فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قشنگ‌ترین قصه‌ها برای کودکان

کتاب قشنگ‌ترین قصه‌ها برای کودکان

نسخه الکترونیک کتاب قشنگ‌ترین قصه‌ها برای کودکان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قشنگ‌ترین قصه‌ها برای کودکان

سال‌ها پیش، نوک قلۀ کوه، جایی که هیچ چیز جُز یخ و برف و سنگ پیدا نمی‌شد، دیوی زندگی می‌کرد به اسم گاگروباتس. دیوی غول‌پیکر، بداخلاق و خیلی‌خیلی زشت. گاگروباتس از سه‌هزار سال پیش آن بالابالاها، توی غاری تاریک، جا خوش کرده بود. تک و تنها! شکم جناب دیو بیش‌تر وقت‌ها از گرسنگی قار و قور می‌کرد و برای پر کردن شکمش مجبور بود سنگ بخورد. چون در آن‌جا جُز سنگ چیز دیگری گیرش نمی‌آمد. البته هرازگاهی هم اسکی‌باز یا موش کوری به چنگش می‌افتاد. خیلی وقت‌ها تا سنگ می‌خورد دل‌درد می‌گرفت. این بود که معمولاً از کلۀ سحر تا نیمه‌های شب در کمین می‌نشست. به امید آن‌که شاید یکهویی موجودی بی‌احتیاط، سربه‌هوا و خوشمزه در آن نزدیکی‌ها آفتابی بشود.

ادامه...

بخشی از کتاب قشنگ‌ترین قصه‌ها برای کودکان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



چند قصه در باره دیوها



گاگروباتْس



سال ها پیش، نوک قله کوه، جایی که هیچ چیز جُز یخ و برف و سنگ پیدا نمی شد، دیوی زندگی می کرد به اسم گاگروباتس. دیوی غول پیکر، بداخلاق و خیلی خیلی زشت. گاگروباتس از سه هزار سال پیش آن بالابالاها، توی غاری تاریک، جا خوش کرده بود. تک و تنها! شکم جناب دیو بیش تر وقت ها از گرسنگی قار و قور می کرد و برای پر کردن شکمش مجبور بود سنگ بخورد. چون در آن جا جُز سنگ چیز دیگری گیرش نمی آمد. البته هرازگاهی هم اسکی باز یا موش کوری به چنگش می افتاد.
خیلی وقت ها تا سنگ می خورد دل درد می گرفت. این بود که معمولاً از کله سحر تا نیمه های شب در کمین می نشست. به امید آن که شاید یکهویی موجودی بی احتیاط، سربه هوا و خوشمزه در آن نزدیکی ها آفتابی بشود.



و راستی راستی یک روز راننده اتوبوسی که پُر از بچه بود راه را عوضی رفت و سر از محل زندگی گاگروباتْس درآورد. با دیدن اتوبوسی که از جاده باریک بالا می رفت آب دهان دیو راه افتاد و با لبخند لب هایش را لیس زد. به به، چه طعمه خوبی! به راحتی می شد گیرش انداخت. فقط کافی بود که صخره ای گُنده را قِل می داد وسط جاده. بقیه اش دیگر چیزی بیش تر از یک بازی بچگانه نبود.
مسافران اتوبوس حتی فکرش را هم نمی کردند که قرار است غذای آن روزِ دیوی ناجنس بشوند.
فسقلی ها تازه داشتند سرود «در شبنم صبحگاهی کوهستان» را می خواندند که یکهو آقای راننده محکم زد روی ترمز. جوری که لاستیک های اتوبوس قیژقیژ کردند.
آن وقت آقای راننده هاج و واج زل زد به صخره بزرگی که افتاده بود وسط جاده و غرغرکنان گفت: «این دیگر چیست؟»
و بعدش کله گنده اش را خاراند و با صدای بلند گفت: «بچه ها توجه، توجه! باید دور بزنیم.»
و جوری دور زد که موی تن همه از ترس سیخ شد و بعد یکراست رفت توی یک تونل.



قبل از آن که همه جا تاریک و سیاه بشود، راننده توی دلش گفت: «پناه بر خدا! این جا که تا همین چند لحظه پیش تونلی در کار نبود.»
اما دیگر کار از کار گذشته بود.
بله، مغز گاگروباتْس بدجنس، ترسناک و همیشه گرسنه خوب کار می کرد. چون خیلی راحت وسط جاده دراز کشید، دهان بسیار بزرگش را کاملاً باز کرد و زبانش را بیرون آورد. به این ترتیب اتوبوس با تمام محتویات خوشمزه اش مستقیم وارد معده خالی اش شد. گاگروباتس ترسناک سکسکه کرد، آروغ زد، لب های زشتش را با زبانش پاک کرد و هِن و هِن کنان برگشت توی غارش تا برای هضم غذا چرتی کوتاه بزند.
خانم فیفرلینگ، معلم کلاسی که گاگروباتْس دُرسته قورتش داده بود، از تهِ شکم دیو داد زد:
«لعنت بر شیطان، ما کجاییم؟»
آقای راننده زیر لب غرید: «به گمانم این جا غاری است که از صخره هایش آب می چکد.» بعد صبحانه اش را که یک ساندویچ بود، از توی پاکت درآورد و گفت:
«به هر حال دیگر این جا گیر کرده ایم.»



«این که غار نیست! این یک معده است!» این را ماری گفت؛ دختری که در درس جانورشناسی بهترین شاگرد کلاس بود.
بعدش هم گفت: «خانم فیفرلینگ، مگر شما وقتی داشتیم وارد تونل می شدیم دندان ها را ندیدید؟»
رودی چاقالو گفت: «حق با ماری است! آن چیزی که رفتیم تویش، پوزه بود؛ پوزه ای خیلی خیلی بزرگ.»
بقیه بچه ها هم سرشان را تکان دادند که دُرُست است.
خانم فیفرلینگ و راننده اتوبوس هاج و واج به همدیگر نگاه کردند و بعدش دوتایی پریدند جلوِ یکی از پنجره ها و زُل زدند به بیرون.
خانم معلم وحشتزده و با صدای بلند گفت: «چرا سرتاسر این جا اسکلت ریخته؟!»



آقای راننده گفت: «خُب بله! پس معلوم شد که یک نفر ما را دُرُسته قورت داده است.»
ایزولده گفت: «اصلاً بهتر است موتور ماشین را روشن کنید. مطمئناً حال این جانور با دود ماشین به هم می خورد و بعدش دوباره ما را تف می کند بیرون.»
توم از روی صندلی عقب اتوبوس داد زد که: «آره، رادیوها را هم همین طور! پیچ رادیوها را تا ته می چرخانیم. مطمئناً از سر و صدا هم معده اش به هم می ریزد.»
آقای راننده در حالی که پوزخند می زد، دوباره نشست پشت فرمان و گفت: «خیلی خُب، من الآن هِی ماشین را جلو و عقب می برم. با این کار دمار از روزگارش درمی آید. شماها هم باز شروع کنید به آواز خواندن. آخ جان، حسابی دل و روده اش را به هم می ریزیم!»
گاگروباتْس بدترکیب و ترسناک با خیال راحت توی غار تاریکش خوابیده بود و خرناسه می کشید که یکهو توی شکمش جهنمی واقعی برپا شد.



دودی بسیار بوگندو و غلیظ از توی گوش ها و بینی اش بیرون زد. روی شکمش قلمبه هایی خیلی خیلی درشت ظاهر شد. از شدت دل درد داشت دیوانه می شد. حالا از توی بدنش که معمولاً ساکت و بی سر و صدا بود، صداهایی گوشخراش بیرون می آمد. صداهایی که هرگز نشنیده بود. دیو ترسناک آن قدر بی اختیار بادگلو در داد که رنگ صورتش دُرُست مثل گل شقایق قرمز شد.
گاگروباتس با حالتی درمانده جلوِ غارش توی برف ها غلت زد. معمولاً وقت هایی که دل درد داشت، این کار حالش را خوب می کرد. اما حالا این کار باعث شد که حالش بدتر بشود. عاقبت به شدت به سرفه افتاد. بعدش هم عُق زد و تمام غذای خوشمزه ای که درسته بلعیده بود، از گلویش ریخت بیرون.
اتوبوس بی چاره که بدجوری قُر شده بود، دوباره با چهار چرخش افتاد روی زمین. آقای راننده در حالی که وحشتزده از آینه به پشت سرش نگاه می کرد، گاز داد.
به این ترتیب غذای بدهضم جناب دیو قیژقیژکنان از آن جا دور شد.
خانم فیفرلینگ نفسی بلند بیرون داد و گفت: «ای وای، آن جا را نگاه کنید!» بعدش هم با عصبانیت از پنجره پشت اتوبوس زُل زد به بیرون.
گاگروباتْس بدترکیب و همیشه گرسنه عین ساختمانی چندطبقه ایستاده بود وسط جاده و زبان سبزش را برایشان بیرون آورده بود.



نظرات کاربران درباره کتاب قشنگ‌ترین قصه‌ها برای کودکان

با سلام و تشکر از عوامل فیدبو کتاب را برای پسرم خریدم تا در هنگام استفاده از تبلت عادت کنه به کتاب خواندن .خیلی راضی بود و بهش کمک کرده در نوشتن داستان.
در 2 سال پیش توسط سینا قربانی