فیدیبو نماینده قانونی نشر معیار علم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درون آب

کتاب درون آب

نسخه الکترونیک کتاب درون آب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب درون آب

مردان بار دیگر دختر را می‌بندند. اما این بار به شکلی متفاوت: شست دست چپ را روی انگشت پای راست و شست دست راست را روی انگشت پای چپ قرار می‌دهند و طناب را دور کمرش می‌بندند. از آنجایی که مطمئن نیست از پس تاریکی و سرما بربیاید شروع می‌کند به التماس کردن: «لطفا». می‌خواهد به خانه‌ای برگردد که دیگر وجود ندارد، به زمانی که با عمه‌اش جلوی شومینه می‌نشستند و برای هم قصه می‌گفتند. می‌خواهد در تختخوابش در کلبه‌شان باشد، دوباره دخترکی کوچک باشدکه بوی هیزم و عطر گل سرخ و عطر دلنشین و گرم عمه‌اش مشامش را بنوازد. «لطفا». در آب فرو می‌رود. زمانیکه برای دومین بار او را از آب بیرون می‌کشند، لبهایش کبودشده‌اند و دیگر نفس نمی‌کشد.

ادامه...

بخشی از کتاب درون آب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تمام آن خرمی، آن رنگ سبز اعجاب انگیز، سروهای کوهی روی تپه با برگهایی به رنگ زرد روشن و تند همچون آتش در ذهنم زبانه می کشید و خاطراتم را همچون یک فیلم به نمایش می گذاشت: پدرم من را که چهار یا پنج ساله هستم و از لذت و سرخوشی جیغ می کشم و وول می خورم درون آب برده است؛ تو از روی صخره ها داخل رودخانه می پری و هربار از ارتفاع بیشتری بالا می روی. پیک نیک روی ساحل شنی رودخانه؛ طعم کرم ضد آفتاب بر روی زبانم؛ گرفتن ماهی های چاق قهوه ای از آب گل آلود و راکد پایین دست رودخانه ی میل(۸). تو به خانه می آیی، با پایی که از آن خون روان است آنهم به خاطر تشخیص اشتباه در یکی از پرش هایت به رودخانه. در حالیکه پدر دارد زخم پایت را تمیز می کند کهنه پارچه ای را بین دندانهایت فشار می دهی تا گریه نکنی. آن هم جلوی من. مادر، یک سارافون تابستانی آبی به تن دارد و در آشپزخانه با پای برهنه مشغول پختن فرنی برای صبحانه است، کف پاهایش قهوه ای حنایی پر رنگ است. پدر روی ساحل رودخانه نشسته است و بر روی شن ها طرح می کشد. بعدها که بزرگتر شدیم تو با شلوارک جین و یک بیکینی زیر بلوزت، دزدکی و دیروقت به دیدن یک پسر می رفتی. نه هر پسری. آن پسر. مادر که لاغرتر و نحیف تر از قبل روی مبل نشیمن به خواب رفته؛ از پدر خبری نیست او با همسر فربه، رنگ پریده و کلاه آفتابی به سر کشیش محل به پیاده روی رفته. یک بازی فوتبال را به خاطر می آورم. خورشید تابان بر روی آب، همه ی چشم ها به من دوخته شده؛ پلک می زنم تا اشکم سرازیر نشود، ران پایم خونی است، صدای خنده در گوشم زنگ می زند. هنوز می توانم آن را بشنوم. و در زیر همه ی اینها صدای آبی که می خروشد.
چنان خود را در اعماق آب احساس می کردم که متوجه نشدم به مقصد رسیده ام. من آنجا بودم، در دل شهر؛ ناگهان چنین به نظرم امد که انگار چشمم را بستم و به طرز مرموزی در این محل ظاهر شده ام و قبل از اینکه این را بدانم داشتم در باندهای باریکی که چهارتا چهارتا خط کشی شده بودندبه آرامی می راندم و آن تصویر محوی که از یک سنگ به رنگ صورتی در حاشیه چشم انداز ذهنی ام به سمت کلیسا و به سمت پل قدیمی داشتم حالا واضح تر بود. چشمانم را به جاده ی مقابل دوختم و سعی کردم نگاهم به درختان کنار رودخانه نیفتد. سعی کردم نگاه نکنم، اما نتوانستم.
ماشین را به کنار جاده هدایت کردم و آن را خاموش کردم. سرم را بالا آوردم. درختها و پله های سنگی از خزه پوشیده شده بودند و به رنگ سبز در آمده بودند و در اثر باران لغزنده و خطرناک بودند. تمام بدنم مور مور شد: برخورد باران سرد روی خیابان، رقابت نورهای آبی چشمک زن با رعد و برق برای آشکارتر کردن رودخانه و آسمان، بخار هوای سرد مقابل چهره های مضطرب، و پسرکی کوچک، رنگ پریده و لرزان که توسط یک مامور پلیس زن پله ها را به سمت جاده طی می کرد. مامور پلیس دست پسرک را محکم در دست گرفته بود و چشمانش کاملا باز و ناآرام بود و زمانیکه کسی را صدا می زد سرش به این سو و آن سو تاب می خورد. هنوز می توانم احساس کنم که آن شب چه حسی داشتم، وحشت و افسون. هنوز صدایت در سرم می پیچد: چه حسی خواهد داشت؟ می توانی تصور کنی که شاهد مرگ مادرت باشی؟
نگاهم را برگرداندم. ماشین را روشن کردم و وارد جاده شدم، در امتداد پل جایی که جاده می پیچید راندم. حواسم به پیچ جاده بود- اولی دست چپ؟ نه، این یکی نه، دومی. همینجا بود، بقایای سنگی قدیمی و قهوه ای رنگ میل هاوس(۹). سوزشی روی پوستم حس کردم، هوا سرد و مرطوب بود، قلبم خیلی تند می زد، ماشین را به سمت دروازه ای که درهایش باز بود راندم و وارد جاده ی اختصاصی شدم.
مردی آنجا ایستاده بود و به تلفنش نگاه می کرد. یک مامور پلیس بود که لباس فرم به تن داشت. با هوشیاری به سمت اتومبیل به راه افتاد و من دستگیره ی پنجره را چرخاندم و آن را پایین کشیدم و گفتم، «من جولز هستم. جولز ابوت. من... خواهرش هستم».
به نظر خجالت زده رسید و گفت، «اوه، بله. صحیح. البته»، سرش را برگرداند و نگاهی به خانه انداخت و ادامه داد، «ببینید، الان هیچ کس در خانه نیست. آن دختر... خواهر زاده ی شما... بیرون است. دقیقا نمی دانم کجاست...». او بیسیم را از کمرش در آورد.
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. پرسیدم، «اشکالی دارد اگر به داخل خانه بروم»؟ سرم را بالا بردم و به پنجره ی باز اتاقی که قبلا اتاق تو بود نگاه کردم. هنور می توانستم تو را آنجا ببینم که در چهارچوب پنجره نشسته ای، پاهایت را به طرف بیرون آویزان کرده ای و سرخوشی.
مامور پلیس نامطمئن به نظر می رسید. پشتش را به من کرد و دور شد و قبل از اینکه برگردد به آهستگی چیزی در بیسیم گفت. «بله، مشکلی نیست. می توانید داخل شوید».
وقتی از پله ها بالا می رفتم چشمم چیزی را نمی دید، اما صدای آب را شنیدم و بوی خاک را حس کردم، بوی خاکی را که خانه بر روی آن سایه افکنده بود، در زیر درختان، جایی که نور خورشید را به آن راه نبود، بوی تند و زننده ی برگهای پوسیده، و این بو مرا به گذشته ها برد.
درب جلوی ساختمان را باز کردم، انتظار داشتم که مادر از آشپزخانه صدایم بزنم. بدون اینکه نیازی به فکر کردن باشد می دانستم که برای تکان دادن درب در نقطه ای که به کف زمین چسبیده باید از پهلویم کمک بگیرم. به طرف سرسرا حرکت کردم و در را پشت سرم بستم، چشمانم در تلاش بودند تا در آن تاریکی با دقت بیشتری ببینند؛ از سرمای غیرمنتظره به خود لرزیدم.
در آشپزخانه یک میز از جنس چوب بلوط به زیر پنجره کشیده شده بود. همان میز بود؟ به نظر شبیه می آمد اما نمی توانست همان باشد، آن خانه از گذشته تا امروز ساکنان زیادی به خود دیده بود. اگر به زیر آن میز می خزیدم مطمئنا می توانستم علامت هایی را که من و تو از خود به جا گذاشته بودیم پیدا کنم، اما حتی فکرش هم ضربان قلبم را بالا می برد.
به خاطر دارم که چطور آفتاب صبحگاهی روی آن می افتاد، و اینکه اگر طرف چپ آن، روبروی خوراک پز می نشستی، چطور تصویری از پل قدیمی را که به خوبی قاب بندی شده بود می دیدی. این منظره به قدری زیبا بود که توجه همه را به خود جلب می کرد، اما آنها در حقیقت آن را نمی دیدند. آنها هرگز پنجره را باز نکردند و به بیرون خم نشدند، آنها هیچگاه به پایین رودخانه، جایی که چرخ آسیاب قرار داشت و در حال پوسیدن بود نگاه نینداخته بودند، بازی اشعه های خورشید را بر سطح آب ندیده بودند، هرگز ندیدند که آن رودخانه واقعا چگونه است، اینکه رنگش سیاه مایل به سبز است و پر است از چیزهای زنده و مرده.
از آشپزخانه بیرون آمدم، وارد راهرو شدم، از پله ها گذشتم و در اعماق خانه پیش رفتم. چنان ناگهانی با آن خانه مواجه شده بودم که مرا از کنار پنجره های عظیمی که رو به رودخانه باز می شدند به درون رودخانه پرتاب کرد، گویی اگر آنها را باز می کردی آب از روی صندلی چوبی بزرگ کنار پنجره به درون سرازیر می شد و به زیر آن راه می یافت.
تمام آن تابستان هایی را به یاد می آورم که با مادرم روی صندلی کنار پنجره می نشستیم و به کوسن ها تکیه می دادیم، پاها را بالا می آوردیم، انگشت های پاهایمان تقریبا به هم می خوردند، کتاب ها را روی زانو می گذاشتیم. ظرفی از خوراکی هم نزدیکمان بود، اگرچه مادر هیچگاه به خوراکی ها دست نمی زد.
نمی توانستم به آن صندلی کنار پنجره نگاه کنم؛ دیدن آن در چنین وضعیتی مرا اندوهگین و مستاصل می ساخت.
رنگ دیوار ریخته بود و آجرهای زیر آن نمایان شده بود، چیدمان خانه تماما سلیقه ی تو بود: فرش های شرقی، اثاثیه ی سنگین از جنس آبنوس، کاناپه های بزرگ، صندلی های راحتی چرمی و شمع های فراوان. و در هر گوشه و کنار نشانی از علاقه ی وافر تو به چشم می خورد: تابلوهای نقاشی با قاب هایی عظیم، تصویر اوفلیا(۱۰) اثر میلِی(۱۱)، زیبا و متین، با چشم ها و لب هایی باز، شاخه های گل در دست. الهه ی سه گانه هکات(۱۲) اثر بلیک(۱۳)، سبت جادوگران و سگ در حال غرق شدن اثر گویا(۱۴). از این آخری از همه بیشتر بدم می آید. حیوان بیچاره در تلاش است تا سر خود را در دریایی که در اثر جزر و مد هر لحظه بالاتر می آید خارج از آب نگه دارد.
صدای زنگ تلفن به گوشم خورد، به نظر می رسید از طبقه ی پایین خانه باشد. به دنبال صدا از اتاق نشیمن گذشتم و چند پله پایین رفتم- فکر می کنم آنجا قبلا انباری بود که با چیزهای به درد نخور پر شده بود. یک سال انباری را آب گرفت و سیل به راه افتاد و روی همه چیز لایه ای از گل به جا گذاشت، انگار که خانه قسمتی از بستر رودخانه بود.
قدم به جایی گذاشتم که به استودیوی تو تبدیل شده بود. آنجا پر بود از تجهیزات دوربین، صفحه های نمایش، لامپ های استاندارد، یک دستگاه چاپگر، کاغذها و کتاب ها و فایل هایی که بر روی زمین انباشته شده بود و قفسه های بایگانی که در امتداد دیوار قرار داشت. و البته عکس ها. عکس هایی که گرفته بودی تمام سطح دیوار را پوشانده بود. برای یک بیننده ی معمولی اینطور به نظر می رسید که تو به پل ها علاقه داشتی: پل گلدن گیت(۱۵)، پل نانجینگ(۱۶) بر روی رودخانه ی یانگ تسه، پل پرنس ادوارد. اما دوباره به آنها نگاه کن. این عکس ها ربطی به پل نداشتند، اینها نشاندهنده ی علاقه ی تو به این شاهکارهای مهندسی نبودند.
دوباره نگاه کن و خواهی فهمید که مساله فقط پل ها نیستند، این عکس ها صخره ی بیچی هد(۱۷)، جنگل آئوکیگاهارا(۱۸)، پریکستولن(۱۹) را به تصویر کشیده اند، محل هایی که مردم ناامید به آن پناه می برند تا همه چیز را تمام کنند، کلیساهای بزرگی از یاس و درماندگی.
مقابل در اتاق تصاویری از دریاچه ی مرگ قرار داشت. آنهم چندتا، عکس هایی از تمام زوایای قابل تصور، تمام نکات قابل ملاحظه: کم رنگ و یخ زده در زمستان، صخره ی سیاه و سخت، یا درخشان در تابستان، پناهگاهی خرم و سبز، یا دلگیر و خاکستری به رنگ سنگ خارا با ابرهای طوفانزا بر فراز آن، دوباره و دوباره و دوباره. تمام این تصاویر به صورت تصویری واحد و محو که هجومی سرگیجه آور را برای بیننده ایجاد می کرد دیده می شدند؛ احساس کردم که انگار آنجا هستم، در همان محل، انگار آنجا نوک صخره ایستاده ام و دارم به پایین، به درون آب نگاه می کنم، آن هیجان ترسناک، سودای فراموشی را حس می کنم.

بخش اول

۲۰۱۵

جولز

تو می خواستی به من چیزی بگویی، اینطور نیست؟ سعی داشتی چه چیزی را به من بگویی؟ احساس می کنم که انگار مدتها قبل از این گفتگو دور شده ام. دست از تمرکز بر روی آن کشیدم، داشتم به چیز دیگری می اندیشیدم، درگیر مسائل دیگری بودم، گوش نمیکردم، بنابراین رشته ی کلام از دستم خارج شد. بسیار خب، حالا حواسم به توست. فقط نمی توانم از یاد ببرم که نسبت به بعضی از مسائل بسیار مهم غافل بوده ام.
وقتی آنها آمدند تا به من اطلاع دهند، عصبانی بودم. اول خیالم راحت شد، چون وقتی دو افسر پلیس آن هم درست همان زمانی که داری دنبال بلیط قطار می گردی و می خواهی خانه را به قصد محل کار ترک کنی در آستانه ی در ظاهر می شوند دلت گواهی بد می دهد. من نگران آدم هایی شدم که برایم اهمیت داشتند- دوستانم، شریک قبلی زندگی ام، همکارانم. اما خبر مربوط به آنها نبود، آن دو مامور پلیس گفتند که خبر راجع به تو بود. برای همین وقتی فهمیدم برای آنها مشکلی پیش نیامده است چند لحظه ای خیالم راحت شد، اما بعد آنها به من گفتند چه اتفاقی افتاده است، که تو چه کرده ای، به من گفتند که تو درون رودخانه بوده ای و آن وقت بود که برآشفتم، برآشفتم و وحشت کردم.
به این فکر می کردم که وقتی به آنجا رسیدم می خواهم به تو چه بگویم، اینکه می دانستم تو این کار را از روی کینه انجام داده ای تا مرا آزرده کنی، بترسانی و زندگی ام را مختل کنی. تا توجه مرا جلب کنی، تا مرا به جایی که می خواستی بکشانی. و حالا بفرما، نل(۲)، تو موفق شدی: من اینجا هستم. جایی که هیچگاه نمی خواستم به آن برگردم. اینجا هستم تا از دخترت مراقبت کنم و این وضعیت لعنتی را که بار آورده ای سامان دهم.
دوشنبه، ۱۰ آگوست
جاش (۳)
چیزی مرا از خواب پراند. از تخت پایین آمدم تا به دستشویی بروم که متوجه شدم درب اتاق خواب مادر و پدرم باز است، دیدم که مادرم در تختخواب نیست. پدرم طبق معمول داشت خروپف می کرد. رادیو ساعت ۴:۰۸ دقیقه را اعلام کرد. با خودم گفتم حتما مادرم به طبقه ی پایین رفته است. او مشکل بی خوابی دارد. هردوی آنها این مشکل را دارند، اما قرص هایی که پدرم می خورد چنان قوی هستند که تو می توانی درست کنار تختش بایستی و در گوشش فریاد بکشی بدون اینکه او بیدارشود.
خیلی آهسته از پله ها پایین رفتم چون معمولا وقتی مادرم بدخواب می شود و به طبقه ی پایین می رود تلویزیون را روشن می کند و به تماشای آگهی های کسل کننده راجع به دستگاه های لاغری یا تمیز کننده و کف شوی یا خرد کننده ی سبزیجات به اشکال مختلف می نشیند و بعد به خواب می رود. اما آن روز وقتی به طبقه ی پایین رفتم تلویزیون خاموش بود و مادرم روی مبل نبود، پس فهمیدم که باید بیرون رفته باشد.
چند باری این کار را کرده بود- حداقل تا آنجا که من می دانستم. من که نمی توانم تمام مدت دنبال این باشم که ببینم کی کجاست. اولین باری که صبح در خانه نبود به من گفت فقط رفته بوده تا کمی قدم بزند تا فکرش آرام شود، اما یک صبح دیگر وقتی که از خواب بیدار شدم و او خانه نبود از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم ماشین اش در جایی که معمولا آن را پارک می کرد نیست.
حدس می زنم که احتمالا رفته تا کنار رودخانه قدم بزند یا بر سر مزار کیتی(۴) برود. من هم گاهی اوقات این کار را انجام می دهم اما نه در نیمه شب. رفتن به چنین محلی در تاریکی من را می ترساند. به علاوه فکر می کنم با این کار آدم عجیب و غریب و مرموزی به نظر می آیم چون این همان چیزی بود که خود کیتی انجام داد: نیمه های شب از خواب برخاست و به رودخانه رفت و دیگر برنگشت. اگرچه من می دانستم که چرا مادر این کار را می کند: این تنها راهی بود که می توانست به کیتی نزدیک باشد، البته به غیر از نشستن در اتاق کیتی که یکی دیگر از چیزهایی بود که می دانستم انجام می دهد. اتاق کیتی کنار اتاق من است و می توانم صدای گریه ی مادرم را از آنجا بشنوم.
روی مبل نشستم و منتظر شدم تا برگردد، اما حتما باید خوابم برده باشد چون هنگامیکه صدای در را شنیدم هوا روشن شده بود، به ساعت روی شومینه نگاه کردم ساعت ۷:۱۵ را نشان می داد. شنیدم که مادرم در را پشت سرش بست و بعد یکراست از پله ها بالا رفت.
دنبال او به طبقه ی بالا رفتم. پشت در اتاقش ایستادم و از لای در نگاه کردم. کنار تخت، سمتی که پدرم خوابیده بود زانو زده بود، صورتش سرخ شده بود، انگار که دویده باشد. به سختی نفس می کشید و می گفت، «اَلک(۵)، بیدار شو، بیدار شو»، و پدرم را تکان می داد. به پدرم گفت، «نل ابوت(۶) مرده، او را در رودخانه پیدا کردند. او به رودخانه پریده».
یادم نمی آید که چیزی گفته باشم اما باید صدایی از دهانم خارج شده باشد چون مادرم سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد و ایستاد.
او گفت، «اوه جاش، نزدیک من بیا، اوه جاش». اشک از چشمانش سرازیر شد و مرا محکم در آغوش گرفت. وقتی خودم را از آغوشش بیرون کشیدم هنوز داشت گریه می کرد، اما در عین حال می خندید و گفت، «اوه، عزیزم».
پدر روی تخت نشست، داشت چشمانش را می مالید. سالها طول می کشید تا او کاملا از خواب بیدار شود.
«نمی فهمم. کی؟... منظورت دیشب است؟ چطور فهمیدی»؟
«برای خرید شیر بیرون رفتم. در فروشگاه همه داشتند راجع به همین موضوع صحبت می کردند. امروز صبح پیدایش کردند». روی تخت نشست و گریه را دوباره آغاز کرد. پدر در حالیکه مادر را در آغوش گرفته بود به من نگاه می کرد و چهره اش حالت عجیبی داشت.
به مادر گفتم، «کجا رفته بودی؟ تا الان کجا بودی»؟
او جواب داد، «همین الان گفتم. رفته بودم فروشگاه جاش». می خواستم بگویم، «داری دروغ می گویی. تو ساعتهاست که رفته ای، فقط برای خرید شیر نرفتی». می خواستم این را بگویم ولی نتوانستم، چون پدر و مادرم روی تخت نشسته بودند و به یکدیگر نگاه می کردند و خوشحال به نظر می رسیدند.
سه شنبه، ۱۱ آگوست
جولز
به یاد می آورم. در وسط صندلی عقبِ خانه ی ماشینی، بالش ها روی هم قرار گرفته و بالا آمده بودند تا مرز بین قلمرو من و تو را مشخص کنند. داشتیم برای گذراندن تابستان به سمت بکفورد(۷) می رفتیم. تو بیقرار و هیجان زده- نمی توانستی تا رسیدن به آنجا صبر کنی- و من دچار ماشین گرفتگی و در تلاش برای اینکه بالا نیاورم.
این چیزی نبود که فقط به یاد بیاورم بلکه آن را حس می کردم. امروز غروب همان حال بد را حس کردم. مثل یک پیرزن روی فرمان خم شده بودم، به سرعت و خیلی بد ماشین را از وسط جاده به کناره ها می راندم و با دیدن ماشین هایی که نزدیک می شدند با دقتی بیش از اندازه ترمز می کردم. این احساس را زمانی داشتم که یک ون سفید در امتداد یکی از آن باندهای باریک جاده به سمتم می آمد و من با خودم فکر کردم الان مسیرم را عوض می کنم، به سمت راست خواهم رفت نه به خاطر اینکه خودم بخواهم بلکه چون مجبور بودم. با این حال در لحظه ی آخر اراده ام را به کل از دست دادم. مثل وقتی که بر روی لبه ی پرتگاه یا روی لبه ی ریل راه آهن ایستاده باشی و احساس کنی دستی نامرئی تو را می کشد. در آن صورت چه اتفاقی می افتاد؟ اگر فقط یک قدم به جلو برمی داشتم؟ اگر چرخ را می چرخاندم؟ (به هرحال من و تو خیلی با هم تفاوت نداریم).
چیزی که فکرم را به خودش مشغول می کرد این بود که اینها را چقدر خوب به یاد داشتم. خیلی خوب. چطور بود که می توانستم چیزهایی را که در هشت سالگی برایم اتفاق افتاده بود به خاطر آورم ولی به یاد آوردن اینکه آیا در مورد برنامه ریزی مجدد ارزیابی مشتری در هفته ی آینده با همکارانم صحبت کرده ام یا نه غیرممکن بود؟ قادر به یادآوری چیزهایی که می خواستم نبودم ولی چیزهایی را که با تلاش زیاد سعی در فراموش کردنشان داشتم به ذهنم هجوم می آوردند. هرچه به بکفورد نزدیک تر می شدم جلوگیری از این افکار سخت تر می شد. گذشته مثل گنجشک هایی که از پشت پرچین بیرون می آیند به سمتم شلیک می شد. تکان دهنده و گریز ناپذیر.

نظرات کاربران درباره کتاب درون آب