فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب درخت بید کور و دختر خفته
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب درخت بید کور و دختر خفته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب درخت بید کور و دختر خفته

کتاب «درخت بید کور و دختر خفته» نوشته هاروکی موراکامی( -۱۹۴۹) نویسنده مشهور ژاپنی است، که تا کنون جوایز ادبی متعددی دریافت کرده است.
از جمله این جوایز می‌توان به جایزه یومیوری، نوما و گونزو اشاره کرد.
مهم‌ترین اثر موراکامی «کافکا در ساحل» است که به سرعت توانست در فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌تایمز قرار گیرد، شاید چیزی که آثار موراکامی را از دیگران متمایز می‌کند، استفاده او از عناصر بومی و فرهنگی ژاپن است که در جا به جای نوشته‌هایش به خوبی دیده می‌شود.
جذابيت فضاي داستاني موراكامي، نوع گستره معنايي و مفهومي جهان‌نگری او به مسائل و دغدغه‌های دنياي مدرن، پرداختن به مفاهيم وجودي بشري همچون؛ تنهايي، عشق، مرگ، پوچی، اضطراب، دلهره، اميد، انتظار و ... مخاطبان اثرش را به وسوسه وامی‌دارد كه داستان‌ها را براي چندمين بار و با ترجمه‌هاي مختلف و در قالب مجموعه‌هاي متفاوت بخوانند و بازخوانند .
این کتاب شامل مجموعه داستانی از او به نامهای ؛ «راننده تاکسی خون‌آشام»، «شهر او»، «جشنواره شیر دریایی»، «درخت بیدکور و دختر خفته»، «آینه» و ... است.
در بخشی از کتاب «درخت بید کور و دختر خفته» می‌خوانیم:
«بعضی وقت‌ها حجم زیادی از بدشانسی و بداقبالی روی سر آدم هوار می‌شود. ممکن است اندکی اغراق در این باشد، اما وقتی اتفاقات بد برای یک نفر به وقایع دنباله‌دار بدل می‌شود، قطعاً می‌توان گفت که حجم عظیم بدشانسی و بداقبالی روی سر او هوار شده است. امروز من مصداق همین هوار شدن حجم زیادی از بدبختی بودم. اول از همه زنی که با او قرار داشتم، سرکارم گذاشت. سپس یکی از دکمه‌های ژاکتم گم شد. یک نفر را در مترو دیدم که حاضر بودم سرم برود اما نبینمش. دندانم شروع کرد به زق زق کردن و حالا هم زیر باران و ترافیک غیرقابل تحملی ناشی از تصادف، در تاکسی گیر افتاده‌ام. حالا به من حق بدهید اگر کسی بیاید بگوید همه‌ی این اتفاقات روزمره و طبیعی است، یک سیلی محکم مهمان من خواهد بود. موافق نیستید؟ همین است که می‌گویم سر و کله زدن با مردم کار دشواری است. البته من آدم چندان سخت‌گیری نیستم و گاهی اوقات به زندگی از دید پادرهایی که روی‌شان نوشته خوش‌آمدید و تمام وقت‌شان صرف خوابیدن جلوی در ورودی می‌شود، نگاه می‌کنم و می‌دانم آن‌ها هم بدبختی‌های خاص خودشان را دارند. اما نقش ما در زندگی چیست؟»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب درخت بید کور و دختر خفته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شهرِ او

اولین برفِ سال در خیابان های ساپورو(۸)، واقع در شمال ژاپن، شروع به باریدن کرده بود. ابتدا با دانه های باران شروع شد، سپس تبدیل به برف شد و چیزی نگذشت که دوباره باران شد. هرچند در خیابان های ساپورو بارش برف آن قدر ها هم غریب نیست و از آن هم چون خویشاوندی منفور استقبال می شود. امروز جمعه، بیست و سومِ ماه اکتبر است. وقتی توکیو را با یک هواپیمای ۷۴۷ از فرودگاه ناریتا(۹) ترک کردم، فقط یک بلوز آستین کوتاه تنم بود و قبل از این که گوش کردن به نوار کاستِ ۹۰ دقیقه ای ام به اتمام برسد، برف شروع به باریدن کرد.
دوستم خطاب به من گفت: «این جا این چیزا عادیه، همیشه اولین برف سال همین وقتا میاد و بعد از اون هوا دیگه سرد می شه.»
ـ بدجور سرد می شه، نه؟
ـ آره سرماش شوخی نداره.
ما در محلی کوچک و ساکت در کوبه(۱۰)، واقع در غرب ژاپن، بزرگ شدیم. خانه های مان چیزی حدود ۵۰ متر از هم فاصله داشت و دوران راهنمایی و دبیرستان را همکلاسی بودیم. در اردوهای مدرسه همیشه وقتمان را با هم می گذراندیم. بعد از اتمام دبیرستان، در دو دانشگاه مختلف قبول شدیم. من به توکیو رفتم و او به سمت شمال، عازمِ شهر هوکایدو(۱۱) شد.
من با یکی از همکلاسی های توکیویی ام ازدواج کردم و او هم با یکی از همکلاسی هایش که اهل اوتارو(۱۲) در هوکایدو بود، ازدواج کرد. درواقع این همان رسم زندگی است. ما هم چون دانه هایی در باد از هم جدا شدیم. اگر او هم به دانشگاهی در توکیو آمده بود یا من به دانشگاهی در هوکایدو می رفتم، زندگی مان کاملاً متفاوت از چیزی که هست، می شد. شاید من در یک آژانس مسافرتی کار می کردم و دور دنیا را می گشتم. او هم نویسنده ای در توکیو می شد. اما سرنوشت این گونه خواسته بود که من رمان نویس شوم و او کارمند آژانس هواپیمایی و هنوز خورشید به تابیدن خود ادامه می دهد.
دوستم یک پسر شش ساله به نام هوکوتو(۱۳) دارد و همیشه سه تا از عکس های او در کیف پولش همراه اوست. هوکوتو در حال بازی کردن با یک گوسفند در باغ وحش، هوکوتو درحالی که لباس جشنواره ی پاییزه شیچی گوسان(۱۴) را پوشیده است، هوکوتو در زمین بازی با راکتی در دست. قبل از این که عکس ها را به او برگردانم، به هر عکس سه بار نگاه کردم، یکی پس از دیگری. نوشیدنی ام را برداشتم و با کمی از رویبه(۱۵) یخ زده، غذای لذیذ هوکایدو یی ها، خوردم.
از من پرسید: «راستی از پ چه خبر؟»
جواب دادم: «خوبه، یه روز تو خیابان دیدمش. طلاق گرفته و در حال حاضر با یه خانم جوان زندگی می کنه.»
ـ از ک چی؟ خبر نداری؟
ـ تو یه شرکت تبلیغاتی کار می کنه و یه مشت چیزای تبلیغاتی مزخرف برای مردم می نویسه.
ـ معلوم بود که این کاره می شه.
و حرف هایی از این قبیل بین ما رد و بدل شد. صورت حساب را پرداختیم و از رستوران بیرون آمدیم. باران دوباره شروع به باریدن کرده بود.
پرسیدم: «دیگه نرفتی کوبه؟»
سری تکان داد و گفت: «نه، مسیرش خیلی طولانیه. تو چی؟»
ـ منم نرفتم، خیلی علاقه ندارم برگردم اون جا.
ـ آره.
ـ حتماً محله مون تو این سال ها خیلی عوض شده.
ده دقیقه ی دیگر در خیابان های ساپورو با هم قدم زدیم، سپس خداحافظی کردیم و من به هتلم برگشتم و او نیز به آپارتمان کوچکش.
ـ به امید دیدار. مواظبِ خودت باش.
ـ تو هم همین طور.
وقتی آن روز به پایان رسید، به این فکر کردم که فردا دوباره ۵۰۰ کیلومتر از هم دور می شویم و تا چند روز دیگر در خیابان هایی متفاوت در حال راه رفتن خواهیم بود. دوباره به روزمرگی کسالت بارِ خود بازمی گردیم و هم چون عضوی از نژاد موش های صحرایی، به تقلا برای بالا رفتن از یک سربالایی، بدون داشتنِ هدفی ادامه می دهیم.
به هتل که برگشتم تلویزیون را روشن کردم و مشغول تماشای یک برنامه ی محلی در خصوص خدمت به جامعه شدم. بدون این که کفش هایم را درآورم پریدم روی تخت و گازی به ساندویچ سالمون دودی ام زدم و نوشیدنی در دست، درحالی که در عالم دیگری بودم به تلویزیون خیره شدم. زن جوانی با پیراهن آبی تیره در وسط صفحه ی تلویزیون ایستاده بود. دوربین طوری روی او متمرکز شده بود و زاویه ی آن هیچ تغییری نمی کرد که انگار یک حیوان گوشت خوار مریض است. حس کردم در حال تماشای فیلمی از گُدار(۱۶) هستم.
آن زن گفت: «من در قسمت تبلیغات فرمانداری محلی شهر «ر» کار می کنم.»
او با لهجه ای محلی حرف می زد و صدایش کمی لرزش داشت، شاید از استرس ناشی از دوربین بود.
او گفت: «شهر ما شهری کوچک است، با جمعیتی حدود ۷۵۰۰ نفر. هیچ فرد شناخته شده ای تابه حال در شهر ما به دنیا نیامده است، به همین دلیل فکر نمی کنم هیچ کدام از شما تابه حال اسم آن را شنیده باشید.»
با خودم فکر کردم: «چه بد.»
«کشاورزی و لبنیات به عنوان صنایع مهم آن محسوب می شوند. برنج کاری هم قبلاً به عنوان محصول اصلی کشاورزی این شهر بود، اما سیاست های جدید دولت این بود که اولویت با کشت جو، گندم و سبزیجات باشد. در حومه ی شهر چراگاه هایی وجود دارد که حدود دویست راس گاو، صد راس اسب و صدتایی هم گوسفند در آن چرا می کنند. در حال حاضر تولید مثل و پرورش دام های مان رو به رشد است و برنامه ی سه سال آینده، تولید بیش تر محصولات دامی است.»
نمی شد گفت زن زیبایی بود. حدود بیست ساله به نظر می رسید و عینکی با قاب فلزی داشت، اما لبخند او شبیه پیرزن های دل مرده بود. با این حال به نظرم جذاب می آمد. این دوربینِ گدارنما بهترین تصویری که می توانست از او گرفته بود، با بهترین نورپردازی. حتی اگر هرکدام از ما ده دقیقه جلو آن دوربین بودیم، شاید ما هم خوب به نظر می رسیدیم. این چیزی است که به ذهن من رسید.
«در اواسط قرن نوزدهم، ذرات طلا در رودخانه ی «ر» در نزدیکی شهر ما پیدا شد و رونق اقتصادی ای با خود آورد، اما چیزی نگذشت که طلاها در بالادست گرفته می شد و دیگر چیزی به ما نمی رسید.»
آخرین تکه ی ساندویچم را به کمک نوشیدنی ام قورت دادم.
«این شهر... خُب... جمعیتِ آن در حال رسیدن به چیزی حدود ده هزار نفر است. هرچند اخیراً تعداد خانواده هایی که زندگی کشاورزی را ترک کرده اند، افزایش یافته. مشکل دیگر این است که نسل جوان ما شروع کرده اند به مهاجرت به اطراف. بیش از نیمی از همکلاسی های من تاکنون از این جا رفته اند. اما آن هایی که تصمیم گرفته اند بمانند، می خواهند برای شهرمان از جون و دل مایه بگذارند.»
طوری رو به دوربین صحبت می کرد که انگار آینه ای است که آینده را پیش بینی می کند و به نظر می رسید به من خیره شده است و روی صحبتش با من است. شهرِ آن زن، به راحتی می توانستم آن را تصور کنم. یک ایستگاه قطار کوچک، جایی که یک قطار، روزانه فقط ۸ بار در آن توقف می کند. یک بخاری کوچک در اتاق انتظار ایستگاه وجود دارد. یک میدان برای اتوبوس ها که توقف کنند و مردم سوار و پیاده شوند. نقشه ی راهنمای شهر که نزدیک به نصف حروف آن ناخواناست. گل های همیشه بهار همه جا پراکنده شده اند و ردیفی از درختان زبان گنجشک کوهی قد برافراشته اند. سگ سفیدی که مدتی است دچار بیماری گری شده است، درحالی که خسته از زندگی در گوشه ای لم داده، دیده می شود. تبلیغی برای یونیفورم مدرسه و درمان های سردرد به چشم می خورد. خیابان اصلی نسبتاً بزرگی که تقریباً هیچ رفت و آمدی در آن دیده نمی شود. یک آگهی فراخوان ارتش ژاپن روی دیوار نصب شده است. فروشگاه بزرگی که خرت و پرت و کالاهای مختلفی را می فروشد. یک آژانس هواپیمایی کوچک، یک تعاونی روستایی، یک مرکز جنگلبانی و یک ساختمان دام پروری به چشم می خورد. دودکش خاکستری و دودگرفته ی حمام عمومی شهر، در آسمان قد علم کرده است. قبل از تقاطع اصلی که به چپ بپیچید، دو بلوک جلوتر، ساختمانِ اصلی شهر دیده می شود، جایی که او پشت میز خود در بخش روابط عمومی نشسته است. بله، به طور قطعی یک شهر کوچک کسالت باری که نیمی از سال از برف پوشیده شده است. او پشت میز نشسته و در حال نوشتن مطالب زیر است: «به زودی داروی ضدعفونی گوسفند بین شهروندانِ متقاضی توزیع خواهد شد. در صورت تمایل لطفاً نسبت به تکمیل فرم های مربوطه اقدام کنید و در اسرع وقت تحویل دهید.»
درحالی که در اتاقم در ساپورو بودم، ناگهان ارتباط ملموسی با زندگی آن زن حس کردم. در واقع با شیوه ی زندگی کردن او ارتباط برقرار کردم. هرچند به نظر می رسید مشکلی این وسط وجود داشته باشه. زندگی ای که برای خودم ساخته بودم انگار از آنِ من نبود. حس می کردم لباسی عاریه ای به تن دارم که درست اندازه ام نیست و احساس راحتی نمی کنم. انگار پاهایم با طنابی بسته شده باشد. این فکر می کنم که طناب را با لبه ی تبری کوچک پاره کنم و رها شوم. اما اگر چنین کنم، بازگشتی در کار خواهد بود؟ و ممکن است باعث پشیمانی شود. پریشان حال می شوم. اما می خواهم آزاد باشم. شاید خیلی خسته ام. شاید دلیل این احساس بارش برف باشد. این ها تمام آن چیزهایی است که از ذهن من می گذرد. دوباره به زیر بال های تاریک واقعیت بازمی گردم. شهرِ من، گوسفندِ او.
حالا دیگر احتمالاً گوسفندِ او برای ضدعفونی با داروی جدید آماده شده است. من هم همین طور، باید گوسفندم را برای زمستان آماده کنم. باید یونجه انبار کنم و بشکه ها را پر از نفت کنم. باید آن پنجره را تعمیر کنم. بهتر است عجله کنم، زمستان همین نزدیکی است.
آن زن در تلویزیون ادامه داد: «این شهرِ من است. خیلی جالب توجه نیست، اما آسایشگاه من است. اگر توانستید، از شهرِ ما دیدن کنید. مطمئن باشید نهایت تلاش مان را می کنیم که به شما خوش بگذرد.»
و صفحه ی تلویزیون را ترک می کند. تلویزیون را خاموش می کنم. در خیال خود به شهر او سفر می کنم. شاید او بتواند به من کمک کند. اما بعید می دانم روزی به آن جا بروم. بیرون هنوز برف می آید و چیزی حدود صد تا گوسفند، چشم های شان را در تاریکی می بندند.

این کتاب ترجمه ایست از:
Blind Wiloow Sleeping Woman
Haruki Murakami

راننده ی تاکسی خون آشام

بعضی وقت ها حجم زیادی از بدشانسی و بداقبالی روی سر آدم هوار می شود. ممکن است اندکی اغراق در این باشد، اما وقتی اتفاقات بد برای یک نفر به وقایع دنباله دار بدل می شود، قطعاً می توان گفت که حجم عظیم بدشانسی و بداقبالی روی سر او هوار شده است. امروز من مصداق همین هوار شدن حجم زیادی از بدبختی بودم. اول از همه زنی که با او قرار داشتم، سرکارم گذاشت. سپس یکی از دکمه های ژاکتم گم شد. یک نفر را در مترو دیدم که حاضر بودم سرم برود اما نبینمش. دندانم شروع کرد به زق زق کردن و حالا هم زیر باران و ترافیک غیرقابل تحملی ناشی از تصادف، در تاکسی گیر افتاده ام. حالا به من حق بدهید اگر کسی بیاید بگوید همه ی این اتفاقات روزمره و طبیعی است، یک سیلی محکم مهمان من خواهد بود. موافق نیستید؟ همین است که می گویم سر و کله زدن با مردم کار دشواری است. البته من آدم چندان سخت گیری نیستم و گاهی اوقات به زندگی از دید پادرهایی که روی شان نوشته خوش آمدید و تمام وقت شان صرف خوابیدن جلوی در ورودی می شود، نگاه می کنم و می دانم آن ها هم بدبختی های خاص خودشان را دارند. اما نقش ما در زندگی چیست؟ نمی دانم. شاید چندان اهمیتی نداشته باشد. در هر صورت ماجرا این بود که در یک تاکسی ـ در ترافیک گیر افتاده بودم و احساس حبس شدن داشتم. برخورد متناوب قطرات باران روی سقف تاکسی، شبیه مته، مغزم را سوراخ می کرد. روی همه ی این ها، این را هم داشته باشید که تنها سه روز بود سیگار را ترک کرده بودم. تلاش می کردم لحظه ها را یک جوری سپری کنم، اما چیز خاصی به ذهنم نمی رسید تا این که راننده ی تاکسی بی مقدمه پرسید که نظرم در مورد خون آشام ها چیست. این جا بود که رشته ی افکارم پاره شد. با تعجب پرسیدم: «خون آشام ها؟» بعد نگاه من و راننده در آینه ی تاکسی به هم گره خورد.
ـ منظورتون از خون آشاما موجودات خون خوارن؟
ـ آره... شما فکر می کنی وجود دارن؟
ـ منظورتون اون خون آشاما و خفاشاییه که توی فیلما هستن یا... خون آشامای واقعی؟
گفت: «آره» و تاکسی چند متر جلوتر رفت.
گفتم: «نمی دونم، نظری ندارم.» راننده اما راضی نشد.
ـ این که جواب نشد، یا اعتقاد داری یا نه! یا آره یا نه!
ـ اعتقاد ندارم.
ـ یعنی فکر می کنی وجود ندارن، هان؟
دستم را توی جیبم بردم، یک سیگار بیرون آوردم و بدون آن که روشن کنم بین لب هایم گذاشتم و دوباره گفتم: «به خون آشاما اعتقادی ندارم.»
راننده اما رضایت نمی داد و باز هم جواب می خواست.
ـ به اشباح چی؟ به وجودشون اعتقاد داری؟
ـ نمی دونم ولی یه حسی بهم می گه وجود دارن.
راننده سمج تر از این حرف ها بود: «در مورد حِست نپرسیدم. به نظرت وجود دارن یا نه؟»
ـ آره به اشباح اعتقاد دارم.
ـ یعنی با این که به خون آشاما اعتقاد نداری به اشباح اعتقاد داری؟
ـ اوهوم.
ـ خُب مگه فرق اشباح با خون آشاما چیه؟
زیر لب گفتم اشباح با دنیای مادی و فیزیکی در تضادند... بعد با خودم فکر کردم چه مزخرفاتی! اما فرار از همچین چرت و پرت هایی یکی از توانایی های من بود.
ـ هوم.
ـ اما به نظر من خون آشاما انسان هایی هستند که ماهیت فیزیکی شون تغییر کرده.
راننده ی تاکسی کاملاً پایه ی بحث بود:
ـ خُب اگه من قبول کنم که اشباح با دنیای مادی در تضاد هستن، پس چه جوری می تونم این حرفت رو که می گی خون آشاما وجود فیزیکی شون تغییر کرده رو قبول کنم؟ می تونم استدلال تضاد رو قبول کنم اما با تغییر ماهیت فیزیکی خون آشاما.
ـ هوم... سوال خوبیه اما در هر صورت یه چیزه ناخوشاینده.
راننده ی تاکسی لبخندی زد و گفت: «می دونی... تو خیلی باهوشی.»
ـ نمی دونم، من هفت سال پیش دانشگاه رو تموم کردم.
تاکسی چند متر دیگر هم در ترافیک جلو رفت. راننده ی تاکسی سیگار باریکی روشن کرد. تاکسی بوی ملایم نعنا گرفت. گمانم دلش می خواست بحث را باز هم ادامه دهد.
ـ خُب حالا اگه خون آشاما هم وجود داشته باشن چی می شه؟ یه نگرانی به نگرانی هات اضافه می شه نه؟
حوصله ام سر رفته بود: «می شه موضوع بحث رو عوض کنی؟»
ـ نه نمی شه.
ـ حق با توئه. اعتقاد رو در نظر بگیر! واقعاً چیز عجیبیه! می تونه زندگی آدم رو دگرگون کنه. اگه تو به یک کوه اعتقاد داشته باشی پس وجود داره اگه اعتقاد نداشته باشی یعنی وجود نداره.

به چند دلیل این موضوع من را به یاد یکی از آهنگ های قدیمی دونووان(۱) انداخت.
ـ قبول داری؟
ـ درست می گی.
آه عمیقی کشیدم و درحالی که سیگار خاموش هنوز روی لبم بود، پرسیدم: «بگو ببینم خودت به خون آشاما اعتقاد داری؟»
ـ آره دارم.
ـ چرا؟
ـ چرا؟ خُب دارم دیگه.
ـ یعنی می تونی وجودشون رو ثابت کنی؟
ـ هیچ ارتباطی بین اعتقاد و دلیل و مدرک وجود نداره.
گفتم: «شاید حق با تو باشه» و به افکارم برگشتم.
راننده ی تاکسی گفت: «ولی من می تونم ثابت کنم.»
ـ جدی می گی؟
ـ جدی می گم.
ـ چه جوری؟
ـ هوم... چون من خودم یه خون آشامم.
برای مدتی هر دو ساکت شدیم. تاکسی بیش تر از دو سه متر جلو نرفت. باران هم چنان به سقف تاکسی ضربه می زد. تاکسی متر چیزی بیش تر از ۲۵۰۰ ین(۲) را نشان می داد.
از راننده ی تاکسی خواستم فندکش را به من بدهد.
ـ بله حتماً.
فندکش سفید بود، مارک بیک. بعد از سه روز محرومیت، ریه هایم را با نیکوتین تغذیه کردم.
راننده ی تاکسی گفت: «خیلی وقته این جا گیر کردیم. نه؟»
ـ آره واقعاً...
و گفت وگویمان در مورد خون آشام ها ادامه یافت.
ـ آره.
ـ تو واقعاً خون آشامی؟
ـ آره هستم. این چیزی نیست که بخوام براش دروغ بگم. نه؟
ـ نه نمی تونه باشه. چند وقته که خون آشامی؟
ـ حدود ده سالی می شه. گمونم برمی گرده به المپیک مونیخ.
ـ آهان... یادمه! اون زمانِ مارک اشپیتز و اُلگا کوربات که یه اسرائیلی هم کشته شد. نه؟
ـ آره فکر کنم.
ـ اشکال نداره یه سوال دیگه بکنم؟
ـ راحت باش.
ـ چرا با تاکسی کار می کنی؟
ـ خُب دلم نمی خواد از اون خون آشامای کلیشه ای باشم که یه شنل می پوشن و کالسکه می رونن. یا از اونایی که تو قلعه زندگی می کنن. زندگی خون آشامی اون جوری احمقانه س. من مثل توام. ما با هم خیلی فرق نداریم. منم مثل تو مالیات می دم و شناسنامه دارم. منم می رم دیسکو و پاچینکو(۳) بازی می کنم. به نظرت عجیبه؟
ـ نه اون جوری. ولی ما واقعاً مثل هم نیستیم. نه؟
ـ خُب مشکل چیه، تو به من اعتقاد نداری؟
باعجله گفتم: «البته که به شما اعتقاد دارم. اگه به یه چیزی اعتقاد داری پس وجود داره.»
ـ پس خوبه.
ـ یعنی چه جوریه؟ بعضی وقتا خون می خوری؟
ـ خُب آره، من یه خون آشامم دیگه.
ـ بگو ببینم خون خوشمزه تر از نوشیدنیای دیگه ست؟
ـ آره ولی خونِ تو خوشمزه نیست چون تو زیاد سیگار می کشی.
ـ اما ترکش کردم... گمونم مشکل خاصی نیست.
ـ حالا که حرف نوشیدن خون شد باید بگم که خون زن ها رو ترجیح می دم.
ـ جالبه. حالا به نظرت کدوم بازیگر خون خوشمزه تری داره؟
ـ کایوکو کیشیموتو(۴) و خون کیمی شینگیوجی(۵) هم باید خوشمزه باشه. اما هیچ علاقه ای به کااُری مومی(۶) ندارم، چون خیلی زمخته.
ـ خون آشامی حال می ده؟
ـ برا من آره.
یک ربع بعد از تاکسی پیاده شدم. رفتم توی آپارتمان، چراغ را روشن کردم و یک قوطی نوشیدنی از یخچال درآوردم. بعد به خانمی که بعدازظهر آن روز سر کارم گذاشته بود، زنگ زدم.
ـ سلام! زنگ زدم بگم سوار هیچ تاکسی لاکرد(۷) سیاه تو مرکز شهر نشو. خُب؟
ـ چرا نشم؟
ـ چون راننده ش یه خون آشامه.
ـ جدی می گی؟
ـ آره.
ـ باید نگران باشم؟
ـ البته.
ـ یعنی باید سوار هیچ لاکرد سیاهی تو مرکز شهر نشم؟
ـ آره.
ـ مرسی که گفتی.
ـ خواهش می کنم.
ـ شبت بخیر.
ـ شب تو هم بخیر.

نظرات کاربران درباره کتاب درخت بید کور و دختر خفته

راستش، من هیچی نفهمیدم:| بیشتر شبیه مواقعی بود که آدم میره تو فکر،به کلی چیز بی‌معنی و بی سر‌ و ته فکر میکنه یهو یکی صداش میکنه و رشته افکارش پاره میشه.
در 1 سال پیش توسط