فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب میرزا

کتاب میرزا

نسخه الکترونیک کتاب میرزا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب میرزا

مجموعه داستان «میرزا» نوشته «بزرگ علوی»(۱۳۷۵-۱۲۸۲) نویسنده، سیاست‌‌مدار و روزنامه‌نگار نوگرای ایرانی است. او را همراهِ صادق هدایت و صادق چوبک، پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند. بسیاری از داستان‌های بزرگ علوی از جمله «ميرزا» كه شامل پنج داستان كوتاه است، در سال‌های مهاجرت او، در آلمان نوشته شده‌است.

ادامه...

بخشی از کتاب میرزا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آب

... او واقعیت زندگی ایران را در دشت ها و بیابان های ایران درک می کرد. ساعت ها در قله تپه ای می نشست و به این ریگزارهای داغ و صخره های سرخ بنفش و درخت های نارون که مثل توپ گرد بودند و پاره های آهن زنگ زده و استخوان حیوانات مرده و دهانه های چاه های قنات و سیم های تلگراف و تیرهای کج و گاهی شکسته نگاه می کرد. صدای باد برای او افسون مخصوصی داشت. در این نفیر هر صدایی را که می خواست می شنید. صدای آبی که ننه جونش از پله اول خزینه حمام روی سرش می ریخت، صدای گریه بچه های همسایه، صدای شاگرد مدرسه ها که او را سرزنش می کردند و به او می گفتند که «جعفر پدر نداره از زیر بوته درآمده». صدای شلاقی که در زندان خورده بود. گاهی باد آواز ساربان و زنگ قاطر و نغمه های یکنواخت زوار را به همراه داشت، ساعت ها می توانست دراز بکشد و این آهنگ های گوناگون را از هیچ درآورد.
گرسنگی بود که او را از فراز این کوه ها و تپه ها به آبادی می کشاند. غروب آفتاب کوه ها به شکل آدم های افسانه ای جلوه گر می شدند. رنگ محو آسمان و لکه های ابر کبود، عینا شبیه به لحاف های اطلسی و ابریشمی بود که پنداشتی روی خود کشیده اند. جعفر چنین لحافی را در یکی از خانه های ارباب خودش دیده بود و هروقت آسمان غروب جلگه های خشک ایران را می دید، به یاد آن می افتاد.
آن وقت شب، این شب های بیابان خشک و بی علف، زمین حالت عادی خود را از دست می دهد و دنیا صورت داستان و افسانه به خود می گیرد. هر تخته سنگ، هر شن ریزه، هر برآمدگی، هر صدا، همه چیز زنده می شود. همه به حرکت می آیند و عالم خاص خود را جلوه می دهند. آسمان مانند کاسه فیروزه، که با جواهر زینتش کرده باشند، این دنیای داستان را از چشم بد حفظ می کند، چه ممکن بود که جعفر در زندان نباشد! چه ممکن بود که آن احتیاج بی نام که گاهی او را کت بسته هرجا که می خواست، سوق می داد بازهم براو مستولی شده باشد و او را به سرگردانی در بیابان های جنوب و مرکز و مشرق ایران وادار کرده باشد.
جعفر آدم هایی را که در بیابان با آنها آشنا می شد دوست داشت. جعفر با چاروادار، ساربان، چوپان، شوفر، ژاندارم، عمله راه، قهوه چی، درویش و ولگرد، در بیابان کنار چشمه، در دره های سبز، در جاده های خشک، در جنگل و قهوه خانه آشنا می شد؛ چند روز، چند شب و یا چند ساعت، و بعد می رفتند و دیگر پیدا نمی شدند. اینها خودشان را همان طور که بودند نشان می دادند. خوب بودند، یا بد بودند، همان طوری بودند که خودشان را نشان می دادند. دیگر آدم فرصت نداشت که در زشت خویی یا خوشدلی آنها شک کند.
در صورتی که آدم های شهری را هیچ وقت نمی شد شناخت. سالها با آنها آمد و شد دارد، زیر و روی زندگی آنها را می داند، آنها را در وضع های مختلف، در دوران های بحرانی آزمایش کرده، باوجود این گاهی می شود که همان آدم در مواجهه با یک سانحه پیش بینی نشده، سر پول، سر زن، سر مقام قیافه حقیقی خود را نشان می دهد و نقابی را که سالها داشته برمی دارد و صورت خود را بدون صورتک جلوه گر می سازد.
اگر معصومه نبود، اگر صورت نرم و زلف های بور و چشم های میشی و گونه های گلی او را افسون نکرده بودند، جعفر در این شهر نمی ماند و امروز در زندان نمی افتاد. سابقا هم گرفتار زندان شده بود، اما یقین داشت که شب بعد از آزادی را در قهوه خانه یا امامزاده ای به سر خواهد برد. اما این دفعه حتم نداشت که می تواند آفتاب را صاف ببیند و داغی آن را سر بکشد. به فرض اینکه بتواند از چنگ این ژاندارم ها و این نرده های آهنی نجات پیدا کند، معلوم بود که نمی تواند از شر چشم های فسونگر معصومه رهایی یابد.
تقصیر معصومه بود که امروز او در زندان نشسته بود. و بالاخره هنوز نتوانسته است از یکی از این ژاندارم های زبان بسته، که لسان آدم سرشان نمی شود، دربیاورد که چرا اثاثیه او را که از منزل برایش آورده اند به او نمی دهند. او می خواست بفهمد که آیا معصومه هنوز هم در فکر او هست یا نه.
ظهر شده بود. هنوز باران می بارید. از دیشب تا به حال باران بند نیامده بود. همین باران بود که جعفر را به یاد آن روزهای داغ و خشکی می انداخت که در بیابان های مابین قم و اصفهان به سر برده بود. آنجا برای یک قطره آب جان می دهند. اگر یک پیاله آب یک ساعت زودتر به آن دهاتی، که پاره هایی از قدک آبی تنش بود و هیکل درشت و ورزیده داشت، رسیده بود، شاید نمی مرد. این صورت خشن دهاتی که در جاده مابین قم و اصفهان، نزدیک دلیجان کار می کرد، هرگز از یاد او نخواهد رفت. پنداشتی مانند یک قلوه سنگ زبر بود. چشم هایش ریز بود و مژه های بلند و زرد و سوخته آنها را پوشانده بود. پیراهن کرباس بلندی که تا زانوی او می رسید، برتن داشت و شندرهای شلوار قدک آبی او به حدی گشاد می نمود که با پیراهنش در یک خط قرار می گرفت. وقتی می خواست بمیرد، چشم هایش را به خورشید دوخته بود. معلوم بود که آفتاب سوزان و نور زننده دیگر در اعصاب او بی تاثیر بودند.
چشم هایش سوخته بود. فقط زبانش تکان می خورد مثل اینکه می گفت: «آب، آب!» الاغ دهاتی در ده قدمی او با تیغ های بوته های خار، لب های کلفتش را می خاراند. جعفر در یک میدان فاصله زیر سایه سنگی افتاده و تماشا می کرد و از خود می پرسید که چطور این دهاتی در این گرما روی ریگ داغ ا فتاده و الاغش را رها کرده است. و اگر الاغ او را نمی دید، شاید اصلاً به او توجهی نمی کرد. جعفر به این مناظر عادت داشت. اینها کارگران راه بودند. اگر از گرما طاقت نمی آوردند، مدتی دراز می کشیدند تا حالشان بهتر شود.
خروش یکنواخت باد نغمه های خواب آوری داشت و فقط عرعر مددجویانه الاغ در این ترکیب ناسازگار بود. جعفر شب کلاه ترمه ای، که از آخوند ده گرفته بود، روی چشم هایش می گذاشت تا مگر حواس خود را از تن نیم جان دهاتی منحرف کند، ولی ذوق ماجراجویی او را به حرکت آورد. زندگانی جعفر از یک سلسله وقایعی، نظیر آنچه داشت برای او اتفاق می افتاد، تشکیل شده بود و هربار مابین تنبلی و بی حالی و جنبش و حرکت تلوتلو می خورد. شاید اگر هم دهاتی تنها بود، سایه خنک زیر سنگ را ترجیح می داد و او را بدون دغدغه تسلیم مرگ می نمود. اما نگاه های احمقانه الاغ که تصور آن برای او آسان بود، دل او را به رحم آورد و پهلوی خودش فکر کرد، لب های کلفت و آویزانش را بالا می کشید و به زبان الاغی درد خود را بیان می کند. شاید هم وجود این الاغ او را به طمع انداخت.
بلند شد و به راه افتاد. درصد قدمی دهاتی را شناخت. این همان طاهر نظام آبادی بود که شب ها در اطراف دهکده موطنش طواف می کرد. عمله ها می گفتند: منتظر این بود که منیژه دختر کدخدا را بدزدد و به بالا ده فرار کند. چندین ماه متوالی وقتی که دهاتی ها و عمله های راه صورت آبله ای او را می دیدند خنده شان می گرفت. حتی ژاندارم ها و مشهدی رجب قهوه چی هم سربه سرش می گذاشتند. صورتش را گویی با گل نپخته درست کرده بودند.
وقتی جعفر او را دید که روی زمین دمر شده، به نظرش آمد که آب روی او ریخته اند و گلها دارند وامی روند. همینکه طاهر چشمش به جعفر افتاد، جنبی خورد ولی دیگر بنیه نداشت که بگوید: آب!
جعفر طاهر را خوب می شناخت. یک شب تا صبح توی قهوه خانه مشهدی رجب بسر برده بودند. طاهر خرخر می کرد و نمی گذاشت که دیگران بخوابند، صدای بوق کامیون ها هم بی تاثیر نبود. نصفه های شب چند تا شوفر و شاگرد شوفر ریختند توی قهوه خانه. یکی از آنها با تیپا طاهر را بیدار کرد و از او پرسید: «اوه طاهر، احوال منیژه چطوره؟» شوفر و شاگرد شوفر چایشان را خوردند. لاستیک اتومبیل را که پنجر شده بود تعمیر کردند و رفتند. دیگر طاهر نتوانست بخوابد. جعفر پرسید: «اوه، طاهر، راسه که تو خاطرخواه منیژه هستی؟»
جوانک دهاتی گفت: «ول ده بابا، بذار بخوابیم. اینا دلشون خوشه، وقتی منزل می رسند، می خواهند خوش باشند. منیژه کجا بود؟ منیژه حالا بچه هم داره.»
جعفر پرسید: «از کی بچه داره؟»
ــ من چه می دونم، من که اونجا نبودم. گناهش به گردن آنهایی که می گند. منو که دیگه توی ده راه نمی دند. کدخدا گفته، اگر اینجا ببینمت با چماق کله ات را خرد می کنم.
جعفر پرسید «برای چی آخه؟»
ــ برای چی نداره دیگه، کدخداست. بزرگ همه. زور داره. اگر زور نداشت که نمی تونست منو از سرزمین و آبم بیرون کنه، الان زمین و آبم بی صاحب مونده.
مشهدی رجب قهوه چی غلتی خورد و صدای استخوانهایش که گویی در حال شکستن و از هم پاشیدن بودند، توام با ناله ای شنیده شد. سپس مدتی سکوت کرد.
«مگه تو هیچ کسو نداری؟» با جعفر پچ پچ می کرد تا از صدای صحبت آنها کسی بیدار نشود.
ــ نه، کدخدا عباسعلی بزرگتر از ما بود. ما سه تا برادر بودیم. گردن آنهایی که می گند. کدخدا دوتا برادر کوچکتر منو، سرشون را زیر آب کرد. می گند به یکی وقتی شیرخوره بود، قند و تریاک می بست توی دستمال گره می زد، می نداخت توی دهن بچه، قند آنقدر به سق بچه می خورد تا او را می کشت. آن یکی دیگر را می گند که هرکاری کرد نمرد، آخر یه روز سوزنو کرد تو ملاجش، این جوری کشتش.
ــ آخه مگه آزار داشت؟ برای چه می کشت؟
ــ بابام ملاعباسعلی را قیم ما کرده بود.
ــ خوب اونهم دلش نمی خواست که ما سه تا باشیم. خلاصه دوتامون سر به نیست شدند. نوبت من هم اینجوری شد.
ــ چه جوری شد؟
ــ همینجوری که می بینی. آقارضاخان آمده بود توی ده، شکم منیژه را بالا آورد و رفت، تقصیر را به گردن من انداختند. گفتند غازها غارغار می کردند. بعد هم که آقارضاخان رفت گفت اصلاً نمی خواهم دیگر توی نظام آباد باشه هرچه ما این در و آن در می زنیم، کسی گوش شنوا نداره. من هم الاغم را ورداشتم آمدم. میگم اقلاً گاومو بدید، نمیدند.
جعفر پرسید: «آقارضاخان کیه؟»
ــ ارباب، ارباب نظام آباد.
تمام این گفتگو به یاد جعفر هست. هنوز هم می تواند عینا نقل کند. برای آنکه دو سه بار برای مستنطق حکایت کرده بود. هردفعه مستنطق او را جوری پیچانده بود، و بازهم جعفر یک جور جواب داده بود.
وقتی دهن کف کرده طاهر را دید، از خودش پرسید که آیا می شود به او کمک کرد؟ لحظه ای جعفر مکث کرد که آیا کمک به او فایده دارد. و بعد افسار الاغ را گرفت و با تیزی استخوانی سیخ زد و او را به طرف جاده، که چند قدم آن طرف تر بود، هی کرد. الاغ در هر جستی که می زد، جان می کند، ولی جعفر دیگر در فکر الاغ نبود، چند دقیقه ای وسط جاده مکث کرد. داشت سرگذشت دهاتی را برای خودش تکرار می کرد. عمله های راه می گفتند: از بالای دیوار خانه کدخدا پریده بود توی خانه، دستش را رکاب کرده بود و منیژه رفته بود سر دیوار؛ تمام شب را در قلمستان به سر برده بودند. صبح زود موقعی که منیژه می خواسته است برگردد، غازها بنا کرده بودند به غارغار کردن و... دیگر تمام اهل ده می دانستند... کدخدا به طاهر گفته بود که اگر دیگر در این آبادی دیده شوی کله ات را با تخماق می ترکانم و از همین جهت بود که طاهر روزها در جاده عملگی می کرد و شبها در اطراف ده پرسه می زد. آنقدر ضعیف شد که سر عمله دیگر به او کار نداد...
جعفر به خوبی می توانست تصور کند که اگر آب به طاهر نرسد، به چه روزی خواهد افتاد. اگر دور از جاده افتاده باشد پس از یکی دو روز طعمه خوبی برای لاشخورها خواهد بود. جعفر یک مرتبه دیده بود که هنوز دل و روده نعش را درنیاورده، چشمهایش را کنده وبرده بودند. جعفر یک چنین عاقبتی را برای خود تصور می کرد. او هرگز باورش نمی آمد که ممکن است در زندان بمیرد.
جعفر داشت دیگر بی تاب می شد. دو سه مرتبه به فکر افتاد که او را بگذارد و برود. به او چه، روزی هزارها نفر از این دهاتی ها می میرند. او هم می میرد. به او چه؟ اما خود این عمل که این دهاتی نیمه جان را بگذارد و برود، تصمیم می خواست و جعفر مرد اراده نبود. بالاخره خر را کنار جاده ول کرد، قبای پاره قدک طاهر را از تنش کند و زیر سرش گذاشت. طاهر خیال کرد که می خواهد چک و چانه اش را ببندد، ترسید و گفت: «نرو، نرو، من نمی خواهم بمیرم.»
ــ صبر کن! کی گفت بمیر. نمیر تا من برگردم. میرم برات آب بیارم.
وقتی به قهوه خانه مشهدی رجب رسید، دستهای بلند و لاغر و زرد رنگش را که عینا به رنگ صورتش بود، دراز کرد. از سوی سکو مشربه بزرگی را که مثل دوست کامی های قدیمی ساخته شده بود، به او داد و گفت: «با کوزه چرا آب می خوری؟ بیا این مشربه را بردار!»
مشهدی رجب صدای صاف و بیرنگی داشت، مثل همه تریاکی ها که شنیدن آن دلچسب و لذت بخش است. مشهدی رجب بلندقد و نحیف بود، پوست دستش ورچروکیده و زرد بود و کلیه حرکاتش نرم و سنجیده به نظر می آمد. سرتاپای مشهدی رجب عبارت از یک کیسه پوست زرد بود که در آن استخوان ریخته باشند. وقتی می نشست و بازوانش را روی زانوهایش قرار می داد معلوم بود که دستش از مچ به پایین آویزان است، عینا مثل اینکه در کیسه باریکی استخوان خرد ریخته باشند.
مشهدی رجب باورش نمی آمد که جعفر تنبل ممکن است ده فرسخ راه را در این بر برهود سوار الاغ پیموده باشد، فقط برای اینکه کوزه آبی به دهاتی، که در شرف مرگ است، برساند. و همین که دید جعفر کوزه را برداشت و رفت، در فکر شد و یقین نمود که این جنب و جوش جعفر برای او بی فایده نخواهد بود. جعفر موقعی که می خواست سوار الاغ شود گفت: «الان کوزه را برمی گردونم، یکی کنار جاده افتاده داره می میره. آب بهش می دم و برمی گردم.»
وقتی به طاهر رسید، دو سه ساعت از ظهر گذشته بود. گرما صورت طاهر را جزغاله کرده بود. جعفر خواست سرش را روی زانویش بگذارد، تا کمی آب حلقش کند. اما بدن خشک شده بود. وحشت نکرد. مثل اینکه دلش می خواست اینجور بشه، مدتی به چشم های از کار افتاده جسد مرده نگاه کرد. در همین موقع یک اتومبیل بزرگ بیوک به رنگ کرم که از اصفهان رو به تهران می رفت، رد شد. وقتی جعفر را حیران و کوزه به دست دید، متوقف شد. شیشه اتومبیل را بالا کشیدند. صدایی پرسید: «چه خبره؟»
شوفر در جواب گفت: «مثل اینکه مرده.»
زنی گفت: «بیچاره!». اتومبیل گاز داد و رفت، گویی نعره موتور علامت انزجار راکبین، از مرگ بود. جعفر بدون اینکه به آنها نگاه کند، کوزه آب را ریخت روی صورت و سینه دهاتی مرده. بعد آن را به زمین زد، به طوری که تیله های شکسته تا چند قدمی پخش شدند، نه به دلیل اینکه مرگ دهاتی او را خشمگین ساخته بود، نه به رسم اعتراض. فکر کرد که دیگر کوزه آب معنی و مفهومی ندارد و دیگر کاری از آن ساخته نیست.
الاغ اول یکی دوتا از تیله ها را لیسید؛ آن وقت به طرف صاحبش رفت، او را بو کرد؛ بعد بازهم آب هایی را که روی دامن قبای مرده ریخته بود، لیسید و چند لحظه بی حرکت ایستاد...

نظرات کاربران درباره کتاب میرزا

خوب بود
در 1 ماه پیش توسط