فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختری در قطار

کتاب دختری در قطار

نسخه الکترونیک کتاب دختری در قطار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختری در قطار

کتاب «دختری در قطار» نوشته پائولا هاوکینز( -۱۹۷۲) نویسنده بریتانیایی است. این کتاب توانسته با شکستن رکورد فروش «هری پاتر» ، عنوان پرفروش‎ترین رمان سال ۲۰۱۵ را تصاحب کند. «دختری در قطار» تنها یک رمان پلیسی نیست، بلکه نویسنده توانسته نگاهی روانشناسانه به موضوعی معمایی داشته باشد. «دختری در قطار» با روایتی مدرن، سراغ موضوعی کلاسیک رفته که از میان درد و خون رنجی زنانه را بیرون می‌کشد. ریچل شخصیت اصلی داستان که زنی دائم الخمر است، دچار عدم اعتماد به نفس شدید است. او بین ایفای نقش مادری و زن بودن خود را دچار تزلزل می‌بیند و احساس می کند نمی‌تواند مورد توجه هیچ مردی واقع شود. ریچل بیش از آن‌که در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدم‌های خیالی‌ای که فقط خودش آن‌ها را می‌بیند سیر می‌کند؛ آن‌قدر که درگیر حوادث بین‌شان می‌شود. حوادثی که هیچ‌وقت رخ نداده‌اند. این رمان درواقع، ماجرای سه زن را از زاویه‌ی دید هر یک از آنها بازگو می کند و مثل یک فیلم سینمایی، مخاطب را در تعلیق نگه می‌دارد. تلفیق فضای معمایی و جنایی با دغدغه‌های زناشویی و نگرانی‌های زنان در مسائلی چون خیانت و ازدواج، نکته‌های اجتماعی ریزی را درباره زیست زن امروز در جوامع غربی یادآور می شود. در بخش‌های آغازین رمان «دختری در قطار» می‌خوانیم: «کپه‌ای لباس آن سوی ریل قطار دیده می‌شود. یک لباس آبی کمرنگ، یک پیراهن. همه لباس‌ها کهنه و به دردنخور است. توده‌ای آشغال هم کنارش ریخته شده. بی‌شک مهندسینی که زمان زیادی اینجا روی قطار کار می‌کردند، جا گذاشته‌اند. شاید هم مال کس دیگری است. تام می‌گفت: «مادرم همیشه می گفته من خیلی خیالبافم». به هر حال خیلی عوض نشدم. قراضه‌های دورانداخته از نگاهم پنهان نمی‌ماند، تی‌شرتی کثیف روی لنگه کفشی افتاده است. به این فکر می‌کنم لنگه دیگر کجاست و این کفش‌ها اندازه پای چه کسی بوده است».

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختری در قطار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زیر درخت توسکا دفن شده است. پایین ریل قدیمی قطار. سنگ قبر هم دارد. چند قطعه سنگ دور قبر که مانند سنگ قبر چیده اند. نمی خواهم توجه تان را به جایگاه ابدی او جلب کنم، اما نمی توانم بدون اینکه از او یادی کنم، ترکش کنم. اینجا در آرامش ابدی خفته است، کسی دیگر مزاحمش نمی شود. هیچ صدایی جز صدای پرنده ها و تلق تلق قطار نیست.

یک: غصه، دو: لذت، سه: دختر.... هرسه برای یک دختر. روی سه گیر کرده ام. دیگر نمی توانم تکان بخورم. تو سرم پر از صداست. دهانم پر از خون شده. هر سه برای یک دختر. صدای زاغ ها را می شنوم. به من می خندند. من را مسخره می کنند. همچون مرغی که تخم می کند، قدقد می کنند. یک حرکت، یک حرکت خیلی بد. می توانم آن ها را ببینم. خیلی سیاه اند. نه پرنده نیست. چیز دیگری است. یکی دارد می آید. یکی دارد با من حرف می زند.
ببین حالا، ببین وادارم کردی باهات چکار کنم.

:این کتاب برگردانی است از

The Girl on the Train

by

paula Hawkins


راشل

جمعه، پنجم جولای ۲۰۱۳

صبح

کپه ای لباس آن سوی ریل قطار دیده می شود. یک لباس آبی کمرنگ، یک پیراهن. همه لباس ها کهنه و به دردنخور است. توده ای آشغال هم کنارش ریخته شده. بی شک مهندسینی که زمان زیادی اینجا روی قطار کار می کردند، جاگذاشته اند. شاید هم مال کس دیگری است. تام می گفت: «مادرم همیشه می گفته که من خیلی خیالبافم.» به هرحال خیلی عوض نشدم. قراضه های دورانداخته از نگاهم پنهان نمی ماند، تی شرتی کثیف روی لنگه کفشی افتاده است. به این فکر می کنم لنگه دیگر کجاست و این کفش ها اندازه پای چه کسی بوده است.
قطار با صدای گوش خراشی تکان خورد و حرکت کرد. آن کپه لباس از دیدم خارج شد. به سمت لندن می رویم. حرکتی آرام و ممتد. کنار دستی ام، نگاه ملتمسانه ای دارد. نگاهش آزارم می دهد. قطار ساعت هشت و چهار دقیقه، آهسته از آشبری به سمت اوستون می رود. در راه، صبر مسافران فصلی اش را هم محک می زند. این قسمت راه، مسیری قدیمی و فرسوده است که دورتادور آن را تابلوهای کهنه ای احاطه کرده که ناخواناست. مهندسین هنوز کارشان را در این قسمت تمام نکرده اند. این سفر حدود پنجاه وچهار دقیقه طول می کشد.
قطار حرکت می کند. با تکانی ممتد از کنار انبارها و آب انبارها، پل ها، آلونک ها، خانه های تابستانی به سبک زمان ویکتوریا می گذرد. این ساختمان ها به شکل مربع پشت به ریل هستند.
سرم را به شیشه قطار چسباندم. خانه ها را نگاه می کنم؛ مانند دنبال کردن صحنه های فیلم بادقت آن ها را ورانداز می کنم. به چیزهایی دقت دارم که دیگران دقت نمی کنند. فکر نمی کنم صاحبان این خانه ها هم از این زاویه، که من به جزییات خانه ها دقت دارم، تا حالا نگاه کرده باشند. دوبار در روز از این مسیر رد می شوم و هر چیز را چندبار تماشا می کنم.
تلفن همراه یک نفر زنگ خورد. صدایی آرام و گوش نواز. دیر جواب داد. تلفن مرتب زنگ می خورد. مسافر بغل دستی ام روی صندلی جابه جا شد. صدای خش خش روزنامه می آید. یکی روی دکمه های لپ تاپ می زند و چیزی تایپ می کند، قطار از تقاطع ها و تغییر مسیر ریل می گذرد و مرتب تلوتلو می خورد. به چراغ قرمز می رسد، سرعتش را کم می کند، به روزنامه مجانی ای که در ایستگاه به من دادند نگاهی انداختم. اما کلمات جلوی چشم هایم رژه می روند. خبر جالبی نداشت. هنوز به آن کپه کوچک لباس فکر می کنم که کنار ریل افتاده بود.

بعدازظهر

در قوطی گازدار نوشیدنی را باز کردم. نزدیک دهانم بردم تا جرعه ای بنوشم. خنک و تگری بود. یاد روزی افتادم که تام نخستین جشن تولد را برایم گرفت. سال ۲۰۰۵ به دهکده ماهیگیری در ساحل باسکو رفتیم. صبح که می شد حدود نیم مایل به سمت جزیره کوچکی نزدیک بندر شنا می کردیم. در ساحلی که هیچ کس در آن حوالی پیدایش نمی شد، خلوت می کردیم. بعدازظهر در کافه ساحل می نشستیم و نوشیدنی سفارش می دادیم. یک نوشیدنی خنک و تگری. چند نفر را که در ساحل فوتبال بازی می کردند و سروصدای زیادی راه انداخته بودند تماشا می کردیم.
جرعه ای دیگر و سپس یک جرعه دیگر نوشیدم. قوطی تقریبا نصفه شده است. مسئله ای نیست. سه قوطی دیگر در کیسه پلاستیکی کنار پایم دارم.
روز جمعه است و خیلی نگران نیستم در قطار نوشیدنی بخورم. تعطیلات آخر هفته از الان شروع می شود.
قرار است آخر هفته خیلی خوبی باشد. طبق خبری که هواشناسی اعلام کرده است روزی آفتابی، آسمانی بی ابر و باران خواهیم داشت. پیش از این برای تعطیلات و پیک نیک به بیشه کورلی می رفتیم. تمام بعدازظهر روی پتو روی چمن دراز می کشیدیم، زیر آسمانی که پر از لکه های ابر بود و آفتابی نبود. چند نوشیدنی می نوشیدیم. با چندتا از دوستان کباب درست می کردیم؛ یا به سمت باغ رز می رفتیم و در باغ می نشستیم. پس از آن هم غروب دست در دست همدیگر برمی گشتیم. روی کاناپه خوابمان می برد.
اما وقتی هواشناسی می گوید هوایی آفتابی، آسمانی بدون ابر و باران شوخی نیست. نمی شود نشست و کاری نکرد. تابستان، روزها هوا گرم است، اما غروب که می شود همه می زنند بیرون. می خواهند بیش از حد خوش بگذرانند. شادی کنند. اگر بیرون نروی و به آن ها نپیوندی خسته کننده است، خیلی حوصله ات سرمی رود.
تعطیلات آخر هفته، چهل وهشت ساعت است و باید هر ساعت آن را به خوبی و شادی سپری کنم.
قوطی را دوباره نزدیک دهانم بردم. قطره ای هم باقی نمانده است.

دوشنبه، ۸ جولای ۲۰۱۳

صبح

در قطار ساعت هشت وچهار دقیقه، عقب نشستم. راحتم. نه به این دلیل که لحظه شماری می کنم هرچه زودتر به لندن برسم و هفته جدید کاری را شروع کنم. نه، واقعا دوست ندارم به لندن بروم. فقط دلم می خواست عقب قطار، کنار پنجره زیر گرمای پرتو خورشید که به داخل می تابد، بنشینم و عقب و جلو و جلو و عقب رفتن قطارها را ببینم. صدای یکنواخت چرخ های قطار روی ریل را بشنوم. ترجیح می دهم اینجا بنشینم و به خانه های کنار ریل نگاه کنم تا جای دیگر قطار باشم.
تابلو خرابی کنار خط است. هنوز نصف راه باقی مانده است. به نظرم تابلو نیست، چراغ است چون همیشه قرمز است. اغلب روزها چند ثانیه اینجا نزدیک چراغ می ایستیم؛ گاهی هم چند دقیقه. اگر در کوپه D بنشینم، که اغلب هم این کوپه را انتخاب می کنم، هنگامی که قطار جلو چراغ قرمز می ایستد، زاویه خوبی نسبت به خانه های دوروبر ریل دارد؛ خانه پلاک پانزده، مانند بقیه خانه های محله ویکتوریا تقریبا نیمه بلند است؛ بیشتر این خانه ها دو طبقه هستند. حدود بیست پا پایین هر خانه، دورتادور نرده کشیده شده و باغچه ای باریک جلوش دیده می شود. هر خانه، فقط چند متر با ریل قطار فاصله دارد. این خانه و ساکنینش را می شناسم. رنگ آجر، رنگ پرده اتاق خواب های طبقه بالا، رنگ بژ با طرح آبی تیره، دیوار دستشویی صورتی رنگ است. از قاب پنجره، دیوار دستشویی مشخص است. چهار آجر هم از سمت راست پشت بام افتاده. همه جزییات را با دقت نگاه کردم.
می دانم که غروب تابستان های گرم، ساکنین خانه، جیسون و جس، گاهی روی تراس بالای سقف آشپزخانه می نشینند و پنجره را باز می کنند. زوج خوبی هستند. جیسون موهای تیره و مرتبی دارد. مردی مهربان، قوی و حامی خانواده است. جس زنی لاغر و ریزنقش است؛ زیبا، با موهای بلوند و کوتاه و پوستی روشن و چانه کشیده. گونه قشنگی دارد.
همان طور که پشت چراغ قرمز ایستادیم، دنبالشان می گردم تا ببینمشان. جس معمولاً صبح ها بیرون می رود، به خصوص روزهای تابستان که قهوه اش را بیرون در کافه سفارش می دهد. گاهی فکر می کنم، همان گونه که من او را می بینم، او هم من را می بیند. دلم می خواهد برای او دست تکان بدهم. خجالتی هستم. جیسون را زیاد نمی بینم، چون بیشتر وقت ها سر کار است. اگر هم خانه نباشند، همیشه به این موضوع فکر می کنم الان کجا هستند و چه کار می کنند. شاید امروز هر دو مرخصی گرفته اند. تو رختخواب دراز کشیده اند یا جس صبحانه آماده می کند.
شاید هم دو نفری برای ورزش صبحگاهی رفته اند بیرون تا بدوند. چون اغلب این کار را می کنند؛ من و تام هم پیش از این یکشنبه ها برای دو بیرون می رفتیم. من بیشتر از توانم می دویدم و تام کمی سرعتش را کم می کرد تا هردو کنار هم بدویم. شاید جس در انباری بالای پله هاست و نقاشی می کشد. شاید حمام می کنند.

بعدازظهر

کمی به سوی پنجره چرخیدم. پشتم را به بقیه کوپه کردم. در استون، بطری کوچکی بلانک خریدم. خنک نیست، اما خوب است. کمی از آن را در فنجان پلاستیکی ریختم. در بطری را بستم و در کیف دستی ام گذاشتم. تنها بودم.
در قطار بیشتر چهره ها آشنا هستند. افرادی که هر هفته و هر روز هنگام رفت و برگشت می بینمشان. من آن ها را می شناسم و آن ها هم من را. نمی دانم آن طور که هستم من را می بینند یا نه. بعدازظهر خیلی خوبی است؛ گرم است اما نه زیاد. خورشید آرام آرام پایین می رفت. سایه ها بلندتر و نور روی درخت ها طلایی می شد. قطار تلق تلق حرکت می کند و از کنار خانه جیسون و جسی سریع گذشت. بیشتر وقت ها آن ها را از این زاویه می بینم. اگر قطاری از روبه رو رد نشود یا قطاری که داخلش نشسته ام آرام حرکت کند، می توانم آن ها را روی تراس خانه ببینم، اما اگر مانند امروز تند حرکت کند، فقط می توانم تصورشان کنم.
شاید جس روی تراس نشسته و پاهایش را روی میز گذاشته است. لیوانی نوشیدنی هم در دستش است. جیسون هم پشتش ایستاده و دست هایش را روی شانه او گذاشته. می توانم وزن دست هایش را حس کنم. دست هایی اطمینان دهنده و حامی.
گاهی سعی می کنم یادم بیاید آخرین باری که تماس جسمانی معناداری با کسی داشتم چه زمانی بوده؛ یا یک در آغوش گرفتن یا لمس صمیمانه دستم که قلبم را به تپش درآورد.

سه شنبه، ۹ جولای ۲۰۱۳

صبح

کپه لباس های کنار ریل، از هفته پیش هنوز آنجاست. از چند روز پیش، کثیف تر و خاکی تر است و به نظر می آید که باد جابه جایشان کرد. جایی خواندم اگر قطار به کسی برخورد کند، لباسش را پاره می کند. مرگ با قطار مرگ خیلی بدی است. نمی دانم هر دو سه روز یک بار چند نفر بر اثر برخورد با قطار می میرند. نمی دانم چند نفرشان به طور اتفاقی مرده اند و چند نفر قصد خودکشی داشته اند. همان طور که قطار آرام رد می شود، با دقت به لباس های کثیف روی زمین نگاه می کنم که ببینم لکه خونی روی شان هست یا نه؟
طبق معمول، قطار جلوی چراغ قرمز می ایستد، جس را می بینم که در پاسیو جلو در فرانسوی ایستاده. لباسی با طرح های روشن پوشیده و پاهایش لخت است. چرخید و به انتهای خانه نگاه کرد. شاید با جیسون، که برایش صبحانه آماده می کند، حرف می زند. پلک نمی زنم. تا زمانی که قطار به جلو حرکت می کند، دلم نمی خواهد خانه های دیگر را ببینم؛ به خصوص چهار خانه پایین تر از خانه آن ها را. همان خانه ای که روزی خانه من بود.
پنج سال در خیابان بلین هیم، پلاک بیست وسه زندگی می کردم. زندگی خیلی خوب و شادی داشتم. برای همین الان نمی توانم به آن خانه نگاه کنم. نخستین خانه من بود. خانه پدر و مادری نه؛ خانه مشترک با همکلاسی ام نه، نخستین خانه خودم بود. برای همین تحمل دیدن آن را ندارم، اما این کار را می کنم، می خواهم ببینمش، نه نمی خواهم، سعی می کنم نبینم. هر روز به خودم می گویم، نگاه نکن و دوباره باز نگاه می کنم. اصلاً نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. اگرچه چیزی هم برای دیدن وجود ندارد، اما باز نگاه می کنم. دیدنش اذیتم می کند، باز نگاه می کنم. با هربار دیدنش، به یاد خاطراتش می افتم.
به اتاق خواب بالای پله ها نگاه می کنم، دیگر کرم رنگ نیست، صورتی ملایم، مخصوص اتاق بچه ها، رنگ زده اند.
یک بار دیدم آنا به بوته های رز نزدیک حصار آب می دهد، تی شرتش محکم دور شکمش کشیده شد، وقتی دیدم خون می آید خوشحال شدم.
چشم هایم را سفت بستم و شروع به شمردن کردم، ده، پانزده، بیست. حالا دیگر چیزی جلویم نیست. چیزی نیست که ببینم. به ایستگاه ویتنی رسیدیم؛ سپس از ایستگاه خارج شدیم. قطار از حومه شهر خارج و به شمال لندن کثیف نزدیک شد. شهری با چند پل، خانه های خالی با پنجره های شکسته که امروز جایگزین خانه های تراس دار قدیمی شده است. به استون که نزدیک می شویم، اضطراب و استرسم بیشتر می شود، امروز چطور روزی است؟
سمت راست حدود پنج متر مانده به ایستگاه استون، ساختمانی با نمای چرک و معمولی وجود دارد. روی دیوارش نوشته شده، زندگی بند و پاراگراف نیست. یاد لباس های مچاله شده کنار ریل قطار افتادم. دارم خفه می شوم. زندگی پاراگراف و مرگ هم پرانتز نیست.

بعدازظهر

قطار پنج و پنجاه وشش دقیقه بعدازظهر را سوار شدم. از قطار صبح آرام تر حرکت می کند. حدود یک ساعت و یک دقیقه طول می کشد، هفت دقیقه طولانی تر از قطار صبح، برایم مهم نیست. در خیلی از ایستگاه ها هم نمی ایستد. همان طور که صبح برای رسیدن به لندن عجله ندارم، بعدازظهر هم برای رفتن به خانه در آشبری عجله ندارم. نه به این دلیل که آنجا آشبری است، چون خود شهر خیلی خوب نیست. شهری جدید که در سال ۱۹۶۰، در قلب بوکینگهام شایر همچون تومور، گسترش پیدا کرد. بهتر یا بدتر از هزاران شهری که شبیه اینجاست نیست. مرکز شهر پر از کافه، فروشگاه فروش موبایل است. باشگاه های ورزشی حومه شهر را احاطه کرده است و پشت آن، ساختمان سینما خارج شهر است.
من در ساختمان شیک و جدیدی زندگی می کنم، که در قلب منطقه تجاری نزدیک به مناطق مسکونی خارج شهر واقع شده است، اما خانه من نیست. خانه من، در محله ویکتوریاست و سه دنگش به نام من است. در آشبری مالک نیستم، مستاجر هم نیستم. اتاق خواب اضافی و کوچک آپارتمان دوخوابه کتی مهربان را اشغال کرده ام. مدتی است مهمان کتی هستم.
من و کتی از دوران دانشگاه تقریبا باهم دوستیم. دوست صمیمی نبودیم. سال اول دانشکده، اتاقش انتهای سالن خوابگاه بود. هر دو یک رشته خواندیم. برای همین هردوی ما در هفته های نخست، که برای هر تازه واردی در دانشگاه نگران کننده است، شرایط یکسانی داشتیم. با افرادی آشنا شدیم و همان آشنایی ها نقاط مشترک بیشتری بین ما ایجاد کرد. پس از سال اول، دیگر خیلی همدیگر را ندیدیم و پس از اتمام دانشکده هم که به ندرت همدیگر را دیدیم، اما درست در شرایطی که به کمک نیاز داشتم اتاق اضافی آپارتمانش را به من داد؛ کارش خیلی باارزش بود. مطمئن بودم این شرایط دو ماه یا نهایت شش ماه بیشتر طول نمی کشد. چاره ای نداشتم. هرگز تجربه زندگی مجردی را نداشتم. پس از اینکه خانه پدری را ترک کردم، یکراست به آپارتمان تام آمدم. پیشنهاد تام برایم خیلی وسوسه انگیز بود، برای همین فوری جواب مثبت دادم. این موضوع مربوط به دو سال پیش است.
شرایط بدی نیست. کتی دختر خیلی مهربانی است، البته تو را متوجه خصلت های خودش می کند. خوب بودنش را همچون سندی بزرگ جلو چشمت می گیرد و این ویژگی اش را به رخت می کشد. دوست دارد، دیگران متوجه محبت هایش باشند. گاهی هر روز متوجه ام می کند که چقدر خسته کننده ام؛ اما با همه این ها خیلی بد نیست. کتی آدم خیلی بدی نیست. نه اصلاً تقصیر کتی یا آشبری نیست که هنوز پس از گذشت دو سال، اینجا را محل جدید زندگی ام نمی دانم و اینجا را خیلی دوست ندارم، ربطی به این دو ندارد. کنترلی روی زندگی ام ندارم. در آپارتمان کتی، احساس مهمان را دارم. معذبم. خیلی زیاد نه، اما در حد خودش همیشه پذیرای من بوده است. بعدازظهر وقتی در آشپزخانه، هر دو مشغول آماده کردن غذا هستیم از تنه هایی که به هم می زنیم تا فضای بیشتری برای پخت وپز داشته باشیم می فهمم که فضای خودش را می خواهد. وقتی کنارش روی کاناپه می نشینم، کنترل تلویزیون بیشتر دست اوست. جایی که احساس می کنم فقط مال خودم است، اتاق خواب کوچک و باریکم است که به زور یک تخت دو نفره و یک میز درش جا داده ام. به سختی از بین آن ها رد می شوم. تقریبا جای راحتی است، اما محلی نیست که کسی دلش بخواهد مدت زیادی آنجا بماند. سعی می کنم خیلی در اتاق نشیمن نباشم، یا از میز آشپزخانه کمتر استفاده کنم. موقع مریضی زیاد مشکل درست نکنم؛ درمجموع اختیار چندانی در محل زندگی ام ندارم. کنترل همه چیز را از دست داده ام. حتی کنترل ذهنی ام را هم از دست دادم.

چهارشنبه، ۱۰ جولای ۲۰۱۳

بعدازظهر

هوا گرم است. هنوز ساعت از هشت نگذشته که به نظر می آید؛ روز به نیمه رسیده. رطوبت هوا خیلی زیاد است. آرزو می کردم باد و طوفان بیاید، اما آسمان ثابت، ابری و رنگ پریده بود. عرق بالای لبم را پاک کردم. کاش یادم بود بطری آب بخرم.
امروز صبح نتوانستم جیسون و جس را ببینم. ناامید شدم. احمقانه است، می دانم. از دور خانه را خوب ورانداز کردم؛ اما چیزی ندیدم. پرده های پایین پله ها را کشیده اند؛ در فرانسوی بسته است. نور آفتاب، به شیشه پنجره می خورد و بازتابش نمی گذارد خوب ببینم. پنجره گلخانه طبقه بالا بسته است. شاید جیسون سر کار است. پزشک است. فکر کنم برای یکی از سازمان های بین المللی کار می کند. مرتب آماده به خدمت است. کیفش آماده بالای جالباسی است. در ایران زلزله آمده و در آسیا سونامی؛ بی درنگ همه چیز را ول می کند، کیفش را برمی دارد و ظرف چند ساعت در فرودگاه هیترو، آماده پرواز و کمک به آسیب زدگان است.
جس به دلیل کار هنری، مربی های حرفه ای، زیبایی و رفتارش در صنعت مد کار می کند. شاید هم در حرفه موسیقی یا تبلیغات است. شاید طراح یا عکاس باشد. نقاش خوبی هم هست. مجموعه ای از مهارت های هنری را دارد. حالا می توانم ببینمش، شاید در انباری بالای پله ها، موسیقی پخش می شود، پنجره هم باز است، قلم مو در دست نقاشی می کشد. تابلو نقاشی ای هم به دیوار تکیه داده است.
تا نیمه شب آنجا می ماند. جیسون می داند وقتی او کار می کند، نباید مزاحمش شود.
البته، درحقیقت او را نمی بینم. نمی دانم جس نقاشی می کند، یا جیسون خنده قشنگی دارد و جس گونه زیبایی؟
تا حالا صدای جس را نشنیده ام. از نزدیک آن ها را ندیده ام. آن زمان که من چند خانه پایین تر از خانه آن ها زندگی می کردم، این خانواده هنوز آنجا نیامده بودند. دو سال پیش، پس از اینکه من از آن محله رفتم، به آنجا نقل مکان کردند. زمان دقیقش را نمی دانم. از یک سال پیش توجهم به آن ها جلب شد و به تدریج پس از چند ماه، برایم مهم شدند.
حتی نامشان را هم نمی دانم. خودم برای آن ها نام انتخاب کردم. چون مرد خوش قیافه ای است به یاد هنرپیشه خوش قیافه انگلیسی، نامش را جیسون گذاشتم. نام هنرپیشه های خوش قیافه آمریکایی، جانی دپ یا برد پیت را نگذاشتم. جس هم چون به نام جیسون می خورد انتخاب کردم. به قیافه اش هم می خورد، لاغر و زیبا، به هم می آیند، جفت همدیگر هستند. می توانم بگویم باهم شادند. همان طور که من پیش تر بودم. پنج سال پیش من و تام هستند. همان چیزی هستند که من از دست دادم. هر آن چیزی که می خواهم باشم.

بعدازظهر

پیراهنم چسبان است. دکمه هایش به سینه ام فشار می آورد. زیر بغل هایم خیس عرق شده. گلو و چشم هایم می خارد. دلم نمی خواهد امروز بعدازظهر مسیرم به سمت خانه طولانی باشد. دلم می خواهد زودتر برسم، لباس عوض کنم و دوش بگیرم. جایی باشم که کسی نتواند نگاهم کند.
به مردی که صندلی روبه رویم نشسته نگاه می کنم. تقریبا هم سن من است، سی وچند سالش است. موهای تیره ای نزدیک گیجگاهش، کمی خاکستری شده. پوستی زرد رنگ، کت و شلوار پوشیده، اما کتش را درآورده و روی صندلی بغلی اش آویزان کرده است. لپ تاپ کوچک مک بوک را جلویش گذاشته. آرام تایپ می کند. ساعت نقره ای با صفحه ای بزرگ به مچ دست راستش بسته. به نظر گران قیمت است.شاید مارک برتیلینگ است. لب هایش را می جود. بی شک مضطرب است. شاید هم سخت در فکر است. شاید دارد ایمیلی مهم برای همکارش در دفتر نیویورک می فرستد یا برای دوست دخترش، باید کلمات را با دقت انتخاب کند. ناگهان از نوشتن دست برداشت و به من نگاه کرد. نگاهی به من و بطری نوشیدنی ام که روی میز جلوی صندلی ام بود انداخت.
نگاهش را برداشت، شکل دهانش را دوست ندارم. او هم از من خوشش نیامده.
من دیگر آن دختری که پیش از این بودم نیستم. دوست داشتنی و جذاب نیستم. نه فقط چون که چاق شده ام، بلکه صورتم به دلیل مصرف زیاد الکل و کم خوابی پف کرده است. همه می توانند آسیب هایی را که دیده ام روی صورتم ببینند. مدلی که زندگی می کنم، مدلی که راه می روم، مدلی که با خودم حرف می زنم، همه را می بینند.
هفته پیش یک شب، وقتی از اتاقم بیرون آمدم تا لیوانی آب بنوشم، کتی با دمیون دوست پسرش، در اتاق نشیمن نشسته بودند و حرف می زدند. در راهرو ایستادم و گوش کردم. کتی داشت می گفت: «خیلی تنهاست، نگرانشم، هیچ خوب نیست مدت طولانی تنها باشد.» سپس پرسید: «کسی تو محل کارت یا باشگاه راگبی هست، که باهاش آشنا کنیم؟»
دمیون گفت: «برای راشل؟ کتی جُک می گی؟ من کسی را بیشتر از او، افسرده و غمگین ندیده ام.»

پنج شنبه، ۱۱ جولای ۲۰۱۳

صبح

پلاستیک را با نوک انگشت هایم گرفتم. مرطوب است. وقتی لیوان قهوه ام را شستم، دستم خیس بود، کیسه تر شد. با اینکه صبح تمیز بود الان به نظر کثیف و چسبناک می آید. وقتی خانه رسیدم، کتی خانه نبود. رفتم مغازه دو بطری نوشیدنی خریدم. ابتدا کمی نوشیدم. خوشحال بودم که امروز کتی خانه نیست، راحت می توانم استیکم را بپزم. کمی پیاز سرخ شده و سالاد هم کنارش آماده کنم. غذایی سالم و خوب. هنگام پیاز خرد کردن، دستم را بریدم. باید بروم دست شویی و دستم را بشویم. کمی دراز کشیدم تا همه چیز را فراموش کنم.
ده دقیقه بعد از خواب پریدم. صدای کتی و دمیون را شنیدم.
دمیون گفت: «چقدر وحشتناک یک دختر، آشپزخانه را این شکلی ول کند و برود.»
کتی بالای پله ها آمد تا من را ببیند. آرام در زد و در را باز کرد. سرش را کمی داخل کرد و پرسید: «حالت خوبه؟»
فوری عذرخواهی کردم، البته مطمئن نبودم برای چی عذرخواهی کردم.
او گفت: «مهم نیست، اما بهتر است برای تمیز کردن آشپزخانه کمکم کنی.»
روی پیشخان خون چکیده بود، بوی گوشت خام همه جا پیچیده بود. دمیون حتی سلام نکرد. وقتی من را دید، سرش را تکان داد و به اتاق خواب کتی بالای پله ها رفت.
وقتی هر دو رفتند بخوابند، دومین بطری را که هنوز باز نکرده بودم باز کردم، روی کاناپه نشستم و با صدای کم تلویزیون نگاه کردم. نمی خواستم مزاحم آن ها شوم. یادم نمی آید چی می دیدم، اما یک جورایی تنها و خوشحال بودم. خیلی دلم می خواست با کسی حرف بزنم. خیلی به هم صحبت نیار داشتم، اما هیچ کس نبود. به کسی نمی توانستم زنگ بزنم، جز تام.
دوست نداشتم به غیر تام هم با کسی حرف بزنم.
چهار بار زنگ زدم، یازده و دو دقیقه، یازده و دوازده دقیقه، یازده و پنجاه وچهار دقیقه، دوازده و نه دقیقه.
دو پیغام گذاشتم. شاید هم تلفن را پاسخ داد، اما یادم نمی آید که باهاش حرف زدم یا نه.
فقط یادم است، نخستین پیغام را گذاشتم. از او خواستم به من زنگ بزند. شاید در هر دو پیغام همین را گفتم که خیلی هم بد نیست.
قطار به چراغ قرمز رسید، نگاه کردم. جس در پاسیو نشسته و قهوه می نوشد. سرش را به صندلی تکیه داده و پاهایش را روی میز گذاشته، دارد آفتاب می گیرد. پشت سرش سایه ای دیدم، کسی تکان می خورد، جیسون بود. خیلی دلم می خواست صورت خوش قیافه اش را ببینم. دلم می خواست بیاد روی تراس، پشت سر او بایستد و سرش را ببوسد. همچون همیشه که این کار را می کرد.
این کار را نکرد. جس سرش را به جلو خم کرد.
امروز جور دیگری حرکت می کند. سنگین تر است. دلم می خواست ببینم جیسون بیرون می آید، اما قطار حرکت کرد. هیچ خبری از جیسون نیست. جس تنهاست. بدون هیچ فکری به خانه قبلی ام نگاه کردم. نمی توانم نگاهم را بردارم. در فرانسوی نیمه باز است. نور داخل آشپزخانه می تابد. نمی دانم درست می بینم یا خیال می کنم، زنی جلو سینک ظرف شویی ایستاده و ظرف می شوید؟ دختربچه ای هم روی صندلی دسته دار کنار میز آشپزخانه نشسته؟
چشم هایم را بستم. دلم می خواست این تاریکی بیشتر شود و غصه و نارحتی ام را تسکین دهد. یک خاطره، یک بازگشت به گذشته. از او نخواستم که به من زنگ بزند. حالا یادم آمد، وقتی زنگ زدم؛ گریه می کردم، به او گفتم هنوز دوستش دارم و همیشه هم دوستش خواهم داشت. لطفا تام، لطفا، خیلی دلم می خواهد باهات حرف بزنم. نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه.
باید بپذیرم. راه فراری نیست. هر روز حس وحشتناکی داشتم. دل پیچه بدی گرفتم، احساس شرمندگی، صورتم سرخ شد، چشم هایم را سفت فشار دادم تا آن خاطره از ذهنم پاک شود. به خودم می گویم، خیلی هم بد نیست، هست؟ این بدترین کاری نیست که من کردم. همچون کارهای گذشته ام نیست که جلو مردم در خیابان می افتادم یا جلو غریبه ها سر تام فریاد می کشیدم. بدتر از این نیست که به شوهرم در کباب پز تابستانی، جلو دوست و همسرش، توهین کردم و ناسزا گفتم. شبی که از باشگاه گلف برمی گشتیم، در خانه دعوای بدی کردیم، همچون تکه پلاستیکی از اتاق خواب انداختمش بیرون در راهرو. یا وقتی سرکار؛ پس از سه ساعت ناهاری به دفتر برگشتم، تلوتلوخوران، افتادم زمین، همه نگاه می کردند، مارتین مایلز من را به سمتی کشید و گفت: «فکر کنم راشل بهتره بری خونه استراحت کنی.»
یک بار در کتابی که نویسنده اش، خودش پیش تر الکلی بوده، خواندم دو مرد او را اغفال کرده بودند؛ با این مردها در خیابان لندن در رستورانی آشنا شده بود. کتاب را که خواندم، به خودم گفتم من که به بدی او نیستم.

بعدازظهر

تمام روز به فکر جس بودم. تمرکز نداشتم، فقط به آنچه امروز صبح دیده بودم، فکر می کردم، حسی به من می گفت، مشکلی پیش آمده است؟ شاید از آن فاصله خوب نمی توانستم ببینمش.
اما حس می کردم مسئله ای پیش آمده، تنها بود و احساس تنهایی می کرد. طبیعی است اگر احساس تنهایی کند، شاید جیسون سفر رفته، شاید به یکی از آن کشورهای گرمسیری رفته تا جان مردم را نجات دهد. جس هم دلتنگش شده و نگرانش است. می داند که مجبور است به این سفرها برود و باید برود.
البته دلش برای او تنگ می شود. من هم دلتنگ می شوم. او مهربان و قوی است و بیشترین خصوصیات همسر خوب را دارد. به درستی که آن ها شریک خوبی برای هم هستند. می دانم زوج خوبی هستند. اگر جیسون روحیه حمایتی دارد و با قدرت از او مراقبت می کند، به این معنی نیست که جس زن ضعیفی است. برعکس زن قوی ای است و پیشرفت های هوشمندانه ای در زندگی اش کرده که همسرش از تعجب دهانش باز مانده است.
در مهمانی ها جیسون دست جس را می گیرد، حتی با وجودی که سال ها از ازدواج آن ها می گذرد. به همدیگر احترام می گذارند و هیچ وقت پشت هم را خالی نمی کنند.
آن روز بعدازظهر، خیلی خسته بودم. مست نبودم. گاهی آن قدر احساس خستگی می کنم که حتما باید نوشیدنی بنوشم. گاهی آن قدر حالم بد است که اصلاً نمی توانم لب به نوشیدنی بزنم. امروز از همان روزهاست. حتی فکر نوشیدنی حالم را بهم می زند، اما بدون نوشیدنی، در قطار بعدازظهر، حماقت است. به خصوص در این گرما. تمام بدنم خیس عرق است. ریملم زیر چشمم پخش شده است.
موبایل در کیف دستی ام زنگ می خورد. از جا پریدم. دو دختر که در صندلی های کناری من نشسته بودند ابتدا به من و سپس به همدیگر نگاه کردند. لبخند تمسخرآمیزی به لب داشتند. نمی دانم چه فکری درباره من می کردند، اما هرچه بود فکر خوبی نبود. قلبم در سینه می تپد تا زودتر تلفنم را پیدا کنم. می دانم خبر خوبی هم نمی شنوم. احتمالاً کتی زنگ زده و از من می خواهد که امروز دیگر چیزی ننوشم.
شاید هم مامانم باشد، که بگوید هفته دیگر به لندن می آید و بدون شک سر راه سری هم به محل کارم می زند تا با هم ناهار بخوریم. به صفحه تلفن نگاه کردم. تام بود! لحظه ای تردید کردم که پاسخ بدهم یا نه؟
«راش؟»
پنج سالی که باهم بودیم، هیچ وقت راشل صدایم نمی کرد، همیشه می گفت راش. گاهی هم شِلی. می دانست ناراحت می شوم. به عمد این کار را می کرد و می خندید. تا عصبانیت من را ببیند، سپس من تسلیم می شدم و با او می خندیدم.
«راشل، منم.»
صدایش گرفته و ناراحت بود.
«گوش کن، باید دیگه تمومش کنی، باشه؟»
پاسخ ندادم. قطار آرام تر حرکت می کند. روبه روی خانه قدیمی ام ایستاده است. می خواستم به او بگویم بیا بیرون، بیا تو باغچه جلو خانه، بذار ببینمت.
«خواهش می کنم راشل، تو نمی تونی مرتب به من زنگ بزنی، یکم خودت رو جمع و جور کن.»
بغض گنده ای در گلویم گیر کرده بود، نه می توانستم قورتش بدم نه حرف بزنم.
«راشل صدام رو می شنوی؟ می دونم اوضاع خوبی نداری، حالت خوب نیست، متاسفم. اما... کاری دیگه از دستم برنمی آد. این تماس های تلفنی مکرر، آنا رو خیلی بهم می ریزه و ناراحت می کنه. می شنوی؟ دیگر کمکی نمی تونم بهت بکنم. برو جلسه های ترک اعتیاد شرکت کن. خواهش می کنم راشل. امروز بعد از کار برو به یکی از این جلسات.»
پوست دور ناخنم را کندم. خون خشکی که جمع شده بود، سر باز کرد. با ناخن شستم روی زخم را فشار دادم. خون تازه زد بیرون. درد بدی داشت. نفسم بند آمده بود. همین طوری از زخم خون می آمد. دخترهای صندلی کناری نگاهم می کردند و مبهوت بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب دختری در قطار

سلام اولین اپلیکیشن که هر روز صبح باز میکنم فیدیبو هست به امید روزی که تمام فارسی‌زبان دنیا از فیدیبو استفاده کنند.
در 1 سال پیش توسط tka...ari
یه داستان پلیسی و کمی عاشقانه و غیرقابل پیشبینی که خواندنش به شدت توصیه میشه
در 2 سال پیش توسط نیلوفر آقاجانی
ممنونم از فیدیبو و دیجیکالای عزیز برای این طرح تابستونی عالی.امیدوارم همچنان ادامه داشته باشه.من که بدجوری درگیر خوندن کتاب شدم.صبح به صبح اول فیدیبو رو چک میکنم ببینم کتاب پیشنهادی چیه..قیمت بقیه کتابها هم عالیه
در 1 سال پیش توسط klm
لطفا همش رمانارو رایگان نکنین کتابای تاریخ‌، فلسفه و روانشناسی خوبی هم هستن.
در 1 سال پیش توسط آیهان
کتاب خیلی خوبیه ولی نصف کتاب سانسوره :|
در 2 سال پیش توسط محمدرضا بخشی
فیدیبو داره روز به روز بهتر میشه به امید موفقیت بیشتر
در 1 سال پیش توسط پویا نجاری
ترجمه واقعا بده به اضافه اینکه سانسور هم شده اما خوده داستان خیلی جذابه لطفا ترجمه شده نشر هیرمند رو بذارید
در 2 سال پیش توسط ham...i77
عاااالیه. بهترین طرح دیجی کالا تا امروزه... همینجوری ادامه بدید و کتابای باحال بذارید. #بیشتربخوانیم رو نگهش دارید نصف مردم ایران کتابخون میشن.
در 1 سال پیش توسط مصطفا بلند قامت
شانس مارو باش،تا حالا هرچى کتاب رایگان شده من از قبل خریده بودمش :)) ولى بازم خسته نباشید میگم به تیمِ فیدیبو که انقد ایده ها و طرح هاى خوب میزاره،من آینده خیلى خوبى واسه فیدیبو میبینم ؛)
در 1 سال پیش توسط soheil
من رو عاشق خودت کردی و مدام دارم همه جا از خوبیات میگم، این کتاب رو هم قبلا خوندم عالیه فقط پیچیدگیش زیاده از همون اول شخصیت ها و خصوصیاتشون رو روی کاغذ بیارید که تا ته کتاب هی مجبور نشید برگردید و چک کنید????
در 1 سال پیش توسط far...tie