فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هفت داستان

نسخه الکترونیک کتاب هفت داستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هفت داستان

از کلاس آمده بودم بیرون که سیگار بکشم، دیدم دختری در راهروی بلند دانشکده آرام و شمرده می‌آید. کیفی روی شانه‌اش آویزان بود و دستش را روی آن گذاشته بود. نزدیک من که رسید کمی ایستاد، تکانی داد به موهای سیاه بلندش که روی شانه‌اش ریخته بود و رفت توی کلاس.
به سیگار پک می‌زدم و از پنجره، عمارت تنومند، قدیمی و دود گرفته دانشگاه وین را تماشا می‌کردم و گاهی هم نگاهی می‌انداختم به راهروی بلند دانشکده که به دهلیزی می‌مانست. سیگارم که تمام شد سیگاری دیگر روشن کردم. می‌خواستم از فرصت استفاده کنم و تا می‌شود طولش بدهم. وقتی دو مرتبه رفتم تو، درس تمام شده بود و دانشجوها داشتند بلند می‌شدند. اما آفریچ با آن صورت گرد و گونه‌های توپر و پف‌کرده‌اش هنوز پشت میز نشسته بود و داشت کتابی را که جلویش باز بود می‌بست.
مرد آرامی بود و تا حدودی شوخ‌طبع. می‌گفتند زمان جنگ دوم جزو چتربازهای آلمان بوده، اما به قیافه‌اش نمی‌آمد. با انگشت اشاره کرد به من. کنار میزش که رسیدم با لحنی کمی تند، اما آرام و شمرده طوری که بفهمم، گفت: «هر وقت دلت خواست می‌آیی و می‌روی، این‌جا که کافه نیست. این‌جا کلاس درس است. باید نظم داشت.» حرف که می‌زد ابروهایش را بالا می‌برد و سه چین موازی هم روی پیشانیش می‌افتاد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هفت داستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ناریلا

از کلاس آمده بودم بیرون که سیگار بکشم، دیدم دختری در راهروی بلند دانشکده آرام و شمرده می آید. کیفی روی شانه اش آویزان بود و دستش را روی آن گذاشته بود. نزدیک من که رسید کمی ایستاد، تکانی داد به موهای سیاه بلندش که روی شانه اش ریخته بود و رفت توی کلاس.
به سیگار پک می زدم و از پنجره، عمارت تنومند، قدیمی و دود گرفته دانشگاه وین را تماشا می کردم و گاهی هم نگاهی می انداختم به راهروی بلند دانشکده که به دهلیزی می مانست. سیگارم که تمام شد سیگاری دیگر روشن کردم. می خواستم از فرصت استفاده کنم و تا می شود طولش بدهم. وقتی دو مرتبه رفتم تو، درس تمام شده بود و دانشجوها داشتند بلند می شدند. اما آفریچ با آن صورت گرد و گونه های توپر و پف کرده اش هنوز پشت میز نشسته بود و داشت کتابی را که جلویش باز بود می بست.
مرد آرامی بود و تا حدودی شوخ طبع. می گفتند زمان جنگ دوم جزو چتربازهای آلمان بوده، اما به قیافه اش نمی آمد. با انگشت اشاره کرد به من. کنار میزش که رسیدم با لحنی کمی تند، اما آرام و شمرده طوری که بفهمم، گفت: «هر وقت دلت خواست می آیی و می روی، این جا که کافه نیست. این جا کلاس درس است. باید نظم داشت.» حرف که می زد ابروهایش را بالا می برد و سه چین موازی هم روی پیشانیش می افتاد. سیگار تعارفش کردم. برداشت. آفریچ خیلی سیگار می کشید، حتی موقع درس دادن. سیگار را آتش زد و بعد اشاره ای کرد به همان دختر مو سیاه. من رویم را برگرداندم. دختر متوجه شد. بلند شد و کیفش را روی شانه اش انداخت و از کلاس بیرون رفت. آفریچ باز همان طور شمرده گفت: «تازه امروز آمده، مثل تو ایرانی است. می شناسیش؟» گفتم نمی شناسمش. بعد ورقه جلویش را نگاه کرد و گفت: «اسمش ناریلا است. این اسم ایرانی است؟» ورقه را جلویم گذاشت. خواندم: «ناریلا عمادی.» راستش من هم تا به آن روز اسم ناریلا را نشنیده بودم. آفریچ گفت فکر کردم ایتالیایی است.
ناریلا در تریای دانشگاه، در گوشه ای ته تالار سمت چپ در ورودی نشسته بود. لیوانی چای جلویش گذاشته بود و آن را هم می زد. رفتم طرف بوفه قهوه خواستم. مردد بودم بروم همان جا که او نشسته بود یا قهوه را نزدیک بوفه بخورم. در تریا چند دانشجوی دیگر هم نشسته بودند، بیش ترشان خارجی بودند و آمده بودند دوره های زبان ماه اوت را بگذرانند. رفتم و نزدیک او پشت میزی نشستم. طوری نشسته بودم که نیمرخم را می دید و من هم از گوشه چشم او را می پاییدم. وانمود کردم حواسم به فنجان قهوه ام است. دو جوان اتریشی آمدند تو. یکیشان مستقیم رفت سمت بوفه، جوان دیگر کمی ایستاد و این طرف و آن طرف را نگاه کرد و بعد کنار در ورودی نشست. دیدم که از آن جا چشم انداخت به ناریلا. من هم نگاهم را برگرداندم. واقعا با آن موهای سیاه و افشان روی شانه جلب نظر می کرد. در وین کم تر دختری می دیدی که موها را آن طور افشان کند، یا این که من تاکنون ندیده بودم. جوان اول با دو بطری آبجو برگشت و سر میز نشست. بعد هر دو جرعه ای نوشیدند، کمی حرف می زدند و گاه گاه به ناریلا نگاه می کردند. ناریلا سیگاری آتش زد و دود غلیظی بیرون داد. کمی جا خوردم. ندیده بودم دختر ایرانی سیگار بکشد. به نظرم رسید هنگام بیرون دادن دود به من نگاه می کند. خواستم به روی خودم نیاورم، اما نشد. ناچار سرم را انداختم پایین و فنجان قهوه را برداشتم و جرعه ای نوشیدم. بعد پاکت سیگار را از جیب درآوردم. فندک که زدم صدایش را شنیدم که گفت: «فکر می کنی آن دو جوان به من نگاه می کنند؟»
نگاهی انداختم به آن دو جوان و بعد سرم را به سمتش جلو بردم و گفتم:
«فکر می کنم بفهمی نفهمی به تو نگاه می کنند.»
چند لحظه ای چیزی نگفت فقط سیگار کشید. من هم حرفی نزدم. باز یک جرعه دیگر نوشید. دو مرتبه گفت: «حالا فکر می کنم که دیگر به من نگاه نمی کنند.»
درست می گفت، حالا آن دو داشتند با هم حرف می زدند. بعد باز گفت:
«فکر می کنی چرا آن ها دیگر به من نگاه نمی کنند؟»
گفتم «شاید برای این که با من حرف زدی.»
بلافاصله گفت: «به نظر تو چرا به من زل زده بودند؟»
گفتم: «من که ندیدم زل بزنند، ولی خب شاید به خاطر موهاست که سیاه است و آن را این طوری روی شانه ات ریخته ای. گویا این جا کم تر دخترها موها را این طور ول می کنند.»
گفت: «جدی؟ پس به خاطر موهاست.»
بعد نگاهش کنجکاو شد و گفت: «ببینم، پروفسور سر کلاس در باره من چی داشت بهت می گفت؟»
«گفت که تو هم مثل من ایرانی هستی.»
«انگار سه هفته ای می شود که کلاس شروع شده؟»
گفتم: «بله، ولی چه جوری می خواهی خودت را برسانی؟»
دستی به زیر موهایش کشید و شانه چپش را تکان داد و موها را عقب راند. پکی به سیگار زد و گفت: «دو ماه آلمان بودم. چیزهایی بلغور می کنم، فکر نمی کنم عقب بیفتم.»
گفتم: «چرا همان جا در آلمان نماندی؟»
«برای این که آمدم به وین.»
دیدم حرف که می زند کمی ته لهجه دارد، حالا دیگر صورتش را خوب نگاه می کردم. چشم های سیاه و شفافی داشت و ابروهایی کشیده که در انتها کمی باریک می شد و از پشت چشم فاصله می گرفت. بینی خوش تراشی داشت و لب هایی نسبتا برجسته که روی آن ها سرخی کمرنگی خوابانده بود.
پرسید: «چند وقت است این جایی؟»
گفتم: «یک ماه می شود.»
پرسید: «خانه گیرت آمده؟»
گفتم: «توی یک خانواده اتاقی دارم، وین دو نزدیک پراتر.»
«نزدیک کجا؟»
«پراتر، همان جا که چرخ و فلک هست.»
«آهان، آره. عکسش را روی کارت پستال دیده ام ولی خودش را هنوز ندیده ام.»
«خب، اگر خواستی می توانیم یک روز برویم و ببینیم.»
«از اتاقت راضی هستی؟»
«والله معلوم نیست راضی هستم یا نه، چون صبح زود می آیم بیرون و شب دیروقت برمی گردم.»
سیگارش را لای انگشت گرداند و بعد پک زد و گفت: «ازت نمی پرسم چی می خواهی بخوانی چون می ترسم بگویی پزشکی.»
گفتم: «می خواهم پزشکی بخوانم.»
ناریلا سرش را کمی جلو آورد و گفت: «نگاه کن ببین آن دو تا هنوز به من نگاه می کنند.»
رویم را برگرداندم و آن دو را نگاه کردم. داشتند حرف می زدند.
گفتم: «دارند حرف می زنند.»
گفت: «آره خودم هم متوجه شدم.»
نگاه کردم به ساعتم. سیگارم را خاموش کردم. کشیش اسپانیایی که همکلاسی ام بود آمد تو. با تکان دادن سر به هم سلام کردیم. کشیش رفت سمت بوفه.
ناریلا گفت: «ببینم او هم می خواهد پزشکی بخواند؟»
«نمی دانم. فعلاً که آلمانی می خواند.»
نیم ساعت از ظهر گذشته بود. گرسنه ام بود. بدم نمی آمد در تریا غذایی بخورم.
گفتم: «نیم ساعت بعدازظهر است. می خواهی دو تا شنیتسل با سالاد بگیرم؟»
سیگارش را خاموش کرد و گفت: «نه، باید بروم. قرار دارم که بروم و اتاقی را ببینم.»
«مگر هنوز اتاق نداری؟»
«نه. توی هتلم. هتل ساخر.»
«ساخر؟ لابد به جای چمدان گونی اسکناس با خودت آوردی.»
«خرج من فعلاً پای عمویم است که از آلمان ترتیب کارها را می دهد. ولی هتل های این جا از آلمان خیلی ارزان ترند. نگران نباش.»
«نگران نیستم، اتفاقا خیلی هم خوشحالم. چون اگر آدم در غربت دوستی پیدا کند که یک جور بانک آدم هم باشد دیگر غصه ای ندارد.»
«خوب نیست آدم این قدر زود دستش را رو کند.»
بعد از جایش بلند شد. کیفش را انداخت روی شانه اش. سر را تکانی داد و موها را به عقب راند. من همان طور نگاهش می کردم. دستش را جلو آورد. فشردم.
از در که بیرون می رفت نگاهش می کردم، آن دو جوان هم همین طور. میانه بالا بود اما با آن پیراهن سفید و دامن صورتی و کیف روی شانه جلوه دلپذیری داشت.
روز بعد، مثل همیشه، صبح زود از خانه بیرون آمدم، از پل دونا کانال گذشتم و مسیر اشتادپارک را پیش گرفتم. گرچه کمی دور بود اما پیاده روی در آن صبح تابستانی که لطافت هوای بهاری را داشت لذت بخش بود. در اشتاد پارک که در آن صبح، با آن همه گل های رنگارنگ و ریزش فواره های آب روی قوهای شناور در آبنما با صفا بود گشتی زدم. پیاده روی گرسنه ام کرد. رفتم به کافه شوارتسن برگ. از این کافه خوشم می آمد. میزهایش را تا توی پیاده رو هم می چید. نشستم و یک فنجان بزرگ شیر و قهوه سفارش دادم با تارت ساخر. بعد باز تارت دیگری خواستم و خوردم. بعد قهوه ای خواستم با آپفل اشترودل. مشغول خوردن که بودم دیدم پیشخدمتی که سفارش را گرفته بود با یک پیشخدمت دیگر که پیرمردی بود دارند از پشت شیشه کافه با کنجکاوی نگاهم می کنند. فکر کردم حتما از اشتهای من تعجب کرده اند. به اطرافم نگاه کردم، همه میزها خالی بودند. فقط من بودم و ردیف میزها؛ و این به من لذت داد. لذتی که بی خیالی در پی داشت، یک بی خیالی مطلق که می توانستم حتی لحظه های آن را بشمارم. برای این که لذتم را تکمیل کنم سیگاری روشن کردم و چشم دوختم به مجسمه سیاه و زمخت میدان شوارتسن برگ، گویا یادبود ارتش سرخ روسیه در جنگ دوم بود که به میدان بیش تر حالت یک آرامگاه می داد.
حوصله رفتن سر کلاس را نداشتم. فکر می کردم حیف نیست این صبح زیبا و آرام را با رفتن به کلاس به هم بزنم. یاد روزهایی افتادم که با رفقای همشاگردی از دبیرستان بیرون می آمدیم و زیر درخت چنار خیابان به انتظار تعطیل شدن مدرسه دخترانه می ایستادیم و خسرو چقدر زرنگ بود و راحت با دخترها آشنا می شد و چقدر از این بابت به من فخر می فروخت. اما روزی که من و خسرو و بهرام داشتیم می رفتیم سینما، توی خیابان دختر یکی از آشنایان نزدیک را دیدم، دختر زیبایی بود. با هم احوالپرسی گرمی کردیم. خسرو و بهرام چند قدم آن طرف تر نگاهم می کردند. می دانستم که خسرو از کنجکاوی دارد کلافه می شود. بعد از آن روز شنیدم خسرو گفته است که من آب زیرکاهم و راستش بدم هم نیامد که این طور فکر کند.
دلم می خواست باز هم چیز دیگری سفارش بدهم؛ چه می دانم مثلاً آبجو، اما ترسیدم پیشخدمت ها دستم بیندازند. ساعت از نه گذشته بود. کلاس هم شروع شده بود و آفریچ هم از این که وسط درس برسی خوشش نمی آمد. بنابراین آبجو را می شد جای دیگری خورد. مثلاً در اپُرن پاساژ. پول میز را با یک انعام خوب پرداختم. پیشخدمت یک «متشکرم» قرص و محکم گفت و گردن را جوری کج کرد که من فکر کنم دارد تعظیم می کند. بلند شدم گره کراواتم را کمی جابجا کردم. پیشخدمت دو مرتبه سر تکان داد و خداحافظی کرد. رینگ اشتراسه را رو به سمت اپرا بالا رفتم. روبروی اپرا، دمِ اپُرن پاساژ که رسیدم چشمم افتاد به هتل ساخر. یاد ناریلا افتادم. لابد حالا سر کلاس نشسته بود و کنجکاو بود کی نگاهش می کند. از پله های پاساژ پایین رفتم و رفتم وسط پاساژ توی کافه مدور و تمام شیشه آن. در پشت پیشخوان مدور کافه چند دختر ظریف و موبور در حرکت بودند. به قصد آبجو رفتم جلوی پیشخوان، اما باز هم قهوه خواستم. سیگارم را که از جیب در می آوردم چشمم افتاد به مرد میانسالی با موهای خاکستری که آن طرف تر کنار شیشه تنها پشت یک میز نشسته بود، سیگار می کشید و بیرون را نگاه می کرد. جلویش لیوان بزرگ آبجوی سیاه بود. جرعه ای می نوشید، پکی به سیگار می زد و بیرون را تماشا می کرد. فکر کردم نکند ایرانی باشد. میزهای دیگر اغلب خالی بودند.
قهوه خوش طعمی بود. سیگاری هم که با آن می کشیدم لذت آور بود و با زیبایی موبورهای پشت پیشخوان دوچندان می شد. پول قهوه را گذاشتم روی پیشخوان و به دختر پشت آن گفتم: «متشکرم هلگای عزیز.» هنوز به ساعت دوم کلاس مانده بود. دیدم وقت دارم بقیه راه را باز هم پیاده بروم، گو این که اگر هم سر موقع نمی رسیدم برایم اهمیتی نداشت.
ناریلا را در راهروی دانشکده دیدم. کنار پنجره ایستاده بود و داشت با کشیش اسپانیایی حرف می زد. پیراهن آبی روشنی تنش بود با دامن صورتی رنگ و موها را هم همان طور افشان کرده بود. کشیش به پنجره تکیه داده بود و دست هایش را به هم چفت کرده بود و به نظر می آمد که با کنجکاوی به حرف هایش گوش می دهد. کشیش مرا که دید سرش را تکان داد و سلام کرد و ناریلا هم رویش را برگرداند و من سلام کردم و او لبخند زد.
کلاس که تمام شد، زودتر از همه آفریچ سیگار به لب بیرون رفت و بعد ناریلا و کشیش. من نفر آخر بودم. چون یک دختر انگلیسی که دلم می خواست با او آشنا شوم هنوز نشسته بود و کتابش را ورق می زد. فکر کردم شاید او هم منتظر من است. اما همین که کتاب را بست بلند شد و رفت. من هم کتابم را برداشتم و از کلاس بیرون آمدم.
روی پله های ورودی دانشگاه ناریلا را دیدم که ایستاده بود و کتابش را توی بغل گرفته بود. سر تکان دادم و گفتم: «چطوری؟»
با خنده ای که گونه هایش را تا زیر چشم بالا می کشید، گفت: «می دانی این کشیش اسپانیایی چی می گفت؟»
«لابد از شاخ گاو می ترساندت.»
«می گفت در وین اگر آدم بلد نباشد والس برقصد گناه است. حاضر است به من والس یاد بدهد.»
دو مرتبه متوجه لهجه اش شدم. پرسیدم: «هموطن، کجایی هستی؟»
«شیراز. شرط می بندم تا حالا آن جا نبودی.»
«نه ولی با خودم چند جلد حافظ آورده ام که بیش تر شب ها می خوانمش.»
«از آن حافظ ها که مینیاتورهای جوان سبیل قیطانی و معشوق کمرباریک پیاله به دست دارند؟»
«پیرمردی ریش سفید با موهای سفید و آشفته هم هست که همیشه مزاحم است. مثل این که خود رند خراباتی است.»
از پله ها که می آمدیم پایین بهش گفتم راستی تو ناریلا عمادی هستی.
«تو هم فرامرز لادبن.»
جا خوردم. ناریلا متوجه شد و گفت: «وحشت نکن، همان خپلی که اسم من را به تو گفت، اسم تو را هم به من گفت.»
«ولی آن خپل می خواست بداند اسمت ایرانی است یا ایتالیایی؟»
دستی به زیر موهایش برد و گفت: «پارسال در کلاردشت دو تا دختر محلی دیدم که اسمشان ماریا بود، حالا مانده ام ماریا اسم ایرانی است یا فرنگی.»
بعد کمی نگاهم کرد و گفت: «ولی تو به قیافه ات نمی آید که پسر حاجی باشی.»
«تا حالا شنیدی یک حاجی اسم پسرش را فرامرز بگذارد، در ثانی خوش قیافه تر از آن هستم که بچه حاجی باشم.»
کنجکاوانه پرسید: «ببینم. نکند تو هم جزو آن دسته از ایرانی هایی هستی که فکر می کنند موبورهای فرنگی مرده چشم و ابروی شرقی هستند؟»
هنوز که چنین چیزی را نه دیدم و نه حس کردم، ولی هفته پیش ته پراتر اشتراسه رفتم تو یک کافه که سیگار بخرم یک مشت جوان از این موتورسوارهای کت چرمی پوش با رفیقه هاشان نشسته بودند. باور می کنی یکدفعه حس کردم همه ساکت شدند و دارند نگاهم می کنند. یکی از آن دخترها که دود سیگار را با لوندی حلقه می کرد و بیرون می داد کمی نگاهم کرد و بعد چیزی درِ گوش جوان بغل دستی اش گفت و پسرک بلافاصله بلند شد و بنا کرد به رقص شکم. مشتری های کافه زدند زیر خنده. بدتر از همه همان دخترک بود که از زور خنده افتاده بود روی میز. من به روی خودم نیاوردم، ولی راستش ترسم گرفته بود. تا پاکت سیگار را گرفتم یکی از همان جوانک ها که سیاه مست هم بود از جاش بلند شد و آبجو به دست آمد طرفم، تلوتلو می خورد. دست و پام را گم کردم. واقعا نمی دانستم چه کار بکنم. آن یکی هم از رقص شکم دست برنمی داشت. اما زنی که فکر می کنم زن کافه چی بود از پشت شیر آبجو داد کشید. پسرک سرجاش ایستاد. همان طور تلوتلو می خورد. معطلش نکردم فلنگ را بستم.
«ببینم دخترها خوشگل بودند؟»
گفتم: «فکر کنم خوشگل بودند. این کت چرمی پوش ها همیشه دخترهای خوشگل روی ترک موتورهاشان می نشانند.»
پایین پله های دانشگاه ایستاده بودیم، در پیاده روی شوتن رینگ اشتراسه. من می دیدم وقتی تراموا ترمز می کرد بعضی ها از توی تراموا ناریلا را نگاه می کنند. گرسنه ام شده بود. در آن بالا فوتیو پارک پیدا بود و بالاترش کلیسای فوتیو و کنارش هتل رگینا با رستورانش که تا توی پیاده رو هم می آمد.
به ناریلا گفتم: «اگر ناراحت نمی شوی می توانیم ناهار را با هم بخوریم.»
ناریلا گفت: «گرسنگی خیلی ناراحت کننده است.»
«پس به رستوران رگینا دعوتت می کنم.»
گفت: «دعوت را بگذار کنار و بعد هم رستوران رگینا را. همین پایین بغل بورگ تئاتر، بورگ کافه است. جای قشنگیه. یک چیزهایی هم برای رفع گرسنگی داره. می خوریم و پشت سرش یک فنجان قهوه با شیرینی.»
«خوبه، ولی اگر بخواهم پرخوری کنم چی؟»
«خب دو تا فنجان قهوه با شیرینی بخور.»
گفتم: «برای من که دو پرس چلوکباب را یک نفس می زدم چیزی نیست، ولی حرفی ندارم.»

نظرات کاربران درباره کتاب هفت داستان