فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایده دانشگاه

کتاب ایده دانشگاه

نسخه الکترونیک کتاب ایده دانشگاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ایده دانشگاه

کارل یاسپرس ایده دانشگاه را در پایان دیکتاتوری هیتلر و بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم نوشت، پس از آن‌که بدترین فجایع از بیرون و درون بر سر دانشگاه‌های آلمان آوار شد. وقتی این کتاب را می‌خوانیم گاهی احساس شگفتی می‌کنیم. برخی از ایده‌های یاسپرس چه‌بسا ما را شوکه کنند، یا به نظرمان بسیار غیرعملی یا حتی بدتر برسند. اما گاهی ایده‌هایی هم که مخالف به کار بستنشان در دانشگاه‌هایمان هستیم مستحق شنیده شدن و مورد تأمل قرار گرفتن هستند. باید این کتاب را صدای انسانی بدانیم که پس از سال‌ها سرکوب و رنج، توانست باور خود را به ارزش جاودان و اساسا مهارناپذیر حقیقت بیان کند، و ما باید آن را تلنگری بدانیم برای داشتن نگاهی انتقادی به وضعیت خودمان.

ادامه...

بخشی از کتاب ایده دانشگاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

دانشگاه اجتماعی از پژوهشگران(۹) و دانشجویان است که به کار جستجوی حقیقت می پردازند؛ اجتماعی که امور خود را اداره می کند بدون توجه به این که امکانات خود را از اوقاف، حقوق مالکیت قبلی، یا دولت می گیرد، یا این که مجوز اجراییِ خود را از اجازه نامه های پاپی، یا فرمان های سلطنتی یا مصوبه های دولتی دریافت می کند. در هر حال، وجود مستقلِ دانشگاه بازتابی از نیت آشکار یا تساهل مداوم بنیانگذار آن است. دانشگاه نیز همچون کلیسا خودآیینیِ خویش را ــ که حتی مورد احترام دولت نیز هست ــ از یک ایده جاویدان که خصلتی جهانی و فراملّی دارد می گیرد: آزادیِ آکادمیک. این همان چیزی است که دانشگاه نیاز دارد و آن چیزی که برایش مسلم فرض می شود. آزادیِ آکادمیک اولویتی است که مستلزم تعهد به آموزش حقیقت است، هرچند کسی در بیرون یا درون دانشگاه بخواهد آن را محدود کند.
دانشگاه قسمی مدرسه است ــ اما مدرسه ای بسیار خاص. دانشگاه صرفاً مکانی برای آموزش نیست؛ بلکه دانشجو باید فعالانه در پژوهش مشارکت کند و به واسطه چنین تجربه ای باید تربیت و انضباط فکری به دست آورد که در تمام زندگی اش در او باقی خواهد ماند. ایدئال این است که دانشجو به طور مستقل بیندیشد، به طور انتقادی گوش دهد و در قبال خود مسئول باشد. او در یادگیری آزاد است.
دانشگاه تنها مکانی است که در آن، با پذیرش دولت و جامعه، دوره ای خاص می تواند روشن ترین خودآگاهیِ ممکن را ایجاد کند و گسترش دهد. مردم می توانند در آن تنها به قصد جستجوی حقیقت جمع شوند. زیرا این حقی بشری است که انسان ها بتوانند در جایی بی هیچ قید و شرطی حقیقت را فقط به خاطر خودش جستجو کنند.
اما در عین حال برای دولت و جامعه منافعی عملی در دانشگاه وجود دارد، زیرا دانشگاه فارغ التحصیلان خود را در اختیار آن دسته از مشاغل خدمات عمومی قرار می دهد که به توانایی علمی و تربیت فکری نیاز دارند. اندکند کسانی که سود بالقوه آن آموزش فکری را که فارغ التحصیلان دانشگاه از مشارکت در تحقیقات راستین، بدون توجه به موضوع و نتایج آن، به دست می آورند، انکار کنند. با وجود این، حتی اگر این فایده عملی محل تردید باشد، عزم بنیادین بشر راسخ باقی می ماند: عزم راسخ برای جستجوی حقیقت، بدون محدودیت و به هر قیمتی. انسان بدون چنین عزمی که او را به ادامه راه ترغیب کند هرگز نمی تواند به درجاتی از بصیرت که توانایی کسب آن ها را دارد دست یابد. بنابراین، دانشگاه نهادی با اهداف عملی است، اما این اهداف را تنها با تلاش روحی به دست می آورد که در وهله نخست از آن ها فراتر می رود تنها برای این که بعداً با روشنی، دوام، و آرامش بیش تر به آن ها بازگردد.
ممکن نیست بتوان به کلام گفت که حقیقت چیست و چگونه به دست می آید. در این جا پاسخ ها صرفاً به طور غیرمستقیم، در خودِ حیاتِ دانشگاه خود را آشکار می سازند، و حتی پس از آن هم پاسخ هایی نهایی نیستند. بنابراین آنچه در پی می آید تنها تلاشی موقتی برای صورت بندیِ برخی از این پاسخ هاست.
دانشگاه تحقق گروهیِ عزم بنیادین انسان به دانستن است. نخستین هدف آن کشف این است که چه چیز قابل شناختنی وجود دارد و این که به واسطه شناخت چه بر سر ما می آید. این اشتیاق به دانستن خود را به واسطه مشاهده، تفکر روشمند، و نقادیِ خود که تمرینی برای کسب عینیت و بی طرفی است آشکار می سازد. این اشتیاق حتی زمانی که ما با خودِ محدودیت های هر شناختی و خطرها و تنش های ذاتیِ هر جستجوی فکری ای مواجه می شویم فعال است.
وحدت(۱۰) و کلیتْ(۱۱) تشکیل دهنده خود ذات اراده انسان به دانستنند. در عمل، این وحدت و کلیت تنها در رشته های تخصصی تحقق می یابند، اما خود این رشته های تخصصی جز به منزله اجزائی از کالبدی واحد از دانش وجود ندارند. یکپارچگی رشته های مختلفْ آن ها را در نظامی به هم می پیوندد که در ظهور علمِ واحد، در الهیات، و در فلسفه به اوج خود می رسد. مطمئناً، در این نظام قطبیت هایی وجود دارد که گاهی پیوندشان را از دست می دهند و در ناسازگاری و تقابل کامل با هم قرار می گیرند. با وجود این، وحدت دانش حفظ می شود. زیرا با وجود کثرت فراوان در موضوعات و مسائل، دانشمندان به دلیل دیدگاه علمی(۱۲) مشترک، متحد باقی می مانند.
پس دانشگاه نهادی است که افرادی را که به طور حرفه ای به جستجوی حقیقت و انتقال آن در چارچوب ضوابط علمی می پردازند متحد می کند.
از آن جا که حقیقت از طریق پژوهش نظام مند دسترس پذیر است، پژوهش نخستین مرکز توجه دانشگاه است. از آن جا که گستره حقیقت بسیار وسیع تر از گستره علم است، دانشمند در مقام انسان، و نه صرفا متخصص، باید خود را وقف حقیقت سازد. بنابراین، جستجوی حقیقت در دانشگاه مستلزم تعهد جدی سرتاسر وجود انسان است. مرکز توجه دانشگاه در درجه دوم آموزش است، زیرا حقیقت باید منتقل هم شود.
علاوه بر این، فهم نیازمند بلوغ فکری، نه فقط در ذهن، بلکه در سرتاسر وجود انسان است. بنابراین، آموزش و پژوهش باید هدفی فراتر از انتقال داده های صرف و مهارت ها داشته باشد. آموزش و پژوهش باید به واسطه تعلیم و تربیت در گسترده ترین معنای آن در پی ساختنِ سراسر وجود انسان باشد.
ترسیم ایده دانشگاه بدین منظور است که خود را به سمت ایدئالی متمایل سازیم که تنها می توانیم به آن نزدیک شویم. ما در سه مسیر پیش خواهیم رفت.
نخست ماهیت حیات فکری را به طور کلی در نظر می گیریم، که یکی از اَشکال آن در دانشگاه تحقق یافته است. سپس به مسئولیت هایی می پردازیم که ذاتی فهم جمعیِ حیات فکری در دانشگاهند. و سرانجام، بنیان های انضمامیِ دانشگاه را در نظر می گیریم و بررسی می کنیم که چگونه این بنیان ها عملکرد آن را تحت تاثیر قرار می دهند.

سپاسگزاری

مترجمان از دکتر عبداللّه نصری که ترجمه این کتاب را پیشنهاد دادند، از دکتر حسام دهقانی که نسخه اصلی کتاب را تهیه کردند و در اختیار ما قرار دادند، از فریدون حاجی پور که متن ترجمه را خواندند و نکات مفیدی برای بهبود ترجمه پیشنهاد دادند، از خانم کریستینا پرختل که ترجمه فارسی را با متن اصلی آلمانی مطابقت دادند، و در نهایت از دکتر مسعود علیا که از انتشار این کتاب حمایت کردند تشکر می کنند.

یادداشت ویراستار انگلیسی

کارل یاسپرس ایده دانشگاه را در پایان دیکتاتوری هیتلر و بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم نوشت، پس از آن که بدترین فجایع از بیرون و درون بر سر دانشگاه های آلمان آوار شد. نابودی بیرونی در میان ویرانی شهرهای آلمان مشهود بود. انهدام درونی کم تر آشکار، اما بدتر بود. این انهدام را می توان در خاطره هزاران دانشجویی جستجو کرد که آثار کانت را رها کرده بودند تا به سخنرانی های گوبلس و چکمه کوبیدن های گارد ویژه گوش دهند؛ استادانی که مشتاقانه تبلیغات ملی گرایانه و نژادی را باور کرده بودند، معیارهای تفکر انتقادی را رها می کردند؛ و آن استادان دیگری که به تعالیم رایش سوم معتقد نبودند، مصلحت را در این می دیدند که وانمود کنند باور دارند، و با این که فریب نخورده بودند، اما به فریبکاران کمک می کردند.
در میان این ویرانیِ اخلاقی، اقلیتی از دانشجویان و استادان آلمانی بودند که بر تعهداتشان به صداقت و تفکر مستقل استوار ماندند. بسیاری از آنان جانشان را در راه این تعهد از دست دادند، یا سال ها در اردوگاه های کار اجباری یا تبعید به سر بردند. برخی دیگر هم، همچون کارل یاسپرس، در آلمان زندگی کردند، اسما آزاد بودند، اما از تدریس محروم شدند، و همواره در ترس و اضطراب بودند. این دانشجویان و استادانْ افتخار دانشگاه های آلمان را در یکی از وحشتناک ترین دوره های آزمایش که هر اجتماعی از دانشجویان و پژوهشگران ممکن است ببیند، حفظ کردند و نجات دادند.
ما می دانیم که کارل یاسپرس یکی از این افراد بود. اما کاری که او کرد بیش از این بود. او یکی از نخستین کسانی بود که پس از فروپاشی امپراتوری کابوس وار نازی ها به بازسازی دانشگاه های آلمان از بنیاد اقدام کرد. او فیلسوفی بود که به جستجو در باب ژرف ترین ریشه ها و درونی ترین بنیاد آن اقدامات متهورانه و عجیب بشری پرداخت که در سنت مغرب زمین دانشگاه خوانده می شود. او در این پژوهش در نمونه ای موجز حیات مداوم و عظمت سنت فلسفی آلمان را نشان داد: او رساله ای برای زمان و مکان خود نوشت، برای آلمان فروشکسته سال ۱۹۴۶، و در عین حال گزارشی ژرف کاوانه برای همه زمان ها و همه مکان ها.
در این زمانه ما موظفیم تحصیلات عالیه را برای همه مردمی که می توانند از آن بهره ببرند فراهم کنیم. اما باید هوشیار باشیم که در راه دستیابی به این هدف سطح این تحصیلات عالیه را پایین نیاوریم. ما باید بیش از هر زمان دیگری ملزومات این تحصیلات را حفظ و تقویت کنیم؛ و حق داریم از فیلسوفان انتظار داشته باشیم که به ما بگویند این ملزومات چه هستند.
وقتی این کتاب را می خوانیم گاهی احساس شگفتی می کنیم. برخی از ایده های یاسپرس چه بسا ما را شوکه کنند، یا به نظرمان بسیار غیرعملی یا حتی بدتر برسند. اما گاهی ایده هایی هم که مخالف به کار بستنشان در دانشگاه هایمان هستیم مستحق شنیده شدن و مورد تامل قرار گرفتن هستند.
یاسپرس معتقد است که در هر دانشگاه حقیقی سه عنصرِ آموزش آکادمیک، پژوهش علمی و عالمانه، و حیات فرهنگی خلاقانه به طرز جدایی ناپذیری به هم وابسته اند؛ و این که هر یک از این فعالیت ها اگر از بقیه جدا شود در درازمدت ضعیف می شود و خواهد مرد. پس، از نظر یاسپرس، افزایش در شمار افرادی که در دانشگاه به پژوهش تمام وقت مبادرت می ورزند و مدرسانی که تمام وقت در دانشگاه تدریس می کنند باعث نابودی فکری آن خواهد شد؛ او تاکید می کند که کسی که خود در پژوهش دخالت نداشته نمی تواند معلم خوبی باشد و دانشجویان را به خوبی هدایت کند.
یاسپرس در فلسفه اش دشمن سرسخت فاشیسم و کمونیسم است. او که با هر گونه تسلیم فکری به دشمنان آزادی مخالف بود، بر ارتباطات مداوم در سطح دانشگاه بدون هیچ مانع سیاسی یا ایدئولوژیک تاکید می کرد. موضع یاسپرس ناشی از بی اطلاعی و بی خبری از واقعیت سیاسی نبود، بلکه در نتیجه دوازده سال تجربه مستقیم تحت سلطه یک حکومت استبدادیِ تمامیت خواه، معتقد بود که دانشگاه باید به این ارتباطات فکری آزاد ملزم باشد، و بنابراین باید

افرادی را نیز که اصطلاحا قربانی فکری(۱) شده اند به درون خود بپذیرد: حتی کسانی که اگر قدرت می داشتند دیگر عقاید را برنمی تابیدند. دانشگاه مطمئن است که توانایی این کار را دارد. دانشگاه می خواهد حیاتی پویا داشته باشد، نه ایستا؛ هدف ارتباطی اش ایجاب می کند که حتی در پی ایجاد ارتباط با کسانی باشد که در برابر ارتباط مقاومت می کنند. عدم پذیرش فردی در دانشگاه که می تواند توانایی های فکری اش را اثبات کند و کار پژوهشی انجام دهد، حتی اگر علایق پژوهشی اش در منتها درجه با علایق ما بیگانه باشد، در ضدیت با ایده دانشگاه قرار دارد.

یاسپرس مطلبش را دقیق توضیح می دهد:

این خواست که همه جهان بینی ها در دانشگاه مطرح شوند، مثلاً در فلسفه، تاریخ، جامعه شناسی و علوم سیاسی، کاملاً با ایده دانشگاه مغایرت دارد. اگر یک جهان بینی خاص نتواند پژوهشگرانی برجسته تربیت کند، نباید ادعای شان علمی را داشته باشد. هر شخص یقیناً ترجیح می دهد با کسانی زندگی کند که با آن ها اشتراک نظر دارد. با این حال، مادامی که این شخص به ایده دانشگاه اذعان داشته باشد، و در مورد انتخاب متقاضیان پذیرش حق اظهارنظر داشته باشد، تمایل خواهد داشت که مختلف ترین دیدگاه ها را به دانشگاه بکشاند تا فرصتی برای تقابل های ثمربخش فراهم کند، تا دامنه فکر را، با قبول همه خطراتش، وسعت بخشد ــ و فراتر از همه، دستاورد پژوهشی و کیفیت فکری را به تنها عوامل حیاتی دانشگاه بدل کند. دانشگاه نه تنها افرادی با اهداف مخالف را تحمل می کند، بلکه آن ها را برای پذیرش طلب می کند. مادامی که این افراد آماده باشند درباره عقاید خاصشان و صلاحیتشان در دانشگاه سخن بگویند و بحث کنند، مادامی که مجال دهند عقایدشان به انگیزه ای برای تحقیق و پژوهش بدل شوند، برای دانشگاه سودمندند. اما اگر آن ها در پی این باشند که عقاید خود را بر دانشگاه مسلط کنند، اگر در انتخاب داوطلبان ورود به دانشگاه از کسانی که با آن ها هم عقیده هستند طرفداری کنند، اگر آزادی فکری را با تبلیغات پیامبرنمایانه عوض کنند، در این صورت با بقیه دانشگاهیان که مهم ترین هدفشان زنده نگه داشتن ایده دانشگاه است، شدیدترین ناسازگاری را خواهند داشت.

دشوار نیست که به استدلال هایی علیه این دیدگاه ها بیندیشیم. چنین استدلال های مخالفی در پس زمینه ای که در آن نوعی اضطرار و بحران جاری، جنگ یا وضعیت نزدیک به جنگ وجود دارد، که در آن اصول درازمدت در سایه اقتضائات لحظه قرار می گیرند، قدرتمندتر هم به نظر می رسند. اما وقتی بحرانی در پی بحرانی دیگر می آید، اذهان و نهادهای ما به نگاه های دوربین تر و اندیشه های ژرف تری نیاز خواهند داشت.
در جهانی با این همه اضطرار بلندمدت، باز هم باید به تحصیلات عالیه اندیشید، نه فقط برحسب نیازمندی های زمان حال یا آینده نزدیک، بلکه برحسب آینده دور آن چنان که در پرتوِ تجربیات گذشته ای طولانی روشن خواهد شد. هیچ دیکتاتوریِ تمامیت خواهی سه نسل باقی نخواهد ماند، اما نهاد دانشگاه های آزاد اکنون نزدیک به نهصد سال است که در مغرب زمین دوام آورده است، آن هم با سرزندگی و رشدی تقریبا بی بدیل. اگر ما آرزو داریم که این رشد ادامه یابد، باید بپرسیم راز آن چه بوده است؛ و کارل یاسپرس تلاش کرده تا پاسخی فلسفی به این پرسش دهد، پاسخی متصل به تصمیماتی که همه ما شهروندان، دانشجویان و معلمان باید این جا و اکنون اتخاذ کنیم.
کتابی که در دست دارید حاوی ترجمه تمام متن اصلی آلمانی بجز قسمت پایانی فصل نهم و کل فصل دهم است. این قطعات حذف شده، یعنی صفحات ۱۲۴ تا ۱۳۲ متن اصلی، به شرایط خاص آلمان و اوایل وضعیت پس از جنگ در سال ۱۹۴۶ ارتباط دارند.
پیش از آغاز متن اصلی، بحث مجملی خواهید دید از رویکرد یاسپرس که پروفسور رابرت اولیش (Robert Ulich)، فیلسوفی کاملاً آشنا با اوضاع و احوال آمریکا و متخصص در حوزه آموزش و پرورش، طرح کرده است.

کارل دبلیو. دویچ
دانشگاه ییل

پیشگفتار

کارل یاسپرس، همراه با مارتین هایدگر، از نمایندگان پیشگام «اگزیستانسیالیسم» آلمان به شمار می آیند. یقیناً، کسی که ذهنی پیوسته جستجوگر دارد، در پی این نیست که ایده ها و شهرتش برچسب مُدروز بخورند، به ویژه اگر این برچسب به چنان طیف وسیعی از افکار فلسفی اطلاق شود که بیش تر گمراه کننده باشد تا روشنگر. با این همه، خود یاسپرس برای یکی از معروف ترین آثارش عنوان فلسفه اگزیستانس: سه درسگفتار(۲) (Walter de Gruyter, 1938) را برگزید.
در زمانی که علاقه نخست فلسفه آکادمیک آلمان ظرافت های کاملاً فنی تفکر «نوکانتی» بود، یاسپرس عمیقاً درگیر موضوعی شده بود که بسیار گسترده تر از نظریه شناخت بود (گرچه به هیچ وجه نامرتبط با آن نبود)، یعنی مسئله هستی انسانی و نسبت غایی اش با خویشتن و جهان. او در درسگفتارهای اشاره شده می گوید: «آنچه فلسفه اگزیستانس می خوانیم چیزی جز شکلی تازه از همان فلسفه واحد و جاودان نیست.»
«این واقعیت که امروزه واژه اگزیستانس` اهمیتی محوری یافته است به هیچ وجه تصادفی نیست. زیرا این واژه بر هدف تقریباً فراموش شده فلسفه تاکید می کند، یعنی درک و فهمی از خاستگاه و ذات واقعیت، به واسطه قرار گرفتن در موقعیتی که در مقام شخصی اندیشنده و با کنشی رو به درون، به فهم وجود شخصی خودم بپردازم. این شکل از فلسفه ورزی می خواهد به آن چیزی بازگردد که واقعاً هست، جدا از صرفاً دانستن درباره جهان، جدا از اشکال مرسوم سخن گفتن، جدا از عرف ها و نقش هایی که بازی می کنیم، و جدا از هرآنچه صرفا در پیش زمینه و در سطح وجود دارد. به زبان کی یرکگور، اگزیستانس یکی از آن مفاهیمی است که به واقعیت اشاره دارند؛ تنها وقتی کاملاً خودم باشم می توانم حقیقت واقعیت را به دست آورم.»
چندین عامل موجب شدند یاسپرس به این درک از دغدغه فلسفی برسد. گرایش جدیدی برای جا دادن آثار متفکران در طبقه بندی های مشخص در ما وجود دارد، و به همین دلیل یک واقعیت تاثیرگذار و مهم در زندگی حرفه ای یاسپرس را اغلب نادیده گرفته ایم، و آن این است که او ــ پس از تحصیل در رشته های حقوق و پزشکی ــ فعالیت حرفه ای خود را در کسوت روانپزشک آغاز کرد.(۳) او نویسنده یکی از معروف ترین کتاب های درسی این حوزه یعنی آسیب شناسی روانی عمومی (Allgemeine Psychopathologie) است که پس از سال ۱۹۱۳ بارها به چاپ رسید و به زبان فرانسه نیز ترجمه شد. این تجربه نه تنها صلاحیت این را به وی داد که با قابلیت تمام در رساله اش با عنوان ایده دانشگاه درباره مسئولیت های علمی آموزش عالی بنویسد، بلکه، شاید مهم تر از این، درک او را از لایه های فرافیزیکی(۴) وجود انسانی نیز دقیق تر کرد؛ تاکیدهای مکرر او بر اهمیت علم تجربی، با وجود محدودیت های آن، از این روست. دیگر عامل تاثیرگذار بر او مواجهه اش با دو متفکری بود که احتمالاً در طول قرن نوزدهم بیش از سایرین ریشه ای ترین پرسش ها را (گرچه از دیدگاه هایی متضاد) درباره ارتباط انسان با خویش، تمدن وی، جامعه اش و غایتش مطرح کرده بودند: سورن کی یرکگور، متاله دانمارکی، و فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی.
اما توصیف یاسپرس، یا هر متفکر اصیل دیگری، صرفاً با اشاره به عوامل موثر در دوره شکل گیری فلسفه اش نابسنده و یکسویه است. زیرا هر ذهن خلاق در فرایند فهم اظهارات و اشارات بیرونی، با این که ممکن است شدیدا آن ها را بستاید، دگرگونشان نیز می سازد، و جستجوی خود را در راستای سویه های ذاتی آثار و شخصیت خودش بسط می دهد. اگر به کل مجموعه آثاری که یاسپرس تاکنون، یعنی تا هفتاد و چهارسالگی، نوشته نگاهی بیندازیم، می بینیم که شگفت انگیز است و (اگر تنها بخواهیم پژوهش های فلسفی او را ذکر کنیم) از مطالعاتی درباره مبانی روان شناختی نظام های بزرگ فکری تا مسائل معرفت شناختی جدید، و از تحلیل هایی درباره شخصیت های خاص، همچون نیچه، تا تالیفاتی جامع درباره معنای تمدن و تاریخ بشر به منزله یک کل را شامل می شود.
چه کسی بیش از این مرد با این وسعت فکری صلاحیت آن را دارد که درباره ایده و آرمان های آموزش عالی بنویسد؟
نمی خواهم از این مقدمه برای خلاصه کردن آنچه خود خواننده خواهد خواند استفاده کنم. اما اشاره به دو موضوع شاید مناسب باشد.
نکته اول این که گرچه یاسپرس در ایده دانشگاه صراحتاً از فلسفه اگزیستانسیالیستی حرف نمی زند، خواننده مطلع ردپای جستجویی اگزیستانسیالیستی را در آن احساس خواهد کرد. نکته اصلی کل کتاب در همان صفحه نخست آمده است: دانشگاه جایی است که در آن انسان آزاد است حقیقت را جستجو کند و آموزش دهد، برخلاف میل کسانی که می خواهند این آزادی را محدود کنند. اگر بخواهیم تعریف یاسپرس از فلسفه اگزیستانسیالیستی را (که در بالا اشاره شد) به گونه ای دیگر بیان کنیم، می توانیم بگوییم دانشگاه جایی است که انسان باید بتواند از طریق زندگی و تفکر اصیل خود را بیابد، «جدا از اشکال مرسوم سخن گفتن، جدا از عرف ها و نقش هایی که بازی می کنیم، و جدا از هرآنچه صرفا در پیش زمینه و در سطح وجود دارد.»
نکته دوم این که یاسپرس با تاکید بر نقش دانشگاه به عنوان اجتماعی از پاسداران حقیقت، خود را در همان سنتی قرار می دهد که بر عظمت دانشگاه آلمانی تاکید می کرد، یعنی از همان زمانی که کانت رساله اش درباره نزاع دانشکده ها(۵) (Der Streit der Fakultäten, 1798)، و شلایرماخر، متاله آلمانی، که عمیقاً بر دین لیبرال در اروپا و ایالات متحده تاثیرگذار بود، مقاله ای درباره روح دانشگاه نوشت (Gelegentliche Gedanken über Universitäten, 1808).
شاید آلمان ادعا کند که در آغاز قرن نوزدهم نخستین کشور اروپایی بود که مطالبه برای آزادی اندیشه را که اسپینوزا در رساله الهیاتی ـ سیاسی(۶) در سال ۱۶۷۰ مطرح کرده بود جدی گرفت، اما به هیچ وجه تنها کشوری نبود که آثار مهمی درباره عملکرد ایدئال دانشگاه منتشر می کرد. پس از سرکوب طولانی آزادی دانشگاهی در فرانسه در زمان رژیم باستانی، انقلاب و ناپلئون، دو نویسنده فرانسوی به نام های ویکتور کوزَن و ارنست رنان، که هر دو متاثر از تفکر آلمانی بودند، حدود اواسط قرن نوزدهم و پس از آن سعی کردند شان آموزش عالی را در فرانسه احیا کنند. در انگلستان در همان زمانی که آکسفورد و کمبریج از خوابی طولانی و آرام بیدار می شدند، کاردینال نیومن رساله معروف خود را با عنوان ایده یک دانشگاه خاص و برجسته(۷) ( ۱۸۵۹ ) نوشت. و دو سال پیش از این که یاسپرس ویراست دوم از متن حاضر را منتشر کند، اورتگا ئی گاسِت ماموریت دانشگاه(۸) را منتشر کرد ( ۱۹۴۴ )، نویسنده ای اسپانیایی که دیگر نمی توانست در سرزمین پدری اش بماند بلکه بایستی کل جهان را برای زندگی و تبادل فکری اش انتخاب می کرد.
اما در این جا نمی توانیم تاسف خود را پنهان کنیم. با وجود چنین آرمان های والایی در سنت ایشان و به رغم مقاومت شجاعانه برخی استادان، چه شد که دانشگاه ها در بسیاری از کشورهای اروپایی با حملات دیکتاتورها به شکل شرم آوری ویران شد؟
یک دلیل آن البته بی رحمی دولت های تمامیت خواه است و این که آن ها در دنبال کردن اهداف ویرانگرانه شان علیه آزادی بشر از هر ابزاری استفاده می کنند. دانشگاه ها تسلیحات نظامی یا ارتش ندارند و به طور قانونی یا غیرقانونی می توان آن ها را تعطیل و ساکت کرد.
اما دلیل دیگر این است که بجز چند استثنا، استادان دانشگاه های اروپا به تعامل میان حیات آکادمیک و محیط اجتماعی و سیاسی آن اهمیت چندانی نمی دادند. و این امر از نظر من به ویژه در مورد پژوهشگران آلمانی مصداق دارد، گرچه آن ها از جهات دیگر ممکن است شایستگی زیادی داشته باشند. در واقع، آن ها به دلیل سنت طولانی و مقدسشان احساس امنیت می کردند و فکر می کردند تا ابد زیر سایه حکومتی سخاوتمند و محترم باقی می مانند. به علاوه، آن ها از جایگاه اجتماعی بالایی نیز برخوردار بودند و وقتی به «منصبی» می رسیدند ــ که البته آسان هم نبود ــ درآمد بالایی داشتند. بنابراین، آن ها نمی توانستند بفهمند که آزادی به قیمت هوشیاری و آماده بودن برای جانفشانی حاصل می شود؛ آن ها جایگاه بالای خود را مسلم می شمردند و نمی دیدند یا نمی خواستند ببینند که ابرها آسمان دانشگاه را تاریک و تاریک تر می کنند.
البته، در صورتی که آرمانی با اهداف حقیقی انسان منطبق باشد، به صرف این که انسان هایی ضعیف مدت زمانی آن را رها کرده اند، از حقیقت آن کم نمی شود. اگر اهدافی که هرگز به طور کامل دسترس پذیر نیستند، برای وجدان آدمی چالش برانگیز و انگیزه بخش نمی بودند، مرزهای تمدن هرگز گسترش نمی یافتند. و گرچه در سرمای فکری آلمان، برخی از همکاران پرآوازه کارل یاسپرس در حوزه فلسفه تحت تاثیر ناسیونال سوسیالیسم به آرمان های حرفه ای خود خیانت کردند، او استوار ایستاد. حتی وقتی زندگی وی در معرض خطر بود، او چهره ای را از خود به نمایش گذاشت که رومی ها vir fortis et constans یعنی «مرد شجاع و ثابت قدم» می خواندند. او نه تنها درباره حقیقت سخن می گفت، بلکه در آن زندگی می کرد، و از هر کسی که می خواست انسانی با دغدغه یک زندگی درست و اصیل باشد نیز همین را انتظار داشت.
ترجمه هیچ یک از آثار یاسپرس آسان نیست. نیازی به گفتن نیست که ایده دانشگاه به انگلیسی ترجمه نشده تا صرفا کتابی به شمار فزاینده رساله هایی که درباره آموزش عالی نوشته شده اضافه شود. باید این کتاب را صدای انسانی بدانیم که پس از سال ها سرکوب و رنج، توانست باور خود را به ارزش جاودان و اساسا مهارناپذیر حقیقت بیان کند، و ما باید آن را تلنگری بدانیم برای داشتن نگاهی انتقادی به وضعیت خودمان.

رابرت اولیش
دانشگاه هاروارد

نظرات کاربران درباره کتاب ایده دانشگاه

کتاب بسیار خوبی بود. از نظر من واجب است هر فرد دانشگاهی، چه استاد چه دانشجو چه کارمند و چه مدیر و برنامه‌ریز آموزشی این کتاب را به‌دقت مطالعه کنند. با مطالعه این کتاب متوجه می‌شویم که نظام دانشگاهی در ایران بعد از نزدیک هشتاد سال تاسیس چقدر ناکارآمد و ضعیف است در حالیکه این کتاب چند دهه قبل به نگارش درآمده است اما متأسفانه ما ایرانیان از نکات و اهداف آن و در کل از ایده دانشگاه بسیار عقبیم.
در 1 سال پیش توسط زهرا گلشن
یاسپرس در این کتاب میگوید بنیان دانشگاه بر سه امر آموزش، پژوهش و ارتباطات آزاد مبتنی است و بنابراین بدون وجود فضای حیاتی دیالوگ سنتهای فکری دانشگاه نخواهیم داشت.
در 9 ماه پیش توسط فرزاد نعمتی
نویسنده حرفهای خوبی میخواد بزنه ولی ترجمه بهتر از این میتونست باشه.مترجم جملات سنگینی استفاده کرده.
در 1 سال پیش توسط قوچان شهر من