فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زیبا و ملعون

کتاب زیبا و ملعون

نسخه الکترونیک کتاب زیبا و ملعون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زیبا و ملعون

رمان «زیبا و ملعون» نوشته اسکات فیتز جرالد (۱۹۴۰- ۱۸۹۶) نویسنده آمریکایی است. شناخته‌شده‌ترین اثر او گتسبی بزرگ است. زيبا و ملعون همانند ديگر آثار فيتز جرالد در واقع سوگ‌نامه‌اي است براي پايان دوران رمانتيك و شروع دوراني كه فقط واقعيت‌هاي سركوبگر دارد. در واقع نويسنده در اين كتاب از جوانان به‌نوعی توهم زدایی مي‌كند. فضای کلی کتاب؛ فضای بیهودگی، اتلاف و اجتناب از تلاش است. کتاب سرشار از این شبه واقع‌گرایی‌هاست که ناشی از بستن چشم نویسنده بر خوبی‌های طبیعت انسان است. زیبا و ملعون می‌تواند برای خواننده، کتابی بسیار دردناک باشد چون در بخش‌هایی از کتاب، تبدیل به شرح‌حال رسواکننده‌ای می‌شود. آگاهی در مورد ازدواج پرسروصدای فیتزجرالد و مشکلات مالی و اعتیاد به الکل او، باعث می‌شود خواندن این قسمت‌ها بیش‌ازحد واقعی شود مانند سرک کشیدن به دفتر خاطرات یک نفر. این کتاب از جنبهای دیگر رمانی در مورد چگونه ننوشتن یک رمان است. کیفیت نثر و شخصیت‌پردازی فیتز جرالد هر خواننده‌ای را برای مطالعه و لذت بردن از این کتاب متقاعد می‌کند.پ در بخشی از «زیبا و ملعون» میخوانیم: «با مشاهده خوشحالی او، احساسی محشر و فوق‌العاده به چشمان آنتونی راه پیدا کرد، نفسش را بند آورد و اعصابش را قلقلک داد و احساسی پرطنین و زنگدار راه گلویش را بست. اتاق ناگهان غرق سکوت شد. صدای ویولن‌ها و ساکسیفون‌های بی‌خیال، زنگ جیغ مانند نق‌نق بچه‌ای در همان نزدیکی، صدای دختر کلاه بنفشه‌ایِ میز بغلی، همه و همه، آهسته فروکش کرد، خفیف و خفیف‌تر شد و مثل سایه‌هایی مبهم و نامشخص بر کف براق رستوران افتاد ــ و به نظر آنتونی آمد که خودشان دو نفر، کاملاً تنها و بی‌نهایت دور، و ساکت و خاموش‌اند. بدون شک، طراوت و تازگی گونه‌های او تصویری به لطافت ململ بود از سرزمینی پر از سایه‌های ظریف و ناشناخته؛ دستش که روی رومیزی پوشیده از لکه می‌درخشید نیز صدفی بود از دریایی بکر در دوردست‌های وحشی».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زیبا و ملعون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب اول

۱. آنتونی پَچ

سال ۱۹۱۳، وقتی آنتونی پَچ(۱) بیست و پنج ساله بود، از زمانی که بازی سرنوشت، یا روح القدس بیست و پنج سالگی، دست کم به لحاظ نظری، بر سرش خراب شده بود دو سال می گذشت. این بازی سرنوشت کار را تمام کرد، تلنگر آخر، نوعی نهیبِ فکری ــ اما در آغاز این داستان، تازه به خود آمده و از مرحله آگاهی جلوتر نرفته است. اولین بار او را در دوره ای می بینید که مدام از خود می پرسد عزت و عقل درست و حسابی دارد یا نه، نازُکایی شرم آور و زشت که چون لایه نفت روی آبِ زلالِ برکه، بر سطح جهان می درخشد؛ البته این شرایط با مواقعی که خودش را مردی جوان و استثنایی، بافرهنگ و فرهیخته، سازگار با محیط و یک سر و گردن بالاتر از همه آشنایانش می بیند، کاملاً فرق دارند.
موقع سرحالی و تندرستی این طور بود، و در این شرایط، از نظر مردانِ باشعور، و همه زن ها، آدمی بشّاش، دوست داشتنی و بسیار جذاب بود. در این حال و هوا، با خودش می گفت روزی کاری ظریف و هوشمندانه انجام می دهد که از نظر بزرگان کارِستانی ارزشمند جلوه کند، و پس از مرگ او، در آسمانی تیره و مبهم در نیمه راه مرگ و جاودانگی، میان ستارگان کم فروغ ترِ کارهای دیگران جا بگیرد. تا فرا رسیدن زمان موعود، او همان آنتونی پچ باقی می مانْد ــ نه تصویری از یک مرد، بلکه شخصیتی متمایز و پویا، خودرای، خودبین، با عملکردی درونی که بر عالم بیرون تاثیر می گذاشت ــ مردی که می دانست عزت و سربلندی وجود ندارد، اما باعزت و سربلند بود، کسی که با آگاهی از ماهیت سفسطه آمیزِ کلمه شجاعت، باز هم بی باک بود.

مرد ارزشمند و پسر بااستعدادش

آنتونی به خاطر نسبتش با آدام جِی. پَچ،(۲) پدربزرگش، از بیمه اجتماعی همان قدر آگاهی کسب کرد که شاید با پیگیری شجره اش تا صلیبیون آن سوی اقیانوس نصیبش می شد. این موضوع اجتناب ناپذیر است؛ اما بالعکس، ویرجینیایی ها و بوستونی ها، جامعه ای اشرافی که صرفا بر پایه پول بنا شده، فقط و فقط ثروت را اصل قرار داده اند.
عاقبت آدام جِی. پچ، معروف به «آدامْ صلیبی»، اوایل سال شصت و یک مزرعه پدری اش را در تریتاون(۳) ترک کرد و به هنگ سواره نظام نیویورک ملحق شد. در کسوت سرگرد از جنگ برگشت، به وال استریت حمله کرد و در میان کلی جوش و خروش و هلهله و تحسین و بغض و دشمنی، هفتاد و پنج میلیون دلار پول به جیب زد.
این کار تا پنجاه و هفت سالگی تمام توش و توانش را گرفت. تازه از آن به بعد بود که در پی تصلّب شدید سرخرگ، تصمیم گرفت مابقی زندگی اش را وقف احیای اخلاقی جهان کند. تبدیل شد به اصلاح طلبی از خیلِ اصلاح طلبان. او هم به تقلید از تلاش های باشکوه آنتونی کامستاک،(۴) که اسم او را روی نوه اش گذاشته بود، با چنگ و دندان به جنگ الکل، ادبیات، فساد اخلاقی، هنر، داروهای انحصاری و تئاترهای یکشنبه رفت. ذهنش تحت تاثیر آن کپک پنهان و موذی، که جز افرادی معدود، عاقبت به سراغ همه ما می آید، در نهایت خشم، خودش را به تلاطم ها و آشفتگی های زمانه سپرد. او از روی صندلی راحتی دفترش در مِلک تریتاون علیه دشمن فرضی بزرگ، علیه نادرستی و بی شرافتی مبارزه می کرد، مبارزه ای که پانزده سال آزگار ادامه پیدا کرد، و در خلال آن، ثابت کرد که چه دیوانه خشک مغز و مزاحم تمام عیار و اعصاب خردکن تحمل ناپذیری است. سالی که این داستان آغاز می شود، او فرسوده و در هم شکسته بود، سال ۱۸۶۱ آهسته آهسته به سمت سال ۱۸۹۵ می خزید؛ فکرش خیلی مشغولِ جنگ داخلی بود، درگیر همسر و پسرِ درگذشته اش، و به شکلی تقریبا نامحسوس و ناچیز مشغولِ نوه اش، آنتونی.
آدام پچ در اوایل کارش، با بانویی سی ساله و کم خون به اسم اَلیشیا ویدرز(۵) ازدواج کرد، و این خانم صد هزار دلار و کلید محشر و طلاییِ ورود به محافل بانکداری نیویورک را برایش به ارمغان آورد. همسرش بلافاصله و حتی جسورانه، پسری برایش به دنیا آورد، و بعد پنداری به واسطه شکوه این عملکرد بی جان و بی رمق شد و خودش را در ابعادِ غرق در سایه مهدکودک محو و گم کرد. این پسر، یعنی آدام یولیسیز(۶) پچ، عضو پر و پا قرص انواع و اقسام کلوب ها، خُبره در شناخت شکل و پیکرهای خوب، و عاشق پا زدن روی دوچرخه های دونفره، در سن حیرت انگیز بیست و شش سالگی، نوشتن خاطراتش را با عنوان جامعه نیویورک آن گونه که من آن را دیده ام شروع کرد. به محض این که چو افتاد قصد نوشتن چنین کتابی را دارد، ناشران با شور و اشتیاق، برای چاپ آن سر و دست شکستند، اما بعد از مرگش، وقتی مشخص شد که این کار پر از روده درازی و به نحوی کشنده خسته کننده و ملال آور است، حتی با سرمایه شخصی هم به چاپ نرسید.
این چسترفیلدِ(۷) خیابان پنجم در بیست و دو سالگی ازدواج کرد. همسرش هنریئتا لبرون(۸) بود، «کنترآلتوی مجمعِ» بوستون، و تنها فرزند حاصل از این وصلت، به درخواست پدربزرگ، آنتونی کامستاک پچ نامیده شد. به هاروارد که رفت، این بخش کامستاک از نامش حذف شد و به دوزخ اسفل السافلینِ فراموشی سپرده شد و از آن به بعد دیگر به گوش هیچ بنی بشری نرسید.
آنتونیِ جوان از پدر و مادرش عکسی دو نفره داشت ــ در کودکی آن قدر چشمانش به این عکس افتاده بود که دیگر تصویر آن دو موجود زنده را در آن نمی دید، شیئی عاری از حیات و احساس مثل مبلمان، اما هر کس که به اتاق خواب او پا می گذاشت، با علاقه و کنجکاوی به آن نگاه می کرد؛ جوانی ژیگولو از دهه نود، با اندامی ترکه ای و چهره ای جذاب، که در کنار بانویی بلندبالا و مومشکی با دست پوش ِ خَز و دامنی ظاهرا فنردار، ایستاده بود. میان آن دو، پسربچه ای بود با طره موهای قهوه ای رنگ و بلند، و کت و شلوار مخملِ مدلِ لرد فونتلِروی. این پسربچه آنتونیِ پنج ساله بود، سال مرگ مادرش.
خاطراتش از کنترآلتوی مجمع بوستون مبهم و تار و موسیقایی بود. او بانویی بود که آواز می خواند، می خواند و می خواند، در سالن موسیقی خانه شان در میدان واشنگتن ــ و گاهی نیز مهمان ها در اطرافش پراکنده بودند، مردانی دست به سینه، که با نفس های در سینه حبس شده بر لبه کاناپه ها تعادلشان را حفظ می کردند، و زن های دست بر دامان گذاشته، که هر از گاه با مردها زمزمه ای می کردند و همیشه پس از هر آواز، با سرعت و چالاکی دست می زدند و عاشقانه فریاد می کشیدند ــ اغلب اوقات فقط برای آنتونی می خواند، به زبان ایتالیایی یا فرانسوی یا گویشی عجیب و وحشتناک که به تصور خود بانو، نحوه بیان سیاه های جنوبی بود.
خاطراتش از یولیسیز، جنتلمنِ عاشق پیشه، اولین مردی که در آمریکا یقه های کتش را بالا زد، به مراتب روشن تر و واضح تر بود. بعد از آن که هنریئتا لبرون پچ، به قول شوهر بیوه مردش با آن صدای خشک و گرفته «به گروه کر دیگه ای ملحق شد»، پدر و پسر در خانه پدربزرگ در تریتاون زندگی خوشی پیدا کردند، و یولیسیز هر روز به مهدِ آنتونی می آمد و حدودا یک ساعت، کلماتی خوشایند و قلنبه سلنبه به زبان می آورد. مدام به آنتونی وعده و وعید می داد که او را برای شکار و ماهیگیری و گشت و گذار در آتلانتیک سیتی به سفر می بَرَد، «اوه، یکی از همین روزها»؛ اما هیچ کدام از این قول ها عملی نشد. البته یک بار به سفر رفتند؛ آنتونی که یازده سالش بود، به خارج از کشور سفر کردند، به انگلیس و سویس، و پدرش بعد از کلی عرق ریختن و غرغر کردن، در حالی که به خاطر نرسیدن هوای کافی به ریه هایش با صدای بلند فریاد می زد، همان جا مُرد. آنتونی را در اوج یاس و وحشت، به آمریکا برگرداندند، و آن جا زندگی او با غمی مبهم و سودازده قرین شد که تا آخر عمر در دلش باقی ماند.

گذشته و شخصِ قهرمان

در یازده سالگی به شدت از مرگ هراس داشت. ظرف شش سالِ حساس، والدینش مرده بودند و مادربزرگش هم به شکلی نامحسوس و تدریجی ضعیف و محو شده بود، تا عاقبت یک روز برای اولین بار بعد از ازدواجش، بر سالن پذیرایی خانه اش تسلطی کامل و مطلق پیدا کرد. با این اوصاف، زندگی برای آنتونی جنگ و کشمکشی بود علیه مرگ، مرگی که در هر کنج و کناری به انتظار نشسته بود. عادت کتابخوانی در بستر، حُکم امتیازی را داشت در برابر تخیل خودبیمار انگارگونه اش ــ این کار به او آرامش می داد. آن قدر می خواند که از حال و نا می رفت و اغلب اوقات، با چراغ های روشن به خواب می رفت.
تا چهارده سالگی، سرگرمی مورد علاقه اش جمع کردن تمبر بود؛ کلکسیونی که با توجه به سن و سال او، بزرگ و کامل بود ــ پدربزرگش ابلهانه تصور می کرد نوه اش با این کار جغرافیا یاد می گیرد. به این ترتیب، آنتونی با پنج شش شرکت جمع آوری «تمبر و سکه» نامه نگاری کرد، و کم تر پیش می آمد که بسته های پستی ای که به دستش می رسید، از آلبوم های جدید تمبر با بسته های حاوی تاییدیه های درخشان خالی باشند ــ انتقال دادنِ مداومِ داشته هایش از آلبومی به آلبوم دیگر، به نحوی مرموز و اسرارآمیز، مفتون و شیفته اش می کرد. تمبرهایش بیش از هر چیزی مایه خوشحالی اش بودند و هر کس که در بازی او با تمبرها وقفه ایجاد می کرد، با اخم و روی ترش و تلخش مواجه می شد؛ تمبرها هر ماه پول توجیبی اش را می بلعیدند، و او شب ها بیدار می نشست و بی آن که خسته شود، به تنوع و شکوهِ رنگارنگشان فکر می کرد.
در شانزده سالگی تبدیل به جوانی شد که کاملاً در درون خودش زندگی می کرد، پسری گُنگ، سر تا پا غیرآمریکایی، و در عین رعایت ادب، مبهوت و متحیر از معاصرانش. دو سال گذشته را با معلمی خصوصی در اروپا گذرانده بود، معلمی که مدام در گوشش می خواند هدف اول و آخر هاروارد است؛ هاروارد «درها رو باز می کنه»، معجون فوق العاده ای است؛ باعث می شود دوستانِ از خود گذشته و فداییِ بی شماری پیدا کند. و او هم به هاروارد رفت ــ در مورد او هیچ کار منطقی دیگری نمی شد انجام داد.
آنتونی تا مدتی، غافل و به دور از نظام اجتماعی، تنها و بی آن که کسی پی اَش باشد و سراغش را بگیرد، در اتاقی با سقف بلند در بِک هال زندگی کرد ــ پسری سبزه رو و لاغراندام و ترکه ای با قدِ متوسط و دهانی که طرح و خطوطش القاگر حُجب و زودرنجی بود. مقرریِ ماهانه اش از حدّ سخاوتمندانه معمول بیش تر بود. او با خرید نسخه های اول آثار سوئینبرن، مردیت و هاردی و نامه ای ناخوانا به خط کیتس که کاغذش کاملاً زرد شده بود از یک کتاب دوست، کتابخانه ای را تاسیس کرد، البته بعدها فهمید که به لحاظ مادّی چه کلاه گشادی سرش گذاشته اند. بعد به ژیگولویی تمام عیار تبدیل شد، و کلکسیونی مذبوحانه از پیژامه های ابریشمی و رب دوشامبرهای گلدوزی شده و کراوات جمع کرد، کراوات هایی چنان پرزرق و برق و خیره کننده که نمی شد از آن ها استفاده کرد؛ با این لباس های پرزرق و برق و دور از دید همه، در اتاقش در مقابل آینه رژه می رفت یا با لباس ساتن روی هرّه پنجره دراز می شد و به پایین پاهایش، به حیاط نگاه می کرد و به نحوی مبهم و نامشخص متوجه غوغا و هیاهو می شد، هیاهویی که پنداری او هرگز در آن سهم و حضوری نداشت.
سال آخر، در کمال تعجب و شگفتی، متوجه شد که در کلاس برای خودش جایگاهی پیدا کرده است. متوجه شد که دیگران به او به چشم شخصیتی رمانتیک نگاه می کنند، شخصی عالِم، عزلت گزین، ایستاده بر قلّه دست نیافتنی فضل و دانش. این موضوع برایش جذاب بود، اما در نهان، خیلی بیش از این ها، مایه لذت و شعفش می شد ــ به تدریج پا از خانه بیرون گذاشت، اوایل خیلی کم و بعد خیلی زیاد. خودش را با شرایط وفق داد. مثل همه نوشیدنی خورد ــ البته بی سر و صدا و با رعایت شیوه و اصول سنّتی. در موردش می گفتند که اگر در این سن جوانی به دانشکده نیامده بود، ممکن بود «عملکردی فوق العاده خوب» داشته باشد. در سال ۱۹۰۹، وقتی فارغ التحصیل شد، تازه بیست ساله بود.
بعد دوباره راهی سفر خارج شد ــ این بار به رم، و آن جا مدتی سرش را با معماری و نقاشی گرم کرد، به ویولن رو آورد، و چند غزل مزخرف ایتالیایی هم نوشت، ظاهرا نشخوارِ کارهای راهبی قرن سیزدهمی در باب لذت و شادی حاصل از زندگی فکورانه. دوستان و نزدیکانش در هاروارد دیگر مطمئن بودند که او در رم است، و عده ای از آن ها که آن سال خارج از کشور بودند، او را پیدا کردند و همراه با او، در گردش های بی شمارشان در شب های مهتابی، در آن شهر چیزهای زیادی کشف کردند که از رنسانس یا حتی خود جمهوری نیز دیرپاتر و کهن تر بودند. مثلاً موری نوبل(۹) از اهالی فیلادلفیا، دو ماه آن جا ماند و این دو با هم جذابیت خاص مردمان رم را کشف کردند و در نهایت شور و خوشحالی، در آغوش تمدنی که بسیار کهن و آزاد بود، احساس جوانی و آزادی کردند. بسیاری از آشنایان پدربزرگش با او تماس گرفتند، و اگر خودش می خواست، می توانست میان جمع دیپلمات ها به عنصری مطلوب تبدیل شود ــ راستش، متوجه شد که هر روز بیش تر و بیش تر به سرخوشی و نشاط تمایل پیدا می کند، اما آن مدت طولانیِ گوشه گیری و انزوا در دوران جوانی و کمروییِ ناشی از آن هنوز بر خلق و خو و منش او غالب بود.
در سال ۱۹۱۲، به خاطر بیماری ناگهانی پدربزرگش، به آمریکا برگشت، و بعد از گپ و گفتی خسته کننده با پیرمرد همیشه در نقاهت، تصمیم گرفت زندگی همیشگی در خارج از کشور را تا زمان مرگ پدربزرگش به تعویق بیندازد. بعد از جستجویی طولانی، در خیابان پنجاه و دوم آپارتمانی پیدا کرد و ظاهرا جاگیر شد.
در سال ۱۹۱۳، روند تطبیق یافتن آنتونی پچ با عالم هستی در جریان بود. به لحاظ جسمانی، از روزگار قبل از فارغ التحصیلی اش وضعیت بهتری پیدا کرده بود ــ هنوز هم باریک و ترکه ای بود، اما شانه هایش پهن شده بود و صورت آفتاب سوخته اش دیگر از آن هول و هراس سال اول نشانی نداشت. در نهان منظم و مرتب بود، و شخصا تر و تمیز و شسته و رُفته ــ دوستانش می گفتند که هرگز موهایش را ژولیده ندیدند. بینی اش خیلی قلمی و نوک تیز بود؛ دهانش آینه نحسی بود که از خلق و خویش خبر می داد و در لحظات ناخرسندی و ناخشنودی، از دو طرف آویزان می شد، اما چشم های آبی جذابی داشت، چه در حالت هوشیاری و هوشمندی، و چه به حالت نیم بسته با نشان طنزی مغمومانه و سودازده بر چهره.
با این که صورتش از آن تقارن که در تصویر آرمانی آریایی ها تا آن حد اساسی بود بهره ای نداشت، باز هم در گوشه و کنار او را مردی جذاب قلمداد می کردند ــ به علاوه، بسیار پاک و تمیز بود، چه در ظاهر و چه در قلب و وجودش، پاکی و تمیزی ای که برآمده از زیبایی است.

آپارتمان بی نقص

از نظر آنتونی، خیابان های پنجم و ششم، تیرهای عمودی نردبانی عظیم بودند که از میدان واشنگتن تا سنترال پارک تداوم یافته بودند. آمدن به خیابان پنجاه و دوم در طبقه بالای اتوبوس همیشه این احساس را به او می داد که دارد گام به گام از جاپاهای نامطمئن آن نردبان بالا می رود، و هنگامی که اتوبوس با تکانی ناگهانی توقف می کرد، نفس راحتی می کشید و بعد از آن پله های سرد و آهنیِ اتوبوس پایین می آمد و پا به پیاده رو می گذاشت.
بعد از آن، فقط کافی بود نیمی از خیابان پنجاه و دوم را طی کند و از کنار مجموعه ای از خانه های ملال انگیز با سنگ قهوه ای بگذرد و یک لحظه بعد به زیر سقف اتاق بزرگ خانه اش می رسید. این کاملاً رضایت بخش بود. در هر حال، زندگی از همین جا آغاز می شد. همین جا می خوابید، صبحانه می خورد و مطالعه و تفریح می کرد.
خانه از مصالح تیره و تار بود، خانه ای که در اواخر قرن نوزدهم ساخته شده بود؛ برای رفع نیاز دائما فزاینده به آپارتمان های کوچک، هر طبقه کاملاً بازسازی و به شکل مجزا اجاره داده شده بود. از میان آن چهار آپارتمان، خانه آنتونی در طبقه دوم از همه خواستنی تر و بهتر بود.
اتاق اصلی سقف بلند و سه پنجره بزرگ و قدی داشت که چشم اندازی جذاب به خیابان پنجاه و دوم داشتند. با اسباب و اثاثیه ای که داشت، نمی شد طرح و ترکیبش را به دوره ای خاص متعلق دانست؛ محیط سرد و بی احساسی نداشت، تنگ و خفه نبود، زیادی بزرگ و برهنه نبود، و زرق و برق و آرایه های دست و پا گیر نداشت. نه بوی دود می داد، نه بوی عود ــ سقفش بلند و آبی کمرنگ بود. مبل راحتی توگودی هم بود از چرمی نرم و قهوه ای که احساس خواب آلودگی مثل مهی رقیق در اطرافش شناور بود. دیواره ای چوبی با سطح لاک و الکل خورده هم بود، با طرح هایی هندسی شکل از ماهیگیران و شکارچیانی با رنگ های مشکی و طلایی؛ همین دیواره چوبی کنج اتاق شاه نشینی ایجاد کرده بود که صندلی ای بزرگ و جادار در آن گذاشته بودند با آباژوری نارنجی رنگ. در داخل شومینه هم طرح سپری با چهار قسمت که نشانی خانوادگی بود، سوخته و سیاه و تیره شده بود.
از اتاق غذاخوری، جایی که آنتونی فقط در آن صبحانه می خورد و به همین دلیل اتاقی باشکوه و تقریبا بِکر بود که می گذشتید و از راهروی نسبتا طولانی که عبور می کردید، می رسیدید به قلب و هسته مرکزی آپارتمان ــ اتاق خواب و حمامِ آنتونی.
اتاق خواب و حمام هر دو بزرگ بودند. زیر سقف اتاق خواب، حتی تخت بزرگ و آسمانه دار هم تختی معمولی و جمع و جور به نظر می رسید. کف اتاق، قالی ای زیبا از مخمل سرخ پهن بود که سطحش زیر پاهای برهنه او مثل پشم گوسفند نرم و لطیف بود. حمامش، برعکس ماهیت پرتکلّف و تو دل خالی کن اتاق خوابش، شاد و فوق العاده راحت و صمیمانه و حتی تا حدی بانشاط به نظر می رسید. دور تا دور دیوارها پر بود از عکس های قاب شده از زنان زیبای هنرپیشه در آن دوره: جولیا ساندِرسون با لقب «دختر آفتاب»، اینا کلئر با لقب «دختر کواکر»، بیلی بِرک با عنوان «دخترِ رنگی نشوید» و هیزل داون یا «بانوی صورتی». بین عکس های بیلی برک و هیزل داون، عکسی آویزان بود از پهنه ای گسترده و پوشیده از برف که خورشیدی سرد و باابهت بر فرازش نمایان بود ــ آنتونی می گفت، این تصویر نماد حمام آب سرد است.
وان حمام، که جاکتابی ای به شکل خلاقانه در آن تعبیه شده بود، کوتاه و بزرگ بود. در کنار آن، گنجه ای دیواری بیرون زده بود که کشوهایش برای سه مرد لباس های زیر کافی داشت، همراه با سری کاملی از کراوات های مدل به مدل آن دوره. آن جا فرش نفیس و کوچک نداشت ــ در عوض، قالیچه ای قیمتی در آن بود که مثل قالیچه کف اتاق خواب از نرمی و لطافت معجزه بود و انگار برای کف پای خیسی که از وان بیرون می آمد، پیامی خوش داشت...
در مجموع، اتاقی که معجزه می کند ــ خیلی ساده می شد فهمید که آنتونی آن جا لباس می پوشد، موهای زیبا و بی نقصش را مرتب می کند، و در واقع، همه کار می کند، جز خوردن و خوابیدن. این حمام مایه افتخارش بود. با خودش می گفت اگر به کسی علاقه داشت، عکسش را آن جا در مقابل وان می گذاشت تا وقتی غرق بخارِ آرامش بخش آب داغ بود، در آب دراز بکشد و به آن عکس چشم بدوزد و در اوج صمیمیت و شور عشق به زیبایی اش فکر کند.

او نیز داستانی نخواهد گفت

آپارتمان را خدمتکاری انگلیسی با نام بامسمّا و تقریبا نمایشی باندز(۱۰) تمیز و مرتب می کرد، خدمتکاری که کاردانی و مهارتش را فقط یقه شل و نرمی که می بست مخدوش می کرد. اگر فقط و فقط در خدمت آنتونی بود، این نقصش فورا برطرف می شد، اما در عین حال، خدمتکار دو جنتلمن دیگر در همان حوالی نیز بود. صبح ها از ساعت هشت الی یازده، دربست در اختیار آنتونی بود. همراه با مرسوله پستی از راه می رسید و صبحانه را آماده می کرد. ساعت نه و نیم، لبه پتوی آنتونی را می کشید و چند کلمه مختصر و تند به زبان می آورد ــ آنتونی هیچ وقت حرف های او را به وضوح به خاطر نمی آورد، اما تصور می کرد که کلماتش رنگ و بوی ملامت و سرزنش دارند؛ بعد صبحانه را روی میز بازی به اتاق بزرگ آپارتمان می برد، تخت را مرتب می کرد و بعد از این که با بغض و کمی خصومت می پرسید باز هم کاری هست یا نه، می رفت.
آنتونی، دست کم هفته ای یک بار، صبح ها به دیدن کارگزارش می رفت. درآمدش سالانه کمی کم تر از هفت هزار دلار بود، بهره پولی که از مادرش به ارث برده بود. پدربزرگش، که هرگز اجازه نداده بود پسرش از حد پول توجیبی ای سخاوتمندانه در ماه بالاتر برود، به این نتیجه رسید که این مقدار پول برای برآوردن نیازهای آنتونی جوان کافی است. هر سال کریسمس هم برایش حواله ای پانصد دلاری می فرستاد، که آنتونی معمولاً و در صورت امکان می فروختش، چون همیشه تا حدی ــ نه زیاد ــ دستش تنگ بود.
ملاقات هایش با کارگزار گاهی یا با گپ و گفت هایی بیش و کم اجتماعی برگزار می شد، و گاهی هم با بحث هایی در مورد بی خطر بودنِ سرمایه گذاری های هشت درصدی، و آنتونی همیشه از این گپ و بحث ها لذت می برد. ساختمان شرکت امانی بزرگ قطعا او را به ثروت بزرگی می رساند که آنتونی برای یکپارچگی اش احترام قائل بود، و انگار به او اطمینان خاطر می داد که با سلسله مراتب سرمایه و ثروت ارتباطی قرص و مستحکم دارد. این مردان همیشه سراسیمه و شتابزده همان حس امنیتی را به او می دادند که با تعمق در مورد پول های پدربزرگش احساس می کرد ــ و حتی بیش از این، چون این مورد آخر، به نحوی مبهم، مثل وامی عندالمطالبه بود که جهان به سبب شرافت اخلاقی آدام پچ باید به او می پرداخت، در حالی که آدام پچ این پول را در مرکز شهر ظاهرا به واسطه قدرت های سرکش و معجزه های بزرگ ناشی از قدرت اراده به دست آورده و حفظ کرده بود ــ پول.
آنتونی خیلی دست به عصا بود تا به اندازه درآمدش خرج کند، و در هر صورت، همان مقدار پول را کافی می دانست، با علم به این که سرانجام صاحب میلیون ها میلیون دلار سرمایه خواهد شد؛ در این اثنا، در حوزه پیدایش نظری مقالات در مورد پاپ های دوران رنسانس برای خودش هدفی غایی و علتی وجودی پیدا کرد. این موضوع برمی گردد به ماجرای گفتگویی که بلافاصله پس از بازگشت از رم، با پدربزرگش داشت.
امیدوار بود پدربزرگش مرده باشد، اما بعد از تماس تلفنی از اسکله، فهمید که آدام پچ دوباره، کم و بیش، خوب و سالم شده است ــ روز بعد، او ناامیدی اش را پنهان کرده و به تریتاون رفته بود. پنج مایلی که از ایستگاه دور شدند، تاکسی اش وارد جاده ای اختصاصی و بسیار مرتب و تمیز شد که توده ای پیچ در پیچ از دیوارها و حصارهای توری به دور ملکش کشیده شده بود ــ مردم می گفتند دلیل این وضعیت مشخص است: همه به طور قطع می دانستند که اگر پای سوسیالیست ها به آن جا برسد، یکی از اولین مردانی که سینه دیوار می کشند، همان پیرمرد، پَچِ صلیبی، بود.
آنتونی دیر رسید، و نوعدوستِ محترم در سالن آفتاب با دیواره های شیشه ای، حین مرور دوباره روزنامه های صبح، در انتظار او بود. منشی اش، ادوارد شاتل ورث ــ که تا پیش از احیا و زندگی دوباره اش، قمارباز، صاحب بار و عیاش و هرزه بود ــ آنتونی را به اتاق راهنمایی کرد و خیرِ حامی و منجی اش را نشانش داد، درست مثل این که داشت گنجینه ای بی نهایت ارزشمند را به او نشان می داد.
با حالتی جدّی و رسمی با هم دست دادند. آنتونی گفت: «بی نهایت خوشحالم که خبر سلامتی شما رو می شنوم.»
آقای پچِ بزرگ، با حالتی که پنداری نوه اش را همان هفته گذشته دیده، ساعتش را درآورد و با لحنی ملایم پرسید: «قطار دیر کرد؟»
انتظار کشیدن برای آنتونی عصبی اش می کرد. وهم بَرَش داشته بود که در دوره جوانی اش نه تنها با دقت و موشکافی زیاد به کارهایش سر و سامان می داد و حتی تک تک قرارهایش را درست سر وقت تنظیم می کرد، بلکه همین امر هم دلیل مستقیم و اصلی موفقیتش بود.
با لحنی که چاشنی شِکوه ای نرم و خفیف داشت گفت: «این ماه خیلی دیر کرده،» و بعد از آهی طولانی و ممتد گفت: «بشین.»
آنتونی به پدربزرگش خیره شد، با همان حیرت و شگفتی ناگفته ای که همیشه با دیدن او احساس می کرد. تصورش باورکردنی نبود که پیرمرد کودن و پیزُری چنان قدرتی داشت که می توانست از ورود جمهوری خواهان ــ مردانی که برعکس گردانندگان نشریات زرد، چه به شکل مستقیم و چه غیرمستقیم، خریدنی نبودند ــ به وایت پلینز(۱۱) جلوگیری کند، و تصور این که او هم زمانی، مثل همه آدم ها، نوزادی تُپُل و سرخ و سفید بود نیز دشوار بود.
گستره زمانی هفتاد و پنج ساله عمرش مثل دَمی جادویی عمل کرده بود ــ اولین ربع قرن عمر وجودش را از زندگی سرشار کرده، و آخرین ربع آن نیز همه آن شور و حیات را از وجودش بیرون مکیده بود. گونه ها و قفسه سینه اش فرو رفته و دور بازو و پاهایش نیز تحلیل رفته و آب شده بود؛ دندان هایش ظالمانه نابود شده بود، یکی یکی، چشم های ریزش هم در گودی های کبودرنگ شناور شده بود و دودو می زد؛ موهایش تُنُک و کم پُشت و در بعضی قسمت ها از جوگندمی به سفید تبدیل شده بود، و پوستش هم در قسمت هایی دیگر از صورتی به زرد گراییده بود ــ رنگ رخسارش مثل بچه ای که با جعبه آبرنگ وَر برود و بازی کند، زرد و زار شده بود. این کهولت سپس از درون تن و روح، به مغزش یورش برده بود. شب ها دانه های عرق بر سر و رویش می نشست و چشمانش از اشک خیس و دلش از ترس و هراسی کور آکنده می شد. جسم و روحِ شدیدا بهنجارش حالا میان ساده لوحی و شک و شبهه دوشقّه شده بود. از دل ماهیت خشک و خشن این هیجان و شور، ده ها وسواس و مشغله ذهنی خاضعانه و توام با کج خلقی و بی حوصلگی سر بر آورده بود؛ انرژی اش تحلیل رفت و جایش را به بدخلقی های کودکی لوس داد، و جای عطشش را قدرت، تمایلی ابلهانه و بچگانه به سرزمین چنگ ها و سرودهای مذهبی بر کره خاکی گرفت.
بعد از آن که وسایل و امکانات رفاهی اش، آهسته و محتاطانه، فراهم شده بود، آنتونی احساس کرد که از او انتظار می رود اهداف و برنامه هایش را شرح دهد ــ و در همان لحظه، برق چشمان پیرمرد به او هشدار داد که فعلاً نباید از آرزویش برای زندگی کردن در خارج از کشور چیزی بروز دهد. آرزو می کرد شاتل ورث آدم باملاحظه ای باشد و خودش از اتاق بیرون برود ــ از شاتل ورث منزجر بود ــ اما منشی در کمال خونسردی و متانت روی صندلی گهواره ای نشسته بود و مدام با آن چشمان زُل و پریده رنگش به این دو عضو از خانواده پچ خیره می شد.
پدربزرگش، نرم و آرام، گفت: «حالا که این جا هستی، باید کاری انجام بدی، به خواسته من عمل کنی.»
آنتونی منتظر بود تا پدربزرگش از «مردن و انجام دادن کاری» صحبت کند. بعد خودش پیشنهادی داد: «فکر کردم ــ به نظرم اومد شاید من بهترین آدمی باشم که می تونه کار نوشتنِ...» چهره آدام پچ در هم رفت، و قوم و خویشی شاعر را با موهای بلند و سه خانم مصاحب در نظر مجسم کرد.
آنتونی حرفش را تمام کرد: «تاریخچه رو انجام بده.»
«تاریخچه؟ تاریخچه چی؟ جنگ داخلی؟ انقلاب؟»
«چی ــ نه، قربان. تاریخ قرون وسطی.» در همان لحظه ایده نگارش تاریخ پاپ های عصر رنسانس، اثری که با ساختاری رمان گونه نوشته می شود، به ذهنش رسید. اما خوشحال بود که به جای ذکر عنوان اصلی، گفته بود «قرون وسطی».
«قرون وسطی؟ چرا در مورد کشور خودت نباشه؟ چیزی که ازش سررشته داشته باشی؟»
«خوب، می دونین که من خیلی خارج از کشور زندگی کردم...»
«چرا باید در مورد قرون وسطی بنویسی، من نمی دونم. ما به اون دوره می گفتیم، قرون سیاه. هیچ کس نمی دونه چه اتفاقی افتاد، و هیچ کسی اَم اهمیت نمی ده، جز این که اون دوره حالا دیگه تموم شده.» چند دقیقه دیگر هم در باب بی حاصل بودن چنین اطلاعاتی حرف زد، و طبیعتا به دادگاه تفتیش عقاید اسپانیا اشاره کرد و از «فساد صومعه ها» گفت. و بعد: «فکر می کنی بتونی در نیویورک کاری انجام بدی ــ یا اصلاً قصد کار کردن داری یا نه؟» این جمله آخر را با لحنی نرم، که به شکلی نامحسوس بار بدبینی داشت، ادا کرد.
«چی، بله، می خوام، قربان.»
«کی کارت تموم می شه؟»
«خوب، اول طرح کلّی کاره، متوجهین که؟ و کلی مطالعات مقدماتی.»
«راستش گمون کنم قبلاً این کارو آن قدر که باید انجام دادی.»
گفتگویشان، شتابزده و نامنظم، ادامه یافت و به پایانی ناگهانی و غیرمنتظره رسید، همان لحظه که آنتونی از جایش بلند شد و نگاهی به ساعتش کرد و گفت که آن روز عصر با کارگزارش قرار ملاقات دارد. آنتونی قصد داشت چند روزی پیش پدربزرگش بماند، اما حالا از بدعنقی های تند و تلخ پدربزرگش خسته و عصبی شده بود و هیچ دلش نمی خواست بایستد و آن همه توپ و تشرهای تند و زهدفروشانه را تحمل کند. گفت تا چند روز دیگر برمی گردد.
اما بعد از همین ملاقات بود که انجام دادن این کار به شکل ایده ای ماندگار وارد زندگی آنتونی شد. در خلال سالی که از پی این دیدار گذشت، آنتونی چندین و چند فهرست از مقامات تهیه کرد، و حتی عناوین فصل ها را هم مشخص و کار را به چند دوره مختلف تقسیم کرد، اما حتی یک خط هم از آن کتاب نوشته نشد، و به نظر نمی رسید که هرگز نوشته شود. دست به سیاه و سفید نزد ــ و بالعکس کتاب های کم مایه و تقلیدی، در عالم ذهن و خیال کتابی نوشته بود که مضمونی خوب و بالاتر از حدّ متوسط داشت.

بعدازظهر

اکتبر سال ۱۹۱۳ بود، وسط هفته ای با روزهای زیبا و فرح بخش، و آفتابی که در چهارراه ها پرسه می زد و حال و هوایی آکنده از لَختی و سُستی که انگار وزن برگ های ریزان و شبح مانند رویش سنگینی می کرد. نشستن در کنار پنجره باز در اوج رخوت و تنبلی، و تمام کردن فصلی دیگر از کتاب اِروُن(۱۲) بسیار لذتبخش بود. خمیازه کشیدن نزدیک ساعت پنج و انداختن کتاب روی میز، و خوش خوشک از سالن گذشتن و به حمام رفتن و زیر لب زمزمه کردن لذتبخش بود.

«به سوی... تو... ای بانوی ز ـ یـ ـ با،»

شیر را که باز می کرد، آواز می خواند.

«نگاه... به سوی تو... می گردد؛
به سوی... تو... ای بانوی ز ـ یـ ـ با
دل... به یاد تو... می گرید»

برای آن که از پس ریزش سیل آسای آب شیر به داخل وان، صدای خودش را بشنود، بلندتر آواز خواند، و خیره به عکس هیزل داون روی دیوار، ویولنی خیالی به روی شانه اش گذاشت و با تعظیمی موهوم و خیالی، نرم و آهسته، نوازشش کرد. یک لحظه بعد، دستانش از آن حرکات چرخشی بازماند و آرام به سمت پیراهنش رفت و شروع کرد به باز کردن دکمه ها. برهنه که شد، مثل همان مرد که در آن پوستر تبلیغاتی معروف، پوست ببر روی شانه انداخته، جلو آینه فیگور قهرمانی گرفت و با رضایت خاطر نگاهی به سر تا پای خود انداخت و با احتیاط نَمی به خود زد و پایش را در وان گذاشت. بعد آب را ولرم کرد و با چند غُرغُر زیرلبی، به داخل آب سُرید.
وقتی بدنش به حرارت آب عادت کرد، بدنش را لَخت و شل کرد و در اوج رضایت، به حالت خواب و بیدار فرو رفت. حمامش که تمام می شد، با تا نّی و بدون عجله، لباس می پوشید و پیاده از خیابان پنجم راهی ریتس می شد، جایی که در آن با دو نفر از نزدیک ترین مصاحبانش دیک کارامل و موری نوبل قرار شام داشت. بعد از شام هم او و موری به تماشای نمایش می رفتند ــ کارامل هم احتمالاً به سرعت به خانه می رفت تا مابقی کتابش را بنویسد، کاری که به همان زودی ها باید تمام می شد.
آنتونی خوشحال بود که مجبور نیست برای نوشتن کتابش تلاش کند. تصور نشستن و به فکر فرو رفتن ــ نه فقط برای یافتن کلماتی که به قامت افکارش بپوشاند، بلکه برای دست یافتن به افکاری که ارزش جامه کلمات را داشته باشند ــ کل این کار به بی معناترین شکل ممکن، ورای تمام خواسته ها و آرزوهایش بود.
از حمام که بیرون آمد، با دقت وسواس گونه واکسی ها، سر تا پایش را برق انداخت. بعد با فراغت خاطر، نرم نرمک به اتاق خوابش رفت و در این حیص و بیص، آهنگی عجیب و نامعلوم را با سوت می زد، و حین پرسه زدن در این گوشه و آن گوشه خانه، دکمه هایش را می بست و سر و وضعش را مرتب می کرد و از گرمای فرش ضخیم زیر پاهایش لذت می برد.
سیگاری روشن کرد و کبریت را از بخش بالایی و باز پنجره بیرون انداخت، و بعد در حالی که سیگار چهار پنج سانتی با دهان نیمه بازش فاصله داشت، ناگهان بی حرکت ماند. چشمانش بر نقطه ای درخشان و خوشرنگ بر بام خانه ای در پایین کوچه خیره مانده بود.
دختری بود با رب دوشامبرِ سرخ رنگ، بی برو برگرد از جنس ابریشم، که زیر نور خورشید داغ بعدازظهر موهایش را خشک می کرد. صدای سوتش در هوای دم کرده اتاق خاموش شد؛ محتاطانه، با این احساس ناگهانی که طرف زیباست، یک قدم به پنجره نزدیک تر شد. روی دیواره سنگی کنارش کوسنی بود همرنگ لباسش، و دختر هر دو بازویش را روی آن گذاشته و به محیط آفتابگیر پایین، آن جا که آنتونی صدای بازی بچه ها را می شنید، چشم دوخته بود.
چند دقیقه ای ایستاد به تماشای او. چیزی در وجودش می جوشید، چیزی که به بوی تُند آن بعدازظهر داغ یا وضوح ظفرمندانه و غالب آن رنگ سرخ هیچ ربطی نداشت. این احساس که آن دختر زیباست یک لحظه رهایش نمی کرد ــ بعد ناگهان متوجه شد: به سبب فاصله او با خودش بود، نه فاصله نادر و ارزشمند روح، اما در هر حال فاصله بود، حتی اگر شده، فاصله دنیوی و این جهانی چند حیاط و ساختمان که میانشان قرار گرفته بود. بینشان را هوای پاییزی و بام ها و صداهای محو و گنگ آکنده بود. اما ظرف یک ثانیه توضیح ناپذیر و غریب، که لجوجانه در گذشت زمان وقفه انداخته بود، به دور از هر نوع حس غریزی، غرق احساس ستایش و تحسین شد.
آنتونی لباسش را پوشید، پاپیونی مشکی پیدا کرد و در مقابل آینه سه تکه داخل حمام، با دقت آن را دور گردنش گره زد. بعد انگار یک آن در برابر تمایل درونی اش تسلیم شد و به سرعت به اتاق خواب رفت و دوباره از پنجره بیرون را نگاه کرد. آن زن حالا ایستاده بود؛ موهایش را پس زده بود و آنتونی صورتش را کاملاً می دید. زن خیلی چاق بود، دست کم سی و پنج ساله، کاملاً معمولی و عادی. آنتونی لب ورچید و به حمام برگشت و موهایش را فرق باز کرد.

«به سوی... تو... ای بانوی ز ـ یـ ـ با،»

آرام و آهسته می خواند،

«نگاه... به سوی تو... می گردد...»

بعد برای آخرین بار بُرسی آرامش بخش زد و سطح قزحسان درخششی یکپارچه و لطیف را بر سر و رویش احساس کرد و از حمام و آپارتمانش بیرون آمد و از خیابان پنجم، پای پیاده، راهی ریتس ـ کارلتون شد.

نظرات کاربران درباره کتاب زیبا و ملعون

قرار بوده تخفیف بخوره فک کنم! و این قیمت وااااقعا برای نسخه الکترونیکی بالاست!
در 1 سال پیش توسط علیرضا سلیمانیان
چرا قیمتش انقدر بالاست؟به خاطر قیمت بالا از خریدش منصرف شدم
در 10 ماه پیش توسط hes...ein
دیروز تو کتابفروشی قیمت کاغذیش ۲۲ بود! قیمت کاغذی و الکترونیک یکی شده!!!
در 2 ماه پیش توسط اسد اسماعیلی
قیمتش خیلی بالاست
در 6 ماه پیش توسط mar...zir
خیلی گرونه .
در 2 ماه پیش توسط inf...017