فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دزدی هنر است!

کتاب دزدی هنر است!

نسخه الکترونیک کتاب دزدی هنر است! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دزدی هنر است!

پیدایش‌ و شکوفایی‌ ادبیات‌ کلاسیک‌ روسیه‌ عملاً از قرن‌ نوزدهم‌ میلادی‌ آغاز می‌شود. در همین‌ زمان‌ است‌ که‌ شاعران‌ و نویسندگان‌ و نمایشنامه‌نویسان‌ پیرو مکتب‌ رمانتیسم‌ پا به‌ میدان‌ ادبیات‌ می‌گذارند. سپس‌ نوبت‌ به‌ ادبیات‌ رئالیستی‌ روسیه‌ می‌رسد. کتاب‌ حاضر به‌ نویسندگان‌ روس در دو مکتب‌ رمانتیسم‌ و رئالیسم‌ می‌پردازد و حاوی‌ آثار کوتاهی‌ از داستایوسکی‌، تولستوی‌، کوپرین‌، پوشکین‌، آندریف‌، سالتیکوف‌ و گورکی‌ است‌.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دزدی هنر است!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در باره این کتاب

پیدایش و شکوفایی ادبیات کلاسیک روسیه عملاً از قرن نوزدهم میلادی آغاز می شود. در همین زمان است که شاعران و نویسندگان و نمایشنامه نویسان پیرو مکتب رمانتیسم پا به میدان ادبیات می گذارند؛ شخصیت هایی نظیر پوشکین و لرمانتوف. سپس نوبت به ادبیات رئالیستی روسیه می رسد و چهره های برجسته ای همچون گوگول، سالتیکوف، داستایوسکی، تولستوی، آندریف، کوپرین و گورکی خودنمایی می کنند. آن گاه دوران عصر رئالیسم سوسیالیستی فرا می رسد، با نویسندگانی از سنخ شخصیتی متفاوت و دیدگاه هایی نوظهور.
کتاب حاضر فقط به نویسندگان دو مکتب رمانتیسم و رئالیسم می پردازد و حاوی آثار کوتاهی از داستایوسکی، تولستوی، کوپرین، پوشکین، آندریف، سالتیکوف و گورکی است. لذا جا دارد که اشاره کوتاهی به هر یک از آثار مزبور بشود.
«در کام تمساح»، اثر داستایوسکی، تمساح نمادی از پدیده سرمایه داری است که در اواخر قرن نوزدهم میلادی به روسیه راه می یابد و زمینه ساز پیامدهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی گوناگون در این جامعه سنت گرا می شود.
از تولستوی، دو داستان «فقر و ایمان» و «خولستومر» به فارسی برگردانده شده است. «فقر و ایمان» نشانگر باورهای عمیق مذهبی تولستوی در سال های آخر عمرش است؛ در حالی که «خولستومر» یک تحلیل دقیق از روان شناسی اسب است، و در عین حال نظام مالکیت رایج در روسیه تزاری را به شدت مورد انتقاد قرار می دهد. «خولستومر» با چنان مهارت و زیبایی نگاشته شده، که به گفته تورگنیف: «شما باید یک اسب باشید تا این داستان را بنویسید.»
«دزدی هنر است!»، اثر الکساندر کوپرین، انتقادی است غیرمستقیم، ولی بسیار گیرا و محکم، از نظام اقتصادی و اجتماعی روسیه در اواخر سده نوزدهم میلادی و پیامدهای آن.
پوشکین در داستان «جای گلوله» به محیط نظامی دوره تزارها می پردازد و خصایص افسران روسی را بازگو می کند. «محکوم شدگان»، اثر آندریف، حکایت دیگری است: حکایت یک نسل انقلابی («حزب اراده خلق») و عملکرد تروریستی آنان، و نیز موضوع بسیار مهمِ برخورد انسان ها با مرگ در واپسین شب زندگیشان. رمانی که اشک خواننده را درمی آورد. «سرگذشت دو کارمند بازنشسته»، اثر سالتیکوف، طنزی است رئالیستی از دیوانسالاری پوسیده تزاری. و بالاخره، ماکسیم گورکی در «در جلگه های پهن و بی درخت روسیه» مسئله گرسنگی و بقای انسان و بازتاب های روانی آن را مطرح می کند، که در واقع سرگذشت خانه به دوشی های خود ماکسیم گورکی نیز می تواند باشد.
اینک که چاپ دوم این کتاب به خوانندگان خوش ذوق و فهیم ایرانی پیشکش می شود، جای آن دارد که از زحمات همه دوستانی که در ویراستاری و چاپ این اثر از هیچ تلاشی فروگذار نکردند صمیمانه سپاسگزاری کنم. چرا که حاصل این تلاش جمعی این بوده است که اوقات ارزشمندی را به زندگانی خوانندگان عرضه نمایند.
محمد رفیعی مهرآبادی

فئودور داستایوسکی

در کام تمساح

فئودور داستایوسکی در ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ در شهر مسکو به دنیا آمد. درجه مهندسی اش را از دانشگاه نظامی گرفت. حرفه نظامیگری را رها کرد و به نویسندگان انقلابی روسیه پیوست. در سال ۱۸۴۶ م. به جرم فعالیت های انقلابی، به اعدام محکوم شد، اما در آخرین لحظات، مورد عفو تزار قرار گرفت و به سیبری تبعید شد. داستایوسکی به سال ۱۸۸۱ در سن پترزبورگ درگذشت.
آثار معروف او عبارتند از: مردمان فقیر، جن زدگان، خاطرات خانه اموات، جنایت و مکافات، یادداشت های زیرزمینی، ابله، برادران کارامازوف، یک روح آرام، در کام تمساح.
سرگذشت واقعی مردی سالمند و محترم که در بازارچه شهر تمساحی او را بلعید، و پیامدهای این حادثه.
بیچاره لامبر! لامبر کجاست؟
آیا تو لامبر را دیدی؟(۱)
۱
در سیزدهم ژانویه سال جاری، یعنی ۱۸۶۵، در ساعت دوازده و سی دقیقه ظهر، النا ایوانوونا(۲) همسر دوست فرهیخته من ایوان ماتویچ(۳)، ابراز علاقه کرد تا با پرداخت ورودیه به تماشای تمساحی برود که در بازارچه به نمایش گذارده بودند. ایوان ماتویچ همکار اداری من است و نسبت دوری هم با من دارد. ایوان ماتویچ که بلیت سفر به خارج از کشور را در جیب داشت ـ مسافرتش برای درمان نبود، بلکه برای قوام بخشیدن به توانایی های ذهنی می خواست به اروپا برود ـ از گرفتاری های اداری آزاد بود و اتفاقا در آن روز هیچ برنامه ای نداشت. بنابراین، نه تنها با پیشنهاد و هوس بیش از حد همسرش برای تماشای تمساح مخالفتی نکرد، بلکه خودش هم که کنجکاو دیدن تمساح شده بود، از سرخشنودی گفت:
ـ چه پیشنهاد خوبی! درست شب پیش از سفرمان به اروپا، به تماشای تمساح می رویم! بد فکری نیست با ساکنان اولیه اروپا(۴) هم آشنا می شویم!
ایوان ماتویچ پس از گفتن این کلمات، بازوی همسرش را گرفت و به سوی بازارچه به راه افتادند. طبق معمول من هم که به عنوان دوست نزدیک خانواده، همه جا همراهشان هستم، به آن دو پیوستم. در آن روز فراموش نشدنی، ایوان ماتویچ بسیار سرحال به نظر می رسید. هرگز او را چنین شادمان ندیده بودم. راستی این که می گویند ما از سرنوشت خود بی خبریم، تا چه اندازه حقیقت دارد؟ هنگامی که وارد بازارچه شدیم، ایوان ماتویچ با تحسین زیاد به بنای باشکوه آن جا می نگریست. سپس به نمایشگاهی رسیدیم که هیولایی در آن جا قرار داشت؛ این هیولا را به تازگی در پترزبورگ به نمایش گذارده بودند. ایوان ماتویچ، داوطلب شد تا با پرداخت ۲۵ کپک(۵) به صاحب تمساح، ورودیه مرا هم بپردازد. به داخل اتاقی کوچک رفتیم. در آن جا، علاوه بر تمساح، طوطی هایی از نوع معروف به کاکل دار(۶)، و چند میمون از نژادهای گوناگون هم بودند. جلوی درِ ورودی و در طول دیوارِ دست چپ اتاق، مخزنی بزرگ از قلع به چشم می خورد که شبیه وان حمامی بود که دورش را شبکه ضخیمی پوشانده باشد. آب تا عمق پنج سانتی متر، مخزن را پر کرده بود. در این استخرِ کم عمق، تمساحی بزرگ ـ مانند کنده درخت ـ بی حرکت خوابیده بود. آشکار بود که هوای مرطوب اتاق، قدرت او را تحلیل برده است و نسبت به تماشاگران غریبه بی اعتناست. خلاصه، این هیولا در ابتدا هیچ گونه توجهی به ما نکرد، به طوری که النا ایوانوونا با لحن اسفباری گفت: «پس تمساح این است! چرا تصور می کردم که این هیولا چیز دیگری است... .»
به احتمال زیاد، النا تصور می کرد که این هیولا از الماس ساخته شده است. صاحب تمساح ـ که آلمانی بود ـ جلو آمد و با غرور فوق العاده ای به ما نگاه کرد. ایوان ماتویچ نجواکنان در گوش من گفت:
ـ حق دارد به خودش ببالد، چون تنها آدمی است که در روسیه تمساح را به نمایش می گذارد.
من این برداشت غیرمنطقی او را ناشی از حالت شوخ طبعی می دانم که وجودش را فراگرفته بود چرا که وی در سایر مناسبت ها، حالت رشک و حسد به خود می گرفت. النا ایوانوونا که از سرسختی و سکوت صاحب تمساح ناراحت شده بود، در حالی که لبخند زیبایی می زد تا این سرسختی را نرم سازد ـ و این شیوه همه زنان است ـ گفت:
ـ فکر می کنم که تمساح شما مرده باشد؟
صاحب تمساح با روسی شکسته بسته ای پاسخ داد:
ـ نه، مادام!
بی درنگ، شبکه آهنی مخزن را تکان داد و با چوبی بر سر هیولا سیخونک زد. آن گاه، هیولای خفته برای این که به ما نشان دهد زنده است، کمی پنجه ها و دمش را تکان داد. پوزه اش را بلند کرد و چیزی را از دهانش بیرون ریخت که به نفس کشیدن طولانی می ماند.
مرد آلمانی که از غرور خود، سربلند بیرون آمده بود، به آهستگی به تمساح گفت:
ـ بلند شو و چهارزانو بنشین کارل کوچولو(۷).
النا ایوانوونا خنده کوتاهی کرد و با عشوه بیش تری گفت:
ـ حتما، امشب خواب تمساح می بینم!
آلمانی پاسخ داد:
ـ اما تمساح، در وقت خواب گازتان نمی گیرد!
مرد آلمانی، چون قهرمانی، سرش را برگرداند و نخستین کسی بود که به شوخیِ خود خندید. هیچ یک از ما سه نفر به او پاسخی ندادیم.
النا ایوانوونا مرا صدا زد و گفت:
ـ سمیون سمیونیچ(۸)، بیا برویم و میمون ها را تماشا کنیم چون به آن ها خیلی علاقه دارم. میمون ها دوستداشتنی اند... تمساح ترسناک است.
ایوان ماتویچ ما را صدا زد، و برای این که شهامت مردانه اش را به همسرش نشان دهد گفت:
ـ آه، عزیزم نترس، این هیولای خواب آلود سرزمین فراعنه به ما آسیبی نمی رساند.
وی در کنار مخزن باقی ماند. سپس دستکش خود را بیرون آورد و با دستکش به غلغلک دادن بینی تمساح پرداخت. همان گونه که بعدها خودش گفت، می خواست تا با این کار، از خروپف کردن تمساح بکاهد. صاحب تمساح، النا ایوانوونا را محترمانه تا کنار قفس میمون ها همراهی کرد.
بنابراین، همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت و هیچ حادثه ای پیش بینی نمی شد. النا ایوانوونا از سرگرم بودن با میمون ها سرحال بود و میمون ها کاملاً توجه او را جلب کرده بودند. نگاه خشنودش را پیوسته به من می دوخت، انگار که می خواست به صاحب تمساح بی محلی کند. قاه قاه می خندید. چون این میمون ها را شبیه دوستان نزدیک و نزدیکان خود، می دید.
من نیز سرم به میمون ها گرم بود، چون این شباهت را کاملاً حس می کردم. آلمانی مردّد بود بخندد یا اخم کند. سرانجام، اخم کردن را ترجیح داد و درست در همان لحظه، فریادی وحشتناک و غیرطبیعی، اتاق را به لرزه درآورد. با شنیدن این فریاد، قدرت اندیشیدن را از دست دادم. در لحظات نخست، لال و وحشتزده ایستادم و دیدم که النا ایوانوونا نیز فریاد می کشد. با شتاب سرم را برگرداندم ـ و چه دیدم! چه دیدم خدایا! دیدم که ایوان ماتویچ تیره بخت در میان دندان های تمساح قرار دارد؛ دندان های تمساح، کمر او را محکم گرفته و به حالت افقی در هوا بلند کرده بود. ایوان ماتویچ ناامیدانه لگد می زد. لحظه ای دیگر سپری شد و هیچ اثری از او باقی نماند. باید همه این لحظه را برایتان شرح دهم. چون در این مدت، بی حرکت ایستاده بودم و فرصت داشتم تا تمام جریانی را که از برابر دیدگانم می گذشت، با توجه و علاقه ای که قبلاً هرگز نداشته ام، تماشا کنم. در آن لحظه بحرانی، تصور می کردم اگر آنچه بر سر ایوان ماتویچ آمد، نصیب من شده بود، چه حال و روزی می داشتم!
بگذریم. تمساح، ایوان ماتویچِ تیره بخت را در میان دندان های وحشتناک خود می پیچاند، به طوری که توانست اول پای او را ببلعد، سپس ایوان ماتویچ را که می کوشید خود را از دهان تمساح بیرون کشد و لبه مخزن را بچسبد، بالا آورد و او را تا کمر فرو داد. اما از نو او را بالا آورد و او را بلعید و دوباره و دوباره... به این ترتیب بود که ایوان ماتویچ در برابر چشمان ما ناپدید شد. سرانجام، تمساح با آخرین قورت، دوست فرهیخته مرا کاملاً بلعید، و این بار، هیچ اثری از او به جای نماند. اما می توانستیم از بیرون بدن تمساح، نیمرخ هیکل ایوان ماتویچ را ببینیم که به داخل شکم هیولا فرو می رفت. می خواستم دوباره فریاد بکشم، که تقدیر بازی دیگری رو کرد. تمساح به سختی جنب می خورد. شاید از بزرگی جثه ای که بلعیده بود، ناراحت به نظر می رسید. یک بار دیگر دهان خود را باز کرد و با آخرین سکسکه اش کله ایوان ماتویچ برای ثانیه ای بیرون آمد و ما چهره غرق وحشت او را دیدیم. در آن لحظه کوتاه، عینکش از روی بینی به ته مخزن افتاد. به نظر می رسید که این سیمای وحشتزده، سر خود را بیرون آورده بود تا بار دیگر به پیرامون خود نگاهی اندازد و با شادی های این جهان وداع کند. لکن فرصتی برای برآوردن خواسته خود نیافت، چون تمساح با حرکتی دیگر، او را قورت داد. ایوان ماتویچ، دوباره و این بار برای همیشه، ناپدید شد. صحنه ظاهر شدن و محو گردیدن موجودی زنده، بسیار هراسناک می نمود. چون این حادثه با شتاب صورت گرفت و عینک او به ته مخزن افتاد، حالت خنده داری پیش آمد که بی اختیار مرا به خندیدن واداشت، اما زود به خود آمدم. فهمیدم که خندیدن در چنین لحظه ای، زیبنده دوست قدیمی خانواده آن ها نیست. شتابان، به سوی النا ایوانوونا برگشتم و با لحن دلسوزانه ای گفتم:
ـ حالا، کار دوست قدیمی ما ایوان ماتویچ ساخته است!
قادر نیستم که ناراحتی النا ایوانوونا را در این لحظات برایتان شرح دهم. او پس از این که نخستین فریادش را کشید، سرجای خود میخکوب شده بود و با بی اعتنایی نظاره گر فاجعه بود؛ اما به نظر می رسید که از فرط وحشت، چشم هایش از حدقه بیرون آمده اند. سپس به شیون و زاری پرداخت. دست هایش را گرفتم تا آرامش کنم. در این لحظه، صاحب تمساح نیز که ترسیده بود، ناگهان دست هایش را به هم چسباند و در حالی که به بالای سرش نگاه می کرد فریاد زد:
ـ آه تمساح من، آه کارل کوچولوی عزیزم! مامی، مامی، مامی!(۹)
در پی فریاد او، دری از اتاق پشتی باز شد. مامی ـ که زنی سالمند و با گونه های سرخ بود و کلاهی به سر داشت ـ آشفته حال نمایان شد و فریادزنان، به سوی مرد آلمانی رفت.
ماجرایی جنون آمیز آغاز شد. النا ایوانوونا در حالی که پیوسته فریادهای دیوانه واری می کشید، پشت سر هم می گفت:
ـ پوستش را بکن! پوستش را بکن!
آشکار بود که شاید در لحظه فراموشی، از مامی می خواست تا پوست تمساح را به خاطر همسرش بکند. صاحب تمساح و مامی کم ترین توجهی به ما نداشتند. آنان مانند دو گوساله، زیر تمساح خم شده بودند. صاحب تمساح فریاد زنان گفت:
ـ تقصیر خودش بود! تمساح دارد می ترکد، چون مامور بلندپایه دولت(۱۰) را بلعیده است!
مامی زوزه کشان گفت:
ـ کارل کوچولوی ما، کارل دوستداشتنی ما خواهد مرد!(۱۱)
صاحب تمساح با مامی همصدا شد و گفت:
ـ ما از نان آور خود محروم شدیم!
النا ایوانوونا که ولوله به راه انداخته بود به کت مرد آلمانی چنگ زد و گفت:
ـ پوستش را بکن، پوستش را بکن!
آلمانی در حالی که کت خود را از دست او بیرون می کشید، فریاد زد:
ـ خودش سر به سر تمساح گذاشت. به چه دلیل شوهرت تمساح را اذیت کرد؟ اگر کارل کوچولو بترکد، تو باید تاوانش را بدهی، تمساح مثل پسرم بود. (۱۲)
خودپرستی آلمانی و سنگدلی همسر آشفته حالش، مرا بسیار شگفت زده کرد؛ و در همان زمان، حرف النا ایوانوونا که مرتب تکرارش می کرد: «پوستش را بکن، پوستش را بکن!»، مرا بیش تر ناراحت می ساخت و همه فکرم را مشغول می کرد و به گونه موثری به من هشدار می داد. شاید بتوانم رک و راست بگویم که اضطراب غریب او را کاملاً بد تعبیر کردم؛ به نظرم رسید که النا ایوانوونا مشاعر خود را از دست داده و بر آن است تا انتقام شوهر از دست رفته اش ایوان ماتویچ را، با کندن پوست تمساح بگیرد، در حالی که منظورش چیز دیگری بود. نگاهی به دور و بر اتاق که تهی از اضطراب نبود افکندم. کوشیدم تا النا ایوانوونا را آرام سازم تا از تکرار جمله «پوستش را بکن» دست بردارد. انجام این خواسته ارتجاعی در چنین جایی، در میان این بازارچه و در بین فرهیخته ترین افراد جامعه، ناممکن و تصورناپذیر بود. زیرا در آن نزدیکی سالنی بود که در همین لحظه در آن جا، شاید آقای لاوروف(۱۳) سرگرم سخنرانی برای مردم بود. چنین عکس العملی می توانست به یک رسوایی فرهنگی بینجامد و آقای استپانوف(۱۴) فردا کاریکاتور آن را بکشد. وحشتزده دریافتم که بدگمانی هشدار دهنده من بجا بوده است، چون وقتی پرده ای که اتاق تمساح را از مدخل کوچک آن ـ یعنی محل گرفتن ورودیه ـ جدا می کرد کنار رفت، هیکلی با سبیل و ریش و کلاهی در دست، نمایان شد. بالاتنه اش را خیلی به جلو خم کرده اما پاهایش را شرافتمندانه در پشت اتاق مخفی کرده بود تا ورودیه ندهد. غریبه که سعی می کرد داخل اتاق نشود، گفت:
ـ مادام، عکس العمل شما با رشد فرهنگیتان جور درنمی آید و مقاله مجله پیشرفت(۱۵) و مطالب طنز ما، موجب سرافکندگیتان خواهد شد...!
اما نتوانست حرفش را تمام کند. زیرا صاحب تمساح که متوجه او شده بود و با ترس و لرز می دید کسی بدون پرداخت ورودیه داخل اتاق تمساح شده است، با خشم به سوی مرد غریبه و فرهیخته دوید و با دست های مشت کرده او را از اتاق بیرون کرد. لحظه ای بعد، هر دوی آن ها در پشت پرده ناپدید شدند. بعدها فهمیدم که همه ماجرا تقریبا هیچ و پوچ بوده است، چون النا ایوانوونا کاملاً بی گناه بود و اصلاً قصد نداشت که با کندن پوست تمساح، این حیوان را به مجازات بدنی برساند بلکه می خواست بگوید که برای بیرون آوردن شوهرش از شکم تمساح، باید شکم تمساح را پاره کرد.
اما آلمانی در حالی که می دوید و فریاد می کشید، گفت:
ـ چه گفتی! دلت می خواهد که تمساح نابود شود؟ نه! پیش از این که تمساح من بمیرد، باید شوهر تو بمیرد... پدرم(۱۶) تمساح را به نمایش می گذارد. پدربزرگم(۱۷) نیز تمساح را نمایش می داد. پسرم(۱۸) هم تمساح را به نمایش خواهد گذارد. من تمساح را نمایش خواهم داد. همه، تمساح را به نمایش خواهند گذارد! من در سراسر اروپا(۱۹) سرشناس هستم اما تو در سراسر اروپا سرشناس نیستی و باید به من غرامت(۲۰) بدهی!
مامی از شوهرش جانبداری کرد و گفت:
ـ نمی گذارم از این جا بروی، مگر آن که غرامت بدهی، چون کارل کوچولو دارد می ترکد!
تلاش کردم تا هرچه زودتر النا ایوانوونا را به خانه برگردانم. به آرامی به او گفتم:
ـ راستش را بخواهی، کندن پوست حیوان بی فایده است چون حالا ایوان ماتویچ عزیز ما در نقطه ای از عرش دارد خرناس می کشد!
ناگهان، با شگفتی بسیار، صدای ایوان ماتویچ را شنیدیم که گفت:
ـ عزیزم! به تو سفارش می کنم که بی درنگ به نزد رئیس اداره پلیس بروی، چون این آلمانی تا وقتی پلیس دخالت نکند، منطق و دلیل را نمی فهمد.
این کلمات که با استواری و اطمینان به زبان آمد نشانه حضور برخلاف انتظار او بود. چنان شگفت زده شدیم که نمی توانستیم باور کنیم. شتابان به سوی مخزن تمساح دویدیم. هر دوی ما با یک حالت احترام آمیز، به گفته های زندانی تیره بخت گوش دادیم. صدایش خفه، نازک، و حتی جیغ وار بود؛ گویی که از فاصله ای دور می آمد. این صدا، یادآور شخصی بذله گو بود که روی دهانش بالشی گذارده و از اتاق مجاور فریاد می کشد و می کوشد تا ادای دو دهقان را درآورد که یکدیگر را در دشتی دورافتاده یا در میان دره ای تنگ، صدا می زنند. چنین نمایشی را، یک بار در خانه دوستی در عید کریسمس دیده بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب دزدی هنر است!

در دو بخش: "قصه‌های مردمی روسی" و "قصه‌هایی از نویسندگان برجسته‌ی روس" تدوین شده
در 1 سال پیش توسط
فقط دو تا از داستان ها جذاب بودن ، با بقیه داستانا ارتباط برقرار نکردم ، ترجمه عالی و روونه
در 2 سال پیش توسط