید. در نهایت شگفتی، گالوران واقعاً می توانست راه خود را باز کند. اگر می توانست با کشتن دشمنان و باز کردن راهی از میان شان خود را به جنگل برساند، فقط کمتر از پانزده نفر از دشمنان سردرگم و آشفته بر جا می ماند. همچنان پیش می رفت. داشت موفق می شد! باز هم می توانست زنده بماند و یک روز دیگر به مبارزه اش ادامه دهد.
صدای پرابهتی نعره زد: «با من بجنگ بزدل!» گرودیک درحالی که لنگ لنگان به سوی گالوران می آمد، افرادش را کنار زد. کلاهخودی بر سر نداشت و مشخص بود که قسمتی از صورتش زخمی شده است.
ندوین با خود زمزمه کرد: «نه. برو.»
گرودیک به سوی گالوران راهش را ادامه داد. اگر گالوران از آن کانسکریپتر لنگان روی برمی گرداند و به راهش ادامه می داد، فقط باید چند سرباز دیگر را از سر راه برمی داشت و بعد می توانست به سوی جنگل فرار کند.
گرودیک فریاد زد: «راه رو باز کنید!» و سربازانی که بین او و گالوران قرار داشتند فوراً اطاعت کردند.
ندوین زمزمه وار گفت: فرار کن.
گالوران چاقویی به سوی گرودیک پرتاب کرد اما به "سلاح جنگی اش"(۱۲) برخورد کرد. گرودیک با غرشی گفت: «ببینیم تو می تونی بیشتر از افرادت در برابر من دوام بیاری یا نه!»
گالوران مصمم بود.
شمشیر گالوران زیر نور ماه برق می زد. خواست ضربه ای به پشت گرودیک وارد کند. کانسکریپتر به سختی توانست جا خالی دهد. ندوین لرز را در تک تک اعضای بدنش حس می کرد.
گالوران، گرودیک را از کمر زخمی کرد. کانسکریپتر برخود لرزید و به زمین افتاد. وقتی گالوران برای زدن ضربه ی نهایی مرگ بارش پیش رفت، گرودیک مشتی خاک به صورتش پاشید. گالوران تلوتلوخوران به عقب رفت، شمشیرش را انداخت و به چشمانش چنگ زد.
وقتی گالوران به زمین افتاد، ندوین شاخه ی خشکی را محکم فشرد. گرودیک چه چیزی به صورت اربابش پاشیده بود؟ واکنش گالوران طوری بود که گویا صورتش می سوزد.
گرودیک با تکیه بر سلاح جنگی اش برخاست. سربازانش گالوران را محاصره کردند. آماده حمله بودند. کانسکریپتر قدبلند با اشاره ای مانع شان شد.
کانسکریپتر درحالی که با یک دست سعی داشت مانع خونریزی شکمش شود، به شاهزاده زمین خورده گفت: «کارت تمومه. تسلیم شو، بعدش می تونم کاری کنم که سوزشش رفع بشه.»
گالوران درحالی که روی زمین می غلتید، شمشیرش را برداشت. برخاست و کورکورانه به سوی گرودیک حمله برد. کانسکریپتر جاخالی داد و با استفاده از سلاحش ضربه ی شمشیر گالوران را دفع کرد. دشمنان جلوتر آمدند و گالوران را زمین گیر کردند.
ندوین نگاهش را برگرفت. نمی توانست شاهد چنین صحنه ای باشد. گالوران که تنها امید تمام سرزمین لیریان به شمار می رفت، از پای درآمده بود.
ندوین نگاهی به گوی انفجاری انداخت. دوباره نگاهی به گرودیک و سربازانش انداخت. فقط پانزده نفر... چند نفرشان زخمی بودند.
ندوین سرش را خم کرد و چشمانش را بست. گالوران دستورات کاملاً مشخصی به او داده بود. تک تک کلمات دستورات اربابش را به خاطر می آورد.
- من یه واژه ی بسیار باارزش و قدرتمند رو به دست آوردم. افراد کمی خبر دارن که دنبالش می گشتم. تعداد کمتری هم خبر دارن که اون واژه رو پیدا کردم. این واژه در مبارزات ما با امپراطور نقش حیاتی داره. سه هجا از اون واژه در جاهایی که فقط متحدانم می دونن، حکاکی شده. سه هجای دیگه رو به تو می گم و تو باید اون ها رو به "نیکولاس"(۱۳) که ساکن "روزبوری"(۱۴) هست، بگی. هرگز نباید این هجاها رو به زبون بیاری یا بذاری بقیه بفهمن که به تو گفتم شون. جون ما و سرنوشت لیریان به این مسئله وابسته است. اگه من شکست خوردم، باید گروه رو ترک کنی و با این اطلاعات به "ترنسیکورت"(۱۵) برگردی. ندوین تو رو به همین خاطر با خودمون آوردم. متاسفم که با وجود سن کم تو چنین باری رو روی دوشت می ذارم اما احتمال موفقیتت از همه بیشتر. اگه من کشته شدم، تو نباید در این ماموریت شکست بخوری. باید بهم قول بدی.
ندوین قول داده بود. هجاها را به خاطر می آورد و متعهد شده بود که آن ها را به زبان نیاورد تا زمانی که خصوصی با نیکولاس صحبت کند. گالوران می دانست که او می تواند رازنگه دار باشد. گالوران می دانست که اگر همه چیز درست پیش نمی رفت، او می تواند قسر در برود. گالوران می دانست کسی حتی نمی تواند تصور کند او چنین اطلاعاتی را با چنین شخص کم سن و سالی در میان گذاشته باشد.
ندوین چشمانش را باز کرد. گالوران دستگیر شده بود... کشته نشده بود. او زنده بود. هنوز کاملاً شکست نخورده بود.
گرودیک کنار گالوران زانو زد و مرهمی بر صورتش گذاشت. دو نفر گالوران را نگه داشته بودند اما او دیگر مقاومت نمی کرد. سایر افراد مات ومبهوت، دشمن شکست ناپذیرشان را نظاره می کردند که اکنون عاجزانه در مقابل شان زانو زده بود.
گرودیک برخاست. پشتش به ندوین بود. جغدی هوهو کرد. ندوین گوی را برداشت. اگر می توانست گوی انفجاری را به پشت سر کانسکریپتر بکوبد، بیشتر افراد نیز موج انفجار را حس می کردند. بدن گرودیک می توانست به عنوان سپری برای گالوران عمل کند. ندوین به جز این گوی فقط یک چاقو و یک کمان زنبوری کوچک داشت. اما در مقابل افرادی که چند دقیقه قبل در اثر انفجار دیدشان مختل و زخمی شده بودند، چاقو و کمان زنبوری کافی بود.
ندوین سعی داشت عزمش را جزم کند و از مخفیگاهش بیرون بیاید اما تردیدهایش مانعش می شد. اگر موفق نمی شد و دستگیرش می کردند، چه می شد؟ این هجاهای ارزشمند نیز از دست می رفت. با دستگیری گالوران، گرودیک و افرادش به جایزه خود می رسیدند. ندوین مطمئن بود اگر بی حرکت و ساکت می ماند، می توانست بالاخره به ترنسیکوت برگردد و با موفقیت این پیام حیاتی را به فرد مورد نظر برساند.
تردید داشت. آن واژه ی سحرآمیز بسیار مهم بود اما این مبارزات بدون گالوران به کجا ختم می شد؟ ندوین در این فکر بود که اگر اکنون هیچ مداخله ای نمی کرد، در آینده چگونه باید با وجدان خود کنار بیاید.
گالوران می دانست که وجودش چقدر حائز اهمیت است... هم به عنوان رهبر مبارزات و هم به عنوان نماد امید برای تمام سرزمین لیریان. اما وقتی می خواستند افرادش را اعدام کنند، خود را به خطر انداخت. آیا مستحق این نبود که چنین فداکاری و شجاعتی در مورد خود او نیز انجام شود؟
ندوین به آرامی از مخفیگاهش بیرون آمد. اگر شکست می خورد، گالوران از اینکه به او اعتماد کرده است، پشیمان می شد و تمام مبارزات، تلاش و عمری که در این راه صرف کرده بود، به هدر می رفت. اگر موفق می شد، گالوران می توانست به ماموریتش ادامه دهد و امپراطور را شکست دهد. در نتیجه ندوین فقط یک انتخاب داشت. باید موفق می شد.
بی سروصدا اما با سرعت به جلو دوید. به محض اینکه از میان درختان بیرون رفت، چند نفر به سویش برگشتند. گرودیک همچنان پشت به او و بالای سر گالوران ایستاده بود. ندوین هنوز آن قدر که می خواست نزدیک نشده بود اما هر لحظه احتمال داشت که گرودیک برگردد و افرادش نیز آماده حمله شده بودند.
ندوین گوی را با تمام قدرت پرتاب کرد. اگر درست پیش می رفت، گوی دقیقاً به گرودیک می خورد. اما کانسکریپتر به نگاه های خیره افرادش واکنش نشان داد، برگشت و گوی را مثل آب خوردن در هوا گرفت.
ندوین سر جایش خشکش زد.
برای اینکه مواد داخل گوی منفجر شود، شیشه ی آن باید ترک بر می داشت و می شکست. گرودیک بدون هیچ آسیبی به گوی آن را گرفته بود.
ندوین کمانش را بالا آورد و گوی را نشانه گرفت اما تیری به شانه اش اصابت کرد و تیرش به خطا رفت. وقتی افتاد، تیرهای دیگری به سویش پرتاب شد. ندوین کاملاً امیدش را از دست داد. اربابش همچنان اسیر بود و هیچ موفقیتی به دست نیامد. راز ارزشمندی که گالوران به او سپرده بود، هرگز به نیکولاس منتقل نمی شد! دشمنان دورش را گرفتند. ندوین که در آتش ناامیدی و شرمساری می سوخت، چشمانش را بست و منتظر مرگ شد.

نظرات کاربران درباره کتاب سرانجام پیشگویی