فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سايلاس مارنر

کتاب سايلاس مارنر
قصه مرد بافنده

نسخه الکترونیک کتاب سايلاس مارنر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سايلاس مارنر

سایلاس مارْنر داستانی است رئالیستی درباره آدم‌هایی معمولی که زندگی ساده‌ای دارند و روابط آن‌ها نیز در محیط کوچک‌شان ساده می‌نماید، اما آیا این نظم عادی ادامه می‌یابد و زندگی بدون بحران سپری می‌شود؟ دو شخصیت اصلی رمان، به‌رغم ظواهر، زندگی دوگانه‌ای دارند که با بحران همراه است. یکی، سرخورده از گذشته، در انزوا عمر می‌گذراند؛ دیگری، با رازی در دل، در میان مردم زندگی پرجنب وجوشی دارد. بحران چه‌گونه حل می‌شود؟
جورج الیوت شرح بی‌مانندی از احساسات آدم‌ها و انگیزه‌های رفتاری‌شان به دست می‌دهد. خودش گفته است: «بزرگ‌ترین بهره‌ای که از هنرمندان می‌بریم، چه نقاش باشند، چه شاعر یا داستان‌نویس، این است که دامنه همدلی و همدردی ما گسترده‌تر می‌شود. هنر قرابت بسیار به خود زندگی دارد، تجربه‌های ما را تقویت می‌کند و به تماس ما با هم‌نوعان می‌افزاید. مقدس است کار هنرمندی که می‌کوشد زندگی آدمیان را تصویر کند.» نقادان ویژگی مهم آثار جورج الیوت را همین تصویرکردن وفادارانه زندگی آدم‌های معمولی می‌دانند که نتیجه‌اش تعالی‌یافتن احساسات خوانندگان و تقویت حس همدلی و دلسوزی در آن‌هاست.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سايلاس مارنر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن مترجم

جورج الیوت نام مستعار مری ان (مرین) ایوانْز است که یکی از مهم ترین نویسندگان تاریخ ادبیات به حساب می آید و در میان رمان نویسان بزرگ مقام رفیعی دارد.
او در سال ۱۸۱۹ در واریکشر انگلستان به دنیا آمد. از سال ۱۸۲۸ در مدرسه ای در نزدیکی خانه اش درس خواند و تحت تاثیر شخصیت و تعالیم جان ادموند جونْز قرار گرفت که خطیب و واعظ مسیحی برجسته ای بود و بعدها در رمان های جورج الیوت الگوی شخصیت های مختلفی شد. در سال ۱۸۳۶ مادرش درگذشت و او مسئولیت اداره امور خانه پدری را به عهده گرفت، اما در اوقات فراغت به مطالعات خود ادامه داد و خودآموزی کرد.
در سال ۱۸۴۱ با پدر خود به کاوِنتری نقل مکان کرد که اتفاق مهمی در زندگی اش به حساب می آمد، زیرا در محل جدید با چارلز برِی و کارولین برِی آشنا شد که روشنفکرانی پیشرو بودند. به تشویق آن ها بود که کتاب زندگی عیسی، اثر بحث انگیز داوید فریدریش اشتراوس، را از آلمانی به انگلیسی ترجمه کرد. پس از مرگ پدرش در سال ۱۸۴۹، برای شش ماه به ژنو رفت و در آن جا به مطالعات گسترده ای روی آورد. بعد از بازگشت به انگلستان، در لندن اقامت گزید و سردبیر وستْمینْستر ریویو شد که نشریه ای بانفوذ بود. در این جا با انواع ایده های رادیکال آشنا شد و با هربرت اسپنسر، فیلسوف پرآوازه، دیدار کرد. مراوده این دو به جایی رسید که حتی تصمیم به ازدواج هم گرفتند، ولی هربرت اسپنسر بانوی سردبیر را «زیادی روشنفکر» دید و ازدواج سرنگرفت.
اما رویداد تعیین کننده در زندگی اش آشنایی با جورج هنری لوئیس بود که ادیب و روزنامه نگار فاضل و جامع الاطرافی به حساب می آمد. این دو در سال ۱۸۵۴ زندگی مشترکی را شروع کردند (که تا سال ۱۸۷۸، یعنی سال مرگ لوئیس، ادامه یافت). در همین سال ۱۸۵۴ با هم به آلمان سفر کردند. ترجمه اش از کتاب سرشت مسیحیت، اثر لودویگ فویرباخ (فیلسوف آلمانی)، نیز در سال ۱۸۵۴ منتشر شد.
مری ان ایوانْز به تشویق لوئیس بود که در سی و هفت سالگی از فلسفه به داستان نویسی روی آورد و نام مستعار جورج الیوت را برگزید. اولین داستان هایش به صورت دنباله دار در نشریه ای به چاپ رسیدند و بعد مجموع آن ها با نام صحنه هایی از زندگی کشیشان در سال ۱۸۵۸ به شکل کتاب منتشر شد. این اثر بلافاصله با استقبال خوانندگان و نقادان روبه رو شد و به موفقیت رسید. یک سال بعد هم رمان ادام بید منتشر شد که بسیار فروش کرد، و نشریه تایمز نوشت که «نویسنده این اثر بلافاصله در زمره استادان فن قرار گرفته است».
در سال ۱۸۶۰، رمان آسیاب رودخانه فلاس از جورج الیوت به چاپ رسید که این نیز با استقبال مواجه شد. سایلاس مارْنر ( ۱۸۶۱ )، رومولا ( ۱۸۶۲ )، فلیکس هولْت ( ۱۸۶۶ )، میدلْ مارچ (۱۸۷۲ـ۱۸۷۳) و دانیل دروندا ( ۱۸۷۶ ) شاهکارهای بعدی بودند، اما جورج الیوت در این سال ها مقاله ها و نقدهای متعدد هم نوشت و دیدگاه های اجتماعی و هنری خود را بیان کرد. از همین رو، او از معدود رمان نویسانی است که ایده های خود را توضیح نیز داده است.
در سلسله رمان نویسان بزرگ انگلیسی در قرن نوزدهم، که از جین آستین و خواهران برونته آغاز می شود و به چارلز دیکنز و تاماس هاردی می رسد، جورج الیوت به سبب مهارت و ژرف بینی اش در توصیف انگیزه ها مقام منحصربه فردی دارد، به طوری که بسیاری از نقادان مدرن او را بزرگ ترین رمان نویس انگلیسی قرن نوزدهم می دانند. نقادانی هم که او را بزرگ ترین نمی دانند تیزبینی و حساسیت و قوه مشاهده او را بی همتا می دانند. بینش روان شناسانه جورج الیوت، و مواد و مصالحی که برای رمان هایش انتخاب می کرد، بر دیدگاه ها و نگرش های نویسندگان در حوزه شخصیت پردازی تاثیر فوق العاده ای گذاشت و افق داستان نویسی را گسترش داد. خوانندگان در بخش های مختلفی از آثار جورج الیوت و بخصوص در فصل ۱۷ رمان ادام بید با دیدگاه های جورج الیوت در زمینه هنر و ادبیات آشنایی بیشتری می یابند، و جالب این است که همین نوع مداخله نویسنده در سیر داستان و اظهارنظر او درباره آدم ها و رویدادها ویژگی «مولف مداخله گر» به حساب می آید که خود بحث مستقلی می طلبد.(۲)
مرگ لوئیس در سال ۱۸۷۸ چنان ضربه مهلکی به جورج الیوت وارد کرد که کار داستان نویسی اش متوقف شد. جورج الیوت در سال ۱۸۸۰ به تقاضاهای مکرر جان والتر کراس (که بانکدار و عاشق پروپاقرص او بود) جواب مثبت داد و با او ازدواج کرد، اما چند ماه بعد درگذشت و در کنار قبر لوئیس به خاک سپرده شد. نخستین کسی که زندگی نامه جورج الیوت را نوشت، همین جان والتر کراس بود.
سایلاس مارْنر داستانی است رئالیستی درباره آدم هایی معمولی که زندگی ساده ای دارند و روابط آن ها نیز در محیط کوچک شان ساده می نماید، اما آیا این نظم عادی ادامه می یابد و زندگی بدون بحران سپری می شود؟ دو شخصیت اصلی رمان، به رغم ظواهر، زندگی دوگانه ای دارند که با بحران همراه است. یکی، سرخورده از گذشته، در انزوا عمر می گذراند؛ دیگری، با رازی در دل، در میان مردم زندگی پرجنب وجوشی دارد. بحران چه گونه حل می شود؟
جورج الیوت شرح بی مانندی از احساسات آدم ها و انگیزه های رفتاری شان به دست می دهد. خودش گفته است: «بزرگ ترین بهره ای که از هنرمندان می بریم، چه نقاش باشند، چه شاعر یا داستان نویس، این است که دامنه همدلی و همدردی ما گسترده تر می شود. هنر قرابت بسیار به خود زندگی دارد، تجربه های ما را تقویت می کند و به تماس ما با هم نوعان می افزاید. مقدس است کار هنرمندی که می کوشد زندگی آدمیان را تصویر کند.» نقادان ویژگی مهم آثار جورج الیوت را همین تصویرکردن وفادارانه زندگی آدم های معمولی می دانند که نتیجه اش تعالی یافتن احساسات خوانندگان و تقویت حس همدلی و دلسوزی در آن هاست.
جورج الیوت نگارش سایلاس مارْنر را در سپتامبر ۱۸۶۰ آغاز کرد و در مارس ۱۸۶۱ به پایان رساند و کتاب در آوریل ۱۸۶۱ منتشر شد. نویسنده در نامه ای به ناشرش نوشت کسی به سایلاس مارْنر اعتنا نخواهد کرد، زیرا «ویلیام وردْزْورث زنده نیست». مانند شعر آغازین کتاب (به نام «مایکل»، اثر وردْزْورث)، محور رمان نیز رابطه پدر و فرزندی است و امیدی که کودک با حضور خود پدید می آورد.
***
این ترجمه را به علاقه مندان ادبیات کلاسیک تقدیم می کنم و سپاسگزارم از آقای همایی (مدیر نشر نی) و همکاران ایشان که کتاب را به شکل شایسته ای منتشر کردند. امیدوارم مجال و فراغتی باشد تا پروژه مترجم و ناشر برای ترجمه و انتشار بقیه آثار جورج الیوت به سرانجام برسد.

رضا رضایی
بهار ۹۵

بخش اول (فصل های ۱ تا ۱۵)

فصل ۱

در روزگاری که چرخ های ریسندگی در خانه های سرِ مزرعه تندتند کار می کردند ــ و حتی خانم های متشخص و ملبس به ابریشم و تور نیز برای سرگرمی چرخ های ریسندگی چوب بلوطی براق داشتند ــ، در نقاط دوردست میان گذرگاه ها، یا در عمق سینه تپه ها، می شد مردان کوچک اندام بی رنگ ورویی را دید که در مقایسه با روستاییان گندمگون به بازماندگان نژاد منقرض شده ای می ماندند. سگ گله با خشم پارس می کرد هنگامی که یکی از این مردان بیگانه نما در بلندی ها ظاهر می شد، تیره فام در غروب زودهنگام زمستان. از چه رو سگ باید شکل و شمایلی را دوست بدارد که زیر بار کیسه ای سنگین قوز کرده است؟ آری، کم پیش می آمد که این مردان بی رنگ ورو بدون بار مرموزشان از جای خود خارج شوند. خود چوپان هم با آن که باور داشت که در آن کیسه چیزی نیست جز نخ کتان، یا طاقه های بلند پارچه های محکم بافته شده از نخ کتان، باز کاملاً مطمئن نبود که کار بافندگی را، که خیلی هم ضروری بود، یکسره بتوان بدون کمک شیطان پیش برد. در آن روزگار دور، اطراف هر شخص یا شیئی که اصولاً غیرعادی یا حتی گذرا و صرفا گه گاهی بود، مثل سرزدن دوره گردها یا چاقوتیزکن ها، خیلی راحت انواع خرافات حلقه می بست. هیچ کس نمی دانست خانه و کاشانه دوره گردها کجاست یا اصل ونسب شان چیست. چه طور می شد رفتار کسی را توضیح داد بدون آن که لااقل کسی را بشناسید که پدر ومادر او را بشناسد؟ برای دهقانان روزگار قدیم، دنیایی که خارج از تجربه مستقیم شان بود دنیای ابهام و راز بود. برای اندیشه سفرنکرده آن ها، آوارگی و سرگردانی حالتی داشت محو و مبهم، شبیه زندگی زمستانی پرستوهایی که با بهار بازمی گشتند. حتی به مهاجری که از نقاط دور می آمد و سکونت می گزید باز هم با تتمه ای از بی اعتمادی می نگریستند، تا اگر روزی معلوم شود که سال ها رفتار بی آزار آن مهاجر درنهایت به قصد ارتکاب جنایت بوده است زیاد غافلگیر نشوند، بخصوص اگر آن مهاجر به فضل و دانایی شهره می بود یا در حرفه های یدی مهارت می داشت. هرنوع استعداد، چه در استفاده سریع از وسیله دشواری به نام زبان و چه در فوت وفنی که روستاییان نمی شناختند، فی نفسه موجب سوءظن می شد. مردمان شریفی که جلوی چشم همه به دنیا می آمدند و بزرگ می شدند، عمدتا عالِم یا بااستعداد نبودند ــ لااقل، در اموری غیر از شناختن علائم آب وهوا ــ و البته راه کسب هرنوع مهارت و زبردستی هم آن قدر پوشیده و پنهان بود که این مردمان میل به خیال پردازی و جادو می یافتند. به این ترتیب، نتیجه اش این می شد که آن بافندگان پراکنده ــ که از شهر به روستا مهاجرت می کردند ــ از نظر روستاییانِ همسایه تا آخر بیگانه به حساب می آمدند و معمولاً عادت ها و رفتارهای عجیب وغریبی پیدا می کردند که مربوط می شد به تنهایی و انزوا.
در سال های آغازین قرن حاضر، یکی از این بافندگان به نام سایلاس مارْنر در کلبه ای سنگی به کار خود مشغول بود که در میان حصاری از درخت های فندق در نزدیکی دهکده رِیولو جای داشت، در فاصله ای نه چندان دور از یک معدن متروک سنگ. صدای مشکوک دستگاه بافندگی سایلاس، که با یورتمه رفتن طبیعی و نشاط آور دستگاه بادافشان(۳) یا ریتم ساده تر وسیله خرمن کوب(۴) خیلی فرق داشت، بفهمی نفهمی جاذبه ترسناکی هم داشت برای پسربچه های رِیوْلو که خیلی وقت ها چیدن فندق یا شکارکردن تخم پرندگان را ول می کردند و می آمدند پشت پنجره این کلبه سنگی سرک می کشیدند تا احساس هیبت خود از طرز کار اسرارآمیز دستگاه بافندگی را با احساس برتری خوشایندی جبران کنند که از مسخره کردن سروصداهای متناوب آن ناشی می شد و البته از حالت قوزکرده جناب بافنده ای که چرخ پایی را به حرکت درمی آورد. اما گاهی پیش می آمد که مارْنر در کار خود وقفه می انداخت تا نخی را که تاب خورده بود صاف کند، و آن وقت متوجه حضور این وروجک ها می شد، و با آن که در ضیق وقت بود آن قدر از فضولی آن ها بدش می آمد که از پشت چرخ بلند می شد و در را باز می کرد و چنان به آن ها زل می زد که از ترس پا به فرار می گذاشتند. آخر، چه طور می شد باور کرد که آن چشم های برآمده و درشت قهوه ای در چهره زرد سایلاس مارْنر واقعا چیزی را که نزدیک نمی بود واضح نمی دید و زل زدن ترسناک او نمی توانست باعث فلج شدن یا تاب خوردن پاها یا کج وکوله شدن لب و دهان پسربچه ای بشود که موقع فرار عقب می ماند؟ شاید از پدر ومادرشان شنیده بودند که سایلاس مارْنر اگر می خواست می توانست درد مفاصل مردم را معالجه کند. مرموزتر از این حتی می گفتند که اگر می شد با شیطان محترمانه صحبت کرد شاید آدم از شر طبیب خلاص می شد. این نوع پژواک های سمج و عجیب وغریب شیطان پرستی قدیم شاید حتی امروزه هم شنوندگان مشتاقی در میان دهقانان سالخورده داشته باشد، زیرا ذهن ساده ابتدایی به دشواری می توانست قدرت و شفقت را به هم ربط بدهد. در آدمیانی که همواره در مضیقه رفع حوایج اولیه بوده اند و زندگی پرزحمت شان نیز هرگز از هیچ ایمان مذهبی پرشوری روشنایی نیافته است، تصور اسرارآمیز درباره قدرت (که فقط با اقناع و ترغیب می توان آن را به پرهیز از ضرر رساندن و آزار دادن واداشت) تصوری است که خیلی سریع با اعتقاد به غیب قوام می گیرد. برای این آدمیان، رنج و فلاکت دامنه ای فراخ تر از شادی و تمتع دارد. قوه خیال شان تهی است از تصاویری که به آرزو و امید خوراک می رسانند، اما آکنده است از خاطراتی که مرتع دائمی بیم وهراس به شمار می آیند. یک بار به مرد زحمتکش سالخورده ای که به واپسین بیماری اش مبتلا شده بود، و هر غذایی را که همسرش فراهم می کرد پس می زد، گفتم: «چیزی هست که بتوانی تصور کنی دوست داری آن را بخوری؟» جواب داد: «نه. هیچ وقت چیزی غیر از طعام معمولی نخورده ام و حالا این را هم نمی توانم بخورم.» تجربه هیچ تصوری در او پرورش نداده بود که حتی فکر اشتها را در او بیدار کند.
رِیوْلو دهکده ای بود که بسی پژواک های قدیم در آن ادامه داشت و با صداهای جدید فروکش نکرده بود. خیال نکنید آن جا یکی از آن ناحیه های بایر دور از تمدن بود که سکنه اش گوسفندان لاغر و چوپانان دور از هم بودند. برعکس، در همان دشت مرکزی ثروتمندی بود که در کمال مسرت آن را انگلستان سعید می نامیم، و مزرعه هایی داشت که عشریه(۵)های کاملاً مطلوب می پرداختند (البته جنبه معنوی اش را می گویم). اما رِیوْلو در فرورفتگی دنجی غنوده بود پر از دار ودرخت که سواره یک ساعت با اولین ایستگاه دریافت عوارض فاصله داشت و صدای بوق کالسکه یا افکار عمومی به آن نمی رسید. روستا بااهمیت به نظر می آمد، با کلیسای قدیمی قشنگ و گورستان بزرگی در مقابل آن، و دو سه خانه بزرگ سرِ مزرعه که آجری و سنگی بودند، با باغ های دیوارکشی شده و بادنماهای تزیینی، که درست کنار جاده بودند و جلوه ای یافته بودند باابهت تر از خانه کشیش که از میان درخت های آن سوی گورستان سرک می کشید. روستا هم رئوس حیات اجتماعی خود را به رخ می کشید و هم به چشم آزموده می گفت که هیچ پارک بزرگ و عمارت اربابی در آن حوالی وجود ندارد، بلکه چندین صاحب اختیار در رِیوْلو هست که می توانند در این زمانه جنگ(۶) هرقدر که دل شان خواست بد کشت وزرع کنند و از همین کشت وزرع بد هم پول کافی دربیاورند و خوش وخرم عمر بگذرانند و کریسمس و یکشنبه سفید(۷) و ایستر(۸) را حسابی جشن بگیرند.
پانزده سال می شد که سایلاس مارْنر به رِیوْلو آمده بود. موقعی که آمده بود فقط جوان بی رنگ ورویی بود با چشم های قهوه ای نزدیک بین و برآمده. برای کسانی که تربیت و تجربه معمولی داشتند ظاهر سایلاس مارْنر عجیب وغریب نبود، اما برای روستاییانی که او آمده بود کنارشان سکونت کند ویژگی های مرموزی داشت که متناظر بود با ویژگی های استثنایی حرفه اش و آمدنش از منطقه ناشناخته ای که «شمال» نامیده می شد. نحوه زندگی اش نیز عادی نبود. از هیچ کس دعوت نمی کرد که به خانه اش برود، و هیچ وقت هم راه نمی افتاد طرف دهکده که در رِینْبو(۹) آبجویی بیندازد بالا یا بایستد جلوی دکان چرخ سازی گپی بزند. با هیچ مرد و زنی کار نداشت، جز مواقعی که احضارش می کردند یا می خواست ضروریات زندگی خود را تهیه کند. بر دوشیزگان رِیوْلو هم خیلی زود معلوم شد که او هیچ وقت از هیچ کدام آن ها خواهش نخواهد کرد که به رغم میل شان او را به شوهری بپذیرند ــ انگار شنیده بود که هرگز با مرده ای که زنده شده باشد ازدواج نخواهند کرد. این تلقی از شخصیت مارْنر صرفا از این موضوع ناشی نمی شد که چهره اش بی رنگ ورو و چشم هایش غیرعادی بود، بلکه جِم رادْنیِ موش گیر با قاطعیت می گفت یک روز غروب که داشته به خانه برمی گشته سایلاس مارْنر را دیده که با کیسه سنگینی روی دوشش به سنگچینی تکیه داده، نه آن که مثل آدم های عاقل کیسه را روی سنگچین گذاشته باشد. به کنارش که رسیده بود، دیده بود چشم های مارْنر بی حرکت است، مثل مرده ها. با او حرف زده بود، حتی تکانش داده بود، اما اندام هایش خشک و سفت بودند و دست هایش هم طوری چنگ انداخته بودند به کیسه که انگار جنس شان آهن بود. اما درست همان لحظه که جِم رادْنی خیال کرده بود او مرده است، جناب بافنده به خود آمده بود، به قول معروف در یک چشم به هم زدن، و گفته بود «وقت بخیر» و راه افتاده بود و رفته بود. جِم قسم می خورد که این را به چشم خودش دیده، چون همان روز داشته در زمین ارباب کاس، در کنار چال چوب بری، موش می گرفته. عده ای می گفتند که مارْنر لابد «غش» کرده، انگار با این کلمه می شد چیزهایی را توضیح داد که اگر توضیح داده نمی شدند باورکردنی نبودند. اما آقای مِیسی، خادم کلیسای ناحیه، که اهل استدلال بود، سرش را تکان می داد و به بقیه می گفت آیا کسی را دیده اند که غش کند اما نیفتد زمین. غش کردن شبیه سکته است، نه؟ سکته هم چیزی است که اندام ها را از کار می اندازد و آدم را صدقه بگیر کلیسا می کند اگر زن وبچه ای نداشته باشد که تر وخشکش کنند. نه، نه، سکته اگر باشد، آدم نمی تواند روی پاهایش بایستد، مثل اسب وسط مال بندها، و بعد هم که «هین» کنید راه بیفتد برود. اما این امکان پذیر است که روح آدم از بدنش جدا بشود، برود و بیاید، مثل پرنده ای که از لانه اش خارج می شود و بعد هم برمی گردد. عده ای این شکلی عقل شان بیشتر می شود، چون بدون جسم می روند از کسانی تعلیم می گیرند که بیش از مقداری که اطرافیان با حواس پنجگانه و با کمک کشیش می توانند تعلیم بگیرند قادرند تعلیم بدهند.
استاد مارْنر این همه معلومات درباره گیاهان را از کجا کسب کرده؟ همین طور درباره انواع طلسم ها که اگر دلش خواست می تواند اسرار آن ها را فاش کند؟ روایت جِم رادْنی باورکردنی بود برای کسانی که دیده بودند مارْنر سالی اوتْس را معالجه کرده و او را مثل بچه ها به خواب فرو برده بود، درحالی که قلب سالی اوتْس چنان می زد که انگار می خواست سینه اش را بترکاند و بیش از دو ماه هم بود که طبیب بالای سرش بود. سایلاس مارْنر اگر می خواست می توانست خیلی های دیگر را هم معالجه کند. برای جلوگیری از ضرر هم که شده می ارزید با زبان خوش با او حرف بزنند.
تا حدودی به دلیل همین ترس مبهم جماعت بود که مارْنر از بلاهایی که به سبب خصوصیت هایش ممکن بود به سرش بیاید جان سالم به در می برد، اما دلیل مهم تر این بود که بافنده پیر ناحیه همجوار، یعنی ناحیه تارْلی، از دنیا رفته بود و حرفه مارْنر او را مهاجر خوش قدمی جلوه می داد در نظر زنان خانه دار ثروتمندتر منطقه و حتی در نظر کلبه نشینان مآل اندیش تری که در پایان سال اندکی ذخیره نخ داشتند. این فایده مارْنر برای مردم هر نوع انزجار یا سوءظنی را خنثی می کرد، چون در کیفیت و کمیت پارچه ای که می بافت هیچ نقصانی دیده نمی شد. به این ترتیب، سال ها سپری شده بودند بی آن که در تصورات مردم ناحیه از مارْنر تغییری پدید آید، جز آن که غرابت جای خود را به عادت می داد. بعد از پانزده سال، مردم رِیوْلو درست همان حرف هایی را درباره سایلاس مارْنر می زدند که روز اول می زدند. البته به اندازه سابق آن حرف ها را نمی زدند، اما هربار که می زدند با اعتقاد بیشتری می زدند. با گذشت سال ها فقط یک نکته مهم به این حرف ها اضافه شده بود: استاد مارْنر پول درست وحسابی در جایی قایم کرده و می تواند آدم های گنده تر از خودش را هم بخرد.
بااین حال، درست است که عقاید دیگران درباره اش زیاد عوض نمی شد و عادت های روزمره اش نیز اصولاً تغییر محسوسی پیدا نمی کرد، اما سایلاس مارْنر گذشته ای داشت و تحولاتی را پشت سر گذاشته بود، مانند هر جان بااحساسی که محکوم به انزوا شده یا به انزوا پناه برده باشد. قبل از آمدنش به رِیوْلو، زندگی اش پر از جنب وجوش و فعالیت فکری و رفاقت های صمیمانه ای بود که در آن روزگار نیز، مانند امروز، ویژگی زندگی هر پیشه وری بود که زود جذب فرقه مذهبی کوچکی می شد. در این فرقه ها فقیرترین افراد عامی این بخت را داشتند که با استعداد سخنوری شان خود را از دیگران متمایز کنند و حتی بدون چنین استعدادی هم در اداره اجتماع خود صاحب رای باشند. در آن دنیای کوچک پنهان، که خود را جماعت مذهبی لانتِرن یارد می نامید، سایلاس مارْنر را خیلی قبول داشتند، و او جوانی به حساب می آمد که زندگی اش نمونه و ایمانش محکم بود. از روزی هم که در جمع عبادت کنندگان به انقباضی مرموز دچار شده بود و حس و حواسش را از دست داده بود توجه ویژه ای به او نشان می دادند... این حالت یک ساعت یا بیشتر ادامه یافته بود، طوری که خیال کرده بودند مرده است. پیدا کردن دلیل جسمی برای این حالت، از نظر سایلاس و البته پیشوای او و برادرانش، مترادف بود با نفی عامدانه معنای روحانی و اهمیتی که شاید در آن نهفته بود. پیدا بود که سایلاس برادری است که برای رسالتی خاص برگزیده شده است. البته هیچ نوع مکاشفه روحی در این خلسه ظاهری صورت نمی گرفت و از همین رو تلاش شان برای تعبیر و تفسیر این رسالت به جایی نمی رسید، اما هم خود او و هم بقیه معتقد بودند که نتیجه اش دستیابی به نور و گرماست. مردی غیرصادق تر از او شاید وسوسه می شد که بعدا مکاشفه ای به صورت خاطره احیاشده سرهم کند، و مردی غیرعاقل تر شاید همین چیزی را که سر هم می کرد باور هم می کرد، اما سایلاس هم صادق بود و هم عاقل، هرچند که مانند بسیاری از مردان صادق و بااحساس، برای تصوراتش از رمز وراز هیچ مفری در فرهنگ حاکم تعبیه نشده بود، و از همین رو، این تصورات در مسیر پرسش و معرفت پخش می شد. از مادرش کمی آشنایی با گیاهان دارویی و نحوه آماده سازی آن ها را به ارث برده بود، و این خرده حکمتی بود که مادرش مانند ارثیه ای مهم برای او باقی گذاشته بود، اما چندسالی می شد که درباره مشروعیت استفاده از این دانش شک کرده بود، و می اندیشید که گیاهان بدون دعا و عبادت هیچ اثری ندارند و حتی شاید دعا و عبادت بدون کمک گیاهان هم کفایت کند. از این رو، لذت موروثی اش از پرسه زدن در دشت ها و پیداکردن گل انگشتانه و کاسنی و قاصدک کم کم برایش شکل وشمایل وسوسه یافت.
در میان اعضای جماعتْ جوانی بود کمی از او بزرگ تر، که سایلاس مدتی دراز با او با چنان صمیمیتی زندگی کرده بود که برادران لانتِرن یارد به این دو می گفتند داوود و یوناتان.(۱۰) اسم واقعی این دوست ویلیام دِین(۱۱) بود که او هم اسوه تقوا در جوانی به شمار می آمد، هرچند که به برادران ضعیف تر سخت می گرفت و گاهی چنان از انوار وجود خویش خیره می شد که خود را از آموزگارانش داناتر می انگاشت. اما هر عیب وایرادی هم که دیگران در وجود ویلیام می دیدند، او از نظر دوستش بی عیب ونقص بود. مارْنر از آن نوع آدم ها بود که اعتمادبه نفس شان کم است و تاثیرپذیرند و در سنین ناپختگی از اقتدار دیگران خوش شان می آید و میل به آدم هایی پیدا می کنند که متضاد خودشان باشند. مارْنر نوعی حالت سادگی و زودباوری در چهره اش داشت و بری از تیزبینی می نمود و نگاهش خیرگی معصومانه ای شبیه نگاه آهو داشت که مخصوص چشم های برآمده درشت بود، و این هم تضاد شدیدی داشت با حالت متکبرانه ای که در چشم های ریز و کشیده و لب های منقبض ویلیام دِین دیده می شد و از نوعی احساس فاتحانه درونی خبر می داد. یکی از موضوع هایی که این دو دوست درباره اش زیاد گفت وگو می کردند یقین به نجات(۱۲) بود. سایلاس می گفت که حداکثر می تواند امیدی آمیخته به بیم داشته باشد، و با حیرت و اشتیاق گوش می سپرد به ویلیام که می گفت در دوره تغییر مذهب خود یقین قطعی یافته است، زیرا در رویا دیده است که کلمات «دعوت و برگزیدگی»(۱۳) خودبه خود در صفحه سفیدی در انجیلِ گشوده ظاهر شده اند. چنین صحبت هایی چه تاثیرها می گذاشت بر اذهان بسیاری از بافندگانی که روح گرسنه آن ها شبیه موجود بالدار جوانی بود که رهامانده در تاریک روشن بال بال می زد.
به نظر سایلاس بی غل وغش، این دوستی هیچ نقصانی نیافته بود، حتی با شکل گیری علاقه ای دیگر که صمیمانه تر بود. چند ماه بود که به خدمتکار جوانی دل بسته بود، و فقط منتظر بودند که پس انداز مشترک شان کمی بیشتر بشود تا ازدواج کنند. سایلاس بسیار هم خوشحال بود که سارا به حضور گه گاهی ویلیام در گفت وگوهای یکشنبه اعتراض نمی کرد. در این دوره بود که در جریان دعا و نیایش، آن جمود خلسه مانند(۱۴) به سایلاس دست داد، اما در میان انواع پرسش ها و نظرهای مساعد اعضای فرقه، نظر ویلیام فرق داشت با نظر بقیه در قبال برادری که برای رفتار و سلوک خاصی برگزیده شده بود. ویلیام می گفت که به نظرش این حالت خلسه بیشتر نشانه حضور شیطان است تا عنایت الهی، و به دوست خود سفارش کرد که خوب دقت کند تا مبادا «چیز حرام»(۱۵) در جانش نهفته باشد. سایلاس که خود را مکلف می دانست تحذیر و انذار را انجام وظیفه برادرانه تلقی کند، از شک وتردید یا سوءظن دوست خود اصلاً ناراحت نشد، بلکه فقط دلش به درد آمد. کمی بعد به اضطرابی هم دچار شد، چون می دید که رفتار سارا افت وخیز عجیب وغریبی پیدا کرده، یعنی هم سعی می کند احترام و ادب بیشتری به خرج بدهد و هم بی اختیار علائمی از دوری جستن و بی علاقگی از خود نشان می دهد. سایلاس از او پرسید که آیا می خواهد به نامزدی شان خاتمه بدهد؟ سارا گفت نه. نامزدی شان بر جماعت معلوم بود و در جلسه های دعا و نیایش به رسمیت شناخته شده بود. بدون تحقیق و تفتیش نمی شد این نامزدی را به هم زد، و سارا نمی توانست دلیلی بیاورد که احساسات جمع بر آن صحه بگذارد. در این موقع، شَمّاس(۱۶) ارشد به مرض خطرناکی مبتلا شد، و چون زنش مرده بود و بچه ای هم نداشت، بعضی از برادران یا خواهران جوان تر ایمانی شبانه روز تر وخشکش می کردند. سایلاس خیلی وقت ها در پرستاری های شبانه با ویلیام نوبت عوض می کرد، یعنی یکی شان ساعت دوی نیمه شب جایش را به دیگری می داد. پیرمرد، برخلاف انتظار، انگار داشت بهبود پیدا می کرد، اما سایلاس یک شب که بر بالین پیرمرد نشسته بود متوجه شد که نفس های او قطع شده است. شمع به انتها رسیده بود و سایلاس می بایست شمع را بلند کند تا قیافه پیرمرد را واضح ببیند. خوب که نگاه کرد مجاب شد که شمّاس پیر مرده است ــ حتی مدتی از مرگش گذشته، چون دست ها و پاها خشک و بی حرکت شده اند. سایلاس از خودش پرسید که نکند خوابش برده بود. به ساعت دیواری نگاه کرد. چهار صبح بود. پس چرا ویلیام نیامده بود؟ با دلهره و اضطراب رفت دنبال کمک، و کمی بعد چندین نفر از دوستان با کشیش آمدند و جمع شدند، و سایلاس رفت سر کارش، با این تصور که ویلیام را می بیند و علت غیبتش را جویا می شود. اما ساعت شش، موقعی که داشت فکر می کرد دنبال دوستش برود، ویلیام آمد، کشیش هم همراهش. آمده بودند سایلاس را به لانتِرن یارد ببرند، نزد اعضای جماعت. هرچه می پرسید که علت احضارش چیست، فقط می گفتند «خواهی دید». دیگر حرفی رد وبدل نشد تا آن که سایلاس را نشاندند در رختکن نمازخانه، در مقابل کشیش، و کسانی هم که به نظرش امت خدا بودند خیلی جدی نگاه شان را به او دوختند. بعد کشیش چاقویی از جیبش درآورد و به سایلاس نشان داد و پرسید که آیا می داند این چاقو را کجا گذاشته بوده؟ سایلاس گفت که نمی داند اصلاً آن را از جیبش درآورده و در جایی گذاشته یا نه، و در همین حال، از این استنطاق عجیب وغریب به خود می لرزید. بعد به او توصیه کردند که گناه خود را مخفی نگه ندارد، بلکه اعتراف کند و سپس توبه. چاقو را در میز تحریر کنار تختخواب شَمّاس پیدا کرده بودند ــ همان جا که کیسه کوچک پول نمازخانه را گذاشته بودند و کشیش خودش روز قبل آن را دیده بود. یک نفر آن کیسه را برداشته بود، و آن یک نفر چه کسی ممکن بود باشد جز کسی که صاحب چاقو بود؟ سایلاس از حیرت زبانش بند آمد، اما بالاخره لب گشود و گفت: «خدا مرا تبرئه خواهد کرد. نمی دانم چاقو چه طور آن جا گذاشته شده و پول چه طور از آن جا برداشته شده. مرا بگردید، خانه ام را بگردید، چیزی پیدا نخواهید کرد جز سه پوند و پنج شیلینگ که پس انداز من است و ویلیام دِین می داند که شش ماه است آن را دارم.» در این لحظه ویلیام خواست لب باز کند، اما کشیش گفت: «شواهد علیه تو محکم است، برادر مارْنر. پول دیشب برداشته شده، هیچ کس هم نزد برادر متوفای ما نبوده جز تو، چون ویلیام دِین به ما می گوید که به علت کسالت ناگهانی نتوانسته بود به روال همیشگی در نوبت خود حضور پیدا کند، و خود تو هم گفته ای که او نیامده بود. وانگهی، از جنازه هم غافل ماندی.»
سایلاس گفت: «لابد خوابم برده بود.» و بعد از مکث کوتاهی اضافه کرد: «یا شاید باز همان بلایی به سرم آمده بود که همه شما قبلاً شاهدش بوده اید... در این صورت، لابد دزد آمده و رفته، و من در جسم نبودم، بلکه جدا از جسم بودم.(۱۷) اما باز هم می گویم که مرا بگردید و خانه ام را هم بگردید، چون من جای دیگری نرفته ام.»
گشتند و نتیجه اش این شد که ویلیام دِین آن کیسه را خالی در پشت گنجه اتاق سایلاس پیدا کرد! بعد ویلیام به دوستش توصیه کرد که اعتراف کند و بیش از این گناه خود را پنهان نگه ندارد.
سایلاس نگاه شماتت بار و تندی به او انداخت و گفت: «ویلیام، در این نُه سال که ما با هم رفت وآمد داشتیم آیا هیچ وقت من دروغ گفته ام؟ خداوند مرا تبرئه خواهد کرد.»
ویلیام گفت: «برادر، من از کجا بدانم در حفره های نهانی قلبت چه می گذرد که شیطان بر تو برتری می یابد؟»(۱۸)
سایلاس هنوز داشت به دوستش نگاه می کرد. سرخی غلیظی به چهره اش دوید، و بلافاصله خواست چیزی بگوید، اما انگار نهیبی از درون شنیده باشد خود را مهار کرد و سرخی از چهره اش گریخت و وجودش به رعشه افتاد. سرانجام، سست و بی رمق، خیره به ویلیام، گفت:
«حالا یادم آمد... چاقو در جیبم نبود.»
ویلیام گفت: «نمی دانم منظورت چیست.» اما دیگران شروع کردند به پرسیدن از سایلاس که پس چاقو کجا بوده، اما سایلاس حاضر نبود مطلب دیگری به گفته خود اضافه کند. فقط گفت: «من زخم خورده ام. نمی توانم چیزی بگویم. خداوند مرا تبرئه خواهد کرد.»
بعد از برگشتن شان به رختکن نمازخانه، باز هم شور ومشورت صورت گرفت. هر نوع توسل به تدابیر قانونی برای تعیین مجرمْ خلاف اصول جماعت لانتِرن یارد بود، چون طبق این اصولْ تعقیب کیفری ممنوع بود، و فرقی نمی کرد که قضیه چه قدر آبروی جماعت را برده باشد. اما اعضا مجبور شدند تدابیر دیگری برای کشف حقیقت اتخاذ کنند، و تصمیم گرفتند دعا بخوانند و قرعه بیندازند.(۱۹) این تصمیم گیری ممکن است فقط باعث تعجب کسانی بشود که با زندگی مذهبی ناشناخته جاری در کوچه پس کوچه های شهرهای ما آشنا نیستند. سایلاس همراه برادران ایمانی اش زانو زد، با این اطمینان که بی گناهی اش با دخالت بی واسطه الهی اثبات خواهد شد، اما احساس می کرد که حتی در صورت اثبات شدن بی گناهی اش باز هم غم و اندوه در انتظار اوست، زیرا اعتمادش به بشر کاملاً خدشه دار شده بود. از جا برخاستند و قرعه انداختند. قرعه افتاد که سایلاس مارْنر گناهکار است. رسما از عضویت جماعت معلقش کردند و گفتند پول دزدیده شده را تحویل دهد. فقط با اعتراف و توبه می توانست بار دیگر به آغوش جماعت برگردد. مارْنر در سکوت گوش فرا داد. سرانجام که همه برخاستند تا بروند، او به سمت ویلیام دِین رفت و با صدایی که از فرط هیجان می لرزید به او گفت:
«یادم می آید آخرین بار که از چاقویم استفاده کردم، موقعی بود که از جیبم درآوردم تا تسمه ای را برایت ببُرم. یادم نمی آید آن را دوباره در جیبم گذاشته باشم. تو پول را دزدیدی و نقشه کشیدی که گناه را به گردن من بیندازی. بااین حال، ممکن است کارت پیش برود. خدا فقط بر صالحان زمین حکومت نمی کند، بلکه او خدای دروغگویان هم هست که علیه بی گناهان شهادت می دهند.»(۲۰)
از این سخن که بوی کفر می داد، همه به خود لرزیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب سايلاس مارنر