فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهر گربه‌ها

کتاب شهر گربه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب شهر گربه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شهر گربه‌ها

تنگو کتابش را بیرون آورد و با صدایی واضح و قابل شنیدن شروع کرد و داستان را به‌آرامی خواند و در این میان دو سه بار هم برای تجدید نفس توقف کرد. هر بار که خواندن را متوقف می‌کرد نگاهی به پدرش می‌انداخت اما هیچ واکنش متمایزی در صورت پدرش مشاهده نمی‌کرد. آیا از داستان لذت می‌برد؟ نمی‌توانست تشخیص بدهد. پس از به پایان رساندن داستان، پدرش پرسید: «این شهر گربه‌ها تلویزیون هم داره؟» «داستان تو آلمان دهه‌ی سی نوشته شده. اون موقع هنوز تلویزیون نداشتن اما رادیو چرا.» پدرش که انگار با خودش حرف می‌زد پرسید: «گربه‌ها شهر رو ساختن یا آدم‌ها قبل از اینکه گربه‌ها برای زندگی به اونجا بیان شهر رو ساخته بودن؟»

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شهر گربه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شهر گربه ها

در ایستگاه کوئِنجی، تِنگو قطاری را سوار شد که به سمت چوئو می رفت. واگن خالی بود. آن روز هیچ برنامه ای نداشت. اینکه به کجا برود و چه کاری انجام دهد ( یا چه کاری انجام ندهد) کاملاً به خودش بستگی داشت. ده صبح یک روز تابستانی خالی از وزش باد بود و خورشید بی امان می تابید. قطار از شینجوکو، یوتسویا و اوچانومیزو گذشت و به انتهای خط یعنی ایستگاه مرکزی توکیو رسید. همه پیاده شدند و تنگو هم همین طور. سپس روی نیمکتی نشست و دربار ه ی اینکه بهتر است کجا برود کمی فکر کرد. به خودش گفت: «هر جا بخوام می تونم برم. به نظر می رسه که قراره روز داغی بشه. می تونم برم ساحل.» سرش را بلند کرد و راهنمای سکو را خواند.
و در آن لحظه تازه متوجه شد که در تمام این مدت چه می کرده است.
سرش را چند بار تکان داد اما ایده ای که به او هجوم آورده بود دست از سرش برنمی داشت. احتمالاً همان موقع که در کوئنجی سوار قطار خط چوئو شده بود به طور ناخودآگاه تصمیمش را گرفته بود. آهی کشید و از روی نیمکت بلند شد و از یکی از کارمندهای ایستگاه درباره ی سریع ترین خط منتهی به چیکورا پرسید. مرد صفحات یک کتاب قطور برنامه ی قطارها را ورق زد و گفت که باید قطار خط ویژه ی ساعت ۱۱:۳۰ به مقصد تامایا را سوار شود و از آنجا به بعد با یک خط محلی ادامه دهد و به این ترتیب اندکی دیرتر از ساعت دو به چیکورا خواهد رسید. تنگو یک بلیت دوسره ی توکیو ـ چیکورا خرید. سپس به یکی از رستوران های ایستگاه رفت و برنج و کاری(۱) و یک سالاد سفارش داد.
ملاقات با پدر دورنمایی افسرده کننده بود. هرگز پدرش را چندان دوست نداشت و پدرش هم نسبت به او هیچ مهر ویژه ای نداشت. چهار سال پیش، بازنشسته شد و پس از آن خیلی زود به آسایشگاهی در چیکورا رفت که تخصصش رسیدگی به بیماران مبتلا به اختلالات شناختی است. تنگو بیش از دو بار به دیدنش نرفته بود. اولین بار درست پس از اینکه وارد آسایشگاه شده بود، که به دلیل بروز مشکلی در روال اداری لازم بود تنگو به عنوان تنها خویشاوند حاضر باشد، و ملاقات دوم هم شامل یک مسئله ی اداری می شد. دو بار. همه اش همین.
آسایشگاه در قطعه زمین بزرگی کنار ساحل واقع شده بود. ترکیب عجیبی از ساختمان های چوبی قدیمی شیک و ساختمان های نوساز سه طبقه ی از بتون تقویت شده. به هر حال، هوا تازه بود و گذشته از خروش شکستن امواج بر خط ساحل، همیشه بی سروصدا. ردیف پرابهتی از درختان کاج، در امتداد کناره ی باغ، یک بادشکن درست کرده بود. تجهیزات پزشکی عالی بود. پدر تنگو با بیمه ی سلامتی، پاداش بازنشستگی، پس انداز بانک و مقرری اش احتمالاً می توانست باقی عمر را آنجا در آسایش سپری کند. ممکن بود هیچ ارثیه ی قابل توجهی به جا نگذارد اما حداقل ترتیب نگه داری اش داده می شد. و تنگو از این جهت بسیار شکرگزار بود. تنگو به هیچ وجه قصد نداشت چیزی از او بگیرد یا چیزی به او بدهد. آن ها دو انسان منفصل از هم بودند که از دو جای کاملاً متفاوت آمده و به دو جای کاملاً متفاوت نیز می رفتند. بر حسب اتفاق، سال هایی از زندگی را نیز با هم سپری کرده بودند. صرفاً همین. اینکه کار به اینجا کشیده بود مایه ی تاسف بود اما در این رابطه هیچ کاری از دست تنگو برنمی آمد.
صورت حسابش را پرداخت و به سکو رفت تا به انتظار قطار تاته یاما بایستد. تنها مسافرانِ همراهش خانواده هایی به ظاهر خوشحال بودند، راهی گذراندن چند روز در ساحل.
اکثر افراد یکشنبه را روز استراحت تلقی می کنند اما تنگو در دوران کودکی اش هرگز حتی یک بار هم به یکشنبه به عنوان روز تفریح نگاه نکرده بود. برای او، یکشنبه همچون ماه ازشکل افتاده ای بود که فقط روی تاریکش را نشان می داد. وقتی آخر هفته می رسید، تمام بدنش از حرکت وا می ماند و شروع به درد گرفتن می کرد و اشتهایش ناپدید می شد. حتی برای نیامدن یکشنبه دعا هم کرده بود اما دعاهایش هرگز مستجاب نمی شدند.
وقتی تنگو بچه بود، پدرش مامور جمع آوری اشتراک ماهانه ی کانال تلویزیونی اِن اِچ کِی(۲) بود ــ شبکه ی رادیو و تلویزیون نیمه دولتی ژاپن ــ و هر یکشنبه، وقتی از در یک خانه به در خانه ی دیگر می رفت که حق اشتراک ماهانه را جمع کند، تنگو را هم همراه می برد. تنگو پیش از رفتن به مهدکودک همراهی با پدرش را آغاز کرده بود و تا آخر سال پنجم دبستان بدون حتی یک آخر هفته استراحت ادامه داده بود. اصلاً نمی دانست که آیا بقیه ی اشتراک جمع کن های اِن اِچ کِی هم یکشنبه ها کار می کنند یا نه، اما تا جایی که به خاطر می آورد پدرش همیشه یکشنبه ها کار می کرد. و حتی با اشتیاقی بیشتر از حد معمول هم کار می کرد، چراکه یکشنبه ها می توانست کسانی را که معمولاً در طول هفته خانه نبودند گیر بیاورد.
پدر تنگو برای همراه بردن او دلایل متعدد داشت. یک دلیلش این بود که نمی توانست او را تنها در خانه رها کند. شنبه ها و دیگر روزهای هفته تنگو می توانست به مدرسه یا به مرکز نگه داری از کودکان برود اما این موسسه ها روز یکشنبه بسته بودند. دلیل دیگر، به گفته ی پدر تنگو، این بود که مهم است پدر به پسرش نشان دهد که چه جور شغلی دارد. بچه از همان کودکی باید یاد بگیرد که چه کاری عامل تامین زندگی اوست و اهمیت سخت کار کردن را با تمام وجود درک کند. پدر تنگو از همان زمان که توانست هِر را از بِر تشخیص دهد یکشنبه ها هم، مثل هر روز دیگر، در مزرعه ی پدرش سر زمین فرستاده شده بود تا کار کند. در پرمشغله ترین فصل های زراعی حتی او را به مدرسه هم نمی فرستادند. در نظر او زندگی همین بود.
سومین و آخرین دلیل پدر تنگو دلیلی حسابگرانه بود و به همین خاطر هم عمیق ترین زخم ها را بر قلب پسرش برجا نهاده بود. پدر تنگو به خوبی آگاه بود که همراه داشتن یک بچه ی کوچک کارش را آسان تر می کند. حتی کسانی که به ندادن پول مصمم بودند وقتی یک پسربچه از پایین بهشان زل می زد اکثراً درنهایت با دلخوری پول را می دادند و به همین خاطر هم بود که پدر تنگو سخت ترین خانه ها را برای یکشنبه نگه می داشت. تنگو از همان اول متوجه شد که اجرای چنین نقشی از او انتظار می رود و از بازی کردن این نقش مطلقاً متنفر بود. اما این را هم احساس کرد که برای راضی کردن پدرش باید این نقش را با زیرکی تمام بازی کند. اگر مایه ی خشنودی پدرش می شد، آن روز خوش رفتاری می دید. اصلاً می شد عوضِ آدم، یک میمون دست آموز باشد.
تنها مایه ی آرامش تنگو این بود که محل کار پدرش فاصله ی قابل توجهی از خانه داشت. آن ها در منطقه ای مسکونی خارج از شهرِ ایچیکاوا زندگی می کردند و مسیرهای کاری پدرش همه در مرکز شهر قرار داشتند. حداقل اینکه تنگو می توانست از جمع آوری حق اشتراک از خانه ی دوستانش پرهیز کند. با این حال، گهگاه وقتی در مراکز خرید مرکز شهر راه می رفتند یکی از هم کلاسی هایش وسط خیابان به چشمش می خورد. وقتی چنین اتفاقی می افتاد، پشت پدرش پایین می جست که متوجهش نشوند.

نظرات کاربران درباره کتاب شهر گربه‌ها

دوسش داشتم واقعا. بهترین کتاب موراکامی تا الان واسه ی من سوکورو تازاکی بوده،اما فضای این کتاب هم واسم ملموس و دوست داشتنی بود. امیدوارم فیدیبو هم موراکامی هاشو تکمیل کنه، مثلن جنگل نروژی یا... ترجمه های خوبشو هم بیار لطفن.
در 2 سال پیش توسط نازنین بنایی
نثر ساده و شیوایی داره من به عنوان اولین کتابی که از این نویسنده خوندم برای خواندن سایر آثارش تشویق شدم.
در 2 سال پیش توسط shi...roo
موراکامی واقعا یه جادوگر ماهره اینکه میگوئید کافکا در کرانه شاهکارشه به نظر من درست نیست هر اثر موراکامی یک شاهکار حیرت انگیزه حقشه که امسال نوبل رو ببره از اورهان پاموک خیلی بهتر می نویسه ولی مثل من شانس نداره!
در 1 سال پیش توسط Ger...y77
عاااالیه
در 8 ماه پیش توسط گل پری بانو
یه سری داستان بدون پایان مشخص ! تا آخر کتاب انتظار کامل شدن و یا تلاقی و ارتباط این داستانها باهم ولی...
در 1 سال پیش توسط ava..._73
داستان هایی دلچسب با ترجمه ای روان و گیرا.
در 2 سال پیش توسط ala...ama
کتاب کافکا در کرانه رو که خوندم واقعا برام ملموس تربود وخیلی جالب تر..متاسفانه اصلا برام جذاب نبود و از خریدنش پشیمونم کرد
در 3 ماه پیش توسط fateme ysf
داستانهای کوتاهی که بیشتر به درگیری ها و هیجانات ادم ها مخصوصا خشم و مسایل جنسی شون می پردازه که این جور مسایل چجور میتونه ادمارو عوض کنه و به ادم های افسار گسیخته یا منزوی تبدیل کنه ...نثر روانی داشت ...ترجمه هم خوب بود ...اما از لحظ مجموعه بودن داستان ها در قالب داستان های کوتاه پراکندگی فضا توش زیاد به چشم میخورد ...
در 1 سال پیش توسط غزال کاروان
چرا جلوی اسم کتاب همیشه کلمه ی کتاب رو مینویسید؟ کتاب فلان کتاب بیسار...خب کتابه دیگه.
در 2 ماه پیش توسط ame...adi
کتاب روان و خوبی بود. در جریان باشید که مجموعه داستانه و نه یک داستان کامل
در 2 ماه پیش توسط moh...far