فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب غرب غم‌زده

نسخه الکترونیک کتاب غرب غم‌زده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غرب غم‌زده

کتاب «غرب غم‌زده» نوشته مارتین مک دونا ( -۱۹۷۰) فیلمساز، نمایش‌نامه‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس ایرلندی است.
او طی سال‌های فعالیت خود توانسته تبدیل به مطرح‌ترین نمایش‌نامه نویس ایرلندی شود و تنها کارگردانی است که بعد از شکسپیر ۴ تئاتر او به طور همزمان در سالن‌های لندن اجرا شده است.
یکی از مهم‌ترین آثار او سه‌گانه نمایش‌نامه «لی نین» است که تا کنون بارها روی صحنه رفته است.
مجموعه نمایشنامه‌های نشر بیدگل با هدف معرفی جهان‌های متفاوت نمایشی منتشر شده، و هدف اصلی آن این است که جهان‌هایی که تا‌به‌حال برای خوانندگان فارسی ناگشوده مانده‌اند یا سیاست‌های فرهنگی خاص، مانع از گشوده شدن آن‌ها شده است‌ را پیش روی مخاطبان قرار دهد.
این مجموعه برای این‌که حداکثر آثار نمایشی را پوشش دهد، خود به حوزه‌های کوچک‌تر زیر تقسیم شده است:کلاسیک‌ها، کلاسیک‌های مدرن، امریکای لاتین، بعد از هزاره، تک‌پرده‌ای‌ها، چشم‌انداز شرق، نمایشنامه‌های ایرانی، نمایشنامه‌های امریکایی، نمایشنامه‌های اروپایی. برای درک بهتر خواننده از دنیای نویسنده و متن او، هر نمایشنامه با یک مقاله یا نقد همراه خواهد شد.
نمایشنامه «غرب غم‌زده» یکی از آثار این مجموعه و یکی از قسمت‌های سه گانه لی‌نین است. این نمایشنامه تک‌پرده‌ای چهار شخصیت با نام‌های «ولش»، «کلمن»، «ولین» و «گرلین» دارد.
«غرب غم زده» داستان دو برادر (ولین و کلمن) را روایت می‌کند که در خانه‌ای مشترک زندگی می‌کنند. این دو از کودکی تا بزرگسالی به هم بدی نکرده‌اند، اما اکنون حاضرند هرکاری بکنند تا همدیگر را به زانو دربیاورند. این اثر یکی از خشن‌ترین آثار مک‌دونا لقب گرفته است.
در بخشی از صحنه دوم «غرب غم‌زده» می‌خوانیم:
«ولین: دارم چک می‌کنم.
کلمن: می‌بینم داری چک می‌کنی.
ولین: چون تو اینجایی، دوست دارم یه چِکِ کوچولویی بکنم.
کلمن: بهترین کاری که بلدی همین چک کردنه دیگه.
ولین: فقط یه ذره چک، دوست دارم دیگه. می‌فهمی منظورم چیه؟ به نظر خودم می‌آد دوست دارم.
کلمن: کتری هم حواله‌م بکنی، من دست به اجاق تو نمی‌زنم.
ولین: همینه که می‌گی، اجاق من.
کلمن: پول کوفتی هم بدی، دست به اجاقت نمی‌زنم.
ولین: خب من پول کوفتی نمی‌دم که تو دست بزنی به اجاق من.
کلمن: خودم خوب می‌دونم پول نمی‌دی، تویِ کوفتی‌ای که آب از دستت نمی‌چکه.»

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب غرب غم‌زده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مجموعه نمایشنامه های بیدگل

مجموعه نمایشنامه های بیدگل، مجموعه ای منحصر به فرد از نمایشنامه هایی است که یا تا به حال به فارسی ترجمه نشده اند، و یا ترجمه ی مجددی از نمایشنامه هایی خواهد بود که از هر جهت لزوم ترجمه ی مجدد آن ها حس می گردد. این مجموعه تا حد امکان می کوشد تا تاکید خود را به جای ادبیات متن نمایشی، بر ویژگی اجرایی آن بگذارد و بدین ترتیب به نیازهای اجرایی متون نمایشی پاسخ گوید.
معرفی جهان های متفاوت نمایشی، از اهداف اصلی این مجموعه خواهد بود؛ جهان هایی که تا به حال برای خوانندگان فارسی ناگشوده مانده اند یا سیاست های فرهنگی خاص، مانع از گشوده شدن آن ها شده است . این مجموعه برای این که حداکثر آثار نمایشی را پوشش دهد، خود به حوزه های کوچک تر زیر تقسیم شده است:کلاسیک ها، کلاسیک های مدرن، امریکای لاتین، بعد از هزاره، تک پرده ای ها، چشم انداز شرق، نمایشنامه های ایرانی، نمایشنامه های امریکایی، نمایشنامه های اروپایی. برای درک بهتر خواننده از دنیای نویسنده و متن او، هر نمایشنامه با یک مقاله یا نقد همراه خواهد شد.

دبیر مجموعه
علی اکبر علیزاد

شخصیت ها

وِلش
کُلمَن
وَلین
گِرلین

صحنه ی یکم

(آشپزخانه/ اتاقِ نشیمنِ خانه ی روستایی قدیمی ای در لی نِینِ گَلوِی. درِ ورودی انتهای سمتِ راست، میز با دو صندلی سمتِ راست جلو، شومینه ای قدیمی وسطِ دیوارِ عقب، صندلی های راحتی ژنده و پاره پوره راست و چپش. درِ اتاقِ کُلمَن سمتِ چپِ دیوارِ عقبی است. درِ اتاقِ وَلین انتهای سمتِ چپ. صفی طولانی از مجسمه های پلاستیکی خاک گرفته از چهره های کاتولیک که روی هرکدام یک علامتِ مشکی «و» خورده است، بر قفسه ای روی دیوارِ عقبی ردیف شده اند، بالای شان تفنگی دولول، و بالای آن صلیبی بزرگ آویزان است. گنجه ی غذا سمتِ چپِ دیوار، گنجه ای کشویی سمتِ راست که رویش عکسی قاب شده از سگی سیاه است. وقتی نمایش شروع می شود روز است. کُلمَن، سیاه پوش، که از مراسمِ خاک سپاری می آید، وارد می شود و کراواتش را باز می کند. قوطی بیسکوئیتی از داخل گنجه برمی دارد، نوارچسبی که درپوشِ قوطی را بسته، پاره می کند و از داخلش یک بطری قاچاق بیرون می آورَد که روی آن هم علامت «و» خورده. بلافاصله پشت سرش پدر وِلش، کشیشی سی وپنج ساله، وارد می شود.)

وِلش: درو برا وَلین باز می ذارم.
کُلمَن: هر کاری دوست داری بکن.

(وِلش پشتِ میز می نشیند و کُلمَن دوتا لیوان می ریزد.)

یه لبی با من تَر می کنی دیگه، نه؟
وِلش: می کنم کُلمَن.
کُلمَن: (زیرِلبی) سوالِ کوفتی احمقانه ای بود.
وِلش: هان؟
کُلمَن: گفتم سوالِ کوفتی احمقانه ای بود.
وِلش: چرا خب؟

(کُلمَن بی آنکه جواب بدهد نوشیدنی را به وِلش می دهد و خودش هم پشتِ میز می نشیند.)

از این  همه روز، حالا یه امروزو فحش نده کُلمَن.
کُلمَن: من اگه دلم بخواد فحش بدم، فحش می دم.
وِلش: دارم می گم همین الآن که تازه از سَرِ خاکِ بابات اومده یم.
کُلمَن: هاه آره، تو راست می گی، حتماً تو بهتر از همه می دونی دیگه، هاه آره.
وِلش: (مکث) حالا بد جمعیتی هم نیومد ها.
کُلمَن: یه مُشت لاشخور فقط اومده بودن فضولی.
وِلش: بس کن دیگه کُلمَن. اومده بودن برا آخرین بار ادای احترام کنن.
کُلمَن: خب مگه هفت تاشون نیومدن پرسیدن عرق خوری بعدِ مراسم کجا برگزار می شه؟ بعد هم مِری جانی که گفت «می شه پیراشکی بدین؟» تو این خونه پیراشکی نداریم که اون ها خوششون بیاد. تا وقتی پول ها دستِ وَلینه که نداریم. اگه پول ها دستِ من بود می گفتم آره، حتی اگه لاشخور هم هستین بیاین، راحت باشین، ولی پول ها دستِ من نیست. پول ها دستِ وَلینه.
وِلش: وَلین یه کم خسیسه تو پول خرج کردن.
کُلمَن: یه کم؟ خوکِ سوخته هم ببینه گُهشو می دزده. این هم بطری اونه، برا همین اگه اومد داد و بیداد راه انداخت حرف های نامربوط زد، بهش بگو کلاً تو از من خواستی. بگو واقعیتش اینه که تو لازم داشتی. باور کردنِ این حرف سخت نیست دیگه.
وِلش: تو بیشترِ وقت ها داری یه جوری با من حرف می زنی انگار الکلی اَم.
کُلمَن: خب سخت نیست با تو این جور حرف زدن. یه بچه کوچولوی خُل و چِل هم که هنوز به حرف زدن نیفتاده می تونه با تو مثلِ الکلی ها حرف بزنه. خیلی سعی کردن لازم نداره.
وِلش: من تا قبلِ اینکه بیام این منطقه دستم هم به این چیزها نخورده بود. این منطقه کاری می کنه آدم بیفته به الکل.
کُلمَن: گمونم آره، فقط بعضی آدم ها به اندازه ی بقیه کاری کردن نمی خوان. بعضی ها فقط یه هُل کوچولو لازم دارن.
وِلش: من الکلی نیستم کُلمَن. فقط لب تَر کردن دوست دارم.
کُلمَن: هاه آره، من هم فکر کنم دوست داری. (مکث) پیراشکی می خواد کوفتی. هر جایی موسفیدِ ایرلندی گَنده بکِ کوفتی. از سالِ هزار و نهصد و هفتاد و هفتِ کوفتی پولِ یه لیوانِ توی بارو بهم بدهکاره. هر وقت هرجاییو می بینی حرفش اینه که فردا. به هیچ جام نیست اگه واقعاً آلزایمر هم داره. پیراشکی داشتم که حواله می دادم بهش.
وِلش: این حرفِ قشنگی نیست ها که آدم بزنه در موردِ یه...
کُلمَن: به هیچ جام نیست که حرف قشنگی هست یا نیست.
وِلش: (مکث) الآن که دیگه باباتون مُرده، این خونه براتون خیلی غمگین کننده نمی شه؟
کُلمَن: نه.
وِلش: هوه، من که مطمئنم یه ذره غمگین کننده می شه.
کُلمَن: اگه تو می گی یه ذره غمگین کننده می شه که شاید واقعاً یه ذره غمگین کننده بشه. اگه به زور می خوای تو حلقم بچپونی که باور می کنم؛ اصلاً مگه تو صاحب نظرِ جهانی در موردِ غمگینی نیستی؟
وِلش: حالا که دیگه آزاد و راحتی، دختری نیست که بیاد تو زندگیت؟ هاه، شرط می بندم چندصدتا هست.
کُلمَن: فقط مامانِ تو.
وِلش: امروز حال و روزت خیلی قشنگه ها. (مکث) پس تو عمرت هیچ وقت عاشقِ هیچ دختری نبوده ی کُلمَن؟
کُلمَن: چرا، یه بار عاشقِ یه دختری بودم که هیچ جوره به توی کوفتی ربطی نداره. تو دانشکده بود. آلیسون اُهولیهَن. یه موهای قرمزِ خوشگلی داشت. ولی یه روز یه مداد رفت تهِ حلقومش. نُکِ تیزِ مداده رو داشته میک می زده. احتمالاً یکی یه سُقُلمه ای زده بود بهش. همون هم پایانِ ماجرای من و آلیسون اُهولیهَن بود.
وِلش: دختره مُرد کُلمَن؟
کُلمَن: نه، نمرد. کاش می مرد. نه، با دکترِ نکبتی نامزد کرد که مداده رو براش کِشید بیرون. هر کَسی می تونست اون کارو بکنه. دکتر نمی خواست. بخت با من نیست دیگه.

(مکث. وِلش مقدارِ دیگری از لیوانش می نوشد. وَلین با کیسه ای داخل می شود و از داخل کیسه چند مجسمه ی جدید بیرون می آورد و آنها را روی قفسه می چیند. کُلمَن تماشا می کند.)

وَلین: فایبرگلاس.
کُلمَن: فایبرگلاسِ کوفت.
وَلین: نه، توی کوفت، عوضِ فایبرگلاسِ کوفت.
کُلمَن: نه، تو دوتا کوفت، عوضِ فایبرگلاسِ کوفت...
وِلش: هِی، بسه دیگه!! (مکث) یا مسیح!
وَلین: اون شروع کرد.
وِلش: (مکث) دیدم تام هَنلِن برگشته. سرِ مراسمِ خاک کردن باهاش حرف زدم. تام باباتونو می شناخت؟
کُلمَن: یه کم بابا رو می شناخت. پنج شیش باری بابتِ عربده کِشیدن سرِ راهبه ها دستگیرش کرد.
وِلش: یادمه، شنیدم می گفتن. جرمِ عجیبیه ها.
کُلمَن: اون قدرها هم عجیب نیست.
وِلش: اِه بس کن دیگه، هست.
کُلمَن: اِه، اگه تو می گی هست وِلش، گمونم هست دیگه.
وَلین: از اون هَنلِن های کوفتی متنفرم واقعاً.
وِلش: چرا آخه وَل؟
وَلین: چرا متنفرم؟ مگه مِرتینشون نبود که گوش های لَسی بیچاره رو کَند و گذاشت تا دمِ مرگ خونِ کوفتی بریزه؟
کُلمَن: هیچِ هیچ مدرکی نداری که کَندنِ گوش های لَسی کارِ مِرتین بوده.
وَلین: مگه خودش نرفت پیشِ بیلی پِندِر کوره پُزشو داد؟
کُلمَن: این مدرک فقط بر اساسِ شایعاته. نمی تونی این مدرکو ورداری ببَری تو دادگاهِ قانونی عَلَم کنی. به  هرحال نمی شه که مدرکت یه پسربچه ی کور باشه.
وَلین: انتظارشو داشتم تو باهام مخالفت کنی. کاملاً انتظارشو داشتم.
کُلمَن: به  هرحال که اون سگ هیچ کاری نمی کرد غیرِ پارس کردن.
وَلین: خب پارس کردن حق نمی ده که یکی بره گوش هاشو ببُره کُلمن. اگه نمی دونی، کاری که قراره سگ ها بکنن همینه، پارس کردن.
کُلمَن: نه دیگه اون قدر پارس کردن. قراره هر از گاه هم آروم باشن دیگه. اون سگه خیز برداشته بود برا رکوردِ جهانی کوفتی پارس کردن.
وِلش: تو این دنیا همین جوریش به اندازه ی کافی کلی نفرت هست وَلین کانِر، بدونِ اینکه لازم باشه تو بابتِ یه سگِ مُرده بهش اضافه کنی.
وَلین: خب اگه تو این دنیا به  اندازه ی کافی کلی نفرت هست، هیشکی متوجهِ یه خرده نفرتِ بیشتر نمی شه دیگه.
وِلش: دیدگاهِ قشنگیه برا یه...
وَلین: خب اگه دنبالِ دیدگاهِ قشنگی والش، گم شو برو موعظه هاتو سرِ مورین فُلَن و میک داد هوار کن وِلش. اون کوفتی بیشتر به کارِت نمی آد؟

(وِلش سَر پایین می اندازد و لیوانِ دیگری برای خودش می ریزد.)

کُلمَن: حرفت خفه کرد ها کوفتیو.
وَلین: خفه کرد. می بینی این آدم چه قدر سریع... اینکه بطری کوفتی منه که! چیه قضی... هان؟
کُلمَن: اومد تو گیر داد به گفتنِ اینکه بده لب تَر کنیم دیگه.چی باید می گفتم بهش، به این آدمی که همین الآن بابا رو برامون کرده تو خاک؟
وَلین: خب می تونستی مالِ خودتو بهش بدی.
کُلمَن: نمی خواستم مالِ تو رو بدم، تا اینکه پا شدم دیدم گنجه ی من خالیه.
وَلین: دوباره خالی، آره؟
کُلمَن: عینِ کله ای که از مو خالی باشه.
وَلین: گنجه ی تو که هیچ وقت هم ناخالی نبوده.
کُلمَن: گمونم الآن خالیه، ولی مگه زندگی همین نیست؟
وِلش: کلمه ی ناخالی هم نداریم تو زبان.

(وَلین جدی و عبوس زُل می زند به وِلش.)

کُلمَن: (با خنده) راست می گه!
وَلین: داری در موردِ کلمه هایی که استفاده می کنم بهم درس می دی وِلش؟
کُلمَن: همینه، آره.
وِلش: الآن که درس نمی دم. فقط دارم باهات شوخی می کنم وَل.
وَلین: با میک و مورین هم تو نبودی دست دادی دیگه، دیدمتون اونجا دمِ قبر که داشتین با همدیگه گپ می زدین...
وِلش: من هیچ گپی نمی زدم...
وَلین: تو کشیشِ خوبْ منطقه ای هستی ها، یکی شون خانومشو کُشته، با تبر زده فرقِ سرش، اون یکی مامانشو، با سیخِ بخاری مغزشو درآورده، اون وقت کاری که تو باهاشون می کنی فقط گپ زدنه؟ هوه آره دیگه.
وِلش: قطعاً کاری که من می تونم بکنم اینه که اگه دادگاه و پلیس...
وَلین: دادگاه و پلیس برن به جهنم. شنیده م یارویی که تو نماینده شی مقامش بالاتر از دادگاه و پلیسِ کوفتی بوده.
وِلش: (غمگین) من هم همینو شنیده م قطعاً. حتماً اشتباه شنیده م دیگه. انگاری خدا تو این شهر اختیاری نداره. اصلاً هیچ اختیاری نداره.

(وَلین بطری اش را برمی دارد و همچنان که دارد زیرِ لب حرف می زند، برای خودش لیوانی می ریزد. مکث.)

کُلمَن: کلمه هه معرکه بود ها به نظرم.
وَلین: کدوم کلمه؟
کُلمَن: اختیار. از کلمه هایی که خ دارن خوشم می آد.
وَلین: کلمه هه به گوشِ من که خیلی امریکایی می زنه. تو سریال آبی پوش های محله ی هیل استریت همه ش یه بند دارن می گنش.
کُلمَن: به هرحال که بهتر از ناخالیه.
وَلین: دوباره این بازیو شروع نکن با من کوفتی.
کُلمَن: من هر کاری دلم بخواد می کنم آقای مجسمه ای.
وَلین: مجسمه های منو بذار کنار از این بحث.
کُلمَن: چندتا دیگه از این ها لازم داری کوفتی؟
وَلین: خیلی دیگه! نه، خیلی خیلی دیگه!
کُلمَن: هوه آره.
وَلین: الآن هم ماژیکم کجاس که روشون بنویسم «و»؟
کُلمَن: من نمی دونم ماژیکِ کوفتیت کجاس.
وَلین: خب تو دیروز داشتی برا عکس های مجله ی ویمِنزاُنِ من سبیل می کشیدی؟
کُلمَن: آره، تو هم اون قدر سفت کِشیدیش که نزدیک بود دستم جِر بخوره.
وَلین: حقت فقط همین بود...
کُلمَن: بعد هم که احتمالاً رفتی قایمش کردی دیگه.

(با این جمله وَلین بلافاصله یادش می آید ماژیکش کجاست و به سمت اتاقش بیرون می رود. مکث.)

این آدم تا ابد چیزمیزهاشو قایم می کنه.
وِلش: من کشیشِ مزخرفی اَم، این جوری اَم دیگه. آدم ها که می آن یه چیزهایی علیهِ خدا می گن، امکان نداره بتونم ازش دفاع کنم و آره دیگه، مگه همین شرطِ اصلی کشیش بودن نیست؟
کُلمَن: اَه، خیلی کشیش های بدتر از تو هستن پدر، مطمئن اَم. تنها اشکالی که تو داری اینه که یه خرده ریقویی و مُسکرجات که می خوای، عینِ این بچه تخس ها می شی و به کاتولیسیسم هم یه شک هایی داری. این ها رو بذاریم کنار، تو کشیشِ خوبی ای. اول از همه اینکه از پسربچه های بینوا سوء استفاده نمی کنی، خب مگه همین قطعاً یه سر و گردن از نصفِ کشیش های تو ایرلند بهترت نمی کنه؟
وِلش: اصلاً هیچ آرامشی پیدا نمی شه و به هرحال هم که رقم های این جور کشیش ها زیادی اغراق شده س. من کشیشِ مزخرفی ام و منطقه ی مزخرفی هم زیرِ دستمه و حرفِ آخر هم همینه. دو تا قاتل تو فهرستم دارم و هیچ کدومِ این یاروها رو هم نمی تونم راضی کنم به کاری که کردن اعتراف کنن. همه ی این حرومزاده ها همیشه فقط دارن درباره ی شرط بندی رو اسب ها و فکر و خیال های کثیفشون اعتراف می کنن.
کُلمَن: اِم، فقط اینکه فکر کنم نباید به من بگی آدم ها چی اعتراف می کنن ها پدر. فکر کنم ممکنه بابتش از کلیسا اخراجت کنن. توی یه فیلمی که مونتگُمری کلیفت بازی می کرد دیدم.
وِلش: می فهمی؟ من به دردنخورم.
کُلمَن: فقط داری زیادی به خودت سخت می گیری و کلاً هم شایعه س که میک و مورین کسیو کُشته ن، هیچ چی نیست غیرِ شایعه. ماجرای خانومِ میک که دقیقاً یه تصادفِ بابتِ رانندگی تو مَستی بود و آدم ناراحت می شه ولی ممکن بود برا هر کَسی اتفاق بیفته...
وِلش: با یه داسی که از پیشونیش آویزون بوده آخه کُلمَن؟
کُلمَن: قطعاً تصادفِ بابتِ رانندگی تو مَستی بود و مامانِ مورین هم که فقط از یه تپه ی گُنده ای سقوط کرد پایین، تازه هیچ وقت هم نمی تونست قرص رو پاهاش واسته.
وِلش: مغزش که با ضربه ی سیخ بخاری ریخت بیرون، دیگه حتی کمتر از قبل هم می تونست قرص واسته.
کُلمَن: تعادل نداشت و همه هم اینو می دونستن، اگه هم یه آدم باشه که باید سفت و سخت بهش اتهامِ قتل بزنی، اون آدم من نیستم؟ با گولّه زد م تو کله ی بابام، از فاصله ی نزدیک.
وِلش: آره، ولی این قضیه حادثه بوده، تو هم شاهد داشتی...
کُلمَن: این حرفیه که خودم می زنم. اگه هم وَلین تصادفاً اونجا نبود که ببینه من پام لغزید و گولّه دررفت، الآن کلِ شهر نمی گفتن من لوله ی تفنگو گرفته م سمتِ اون شلیک کرده م و کله شو از قصد پکونده م؟ فقط چون میک و مورین بینواها شاهد نداشتن، همه ی اون احمق ها راه می رن شایعه می سازن درباره شون.

(وَلین با ماژیکش برمی گردد و شروع می کند به نوشتنِ حرفِ «و» روی مجسمه های جدید.)

وِلش: می بینی؟ تو واقعاً خوبی آدم ها رو می بینی کُلمَن. این کاریه که من قراره بکنم، ولی نمی کنم. من همیشه سرِ صفم تا سنگِ اولو پَرت کنم بزنم بهشون.
وَلین: دوباره که گرفتارِ یکی دیگه از اون بحران های اعتقادیش نشده؟
کُلمَن: چرا.
وَلین: این آدم هیچ وقت ول کُن نیست ها.
وِلش: آره، چون هیچ چی هیچ چی ندارم برا آدم های منطقه م رو کنم.
کُلمَن: مگه تو بی برو برگرد همون کَسی نبودی که مربی تیمِ فوتبالِ زیرِ دوازده ساله ها شدی و همون سالِ اولِ تمرین ها رسوندی شون نیمه نهایی مسابقاتِ کانات؟
وِلش: هاه، تیمِ فوتبالِ زیرِ دوازده ساله ها برا زنده کردنِ دوباره ی اعتقادِ آدم به کارِ کشیشی بَس نیست کُلمَن و به هرحال هم که یه مُشت خطاکُن بودیم دیگه.
کُلمَن: خطاکُن نبودین. کاربلد بودین.
وِلش: ده تا کارتِ قرمز تو چهارتا بازی کُلمَن. این رکورد تو فوتبالِ دختران جهانیه. تو فوتبالِ پسرها هم اگه بود جهانی می شد. یکی از دخترهای تیمِ سَنت اَنجلا از بعدِ بازی با ما هنوز تو بیمارستانه.
کُلمَن: اگه برای بازی آمادگی نداشته، نباید می اومده تو زمین بازی می کرده.
وِلش: اون دخترهای بینوا دیگه عادت کرده بودن که گریون از زمین برن بیرون. وای، چه مربی عالی ای اَم من، هوه آره.
کُلمَن: فقط هر جایی های اِوای زِرزِرواَن اون کوچولوهای کوفتی.

(صدای تَقی از درِ ورودی می آید، بعد گِرلین، دخترِ خوشگلی هفده ساله، در را با دستش می گرداند و باز می کند.)

گِرلین: لازم دارین؟
وَلین: بیا تو راحت باش. من چند تا بطری ازت برمی دارم، آره. برم پولمو بیارم.

(وَلین به اتاقش می رود. گِرلین وارد می شود و از داخل کیسه اش دو بطری قاچاق درمی آورد.)

گِرلین: کُلمَن. پدر وِلش والش وِلش...
وِلش: وِلش.
گِرلین: وِلش. می دونم. سرکوفتم نزن. اوضاع چطوره کلاً؟
کُلمَن: همین الآن بابامونو کردیم تو خاک.
گِرلین: عالی، عالی. تو جاده پستچیو دیدم که یه نامه ای برا وَلین داشت.

(پاکتی به ظاهر رسمی را روی میز می گذارد.)

این پستچیه می خوادم، می دونستین؟ فکر کنم تو کارمه. راستش مطمئن اَم.
کُلمَن: اون و باقی اهالی گَلوِی گِرلین.

(وِلش حینِ این حرف ها سرش را توی دست هایش می گیرد.)

گِرلین: کمِ کمش گَلوِی. بچه های مرکزِ آموزشی بیشتر هم دلشون می خواد. خب، یه آدمی با حقوقِ پستچی لازم نکرده تو کارم باشه. همین الآن گفته باشم بهتون.
کُلمَن: تایید صلاحیت هم می کنی گِرلین؟
گِرلین: با این فکر هم یه بازی بازی هایی کرده م کُلمَن. چطور، دوست داری؟ بیشتر از نیم لیتر مُسکرجات و یه بسته چیپس مایه شه ها، بگم.
کُلمَن: یه جایی تو خونه یه حواله ی پستی سه پوندی دارم که هیچ وقت استفاده ش نکرده م.
گِرلین: حالا این باز یه چیزی. (به وِلش) حقوقِ کشیش ها چه جوری هاس پدر؟
وِلش: می شه بَس کنین دیگه؟! می شه بَس کنین؟ همین کافی نیست که یه دختری می ره این ور و اون ور مُسکرجاتِ قاچاق می فروشه؟ جدای اون باید به حرف زدن از هرزگی خودش هم بیفته؟!
گِرلین: اِه، فقط داشتیم شوخی می کردیم پدر.

(گِرلین انگشت هایش را لای موهای وِلش می اندازد. وِلش دستِ گِرلین را پَس می زند.)

(به کُلمَن) دوباره که گرفتارِ یکی دیگه از اون بحران های اعتقادیش نشده، شده؟ این هفته دوازدهمین دفعه س. باید کارهاشو گزارش کنیم برا مسیح.

(وِلش همان طور که سرش لای دست هایش است غُرغُری می کند. گِرلین خنده ی مختصرِ کوتاهی می کند. وَلین داخل می شود و به گِرلین پول می دهد.)

وَلین: دوتا بطری گِرلین.
گِرلین: این دوتا بطری. اونجا هم یه نامه س که مالِ توئه.
کُلمَن: یه بطری هم برا من بخر وَلین. مدیونت می شم.
وَلین: (حین باز کردن نامه) تو جهنم یه بطری برات می خرم.
کُلمَن: می بینین این آدمو؟
گِرلین: یه پوند کم دادی بهم ها وَلین.

(وَلین انگار منتظرِ این حرف بوده، باقی مانده ی پول را هم می دهد.)

وَلین: می ارزید یه امتحانی بکنم.
گِرلین: تو شاهِ نکبت چرک های کثافتِ بوگندوی کوفتی ای ها، وَلینِ کوفتی.
وِلش: این جوری فحش نده الآن دیگه گِرلین...
گِرلین: اَه، برو به جهنم پدر.
وَلین: (اشاره می کند به نامه) آره! ایناهاش! ایناهاش! چِکم! ببینین چه قدر هم هست!

(وَلین چِک را جلوی صورتِ کُلمَن می گیرد.)

کُلمَن: می بینم چه قدره.
وَلین: می بینی؟
کُلمَن: می بینم دیگه، بردارش از جلو صورتم.
وَلین: (چک را نزدیک تر به صورتِ کُلمَن می گیرد) می بینی چه قدره دیگه؟
کُلمَن: می بینم دیگه.
وَلین: همه ش هم مالِ منه. لازم نیست نزدیک تر بگیرم نگاه کنی؟
کُلمَن: این قضیه رو از جلو صورتِ من بردار دیگه.
وَلین: ولی شاید لازم باشه از نزدیک تر نگاه کنی دیگه...

(وَلین چک را به صورتِ کُلمَن می مالد. کُلمن یک هو از جا در می رود و می پرد و خِرِ وَلین را می چسبد. وَلین هم عیناً خِرِ او را می چسبد. آن ها که دارند با همدیگر دعوا می کنند، گِرلین می خندد. وِلش مَست می پرد وسط و دو طرف را جدا می کند.)

وِلش: بَس کنین دیگه! چه تونه آخه؟

(وِلش حینِ جدا کردنِ دو برادر تصادفاً لگدی می خورَد. خودش را عقب می کِشد.)

کُلمَن: ببخشید پدر. این کوفتیو هدف گرفته بودم.
وِلش: واقعاً درد گرفت! محکم زدی تو ساقِ پای کوفتیم.
گِرلین: حالا دیگه می دونی دخترهای سَنت اَنجلا چه حسی داشتن.
وِلش: آخه شماها چه تونه واقعاً؟
وَلین: اون شروع کرد.
وِلش: دوتا برادر همون روزی که پدرتون خاک شده می پَرین به همدیگه! هیچ وقت همچین چیزی نشنیده بودم.
گِرلین: همه ش به خاطرِ اینه که تو خیلی کشیشِ مزخرفی هستی براشون دیگه پدر.

(وِلش زُل می زند به گِرلین. گِرلین رو برمی گرداند و می خندد.)

فقط داشتم شوخی می کردم باهات پدر.
وِلش: اصلاً این چه جور شهریه آخه؟ برادرها دعوا می کنن و دخترها دوره می گردن مُسکرجات می فروشن و دوتا قاتلِ کوفتی، آزاد وِل می گردن؟
گِرلین: جدای همه ی این ها اینکه من هم حامله اَم. (مکث) نیستم واقعاً.

(وِلش غمگین گِرلین و برادرها را نگاه می کند. کَمَکی مَست به سمتِ در می رود.)

وِلش: دوباره دعوا نکنین دیگه شما دو تا.

(وِلش بیرون می رود.)

گِرلین: پدر والش وِلش اصلاً شوخی نمی فهمه ها. من جاده رو باهاش تا خونه می رم، برا خاطرِ خودش، که حواسم باشه عینِ اون دفعه ی آخر یه گاوی نزنه بهش.
کُلمَن: می بینمت پس گِرلین.
وَلین: می بینمت پس گِرلین.

(گِرلین بیرون می رود. مکث.)

عجب آدمیه، هان؟
کُلمَن: (به اعلامِ موافقت) هان؟ عجب آدمیه.
وَلین: خدایا، هان؟ اگه می فهمید تو از قصد زدی کله ی بابا رو پکوندی، احتمالاً سه برابر بیشتر احساساتی می شد.
کُلمَن: خیلی زیادی همه چیو به دل می گیره ناراحت می شه این آدم.
وَلین: خیلی خیلی زیادی به دل می گیره ناراحت می شه.

(تاریکی.)

نظرات کاربران درباره کتاب غرب غم‌زده

طنز نابی از مک دونا که با تراژدی آمیخته شده
در 6 روز پیش توسط
🌸بریده ای از کتاب🌸 📔گرلین: من کلاً شبا از قبرستون نمی ترسم. اتفاقاً خوشم هم میاد. ولش: چرا؟! چون فکر میکنی گردن کلفتی؟! گرلین: نخیر. اصلاً هم گردن کلفت نیستم. به خاطر اینکه آدم هر چه قدر هم که بدبخت و تنها باشه بازم اوضاعش از اون بدبختایی که زیر خاک پوسیدن، خیلی بهتره. حداقل واسه ما هنوز یه شانسی هست که خوشبخت بشیم. شاید کم باشه اما بالاخره یه شانسی هست.📔
در 9 ماه پیش توسط