فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خشونت

کتاب خشونت
پنج نگاه زيرچشمی

نسخه الکترونیک کتاب خشونت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خشونت

اسلاوُی ژیژک، این فیلسوف، منتقد فرهنگی و کوشنده‌ی سیاسی، چارچوب مسحورکننده‌ی تازه‌ای برای نگرش به نیروهای خشونت در جهان ما به‌دست می‌دهد. وی با دستمایه قرار دادن تاریخ، فلسفه، کتاب‌ها، فیلم‌ها، روان‌پزشکی لکان و لطیفه‌ها به بررسی شیوه‌های فهم و بدفهمی خشونت می‌پردازد. ژیژک با استفاده از بینش فرهنگی بی‌مانند خود تبیین تازه‌ای از شورش‌های سال ۲۰۰۵ پاریس ارائه می‌کند؛ در سهل‌گیری نسبت به خشونت که براساس انسان‌دوستی انجام می‌شود تردید روا می‌دارد و به شکلی جسورانه به تأمل درباره‌ی تصویر قدرتمند و عزم جزم تروریست‌های روزگار حاضر می‌نشیند. به گفته‌ی ژیژک خشونت سه شکل دارد: کنشگرانه (جنایت، ارعاب)، کنش‌پذیرانه (نژادپرستی، نفرت‌پراکنی، تبعیض) و سیستمی (تأثیرات فاجعه‌بار نظام‌های اقتصادی و سیاسی)؛ و غالباً یکی از شکل‌های خشونت مانع از دیده شدن دیگر شکل‌های آن می‌شود و بدین ترتیب مسائل پیچیده‌ای پدید می‌آید. آیا پیدایش سرمایه‌داری و در واقع تمدن بیش از آن که جلوی خشونت را بگیرد سبب خشونت نمی‌شود؟ آیا مفهوم ساده‌ی «همسایه» آبستن خشونت است؟ آیا ممکن است شکل مناسب اقدام بر ضد خشونت در زمانهٔ ما صرفاً تعمق و اندیشیدن باشد؟ ژیژک از این پرسش‌ها و پرسش‌های دیگری که به همین اندازه اندیشمندانه است آغاز می‌کند و در اثری که جایگاه او را به‌عنوان یکی از پردانش‌ترین و فتنه‌انگیزترین اندیشمندان دوران نو تحکیم خواهد کرد به بحث درباره‌ی خشونتِ سرشته شده در ذات جهانی‌شدن، سرمایه‌داری، بنیادگرایی، و زبان می‌پردازد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خشونت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه: ردای خونین جبّاران

داستانی قدیمی درباره کارگری وجود دارد که گمان دزدی درباره او می رفت: هر روز عصر وقتی کارخانه را ترک می کرد چرخ دستی ای را که با خودش می برد به دقت می گشتند. نگهبانان نتوانستند چیزی پیدا کنند. چرخ دستی همیشه خالی بود. سرانجام کاشف به عمل آمد که کارگر یاد شده خود چرخ دستی ها را می دزدیده است...
اگر تاملات ریز و درشتی که در ادامه درباره خشونت(۱) می خوانید یک مضمون وحدت بخش داشته باشد این است که درباره خشونت هم تناقض نمای مشابهی وجود دارد. در پیشانی اذهان ما اقدامات جنایت آمیز و تروریستی، ناآرامی های مدنی و ستیزهای بین المللی نشانه های آشکار خشونت هستند. ولی باید بیاموزیم که یک گام عقب رویم و خودمان را از کشش هوش ربای این خشونت «کنشگرانه»(۲) آشکار ــ خشونتی که یک کنشگرِ آشکارا قابل تشخیص به اجرا می گذارد ــ رها سازیم. باید فراز و فرود پس زمینه ای که این گونه فوران های خشونت را پدید می آورد بشناسیم. با یک گام پس رفتن می توانیم خشونتی را تشخیص دهیم که قوام بخش همان تلاش هایی است که برای مبارزه با خشونت و ترویج تساهل به عمل می آوریم.
نقطه آغاز و شاید حتی اصل موضوعه کتاب حاضر همین است: خشونت کنشگرانه صرفا نمایان ترین ضلع مثلثی است که اضلاع ناپیداترش دو نوع خشونت کنش پذیرانه(۳) است. نخست، خشونت «نمادین»(۴) را داریم که در زبان و قالب های آن ــ همان که هایدگر «قرارگاه هستی ما»(۵) می خواند ــ تبلوریافته است. همان گونه که جلوتر خواهیم دید این خشونت تنها در نمونه های آشکار ــ و بسیار بررسی شده ــ برانگیختگی و مناسبات سلطه اجتماعی که در قالب های گفتاری عادت شده مان بازتولید می شوند در کار نیست بلکه شکل بنیادی تری از خشونت هم وجود دارد که باز هم به زبان در معنای دقیق کلمه یعنی به تحمیل جهان معینی از معانی توسط زبان بازمی گردد. دوم، خشونتی هم وجود دارد که آن را «سیستمی»(۶) می خوانیم: همان پیامدهای غالبا فاجعه باری که عملکرد بی تلاطم نظام های اقتصادی و سیاسی ما به بار می آورد.
گره کار این جاست که نمی توان خشونت کنشگرانه و کنش پذیرانه را از نظرگاه واحدی دریافت؛ خشونت کنشگرانه به معنای دقیق کلمه در برابر پس زمینه سطح صفرِ عدم خشونت تجربه می شود. خشونت کنشگرانه را نوعی به هم خوردن وضعیت «بهنجار» و مسالمت آمیز امور می دانند. اما خشونت کنش پذیرانه ناپیداست زیرا قوام بخش همان معیار سطح صفری است که با نگاه به آن، چیزی را دارای خشونت کنشگرانه می شناسیم. بر این اساس، خشونت سیستمی چیزی شبیه «ماده سیاه» مشهور دانش فیزیک است: نقطه مقابل خشونت کاملاً نمایان کنشگرانه. ممکن است خشونت سیستمی ناپیدا باشد ولی برای سر درآوردن از آنچه در غیر این صورت، فوران های «نابخردانه» خشونت کنشگرانه به نظر خواهد رسید باید آن را در نظر بگیریم.
وقتی رسانه ها ما را با «بحران هایی بشری» که ظاهرا پیوسته در سراسر جهان پدیدار می شوند بمباران می کنند همواره باید به خاطر داشته باشیم که هر بحران خاصی تنها در نتیجه تقلاّیی پیچیده یکباره در کانون توجه رسانه ها قرار می گیرد. علی القاعده در این جا نقش ملاحظات واقعا بشردوستانه کم اهمیت تر از ملاحظات فرهنگی، ایدئولوژیک ـ سیاسی، و اقتصادی است. برای نمونه، مطلب اصلی شماره ۵ ژوئن ۲۰۰۶ مجله تایم این بود: «مرگبارترین جنگ جهان». این مطلب گزارش مستند و مشروحی از نحوه جان سپردن نزدیک به ۴ میلیون انسانی در جمهوری دموکراتیک کنگو بود که طی دهه گذشته در نتیجه خشونت سیاسی کشته شده بودند. پس از چاپ این مطلب هیچ خبری از جنجال های بشردوستانه معمول نشد و تنها چندتایی نامه از نویسندگان منتشر شد ــ گویی نوعی سازوکار سانسور مانع از آن می شد که این اخبار تاثیر کامل خود را در فضای نمادین ما به جا گذارد. اگر بدبین باشیم باید بگوییم مجله تایم در مبارزه برای مطرح ساختن شدیدترین نمونه رنج کشیدن انسان ها قربانی درستی انتخاب نکرده بود. این مجله باید به فهرست مسائلی می چسبید که معمولاً انتظارشان می رود: وضعیت زنان مسلمان یا خانواده های قربانیان ۱۱ سپتامبر و این که آنان چگونه با مسئله از دست دادن عزیزان شان کنار آمده اند. امروزه وضعیت کنگو عملاً به قول کنراد به صورت نوعی «قلب تاریکی»(۷) از نو مطرح شده است. هیچ کس جرات رویارویی با آن را ندارد. مرگ یک کودک فلسطینی ساکن کرانه غربی رود اردن، و مسلما مرگ یک اسرائیلی یا آمریکایی هزاران بار ارزشمندتر از جان سپردن یکی از اهالی بی نام و نشان کنگوست.
آیا برای اثبات این که احساس فوریت بشردوستانه را ملاحظات سیاسی تعدیل و در واقع کاملاً تعیین می کند نیازی به برهان بیش تری هست؟ و به راستی این ملاحظات چیست؟ برای پاسخ گفتن به این پرسش باید یک گام عقب رویم و از منظری متفاوت نگاهی به مسئله بیندازیم. وقتی رسانه های ایالات متحده مردم کشورهای دیگر را سرزنش می کردند که چرا با قربانیان حملات ۱۱ سپتامبر به اندازه کافی همدردی نشان نداده اند انسان به وسوسه می افتاد که به آنان همان پاسخی را بدهد که روبسپیر خطاب به کسانی گفت که از قربانی شدن بی گناهان در دوران وحشت انقلابی شکایت داشتند: «از تکان دادن ردای خونین جبّاران در برابر من دست بردارید وگرنه متقاعد خواهم شد که می خواهید کشور را به بند بکشید»( ۱ ).
کتاب حاضر به جای رودررویی مستقیم با خشونت، شش نگاه سریع زیرچشمی به آن می اندازد. برای زیرچشمی نگاه کردن به مسئله خشونت دلایلی وجود دارد. فرض اساسی من این است که رودررویی مستقیم با خشونت ذاتا تحیر زاست: بیزاری شدید از اقدامات خشونت بار و همدردی با قربانیان، پیوسته همچون کششی دام گونه ما را از اندیشیدن بازمی دارد. برای آن که بتوانیم بی طرفانه به بسط نظریِ گونه شناسی خشونت بپردازیم باید بنا به تعریف، چشم بر تاثیر آسیب زای آن ببندیم. ولی در یک معنا، تحلیل خونسردانه خشونت به نحوی بیزاری از خشونت را بازتولید و در آن مشارکت می کند. از این گذشته، باید میان حقیقت (واقعیت مند)(۸) و حقیقت داشتن یا صادقانه بودن(۹) فرق بگذاریم: آنچه باعث صادقانه بودن گزارش زنی که مورد تعرّض جنسی قرار گرفته است (یا هر روایت دیگری از یک آسیب روحی) می شود نفس غیرقابل اطمینان بودن آن از حیث بیان واقعیت ها، درهم ریخته بودن آن و آشفتگی آن است. اگر قربانی می توانست از تجربه دردناک و تحقیرآمیزی که داشته است گزارش روشنی به دست دهد به نحوی که همه اطلاعات در آن با نظم منطقی آرایش یافته باشند، خود این کیفیت، ما را درباره حقیقت داشتن آن به تردید می انداخت. در این جا، مشکل خود بخشی از راه حل است: نفس نارسایی هایی که از حیث بیان واقعیت ها در گزارش فرد آسیب دیده روحی درباره تجربه اش وجود دارد گواه حقیقت داشتن گزارش اوست زیرا این نارسایی ها نشانه آن است که محتوای گزارش، شیوه گزارش کردن آن را «مشوب و مخدوش» ساخته است. به یقین، همین گفته درباره غیرقابل اعتماد بودن گزارش های شفاهی بازماندگان هولوکاست هم صدق می کند. شاهدی که بتواند از تجربیاتش در اردوگاه، روایت روشنی ارائه کند به واسطه همین روشن بودن روایتش خود را بی اعتبار می سازد( ۲ ). بدین ترتیب به نظر می رسد یگانه رویکرد مناسب به موضوعی که در دست بررسی داریم رویکردی باشد که اجازه دهد به خاطر احترام گذاشتن به قربانیان خشونت فاصله مان را با انواع خشونت حفظ کنیم.
ظاهرا باید گفته مشهور آدورنو را تصحیح کرد: پس از آشوویتس آنچه ناممکن است نثر است نه شعر( ۳ ). نثر واقع بینانه شکست می خورد حال آن که تجسم شاعرانه جوّ غیرقابل تحمل اردوگاه نتیجه می دهد. به دیگر سخن، وقتی آدورنو شعر را پس از آشوویتس ناممکن (یا وحشیانه) اعلام می کند این ناممکن بودن، نوعی ناممکن بودنِ امکان بخش است: شعر بنا به تعریف همواره «درباره» چیزی است که نمی توان مستقیما بدان پرداخت و تنها باید سربسته و اشاره وار از آن سخن گفت. نباید بترسیم که این مطلب را یک گام پیش تر بریم و به این گفته قدیمی اشاره کنیم که زمانی موسیقی به میان می آید که واژه ها درمی مانند. کاملاً احتمال دارد این سخن حکمت آمیز رایج که موسیقی شونبرگ همچون نوعی پیش آگهی تاریخی قبل از آن که رویدادهای اردوگاه آشوویتس رخ دهد بیانگر دلشوره ها و کابوس های این اردوگاه بوده است حقیقتی در دل خود داشته باشد.
آنّا آخماتووا در خاطراتش بازگو می کند که وقتی در اوج تصفیه های استالینی در صف بلندی در برابر زندان لنینگراد منتظر بوده است تا از پسر بازداشت شده اش لِف خبر بگیرد چه برایش پیش آمده است:

روزی یک نفر از آن جمعیت انبوه مرا شناخت. در پشت سر من زن جوانی قرار داشت که از سرما لب هایش کبود شده بود و قطعا هرگز مرا به اسم نمی شناخت. او پس از شنیدن نام من از رخوتی که همه ما را فرا گرفته بود بیرون آمد و نجواکنان پرسید (آن جا همه نجواکنان صحبت می کردند) «آیا می توانی این وضع را توصیف کنی؟» من پاسخ دادم «بله می توانم». این جا بود که روی چهره اش که دیگر به چهره آدمیزاد نمی آمد لبخند بی جان و زودگذری نقش بست( ۴ ).

به یقین، پرسش اصلی این است که در این جا چه نوع توصیفی موردنظر است؟ مسلما منظور، توصیف واقع بینانه وضعیت نیست بلکه همانی است که والاس استیونز «توصیف بی مکان»(۱۰) می خواند و مخصوص هنر است. در چنین توصیفی، محتوای توصیف در مکان و زمان تاریخی خود تشریح نمی شود بلکه به عنوان پس زمینه پدیده ای که می خواهیم توصیف کنیم مکان (مجازی) خاص آن را که وجود ندارد می آفرینیم به نحوی که چیزی که در آن به چشم می خورد نمودی نیست که عمق واقعیتِ ورای آن مویدش باشد بلکه جلوه ای کنده شده از متن است، نمودی که با واقعیت موجود کاملاً انطباق دارد. به قول استیونز «همانی است که به نظر می رسد و همه چیز چنین است». این توصیف هنری «بیانگر چیزی نیست که در بیرون از قالب امر توصیف شده قرار داشته باشد»( ۵ )، بلکه به همان ترتیب که شونبرگ شکل ذاتی ارعاب توتالیتری را «استخراج کرد» شکل ذاتی خاص خودش را از واقعیت پیچیده و سردرگم بیرون می کشد. شونبرگ به ما نشان داد که این ارعاب چگونه بر ذهنیت انسان تاثیر می گذارد.
آیا این توسل به توصیف هنری تلویحا نشانه آن است که ما در خطر واپس رفتن به ایستاری تعمّقی قرار داریم که به نحوی از انحا فوری بودن لزوم «دست به کار شدن» در مورد هراس های توصیف شده را بر باد می دهد؟
بیایید درباره احساس فوریت دروغینی بیندیشیم که گفتمان بشردوستانه لیبرال های چپ درباره خشونت، آکنده از آن است: در این گفتمان، انتزاع و انضمامی بودنِ (کاذبِ) زنده و بی پرده برای نمایش دادن احساس خشونت ــ بر ضد زنان، سیاهان، بی خانمان ها، همجنس خواهان... ــ دست به دست هم می دهند. تنها دو نمونه اش این ها هستند: «در این کشور هر شش دقیقه یک زن مورد تعرض جنسی قرار می گیرد» و «و در مدتی که شما مشغول خواندن این عبارات هستید ده کودک از گرسنگی خواهند مرد». شالوده همه این ها را نوعی احساس ریاکارانه خشم اخلاقی تشکیل می دهد. فروشگاه زنجیره ای استارباکس هم چند سال پیش دقیقا از همین نوع فوریت کاذب بهره برداری کرد. در آن زمان در ورودی شعب این فروشگاه پوسترهایی نصب شد که ضمن خوشامدگویی به مشتریان در آن ها گوشزد شده بود که بخشی از سود این فروشگاه های زنجیره ای صرف مراقبت بهداشتی از کودکان گواتمالا یعنی همان کشوری می شود که قهوه ای را که در این فروشگاه ها به فروش می رسید تولید می کرد. این تبلیغ چنین القا می کرد که با نوشیدن هر فنجان قهوه شما جان یک کودک را نجات می دهید.
این گونه القای فوریت اساسا لحنی ضدنظری دارد. فرصتی برای تامل نیست: باید همین حالا دست به کار شویم. از طریق این احساس فوریت دروغین، ثروتمندان پساصنعتی که در دنیای مجازی خودشان جدای از بقیه زندگی می کنند نه تنها واقعیت خشن و ناگواری را که در بیرون از محیط شان وجود دارد انکار نمی کنند یا نادیده نمی گیرند بلکه پیوسته و فعالانه به آن اشاره می کنند. همان گونه که بیل گیتس به تازگی گفته است: «وقتی هنوز میلیون ها نفر بی خود و بی جهت از اسهال خونی می میرند رایانه ها چه اهمیتی دارند؟»
شاید بخواهیم نامه شگفت انگیز مارکس به انگلس را که در ۱۸۷۰ نوشته شده است نقطه مقابل این فوریت دروغین بدانیم. در آن زمان برای برهه ای کوتاه به نظر می رسید بار دیگر انقلاب به پشت دروازه های اروپا رسیده است. نامه مارکس نشان دهنده هراس محض وی است: آیا انقلابیان نمی توانستند چند سالی صبر کنند؟ او هنوز نوشتن سرمایه را به پایان نبرده بود.
تحلیل انتقادی وضعیت فعلی جهان ــ که هیچ راه حل روشنی، هیچ گونه توصیه «عملی» در این باره که باید چه کرد، به دست نمی دهد و هیچ کورسویی هم در انتهای تونل به چشم نمی خورد و اگر هم به چشم بخورد به خوبی می دانیم که می تواند نور چراغ قطاری باشد که از روی ما خواهد گذشت ــ معمولاً با سرزنش روبه رو می شود: «آیا منظورتان این است که باید هیچ کاری نکنیم؟ فقط بنشینیم و انتظار بکشیم؟» این جاست که باید همه جرات مان را جمع کنیم و پاسخ دهیم: «بله، دقیقا همین». وضعیت هایی هست که یگانه اقدام به راستی «عملی» این است که در برابر وسوسه درگیر شدنِ فوری مقاومت کنیم و با تکیه بر تحلیل انتقادیِ صبورانه «به انتظار بنشینیم و ببینیم چه پیش می آید». ظاهرا از همه طرف زیر فشاریم که درگیر شویم. سارتر در عبارت معروفی از کتاب اگزیستانسیالیسم و اومانیسم خود وضعیت مرد جوانی را بازگو می کند که در فرانسه سال ۱۹۴۲ بر سر دو راهی قرار گرفته بود: آیا باید به مادر تنها و بیمارش کمک می کرد یا وارد جنبش مقاومت می شد و با آلمانی ها می جنگید؟ قطعا حرف سارتر این است که برای این معمّا هیچ گونه پاسخ پیشاتجربی و فرضیه بنیادی وجود ندارد. آن مرد جوان تنها باید با تکیه بر آزادی بی انتهای خودش تصمیمی بگیرد و مسئولیت کامل آن را هم بپذیرد( ۶ ). سومین راه خروج از این بن بست که راهی شرم آور است این است که به آن مرد جوان توصیه کنیم به مادرش بگوید که می خواهد به جنبش مقاومت بپیوندد و به دوستانش در جنبش مقاومت هم بگوید که می خواهد از مادرش مراقبت کند ولی در واقع به کنجی جدا و دور از دیگران بخزد و سرگرم مطالعه شود...
این توصیه در دل خود آبستن چیزی بیش از مسخره انگاری توخالی است. توصیه بالا ما را به یاد یکی از لطیفه های معروفی می اندازد که در شوروی درباره لنین می گفتند. در دوران سوسیالیسم، توصیه لنین به جوانانی که از او می پرسیدند چه کار باید بکنند این بود «آموختن، آموختن، آموختن». این توصیه همیشه در برابر چشمان همه بود و بر در و دیوار مدارس نقش بسته بود. لطیفه ای که گفتیم از این قرار است: از مارکس، انگلس و لنین می پرسند که آیا ترجیح می دهند همسری برای خود اختیار کنند یا معشوقه داشته باشند. مارکس که در مسائل خصوصی تا حدودی محافظه کار بود همان گونه که از او انتظار می رود می گوید «همسر» ولی انگلس که خوش گذران تر از او بود معشوقه داشتن را انتخاب می کند. در کمال شگفتی لنین می گوید «هر دو». چرا؟ آیا در پشت تصویر انقلابی خشکی که از او وجود دارد رگه ای از خوش گذرانی منحط پنهان است؟ نه. او توضیح می دهد: «زیرا بدین ترتیب می توانم به همسرم بگویم که پیش معشوقه ام می روم و به معشوقه ام بگویم باید پیش همسرم باشم...» «و بعد چه می کنی؟» «یک گوشه خلوت پیدا می کنم و می آموزم و می آموزم و می آموزم!»
آیا این دقیقا همان کاری نیست که لنین پس از فاجعه ۱۹۱۴ کرد؟ او به گوشه ای تنها در سویس خزید و در آن جا با مطالعه منطق هگل «آموخت و آموخت و آموخت». و ما نیز امروزه وقتی خودمان را زیر رگبار تصویرهایی می بینیم که رسانه ها از صحنه های خشونت بار ارائه می کنند باید همین کار را بکنیم. باید «بیاموزیم، بیاموزیم و بیاموزیم» که علت این خشونت ها چیست.

نظرات کاربران درباره کتاب خشونت

متاسفانه فصل ۴ کتاب (پرستو) حذف شده. نام اصلی کتاب خشونت: شش نگاه زیر چشمی هست نه پنج نگاه.
در 1 ماه پیش توسط dar...g79
خشونت برای ژیژک حتا در پس زمینه‌های احساسات ضد خشونت و حامیان عدم خشونت حضور دارد... خشونتی که با ذات یک نظام سرشته شده که نه تنها خشونت فیزیکی مستقیم بلکه افزون بر آن، شکل‌های ظریف‌تری از قهر و اجبار که مناسبات سلطه و بهره‌کشی از جمله تهدید به خشونت را سرپا نگه می‌دارد
در 1 سال پیش توسط P D
خیلی جالب بود. ترجمه کلا قابل قبول بود هرچند بعضی اصطلاحات خوب ترجمه نشده بود و رجوع به پانویس برای زبان اصلی واضح کننده بود
در 2 سال پیش توسط مح م
چندان ترجمه کتاب به خواننده ای که عادت به متون فلسفی نداشته باشد کمکی نمی کند. برخی کلمات سلیقه ای ترجمه شده اند. البته ذکر معادل انگلیسی آنها در پایان متن بسیار کمک کننده است اما همچنان مطالعه کتاب را دشوارتر می کند. نگاه نقادانه تند نویسنده به نظام سرمایه داری و لیبرال هم به مذاق من خوش نیامد!
در 1 سال پیش توسط gor...sen
عالی
در 4 هفته پیش توسط