فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب یک روز دیگر

نسخه الکترونیک کتاب یک روز دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یک روز دیگر

این د‌استانِ خاص د‌رباره‌ی چارلز «چیک» بنه‌توست. او روح نبود‌. کاملاً واقعی بود. یک صبح یکشنبه، به او ‌که با باد‌گیر آبی تیره روی نیمکت‌های زمین بازی لیگ کوچک نشسته بود و آد‌امس نعنایی می‌جوید، برخورد‌م. شاید‌ او را از د‌ورانی که بیسبال بازی ‌می‌کرد‌ به یاد‌ د‌اشته باشید‌. من د‌ر بخشی از زند‌گی کاری‌ام نویسند‌ه‌ی ورزشی بود‌ه‌ام، برای همین این اسم از جهات مختلف برایم آشنا بود‌.
وقتی به گذشته فکر ‌می‌کنم، ‌می‌بینم سرنوشت باعث شد‌ او را پید‌ا کنم. من برای روشن کرد‌ن وضع خانه‌ی کوچکی که سال‌ها خانواد‌ه‌ام د‌ر آن زند‌گی کرد‌ه بود‌ند‌، به پپرویل بیچ آمد‌ه بود‌م. وقتی د‌اشتم به فرود‌گاه برمی‌گشتم، برای نوشید‌ن قهوه جایی توقف کرد‌م. آن طرف خیابان یک زمین بازی بود‌ که بچه‌هایی با تی‌شرت‌های بنفش د‌اشتند‌ د‌ر آن بیسبال بازی ‌می‌کرد‌ند‌. من فرصت د‌اشتم. قد‌م‌زنان به آن طرف رفتم.
با انگشتان حلقه‌شد‌ه د‌ر حلقه‌های سیمی، پشت حصار ایستاد‌م، مرد‌ مسنی د‌اشت چمن‌زن را روی سبزه‌ها ماهرانه هد‌ایت ‌می‌کرد‌. آفتاب‌سوخته و پُرچین‌وچروک بود‌، و سیگار نصفه‌ای گوشه‌ی د‌هانش د‌اشت. مرا که د‌ید‌ چمن‌زن را خاموش کرد‌ و پرسید‌ بچه‌ام د‌ر زمین است یا نه. گفتم نه. پرسید‌ آنجا چه ‌می‌کنم. برایش موضوع خانه را گفتم. پرسید‌ زند‌گی‌ام را از چه راهی ‌می‌گذرانم و من اشتباه کرد‌م و این را هم به او گفتم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یک روز دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




«بگذار حد س بزنم. می خواهی بد انی چرا سعی کرد م خود م را بکشم.»
ـ اولین چیزی که چیک بنه تو به من گفت.

این یک د استان خانواد گی است و د ر آن یک روح هم نقش د ارد ، شاید بشود آن را د استان ارواح نامید . اما هر خانواد ه ای یک د استان ارواح است. مرد ه ها تا مد ت ها بعد از رفتنشان سر میزهای ما می نشینند .

این د استانِ خاص د رباره ی چارلز «چیک» بنه توست. او روح نبود . کاملاً واقعی بود. یک صبح یکشنبه، به او که با باد گیر آبی تیره روی نیمکت های زمین بازی لیگ کوچک نشسته بود و آد امس نعنایی می جوید، برخورد م. شاید او را از د ورانی که بیسبال بازی می کرد به یاد د اشته باشید . من د ر بخشی از زند گی کاری ام نویسند ه ی ورزشی بود ه ام، برای همین این اسم از جهات مختلف برایم آشنا بود .
وقتی به گذشته فکر می کنم، می بینم سرنوشت باعث شد او را پید ا کنم. من برای روشن کرد ن وضع خانه ی کوچکی که سال ها خانواد ه ام د ر آن زند گی کرد ه بود ند ، به پپرویل بیچ آمد ه بود م. وقتی د اشتم به فرود گاه برمی گشتم، برای نوشید ن قهوه جایی توقف کرد م. آن طرف خیابان یک زمین بازی بود که بچه هایی با تی شرت های بنفش د اشتند د ر آن بیسبال بازی می کرد ند . من فرصت د اشتم. قد م زنان به آن طرف رفتم.
با انگشتان حلقه شد ه د ر حلقه های سیمی، پشت حصار ایستاد م، مرد مسنی د اشت چمن زن را روی سبزه ها ماهرانه هد ایت می کرد . آفتاب سوخته و پُرچین وچروک بود ، و سیگار نصفه ای گوشه ی د هانش د اشت. مرا که د ید چمن زن را خاموش کرد و پرسید بچه ام د ر زمین است یا نه. گفتم نه. پرسید آنجا چه می کنم. برایش موضوع خانه را گفتم. پرسید زند گی ام را از چه راهی می گذرانم و من اشتباه کرد م و این را هم به او گفتم.
او د رحالی که سیگارش را می جوید گفت: «نویسند ه ای، هان؟» با انگشت به کسی اشاره کرد که تنها و پشت به ما روی سکوی تماشاچی ها نشسته بود . «باید سراغ آن یارو بروی. د استانش معرکه است.»
این را همیشه می شنوم.
«عجب؟ چرا معرکه است؟»
«یک وقتی بازیکن حرفه ای بیسبال بود ه.»
«هوم م م»
«فکر می کنم د ر یک مسابقه ی سالانه ی بیسبال شرکت د اشته.»
«هوم م م»
«و سعی کرد ه خود ش را بکشه .»
«چی؟»
مرد بینی اش را بالا کشید . «آهان. این طورکه شنید ه ام، شانس آورد ه زند ه ماند ه. اسمش چیک بنه توست. ماد رش این طرف ها زند گی می کرد . پوزی بنه تو.» مرد خند ید .«کله شق بود .»
سیگارش را اند اخت و زیر پا له کرد . «اگر حرفم را باور نمی کنی برو ازش سوال کن.»
او د وباره مشغول چمن زد ن شد . من حصار را رها کرد م. زنگ زد ه بود و انگشتانم از زنگ آن رنگ گرفت.
هر خانواد ه ای یک د استان ارواح د ارد .
به سراغ نیمکت تماشاچی ها رفتم.

آنچه د ر اینجا نوشته ام چیزی است که چارلی «چیک» بنه تو د ر گفتگویی که آن روز صبح با هم د اشتیم برایم تعریف کرد ه ــ که خیلی هم به د رازا کشید ــ به همراه یاد د اشت های شخصی و صفحاتی از د فتر خاطراتش که بعد اً خود م آن ها را پید ا کرد م. من آن ها را د ر د استانی که د ر اد امه می آید از زبان او تعریف کرد ه ام، چون مطمئن نیستم اگر این د استان را از زبان خود ش نشنوید ، بتوانید باورش کنید .
به هرحال شاید این د استان را باور نکنید .
اما از خود تان بپرسید : آیا هرگز کسی را که د وست د اشته اید از د ست د اد ه اید و د لتان خواسته است یک بار د یگر با او حرف بزنید ، که فرصت د یگری برای جبران گذشته د اشته باشید، جبران زمانی که فکر می کرد ید او برای ابد اینجا خواهد بود؟ اگر این طور است، پس می د انید اگر همه ی روزهای باقیماند ه ی عمرتان را روی هم بگذارید ، هیچ کد ام به اند ازه ی آن روزی که آرزو د ارید تکرار شود ارزش ند ارد .
اگر آن روز تکرار شد چطور؟

مه ۲۰۰۶

۱. نیمه شب

د استان چیک

بگذار حد س بزنم. می خواهی بد انی چرا سعی کرد م خود م را بکشم.
می خواهی بد انی چطور زند ه ماند م. چرا ناپد ید شد م. تمام این مد ت کجا بود م. اما اول از همه می خواهی بد انی چرا سعی کرد م خود م را بکشم، د رست است؟
عیبی ند ارد . مرد م این کار را می کنند . آن ها خود شان را با من مقایسه می کنند . انگار جایی د ر د نیا خطی کشید ه شد ه و اگر تو هرگز از آن رد نشوی، هیچ وقت تصمیم نمی گیری خود ت را از یک ساختمان پرت کنی یا یک قوطی قرص ببلعی ــ اما اگر از آن خط عبور کرد ی، اجازه ی این کار را د اری. مرد م فکر می کنند من از آن خط رد شد ه ام. از خود شان می پرسند : «ممکن است یک وقت من هم به اند ازه ی او به آن نزد یک شوم؟»
حقیقت این است، خطی وجود ند ارد . این فقط زند گی توست، و اینکه چطور آن را خراب کرد ه ای، و حالا چه کسی هست که نجاتت بد هد .
یا چه کسی نیست.

به گذشته که فکر می کنم، می بینم از روزی که ماد رم مرد ، حد ود د ه سال قبل، از هم پاشید ه شد ن من شروع شد . وقتی این اتفاق افتاد من آنجا نبود م، د رحالی که قرار بود باشم. بنابراین د روغ گفتم. کار بد ی بود . مراسم تد فین جای پنهان کاری نیست. کنار گور او ایستاد ه بود م و د اشتم سعی می کرد م باور کنم تقصیر من نبود ه؛ که د ختر چهارد ه ساله ام د ستم را گرفت و زمزمه کرد : «پد ر، متاسفم نتوانستی با او خد احافظی کنی.» و تمام شد . زد م زیر گریه. گریه کنان به زانو افتاد م، سبزه های مرطوب شلوارم را لک کرد .
بعد از مراسم تد فین چنان مست کرد م که روی کاناپه ی خانه مان از هوش رفتم. آن وقت چیزی تغییر کرد . یک روز می تواند مسیر زند گی شما را عوض کند . و آن روز انگار زند گی مرا به طرز اجتناب ناپذیری به سوی سقوط کشاند . وقتی بچه بود م ماد رم با تمام وجود مراقبم بود ــ نصیحت، انتقاد ، همه ی رفتارهای خفه کنند ه ی ماد رانه. گاهی آرزو می کرد م مرا به حال خود م بگذارد .
اما بعد این کار را کرد . مُرد . د یگر نه د ید اری، نه تلفنی و من بی آنکه حتی متوجه شوم، بی هد ف با حواد ث پیش رفتم، انگار ریشه هایم کند ه شد ه بود ، انگار د ر شاخه ی فرعی رود خانه ای به سوی پایین شناور بود م. ماد رها به تصورات غلط خاصی د ر مورد فرزند انشان د امن می زنند ، و یکی از تصورات غلط من این بود که آنچه را بود م د وست د اشتم، چون او د وستم د اشت. با مرد ن او آن فکر هم مرد .
حقیقت این است که من آنچه را بود م اصلاً د وست ند اشتم. د ر ذهنم، هنوز خود م را ورزشکاری جوان با آیند ه ای د رخشان تصور می کرد م. اما د یگر جوان نبود م و د یگر ورزشکار هم نبود م. یک فروشند ه ی میانسال بود م. آیند ه ی د رخشان من مد ت ها قبل به پایان رسید ه بود .
یک سال بعد از مرگ ماد رم، از نظر مالی به احمقانه ترین کار ممکن د ست زد م، یعنی اجازه د اد م یک خانم د لال سهام با زبان بازی هایش مرا واد ار کند پولم را د ر کاری بی ارزش سرمایه گذاری کنم. او زن جوان و زیبایی بود ، از آن زن هایی که وقتی با اعتماد به نفس، شاد ابی، و با آن لباس های یقه باز بی اعتنا از کنار مرد مسنی رد می شوند او را د چار تلخکامی می کنند ــ البته، مگر اینکه، با او حرف بزنند . بعد آن مرد احمق می شود . ما برای بحث د ر مورد پیشنهاد او سه بار با هم ملاقات کرد یم: د وبار د ر د فتر او، یک بار د ر رستوران یونانی. رفتار نامناسبی د ر کار نبود ، فقط وقتی بوی عطر او باعث شد احساس آرامش کنم ، بیشتر پس اند ازم را روی آن سهام بی ارزش سرمایه گذاری کرد م. او بلافاصله به وست کوست منتقل شد . من باید به همسرم، کاترین، توضیح می د اد م پول ها چه شد ه است.
بعد از آن، بیشتر مست کرد م ــ د ر د وران من بازیکنان بیسبال همیشه مست می کرد ند ــ اما مشروب خورد ن من به یک مشکل تبد یل شد و عاقبت، به خاطر آن د و بار از شغل فروشند گی اخراج شد م. این اخراج باعث شد همان طور به مشروب خواری اد امه بد هم. د ر خوابید ن مشکل د اشتم. د ر غذا خورد ن مشکل د اشتم. به نظر می رسید بی آنکه سنم بالا رفته باشد پیر شد ه ام. وقتی کار پید ا کرد م، د ر جیب هایم د هان شوی و قطره ی چشم پنهان می کرد م. قبل از ملاقات با مشتریان اول به سرعت به د ستشویی می رفتم. مشکل مالی پید ا کرد یم؛ من و کاترین مد ام به این خاطر با هم د عوا می کرد یم. بعد از مد تی، ازد واج ما نابود شد . او از د رماند گی من خسته شد . نمی توانم بگویم به این خاطر او را سرزنش می کنم. وقتی با خود تان رفتار زنند ه ای د اشتید ، با هرکس د یگری هم به طرز زنند ه ای رفتار می کنید ، حتی با کسانی که د وستشان د ارید . یک شب زنم مرا بیهوش و با لب پاره، د ر حالی که یک د ستکش بیسبال را د ر آغوش گرفته بود م، د ر زیرزمین پید ا کرد .
کمی پس از آن خانواد ه ام را ترک کرد م ــ یا آن ها مرا ترک کرد ند .
از این موضوع شرمند ه تر از آنم که بتوانم به زبان بیاورم.
به یک آپارتمان نقل مکان کرد م. بد خلق و سرد شد ه بود م. از کسانی که با من مشروب نمی نوشید ند د وری می کرد م. ماد رم، اگر زند ه بود ، شاید راهی برای نزد یک شد ن به من پید ا می کرد ، چون او همیشه د ر چنین موارد ی موفق می شد . د ستم را می گرفت و می گفت: «د ست برد ار، چارلی، چی شد ه؟» اما او نبود ، و وقتی والد ینتان می میرند اوضاع این طور می شود . حس می کنید به جای اینکه هر مبارزه را با برخورد اری از یک پشتیبان آغاز کنید ، د ارید هر مبارزه را به تنهایی شروع می کنید .
و یک شب، د ر اوایل اکتبر، تصمیم گرفتم خود م را بکشم.
شاید تعجب کرد ه اید . شاید فکر می کنید آد می مثل من، کسی که د ر یک د ور مسابقات جهانی بیسبال شرکت کرد ه، هرگز تا حد خود کشی سقوط نمی کند ، چون د ست کم چنین آد م هایی همیشه «رویایی به حقیقت پیوسته» د ارند . همه ی این ها وقتی اتفاق می افتد که رویای به حقیقت پیوسته ی شما، فهمید ن تد ریجی و نابود کنند ه ی این واقعیت باشد که رویایتان آن چیزی نبود ه که فکر می کرد ید .
و این شما را نجات نمی د هد .

عجیب به نظر می رسد ، اما آنچه کارم را تمام کرد ، آنچه باعث سقوطم شد ، عروسی د خترم بود . او حالا بیست ود و ساله بود ، با موهای بلند صاف و بلوطی، مثل ماد رش، و همان لب های پر و کوچک. د خترم عصر یک روز طی مراسمی با «جوانی بی نظیر» ازد واج کرد .
و من فقط همین قد ر می د انم. چون او، د ر نامه ی مختصری که چند هفته بعد از عروسی به آپارتمانم رسید ، همین قد ر نوشته بود .
آشکارا، به خاطر مشروب خواری و افسرد گی و به طورکلی رفتار بد ، به چنان عامل سرشکستگی بزرگی تبد یل شد ه بود م که برای جشن خانواد گی خطرناک به حساب می آمد م. به جای شرکت د ر جشن، آن نامه را همراه با د و عکس د ریافت کرد م: یکی از د خترم و د اماد ، د ست د ر د ست هم، ایستاد ه د ر زیر یک د رخت، و عکس د یگری از همان زوج خوشبخت د ر حال نوشید ن شامپاین.

نظرات کاربران درباره کتاب یک روز دیگر

سلام این کتاب رو به همه توصیه میکنم. واقعا از زاویه جالبی به زندگی نگاه شده.
در 1 سال پیش توسط