فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شماره صفر

کتاب شماره صفر

نسخه الکترونیک کتاب شماره صفر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شماره صفر

فکر کردم در یکی از کنفرانس‌های ماهانه که دی‌سامیس در تالار معظم خودش راه می‌انداخت و (چون همیشه در دعوت از محققان مشهور موفق عمل می‌کرد) خیلی از همکارانش در آن شرکت می‌کردند، غیررسمی سر صحبت را با فریو باز کنم. ماجرا این‌طور پیش رفت:‌ درست بعد از کنفرانس، بحثی منحصراً‌ بین استادان درگرفته بود. چون سخنران برای صرف نهار به رستوران «لاکپشت» دعوت شده بود، یعنی به بهترین رستوران ناحیه با سبک اواسط قرن نوزدهم و پیشخدمت‌های فراک‌پوش، همه سالن کنفرانس را ترک کردند. از آشیانۀ‌ عقاب برای رسیدن به رستوران باید از یک خیابان بزرگ رواق‌دار پایین می‌آمدی و بعد از یک میدان تاریخی می‌گذشتی و از نبش یک ساختمان پر نقش و نگار می‌پیچیدی و بالاخره به یک میدان کوچک‌تر می‌رسیدی. سخنران در احاطۀ‌ استادان ارشد – پیشاپیشِ دانشیاران که با یک متر فاصله از پشت سر می‌آمدند، و استادیاران جوان‌تر که دو متر عقب‌تر بودند و دانشجویان جسور با فاصلۀ معقول دنبال‌شان – راهش را از میان رواق‌ها در پیش گرفت. به میدان تاریخی رسیده بودند که دانشجوها پا پس کشیدند، سر نبش ساختمانِ پر نقش و نگار، استادیاران اجازۀ‌ مرخصی خواستند، دانشیاران از میدان کوچک‌تر گذشتند و در ورودی رستوران خداحافظی کردند، و بعد، میهمان و استادان ارشد وارد رستوران شدند.

ادامه...

بخشی از کتاب شماره صفر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. شنبه، ۶ ژوئن ۱۹۹۶، ساعت ۸ صبح

امروز صبح توی شیر خبری از آب نبود.
غان و غون، دو صدا مثل صدای آروغ بچه و بعد هیچ.
درِ آپارتمان بغلی را زدم: آنجا همه چیز رو به راه بود. خانم همسایه گفت حتماً شیر فلکه را بسته ای. من؟ حتی نمی دانم چیزی که می گویی کجاست. تازه به اینجا اسباب کشی کرده ام، شب ها هم دیروقت می آیم خانه. خداوندا! یک هفته خانه نیستی و شیر آب و گاز را نمی بندی؟ من، نه. خیلی بی احتیاطی است. اجازه بده بیایم نشانت بدهم.
درِ کابینتِ زیر ظرف شویی را باز کرد و یک چیزی را چرخاند و آب دوباره راه افتاد. دیدی؟ شیرفلکه را بسته بودی. می بخشی حواسم نبود. امان از دست سینگل ها! به جای مجرد می گوید سینگل! خانم همسایه برو بیرون، اگزیت: حالا حتی او هم دارد انگلیسی بلغور می کند.
آرامشت را حفظ کن. چیزی به اسم ارواح خبیثه و مزاحم وجود ندارد، مگر در فیلم ها. بعلاوه، من خوابگرد نیستم، اما حتی اگر خوابگرد بودم روحم از وجود شیرفلکه خبر نداشت، وگرنه مواقعی که بی خوابی به سرم می زد می بستمش، چون آب از دوش چکه می کند و من اگر ولم کنی مثل شوپن در والده موسا شب را با چشم باز به صدای چکیدن آب گوش می دهم. راستش اغلب بیدار می شوم و از رختخواب درمی آیم و در حمام را می بندم تا صدای چکه لعنتی را نشنوم.
نمی شود کلید برقی اش عمل کرده باشد (از آن شیرهای دستی است و فقط با دست بسته می شود) یا کار موش بوده باشد، که حتی اگر موش هم بود آن قدر زور نداشت اهرمی مثل این را بچرخاند. از آن شیرهای قدیمی است (همه چیز توی این آپارتمان لااقل پنجاه سالی قدمت دارد) و بعلاوه زنگ زده. پس برای باز و بسته کردنش دست لازم است. آن هم از نوع انسانی. آپارتمانم دودکش هم ندارد که اوران گوتان «سردخانه اندوه» ادگار آلن پو از آن داخل شود.
عقل مان را به کار بیندازیم. هر معلولی علت دارد، یا این طور می گویند. می توانیم احتمال معجزه را بگذاریم کنار – من دلیلی نمی بینم خدا دغدغه دوش حمام مرا داشته باشد، حمام که دریای سرخ نیست. پس معلول طبیعی، علت طبیعی. دیشب قبل از رفتن به رختخواب یک قرص خواب آور خوردم، با یک لیوان آب. معلوم است که موقع خوردنِ قرص، آب هنوز وصل بوده. صبح امروز آب نبود. بنابراین واتسون عزیزم، شیرفلکه در طول شب بسته شده، و البته نه به دست من. یک نفر توی خانه بوده، و این یک نفر، یا چند نفر، نگران شده یا شده اند که نکند من بدخواب شوم، نه از سر و صدایی که خودشان به پا می کنند (چون آنها مثل مُرده ساکت بوده اند) بلکه از صدای چکه آب که بعید نیست آنها را هم اذیت کرده و شاید تعجب کرده اند چطور من تخت خوابیده ام. و خیلی موذیانه کاری را کرده اند که همسایه می کند: یعنی آب را بسته اند.
و بعد؟ کتاب هایم در همان وضع آشفته همیشگی به سر می برند، نصف سرویس های جاسوسی دنیا می توانسته اند بدون آن که من متوجه شوم صفحه به صفحه توی آنها را گشته باشند. نگاه کردن داخل کشوها و باز کردن گنجه کوریدور بی خود است. این روزها اگر بخواهی چیزی پیدا کنی، فقط باید داخل کامپیوتر را بگردی. شاید برای این که وقت تلف نکنند همه چیز را کپی کرده اند و برگشته اند خانه. و فقط حالا، بعد از باز کردن تک تکِ همه سندها فهمیده اند چیزی داخل کامپیوتر نیست که به کارشان بیاید.
امیدوار بوده اند چه چیزی پیدا کنند؟ معلوم است – منظورم این است که توضیح دیگری برایش ندارم – دنبال چیزی بوده اند که یک ربطی به روزنامه داشته باشد. احمق که نیستند، فرض را بر این گذاشته اند که من از همه کارهایی که در «اتاقِ خبر» می کنیم یادداشت برمی دارم و بنابراین اگر از قضایای مربوط به براگادوچو خبر داشتم، آن را جایی نوشته ام. ته توی قضیه را درآورده اند که من فایلِ همه چیز را روی دیسکت نگه می دارم. دیشب البته رفته اند دفتر و هیچ دیسکتی که مال من باشد پیدا نکرده اند. پس حالا دارند به این نتیجه می رسند (البته حالا بعد از این ماجراها) که من دیسکت را توی جیبم گذاشته بوده ام. می گویند چقدر ما احمق بودیم، باید کتش را هم می گشتیم. احمق ها؟ کثافت ها. اگر زرنگ بودند این طور توی هچل نمی افتادند.
حالا یک بار دیگر تلاش شان را می کنند، لااقل مثل داستان ادگار آلن پو تا زمانی که برسند به نامه دزدیده شده. ترتیبی می دهند که جیب برهای قلابی توی خیابان به من تنه بزنند. پس بهتر است قبل از این که دوباره دست به کار شوند بزنم به چاک. دیسکت را هم ارسال می کنم به آدرس یک صندوق پستی و بعد تصمیم می گیرم که کی بروم سراغش. خدایا فکر چه چیزهایی هستم، یک نفر تا الآن مرده و سی مِی از قفس پریده. لازم نیست بدانند که من می دانم، و چه چیزی را می دانم. فقط برای محکم کاری خودشان را از شرم خلاص می کنند و قضیه فیصله پیدا می کند. نمی شود دور بیافتم و به روزنامه ها بگویم از این قضیه هیچ خبر ندارم، چون وقتی این حرف را زدی یعنی این که خبر داری چه شده.
چطور پایم کشید وسط این کثافت؟ به گمانم همه اش تقصیر پروفسور دی سامیس بود و این که من آلمانی بلد بودم.
***
چطور شد یاد دی سامیس و این ماجرا افتادم، ماجرایی که مربوط می شود به ده ها سال قبل؟ همیشه گناهِ تمام نکردن تحصیلات دانشگاهی ام را گردن دی سامیس انداخته ام و همه اش به خاطر فارغ التحصیل نشدن بود که به این دردسر افتادم. از آن طرف آنا هم دو سال از ازدواج مان نگذشته ترکم کرد، چون فهمیده بود که به قول خودش من یک بازنده وسواسی هستم – خدا می داند در آن زمان چه چیزها باید به او می گفتم تا خودم را آدم حسابی نشان بدهم.
به این دلیل فاراغ التحصیل نشدم که آلمانی بلد بودم. مادربزرگم اهل تیرول جنوبی بود و در بچگی یادم داد آلمانی حرف بزنم. درست از همان سال اول دانشگاه رفتم سراغ ترجمه کتاب های آلمانی تا خرج تحصیلاتم دربیاید. همین دانستن آلمانی در آن روزگار برای خودش شغلی بود. می توانستی کتاب هایی را که دیگران از آن سر درنمی آوردند بخوانی و ترجمه کنی (کتاب هایی که در آن دوران مهم تلقی می شدند) و دستمزدت بهتر از مترجمان فرانسه یا حتی انگلیسی بود. فکر می کنم همین قضیه امروز هم در مورد کسانی که چینی یا روسی بلدند صادق باشد. در هر حال آدم یا ترجمه می کند یا فارغ التحصیل می شود؛ نمی شود هر دو کار را کرد. ترجمه یعنی این که در گرما یا سرما خانه بمانی و موقع کار دمپایی پا کنی و در جریان کار یک دنیا چیز یاد بگیری. پس حاضر شدن سر کلاس درس استادان دانشگاه به چه دردی می خورد؟
ویرم گرفت برای رشته زبان آلمانی در دانشگاه ثبت نام کنم. فکر می کردم لازم نیست زیاد درس بخوانم، چون آلمانی را همان موقع هم بلد بودم. چهره تابناک آن زمان پروفسور دی سامیس بود که به قول دانشجوها «آشیانه عقاب»ش را در یک قصر درب و داغان باروک راه انداخته بود، قصری که باید از پلکان عریض و طویلش بالا می رفتی تا به یک دهلیز سرگشاده برسی. یک طرف تشکیلات دی سامیس بود و طرف دیگر چیزی که پروفسور با تفاخر به آن می گفت تالار معظم، یک سالن کفرانس با پنجاه تایی صندلی.
فقط وقتی حق ورود به این تشکیلات را داشتی که دمپایی نمدی پا می کردی. در ورودی تالار برای دانشیارها و دو سه تایی دانشجو از این دمپایی ها به تعداد کافی وجود داشت. کسانی که دمپایی نداشتند باید بیرون منتظر نوبت می ماندند. همه چیز در حد برق زدن صیقلی بود، حتی به گمانم کتاب های روی دیوار. و حتی چهره دانشیاران سالخورده که از قدیم الایام منتظر بودند تا بخت رویی نشان بدهد و به مقام استادی برسند.
سالن کنفرانس، سقف گنبدی مرتفع و پنجره های شیشه رنگیِ سبزِ گوتیک داشت (هیچ وقت سر در نیاوردم پنجره های گوتیک در قصر باروک چه می کرد). درست سرِ وقت، به عبارتی راس ساعت چهارده، پروفسور دی سامیس پیشاپیشِ پیرترین دانشیارش در فاصله یک متری و استادیاران جوان – یعنی آنها که زیر پنجاه سال سن داشتند – دو متر عقب تر، از دفتر بیرون می آمد. پیرترین دانشیار کتاب هایش را می آورد، جوان ترها دستگاه ضبط صوت را – ضبط صوت های آن روزگار هنوز گت و گنده و شبیه رولز-رویس بودند.
دی سامیس فاصله ده متری میان انستیتو و تالار را طوری طی می کرد که این فاصله انگار بیست متر است: نه به خط سیر مستقیم، بلکه منحنی (شلجمی یا بیضی، مطمئن نیستم کدام) و به صدای بلند اعلام می کرد: «رسیدیم، رسیدیم!» بعد وارد تالار کنفرانس می شد و روی نوعی کرسی کنده کاری شده جلوس می کرد و منتظر می ماند تا با «مرا اسماعیل بنامید» شروع کند.
روشنایی سبزِ پنجره های شیشه رنگی، به چهره ای که لبخند موذیانه بر لب داشت ظاهری مرده وار می بخشید و در این حال دانشیاران مشغول برپا کردن ضبط صوت می شدند. بعد او شروع می کرد: «برخلاف آنچه همکار ارجمندمان پروفسور بوکاردو اخیراً گفته اند...» و به همین ترتیب تا دو ساعت.
روشنایی سبز مرا وارد رخوتی سیال می کرد، رخوتی که در چشمان دانشیاران او هم مشهود بود. در رنج شان سهیم می شدم. پس از پایانِ دو ساعت، در آن حال که ما دانشجوها ازدحام کنان بیرون می زدیم، پروفسور دی سامیس می فرمود نوار را دوباره بپیچند و از سکو پایین می آمد و با ادایی دموکرات مآبانه در ردیف اول میان دانشیارانش می نشست و دو ساعت تمام همگی با هم دوباره سخنرانی درسی را گوش می کردند، و پروفسور در این حال هر فرازی را که مهم تلقی می کرد، خشنود با سر تصدیق می فرمود. توجه داشته باشید که درس درباره ترجمه کتاب مقدس در آلمان دوره لوتر بود. هم کلاسی هایم با قیافه محزون لابد می گفتند عجب پدیده خارق العاده ای.
آخر، بعدِ دو سال شرکت نامنظم در کلاس ها وسوسه شدم بروم و بپرسم آیا ممکن است پایان نامه ام مطایبه در شعر هاینه باشد. (شیوه رفتار هاینه با تجربه های ناکام عشقی، یعنی بی اعتنایی به چنین تجربه هایی، از نظر من تسلی بخش بود – داشتم خودم را برای تجربه های شخصیم از عشق آماده می کردم.) دی سامیس لابد با تاسف می گفت: «امان از دست شما جوان ها، امان از دست شما جوان ها. بی مقدمه می پرید سراغ نویسنده های مدرن.»
به دلم برات شده بود که امیدی به گرفتن پایان نامه با دی سامیس نیست. برای همین یاد پروفسور فریو افتادم که جوان تر بود و آوازه هوش درخشانش همه جا پیچیده بود و در مورد دوران رمانتیک و آن حول و حوش تحقیق می کرد. اما هم کلاسی هایی که سن و سال شان بالاتر بود هشدار دادند که در هر حال بهتر است دی سامیس را مشاور دوم پایان نامه ام انتخاب کنم و بی واسطه سراغ پروفسور فریو نروم، چون دی سامیس بلافاصله خبردار می شود و سوگند می خورد که تا ابد دشمنم باشد. بهتر بود مسیر غیرمستقیم تری را پیش می گرفتم و طوری وانمود می کردم که انگار فریو از من خواسته تا این پایان نامه را با او بگیرم و خشم دی سامیس متوجه او می شد، نه من. دی سامیس به این دلیل ساده از فریو نفرت داشت که خودش فریو را به مقام استادی رسانده بود. (آن زمان، هرچند که امروز هم اوضاع همین است) در دانشگاه روال امور برخلاف دنیای معمولی بود: در دانشگاه پسرها نبودند که از پدران بدشان می آمد، بلکه پدران بودند که از پسران نفرت داشتند.
فکر کردم در یکی از کنفرانس های ماهانه که دی سامیس در تالار معظم خودش راه می انداخت و (چون همیشه در دعوت از محققان مشهور موفق عمل می کرد) خیلی از همکارانش در آن شرکت می کردند، غیررسمی سر صحبت را با فریو باز کنم.
ماجرا این طور پیش رفت: درست بعد از کنفرانس، بحثی منحصراً بین استادان درگرفته بود. چون سخنران برای صرف نهار به رستوران «لاکپشت» دعوت شده بود، یعنی به بهترین رستوران ناحیه با سبک اواسط قرن نوزدهم و پیشخدمت های فراک پوش، همه سالن کنفرانس را ترک کردند. از آشیانه عقاب برای رسیدن به رستوران باید از یک خیابان بزرگ رواق دار پایین می آمدی و بعد از یک میدان تاریخی می گذشتی و از نبش یک ساختمان پر نقش و نگار می پیچیدی و بالاخره به یک میدان کوچک تر می رسیدی. سخنران در احاطه استادان ارشد – پیشاپیشِ دانشیاران که با یک متر فاصله از پشت سر می آمدند، و استادیاران جوان تر که دو متر عقب تر بودند و دانشجویان جسور با فاصله معقول دنبال شان – راهش را از میان رواق ها در پیش گرفت. به میدان تاریخی رسیده بودند که دانشجوها پا پس کشیدند، سر نبش ساختمانِ پر نقش و نگار، استادیاران اجازه مرخصی خواستند، دانشیاران از میدان کوچک تر گذشتند و در ورودی رستوران خداحافظی کردند، و بعد، میهمان و استادان ارشد وارد رستوران شدند.
به این ترتیب بود که پروفسور فریو هیچ وقت از وجود من خبردار نشد. در این فاصله کم کم علاقه ام را به آنجا از دست دادم و شرکت در کلاس ها را ترک کردم. مثل یک دستگاه خودکار ترجمه می کردم، اما توی این کار باید هر چیزی را که به تو می دهند قبول کنی، و من داشتم یک اثر سه جلدی را درباره نقش فردریش لیست در به وجود آوردن سولفراین، یعنی اتحادیه گمرکی آلمان، به زبان لطیف ادبی برمی گرداندم. بنابراین متوجهید که چرا ترجمه از زبان آلمانی را کنار گذاشتم، ولی حالا دیگر برای برگشتن به دانشگاه دیر شده بود.
مشکل این است که آدم با حقیقت کنار نمی آید: هنوز مطمئنی یک روز همه امتحان ها را می دهی و از پایان نامه ات دفاع می کنی. و کسی که امیدهای واهی در سر می پروراند، از همین الآن بازنده است. به محض این که حقیقت را می فهمی کاری جز تسلیم شدن از دستت ساخته نیست.
اول یک کار در انگادین پیدا کردم و معلم سر خانه پسرکی آلمانی شدم که کودن تر از آن بود که به مدرسه برود. آب و هوا عالی، در حد قابل قبولی دنج، و یک سالی دوام آوردم چون پولش خوب بود. بعد یک روز مادر پسرک خودش را توی راهرو به من فشار داد و کاری کرد که بفهمم یک فکرهایی در سر دارد. دندان های خرگوشی داشت و سایه یک سبیل پشت لبش دیده می شد و من مودبانه فهماندم که از این فکرها توی سر من نیست. سه روز بعد اخراج شدم چون پسرک هیچ پیشرفت نمی کرد.
بعد از آن زندگیم از راه سفارشی نویسی برای روزنامه ها تامین می شد. دلم می خواست برای مجلات مطلب بنویسم، ولی فقط چند روزنامه محلی علاقه نشان می دادند، بنابراین چیزهایی مثل مرور شوهای شهرستانی و گروه های سیار را می نوشتم و بخور و نمیری درمی آوردم. آن قدر وقت داشتم که هم نقد پیش درآمد را بنویسم و هم از بغل صحنه نمایش، حرکت موزون دخترها را که لباس ملوانی پوشیده بودند تماشا کنم و دنبال شان تا کافه بروم، کافه ای که آنجا شیرقهوه و اگر خیلی مفلس نبودند نیمرویی برای شام شان سفارش می دادند. همان جا با یک خواننده برای اولین بار ارتباطی پیدا کردم تا در ازایش گزارشی زیاده از اندازه نرم و ملاطفت آمیز برای یک روزنامه در سالوتزو بنویسم.
جایی نداشتم که به آن بگویم خانه. در شهرهای مختلف زندگی می کردم (مثلاً تا سی مِی تلفن کرد رفتم میلان) و بازخوانی نمونه های چاپی لااقل سه موسسه انتشاراتی با من بود (نشرهای دانشگاهی، نه انتشاراتی های بزرگ) و مدخل های یک دایرهالمعارف را ویرایش می کردم (که به معنی بازبینی تاریخ ها، عناوین آثار و غیره و غیره بود). بازنده ها مثل آدم های خودآموخته همیشه بیشتر از برنده ها چیز می دانند. اگر می خواهید برنده باشید باید یک چیز را بدانید و وقت تان را سر چیزهای دیگر حرام نکنید: لذت علم و فضل را برای بازنده ها کنار گذاشته اند. آدم هرچه بیشتر بداند، اوضاعش خراب تر می شود.
چند سالی را به خواندن نسخه دست نویس کتاب هایی گذراندم که ناشران (گاهی ناشران مهم) به من واگذار می کردند، چون در انتشاراتی ها هیچ کس دلش نمی خواهد نسخه دست نویسی را که سر و کله اش در موسسه پیدا شده بخواند. معمولاً برای خواندن هر کتاب پنج هزار لیر به من می دادند. تمام روز را دراز کشیده در رختخواب بی امان می خواندم و بعد نظرم را روی دو صفحه کاغذ می نوشتم و از تمام حس طنز و تمسخرم برای نابود کردن نویسنده غافل استفاده می کردم، و در انتشاراتی نفسی از سر آسودگی می کشیدند و فوراً نامه ای به آن فلک زده بی احتیاط ارسال می کردند که: با کمال تاسف پاسخ منفی خود را و غیره و غیره و غیره. خواندن نسخه دست نویس کتاب هایی که هیچ وقت قرار نیست چاپ شوند، می تواند تبدیل به یک شغل شود.
در این ضمن قضیه آنا هم بود که طوری تمام شد که باید تمام می شد. بعد از آن هیچ وقت نتوانستم علاقه ای به یک زن پیدا کنم (یا چنین علاقه ای را قاطعانه پس زدم) چون می ترسیدم دوباره گند بزنم. برای مقاصد درمانی دنبال رابطه می رفتم، برخوردهای سرسریِ گاه و بی گاه که لازم نبود در آنها نگران عاشق شدن باشی.
با وجود همه این ها خوابی را می دیدم که همه بازنده ها می بینند، خواب این که یک روز کتابی می نویسم که برایم شهرت و ثروت می آورد. برای یاد گرفتن این که چطور نویسنده بزرگی شوم، به اصطلاحِ فرانسویِ قرنِ گذشته «نِگر» (یا آن طور که امروزه روز مصلحت اندیشانه می گویند: نویسنده پشتِ پرده ، یا نویسنده شبح ) یک پلیسی نویس شدم که برای بهتر کردنِ فروشِ کتاب هایش مثل هنرپیشه های وسترن اسپاگتی، اسم آمریکایی روی خودش گذاشته بود. اما من از کار کردن در سایه لذت می بردم، پنهان در پسِ حجابی دوگانه (پشت اسم دیگری و اسم دیگرِ دیگری).
نوشتن داستان پلیسی برای یک نفر دیگر آسان بود، فقط لازم بود سبکِ ریموند چندلر یا در بدترین حالت سبکِ میکی اسپیلین را تقلید کنم. اما وقتی سعی کردم کتاب خودم را بنویسم، دیدم موقع توصیف یک نفر یا یک چیز از تلمیحات فرهنگی استفاده می کنم: نمی توانم فقط بگویم فلانی داشت در یک بعد از ظهر آفتابی درخشان قدم می زد، بلکه به نحوی از انحاء می گویم او «زیر آسمانی به سبک آسمانِ نقاشی های کانالِتو» قدم می زد. می دانم این کاری بود که گابریله دانونزیو انجام می داد: برای گفتن این که شخصی به اسم کوستانزا لندبروک فلان خصوصیت را داشت، می نوشت این زن شبیه یکی از آفریده های تامس لارنس بود؛ درباره النا موتی می گفت که قیافه این زن در نظرش یادآور نیمرخ هایی خاص در نقاشی های اولیه گوستاو مورو بود و آندرئا اسپرلی او را یاد پرتره یک آقای ناشناس در گالری بورگسه می انداخت. و برای فهمیدن این که توی رمان چه خبر است باید دائم مجله های تاریخ هنر را که در دکه های مطبوعات می فروختند تورق می کردی.
اگر دانونزیو نویسنده بدی بود، دلیل نمی شد که من هم نویسنده بدی باشم. برای خلاص شدن از عادتِ استناد به دیگران، تصمیم گرفتم اصلاً ننویسم.
خلاصه زندگی ام چندان آش دهن سوزی نبود. و حالا در سن و سال من، دعوت سی می دستم می رسد. چرا نه؟ این هم برای خودش کاری است.
***
الآن دارم چه می کنم؟ اگر سرم را بیرون کنم، دارم خودم را به خطر می اندازم. بهتر است همین جا منتظر بمانم. چند بسته ای بیسکویت و کنسرو گوشت در آشپزخانه هست. هنوز نصف بطری ویسکی از دیشب مانده. می شود یکی دو روز سر کرد. چند چکه می ریزم (و بعد چند چکه دیگر، ولی فقط بعد از ظهرها، چون نوشیدن صبح گاهی مغز را کرخت می کند) و سعی می کنم برگردم به اول این ماجرا، نیازی هم نیست به دیسکت ام رجوع کنم. همه چیز واضح یادم مانده، لااقل در لحظه فعلی. ترس از مرگ به خاطرات جان می بخشد.

۲. دوشنبه، ۶ آوریل ۱۹۹۲

سی مِی صاحب چهره یک آدم دیگر بود. منظورم این است که من، اسم کسانی را که رُسی، بارامبیلا و کلمبو، حتی ماتزینی و مانزونی هستند نمی توانم به خاطر بسپارم، چون مثل این می ماند که اسم کس دیگری را روی خود دارند و در این مواقع تنها چیزی که به یاد می آورم این است که انگار اسم کس دیگری روشان بود. درست به همین ترتیب چهره سی مِی را هم نمی توانستی به یاد بیاوری چون به چهره کسی که خودش نبود شباهت داشت. درست تر این که چهره او می توانست چهره همه کس باشد.
از سی می پرسیدم: «کتاب؟»
«بله، کتاب. خاطرات یک روزنامه نگار، داستان یک سال کار برای راه انداختن روزنامه ای که هیچ وقت منتشر نخواهد شد. روزنامه قرار است اسمش فردا باشد، «فردا» که مثل یک شعار، ورد زبان حکومت های ماست: فردا، فردا در موردش حرف می زنیم! پس عنوان کتاب باید باشد فردا: دیروز. قشنگ نیست؟»
«و می خواهید من این کتاب را بنویسم؟ چرا خودتان نمی نویسید؟ خودتان مگر روزنامه نگار نیستید؟ لااقل با در نظر گرفتن این که قرار است یک روزنامه منتشر کنید...»
«انتشار روزنامه لزوماً به این معنی نیست که آدم نوشتن بلد باشد. وزیر دفاع که حتماً نباید پرتاب کردن نارنجک دستی بلد باشد. طبیعتاً سال آینده هر روز راجع به کتاب بحث می کنیم، شما به آن سبک می دهی، جذابیت اش را زیاد می کنی، خط و خطوط کلی اش را زیر نظر نگه می داری.»
«منظورتان این است که کتاب قرار است به اسم ما دو نفر باشد، یا قرار است زیر عنوان مصاحبه کولونا با سی می منتشر بشود؟»
«نه، نه، کولونای عزیزم، کتاب به اسم من چاپ می شود. تو بعد از نوشتن اش باید ناپدید بشوی. به تو برنخورد، ولی تو نِگر می شوی. آلکساندر دوما یکی داشت، چرا من نباید داشته باشم؟»
«حالا چرا من؟»
«تو از استعداد نویسندگی بی بهره نیستی ـــ»
«متشکرم.»
«و کسی تا به حال متوجه این قضیه نشده.»
«باز هم متشکرم»
«معذرت می خواهم، ولی تو تا به حال برای روزنامه های شهرستانی کار کرده ای، برده فرهنگیِ چندین و چند موسسه انتشاراتی بوده ای، برای یک نفر رمان نوشته ای (نپرس از کجا، ولی من اتفاقی خبردار شدم، و این رمانت روی آدم اثر می کند، یک سبک خاصی دارد) و در سن پنجاه سالگی یا چیزی در این حدود، وقتی خبرش به تو رسیده که ممکن است کاری برایت داشته باشم، با عجله خودت را رسانده ای اینجا. پس تو می دانی چطور بنویسی، می دانی کتاب یعنی چه، اما هنوز داری برای امرار معاش جان می کنی. لازم نیست خجالت بکشی. من هم مثل توام – اگر می خواهم روزنامه ای راه بیاندازم که هیچ وقت قرار نیست منتشر شود، به خاطر این است که هیچ وقت نامزد جایزه پولیتزر نشده ام. تا به حال فقط یک هفته نامه ورزشی درآورده ام و یک ماهنامه ویژه مردان – تنها برای مردان، یا برای مردان تنها، هر کدام که ترجیح می دهی.»
«می توانم کمی عزت نفس داشته باشم و بگویم نه.»
«نمی گویی نه، چون من برای یک سال ماهانه شش میلیون لیر جیرینگی پیشنهاد می کنم، بدون آن که حساب و کتابش جایی ثبت بشود.»
«این برای یک نویسنده ناموفق خیلی پول است. و بعد؟»
«و بعد وقتی کتاب را تحویل دادی، مثلاً بگو حدود شش ماه بعد از پایان کار آزمایشی، ده میلیون لیر دیگر یک جا جیرینگی. این یکی را من از جیب خودم می دهم.»
«و بعد؟»
«و بعدش دیگر مسئله خود توست. تا آن موقع بیشتر از هشتاد میلیون لیرِ معاف از مالیات در عرض هیجده ماه کاسبی کرده ای، به شرط این که این پولت را خرج زن و اسب و شامپاین نکنی. می توانی راحت زندگی کنی، دور و برت را نگاه کن.»
«اجازه بده رو راست حرفم را بزنم. ماهانه شش میلیون لیر به من وعده می دهی – و (به قول معروف) کسی چه می داند که خودت چقدر از این قضیه درمی آوری – دستمزد دیگر روزنامه نگارها هم هست، تازه اگر هزینه تولید و چاپ و توزیع را در نظر نگیریم، و می گویی که یک نفر، خیال می کنم ناشر، حاضر است این کار آزمایشی را پشتیبانی مالی بکند، و بعد هیچ کاری با آن انجام ندهد.»
«نمی گویم کاری با آن نمی کند. او هم سودش را می برد. اما من نه، اگر روزنامه منتشر نشود، نه. البته ناشر ممکن است آخر سر تصمیم بگیرد که روزنامه باید دربیاید، ولی در آن مرحله قضیه تبدیل می شود به یک کار و کاسبی بزرگ و شک دارم بخواهد من بمانم و اداره اش کنم. بنابراین آماده می شوم ناشر آخر امسال تصمیم بگیرد که این کار نتایج مطلوب را داده و در دکان را ببندد. برای همین است که من فکر خودم را می کنم: اگر اوضاع بر وفق مراد پیش نرفت، کتاب را منتشر می کنم. مثل بمب صدا می کند و مبلغ گنده ای از حق التالیفش نصیبم می شود. والاّ ممکن است به اصطلاح کسی پیدا شود که نخواهد این کتاب منتشر بشود و کلی پول بابتش بدهد، معاف از مالیات.»
«متوجه شدم. اما اگر بخواهی که صادقانه با تو همکاری کنم شاید لازم باشد بگویی چه کسی پولش را می دهد، این پروژه فردا را برای چه راه انداخته اند، چرا احتمالاً قرار نیست به جایی برسد، و می خواهی توی آن کتاب چه بگویی که، حالا شکسته نفسی به کنار، باید به قلم من نوشته شود.»
«بسیار خوب. پول را شوالیه ویمرکاته می دهد. حتماً در موردش شنیده ای...»
«ویمرکاته. بله شنیده ام. هر از گاهی خبرش به مطبوعات می کشد: ده دوازده تایی هتل در ساحل دریای آدریاتیک دارد و صاحب تعداد زیادی خانه برای مستمری بگیران و از کار افتاده هاست، معاملات مشکوک زیادی هم دارد که حرف و حدیث در موردشان زیاد است و چند تا کانال تلوزیون محلی دستش است که ساعت یازده شب برنامه خودشان را شروع می کنند و چیزی جز حراج و فروش تلوزیونی اجناس و تعدادی شوِ سکسی پخش نمی کنند...»
«و بیست و خرده ای نشریه.»
«یادم است، مطبوعات زرد، حرف های خاله زنکی در مورد هنرپیشه ها و خواننده ها، مجله هایی مثل آنها، دید زدن، و مجله های هفتگی اخبار حوادث، مثل تصویر جنایت، اخبار کتمان شده، همه آشغال، زباله.»
«همه شان نه. تعدادی مجله تخصصی هم هست، مجله های باغبانی، سفر، خودرو، قایق سواری، بهداشت خانواده. یک امپراطوری. دفتر قشنگی است، نه؟ حتی یک درختِ انجیر زینتی هم دارد، مثل همان هایی که توی دفتر رئیس روسا در تلوزیون دولتی پیدا می شود. و ما، به اصطلاح آمریکایی ها یک سالن «پلانِ باز» داریم برای تیم اخبار، یک دفتر کوچک اما آبرومندانه برای تو و یک اتاق برای آرشیو. همه هم بدون اجاره، توی این ساختمان که همه شرکت های شوالیه را توی خودش جا داده. از بابت باقی هزینه ها، هر پیش شماره از امکانات تولید و چاپ دیگر مجله ها و روزنامه ها استفاده می کند، بنابراین هزینه کار آزمایشی در سطح قابل قبول نگه داشته می شود. و ما عملاً مرکز شهر هستیم، برخلاف روزنامه های بزرگ که باید دو قطار و یک اتوبوس سوار شوی تا برسی آنجا.»
«ولی شوالیه ما از این کار آزمایشی چه انتظاری دارد؟»
«شوالیه می خواهد وارد حریم معبدِ قدسی پول و بانک داری و همچنین شاید انتشار روزنامه های وزین بشود. راه رسیدنش به آنجا، وعده یک روزنامه جدید است که آماده است تا حقیقت را درباره همه چیز بگوید. دوازده شماره صفر (صفر-یک، صفر- دو و الی آخر)، پیش شماره هایی که نسخه های اختصاصی آن قرار است در شمارگان محدود چاپ شود و شوالیه آنها را بازبینی کند و بعد ترتیبی بدهد که آدم های خاصی که خودش می داند آنها را ببینند. وقتی شوالیه نشان داد که می تواند برای به اصطلاح اهالیِ حریم معبد قدسیِ پول و سیاست دردسر درست کند، احتمالاً از او می خواهند که از خر شیطان پیاده شود. فردا را تعطیل می کند و بعد مجوز ورود به معبد قدسی به او اعطا می شود. مثلاً بگو که می تواند دو درصد سهام یک روزنامه بزرگ، یک بانک، یک شبکه تلوزیونی مهم را بخرد.»
سوتی کشیدم. «دو درصد که می شود یک عالمه! از این پول ها دارد؟»
«ساده نباش. ما در مورد امور مالی حرف می زنیم، نه کاسبی. اول می خری بعد صبر می کنی ببینی پولش برای پرداخت از کجا درست می شود.»
«گرفتم. و می بینم این کار فقط وقتی نتیجه می دهد که شوالیه صدایش را درنیاورد که روزنامه قرار است آخر سر منتشر نشود. همه باید فکر کنند که به قول گفتنی چرخ های این نشریه بی صبرانه می خواهد راه بیافتد.»
«البته. شوالیه حتی به من هم نگفته که روزنامه قرار نیست دربیاید. من خودم شک برده ام، یا بهتر است بگویم مطمئن شده ام. و همکاران ما که فردا ملاقات شان می کنیم نباید بدانند. باید نهایت تلاش شان را بکنند و خیال کنند که دارند آینده را خودشان را می سازند. این چیزی است که فقط تو و من می دانیم.»
«ولی آن وقت برای تو چه فایده ای دارد کارهایی را که برای کمک به اخاذی شوالیه کرده ای مو به مو روی کاغذ بیاوری؟»
«از کلمه "اخاذی" استفاده نکن. ما خبر منتشر می کنیم، به قول نیویورک تایمز: "همه خبرهایی که درخور چاپ شدن اند".»
«بلکه هم کمی بیشتر.»
«می بینم که حرف همدیگر را می فهمیم. اگر شوالیه بخواهد با استفاده از پیش شماره ای که ما درمی آوریم کسی را مرعوب کند، یا با آن ماتحت اش را پاک کند، این به خودش مربوط است نه ما. اما نکته این است که کتاب من نباید چیزی در مورد داستان تصمیم های ما در جلسه های تحریریه چیزی بگوید. من برای این کار لازمت ندارم – یک ضبط صوت هم کفایت می کرد. کتاب باید تصورِ نوع دیگری از روزنامه را در ذهن ایجاد کند، باید نشان بدهد که چطور من یک سال تلاش کردم تا الگویی از روزنامه نگاری مستقل از هر گونه فشار را ایجاد کنم، باید تلویحاً بگوید چطور این تلاش به شکست انجامید، چون داشتن صدای مستقل ناممکن است. برای انجام این کار لازمت دارم تا از خودت ببافی، همه چیز را به صورت آرمانی دربیاوری، حماسه بنویسی، متوجه منظورم هستی؟»
«قبول، کتاب درست خلاف چیزی را می گوید که در عمل اتفاق افتاده. بعد حرف شما را انکار می کنند، می گویند دروغ گفته اید.»
«چه کسی می گوید؟ شوالیه؟ که می آید و می گوید: نه، هدف پروژه اخاذی بود و بس؟ از خدایش است مردم خیال کنند مجبور شده ول کند، چون او هم تحت فشار بوده و ترجیح داده روزنامه را بکشد تا تبدیل به صدایی نشود که کس دیگری کنترلش می کند. هیئت تحریریه ما؟ می خواهند بگویند ما راست نمی گوییم، آن هم وقتی که کتاب آنها را روزنامه نگارهایی معرفی می کند که واجد بالاترین صداقت و استحکام شخصیت اند؟ به قول انگلیسی جماعت بس سلری می شود که هیچ کس نه می تواند و نه دلش می خواهد به آن حمله کند.»
«بسیار خب با توجه به این که هر دوی ما – اصطلاحی را که به کار می برم، می بخشی – آدم های بی هویتی هستیم، شرایط را قبول می کنم.»
«من از معامله با آدم هایی که وفادارند و رک و راست حرف دل شان را می زنند، خوشم می آید.»

نظرات کاربران درباره کتاب شماره صفر