فیدیبو نماینده قانونی نشر یوشیتا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیگانه

کتاب بیگانه

نسخه الکترونیک کتاب بیگانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بیگانه

نوانخانه پیران در «مارانگو»، هشتاد کیلومتری الجزیره است. سر ساعت دو اتوبوس خواهم گرفت و بعدازظهر خواهم رسید. بدین ترتیب، می‌توانم شب را بیدار بمانم و فردا عصر مراجعت کنم. از رئیسم دو روز مرخصی تقاضا کردم که به علت چنین پیش‌آمدی نتوانست آن را رد کند. با وجود این خشنود نبود. حتی به او گفتم: «این امر تقصیر من نیست.» جوابی نداد. آن‌گاه فکر کردم که نبایستی این جمله را گفته باشم. من نمی‌بایست معذرت می‌خواستم. وانگهی وظیفه او بود که به من تسلیت بگوید. شاید هم این کار را برای پس فردا گذاشته است که مرا با لباس عزا خواهد دید چون اکنون مثل این است که هنوز مادرم نمرده است. ولی برعکس بعد از تدفین، این کاری است انجام یافته و مرتب، که کاملاً جنبه رسمی به خود می‌‌گیرد. سر ساعت دو اتوبوس گرفتم. هوا خیلی گرم بود. بنا به عادت، غذا را در مهمانخانه «سلست» خوردم. همه‌شان به حالم دل می‌سوزاندند و «سلست» به من گفت: «یک مادر که بیشتر نمی‌شود داشت.» هنگامی که عزیمت کردم همه تا دم در بدرقه‌ام کردند. کمی گیج بودم. چون لازم بود به منزل «امانوئل» بروم و کراوات سیاه و بازوبندش را به عاریه بگیرم. او چند ماه پیش عمویش مرده بود. برای این‌که اتوبوس را از دست ندهم، دویدم. حتماً به علت این شتاب و این دویدن و سروصدای ماشین و بوی بنزین و نور خورشید، و انعکاسش روی خیابان بود که چرتم گرفت، کمابیش تمام طول راه را خوابیدم. هنگامی که بیدار شدم، به یک مرد نظامی چسبیده بودم. نظامی به من خندید و پرسید آیا از راه دور می‌آیم؟ جواب دادم «بله» برای این‌که چیز دیگری برای گفتن نداشتم. نوانخانه در دو کیلومتری دهکده است. این راه را پیاده رفتم. خواستم فوراً مادرم را ببینم. اما دربان گفت اول باید به مدیر رجوع کنم. چون مدیر مشغول کار بود، کمی صبر کردم. تمام این مدت دربان حرف زد و بالاخره مدیر را دیدم: و مرا در دفترش پذیرفت. پیرمرد ریزه‌ای بود که نشان «لژیون دونور» به سینه داشت. با چشمان درخشان مرا نگاه کرد. بعد دستم را فشرد و مدت زمانی آن را نگاه داشت که نمی‌دانستم چگونه آن را در بیاورم. به پرونده رجوع کرد و به من گفت: «مادام مرسو سه سال پیش به این‌جا وارد شد و شما تنها حامی او بودید.» گمان کردم مرا سرزنش می‌کند. از این جهت خواستم توضیحاتی بدهم. اما کلامم را قطع کرد: «فرزند عزیزم لازم نیست خودتان را تبرئه کنید. من پرونده مادرتان را خواندم. شما نمی‌توانستید احتیاجات او را برآورید. او پرستاری لازم داشت. درآمد شما کم بود. از همه این‌ها گذشته، او در این‌جا خوشبخت‌تر بود.» گفتم «بله، آقای مدیر» او افزود: «شما می‌دانید در این‌جا او دوستانی به سن و سال خود می‌یافت. و می‌توانست لذایذ زمان گذشته را با آنان در میان نهد. شما جوانید و زندگی با شما او را کسل می‌ساخت.» این مطلب راست بود، هنگامی که مادرم خانه بود، تمام اوقات، ساکت با نگاه خود مرا دنبال می‌کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر یوشیتا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیگانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

توضیح بیگانه(۱)

«بیگانه» اثر آقای کامو تازه از چاپ بیرون آمده بود که توجه زیادی را به خود جلب کرد. این مطلب تکرار می شد که در این اثر «بهترین کتابی است که از متارکه جنگ تاکنون منتشر شده». در میان آثار ادبی عصر ما این داستان، خودش هم یک بیگانه است. داستان از آن سوی سرحد برای ما آمده است، از آن سوی دریا. و برای ما از آفتاب، و از بهار خشن و بی سبزه آن جا سخن می راند. ولی در مقابل این بذل و بخشش؛ داستان به اندازه کافی مبهم و دوپهلو است: چگونه باید قهرمان این داستان را درک کرد که فردای مرگ مادرش «حمام دریائی می گیرد؛ رابطه نامشروع با یک زن را شروع می کند و برای این که بخندد به تماشای یک فیلم خنده دار می رود.» و یک عرب را «به علت آفتاب» می کشد و در شب اعدامش در عین حال که ادعا می کند «شادمان است و باز هم شاد خواهد بود.»؛ آرزو می کند که عده تماشاچی ها در اطراف چوبه دارش هرچه زیادتر باشد تا «او را به فریادهای خشم و غضب خود پیشواز کنند؟» بعضی ها می گویند «این آدم احمقی است، بدبخت است.» و دیگران که بهتر درک کرده اند می گویند «آدم بی گناهی است.» بالاخره باید معنای این بی گناهی را نیز درک کرد.
آقای کامو در کتاب دیگرش به نام «افسانه سیزیف» که چند ماه بعد منتشر شد، تفسیر دقیقی از اثر قبلی خودش داده است. قهرمان کتاب او نه خوب است نه شرور، نه اخلاقی است و نه ضداخلاق. این مقولات شایسته او نیست و مسئله یک نوع انسان خیلی ساده است که نویسنده نام «پوچ» یا «بیهوده» را به آن می دهد. ولی این کلمه، زیر قلم آقای کامو دو معنای کاملاً مختلف به خود می گیرد: پوچ یک بار حالت عمل و شعور واضح است که عده ای از اشخاص این حالت را می گیرند. و بار دیگر «پوچ» همان انسان است که با یک پوچی و نامعقولی اساسی و بی هیچ عجز و فتوری نتایجی را که می خواهد، به خود تحمیل می کند. پس به هر جهت باید دید «پوچ» به عنوان حالت و فعل و عمل، یا به عنوان قضیه اصلی، چیست؟
هیچ چیز رابطه انسان با دنیا. بیهودگی اولی پیش از همه جز نمودار یک قطع رابطه نیست: قطع رابطه میان عروج افکار انسان به طرف وحدت - و دوگانگی مغلوب نشونده فکر و طبیعت. قطع رابطه میان جهش انسان به سوی ابدیت - و خصوصیت «تمام شونده» وجودش، قطع رابطه میان «دلواپسی» که حتی اصل و گوهر انسان است - و بیهودگی کوشش های او، مرگ؛ کثرت اختصارناپذیر حقایق و موجودات، قابل فهم بودن موجود واقع و بالاخره اتفاق، این ها همه قطب های مختلف «پوچ» هستند. در واقع این ها مطالب تازه ای نیستند و آقای کامو نیز به این عنوان آن ها را معرفی نمی کند. این مطالب از آغاز قرن هفدهم میلادی به وسیله عده ای از عقول متحجر و کوتاه، و عقولی که غرقه در سیر روحانی خود بوده اند و به خصوص نیز فرانسوی حساب می شده اند برشمرده شده....
در نظر آقای کامو مطلب تازه ای که او آورده این است که تا انتهای افکار پیش می رود. در حقیقت برای او مطلب مهم این نیست که جملات قصاری را حاکی از بدبینی جمع آوری کند: قطعاً «پوچ» نه در انسان است و نه در دنیا - اگر این دو از هم جدا فرض شوند. ولی هم چنان که «بودن در دنیا» خصوصیت اساسی انسان است، «پوچ» در آخر کار چیز دیگری جز همان «وضع بشر» نیست، الهامی غم زده است که این بیهودگی را در می انگیزد. «از خواب برخاستن، تراموای، چهار ساعت کار در دفتر یا در کارخانه، ناهار، تراموای، و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همین وضع و ترتیب...»(۲) و بعد ناگهان «آرایش صحنه ها عوض می شود» و ما به روشن بینی خالی از امیدی واصل می شویم آن وقت اگر بدانیم که کمک های گول زننده ادیان و فلسفه های وجودی را چطور می شود کنار زد؛ به چند مسئله واضح و آشکار اساسی می رسیم: دنیا جز یک بی نظمی و هرج ومرج چیز دیگری نیست یک «تعادل ابدی که از هرج ومرج زائیده شده است.» وقتی انسان مُرد، دیگر فردائی وجود ندارد. «در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است. انسان احساس می کند که بیگانه است. در این تبعید دست آویز و امکان برگشتی نیست. چون از یادگار زمان های گذشته و یا از امید ارض موعود هم محروم شده است»(۳) به این دلیل است که باید گفت انسان در واقع همان دنیا نیست: «اگر من درختی میان دیگر درخت ها بودم... این زندگی برایم معنائی می داشت، یا اصلاً همچین مساله ای درباره من در کار نبود. چون من قسمتی از دنیا بودم. در آن هنگام، من جزو همین دنیائی می شدم که اکنون با تمام شعورم در مقابل آن قرار گرفته ام. این عقل مسخره و ریشخندآمیز من است که مرا در مقابل تمام خلقت قرار داده.»(۴) اکنون به طور کلی درباره نام داستان می توان این چنین توضیح داد: بیگانه همان انسان است که در مقابل دنیا قرار گرفته و از این جهت آقای کامو خوب می توانست نام «زاده در تبعید» را که اسم یکی از آثار ژرژگیسینگ G.Gissing است روی اثر خود بگذارد.
بیگانه، همین انسانی است که در میان دیگر انسان ها گیر کرده، «همیشه روزهائی هست که.. انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد...»(۵) ولی مسئله، تنها این نیست، هوس و میل مفرطی به همین «پوچ» در کار است. انسان پوچ، هرگز اقدام به خودکشی نمی کند. بلکه می خواهد زندگی کند. زندگی کند بی این که فردائی داشته باشد و بی این که امیدی و آرزوئی داشته باشد و حتی بی این که تفویض و تسلیمی در کار خود بیاورد. انسان پوچ، وجود خودش را در طغیان و سرکشی تاکید می کند. مرگ را با دقت هوس بازانه ای تعقیب می کند و همین افسونگری است که او را آزاد می سازد. این انسان «ابدالاباد فارغ از مسئولیت بودن» یک آدم محکوم به مرگ را می داند. برای او همه چیز مجاز است، چون خدائی در کار نیست، چون انسان خواهد مرد. تمام تجربه ها، برای او هم ارز هستند. و برای او تنها مسئله مهم این است که از آن ها هرچه بیشتر که ممکن است چیزی به دست بیاورد «زمان حال و پی درپی آمدن لحظه های زمان حال، در برابر یک روح باشعور، آرزو و ایده آل انسان پوچ است.»(۶) تمام ارزش ها در برابر این «علم اخلاق مقادیر» درهم فرو می ریزد. انسان پوچ که طغیان کرده و بی مسئولیت در این دنیا افکنده شده است، «هیچ چیز برای توجیه کردن خود ندارد»، این انسان «بی گناه» است. بی گناه، مثل همان آدم های بدوی که سامرست موآم S. Maugham از آنان سخن می راند. همان آدم هائی که پیش از رسیدن کشیش و پیش از این که کشیش برای آنان از «خوب» و «بد» و از «مجاز» و «ممنوع» سخن براند، همه چیز برایشان «مجاز» است. بی گناه مثل «پرنس میشکین» است (قهرمان داستان - ابله - اثر داستایوسکی) که «در یک زمان حال جاودانی زندگی می کند. زمان حال موبدی که گاه به گاه با یک خنده و با یک تبعید تنوع می یابد» بی گناه به تمام معنی کلمه، و نیز اگر مایل باشید یک «ابله» به تمام معنی، در این مورد است که کاملاً عنوان داستان آقای کامو را در می یابیم. بیگانه ای که او خواسته است طراحی کند، درست یکی از همین بی گناه های وحشت انگیز است که جاروجنجال ها و افتضاحات عجیبی در اجتماعات راه می اندازد. چون مقررات بازی آن اجتماعات را قبول ندارند. بیگانه او میان بیگانگان زندگی می کند. در عین حال که خودش هم برای دیگران بیگانه است. به همین دلیل است که برخی مثل «ماری» رفیقه اش در این داستان، او را دوست نمی دارند «به این علت که او را عجیب می بینند.» و برخی دیگر مثل جمعیت تماشاچیان دادگاه، که بیگانه ناگهان سیل کینه آنان را به طرف خودش حس می کند، به همین دلیل، از او نفرت دارند و برای ما نیز که هنوز با چنین احساس پوچ بودنی آشنا نشده ایم و وقتی کتاب را می خوانیم بیهوده کوشش می کنیم تا این بیگانه را بر طبق قواعد و رسوم عادی خودمان قضاوت کنیم، برای ما نیز، قهرمان این داستان جز یک بیگانه چیز دیگری نیست.
همچنین ضربه ای که وقتی تازه کتاب را باز کرده اید از خواندن این جمله به شما دست می دهد «فکر کردم که این یکشنبه هم مانند یکشنبه های دیگر گذشت، که مادرم اکنون به خاک سپرده شده است، که فردا دوباره به سر کار خواهم رفت و از همه این ها گذشته، هیچ تغییری حاصل نشده است.»
می خواهد بگوید که این نتیجه اولین برخورد شما با پوچ است. اما بی شک وقتی خواندن کتاب را ادامه می دهید امیدوارید که همه ناراحتی و دلواپسی تان برطرف شود و همه چیز اندک اندک روشن و عقلانی گردد و توضیح داده شود. اما امیدواری شما برآورده نمی شود.
«بیگانه» کتابی نیست که چیزی را روشن کند. انسان فقط بیان می کند و همچنین این کتاب، کتابی نیست که استدلال کند. آقای کامو فقط پیشنهاد می کند و هرگز برای توجیه کردن آن چه که از لحاظ اصول، توجیه نشدنی است خود را به دردسر نمی افکند. پیامی که آقای کامو می خواهد با روشی داستان مانند، ابلاغش کند، او را به خضوعی بزرگ منشانه و امیدوار که عبارت از تسلیم و تفویض هم نیست. شناسائی سرکش و طغیان کرده ای است و به حدود فکر بشری. درست است که آقای کامو می داند که برای این داستان خود باید تفسیری فلسفی به دست بدهد که محققاً همان «افسانه سیزیف» است... ولی وجود این تفسیر با این ترجمه به طور کلی قدر و ارزش داستان او را نمی کاهد. نویسنده می خواهد ما پیوسته امکان به وجود آمدن اثر او را در نظر داشته باشیم. آرزو می کند که بر اثرش این طور حاشیه بنویسند: «می توانست به وجود نیامده باشد» همان طور که «آندره ژید» می خواهد در آخرین کتابش به نام «سازندگان سکه قلب» بنویسند که «می توانست ادامه بیابد» اثر او می توانست به وجود نیامده باشد، مثل این جوی آب و مثل این قیافه. اثر او لحظه حاضری است که خود را عرضه می دارد، مثل همه لحظه های زمان حال. در اثر او حتی آن لزوم درونی هم نیست که هنرمندان وقتی از اثر خود صحبت می کنند پایش را به میان می کشند و می گویند «نمی توانستم ننویسمش: می بایست خودم را از دستش خلاص می کردم. در این مورد... این عقیده را می یابم که می گوید یک اثر هنری برگی است جدا شده از یک زندگی. کتاب او همین مطلب را بیان می کند... وانگهی در این مورد همه چیز یکسان است، چه نوشتن کتابی مثل «آوارگان» و چه نشستن و نوشیدن یک فنجان شیرقهوه و در نتیجه آقای کامو، هرگز دلسوزی و توجهی را که برخی نویسندگان که «خود را فدای هنر خود کرده اند» از خواننده خود توقع می کنند، انتظار ندارد، و به این طریق «بیگانه» برگه ای از زندگی اوست. و چون پوچ ترین زندگانی ها باید بی ثمرترین و بی حاصل ترین زندگی ها باشد، داستان او نیز می خواهد بی ثمری به حد اعلا رسیده ای را نشان بدهد. هنر، جوانمردی و بخشایشی است بی فایده و بی ثمر... به هر جهت کتاب «بیگانه» جلوی ما است کتابی جدا شده از یک زندگی، توجیه نشده، توجیه نشدنی، بی ثمر و آنی. کتابی که اکنون از نویسنده اش نیز جدا مانده، و به عنوان یک لحظه زمان حال پیش دیگران گذاشته شده و از این طریق است که ما باید کتاب او را بخوانیم: به عنوان یگانگی و اتفاق ناگهانی و شدیدی میان دو انسان، میان نویسنده و خواننده، در عالم پوچ و در ماورای عقل و منطق.
این مطالب تا اندازه ای به ما نشان می دهد که با قهرمانان داستان «بیگانه» چگونه باید روبرو شد...
حتی برای خوانندگانی که با فرضیه های پوچ بودن آشنا هستند «مورسو» قهرمان این داستان، مبهم و دوپهلو باقی می ماند. مسلماً ما مطمئن هستیم که او پوچ است و خصوصیت اساسی و اصلی اش روشن بینی بی رحم و سنگدل او است. اضافه بر این که، در بیش از یک مورد نویسنده سعی کرده است او را طوری بسازد که نمونه کاملی از روی الگوی عقاید خودش در «افسانه سیزیف» نشان نداده باشد. مثلاً آقای کامو در یک جای این اثر اخیر نوشته است: «یک انسان بیشتر به وسیله چیزهائی که نمی گوید انسان است تا به وسیله چیزهائی که می گوید.» و «مرسو» قهرمان داستان «بیگانه» نمونه کاملی از این سکوت مردانه است. نمونه کاملی است از آزادی کلمات:
«(از او پرسیده اند) آیا متوجه شده است که آدمی سر به تو هستم و او گفت که فقط می داند من برای هر مطلب بی اهمیتی حرف نمی زنم.» و دو سطر بالاتر از همین مطلب، همین شاهد، خود را مجبور می بیند که اظهار کند مرسو «یک آدم بود.» «(از او می پرسند) مقصودش از این حرف چیست و او می گوید «همه مردم می دانند که مقصود از این کلمه چیست.» همچنین آقای کامو درباره عشق، در همان کتاب «افسانه سیزیف» می گوید: «به آن چه که ما را با برخی از انسان ها وابسته می کند نام عشق ندهیم...»(۷) به موازات این مطلب در «بیگانه» آورده است که: «خواست بداند که آیا دوستش دارم؟... جوابش دادم که این حرف معنائی ندارد ولی بی شک دوستش ندارم.» از این لحاظ اختلاف نظری که در جریان دادگاه و نیز در فکر خوانندگان درباره این که «آیا مرسو مادرش را دوست می داشته؟» ایجاد می گردد، دو چندان بیهوده و پوچ است... در بدو امر معلوم نیست همان طور که وکیل او می گوید: «آیا این مرد متهم به این است که مادرش را به خاک سپرده یا متهم است به این که انسانی را کشته؟» ولی پیش از همه چیز کلمه «دوست داشتن» در این جا معنائی ندارد. بی شک مرسو مادرش را برای این به نوانخانه گذاشته که کفاف مخارجش را ندارد و برای این که «چیزی ندارد تا برایش بگوید.» و نیز بی شک مرسو غالباً برای دیدن او به نوانخانه نمی رفته است «به علت این که این کار، یکشنبه ام را می گرفت، صرف نظر از زحمتی که برای رفتن با اتوبوس، گرفتن بلیط، و دو ساعت در راه بودن می بایست می کشیدم.» ولی همه این ها یعنی چه؟ آیا مرسو فقط در زمان حاضر خود زندگی می کند؟ کاملاً در خلق وخوی زمان حالش؟ آن چه را که به نام یکی از احساسات می خوانیم، یک احساس می نامیم، جز وحدتی مطلق و معنوی نیست، جز معنای ادراک های نامداوم ما را ندارد. من همیشه به آن کسانی که دوستشان می دارم نمی اندیشم ولی ادعا می کنم که حتی وقتی به آنان فکر نمی کنم هم، دوستشان می دارم. و در صورتی که هیچ هیجان حقیقی و آنی در من وجود نداشت، ممکن بود که استراحت روحی خود را به خاطر یک احساس معنوی در خطر بیندازم. او هرگز نمی خواهد احساس های بزرگ و مداوم کاملاً همانند خود را بشناسد. فقط زمان حاضر است که به حساب می آید فقط امور محسوس. او هر وقت میلش را داشته باشد خواهد رفت، همین. اگر میل وجود داشته باشد، قدرتش آن قدر هست که او را وادار کند اتوبوس بگیرد، همان طور که میل دیگر آن قدر به او قدرت می دهد که با تمام نیروی خود دنبال یک کامیون بدود و از عقب توی آن بپرد. ولی همین شخص همیشه مادرش را با کلمه کودکانه و مهرآمیز «مامان» خطاب می کند و به این طریق نشان می دهد که فرصت شناختن او را از دست نداده است. همین نویسنده در جای دیگر می گوید «من از عشق، جز مخلوطی و ملغمه ای از خواهش ها، از عواطف و هشیاری ها که مرا به موجودی وابسته می سازد، درک نمی کنم.»(۸) به این طریق دیده می شود که از مشخصات روحی مرسو نیز، نمی توان غافل بود... وانگهی این مرد روشن بین، خونسرد و خاموش فقط برای رفع احتیاجات حتمی ساخته نشده است. این مرد همیشه طوری است که بیهوده بودن، اساس کار اوست نه مغلوب خود او. این مرد چنین است، همین. گرچه این مرد، روشن بینی کامل خود را در آخرین صفحات کتاب به دست می آورد ولی همیشه در سرتاسر کتاب بر طبق اصول آقای کامو حرف می زند... هیچ یک از همه سوالاتی را که در کتاب «افسانه سیزیف» طرح شده است این مرد از خود نمی کند و نیز پیش از این که محکوم به مرگ بشود طغیان نمی کند. همیشه خوشحال است. هرچه پیش آید خوش آید، شعار اوست. و حتی معلوم نیست آزاری را که آقای کامو از حضور کورکننده مرگ می بیند، فهمیده باشد. خونسردی اش نیز انگار از سر سستی و تنبلی است مثل آن روز یکشنبه ای که از زور تنبلی در خانه می ماند و تنها می گوید: «کمی کسل بودم...» آقای کامو، پیدا است که میان «احساس» بیهودگی و پوچی و آن فرقی قائل است... و می شود گفت که «افسانه سیزیف» برای ما «مفهوم» بیهودگی و «بیگانه» «احساس» آن را نشان می دهد. در نظر اول حس می شود که کتاب «بیگانه» بی این که تفسیری بکند ما را به «اقلیم» پوچی و بیهودگی می برد. و بعد آن کتاب دیگر است که این سرزمین را باید برایمان روشن سازد... به این طریق «بیگانه» داستانی است اعلام کننده، داستان قطع رابطه است، داستان نقل و انتقال به سرزمین دیگر است. مسئله این است که خواننده باید قبل از همه در برابر واقعیت محض قرار بگیرد و بی آن که معنای عقلائی آن را بتواند درک کند آن را دریابد. از این جاست که احساس بیهودگی به آدم دست می دهد. این احساس همان ناتوانی مخصوصی است که در موقع «فکر کردن» به دنیا و وقایعش با همین مفاهیم و کلمات خودمان، به ما دست می دهد، مرسو، مادرش را به خاک می سپارد، رفیقه ای می گیرد و دست به جنایتی می زند. این اعمال کاملاً مختلف، طبق اظهارات دادستان و اظهارات شهود با هم مرتبط جلوه داده می شوند و آن وقت است که مرسو فکر می کند دارند از کس دیگری غیر از خود او صحبت می کنند... تمام این زمینه سازی ها و بعد اظهارات ماری در دادگاه به عنوان یک شاهد و به هق هق افتادنش، بازی هائی است که پیش از آقای کامو از وقتی که «سکه سازان قلب» (اثر آندره ژید) منتشر شده است به رواج افتاده. این ها کار تازه خود آقای کامو نیست. کار اساسی و تازه ای که او کرده است نتیجه ای است که از این زمینه سازی ها می گیرد، و در آخر، واقعیت عدالت پوچ و بیهوده ای را که هرگز نمی تواند عوامل ایجاب کننده یک جنایت را بفهمد و در نظر بگیرد - برای ما روشن می سازد. اولین قسمت «بیگانه» را می توان به نام «ترجمه سکوت» هم نامید: در این قست به یک بیماری عمومی نویسندگان معاصر برخورد می کنیم که من نخستین خودنمائی آن را در کارهای ژول رنار Jules Renard دیده ام و آن را «وسوسه سکوت» نامیدم... این سکوت همان است که هایدگر Heidegger به عنوان شکل متین حرف زدن می نامد. فقط کسی که می تواند حرف بزند، سکوت می گزیند. آقای کامو در «افسانه سیزیف» خود خیلی حرف می زند، در آن جا حتی پرچانگی هم می کند. و حتی عشقی را که به سکوت دارد به ما واگذار می کند: حتی جمله کیرکه گارد Kierkegard را نیز در آن نقل می کند که «مطمئن ترین گنگی ها، خاموش شدن نیست، حرف زدن است.» اما در «بیگانه» دوباره دست به خاموشی زده است اما چطور با وجود کلمات، می شود خاموش ماند؟ این مطلب را می توان روش نویی دانست.
اما روش نویسندگی او چیست؟ شنیده ام که می گویند «این یک کافکا Kafka است که به دست همینگوی Hemingway نوشته شده.» من باید اذعان کنم که در این جا از کافکا چیزی نیافته ام. دید آقای کامو همیشه زمینی است. کافکا داستان نویس رفعت و علو غیرممکن انسان است. دنیا، برای او پر است از نشانه ها و علاماتی که ما درکشان نمی کنیم. دنیائی است پر از صحنه سازی. اما برای آقای کامو، این درام انسانی، برخلاف کافکا همیشه خالی از رفعت و علو است... برای او مسئله در این است که ترتیب کلماتی را که موجب امری غیرانسانی می شوند دریابد. برای او امر غیرانسانی، خودکاری و عدم نظم است. هیچ چیز کدر و مشکوک، هیچ چیز اضطراب آور و هیچ چیز القا شده از دنیای دیگر، برای او وجود ندارد. «بیگانه» جریان نظاره ها و دیده هائی است روشن... صبح ها، عصرها و بعدازظهرهای گرم، ساعات دوست داشتنی او است. تابستان مداوم الجزیره، فصل مورد توجه اوست. شب در دنیای او هیچ جائی ندارد. و اگر هم از آن حرف می زند با این کلمات است: «وقتی بیدار شدم ستاره ها روی صورتم بودند. صدای کوهستان تا به من می رسید. بوهای شب، بوی زمین و نمک، شقیقه هایم را خنک می کرد. آرامش شگرف این تابستان خواب آلود همچون مد دریا در من داخل می شد» کسی که این جملات را می نویسد از غم و اندوه های کافکا سخت به دور است. این آدم در قلب این همه بی نظمی آرام است.
نزدیکی روش او به روش همینگوی پذیرفتنی است. نزدیک بودن روش این دو نویسنده مسلم است در هر یک از نوشته های این دو نویسنده همان جملات کوتاه است که با جملات قلبی ارتباطی ندارند و هر یک برای خود جداگانه آغاز و انجامی دارند. هریک از جملات درست مثل یک نگاه جدا بر روی حرکات و اشیاء است با همه این ها من راضی نیستم بگویم که آقای کامو روش داستان نویسی «آمریکائی» را به کار برده است و یا از آن تاثیری پذیرفته. در «مرگ در بعدازظهر» اثر همینگوی، نیز که همین روش بریده بریده نقل قول به کار رفته و هر جمله از عدم به وجود می آید، روش خاص خود همینگوی دیده می شود. با این همه گاهی جملات کتاب «بیگانه» دراز و وسیع می شود. در ضمن داستان مرسو من نثر شاعرانه ای را می بینم که باید همان نحوه تعبیر مخصوص خود آقای کامو باشد. اگر هم در کتاب «بیگانه» آثار مشهودی از تقلید روش نویسندگی آمریکائی دیده می شود باید گفت تقلیدی است آزاد... و من شک دارم که آقای کامو همین روش را هم در آثار بعدی اش به کار برد...
حضور مرگ، در پایان راه زندگی ما آینده ما را در مه و دود فرو برده است. و زندگی ما «بی فردا» است. زندگی، توالی زمان حال است. و انسان پوچ اگر فکر تحلیل کننده خود را با این زمان تطبیق نکند چه کند؟ در چنین موردی است که «برگسون» جز یک متشکله تجزیه نشدنی چیز دیگری نمی بیند. چشم او جز یک سلسله لحظات، چیز دیگری را نمی بیند... آن چه که نویسنده ما از همینگوی گرفته است همین بردگی و دنباله دار نبودن جملات بریده بریده است که روی بریدگی لحظات تکیه می کند. و اکنون بهتر می توانیم برش داستان او را درک کنیم؛ هر جمله ای یک لحظه است، یک زمان حال است. اما نه لحظه مردد و مشکوکی که اندکی به لحظه بعدی بچسبد و دنبال آن برود - جمله خالص و ناب است، بی درز و به روی خود بسته شده است. جمله ای است که به وسیله یک عدم از جمله بعدی بریده و مجزا شده. مثل لحظات «دکارت» که جدا از لحظه ای است که بعد خواهد آمد. میان هر جمله و جمله بعدی دنیا نابود می شود و دوباره به وجود می آید، مخلوقی است از عدم به وجود آمده، یک جمله «بیگانه» یک جزیره است. و ما از جمله ای به جمله دیگر، و از عدمی به عدم دیگر پرتاب می شویم... در یک جا می نویسد «لحظه ای بعد پرسید آیا دوستش دارم؟ در جواب گفتم این حرف مفهومی ندارد ولی خیال می کنم که نه، او قیافه غمگینی گرفت، اما هنگام تهیه ناهار، و بی این که هیچ موضوعی در کار باشد باز خندید، به قسمی که او را بوسیدم در این لحظه بود که سروصدای جنجال از اتاق ریمون برخاست.»
در این چند جمله دومی و سومی با یکدیگر ارتباط ظاهری دقیقی دارند. در این گونه موارد نیز وقتی می خواهد جمله ای را با جمله قبلی وابسته کند به وسیله حروف و روابطی مثل «و» «اما» «ولی» «بعد» و «در این لحظه بود که» مقصود خود را انجام می دهد.
با توجه به این نکات، اکنون می توان به طور کلی درباره داستان آقای کامو صحبت کرد. تمام جملات این کتاب هم ارز هستند. همان طور که تجربه های انسان پوچ و بیهوده، هم ارز است. هر یک جمله به خاطر خودش به جا می نشیند و دیگر جملات را به عدم می فرستد. ولی گاه گاه، آن جاها که نویسنده پشت پا به روش اصلی خود می زند و در جملات خود شعر می سراید، هیچ یک از جملات با دیگران بی ارتباط نیستند. حتی گفت وگوها و مکالمات نیز در ضمن داستان گنجانیده شده است. مکالمات یک داستان در حقیقت لحظه توضیح و تفسیر آن است و اگر جای بهتر به آن ها داده شود مشخص خواهد شد که معناهائی وجود دارد... آقای کامو این مکالمات را زنده می کند، خلاصه می کند و همه مشخصات برتری دهنده ای را که در چاپ برای این گونه جملات مکالمه ای می توان آورد کنار می گذارد. به قسمی که جملات اظهار شده مشابه با دیگر جملات نمود می کند و فقط یک لحظه می درخشند و بعد ناپدید می شوند همچون تابش شعاع و مثل یک آهنگ و مثل یک بو. همچنین وقتی انسان شروع به خواندن کتاب می کند هیچ خیال نمی کند که دارد داستان می خواند. بلکه گمان می کند یک خطبه با طمطراق و یکنواخت را با صدای تو دماغی یک عرب دارد قرائت می کند. ولی داستان کم کم در زیر نظر خواننده به خود شکل می گیرد و ساختمان محکم و دقیقی را که داراست به رخ می کشد. حتی یکی از جزئیات داستان هم بیهوده ذکر نشده است، و حتی یکی از این جزئیات نیست که در داستان بی استفاده مانده باشد و دنبالش گرفته نشده باشد. و وقتی انسان کتاب را می بندد درک می کند که به جز این طریق، به طریق دیگری نمی شده است داستان را شروع کرد و نیز درک می کند که نمی توانسته است پایانی غیر از این که دارد داشته باشد. در این دنیائی که به عنوان دنیای بیهودگی به ما عرضه شده است، اصل علیت به دقت مورد توجه قرار گرفته و کوچکترین حوادث، سنگینی خود را دارند. هیچ اتفاقی در داستان نمی شود یافت که قهرمان را، اول به طرف جنایت و بعد هم به طرف اعدام، رهبری و راهنمائی نکند.
«بیگانه» یک اثر کلاسیک است. یک اثر منظم و آراسته است. اثری است که در موضوع بیهودگی و پوچی و نیز به ضد آن ساخته شده است. آیا همه آن چه را که نویسنده از ساختن چنین داستانی می خواسته همین ها بوده است؟ من نمی دانم. ولی این عقیده خواننده ای است مثل من که ابراز می دارم. اما این اثر خشک و خالص را که در زیر ظاهری درهم ریخته و نامنظم مخفی شده است، این اثری را که وقتی کلید فهمش را در دست داشته باشیم این قدر کم پوشیده می ماند، این اثر را چطور باید طبقه بندی کرد؟ من نمی توانم آن را یک حکایت بدانم. چون حکایت در همان زمانی که نقل می شود و طبق آن، به وجود می آید و نوشته می شود. و در آن اصل علیت جانشین جریان تاریخی قضایا می گردد. آقای کامو آن را «داستان» نامیده است. با این همه داستانی است که ظرف زمان مداومی اتفاق می افتد و وظیفه ای دارد و حضور زمان در آن غیرقابل برگشت بودن زمان را نشان می دهد. خالی از شک و تردید نیست اگر من چنین نامی را به این توالی لحظه های حاضر... می دهم، شاید هم این داستان همچون «صادق» و یا «کاندید» (آثار ولتر) قصه های اخلاقی کوتاهی است با کنایه هائی انتقادکننده و تودار و با کوچک ابدال هائی مسخره (مثل نگهبان، قاضی، بازپرس دادستان و دیگران...) و به این طریق با وجود سهم اگزیستانسیالیست های آلمان و داستان نویسان آمریکائی در آن، از لحاظ اساسی کار این کتاب، داستانی شبیه به قصه «ولتر» باقی می ماند.

فوریه ۱۹۴۳
ژان پل سارتر

۱

امروز، مادرم مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم. تلگرافی به این مضمون از نوانخانه دریافت داشته ام: «مادر، درگذشت. تدفین فردا. تقدیم احترامات» از این تلگراف چیزی نفهمیدم شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده است.
نوانخانه پیران در «مارانگو»، هشتاد کیلومتری الجزیره است. سر ساعت دو اتوبوس خواهم گرفت و بعدازظهر خواهم رسید. بدین ترتیب، می توانم شب را بیدار بمانم و فردا عصر مراجعت کنم. از رئیسم دو روز مرخصی تقاضا کردم که به علت چنین پیش آمدی نتوانست آن را رد کند. با وجود این خشنود نبود. حتی به او گفتم: «این امر تقصیر من نیست.» جوابی نداد. آن گاه فکر کردم که نبایستی این جمله را گفته باشم. من نمی بایست معذرت می خواستم. وانگهی وظیفه او بود که به من تسلیت بگوید. شاید هم این کار را برای پس فردا گذاشته است که مرا با لباس عزا خواهد دید چون اکنون مثل این است که هنوز مادرم نمرده است. ولی برعکس بعد از تدفین، این کاری است انجام یافته و مرتب، که کاملاً جنبه رسمی به خود می گیرد.
سر ساعت دو اتوبوس گرفتم. هوا خیلی گرم بود. بنا به عادت، غذا را در مهمانخانه «سلست» خوردم. همه شان به حالم دل می سوزاندند و «سلست» به من گفت: «یک مادر که بیشتر نمی شود داشت.» هنگامی که عزیمت کردم همه تا دم در بدرقه ام کردند. کمی گیج بودم. چون لازم بود به منزل «امانوئل» بروم و کراوات سیاه و بازوبندش را به عاریه بگیرم. او چند ماه پیش عمویش مرده بود.
برای این که اتوبوس را از دست ندهم، دویدم. حتماً به علت این شتاب و این دویدن و سروصدای ماشین و بوی بنزین و نور خورشید، و انعکاسش روی خیابان بود که چرتم گرفت، کمابیش تمام طول راه را خوابیدم. هنگامی که بیدار شدم، به یک مرد نظامی چسبیده بودم. نظامی به من خندید و پرسید آیا از راه دور می آیم؟ جواب دادم «بله» برای این که چیز دیگری برای گفتن نداشتم.
نوانخانه در دو کیلومتری دهکده است. این راه را پیاده رفتم. خواستم فوراً مادرم را ببینم. اما دربان گفت اول باید به مدیر رجوع کنم. چون مدیر مشغول کار بود، کمی صبر کردم. تمام این مدت دربان حرف زد و بالاخره مدیر را دیدم: و مرا در دفترش پذیرفت. پیرمرد ریزه ای بود که نشان «لژیون دونور» به سینه داشت. با چشمان درخشان مرا نگاه کرد. بعد دستم را فشرد و مدت زمانی آن را نگاه داشت که نمی دانستم چگونه آن را در بیاورم. به پرونده رجوع کرد و به من گفت: «مادام مرسو سه سال پیش به این جا وارد شد و شما تنها حامی او بودید.» گمان کردم مرا سرزنش می کند. از این جهت خواستم توضیحاتی بدهم. اما کلامم را قطع کرد: «فرزند عزیزم لازم نیست خودتان را تبرئه کنید. من پرونده مادرتان را خواندم. شما نمی توانستید احتیاجات او را برآورید. او پرستاری لازم داشت. درآمد شما کم بود. از همه این ها گذشته، او در این جا خوشبخت تر بود.» گفتم «بله، آقای مدیر» او افزود: «شما می دانید در این جا او دوستانی به سن و سال خود می یافت. و می توانست لذایذ زمان گذشته را با آنان در میان نهد. شما جوانید و زندگی با شما او را کسل می ساخت.»
این مطلب راست بود، هنگامی که مادرم خانه بود، تمام اوقات، ساکت با نگاه خود مرا دنبال می کرد. روزهای اول که به نوانخانه آمده بود اغلب گریه می کرد. این به علت تغییر عادت بود پس از چند ماه اگر می خواستند او را از نوانخانه بیرون بیاورند باز هم گریه می کرد. باز هم به علت تغییر عادت بود. کمی هم به این جهت بود که در سال اخیر هیچ به دیدن او نیامده بودم. و همچنین به علت این که یکشنبه ام را می گرفت، - صرف نظر از زحمتی که برای رفتن با اتوبوس، گرفتن بلیط و دو ساعت در راه بودن می بایست می کشیدم.
مدیر باز هم با من حرف زد. ولی من دیگر به او گوش نمی دادم. بعد به من گفت: «گمان می کنم می خواهید مادرتان را ببینید.» من بی این که جوابی بگویم بلند شدم و او به طرف در، از من جلو افتاد. در پلکان، برایم گفت: «او را در اتاق کوچک مرده ها گذاشته ایم. برای این که دیگران متاثر نشوند. در این جا هر وقت کسی می میرد، بقیه تا دو سه روز عصبانی اند و این موضوع باعث زحمت می شود.»
از حیاطی عبور می کردیم که عده زیادی پیرمرد، در آن، دسته دسته با هم وراجی می کردند. هنگامی که ما عبور می کردیم آن ها خاموش می شدند و پشت سرِ ما باز گفت وگو شروع می شد گوئی که همهمه سنگین طوطی هاست. دم یک ساختمان کوچک مدیر از من جدا شد: «آقای مورسو شما را تنها می گذارم، در دفتر خود برای انجام هرگونه خدمتی حاضرم. بنا به قاعده ساعت ده صبح برای تدفین معین شده است. زیرا فکر کردیم بدین ترتیب شما خواهید توانست در بالین آن مرحومه شب زنده داری کنید. یک کلمه دیگر، مادرتان اغلب به رفقایش اظهار می کرده است که می خواهد با تشریفات مذهبی به خاک سپرده شود. بر من واجب است که لوازم این امر را فراهم کنم اما خواستم ضمناً شما را هم مطلع گردانم.» از او تشکر کردم. مادرم، گرچه بی دین نبود، ولی هنگام زندگیش هرگز به دین نمی اندیشید.
داخل شدم. اتاقک بسیار روشنی بود، که با آب آهک سفید شده بود و یک قاب شیشه طاق آن را پوشانده بود. اثاثیه اش صندلی ها و سه پایه هائی به شکل ضربدر بود. روی دوتای آن ها، در وسط، تابوتی با سرپوش مخصوصش قرار گرفته بود. میخ های براق تابوت را می شد دید که هنوز کوبیده نشده بودند و روی تخته های تابوت که با پوست گردو رنگشان کرده بودند مشخص به چشم می آمدند.
نزدیک تابوت، زن پرستار عربی بود که روپوش سفید بر تن داشت و لچکی با رنگی تند به سر بسته بود.
در این هنگام دربان پشت سر من داخل شد. پیدا بود که دویده است. کمی لکنت داشت: «سر تابوت را بسته اند، ولی برای این که شما بتوانید جسد را ببیند باید میخ ها را بکشم.» به تابوت نزدیک شده بود، که نگهش داشتم. به من گفت «نمی خواهید؟» جواب دادم: «نه.» یکه خورد و من ناراحت شدم. زیرا حس کردم که نبایستی همچو حرفی زده باشم. پس از لحظه ای، به من نگاه کرد و بی هیچ سرزنشی، مثل این که خبر می خواهد بگیرد. پرسید: «برای چی؟» گفتم «نمی دانم.» آن گاه در حالی که سبیل سفیدش را می تابید، بی این که به من نگاه کند گفت: «می فهمم.» چشمانی زیبا، به رنگ آبی روشن داشت و رنگ پوستش کمی قرمز بود. صندلی به من داد و خودش به فاصله کمی پشت سرم نشست. زن پرستار بلند شد و به طرف در رفت در این لحظه دربان به من گفت: «این زن خوره دارد.» چون چیزی نفهمیدم، به طرف پرستار متوجه شدم و دیدم که از زیر چشم هایش پارچه ای گذرانیده و به دور سرش پیچیده. در جای بلندی دماغش پارچه صاف بود. روی صورت او جز سفیدی پارچه چیزی دیده نمی شد.
وقتی که او رفت، دربان گفت: «من الان شما را تنها می گذارم.» نمی دانم چه قیافه ای به خود گرفتم که منصرف شد و پشت سر من ایستاد. با این وجود پشت سرم، عذابم می داد. تمام اتاق را نور زیبای بعدازظهر فراگرفته بود. وزوز دو زنبور طلائی پشت شیشه ها به گوش می رسید. حس کردم که خوابم گرفته است. بی این که به طرف دربان برگردم. به او گفتم: «چه مدتی است که این جا هستید؟» مثل این که مدت ها منتظر چنین سوالی بود، فوراً جواب داد: «پنج سال».
دنبال آن، خیلی پرگوئی کرد. اگر پیش از این ها به او گفته بودند که با شغل دربانی در «مارانگو» روزگار خود را به پایان خواهد رسانید، سخت تعجب می کرد. شصت و چهار سال داشت و اهل پاریس بود. در این موقع کلامش را قطع کرد: «آها، پس اهل این جا نیستید؟» بعد یادم افتاد که قبل از این که مرا به اتاق مدیر راهنمائی کند، از مادرم با من حرف زده بود. گفته بود که باید خیلی زود خاکش کرد زیرا در صحرا، خصوصاً در این ناحیه، هوا بسیار گرم است در آن هنگام برایم گفته بود در پاریس می زیسته است. در پاریس که خاطره آن را هرگز فراموش نخواهد کرد. در پاریس می شود مرده را تا سه روز و گاهی تا چهار روز نگاه داشت. ولی این جا وقت این چیزها نیست. فکرش را هم نمی شود کرد که در این جا می بایست دنبال نعش کش دوید. در این موقع زنش به او گفته بود: «خفه شو، این چیزهائی نیست که بشود برای آقا گفت.» و پیرمرد قرمز شده بود و پوزش خواسته بود. من وسط کلامش دویده، گفته بودم: «چیزی نیست، چیزی نیست.» آن چه را که پیرمرد می کرد درست و جالب یافته بودم.
در اتاق کوچک مردگان، برایم گفت که به عنوان آدمی مفلوک به آن جا آمده بوده است و چون خود را هنوز کاری می دانسته، این شغل دربانی را قبول کرده است. به او یاد آوری کردم که در عین حال او هم جزء افراد این نوانخانه حساب می شود و او گفت که نه. اول هم متعجب شده بودم که چرا در ضمن صحبت از افراد نوانخانه کلمه «آن ها»، «دیگران» و خیلی به ندرت لغت «پیرها» را به کار می برد. در صورتی که اغلب زیاد هم با او اختلاف سن نداشتند. ولی طبیعی است که او با آن ها یکی نبود. او سمت دربانی داشت و در بعضی موارد هم سرپرست آن ها حساب می شد. در این لحظه آن پرستار وارد شد. شب ناگهان فرارسیده بود. به زودی، شب بر فراز شیشه ها سنگین شد. دربان کلید چراغ را زد و من از زنندگی ناگهان نور خیره شدم. مرا برای صرف شام به سفره خانه دعوت کرد ولی من گرسنه نبودم. اجازه خواست فنجانی شیرقهوه برایم بیاورد. چون آن را بسیار دوست داشتم، قبول کردم و بعد از لحظه ای با سینی مراجعت کرد، آشامیدم. آن وقت میل کردم سیگاری بکشم. اما شک کردم. چون نمی دانستم که آیا می توانم این کار را جلوی مادرم بکنم. فکر که کردم، این کار هیچ اهمیتی نداشت. سیگاری به دربان تعارف کردم و با هم کشیدیم.
پس از لحظه ای، به من گفت: «می دانید دوستان خانم مادرتان هم خواهند آمد که شب را در این جا به سر برند. این رسم این جا است. من باید بروم و صندلی و قهوه سیاه تهیه کنم.» از او پرسیدم که آیا می شود یکی از چراغ ها را خاموش کرد؟ درخشش نور، روی دیوار سفید خسته ام می کرد، به من گفت که این کار ممکن نیست. این طور سیم کشی شده است، یا همه چراغ ها یا هیچ کدام. دیگر من به او توجهی نداشتم. او خارج شد و برگشت. صندلی ها را جا داد. روی یکی از صندلی ها، فنجان ها را دور یک قهوه جوش گذاشت. بعد روبه روی من، طرف دیگر مادرم نشست. آن پرستار همان طور ته اتاق، پشت به ما ایستاده بود. من نمی دیدم که چه می کرد. اما از حرکات دستش، فهمیده می شد که چیزی می بافد. هوا ملایم بود، قهوه مرا گرم کرده بود و از دری که باز بود بوئی از شب و گل ها می آمد. به گمانم که اندکی هم چرت زدم. صدای خش خشی مرا بیدار کرد. به علت این که چشم هایم بسته بود، اتاق باز در نظرم از روشنائی، سخت زننده بود. جلوی من هم حتی یک سایه ای یافت نمی شد. و هر چیز، هر زاویه، تمام خمیدگی ها در مقابل چشمانم با بی حیائی زننده ای رسم می شد. در این لحظه بود که دوستان مادرم وارد شدند. روی هم رفته ده دوازده تائی بودند و با سکوت وارد این روشنائی خیره کننده شدند. بی این که صدائی از صندلی ها بلند شود روی آن ها قرار گرفتند. آن ها را چنان می دیدم که تاکنون هیچ کس را ندیده ام. هیچ کس از جزئیات صورت ها و لباس هایشان از نظرم نمی گریخت. با وجود این صدائی از آن ها نمی شنیدم و واقعیت آن ها را به زحمت می توانستم باور کنم. تقریباً همه زن ها پیش بند بسته بودند. با بندی که تنگ، بدنشان را می فشرد و شکم پائین افتاده شان را بیشتر نمایان می ساخت تا آن وقت هرگز درک نکرده بودم که پیرزنان تا چه حد می توانند شکم داشته باشند. مردها تقریباً همه بسیار لاغر بودند و عصا به دست داشتند. چیزی که در قیافه آن ها مرا به خود جلب می کرد، این بود که چشم هایشان را نمی دیدم، فقط روشنائی ماتی بود که از وسط حفره ای از چروک به نظر می رسید. هنگامی که نشستند، اغلب مرا نگاه کردند و با زحمت سری تکان دادند و چون لباس هایشان در دهان های بی دندانشان فرورفته بود من نفهمیدم که آیا به من سلام می کنند یا فقط یک حرکت عصبی سرشان را تکان داده است. اما گمان می کنم سلامم کردند. در این هنگام بود که متوجه شدم همه در مقابل من، گرداگر دربان نشسته اند. و سر خود را تکان می دهند. در یک آن، این فکر مسخره در من ایجاد شد که آمده اند مرا محاکمه کنند.
اندکی بعد، یکی از زنان به گریه افتاد. او در ردیف دوم، پشت سر یکی از همراهانش پنهان شده بود من به زحمت می دیدمش. با سکسه های کوتاه مرتباً گریه می کرد و به نظرم آمد که هرگز بازنخواهد ایستاد. دیگران مثل این که گریه او را نمی شنوند. همه محزون و گرفته و ساکت بودند. به تابوت یا به عصاهای خود، یا به هر چیز دیگر، می نگریستند. اما جز به همان یکی به چیز دیگری نگاه نمی کردند. آن زن همان طور گریه می کرد خیلی متحیر بودم. زیرا که او را نمی شناختم. می خواستم دیگر صدایش را نشنوم. ولی جرات این را نداشتم که به او اظهار کنم. دربان به طرف او خم شد. حرفی زد ولی او سرش را خم کرد چیزی زمزمه کرد و به همان نحو و ترتیب به گریه ادامه داد. بعد دربان به طرف من آمد. نزدیک من نشست. پس از یک لحظه طولانی، بی این که به من نگاه کند برایم گفت: «این زن خیلی به خانم مادر شما نزدیک بود. می گویند این مرده تنها دوست وی در این جا بوده است و اکنون دیگر کسی را ندارد.»
مدت درازی به همین ترتیب نشستیم. آه ها و سکسکه های آن زن دیگر کمتر شده بود. مدتی دماغش را بالا کشید و بالاخره خاموش شد. من دیگر خوابم نمی آمد. اما خسته بودم و نشیمن گاهم درد گرفته بود. اکنون سکوت همه این آدم ها بود که برایم طاقت فرسا بود. گاه گاه فقط، صدای مخصوصی که نمی توانستم آن را تشخیص بدهم به گوشم می خورد. پس از مدتی، بالاخره ملتفت شدم که چندتای از پیرمردها توی لپ شان را می مکیدند و این ملچ ملچ عجیب را از خود در می آوردند به قدری در افکار خود مستغرق بودند که متوجه این کار نبودند و حتی این فکر به من دست داد که این مرده ای که میان آنان افتاده است هیچ معنائی در نظر آنان ندارد. ولی اکنون درک می کنم که این فکر غلطی بوده.
ما همه قهوه ای را که دربان درست کرده بود نوشیدیم بعدش را دیگر نمی دانم. شب گذشته بود. فقط یادم هست که یک بار چشم گشودم دیدم که پیرمردها، به هم تکیه داده، خوابیده اند. غیر از یکی که چانه اش را روی آن دستش که عصا را می فشرد قرار داده بود و مرا خیره نگاه می کرد. مثل این که مدت ها جز بیدار شدن مرا انتظار نمی کشیده است. بعد دوباره خوابم برد. به علت درد بیش از پیش نشیمن گاهم، از خواب پریدم. روز روی شیشه ها می سرید. اندکی بعد یکی از پیرمردها بیدار شد و خیلی سرفه کرد. توی دستمال بزرگ چهارخانه ای تف می کرد و هریک از سرفه هایش مثل این بود که از ته بدنش کنده می شد. هم او دیگران را بیدار کرد و هم دربان به آن ها گوشزد کرد که باید بروند. آن ها بلند شدند. این شب زنده داری ناراحت، صورت هایشان را خاکستری کرده بود. وقتی بیرون می رفتند، با تعجب سختی که به من دست داده بود، همه شان دستم را فشردند انگار این شب که ما در آن حتی یک کلمه هم ردوبدل نکرده بودیم صمیمیت ما را دوچندان کرده بود.
من خسته بودم. دربان مرا به اتاق خود برد که توانستم در آن جا سروصورتم را مرتب کنم. باز هم شیرقهوه ای نوشیدم که بسیار خوب بود. آسمان بر فراز تپه هایی که «مارانگو» را از دریا جدا می کرد انباشته از سرخی بود. و نسیمی که از بالای تپه ها می گذشت بوی نمک با خود می آورد. روز بسیار زیبائی در پیش بود. من مدت ها که به ده نرفته بودم و فکر می کردم اگر مادرم در میان نبود چه لذتی از گردش امروز می توانستم ببرم. در حیاط، زیر درخت چناری، به انتظار ایستادم. بوی زمین نمناک را فرو می بردم و دیگر خوابم نمی آمد. به فکر همکاران اداری ام افتادم - که در این ساعت همگی برای رفتن به سر کار برمی خواستند؛ برای من همیشه این لحظه سخت ترین لحظات بود. باز هم اندکی به این چیزها فکر کردم. اما ناگهان صدای زنگی از داخل ساختمان رشته افکارم را گسیخت. پشت پنجره حرکاتی دیده شد. سپس همه جا را آرامش فراگرفت. آفتاب اندکی در آسمان بیشتر بالا آمده بود؛ پاهایم داشت داغ می شد. دربان از حیاط گذشت به من گفت که مدیر مرا می خواهد. به دفترش رفتم. مرا واداشت که چند ورقه را امضاء کنم. دیدم که سیاه پوشیده بود و شلوار راه راه به پا داشت تلفن را به دست گرفت و به من گفت: «مامورین متوفیات یک لحظه پیش آمده اند. من می روم که بگویم تابوت را بکوبند. می خواهید یک بار دیگر هم مادرتان را ببینید؟» گفتم: نه. در حالی که صدایش را آهسته می کرد به وسیله تلفن دستور داد: «فیژاک Figeac به مامورین بگوئید که می توانند شروع کنند.» بعد گفت که او هم در مراسم تدفین شرکت خواهد کرد و من از او تشکر کردم. پشت میز نشست. پاهای کوچکش را روی هم انداخت و به من اطلاع داد که تنها من و او با پرستار قسمت، در مراسم خواهیم بود. بنا به قاعده نوانخانه ای ها نباید در مراسم تدفین شرکت کنند. آن ها فقط اجازه دارند که شب زنده داری کنند و خاطرنشان ساخت که: «این مسئله ای است مربوط به انسانیت». ولی استثنائاً به یکی از دوستان مادرم به نام «توماس پرز» اجازه شرکت در این تشیع را داده بود. در این جا، مدیر خندید و به من گفت: «البته درک می کنید، این یکی از احساسات دوران جوانی است. این پیرمرد و مادر شما یکدیگر را هیچ وقت ترک نمی کردند. در نوانخانه، آن ها را دست می انداختند و به پرز می گفتند «این نامزد شماست» و او می خندید. این مطلب برای آن ها لذت بخش بود و حقیقت این است که مرگ مادام مرسو زیاد او را متاثر ساخته است. گمان می کنم که حق نداشتم به او اجازه ندهم. اما به واسطه سفارش پزشک بازرس، او را از شب زنده داری معاف کردم.»
مدت درازی خاموش ماندیم. مدیر بلند شد و از پنجره دفتر خود نگاه کرد و پس از لحظه ای، گفت: «آها، این کشیش مارانگوست. زود آمده است» و گفت که برای رفتن به کلیسا که در خود دهکده واقع است دست کم باید سه ربع ساعت پیاده روی کرد. پائین آمدیم. جلوی ساختمان کشیش و دو کودک مرثیه خوان ایستاده بودند. یکی از این دو بخورسوزی در دست داشت و کشیش برای میزان کردن بلندی زنجیر نقره ای آن به طرف او خم شده بود. وقتی که ما فرارسیدیم، کشیش سر برداشت. مرا «فرزندم» نامید و چند کلمه دیگر هم گفت. بعد داخل شد، من هم وی را دنبال کردم.
به یک نظر دیدم که میخ های تابوت کوبیده شده است و چهار مرد سیاه در اتاق ایستاده اند. در همین آن شنیدم که مدیر به من می گفت کالسکه کنار جاده حاضر است و کشیش به دعا خواندن مشغول شد. از این لحظه به بعد کارها به سرعت انجام یافت. مردها با طاقشالی به طرف تابوت رفتند. کشیش و همراهانش و مدیر و من خارج شدیم. جلوی در، زنی ایستاده بود که من نمی شناختمش. مدیر گفت: «آقای مرسو». اسم این زن را نشنیده بودم و فقط دانستم که سرپرستار است. او بی هیچ لبخندی صورت استخوانی و دراز خود را خم کرد. بعد ما برای این که جنازه عبور کند صف کشیدیم. بعد به دنبال حمال ها راه افتادیم و از نوانخانه بیرون رفتیم. جلوی در، کالسکه ایستاده بود. سیاه، دراز و درخشنده بود و آدم را به یاد قلمدان می انداخت. پهلوی آن، ناظم تشریفات بود که مردی کوتاه قد و لباسی خنده آور داشت. با پیرمردی که حرکاتش ساختگی بود. دریافتم که او آقای پرز است. کلاه فوتر نرمی با لبه های پهن و میانه گرد به سر داشت (که هنگام عبور جنازه آن را از سر برداشت) با لباسی که شلوارش روی کفش هایش افتاده بود و گره کوچک کراوات سیاهش که به یخه سفید پیراهن بزرگش خورده بود.
لباس هایش در زیر دماغی که پر از لکه های سیاه بود می لرزید. موهای نرم سفید او پشت گوش های عجیب بَلبَله و برگشته اش ریخته بود و رنگ قرمز گوش ها، روی این صورت رنگ پریده نظر مرا جلب کرد. ناظم تشریفات جای هر کداممان را معین کرد. کشیش جلو می رفت پس از او کالسکه. اطراف کالسکه، آن چهار مرد. عقب آن ها مدیر و من. سرپرستار و آقای پرز آخر صف بودند.
اکنون آسمان انباشته از آفتاب بود. آفتاب کم کم روی زمین سنگینی می کرد و حرارت به سرعت بالا می رفت. نفهمیدم چرا این قدر دیر حرکت کردیم. گرما را زیر لباس های تیره ام حس می کردم. پیرمرد ریزه و کوتاه که کلاهش را به سر گذاشته بود آن را از نو برداشت. هنگامی که مدیر راجع به او با من حرف می زد، به طرفش برگشته، نظری به سویش انداختم، مدیر به من گفت که اغلب مادر من و موسیو پرز عصرها، به همراهی یک پرستار برای گردش به دهکده می رفتند به جلگه اطراف خود نظری انداختم. از میان ردیف صنوبرها که به تپه ای سر بر آسمان کشیده منتهی می شدند و از میان این خاک سبز و اُخرائی و این خانه های تک تک و مشخص حال مادر خود را در می یافتم. شب در این سرزمین باید همچون وقفه ای حزن انگیز باشد. اما امروز، آفتاب طاقت فرسا، منظره را از دم نظر محو می ساخت و آن را بی روح و افسرده جلوه گر می ساخت.
به راه افتاده بودیم. در این هنگام بود که درک کردم پرز کمی می لنگد، کالسکه کم کم به سرعت خود می افزود و پیرمرد عقب می ماند. یکی از مردانی که اطراف کالسکه حرکت می کرد نیز عقب ماند و اکنون پابه پای من راه می رفت از سرعتی که خورشید در بالا آمدن از آسمان داشت در تعجب بودم. ناگهان متوجه شدم که جلگه مدتی است از سروصدای حشرات و زمزمه علف ها پر شده است.
عرق بر گونه هایم روان بود. چون کلاه نداشتم، با دستمال خود را باد می زدم. مامور تدفین چیزهائی به من گفت که نشنیدم. در همین هنگام کله خود را با دستمالی که در دست چپ داشت از عرق پاک می کرد. با دست راست کاسکت خود را بلند کرده بود. به او گفتم: «چی؟» او در حالی که خورشید را نشان می داد تکرار کرد که: «عجب می زند» گفتم: «آه» «پیر بود؟» جواب دادم: «همچنین»، چون سن او را دقیقاً نمی دانستم. پس از این، خاموش شد. به عقب برگشتم و پرز را که پشت سر به فاصله پنجاه متری می آمد. همچنین به مدیر نظر انداختم. بدون کمترین حرکت بی موردی با اِهِن و تُلُپ راه می آمد. چند قطره عرق روی پیشانیش برق می زد. ولی او آن ها را خشک نمی کرد. به نظرم می آمد که دسته تشییع اندکی تند می رفت اطراف من همچنان همان جلگه سوزان و انباشته از آفتاب بود. روشنائی آسمان قابل تحمل نبود. برای یک لحظه، از روی قسمتی از جاده که تازه تعمیرش کرده بودند گذشتیم. خورشید قیر جاده را نرم کرده بود. پاها در آن فرو می رفت و اندرون درخشانش را نمایان می ساخت. بالای کالسکه، کلاه راننده که از چرم درست شده بود به نظر می آمد که گویا به این لجن آغشته شده است. من اندکی میان آسمان آبی و سفید و هماهنگی این رنگ ها، سیاهی خیره کننده قبر نمایان شد، سیاهی تیره لباس ها و سیاهی براق کالسکه، خود را گم کرده بودم. همه این ها آفتاب، بوی چرم و بوی پهن کالسکه، بوی رنگ و کندر و خستگی یک شب بی خوابی، نگاه من و افکارم را پریشان ساخته بود. یک بار دیگر به عقب برگشتم پرز به نظرم بسیار دور آمد. در میان مِهی از گرما ناپدید بود. بعد دیگر او را ندیدم. با نظر به جستجویش پرداختم و دیدم که از وسط جلگه از راه میان بر می آید. نیز دیدم که جاده جلوی روی من پیچ می خورد. فهمیدم پرز که این حوالی را می شناخته، راه را خیلی زودتر طی خواهد کرد و ما را خواهد گرفت. سر پیچ جاده به ما ملحق شد. بعد او را گم کردیم. مجدداً از راه میان بر می رفت و این عمل چند بار تکرار شد. من حس می کردم که خون روی شقیقه هایم می کوبد.
تمام این ها بالاخره با چنان شتاب و تحقق، و وضعی عادی گذشت که بیش از این چیزی از آن به یاد ندارم. فقط یک چیز دیگر، موقع ورود به دهکده، سرپرستار با من حرف زد، صدای مخصوصی داشت که به صورتش نمی آمد. صدائی موسیقی دار و لرزان. به من گفت «اگر آدم آهسته برود، خطر آفتاب زدگی تهدیدش می کند و اگر خیلی تند برود عرق خواهد کرد و در کلیسا سرما خواهد خورد.» او حق داشت. جز این چاره ای نبود. باز چند خاطره دیگراز این روز در نظر دارم، مثلاً قیافه پرز وقتی برای آخرین بار نزدیک دهکده به ما رسید. قطرات درشت اشک، خستگی و رنج روی گونه هایش نشسته بود که به علت چین های صورتش، نمی توانست جاری بشود بلکه پخش می شد، دوباره جمع می شد و روی این صورت واریخته، پوششی از آب تشکیل می داد. نیز خاطره کلیسا و دهاتی ها روی پیاده روها، گل های شمعدانی قرمز رنگ، روی قیرهای گورستان؛ بیهوش شدن پرز (که مثل آدمک مومی از هم وارفته می نمود) خاکی که به رنگ خون بود و روی تابوت مادرم می ریختند، ریشه های سفید درخت که با آن قاطی شده بود، باز جمعیت سروصدا، دهکده، انتظار جلوی یک قهوه خانه صدای یکنواخت موتور، و خوشحالی من هنگام ورود اتوبوس به روشنائی های الجزیره و فکر این که دوازده ساعت تمام خواهم خوابید.

۲

هنگامی که بیدار شدم، فهمیدم چرا رئیسم موقع تقاضای دو روز مرخصی ناراضی به نظر می رسید زیرا امروز شنبه بود درستش را بخواهم بگویم این را فراموش کرده بود. ولی هنگام بیدار شدن، این مطلب به فکرم رسید. خیلی طبیعی بود که اربابم فکر کرده است من با روز یکشنبه ام چهار روزِ تعطیل خواهم داشت و این برای او نمی توانسته است خوشایند باشد. اما از طرفی اگر آن ها مادرم را به جای امروز، دیروز به خاک سپردند تقصیر از من نبود و از طرف دیگر به هر صورت من شنبه و یکشنبه ام را زیاد در اختیار داشتم. مسلماً این مرا از آن بازنمی داشت که در همان دم نارضایتی اربابم را درک کنم. به زحمت از بستر برخاستم. زیرا روز یکشنبه بسیار خسته شده بودم. وقتی که ریشم را می تراشیدم، از خود پرسیدم که چه می خواهم بکنم و تصمیم گرفتم به شنا بروم. برای رفتن به حمام های بندر؛ تراموای گرفتم. آن جا، در حوض های شنا آب تنی کردم، آدم های جوان بسیار بودند. در آب «ماری کاردونا» دوست قدیمی اداری ام را که همان وقت ها خاطرخواهش بودم را یافتم. گمان می کنم، او نیز همچنین بود. اما او اندکی بعد رفته بود و ما فرصت نیافته بودیم. کمکش کردم که روی کمربند لاستیکی بنشیند و در این حرکت، او را نوازش کردم. هنگامی که او طاق باز روی کمربند دراز کشیده بود من هنوز در آب بودم. او به طرف من برگشت موهایش روی چشمش ریخته بود و می خندید. از کمربند بالا رفتم و کنارش خزیدم. هوای خوبی بود و مثل این که شوخی می کردم، همه آسمان را توی چشم هایم داشتم و آسمان آبی بود و طلائی بود. مدت زمانی، نیمه بیدار، روی لاستیک ماندیم. هنگامی که آفتاب سخت زننده شد، او در آب پرید و من هم دنبالش رفتم. او همین طور می خندید کنار استخر هنگامی که خود را خشک کردیم به من گفت: «من قهوه ای تر از شما هستم.» از او خواهش کردم شب با هم به سینما برویم. او باز هم خندید و گفت خیلی دلش می خواهد فیلمی از «فرناندل» ببیند. وقتی لباس هایمان را پوشیدیم، قیافه بسیار متعجبی به خود گرفت از این که دید کراوات سیاه بسته ام و از من پرسید آیا عزادار هستم؟ به او گفتم که مادرم مرده است. چون می خواست بداند کی، جواب دادم «دیروز» او کمی یکه خورد. ولی هیچ به روی خودش نیاورد. می خواستم به او بگویم که این تقصیر من نبوده است. اما جلوی خودم را گرفتم. چون فکر کردم که همین مطلب را به رئیسم گفته بودم. این تذکر بی معنی بود. هرچه باشد آدم همیشه کمی خطاکار است.
شب، ماری همه چیز را فراموش کرده بود. فیلم گاه گاه خنده دار می شد، ماری را نوازش می دادم. او بعد، هنگامی که خارج شدیم، او به خانه ام آمد.

نظرات کاربران درباره کتاب بیگانه