فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب منسفیلد پارک

کتاب منسفیلد پارک

نسخه الکترونیک کتاب منسفیلد پارک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب منسفیلد پارک

سرگذشت پر فراز و نشیب دختری حساس، خوش‌قلب و محبوب که شاهد ماجراها، دسیسه‌ها و عشق‌های آدم‌های دور و بر است و در گرداب حوادث احساسات خود را مهار می‌کند. پس از آفتابی شدن ماجرایی خیانتکارانه، نظم و آرامش رخت برمی‌بندد و اتفاق‌هایی غیرمنتظره قهرمان داستان (فانی پرایس) را به کام خود می‌کشد، اما او همچنان بر فضیلت‌های خود پافشاری می‌کند...

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب منسفیلد پارک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن مترجم

جین آستین در ۱۶ دسامبر ۱۷۷۵ در استیوِنتن، همپشر، جنوب شرقی انگلستان، به دنیا آمد. او هفتمین فرزند یک کشیش ناحیه بود. در سال ۱۸۰۱ که پدرش بازنشسته شد، خانواده آستین به بث نقل مکان کرد. پدر در سال ۱۸۰۵ از دنیا رفت و جین آستین و مادرش چندبار نقل مکان کردند، تا سرانجام در سال ۱۸۰۹ در نزدیکی التن در همپشر ماندگار شدند. جین آستین در همین محل ماند و فقط چندبار به لندن سفر کرد. در مه ۱۸۱۷ به سبب بیماری به وینچستر کوچ کرد تا نزدیک پزشکش باشد، و در ۸ ژوئیه ۱۸۱۷ همان جا درگذشت.
جین آستین نوشتن را از نوجوانی آغاز کرد. قبل از انتشار آثارش بارها در آن ها دست می برد و بازبینی شان می کرد. چهار رمان عقل و احساس، غرور و تعصب، منسفیلد پارک و اِما به ترتیب در سال های ۱۸۱۱، ۱۸۱۳، ۱۸۱۴ و ۱۸۱۶، یعنی در زمان حیات جین آستین منتشر شدند. رمان های نورثنگر ابی و ترغیب در سال ۱۸۱۸، یعنی بعد از مرگ نویسنده، به چاپ رسیدند. دو اثر به نام های لیدی سوزان و واتسن ها (ناتمام) نیز از کارهای اولیه جین آستین باقی مانده است. او پیش از مرگ مشغول نوشتن رمانی به نام سندیتن بود که قسمت های پراکنده آن در دست است. جین آستین در محیطی نسبتا منزوی زندگی کرد و اوقات خود را بیشتر به نوشتن گذراند. به نظر نقادان، او نبوغی دووجهی داشت: هم طنز قدرتمندی داشت و هم اخلاقیات و روحیات آدم ها را خوب می شناخت. این دو وجه در نوشته های او نیز تجلی یافته است. زندگی اجتماعی و خانواگی محملی است که نویسنده به کمک آن، با ژرف اندیشی، درباره انسان ها و روابط آن ها قضاوت می کند و نظر می دهد.
رمان های جین آستین از پرخواننده ترین آثار در ادبیات جهان اند و حدود دویست سال است که نسل های پیاپی با کشش و علاقه روزافزون رمان های او را می خوانند.
منسفیلد پارک در سال های ۱۸۱۱ ـ ۱۸۱۳ نوشته شد و در سال ۱۸۱۴ به چاپ رسید. به سبب شهرتی که جین آستین با انتشار دو رمان عقل و احساس و غرور و تعصب پیدا کرده بود، منسفیلد پارک به سرعت به فروش رسید و در سال ۱۸۱۶ تجدید چاپ شد.
بسیاری از نقادان منسفیلد پارک را اثری متفاوت از بقیه آثار جین آستین دانسته اند، و بسیاری از خوانندگان رمان های جین آستین با خواندن منسفیلد پارک به حیرت افتاده اند ــ برخی آن را اثری برتر دانسته اند (که در زمانه ما این نظر رواج بیشتری دارد) و برخی دیگر، برعکس. در این رمان، آداب و رسوم و مراوده های اجتماعی در بسیاری از موارد با اصول اخلاقی در تعارض قرار می گیرند. زرق و برق های ظاهری در برابر فضیلت های اخلاقی رنگ می بازند. آدم ها دو دسته اند: دسته ای از آن ها از خواست ها و امیال خود تبعیت می کنند، اما دسته ای دیگر به وظایف خود پایبند می مانند. جین آستین نشان می دهد که میان آنچه می خواهیم بکنیم و آنچه باید بکنیم چه تفاوت هایی وجود دارد.
امیدوارم این ترجمه مورد استفاده دوستداران ادبیات قرار بگیرد و دلگرمی مترجم و ناشر برای ترجمه و انتشار دیگر رمان های جین آستین افزایش یابد و فراغت و مجال برای تحقق این برنامه فراهم باشد.
از مدیریت و کارکنان نشر نی که کتاب را به شکل شایسته ای تولید کرده اند، و از همه دوستانی که مشوق کار بوده اند، و بخصوص از دوست جوانم، بهمن دارالشفایی، که متن نهایی را قبل از انتشار خواند و سبب تصحیح ناهمواری هایی در متن ترجمه شد، صمیمانه تشکر می کنم.

رضا رضایی
تابستان ۱۳۸۵

بخش اول

فصل ۱

حدود سی سال پیش، دوشیزه ماریا وارد، اهل هانتینگدن، که از مال دنیا هفت هزار پوند بیشتر نداشت، بختش باز شد و دل سر تاماس برترام، مالک منسفیلد پارک در ایالت نورثمتن، را برد و شد بانوی یک بارونت، با کلّی دم و دستگاه و بروبیا که آن خانه قشنگ و عایدی کلان به همراه داشت. همه هانتینگدنی ها از این ازدواج معرکه مات و متحیر ماندند و حتی عموی دوشیزه ماریا که وکیل بود اشکالی نمی دید حق و حقوق او حداقل سه هزار پوند کمتر از چیزی باشد که قانونا دست برادرزاده اش را می گرفت. دوشیزه ماریا دو خواهر داشت که قاعدتا از کیا و بیای او بی نصیب نمی ماندند، و دوست و آشناهایی که دوشیزه وارد و دوشیزه فرانسس را به خوشگلی دوشیزه ماریا می دانستند شک نداشتند که این دو خواهر هم شوهرهایی به همین خوبی گیرشان می آید. اما خب، تعداد مردهای پول وپله دار دنیا کمتر از تعداد زن های خوشگلی است که حق شان این جور شوهرهاست. دوشیزه وارد شش سالی که گذشت دید باید به همسری عالی جناب نوریس، یکی از دوست و آشناهای شوهر خواهرش، رضایت بدهد که البته پول و پله ای در بساط نداشت. دوشیزه فرانسس از این هم بدتر. با توجه به همه جوانب، ازدواج دوشیزه وارد آن قدرها هم بد نبود، زیرا سر تاماس با کمال میل عایدی و منصب منسفیلد را به دوستش داد و آقا و خانم نوریس با قدری کمتر از هزار پوند در سال زندگی زناشویی خود را به خیر و خوشی شروع کردند. اما دوشیزه فرانسس، به قول معروف حرف خانواده را گوش نکرد و سرکشی را به نهایت رساند، چون به یک افسر نیروی دریایی دل بست که نه تعلیم و تربیت درست و حسابی داشت، نه پول و پله ای، و نه قوم وخویش بانفوذی. انتخاب بدتر از این نمی شد. سر تاماس برترام به خاطر اصول و برای غرور خودش به طورکلی دوست داشت کارهای خیر بکند و دلش می خواست هر چیزی که به خودش مربوط می شود آبرومندانه و درست و حسابی باشد. برای همین، می خواست برای خواهر لیدی برترام کاری بکند. اما شغل و حرفه این باجناق طوری بود که نمی شد برایش کاری کرد، و هنوز فرصت نشده بود طور دیگری به آن ها کمک کند که بین خواهرها شکرآب شد. خب، این نتیجه طبیعی رفتار طرفین بود. اصولاً بعد از چنین وصلت نسنجیده ای انتظاری جز این هم نمی رفت. خانم پرایس هم برای این که سرزنش و عیب و ایراد نشنود تصمیم گرفت نامه ای به خانواده اش ننویسد، تا ازدواج سر بگیرد. لیدی برترام زنی بود که احساسات ملایمی داشت و خیلی هم بی خیال و تنبل بود، به خاطر همین هم رضایت داد به این که خیلی راحت از خیر خواهرش بگذرد و دیگر فکرش را به این قضیه مشغول نکند. اما خانم نوریس آدم پرجنب وجوشی بود و دلش آرام نمی گرفت. بالاخره هم نامه مفصل و خشم آلودی به خواهرش نوشت و رفتار ابلهانه اش را به او گوشزد کرد و خطرات و عواقب احتمالی را برایش برشمرد. خانم پرایس هم ناراحت و عصبانی شد و جوابی داد که برای هر دو خواهر خیلی تلخ بود. چون به غرور و شرافت سر تاماس هم برمی خورد، خانم نوریس دیگر نمی توانست قضیه را توی دلش نگه دارد. این بود که مدت مدیدی رابطه آن ها قطع شد.
محل زندگی شان خیلی دور از هم بود، و طرز رفت وآمد و معاشرت شان هم آن قدر فرق می کرد که یازده سال تمام از یکدیگر بی خبر بودند، یا لااقل کم خبر بودند، و اگر خانم نوریس خبری می شنید و به گوش سر تاماس هم می رساند واقعا سر تاماس به تعجب می افتاد، چون به هرحال خانم نوریس گه گاهی با عصبانیت و ناراحتی چیزهایی را که می شنید بازگو می کرد، مثلاً این که فانی صاحب یک بچه دیگر هم شده است. اما بعد از این یازده سال، خانم پرایس دیگر نمی توانست تخم غرور یا کدورت را در دلش نگه دارد و تنها قوم و خویشی را که ممکن بود کمکش کند از دست بدهد. جمعیت خانواده زیاد بود و بیشتر هم می شد. شوهرش از کار و حرفه پرجنب وجوش عاجز بود اما در بریز و بپاش و خورد و نوش کوتاهی نمی کرد. درآمدشان آن قدر کم بود که کفاف احتیاجات شان را نمی داد. به خاطر همه این ها، خانم پرایس دلش می خواست دوست و آشناهایی را که آن طور بی محابا از دست داده بود دوباره به دست بیاورد. نامه ای به لیدی برترام نوشت و کلی ابراز ندامت و اظهار تاسف کرد و گفت که هیچ چیز ندارد جز بچه زیاد. نامه اثر کرد و لیدی برترام چاره ای ندید جز این که آماده آشتی بشود. خانم پرایس که داشت آماده زایمان نهم می شد، بعد از ناله و زاری و شکایت از روزگار تقاضا کرده بود آن ها سرپرستی طفلی را که در راه بود به عهده بگیرند، و این نکته را هم پنهان نمی کرد که فکر و ذکرش نگهداری هشت بچه دیگرش در آینده است. بزرگ ترین بچه اش پسرکی ده ساله بود، بچه قبراق و سرحالی که دلش می خواست سری توی سرها بلند کند. اما چه کاری از خانم پرایس ساخته بود؟ آیا امکانش بود که در امورات ملک سر تاماس در جزایر هند غربی این پسرک به کارشان بیاید؟ پسرک هیچ کاری را کسر شان نمی داند... سر تاماس نظرش درباره وولویچ چیست؟ یا چه طور می شود پسرکی را به شرق فرستاد؟
نامه اثرش را گذاشت. بار دیگر آشتی و محبت حاکم شد. سر تاماس پیام ها و نصیحت های دوستانه ای فرستاد، لیدی برترام پول و لباس بچه فرستاد، و خانم نوریس هم نامه هایی نوشت.
این ها آثار فوری نامه بود. یک سال نگذشت که خانم پرایس به چیزهای مهم تری هم رسید. خانم نوریس که زیاد ملاحظه حال بقیه را می کرد نمی توانست فکر خواهر بیچاره و خانواده اش را از سر بیرون کند. فکر می کرد همه این کارهایی که برایش کرده اند باز کم است. بالاخره به این نتیجه رسید که با قبول سرپرستی و مخارج یک بچه از بین آن همه بچه بار عمده ای از دوش خانم پرایس برداشته نمی شود. «چه طور است سرپرستی دختر بزرگش را هم به عهده بگیریم؟ دخترک نُه ساله است. در سن وسالی است که مراقبت و رسیدگی مادر بی چاره اش اصلاً برایش کافی نیست. زحمت و خرجش در مقایسه با چنین امر خیری اصلاً به حساب نمی آید.» لیدی برترام فورا با خواهرش موافقت نشان داد و گفت: «به نظرم بهتر از این نمی شود. باید بفرستیم دنبال بچه.»
سر تاماس آدمی نبود که فوری و بی چون وچرا موافقت کند. جرّ و بحث کرد. مردد بود،... امر خطیری بود،... دختری که این طور بزرگ شده خیلی رسیدگی لازم دارد، وگرنه جداکردنش از خانواده نه تنها محبت نیست بلکه ظلم است. فکر چهار بچه خودش بود... دو پسرش... عشق پسرخاله و دخترخاله، و غیره،... اما همین که سر تاماس خواست لب به اعتراض باز کند خانم نوریس شروع کرد به گفتن چیزهایی که عملاً جواب دغدغه های داشته و نداشته سر تاماس بود.
«سر تاماس عزیز، من کاملاً درک تان می کنم و به ظرافت طبع و بلندنظری شما هم واقفم، چون در خمیره رفتار و کردار شماست. کاملاً با شما موافقم که آدم اگر بخواهد بچه ای را بپذیرد و از او مراقبت بکند باید همه جوانب را بسنجد و ببیند این کار درست است یا نه. من خودم اصلاً راضی نمی شدم در چنین موقعیتی از جگرگوشه ام چشم بپوشم. ولی چون خودم بچه ای ندارم، حالا اگر کاری از دستم برمی آید، برای چه کسی باید بکنم جز بچه های خواهرهایم؟... مطمئنم که آقای نوریس هم کاملاً آدم منصفی است... شما می دانید که من زن کم حرف و بی ادعایی ام. به خاطر یک مسئله جزئی نگذارید از کار خیر بترسیم. تربیت کردن یک دختر و به عرصه رساندنش،... تازه نُه سالش شده و می شود سر و سامانش داد، بدون این که خرج و مخارج اضافی به گردن کسی بیفتد. سر تاماس، این دختر قوم و خویش ماست، قوم و خویش شماست، اگر این جا بزرگ بشود خیلی فایده ها برایش دارد. نمی گویم به جذابیت خاله زاده هایش است. به هیچ وجه. اما در شرایط خوبی پایش به محافل سطح بالا باز می شود و هیچ بعید نیست که سروسامان آبرومندانه ای بگیرد. شما به فکر پسرهای تان هستید... ولی خودتان بهتر می دانید که احتمالش از هر چیز دیگری در عالم ضعیف تر است، چون مثل برادر و خواهر بار می آیند. اخلاقا هم امکان ندارد. من که تا حالا نشنیده ام. اصلاً تنها راه مطمئن برای جلوگیری از قضیه همین است. فرض کنید دختر قشنگی شده باشد و تام یا ادموند هفت سال بعد یکباره او را ببیند، خب، راستش امکان شیطنت هست. اصلاً همین که دخترک کلی بدبختی کشیده در فقر و غفلت دور از ماها بزرگ شده، کافی است تا این پسرهای خوش قلب عاشقش بشوند. اما اگر از حالا با آن ها بزرگ بشود، زیبایی فرشته ها را هم که داشته باشد برای آن ها مثل خواهر خواهد بود.»
سر تاماس در جواب گفت: «حرفی که شما می زنید درست است. من که نمی خواهم مانع تراشی کنم، آن هم برای کاری که در عالم قوم وخویشی از دست مان برمی آید. فقط می خواستم بگویم که نباید موضوع را ساده فرض کرد. باید برای خانم پرایس یک کار درست وحسابی کرد، کاری که در شان ماها باشد. باید بسته به اوضاع و احوال برای این بچه کاری کنیم و از این به بعد هم وظیفه خودمان بدانیم که خوب بزرگ بشود، برای خودش خانمی بشود، حتی اگر آن سروسامانی را نگیرد که شما دل تان می خواهد بگیرد.»
خانم نوریس گفت: «کاملاً منظورتان را می فهمم. شما مظهر بلندنظری و نکته سنجی هستید، و من مطمئنم در این زمینه هیچ اختلافی با هم نداریم. همان طور که خودتان می دانید، من اگر کاری از دستم بربیاید ترجیح می دهم برای کسانی باشد که دوست شان دارم. البته من این دخترک را یک صدم بچه های نازنین شما هم دوست ندارم. بچه های شما را بچه های خودم می دانم. اما به هرحال، اگر خدای نکرده از این دخترک غافل بمانم، از خودم خجالت می کشم. مگر بچه خواهرم نیست؟ وقتی می توانم یک لقمه نان به این بچه بدهم مگر طاقت دارم گرسنگی اش را ببینم؟ سر تاماس عزیز، من با تمام کم وکسری هایم قلب حساسی دارم، و با این که دستم تنگ است ترجیح می دهم از روزی خودم بزنم اما خست به خرج ندهم. به خاطر همین، اگر مخالف نباشید، فردا به خواهر بیچاره ام نامه ای می نویسم و قضیه را مطرح می کنم. بعد هم به محض این که قرارومدارها را گذاشتیم، من خودم برای آوردن دخترک به منسفیلد فکری می کنم. شما لازم نیست به زحمت بیفتید. می دانید که، من اگر به زحمت هم بیفتم اهمیت نمی دهم. برای این کار، نانی را می فرستم لندن، می تواند شب پیش قوم و خویش های سراجش بخوابد. قرار می گذاریم بچه در آن جا نانی را ببیند. راحت می توانند با کالسکه بچه را از پورتسموث ببرند آن جا، البته با مراقبت آدم قابل اعتمادی که هم مسیرش باشد. بالاخره زن یک تاجر آبرومند یا کس دیگری گذارش می افتد.»
سر تاماس دیگر مخالفتی نکرد، فقط به قوم وخویش های نانی ایراد گرفت. قرارومدار آبرومندانه تری پیشنهاد کرد که البته خرجش بیشتر بود. خلاصه، قضیه حل وفصل شد و همه از این کار خیر احساس رضایت کردند. البته این رضایت برای همه یکسان نبود و حق هم نبود که یکسان باشد. سر تاماس کاملاً تصمیمش را گرفته بود و می خواست قیم واقعی و اصلی دخترک باشد، و خانم نوریس هم نمی خواست به هیچ وجه برای نگهداری دخترک توی خرج بیفتد. تا وقتی مسئله رفتن و حرف زدن و جورکردن کارها در میان بود، خانم نوریس آدم بسیار خیرخواهی بود و در نصیحت و توصیه به سعه صدر و این طور امور هیچ کس به گردش نمی رسید. اما همان قدر که راست و ریست کردن کارها را دوست داشت پول دوست هم بود و واقعا هم بلد بود به خرج دوستان و اطرافیان از خرج کردن و پول دادن شانه خالی کند. وقتی شوهر کرده بود عایدی و درآمدش خیلی کمتر از چیزی بود که فکرش را می کرد، به خاطر همین از همان اول لازم دیده بود که سفت وسخت صرفه جویی کند. این رفتار که ابتدا نوعی ملاحظه کاری و احتیاط بود، رفته رفته به صورت عادت درآمده بود و شده بود ویژگی تنها زندگی کردنش، چون بچه ای در کار نبود که برایش خرج کند. اگر بچه هایی در کار بود که می بایست برای آن ها خرج کرد، شاید خانم نوریس هیچ وقت پول هایش را پس انداز نمی کرد. اما چون از این نوع دغدغه ها نداشت، دیگر چیزی جلودار خست و امساکش نبود و هر سال می خواست به عایدی اش چیزی اضافه کند تا خیالش راحت تر بشود، درحالی که هیچ موقع هم تمام عایدی سالانه اش را خرج نمی کرد. با این حرصی که داشت، چون محبت بی شائبه ای هم به خواهرش نداشت، غیرممکن بود در این امر خیر پرهزینه از راست و ریست کردن و ترتیب امور را دادن پایش را آن طرف تر بگذارد. با این حال، بعد از این گفت وگو، موقعی که داشت به خانه کشیشی اش می رفت، شاید توی دلش خودش را خیرخواه ترین خواهر و خاله دنیا تصور می کرد.
بار دیگر که موضوع پیش کشیده شد، نظر خانم نوریس روشن تر شد. وقتی لیدی برترام خیلی راحت سوال کرد که «خواهر، بچه اول پیش چه کسی می آید، شما یا ما؟» سر تاماس با تعجب شنید که خانم نوریس به هیچ وجه استطاعت این را ندارد که در خرج و مخارج سهمی به عهده بگیرد. سر تاماس فکر می کرد دخترک عضو جدید خانه کشیشی خواهد بود و آن ها قدمش را روی چشم خواهند گذاشت، و هم صحبت خوبی خواهد بود برای خاله ای که خودش بچه ای ندارد. حالا سر تاماس می فهمید که اشتباه می کرده. خانم نوریس با کلی اظهار تاسف می گفت که ماندن دخترک در خانه او اصلاً امکان پذیر نیست، لااقل در شرایط فعلی امکان پذیر نیست. وضع مزاجی طفلکی آقای نوریس تعریفی ندارد، و اصلاً نمی تواند سروصدای یک بچه را تحمل کند. اگر درد نقرس کمتر بشود، خب اوضاع فرق خواهد کرد، آن موقع خانم نوریس با کمال میل مسئولیت به عهده خواهد گرفت و اصلاً به زحمت ها و ناراحتی ها محل نخواهد گذاشت. اما، در وضع فعلی، طفلک آقای نوریس همه وقت خانم نوریس را می گیرد و خانم نوریس مطمئن است که حتی حرف این قضیه او را از کوره درمی برد.
لیدی برترام با نهایت متانت گفت: «پس بهتر است بیاید پیش ما.» سر تاماس هم بعد از مکث کوتاهی با بزرگواری و وقار اضافه کرد: «بله، بهتر است خانه اش این جا باشد. سعی می کنیم وظایف خود را در قبالش انجام بدهیم. لااقل این فایده را برایش دارد که با هم سن و سال های خودش نشست و برخاست می کند و همیشه معلم بالای سرش است.»
خانم نوریس گفت: «درست است، دو نکته خیلی مهم را گفتید. برای دوشیزه لی هم فرقی نمی کند. سه تا دختر شاگردش باشند یا فقط دو تا... فرقی ندارد. فقط کاش کار بیشتری از دستم برمی آمد. خودتان که می بینید، من هر کاری از دستم بربیاید می کنم. من از آن جور آدم هایی نیستم که کار و زحمت رااز سر خودشان وا می کنند. نانی می رود دخترک را می آورد، هرچند که وردستم سه روز پیشم نخواهد بود و کمی برایم سخت است. خواهر، فکر می کنم دخترک را در اتاقک سفید زیرشیروانی، کنار اتاق قدیمی بچه ها، جا می دهی. از همه جا بهتر است، نزدیک دوشیزه لی است، از دخترها هم زیاد دور نیست. تازه جفت خدمتکارهاست، می توانند تر و خشکش کنند و مواظب لباس هایش باشند، چون ظاهرا از الیس نباید انتظار داشته باشی که به او هم مثل بقیه رسیدگی کند. اصلاً مگر جای دیگری هم می توانی او را بگذاری.»
لیدی برترام حرفی نداشت.
خانم نوریس ادامه داد: «امیدوارم دختر بامحبتی باشد و بفهمد چه بخت و اقبالی داشته که خدا چنین دوست و آشناهایی نصیبش کرده.»
سر تاماس گفت: «اگر رفتار و اخلاقش بد باشد، به خاطر بچه های خودمان هم که شده نمی توانیم توی خانواده نگهش داریم. اما دلیلی ندارد که به فال بد بگیریم. شاید یک چیزهایی را در او نپسندیم، باید آماده باشیم دخترک از همه چیز بی خبر باشد، افکارش سطح پایین باشد، رفتارش هم خیلی عامیانه باشد و حتی توی ذوق بزند، اما این جور کم و کسری ها لاعلاج نیستند... به نظر من، این چیزها برای هم صحبت هایش هم خطری ندارد. اگر دخترهای من از او کوچک تر بودند، من در مورد آمدنش خیلی جدی تر فکر می کردم. اما در وضع فعلی، گمان می کنم در این نشست و برخاست ها جای نگرانی برای دخترهای من نیست و تازه می شود به خود او هم امید بست.»
خانم نوریس گفت: «درست همان فکری است که من هم می کنم. امروز صبح داشتم به شوهرم همین را می گفتم. داشتم می گفتم اصلاً همین که پیش خاله زاده هایش می ماند خودش یک جور تعلیم و تربیت است. حتی اگر دوشیزه لی هم چیزی یادش ندهد، از خاله زاده هایش یاد می گیرد که بچه خوب و زرنگی بشود.»
لیدی برترام گفت: «امیدوارم سگ کوچولوی مرا اذیت نکند. تازه کاری کرده بودم که جولیا دست از سرش بردارد.»
سر تاماس گفت: «مشکلاتی هم در پیش داریم، خانم نوریس. وقتی دخترها بزرگ می شوند باید فرق لازم را بین آن ها قائل شد. باید در ذهن دخترهایم جا بیفتد چه جایگاهی دارند و که هستند اما درعین حال به دخترخاله خود با نظر تحقیر نگاه نکنند. باید طوری بشود که ضمن این که دست کمش نمی گیرند او هم یادش نرود که دوشیزه برترام به حساب نمی آید. دلم می خواهد دوست های خیلی خوبی از کار دربیایند، هیچ خوشم نمی آید که دخترهایم به قوم و خویش شان فخر بفروشند و فیس و افاده کنند، اما به هرحال مساوی یکدیگر هم نیستند. موقعیت، ثروت، حق و حقوق و انتظارات شان همیشه فرق خواهد داشت. این نکته بسیار ظریفی است و شما هم باید کمک کنید که شیوه رفتار صحیحی در پیش بگیریم.»
خانم نوریس کاملاً در خدمت سر تاماس بود. قبول داشت که مسئله خطیری است اما به سر تاماس اطمینان داد که موضوع را بین خودشان خیلی راحت حل وفصل خواهند کرد.
خب، واضح است که خانم نوریس بی خود و بی جهت به خواهرش نامه ننوشته بود. خانم پرایس کمی تعجب می کرد که وقتی این همه پسر خوب دارد چرا یک دختر چشم شان را گرفته است، اما به هرحال با کمال تشکر این پیشنهاد را پذیرفت، اطمینان داد که دخترش بسیار مهربان و خوش اخلاق است و می داند که آن ها هیچ عیب و ایرادی پیدا نخواهند کرد که مجبور شوند بیرونش کنند. بعد گفت که دخترش کمی ظریف و ریزه میزه است، اما امیدوار است که تغییر آب وهوا وضع جسمی اش را بهتر کند. زن بیچاره! لابد فکر می کرد تغییر آب وهوا به خیلی از بچه هایش می سازد.

فصل ۲

دخترک سفر درازش را به سلامت سپری کرد و در نورثمتن خانم نوریس به دیدنش رفت. خانم نوریس دوست داشت اولین نفری باشد که به استقبال دخترک می رود، و درعین حال برایش مهم بود که خودش دخترک را پیش بقیه ببرد و لطف و محبت شان را بخرد.
فانی پرایس در این هنگام تازه ده سالش شده بود و با این که در نظر اول زیاد چنگی به دل نمی زد طوری هم نبود که قوم و خویش ها بدشان بیاید. از سنش کوچک تر نشان می داد، رنگ ورویی نداشت، بر و روی چندانی هم نداشت. فوق العاده سربه زیر و خجالتی بود و از نگاه و توجه دیگران درمی رفت، اما حالت و رفتارش با این که ناشیانه بود عامیانه نبود. صدای ملیحی داشت و وقتی حرف می زد قیافه اش قشنگ می شد. سر تاماس و لیدی برترام با محبت تمام پذیرایش شدند. سر تاماس که می دید دخترک چه قدر به تشویق نیاز دارد می خواست نظرش را به خود جلب کند و به او دلگرمی بدهد، اما می بایست خیلی تلاش کند تا سنگینی و وقار خود را کنار بگذارد... لیدی برترام بدون آن که نصف شوهرش به خود زحمت بدهد و بدون این که الفاظی را به کار ببرد که شوهرش ده بار به کار برده بود، فقط با لبخند مهربانانه اش خیلی زود کاری کرد که دخترک از او کمتر از سر ویلیام بترسد.
کوچک ترها که در خانه بودند سهم خود را در معارفه خیلی خوب ادا کردند، با نهایت خوش رویی و بدون دستپاچگی و ندانم کاری، بخصوص پسرها که هفده ساله و شانزده ساله بودند و از سن شان هم بلندتر نشان می دادند و از نظر دخترک مرد کامل به حساب می آمدند. اما دخترها هم سن وسال شان کمتر بود و هم از پدرشان بیشتر حساب می بردند، و پدرشان هم در مورد این قضیه خیلی به آن ها سفارش کرده بود. با این حال، چون به گفت وگو و تعارف و این طور صحبت ها عادت داشتند دچار آن خجالت های مرسوم نشدند. حتی وقتی دیدند دخترخاله شان اعتمادبه نفس ندارد اعتمادبه نفس خودشان بیشتر شد، و کمی که گذشت خیلی راحت سر و وضع و قیافه اش را کاملاً ورانداز کردند.
خانواده واقعا خوبی بودند. پسرها خیلی خوش قیافه و دخترها حسابی جذاب بودند. همه هم خوب قد کشیده بودند و از سن شان جلوتر بودند، و همین سبب می شد که علاوه بر تفاوتی که از تعلیم و تربیت شان ناشی می شد تفاوت دیگری هم در ظواهر خاله زاده به چشم بخورد. هیچ کس تصورش را نمی کرد که دخترها واقعا سن وسال شان کمتر از چیزی باشد که به نظر می رسد. اما دختر کوچک تر فقط دو سال بزرگ تر از فانی بود. جولیا برترام دوازده سال بیشتر نداشت و ماریا هم فقط یک سال از جولیا بزرگ تر بود. مهمان کوچولو فوق العاده ناراحت به نظر می رسید. از همه می ترسید، از خودش خجالت می کشید، دلش می خواست به خانه خودش برگردد، نمی دانست چه طور سرش را بالا بگیرد و نگاه کند، آن قدر یواش حرف می زد که کسی نمی شنید، و اگر هم می خواست بلندتر حرف بزند صدایش زیاد بلند می شد و به فریاد شباهت پیدا می کرد. خانم نوریس تمام مدت راه از نورثمتن تا آن جا مدام به او گفته بود چه بخت و اقبال فوق العاده ای نصیبش شده و چه قدر باید ممنون باشد و خوش رفتاری کند. به همین علت، دخترک چون فکر می کرد کار بدی می کند که خوشحال نیست، بیش از پیش احساس بدبختی می کرد. خستگی این سفر دور و دراز هم مزید بر علت می شد. تمام پدلگرمی هایی که سر تاماس با نهایت حسن نیت به او می داد بی فایده بود. تمام پیش بینی های قیم مآبانه خانم نوریس هم درباره این که او دختر خوبی خواهد بود بی نتیجه مانده بود. لیدی برترام می خندید و او را روی کاناپه کنار خودش و سگ کوچولو می نشاند، اما این هم بی فایده بود. حتی وقتی چشمش به تارت انگور افتاد باز هم بی نتیجه بود. هنوز دو گاز نزده بود که اشکش سرازیر شد و دیگر نتوانست بخورد. فکر کردند بهترین کار برایش این است که برود بخوابد. او را به رختخواب بردند تا آن جا به گریه و زاری اش خاتمه بدهد.
وقتی فانی از اتاق خارج شد، خانم نوریس گفت: «شروع امیدوارکننده ای نبود... توی راه کلی حرف زدم. فکر می کردم بهتر از این رفتار می کند. گفته بودم خیلی مهم است که اول کار خوب از عهده بربیاید. خدا کند بدعنق نباشد... مادر بیچاره اش که خیلی بدعنق بود... ولی خب، نباید به چنین بچه ای سخت بگیریم... نمی دانم، شاید چون خانه اش را ترک کرده ناراحت است. با تمام عیب و ایرادها بالاخره خانه اش بوده. هنوز متوجه نیست چه قدر وضعش بهتر شده. اما خب، آدم به هر چیزی عادت می کند.»
اما بیش از آنچه خانم نوریس تصور می کرد طول کشید تا فانی با این جای جدید، یعنی منسفیلد پارک، کنار بیاید و به جدایی از کسانی که به آن ها خو گرفته بود رضایت بدهد. احساساتش رقیق بود و دیگران که این احساسات را درست درک نمی کردند طبعا درست هم واکنش نشان نمی دادند. هیچ کس نمی خواست نامهربان باشد، اما هیچ کس هم کار خود را ول نمی کرد تا به او قوت قلب بدهد.
روز بعد به دوشیزه برترام ها تعطیلی دادند تا فرصت پیدا کنند با خاله زاده خود بیشتر بجوشند و قاطی بشوند، اما این هم نتیجه چندانی نداشت. وقتی فهمیدند که دو پارچه شال بیشتر ندارد و اصلاً زبان فرانسه هم یاد نگرفته، خودبه خود او را دست کم گرفتند. وقتی هم دیدند از دوئتی که اجرا می کنند زیاد سردرنمی آورد، دیگر کاری از دست شان برنمی آمد جز این که انواع و اقسام اسباب بازی های ارزان ترشان را جلو او بگذارند و بروند پی کار خودشان و به دنبال تفریحات دلخواه روز تعطیل و ساختن گل مصنوعی و پاره پوره کردن زرورق ها.
فانی چه نزدیک خاله زاده ها و چه دور از آن ها، چه در کلاس درس و چه در اتاق پذیرایی، یا در بوته زار، همیشه غمگین بود و از هر کس و هر جا می ترسید. از سکوت لیدی برترام دلش می ریخت، از نگاه های جدی سر تاماس می ترسید، و از سرزنش های خانم نوریس واقعا می رنجید. خاله زاده های بزرگ تر از جثه و هیکلش حرف می زدند و او بدش می آمد. می گفتند خجالتی است، و او بیشتر خجالت می کشید و قرمز می شد. دوشیزه لی از بی سوادی اش تعجب می کرد و دخترهای خدمتکار زیرجلکی به لباس هایش می خندیدند. تازه به یاد برادر و خواهرها که می افتاد غم و غصه اش بیشتر هم می شد، چون غیر از این که هم بازی شان بود معلم و پرستارشان هم بود، و یاس و اندوهی که به قلب کوچکش چنگ می زد از حد می گذشت.
شکوه و جلال آن خانه چشمش را خیره می کرد اما خاطرش را آسوده نمی کرد. اتاق ها آن قدر بزرگ بودند که او توی آن ها راحت نبود. به هر چیزی که دست می زد می ترسید خراب بشود، و مدام با ترس و احتیاط می آمد و می رفت. بیشتر وقت ها به اتاق خودش پناه می برد و گریه می کرد. همین دختر که شب ها بعد از رفتنش از اتاق پذیرایی همه می گفتند خودش خوب می داند چه بخت و اقبالی نصیبش شده، روزهای غم انگیزش را با گریه شبانه به پایان می رساند و آن قدر هق هق می کرد تا خوابش می برد. یک هفته به این شکل گذشت و هیچ کس از رفتار منفعل و آرام او چیزی سردرنیاورد، تا این که یک روز صبح، خاله زاده اش، ادموند، پسر کوچک تر، دید که او روی پله های زیرشیروانی نشسته است و دارد گریه می کند.
با دلسوزی و مهربانی گفت: «دخترخاله عزیز کوچولو، چه شده؟» بعد کنارش نشست، کلی زحمت کشید تا فانی خجالت این غافلگیرشدن را کنار بگذارد، بعد به او گفت که راحت حرف بزند. آیا مریض است، کسی از دستش عصبانی شده؟ آیا با ماریا و جولیا دعوایش شده؟ آیا درس هایش را نفهمیده؟ اگر مشکل درسی دارد بگوید تا برایش توضیح بدهد. خلاصه، چیزی احتیاج دارد که به او بدهد یا کاری هست که برایش بکند؟ مدتی هیچ جوابی نداد جز «نه، نه... اصلاً... نه، متشکرم»، اما ادموند باز هم اصرار کرد و بالاخره که صحبت را به خانه فانی کشاند و دید گریه و زاری اش بیشتر شده فهمید که غم و غصه اش از کجا آب می خورد. سعی کرد آرامش کند.
گفت: «فانی کوچولوی عزیز، تو از دوری مامانت ناراحتی. معلوم است که دختر خیلی خوبی هستی. ولی یادت باشد که پیش قوم و خویش ها و آشناهایی هستی که همه دوستت دارند و دل شان می خواهد تو خوشحال باشی. بیا برویم توی پارک قدم بزنیم، از برادر و خواهرهایت برایم بگویی.»
در ادامه صحبت، ادموند فهمید که فانی همه برادر و خواهرهایش را خیلی دوست دارد اما یکی از آن ها بیشتر از بقیه در دلش جا باز کرده. فانی از ویلیام بیشتر حرف می زد و دلش برای او بیشتر تنگ شده بود. ویلیام بزرگ تر از همه بود، یک سال بزرگ تر از خود فانی، و یار و همدم همیشگی فانی. هر قضیه ای که پیش می آمد، ویلیام که عزیزکرده مادر بود از فانی دفاع می کرد. ویلیام هیچ دوست نداشت فانی از پیش شان برود... گفته بود اگر برود خیلی دلش تنگ می شود. «ولی ویلیام برایت نامه می نویسد، مگر نه؟» بله، قول داده بود، اما گفته بود اول فانی نامه بنویسد. «خب، چه موقعی می نویسی؟» فانی سرش را تکان داد و با شک و تردید گفت که نمی داند، اصلاً کاغذ ندارد.
«اگر مشکلت این است من به تو کاغذ می دهم، هر چیزی که لازم داری. هر وقت دلت خواست نامه ات را بنویس. خوشحال می شوی به ویلیام نامه بنویسی؟»
«بله، خیلی.»
«پس بهتر است همین حالا بنویسی. با من بیا اتاق صبحانه، آن جا هر چیزی که بخواهی هست. خیالت هم راحت باشد، فقط ما توی اتاق هستیم.»
«ولی، پسرخاله... می رود اداره پست؟»
«بله، مطمئن باش. با بقیه نامه ها پست می کنم. چون شوهرخاله ات مهر می زند، برای ویلیام خرجی ندارد.»
فانی با نگاه وحشت زده ای تکرار کرد: «شوهرخاله ام؟»
«بله، وقتی نامه را نوشتی می برم پیش پدرم تا مهر بزند.»
فانی فکر کرد این کار پررویی است، اما دیگر مخالفت نکرد. با هم رفتند به اتاق پذیرایی، ادموند برایش کاغذ آورد و به طیب خاطر برایش خط کشی کرد، درست مثل برادر فانی، حتی دقیق تر. تمام مدتی هم که فانی نامه می نوشت کنارش ماند. هر وقت هم که قلم تراش لازمش بود یا در املای کلمات سوال داشت کمکش کرد. علاوه بر این ها (که فانی قدرش را می دانست)، محبت او به ویلیام را هم دید، و همین بیش از هر چیز دیگری فانی را خوشحال کرد. ادموند با خط خودش خطاب به ویلیام نوشت که دوستدار اوست و نیم گینی هم قبل از بستن پاکت توی پاکت گذاشت. احساسات فانی طوری بود که نمی توانست بیان کند، اما هم قیافه اش و هم چند کلمه ای که با تته پته از دهانش خارج شد کاملاً قدرشناسی و خوشحالی اش را نشان می داد، و پسرخاله اش کم کم فهمید او آدم جالبی است. بیشتر با او حرف زد و از مجموع حرف ها دریافت که فانی قلب لطیفی دارد و خیلی هم دلش می خواهد درست رفتار کند. ادموند می فهمید که فانی به خاطر احساساتش و حجب و حیای زیاد محتاج توجه بیشتری است. هیچ وقت کاری نکرده بود که فانی ناراحت بشود، اما حالا احساس می کرد او به اظهار محبت نیاز دارد، و از همین رو، اول از همه سعی کرد ترسی را که از بقیه داشت بریزد، و مخصوصا نصیحتش کرد که با ماریا و جولیا بازی کند و تا می تواند خوش و سرحال باشد.
از آن روز به بعد، فانی آسوده تر شد. احساس می کرد که یک دوست دارد. مهربانی و محبت ادموند سبب می شد او با بقیه هم بیشتر بجوشد. غریبگی مکان برایش کمتر شد و از آدم ها هم کمتر ترسید. اگر هم کسی بود که نمی شد از او نترسید لااقل با اخلاق و رفتارش آشنا می شد و نحوه کنارآمدن با این اخلاق و رفتار را یاد می گرفت. دهاتی بازی ها و ناشیگری هایی که اوایل توی ذوق می زد و آرامش خیال را از دیگران و بیش از همه از خودش می گرفت، به تدریج کمتر و کمتر شد و کار به جایی رسید که دیگر از حضور شوهرخاله اش نمی ترسید و صدا و طرز حرف زدن خاله نوریس هم زیاد غافلگیرش نمی کرد. برای خاله زاده ها هم خیلی وقت ها دوست و هم صحبت مطبوعی بود. البته هم سنش از آن ها کمتر بود و هم بنیه و قوتش، به خاطر همین نمی شد یار و همدم همیشگی شان باشد، اما تفریحات و بازی های آن ها گاهی طوری بود که نفر سوم به کارشان می آمد، بخصوص که این نفر سوم سربه زیر و حرف گوش کن هم بود. وقتی خاله شان از عیب و ایرادهای فانی می پرسید، یا وقتی ادموند می گفت با فانی باید مهربانی کنند، آن ها خودبه خود می گفتند «فانی خیلی مهربان است».
ادموند همیشه مهربان بود، و تام هم هیچ رفتار بدی نداشت که فانی نتواند تحمل کند جز شوخی هایی که جوان هفده ساله خیال می کند مناسب بچه ده ساله است. تام تازه داشت به عرصه می رسید، یکپارچه نشاط و شر و شور بود و اخلاق و رفتار پسر ارشدی را داشت که تصور می کند فقط برای ریخت وپاش و خوش گذشتن به دنیا آمده است. مهربانی اش با دخترخاله کوچولویش متناسب بود با موقعیت و حق و حقوقی که داشت. هدیه های خیلی قشنگی می داد و به او می خندید.
وقتی روحیه و رفتار فانی بهتر شد، سر تاماس و خانم نوریس از کار خیری که کرده بودند راضی تر شدند. خیلی زود به این نتیجه رسیدند که فانی با این که زیاد زرنگ نیست اخلاق و رفتار بهتری پیدا کرده و بعید است دیگر مشکلی برای آن ها پیش بیاورد. البته فقط این دو نفر نبودند که استعدادهای فانی را دست کم می گرفتند. فانی بلد بود بخواند و خیاطی کند و بنویسد اما غیر از این ها چیز دیگری یاد نگرفته بود. خاله زاده هایش می دیدند که خیلی چیزها را که خودشان مدت هاست می دانند او بلد نیست. به خاطر همین تصور می کردند او کودن مادرزاد است، و دو سه هفته اول مدام حرف های تازه ای داشتند که در اتاق پذیرایی تعریف کنند. «مامان، فکرش را بکن، دخترخاله بلد نیست کشورهای اروپا را از نقشه قیچی کند و دوباره کنار هم بچیند»... «نمی تواند رودخانه های مهم روسیه را اسم ببرد»... یا «اسم آسیای صغیر هم به گوشش نخورده»... یا «فرق آبرنگ و کرایون را نمی داند!... خیلی عجیب است!... تا حالا آدم به این بی سوادی دیده بودی؟»
خاله باملاحظه جواب می داد: «عزیزم، خیلی بد است، اما نباید انتظار داشته باشی همه مثل تو درس شان خوب باشد و به اندازه تو زرنگ باشند.»
«ولی، خاله، واقعا بی سواد است. دیشب پرسیدیم از چه راهی می شود رفت ایرلند. گفت باید از جزیره وایت رد شد. فکرش به چیزی غیر از جزیره وایت نمی رسد. تازه یک طوری می گوید جزیره که انگار هیچ جزیره دیگری توی دنیا نیست. من اگر جایش بودم خجالت می کشیدم. من خیلی قبل از این که به سن او برسم این چیزها را بلد بودم. یادم می آید خیلی چیزها را می دانستم که او هنوز به گوشش هم نخورده. خاله، یادت است که خیلی وقت پیش ها ترتیب پادشاهان انگلستان را تمرین می کردیم، تازه با سال سلطنت و حوادث مهم دوره حکومت؟» خاله می گفت «بله» و خواهرزاده ادامه می داد: «و امپراطوران روم تا سِوِروس. به علاوه کلی مطلب درباره اساطیر وحشی ها، و فلزات، شبه فلزات، سیارات و همین طور فیلسوفان مهم.»
«بله، همین طور است، عزیزان من، اما شماها حافظه فوق العاده ای دارید، طفلکی دخترخاله تان ندارد. غیر از حافظه، در چیزهای دیگر هم فرق دارید، به خاطر همین نباید از دخترخاله تان زیاد توقع داشته باشید. باید به خاطر این کم وکسری هایی که دارد دل تان به حالش بسوزد. در ضمن، یادتان نرود که وقتی این قدر زرنگ و باهوشید باید متواضع هم باشید، چون با همه چیزهایی که الآن می دانید هنوز خیلی چیزها مانده که نمی دانید.»
«بله، می دانم، مانده تا هفده سالم بشود. ولی یک چیز دیگر هم درباره فانی می خواهم بگویم که خیلی عجیب و ابلهانه است. می دانید؟ می گوید نه می خواهد موسیقی یاد بگیرد نه دوست دارد نقاشی تعلیم ببیند.»
«البته، عزیزم، خیلی احمقانه است. علامت بی استعدادی است. نمی خواهد ترقی کند. اما با توجه به همه این ها، نمی دانم، شاید این طوری بهتر باشد، چون همان طور که خودتان می دانید بابا و مامان تان (به حرف من) لطف کردند و او را آوردند پیش شما و اصلاً هم لازم نیست که فضل و کمالات شماها را پیدا کند،... برعکس، بهتر است یک فرق هایی با هم داشته باشید.»
این بود نصیحت هایی که خانم نوریس می کرد تا ذهن خواهرزاده های خود را روشن کند. به این ترتیب، عجیب نبود که این خواهرزاده ها با آن همه استعداد و معلومات، وقتی پای نوع دوستی و تواضع و مهربانی پیش می آمد کمیت شان می لنگید. همه چیز را خوب یاد گرفته بودند جز منش و خلق وخوی خوش. سر تاماس نمی دانست چه کم وکسری و ایرادی هست. با آن که پدر علاقه مند و دلسوزی بود، در ظاهر آدم مهربان و بامحبتی نبود و رفتار خشکش باعث می شد احساسات آن ها در حضور او مجال بروز پیدا نکند.
لیدی برترام به تعلیم و تربیت دخترهایش کوچک ترین اعتنایی نداشت. برای چنین توجه و رسیدگی هایی فرصت پیدا نمی کرد. زنی بود که هر روز با لباس و سر و وضع مرتب روی کاناپه می نشست و خیاطی هایی می کرد که نه فایده داشتند و نه زیبایی. بیشتر هم به فکر سگ کوچولویش بود تا بچه ها. تا وقتی هم که به گرفتاری و مخمصه نمی افتاد در مورد بچه ها سختگیری نمی کرد. در کارهای مهم از سر تاماس تبعیت می کرد و در امور جزئی تر هم حرف خواهرش را گوش می کرد. اگر هم فرصت و فراغت بیشتری برای رسیدگی به دخترهایش می داشت احتمالاً این رسیدگی را لازم نمی دانست، چون دخترها زیر نظر معلم بودند، استادهای خوبی داشتند و کم و کسری و کمبودی در کار نبود. در مورد این هم که فانی در یادگیری ضعیف بود فقط می گفت باعث تاسف است، اما خب، بعضی ها اصولاً کودن هستند و فانی باید بیشتر زحمت بکشد. نمی دانست چه کار دیگری باید کرد. اما می گفت با این که فانی کندذهن است طفلک بی نوا ضرری هم ندارد... همیشه هم دم دستش بود و زود پیغام هایش را به این و آن می رساند و چیزهایی را که می خواست برایش می آورد.
فانی با تمام بی سوادی و خجالتی بودنش در منسفیلد پارک جا می افتاد. رفته رفته بسیاری از تعلقاتی را که به خانه قبلی اش داشت به این جای جدید هم پیدا کرد، و بدون این که زیاد به او بد بگذرد در میان خاله زاده ها بزرگ می شد. ماریا و جولیا ذاتا آدم های بدی نبودند. با این که فانی خیلی وقت ها از رفتارشان ناراحت می شد، باز چون خودش را زیاد محق نمی دانست خیلی به احساساتش برنمی خورد.
لیدی برترام از زمانی که عضو این خانواده شده بود، به سبب مریض احوالی مختصر و تنبلی زیاد از خیر خانه توی شهر که فصل های بهار به آن جا می رفت گذشته بود و دیگر تمام مدت سال در منسفیلد پارک می ماند، و سر تاماس آن جا تنها می ماند تا به کارهایش در پارلمان برسد، که البته این غیبت لیدی برترام و تنهایی سر تاماس گاهی مخلّ آسایش و گاهی هم عین آسایش بود. به این ترتیب، دوشیزه برترام ها در روستا به یادگیری محفوظات ادامه می دادند، دوئت های خود را تمرین می کردند، و قد می کشیدند و ظاهرشان زنانه تر می شد. پدرشان می دید که آن ها از لحاظ ظاهر و رفتار و فضل و کمالات دارند همان چیزی می شوند که تصور می کرد. پسر بزرگش سربه هوا و پرریخت وپاش بود و دردسرهایی هم درست کرده بود، اما بقیه بچه ها سراپا حُسن بودند. احساس می کرد دخترهایش تا زمانی که اسم برترام روی شان هست لطف خاصی به این اسم می بخشند، و روزی هم که قرار باشد این اسم از روی آن ها برداشته شود حتما وصلت آبرومندانه ای در شان این اسم سر می گیرد. ادموند هم با آن عقل و هوش و با آن فکر و ذهن درست و سنجیده اش کاملاً می توانست برای خودش و همه بستگانش منشا خدمت و افتخار و سعادت باشد. بهتر بود کشیش بشود.
سر تاماس در کنار دغدغه ها و دلخوشی هایی که به خاطر بچه های خودش داشت، یادش نمی رفت که برای بچه های خانم پرایس چه کارهایی از دستش برمی آید. در تعلیم و تربیت و رتق و فتق امور پسرها به خانم پرایس کمک می کرد تا پسرها به سن و سالی برسند که شغل و حرفه ای پیدا کنند. فانی هم که تقریبا به طورکامل از خانواده اش جدا شده بود وقتی می فهمید خانواده اش از لطف و محبت ها بی نصیب نمی مانند و گرهی از کارشان باز می شود واقعا خوشحال می شد. یک بار، بله یک بار پس از سال ها، فرصت دست داد تا ویلیام را ببیند. بقیه را نمی دید. ظاهرا کسی به این فکر نیفتاده بود که فانی روزی نزد آن ها برود یا حتی سری به آن ها بزند. انگار کسی در خانه و خانواده اش به او نیاز نداشت. اما ویلیام که بعد از رفتن فانی تصمیم گرفته بود ملوان بشود دعوت شده بود که قبل از رفتنش به دریا بیاید یک هفته را با خواهرش در نورثمتنشر بگذراند. شوق شان از دیدار یکدیگر، خوشحالی شان از این که با هم هستند، نشاط و سرورشان در اوقاتی که سپری می کردند و لحظه هایی که به گفت وگوهای جدی و مهم می گذشت، همه و همه غیر قابل وصف بود. همین طور بود خوش بینی ها و امیدواری های برادر حتی تا آخرین لحظه و ناراحتی های خواهر به هنگام خداحافظی. خوشبختانه دیدارشان مصادف با تعطیلات کریسمس بود و فانی می توانست نزد پسرخاله اش، ادموند، سفره دل را باز کند. ادموند حرف های خوبی درباره کار ویلیام و آینده او و اهمیت شغل او می زد و فانی رفته رفته متقاعد می شد که شاید این جدایی از برادر بی فایده هم نباشد. ادموند دوستی اش را از فانی مضایقه نمی کرد. از ایتن به آکسفرد رفت، اما محبت و مهربانی اش نه تنها فرقی نکرد بلکه از فرصت هایی که پیش می آمد برای ابراز محبت استفاده بیشتری می کرد. بی آن که وانمود کند کاری بیش از بقیه می کند، یا بدون این که بترسد تا مبادا زیاده روی کند، همیشه به علائق فانی توجه نشان می داد و احساسات او را مراعات می کرد. می کوشید خوبی های او را دیگران هم بفهمند و موانع فهم این خوبی ها را برطرف کند. مدام هم به فانی توصیه و اندرز و دلگرمی و تسلا می داد.
چون بقیه فانی را زیاد به جمع خود راه نمی دادند، حمایت ادموند به تنهایی کفایت نمی کرد، اما توجه و رسیدگی اش برای کمک به رشد افکار و علایق فانی فوق العاده مهم بود. ادموند می دانست که فانی زرنگ است، تیزهوش و فهیم است، دوست دارد کتاب بخواند، و اگر درست راهنمایی شود همین علاقه به مطالعه خودش نوعی تعلیم و تحصیل خواهد بود. دوشیزه لی به فانی زبان فرانسه درس می داد و می گذاشت هر روز قسمتی از کتاب تاریخ را بخواند، اما ادموند کتاب هایی برای ساعات فراغت به او معرفی می کرد، به ذوق و قریحه اش پر و بال می داد و اشتباهاتش را به او گوشزد می کرد. درباره چیزهایی که فانی می خواند با او حرف می زد و همین باعث می شد فانی از مطالعه کتاب ها چیزهای بیشتری بیاموزد. بعد هم با تعریف و تمجیدها و تشویق هایش میل و جاذبه مطالعه را در فانی بیشتر می کرد. فانی در برابر این محبت ها او را از هر کس دیگری در عالم بیشتر دوست داشت، البته غیر از ویلیام. قلبش را بین این دو قسمت کرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب منسفیلد پارک

کتاب جذابیت هایی داره که غرور و تعصب و عقل و احساس ندارند (مهمتر از همه تنوع اسم کوچک افراد!) ولی قهرمانش به جذابیت الینور و الیزابت نیست. گاهی منفعل بودن و بی زبان بودن فانی پرایس - که تعبیر می شه به نجابت و نازنینی و امثالهم-برعکس ضعف شخصیتش رو نشون می ده و من خواننده از دستش عصبانی می شدم که چرا دهان بازنمی کنه و به عنوان مثال حق خاله نوریس رو کف دستش نمی ذاره. انگار خود نویسنده هم به بنبانهای اشرافی و اصل و نسب باور داره و به شخصیت غیراشرافیش اجازۀ دهان باز کردن نمی ده. هنری و مری کرافورد هم واقعا جذاب هستند. این قدر که کفۀ عاشقانۀ ماجرا به نفعشون سنگینی می کنه و انگار نویسنده هم احساس کرده که خوانندگانش ممکنه طرفدار و هواخواه کامیابی این دو نفر بشن، برای همین مدام تاکید می کنه که "اینا آدمای بدی هستند" (که نیستند) و اخرش هم اون افتضاح غیرمنتظره رو گذاشته که این خواهر و برادر رو از عرصۀ رقابت عشقی خارج کنه...و اما ترجمه:احساس می کنم (راجع به ترجمه من متاسفانه فقط می تونم احساس کنم) که رضا رضایی زیادی شوخ و شنگ و عامیانه و دور از متن ترجمه می کنه. یعنی اصل متن سنگین و رنگین تره و حداقل این قضیه رو در غرور و تعصب- که متن انگلیسیش رو دیده بودم- با کورسواد انگلیسیم احساس کردم.ترجمه رو دوست نداشتم اصلا. ین چهارمین کتابی بود که به صورت الکترونیک از سایت فیدیبو گرفتم. کم کم دارم با ای بوک ارتباط برقرار می کنم:)
در 4 سال پیش توسط س...ر
نظر من کاملا برعکسه. اوایل جالب بود و سرگذشت متفاوتی رو تعریف می کرد اما به نصف کتاب که رسیدم، نتونستم ادامه بدم. احساس کردم داستان جلو نمیره و در کل چیزی هم عوض نمیشه. حرفای الکی... اتفاق های تکراری... . فانی (قهرمان جوون داستان) هنوزم مثل ۱۰ سالگیش، توسری‌خور و فاقد اعتماد به نفسه. هنوزم اگه پسرخاله اش (ادموند) به جاش حرف نزنه، نمی تونه خواسته اش رو بیان کنه. حتی خاله نوریس یه بار جلوی جمع فانی رو تحقیر کرد اما اون بازم چیزی نگفت! حوصله ام سر رفت از بس نقش اول داستان رو تا نصف کتاب تحقیر کردن و خودش هم این اجازه رو به بقیه میده. ادموند هم هنوز توی اوایل عاشقی مونده و احساسش پخته نشده. طرز فکر ادموند و دوشیزه کرافورد اینقدر با هم تفاوت داره که من انتظار داشتم بعد از این همه صحبت کردن، پسر عاقل قصه بالاخره فهمیده باشه که بهتره دنبال یه دختر دیگه بگرده. ادموند خودش انتخاب کرده کشیش بشه و به اصول اخلاقی بیشتر از مادیات پایبنده. اما ظاهرا سرکار دوشیزه خانوم نگاه چندان مثبتی به عبادت های دسته جمعی، شغل کشیشی، و خود کشیش ها نداره. شغلهای نظامی رو به خاطر اینکه درآمد بالا و شان اجتماعی رو باهم دارن، به کشیشی ترجیح میده. حتی صادقانه گفته بود آدمهای ثروتمند به نظرش بیشتر از بقیه قابل احترام هستن. با این همه، ادموند هنوزم دوستش داره و این به نظر من مسخره ست. من کتابهایی مثل غرور و تعصب، اما، یا حتی نورثنگر ابی رو به این ترجیح میدم. در اون کتابها آدم دوست داره دنباله داستان رو بخونه و از بقیه جریان سر در بیاره اما اینجا چیزی جز دیالوگ های بی هدف و زندگی کسالت آور شخصیت اصلی نمی بینم. در مورد ترجمه هم به نظر من لازم بود که آقای رضایی یه کم خوشمزگی به کارش اضافه کنه. هر جا که درباره جین آستن خوندم، از طنزش حرف زدن. اما وقتی متن اصلی یا ترجمه های دیگه رو بخونین، چیز خنده داری نمی بینین. پس این طنز که ازش حرف می زنن چیه؟ موضوع اینه که خندوندن ما ایرانی ها سخته و سقف هیجانمون برای خندیدن بالاست (جزو غمگین ترین کشورهای دنیا هم هستیم) پس برای اینکه ما هم لبخند بزنیم، به چیزی قوی تر احتیاج هست؛ برای همین مترجم نمک کار رو یه کم زیاد کرده. اطلاعاتم در مورد انگلیسی ها زیاد نیست ولی یه نویسنده انگلیسی رو می شناسم که توی آثارش خیلی روی لطیفه ها و مهمونی ها و غذاهای خوب تاکید کرده بود. احتمالا اونا روحیه خوبی دارن و عاشق جوک و مهمونی هستن؛ پس ممکنه به هر نکته ای راحت بخندن. اگه سریال "بله آقای وزیر" رو از تلویزیون دیده باشین، متوجه اختلاف مسائل خنده آور بین ما و اونا میشین.
در 3 سال پیش توسط کتیبه سپید
واقعا از خوندنش لذت بردم.. عالی بود
در 2 سال پیش توسط F sh