فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سفر به مرکز زمین

کتاب سفر به مرکز زمین

نسخه الکترونیک کتاب سفر به مرکز زمین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب سفر به مرکز زمین

(سفر به مرکز زمین) یکی از مشهورترین رمان‌های ژول ورن است که ماجرای سفر به اعماق زمین را روایت می‌کند. این کتاب 16 فصل با عنوان‌های کشف عمومی من، کاغذ پوستی اسرارآمیز کشف حیرت‌انگیز، آغاز سفر، سفر به ایسلند، صعود به کوداسنفلز، بر سر دوراهی، تشنگی، گم شدن در اعماق زمین، دریای مرکزی، سفر دریایی با قایق، گوی آتشین، مسیر اشتباه و دشنه اسرار‌آمیز، بن بست، معمای سرزمین تازه و راز قطب‌ نما دارد

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات صفحه

بخشی از کتاب سفر به مرکز زمین

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



فصل اول: پوست نوشته اسرارآمیز

روز یکشنبه بیست و چهارم می ۱۸۶۳ میلادی بود که پروفسور لیدن براک با حالتی شتاب زده و نفس زنان به خانه کوچکش در خیابان کینگ بازگشت. این خیابان یکی از قدیمی ترین محله های شهر هامبورگ شناخته می شد.
مارتا چند لحظه ای پیش از آمدن پروفسور به تهیه ناهار و پختن غذا مشغول شده بود.
من با خودم گفت: اگر عمویم گرسنه باشد بدجوری اوقاتش تلخ شده است او هر وقت گرسنه بماند صبر و طاقتش را از دست می دهد و بی اختیار می شود. مارتای بیچاره که درب اتاق را نیمه باز کرده بود با ناراحتی پرسید: هنوز پروفسور لیدن براک اینجا هستند؟
گفتم: بله مارتا، ولی اگر ناهار آماده نیست، نگران نباش. هنوز ساعت یک و نیم است.
مارتا گفت: پس چرا پروفسور به منزل بازنگشته اند؟ نگاه کنید، اینجا هستند. من باید بروم. شما به پروفسور توضیح بدهید که چرا من رفته ام. خواهش می کنم آقای آکسل، فراموش نکنید. مارتا به آشپزخانه برگشت و من تنها ماندم.
این واقعیت را می دانم که از آن نوع آدمهایی نیستم که بتوانم پروفسورهای عصبانی و بی حوصله را خوش اخلاق کنم و به آنها آرامش بدهم. در این خیال بودم که آهسته خودم را به طبقه بالا برسانم و به اتاقم بروم که صدای باز شدن در را شنیدم سنگینی قدم های پروفسور راه پله را تکان داد و بزرگ خانواده ما خودش را از اتاق ناهار خوری یکراست به اتاق مطالعه رساند در راه، عصایش را که با خود می برد به گوشه ای انداخت و کلاه سفیدش را روی میز گذاشت. مرا صدا کرد و گفت: آکسل، دنبالم بیا. و پیش از آنکه تکانی بخورم پرسید: هنوز اینجا نیامده ای؟
با عجله به اتاق مطالعه جناب ایشان رفتم. بی آنکه بخواهم تظاهر کنم باید بگویم پروفسور لیدن براک مرد خوبی بود، ولی هرچه زمان می گذشت بیشتر به صورت یه آدم غیرمعمولی درمی آمد. او استاد دانشگاه یوهانیوم بود و هرگاه که از حالت معمولیش خارج می شد مقاله ها و نوشته های علمی خود را در زمینه معدن شناسی فراهم می کرد. متاسفانه عموی من نمی توانست به خوبی اشخاص دیگر حرف بزند. زمانی که مقاله هایش را برای حاضرین می خواند یا سخنرانی می کرد، اغلب بطور ناگهانی زبانش به لکنت می افتاد و آن وقت برای اینکه کلمه مخصوصی را ادا کند دچار زحمت می شد و دهانش طوری باز می ماند که انگار می خواهد برای موضوع مهمی سوگند بخورد.
در آن زمان هم مثل حالا در دانش معدن شناسی عبارت ها و کلمه های دشواری پیدا می شد که نیمی از آن به زبان یونانی و نیم دیگرش به زبان لاتین بود. برای خواندن یا گفتن چنین جمله هایی حتی سخنرانان باتجربه هم به اشتباه می افتادند ولی هر وقت که چنین مشکلی برای عموی من پیش می آمد از کوره در می رفت و خشمگین و عصبانی می شد.
خیلی ها به این نکته ضعف عمویم پی برده بودند دانشجوها و شاگردانش هم به دنبال فرصت بودند که این دست پاچه شدن و از جادررفتن را در او ببینند و دسته جمعی به خنده بیفتند ولی خوب، همه می دانند که این کار پسندیده ای نیست، حتی اگر در کشور آلمان و در شهر هامبورگ باشد. به همین خاطر بود که بسیاری از مردمی که پای سخنرانی پروفسور لیدن براک می نشستند تا حرفهایش را بشنوند، فقط به این خاطر بود که دوست داشتند قهقهه سربدهند. علاوه بر اینها، عموی من یک مرد بسیار جدی و مشتاق آموختن و یاد گرفتن بود، یک زمین شناس و معدن شناس هوشیار و پرحافظه بود بطوری که از میان ۶۰۰ نوع از مواد معدنی که تا آن موقع شناخته شده بود بدون لحظه ای تاخیر می توانست مشخصات هر یک را توضیح بدهد و یا آنها را شناسایی کند.
پروفسور لیدن براک در میان تمام دانشجویان کالج ها و دانشمندان برجسته شهرت فراوان داشت. دانشمندان مشهوری نظیر هامبولت و همفری دیوی هرگاه به هامبورگ مسافرت می کردند به ملاقات او می آمدند و شیمی دانان بسیار معروف نیز برای یافتن حل مشکلات خود از او کمک می گرفتند. یک چنین مردی بود که چند دقیقه پیش با آن عجله مرا صدا می زد.
تصور بکنید: مردی قد بلند و لاقر اندام، خوش بنیه و کاملا سلامت با پوستی شاداب که سن و سالش را خیلی کمتر از پنجاه سال نشان می داد. چشمهای درشتش در پشت عینکش آرام نداشتند و بینی بلند و کشیده اش مثل تیغه چاقو به نظر می رسید. وقتی بگویم او مردی بود که فاصله قدم هایش به یک متر می رسید و هر گاه راه می رفت انگشتهایش را مشت می کرد و گامهای شتاب زده بر می داشت آنگاه شما به خوبی خواهید دانست که هر کسی نمی توانست با او همراهی و معاشرت کند.
عمویم از یک زندگی مناسب استادان دانشگاه های آلمان بهره مند بود. آن خانه کوچک خیابان کینگ از آجر و چوب ساخته شده بود و بیشتر به یک دالان شباهت داشت. خانه و هرچه در آن بود به خودش تعلق داشت و دختر تعمیدی هفده ساله اش من و مارتا هم با او زندگی می کردیم. نام این دختر ماری بود و از اهالی ویرلند به شمار می رفت. من که دستیارش بودم و از طرف دیگر پدر و مادرم را از دست داده بودم.
باید بگویم به کارم عشق می ورزیدم و این را اضافه کنم که من یک معدن شناس به دنیا آمده ام... سنگها و صخره ها هرگز برایم خسته کننده نبوده اند. زندگی در آن خانه کوچک به شادمانی و خوشحالی می گذشت و کم صبریها و کج خلقیهای رئیس خانواده این شادمانی را برهم نمی زد. ولی باید بگویم که سرپرست خانواده با صبر و تحمل میانه ای نداشت، او همیشه بیش از طبیعت عجله می کرد. در یکی از روزهای ماه می برای رویاندن چند بوته گل در گلدان ها بذر آنها را کاشت و آب داد و کود پاشید اما هر روز به سرکشی از گلدان هایش می رفت و بوته ها را که تازه از خاک سردرآورده بودند بدست می گرفت و می کشید تا آنها را مجبور کند بیشتر رشد کنند و گل بدهند.
یک چنین مردی را باید سرمشق خود قرار بدهم و به همین علت بود که من خود را در گردونه پژوهش ها و مطالعات او انداختم و به اتاق مطالعه رفتم. اتاق مطالعه به موزه شباهت داشت. تمام نمونه های مواد معدنی و انواع سنگ ها در آن پیدا می شد و هر یک از نمونه ها را با دقت و حوصله در ردیف مخصوص به خودش گذاشته بودند. تمام آنها را بخوبی می شناختم بارها و بارها به آنها دست زده بودم و به جای آنکه با همسالان و همکلاسهایم تفریح و بازی کنم به آن موزه می رفتم و نمونه ها را زیر و رو می کردم.
انواع نمونه های ذغال سنگ و تکه های فلز، از آهن گرفته تا سنگ طلا در آنجا جمع شده بود و به آسانی ممکن بود از آنها برای بازسازی خانه خیابان کینگ استفاده کرد و حتی مقداری هم اضافه می آمد که بتوانند یک اتاق بزرگ برای من بنا کنند!
وقتی به اتاق کار عمویم رفتم به جای آنکه چشم و هوشم به این چیزهای عجیب و غریب باشد بیشتر در فکر عمویم بودم که سرگرم مطالعه و تحقیق بود. روی صندلی بزرگ و دسته دارش نشسته بود و کتاب بزرگ و کهنه ای را که جلد آن از چرم زمخت و خشن بود مطالعه می کرد. شنیدم که می گفت: چه کتاب عجیبی.
می دانستم که پروفسور لیدن براک عاشق کتاب های عجیب و شگفت آور است ولی شنیدم که این جمله را هم به گفته اش اضافه کرد: این کتاب را مثل گنج بادآورده ای در آن کتاب فروشی قدیمی پیدا کردم.
من وانمود می کردم که مثل عمویم خوشحال و هیجان زده هستم و در جوابش گفتم: خیلی عالی است، براحتی از هم باز می شود؟
بله البته!
بخوبی هم بسته می شود؟
بله! به پشت جلد نگاه کن... بعد از هفتصد سال که از عمرش می گذرد حتی یک چروک خوردگی هم ندارد. من با شور و شوقی ساختگی پرسیدم: این کتاب گران قیمت چه نامی دارد؟
عمویم که در آن لحظه بیشتر هیجان زده و بی آرام می شد در جوابم گفت: این کتاب را یک نویسنده مشهور ایسلندی به نام ترلسون نوشته که در قرن دوازدهم زندگی می کرده است، موضوع آن درباره یک شاهزاده نروژی است که در آن زمان فرمانروای ایسلند بوده است. من با تمام نیرویی که داشتم فریاد زدم که: باید از زبان دیگری ترجمه شده باشد!
پرفسور زیر لب غرید و گفت: ترجمه؟ این به زبان اصلی است. ترجمه نیست به همان زبان محکم و توانای ایسلندی نوشته شده. این گفته مرا به تعجب واداشت. پرسیدم: چطور چاپ شده؟ خوب هست؟
چاپ؟ خیال می کنی این کتاب را چاپ کرده اند؟ نه! این کتاب دستنویس است پسرک نادان! این کتاب به زبان رونی نوشته شده!
با تعجب گفت: به زبان رونی؟!
بله، مثل اینکه باید برایت بگویم که زبان رونی چیست؟ کلمه های این زبان را با حرف هایی می نوشته اند که قرنها پیش از این در ایسلند رواج داشته و برای نوشتن بکار می رفته است! نگاه کن پسر! کاش که...
در این لحظه یک قطعه کوچک چرم تاشده از لای کتاب روی کف اتاق افتاد. عمویم آن را برداشت و با کنجکاوی فریاد زد که:
این چیست؟ و بعد آن را با دقت بر روی میز باز کرد. چند سطری را با آن حروف عجیب روی تکه چرم کهنه نوشته بودند و همین چند سطر بود که پروفسور لیدن براک و برادرزاده اش را واداشت تا خطرناک ترین مسافرت های قرن نوزدهم را آغاز کنند.
پروفسور چند لحظه به کلمه ها نگاه کرد و بعد در حالی که عینکش را از چشم برمی داشت گفت: این کلمه ها به زبان رونی نوشته شده و من یقین دارم که همان کلماتی است که دست نوشته ترلسون را هم با آن نوشته اند. ولی معنی اینها چیست؟ فکر می کنم به زبان قدیم مردم ایسلند نوشته شده!
پروفسور لیدن براک تمام زبان هایی را که در میان مردم جهان رواج داشت و تعدادشان از ۲۰۰ هم بیشتر بود نمی دانست اما بسیاری از آنها را یاد گرفته بود که اگر این هم یاد نمی گرفت ارج و اعتبارش را از دست می داد. من منتظر بودم که این اتفاق پیش بیاید که ساعت روی بخاری دیواری دوباره زنگ زد.
در آن لحظه بود که مارتا در را باز کرد و گفت: سوپ حاضر است. ولی عمویم سرش داد کشید که: سوپ؟! این قدر با این سوپ هایت بی حالم نکن. مارتا رفت. من هم به دنبالش رفتم و کمی بعد خودم را سر جایم در اتاق ناهارخوری یافتم.
چند دقیقه صبر کردم، از پروفسور خبری نشد. سابقه نداشت که پروفسور از ناهار خوردن فراموش کند آن هم چه ناهاری سوپ خوشمزه همراه با تخم مرغ آب پز، کباب و گوشت و ماهی که با یکی از نوشابه های درجه یک آلمانی روی میز چیده شده بود.
عمویم همه این خوردنیهای بی نظیر را فقط به خاطر یک تکه کاغذ کهنه از دست می داد. من برادر زاده اش بودم و این وظیفه من بود که سهم غذای او را هم برایش نوش جان کنم، غذای سهم خودم را هم روی آن بخورم تا ناهار عمویم به آشپزخانه برنگردد و همین کار را کردم. مارتا که سرش را با تاسف تکان می داد گفت: چه بد شد، پروفسور لیدن براک سرمیز ناهارشان نیستند، این یعنی که یک موضوع بسیار مهمی پیش می آید.
ناهار را تمام کرده بودم که در همان لحظه صدای پروفسور در گوشم پیچید، از جا پریدم و به اتاق مطالعه رفتم.
پروفسور که اخم هایش را درهم کشیده بود گفت: این فقط به زبان رونی است. شک ندارم و حالا باید معنی آن را پیدا کنم.
بنشین و خودت را برای نوشتن آماده کن. نشستم و قلم و کاغذ آماده کردم. پروفسور گفت: حالا من حرف هایی را که در زبان خودمان هست و با حرف های این زبان هم خوانی و شباهت دارد برایت می گویم. شاید بتوانیم معنی این نوشته را پیدا کنیم مواظب باش که اشتباه نکنی. حواست را جمع کن.
تمام دقت و فکرم را جمع کردم که اشتباهی از من سرنزند. حرف ها و کلمه ها را پروفسور یکی بعد از دیگری برای من می گفت و من آنها را کنار یکدیگر می نوشتم تا آنکه سه تا کلمه عجیب و ناشناخته سرهم شد. عمویم کاغذی را که رویش نوشته بودم را از من گرفت و مدت درازی بررسی کرد و از خودش می پرسید: یعنی چه؟ معنایش چیست؟ این یک معما است که حرف ها را عمدا پس و پیش کرده اند و یک ترکیب گیج کننده از آن ساخته اند. فکرش را بکن! اگر درست و صحیح نوشته شوند ممکن است یک جمله رمزی دربیاید که ما را در کشف یک حقیقت بزرگ راهنمایی کند.
من در این مورد اطمینان نداشتم ولی بهتر دیدم که شک و تردیدم را پیش عمویم بر زبان نیاوردم. پروفسور از صفحه اول کتاب شروع به مطابقت و برابر نهادن نوشته آن با نوشته ورقه کرد و گفت: این دو نوشته با هم فرق دارند و این کلمه را که با حرف " م " تشدید دارد اول آن نوشته اند پیش از قرن – پانزدهم در زبان مردم ایسلند رایج نبوده و به این ترتیب باید این معما دست کم مربوط به دویست سال پیش از نوشتن این کتاب باشد. فکر می کنم باید یکی از آنهایی که این کتاب را داشته، این معما را ساخته – باشد. ولی چه کسی این کار را کرده؟ آیا می شود که نام خود را در جایی از کتاب نوشته باشد؟
عمویم عینکش را از چشم برداشت و یک ذره بین به دست گرفت و صفحه های آغاز کتاب را با دقت نگاه کرد. در پشت صفحه دوم کتاب چند کلمه کم رنگ پیدا کرد و ناگهان فریادی از خوشحالی و پیروزی در اتاق پیچید و پروفسور گفت:
اینجا نوشته، آرنه سکناسم! این نام یکی از دانشمندان مشهور قرن وسطی است که در قرن شانزدهم در ایسلند زندگی می کرده! آنها بوده اند که این کشف های سرگرم کننده را صورت می داده اند. بله! بله! ولی چرا سکناسم باید راز این کشف مهم را در این معما پنهان کرده باشد؟
پروفسور از فکری که این طور در ذهنش بیدار شد، هیجان زده بود و من پرسیدم: ولی چرا باید یک دانشمند بخواهد راز یک کشف بسیار مهم را به این ترتیب پنهان کند؟ واقعا چرا؟
پروفسور گفت: این پرسشی است که ما باید پاسخش را پیدا کنیم. من تا زمانی که معنی نوشته این تکه پوست را پیدا نکنم نه غذا می خورم و نه می خوابم! و بعد به گفته اش افزود: تو هم همینطور، آکسل " با خودم گفتم: خدای من! چه مصیبتی! خوب شد که امروز دو برابر غذا خوردم.
عمویم گفت: اول، باید کلید این رمز را پیدا کنیم. این خیلی آسان است. در کلمه هایی که بر آن پاره پوست نوشته شده آنقدر حروف صدا دار پیدا می شود که معلوم است به زبان های مردم جنوب اروپا و نه شمال آن تعلق دارد. سکناسم مرد تحصیل کرده ای بوده، اگر نمی خواست نوشته هایش را به زبان مردم خودش بنویسد، می بایست به زبان لاتین می نوشت بنابراین، آنچه را که اینجا نوشته به زبان لاتین است ولی طوری نوشته که آن را با هم مخلوط کرده است.
معمای سکناسم
با خودم گفت: عموجان، اگر بتوانی این گره کور را باز کنی، آن وقت می گویم که مرد باهوشی هستی. کاغذی را که من بر روی آن نوشته بودم برداشت و گفت: بهتر است روی اینها فکر کنیم، در اینجا ۱۳۲ حرف نوشته شده، آکسل، می بینی؟
ولی من به تابلوی زیبایی که چهره ماری را نشان می داد و بر دیوار روبرویم نصب شده بود نگاه می کردم دختر تعمیدی عمویم با یکی از بستگانش در آلتونا زندگی می کرد و نبودنش در آنجا باعث غم و غصه من شده بود. باید اعتراف کنم که ماری و من یکدیگر را دوست می داشتیم و بطور پنهانی با هم نامزد شده بودیم. ماری دختر زیبایی بود که چشم های آبی رنگ و موهای بوری داشت که موقر و بسیار جدی بود ولی مرا دوست داشت. من دیوانه او بودم و با دیدن تابلوی او در دنیایی از رویا و خیال غرق شدم.
به یاد همکار و همیار خودم افتادم. ماری هر روز به من کمک می کرد تا نمونه سنگ ها و قطعه های معدنی مربوط به عمویم را مرتب کنم. چه ساعت ها و لحظه های دلپذیری که با هم گذاراندیم! وقتی به آن تکه سنگ بی احساس نگاه می کردم بر آنها که با انگشتان ظریف و لطیف او مرتب شده بودند حسرت می خوردم!
آنگاه که کار مرتب کردن اتاق کار عمویم را تمام می کردیم، دست در دست هم به ساحل رودخانه الب می رفتیم و قدم می زدیم. عمویم مشت محکمی روی میز کوبید و مرا از رویاهایم بیرون آورد و گفت: آکسل: شاید تنها کاری که باید بکنیم این باشد که حرف اول از این کلمه ها را کنار یکدیگر بنویسیم، حرف دوم و بعد سوم را به همین ترتیب....
چشم های پروفسور لیدن براک در پشت عینکش برق زد و در حالی که قطعه پوست نوشته را بر می داشت انگشت هایش می لرزید، سرفه بلندی کرد و شروع به خواندن حروف اول کلماتی کرد که من می بایست بنویسم و بعد حرف دوم و به همین ترتیب حرف های دیگر را می خواند و به این ترتیب تعداد زیادی کلمه های بی معنی پشت یکدیگر نوشتم.
حالا که فکرش را می کنم باید بگویم که خود من هم از آن کار به هیجان آمده بودم. انتظار داشتم که بعد از پایان کار بتوانیم کلمه ها و جمله هایی درست کنیم که پروفسور با خواندن آنها بتواند مطلب بسیار جالب و مهمی به زبان لاتین بدست آورد. ولی با تعجب فراوان دیدم که بار دیگر مشت محکمی چنان بر میز کوبید که دوات جوهر را برگرداند و قلم از دست من رها شد. پروفسور فریادی کشید و گفت: این درست نیست. هیچ معنایی ندارد!
بعد هم اتاق کارش را ترک کرد، به راه پله دوید و با تمام نیرویی که پاهایش می توانستند او را پیش ببرند از آنجا دور شد.

«اعلان»

-  نسخه حاضر، "نسخه نمونه" کتاب است و تنها بخش مختصری از کتاب را شامل می شود. 

- برای تهیه نسخه کامل کتاب، کافیست به سایت www.FIDIBO.com مراجعه و کتاب را با قیمتی ارزانتر نسبت به نسخه چاپی، خریداری کنید. 

- بعد از تکمیل فرآیند خرید، نسخه کامل کتاب به صورت آنی و خودکار به کتابخانه شما در اپلیکیشن اضافه خواهد شد. تنها کافیست بعد از پرداخت در حالیکه به اینترنت متصل هستید از طریق گزینه "همگام سازی"، لیست کتابخانه را به روز کنید.

- در صورت وجود هرگونه پرسش در خصوص فرآیند خرید، به کتابچه راهنما مراجعه کنید یا با آدرس PU@FIDIBO.com مکاتبه کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب سفر به مرکز زمین

واقعا عالیه.فیدیبو ممنون
در 1 سال پیش توسط 566...mid
عالی خیلی کتاب خوبیه
در 1 سال پیش توسط mah...i83
وااای خیلی عالی بود واقعا جذاب بود و آدم نمیتونست چشم ازش برداره و وسطش ولش کنه نقطه اوج زیاد داشت و همش دوست داشتی ببینی بعدش چی میشه (به اصطلاح کشنده) خداییش ژول ورن عالیه بقیه کتاباش هم خوندم واقعا perfect 👌👏
در 1 سال پیش توسط unknown
دور دنیا در هشتاد روز جالب تر از اینه ولی اینهم خیلی خوبه باید تمام داستانای ژول ورنو خوند
در 2 سال پیش توسط علی
ایده سفر به اعماق زمین یه ایده جدید بود. قسمت اولش خیلی دلچسب نبود این میل رو به خواننده میداد که براحتی کنارش بگذارد. در کتاب نویسنده خیلی وارد جزئیات نمی شد برا همین نقطه اوج براحتی و با جذابیتی کم و بیش پیش میرفت قسمت دومش که به دنیای زیر زمین رسیده بودند جذابتر بود باعث و بانیش هم بیان جزئیات دقیقتر بود. دور دنیا در هشتاد روز بسیار فاصله بهتری نسبت به این کتاب داشت و جذابتر بود و ۶.۵ از ۱۰
در 2 ماه پیش توسط مهدی آبادیان
عالی
در 10 ماه پیش توسط mar...aee
عالی بود... من وقتی تصور میکردم انگار همون جا بودم و تمام اتفاق هارو به چشم می دیدم عالی بود ژول ورن... ممنون من فرد کتاب خونی هستم و در کل خیلی کتاب خوندم.. این کتاب دومین کتابی بود که من عاشقش شدم ❤
در 3 سال پیش توسط a.n...iri
عااالیه واقعا کتاب خوبیه رایگانم هست
در 3 سال پیش توسط ami...por
خیلی عالی بود ممنون از حسن انتخابتون بابت این کتاب واقعاً خیال انگیز و هیجان آور،خیلی زیبا ب تصویر کشیده بود همه داستان روانگار ماهم اونجابودیم واز نزدیک همه اتفاقات رو میدیدیم بازم عالی بود واقعاً سپاس گذارم
در 3 سال پیش توسط han...i22
کتاب خوبیه ولی به نظرم یه جاهایی نویسنده کم آورده ورابطه ی علت ومعلولی رارعایت نکرده
در 3 سال پیش توسط abo...oor