فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سال‌های سگی

کتاب سال‌های سگی

نسخه الکترونیک کتاب سال‌های سگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سال‌های سگی

یکی از خواندنی ترین رمان های ماریو بارگاس یوسا، نویسنده اهل پرو و برنده جایزه نوبل ادبیات. او در بیشتر کتاب هایش منتقد سیاست های دیکتاتوری کشورهای آمریکای لاتین و روایتگر سرنوشت و تاریخ مردم پرو است.

بخشی از کتاب سال‌های سگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

ما نقش قهرمان را بازی می کنیم چون ترسوییم؛ نقش قدیس را بازی می کنیم چون شریریم؛ نقش آدمکش را بازی می کنیم چون در کشتن همنوعان خود بی تابیم؛ و اصولاً از آن رو نقش بازی می کنیم که از لحظه تولد دروغگوییم.

ژان ـ پُل سارتر

۱

جاگوار گفت: «چهار.»
چهره آن ها در نور پریده رنگی که چراغ برق از پشت دو سه شیشه تمیز می انداخت آرام به نظر می رسید. برای هیچ کس، به جز پُرفیریو کابا، خطری در پیش نبود. طاس ها از غلتیدن باز ماندند. سه و یک. سفیدی آن ها بر کاشی های کثیف توی چشم می زد.
جاگوار دوباره گفت: «چهار. کی خوند؟»
کابا آهسته گفت: «من. من خوندم.»
«پس شروع کن. می دونی کدوم یکی رو می گم، دومی، طرف چپ.»
کابا سردش بود. مستراح بی پنجره، در انتهای آسایشگاه، پشت دری چوبی و باریک، قرار داشت. در سال های پیش، باد تنها از شیشه های شکسته و شکاف های دیوار به درون آسایشگاهِ دانش آموزان دبیرستان نظام نفوذ می کرد، اما امسال شدیدتر می وزید و کم تر جایی در محوطه دبیرستان نظام از هجوم آن در امان بود. شب هنگام حتی درون مستراح ها راه می یافت و بویی را که در طول روز در آن انباشته شده بود و نیز گرما را بیرون می راند. اما کابا در کوهستان به دنیا آمده و بزرگ شده بود، هوای سرد چیز تازه ای برایش نبود. تنها ترس بود که مو بر اندامش راست می کرد.
بوآ پرسید: «تموم شد؟ می تونم برم بخوابم؟» اندامی تنومند داشت، صدایی دورگه، و انبوهی موی چرب و چهره ای باریک. چشم هایش از بیخوابی گود افتاده بود و یک پَرِ توتون از لب پایینِ پیش آمده اش آویخته بود. جاگوار سرش را برگرداند و او را نگریست.
بوآ گفت: «ساعت یک باید سر پُست باشم. می خوام کمی بخوابم.»
جاگوار گفت: «تو هم برو. پنج دقیقه به یک بیدارت می کنم.»
موفرفری و بوآ بیرون رفتند. یکی از آن دو در آستانه در سکندری خورد و ناسزا گفت.
جاگوار به کابا گفت: «وقتی برگشتی بیدارم کن، دست به دست هم نمال، دیگه نصف شبه.»
چهره کابا معمولاً چیزی را نشان نمی داد، اما حالا خسته به نظر می رسید، گفت: «می دونم. می رم لباس بپوشم.»
مستراح را ترک گفتند. آسایشگاه تاریک بود، اما کابا از میان دو ردیف تخت های دوطبقه می توانست راهش را در تاریکی پیدا کند: آن اتاق طویل و بلند را مثل کف دست می شناخت. اتاق، به جز چند خرناس و پچ پچ، ساکت بود. تخت او تخت دوم از طرف راست، یک متر دورتر از در، قرار داشت. در کمد خود، که کورمال کورمال به دنبال شلوار، پیراهن نظامی و پوتین هایش می گشت، بوی تند سیگار را از دهان بایانو، که روی تخت بالایی خوابیده بود، شنید. حتی در تاریکی دو ردیف دندان های درشت و سفید کاکاسیاه را می توانست ببیند، دندان هایی که او را به یاد موش می انداخت. آهسته و آرام پیژامه فلانلِ آبی رنگش را در آورد و لباس پوشید. نیمتنه پشمی اش را به تن کرد و به سوی تخت جاگوار، در انتهای دیگرِ آسایشگاه، کنار مستراح، رفت. به دقت گام بر می داشت چون پوتین هایش جیرجیر می کرد.
«جاگوار.»
«هان، بیا، بگیر.»
دست کابا دراز شد و دو شی ءِ سخت و سرد را، که یکی زبر بود، گرفت. چراغ قوه را در دست گرفت و سوهان را به درون جیب لغزاند.
کابا پرسید: «کی نگهبانه؟»
«من و شاعر.»
«تو؟»
«برده جای منو می گیره.»
«نگهبان های واحد دیگه چی؟»
«می ترسی؟»
کابا پاسخ نداد. پاورچین پاورچین به سوی در خروجی رفت و به دقت تمام آن را گشود اما باز غژغژ لولاهایش بلند شد.
کسی از درون تاریکی داد زد: «دزد: نگهبان یه گلوله خرجش کن.»
کابا نتوانست صدا را تشخیص دهد. حیاط را نگریست. در نور ضعیف چراغ های پیرامونِ میدانِ سان، که میان آسایشگاه ها و زمین علفزار قرار داشت، جنبنده ای به چشم نمی خورد. سه ساختمان سیمانی، که آسایشگاه دانش آموزان سال پنجم بود، زیر مهِ انبوه، محو و غیرواقعی به نظر می رسیدند. بیرون رفت و چند لحظه ای، پشت به دیوار آسایشگاه، ایستاد. حالا روی هیچ کس نمی توانست حساب کند. حتی جاگوار در امان بود. حسرت دانش آموزانی را می خورد که در خواب بودند، حسرت سرگروهبان ها و حسرت سربازانی را که در آسایشگاهای شان، آن سوی استادیوم، غرق خوب بودند. می دانست که اگر راه نیفتد از ترس جانش گرفته می شود. فاصله را برآورد کرد: می بایست از حیاط و میدان سان می گذشت؛ سپس، در پناه سایه های علفزار، از کنار سالن غذاخوری، دفاتر ستاد و آسایشگاه افسران عبور می کرد؛ و سرانجام از حیاط دیگری می گذشت، که کوچک بود و کف آن سیمانی و رو به روی ساختمان کلاس ها قرار داشت. خطر در آن جا تمام می شد، چون گشتی ها تا آن جا نمی رفتند. سپس راهِ بازگشت به آسایشگاه آغاز می شد. دلش می خواست اراده و تخیلش را از دست می داد و درست چون ماشینی کور نقشه را اجرا می کرد. گاهی روزهای متوالی دنبال کاری را می گرفت که از پیش برایش تدارک دیده بودند و بی آن که بیندیشد به انجامش می رساند. این بار فرق داشت. آنچه امشب رخ می داد بر او تحمیل شده بود. ذهنش به طور غیرمعمول خوب کار می کرد و به خوبی آگاه بود که چه می کند.
راه افتاد، چسبیده به دیوار می رفت. به جای عبور از حیاط، آن را دور زد و برای این کار، دیوارِ منحنیِ آسایشگاهِ سالِ پنجمی ها را در پیش گرفت. به انتهای آن جا که رسید، با نگرانی اطراف را پایید: میدان سان با چراغ برق های قرینه هم، که گرداگرد آن ها را مه گرفته بود، وسیع و اسرارآمیز به نظر می رسید. علفزارِ سراسرْ تاریک را، در آن سوی چراغ ها، می توانست مجسم کند. نگهبان ها دوست داشتند در آن جا دراز بکشند و هنگامی که هوا زیاد سرد نبود، یا به خواب می رفتند یا درگوشی صحبت می کردند. اما او مطمئن بود که آن شب همه در یکی از مستراح ها به قمار مشغولند. در سایه ساختمان های طرف چپ به سرعت شروع به رفتن کرد، در حالی که سعی داشت خود را از دایره های نور دور نگه دارد. برخورد خیزاب ها به صخره های حاشیه یکی از زمین های دبیرستان نظام جیرجیر پوتین هایش را محو می کرد. به آسایشگاه افسران که رسید لرزید و حتی تندتر گام برداشت. سپس میدان سان را میان بر زد و خود را در تاریکیِ علفزار پرتاب کرد. حرکتی ناگهانی در نزدیکی او، چون ضربه ای تکان دهنده، همه ترس هایی را که بر آن ها غلبه یافته بود، بازگرداند. لحظه ای دودل ماند، سپس چشم های لامایی را، به درخشندگیِ کرم شبتاب، تشخیص داد که با نگاهی آرام و عمیق او را می نگریست. خشماگین گفت: «گورتو گم کن!» حیوان بی حرکت باقی ماند. کابا اندیشید: این حیوون لعنتی هیچ وقت نمی خوابه. حتی غذا نمی خوره، پس با چه چیزی زنده س؟ به راه ادامه داد. دو سال و نیم پیش، هنگامی که برای ادامه تحصیل به لیما آمد، از دیدن این حیوان کوهستانی که در میان دیوارهای تیره و بادگیرِ دبیرستان نظامِ لِئونسیو پرادو، آرام پرسه می زد شگفتزده شد. چه کسی این لاما را به دبیرستان نظام آورده بود؟ از کدام قسمت سلسله کوه های آند؟ دانش آموزان از او به جای هدف استفاده می کردند، اما وقتی سنگ به او می خورد کوچک ترین اعتنایی نمی کرد. همین قدر با نگاهی حاکی از بی اعتناییِ محض از آن ها دور می شد. کابا اندیشید: حالت سرخپوست ها رو داره. به سوی کلاس ها از پلکان بالا رفت. حالا جیرجیر پوتین ها نگرانش نمی کرد: ساختمان، به جز میزهای تحریر، نیمکت ها و باد و تاریکی، خالی بود. شلنگ انداز راهروِ طبقه بالا را پیمود. سپس ایستاد. نور ضعیف چراغ قوه راه را به او نشان داد. جاگوار گفته بود، شیشه دوم، از دست چپ. و آری، درست گفته بود، شیشه لق بود. کابا با تهِ سوهان شروع به کندن بتانه کرد. خرده ها را در دست دیگر جمع می کرد. مرطوب و پوک بودند. سپس به دقت شیشه پنجره را برداشت و روی کاشی های زمین گذاشت. کورمال کورمال قفل را پیدا کرد و پنجره را، چهارتاق، گشود. چراغ قوه اش را به هر سو گرداند. روی یکی از میزها، کنار ماشین پلی کپی، سه دسته ورق جا داشت. خواند: امتحانِ دوهفتگیِ شیمی، سال پنجم. مدت، چهل دقیقه. ورق ها را، آن روز بعد از ظهر، پلی کپی کرده بودند و مرکب هنوز کمابیش تر بود. عجولانه سوال ها را در دفتر یادداشتی رونویسی کرد بی آن که چیزی از آن ها سر در بیاورد. چراغ قوه را خاموش کرد، به سوی پنجره برگشت. بالا رفت و جست زد. شیشه پنجره با صدایی گوش خراش به صورت صدها تکه ازهم پاشید. غرغر کنان گفت: «گه م بزنن.» به حالت قوزکرده باقی ماند، گوش داد و وحشت زده می لرزید. اما هیاهوی وحشیانه ای را که انتظار می کشید، صدای افسرها، که به صفیر گلوله تپانچه می ماند، به گوشش نرسید. تنها صدای نفس های خود را می شنید. یکی دو لحظه دیگر منتظر ماند. سپس به دقت تمام تکه های شیشه را یکی یکی بر می داشت در جیب هایش می گذاشت، وجود چراغ قوه را از یاد برده بود. بدون کوچک ترین احتیاطی به آسایشگاه برگشت. می خواست هر چه زودتر به آن جا برسد، می خواست از تخت بالا برود و چشم هایش را ببندد. از علفزار که می گذشت تکه های شیشه را از جیب هایش بیرون می آورد و دور می ریخت، با این کار جابه جا دست هایش می برید. برای لحظه ای در آستانه دَرِ آسایشگاه ایستاد، نفس در سینه نگه داشت. جسمی سیاه در برابرش قد برافراشت.
جاگوار پرسید: «شیری یا روباه؟»
«شیر.»
«بریم تو مستراح.»
جاگوار، پیشاپیش او، با هر دو دست دَرِ دولنگه ای را گشود و وارد شد. کابا در نور زردرنگ پاهای جاگوار را دید که برهنه است، پاهای بزرگ او را با ناخن های بلند و کثیف نگاه می کرد که بو از آن ها بلند بود.
آهسته گفت: «شیشه شکست.»
دست های جاگوار به شکل دو پنجه بزرگِ حیوان به سوی او رفتند و لبه های یقه نیمتنه او را محکم گرفتند. کابا به عقب تاب خورد اما چشم هایش را به چشم های جاگوار، که از پسِ مژه های فردار به او خیره شده بود، دوخته بود.
جاگوار آهسته گفت: «ای دهاتی، دهاتی ابله. اگه مچ مون باز شد، قسم به خدا، من... .» هنوز لبه های یقه او را گرفته بود، از این رو کابا دست هایش را روی دست های جاگوار گذاشت و ترسان سعی کرد خود را آزاد کند.
جاگوار گفت: «بنداز دست هاتو، دهاتی ابله!» کابا تف ها را که بر چهره اش می بارید حس کرد و دست هایش را انداخت.
گفت: «تو حیاط کسی نبود، منو ندیدن.»
جاگوار رهایش کرد و همان طور که ایستاده بود پشت دستش را آهسته گاز گرفت.
«خودت خبر داری که من خبرچین نیستم، جاگوار. اگه بو بردن، همه چیزو به گردن می گیرم. نگران نباش.»
جاگوار سراپای او را برانداز کرد. سپس زیر خنده زد. گفت: «ای دهاتیِ بزدل، اِن قدر ترسیده ی که تو شلوارت شاشیده ی. نگاه کن.»
خانه خیابان سالاِوری را در محله ماگداله نا نوا از یاد برده بود، خانه ای که تا شب اولین سفر به لیما در آن زیسته بود. در طول سفرِ هجده ساعته روستاهای مخروبه، مزرعه های خشک، حاشیه هایی از اقیانوس، مزرعه های پنبه، و باز روستا و مزرعه های خشک را با ماشین پشت سر گذاشته بود. آن جا نشسته بود، چهره اش را به شیشه پنجره چسبانده بود و هیجان زیادی احساس می کرد: لیما را خواهم دید. گاهی مادرش او را به سوی خود می کشید و آهسته می گفت: «ریچی، ریکاردیتوی من.» چرا اشک می ریزد؟ نمی دانست. مسافران دیگر در خواب بودند یا مطالعه می کردند، و راننده ترانه ای را بارها و بارها با سرزندگی زمزمه می کرد. ریکاردو سراسر صبح، بعد از ظهر و اوایل شب، بی آن که چشم از افق بردارد، با خواب جنگیده بود و منتظر بود چراغ های شهر را، که چون رژه مشعل ها بناگاه از دور پدیدار می شد، ببیند. اما رفته رفته خستگی بر او غلبه یافت، حواسش کرخت شد؛ با احساس خستگی به خود گفت، نمی خوابم. و بناگاه کسی آرام تکانش داد: «ریچی، بیدار شو. رسیدیم.» روی دامن مادرش بود و سرش بر شانه او تکیه داشت. سردش شد. لب های آشنا با دهانش تماس پیدا کردند و او احساس کرد که در خواب به صورت بچه گربه در آمده است. ماشین حالا آهسته حرکت می کرد. در خیابانی طویل تر از خیابان اصلیِ چیکلایو خانه ها، چراغ ها و درخت ها را به صورت محو می دید. چند لحظه بعد پی برد که مسافران دیگر پیاده شده اند. راننده هنوز زمزمه می کرد اما دیگر اشتیاقی در صدایش خوانده نمی شد. از خود پرسید، چه شکلی است؟ و همان نگرانی شدیدی را احساس کرد که سه روز پیش حس کرده بود، هنگامی که مادرش او را به کناری کشیده بود و برای آن که عمه اش، آدلینا، حرف هایش را نشود در گوشی به او گفته بود: «پدرت نمرده، به تو دروغ گفتیم، از سفر دور و درازی برگشته و توی لیما چشم به راه ماست.» مادرش دوباره گفت: «رسیدیم.» راننده پرسید: «گفته بودین خیابان سالاوِری؟» مادرش گفت: «بله، شماره سی و هشت.» چشم هایش را بست و وانمود کرد که خواب است. مادرش او را بوسید. ریکاردو با خود گفت، چرا دهن مو می بوسه؟ با دست راستش لبه صندلی را محکم گرفته بود. ماشین سرانجام پس از عبور از چند پیچ ایستاد. به مادرش تکیه داده بود و چشم هایش را بسته بود. بناگاه مادرش یکه خورد. صدایی گفت: «بئاتریس.» کسی در را گشود. احساس کرد کسی او را بلند کرد و روی زمین گذاشت. چشم هایش را گشود: مادرش و مردی همدیگر را در آغوش گرفته بودند و لب های شان به هم نزدیک شده بود. راننده دیگر زمزمه نمی کرد. خیابان ساکت و خلوت بود. به آن ها خیره شد. لب هایش لحظه ها را شمردند. سرانجام مادرش از مرد فاصله گرفت، بالای سر او آمد و گفت: «این پدرته، ریچی، صورت شو ببوس.» یک بار دیگر، دو دست مردانه ناشناس او را بلند کردند. چهره ای به چهره اش نزدیک شد، صدایی نامش را زمزمه کرد، لب های خشک بر گونه اش فشار آوردند. بی حرکت مانده بود.
دیگر رویدادهای آن شب را نیز از یاد برده بود، سردیِ ملافه های آن تختِ ناآشنا را، تنهایی را که به چشم هایش فشار آورده بود تا در تاریکیِ اتاق چیزی ببیند، کورسویی ببیند و بر دلهره ای غلبه کند که افکارش را می آشفت. خاله اش، آدلینا، یک بار به او گفته بود: «روباه های بیابون سچورا شب ها همیشه، مثل شغال، زوزه می کشن. می دونی چرا؟ تا سکوتی رو بشکنن که اون ها رو می ترسونه.» می خواست فریاد بزند تا در آن اتاقی که همه چیز مرده به نظر می رسید حیاتی پیدا شود. از جا برخاست، برهنه پا، لباس زیر بر تن، لرزان از این اندیشه که بناگاه وارد شوند و او را ببینند که بیدار است، آن وقت شرمنده شود و دست و پایش را گم کند. به سوی در رفت و گوشش را به آن چسباند، اما صدایی نشنید. به سوی تخت برگشت، هر دو دستش را جلو دهان گرفت و زیر گریه زد. وقتی اتاق را آفتاب گرفت و خیابان از سر و صدا انباشته شد، چشم هایش هنوز باز بودند و گوش هایش هنوز می شنیدند. مدت زمانی بعد صدای آن ها را شنید، آهسته صحبت می کردند. از حرف های شان چیزی دستگیرش نمی شد. صدای خنده و حرکت هایی را شنید. سپس صدای باز شدن در، صدای گام ها و حضور کسی را احساس کرد، دست های آشنا که ملافه ها را تا چانه اش بالا کشیدند، و نفسی گرم را بر گونه هایش. چشم هایش را گشود: مادرش به او لبخند زد. به آرامی گفت: «سلام، یه بوس به مادر نمی دی؟» گفت: «نه.»
می تونستم برم به ش بگم بیست سُل پول می خوام، اما می دونم چه اتفاقی می افتاد. داد و فریاد راه می انداخت و دست شو تو جیبش می کرد چهل پنجاه سُل به من می داد. اما این کار حکم اینو داشت که به ش می گفتم تو رو به خاطر بلاهایی که سر مادرم آورده ی می بخشم و تو آزادی، تا وقتی به من رشوه می دی، دنبال خانم بازی بری. لب های آلبرتو در پشت شال گردنی که مادرش دو سه ماهی پیش به او داده بود بی صدا تکان می خورد. نیمتنه و کلاه نظامی اَش، که تا گوش ها پایین کشیده بود، او را در برابر سرما محافظت می کرد. آن قدر به سنگینی تفنگ عادت کرده بود که دیگر وجودش را احساس نمی کرد. می تونستم برم به ش بگم که حد وسطی وجود نداره، حتی اگه ماهی یه چک برام بفرستی. مگه این که توبه کنی و برگردی بیایی خونه، اما در اون صورت قشقرق راه می انداخت و می گفت که همه باید مسیح وار صلیب شونو تحمل کنن و حتی اگه قبول می کرد، مدت ها طول می کشید تا کارها رو به راه بشه و من روز بعد به بیست سُل پولم نمی رسیدم. مقررات حکم می کرد که دانش آموزان نگهبان می بایست در حیاط های رو به روی آسایشگاه خود و نیز در میدان سان پاس بدهند، اما او کنار نرده های زنگ زده و بلند، که جلو دبیرستان نظام کشیده بودند، پاس می داد. از پشت میله هایی که او را به یاد کفل گورخر می اندخت نگاه می کرد و جاده سنگ فرش را می دید که کنار نرده ها و حاشیه صخره ها مثل ماری پیچ می خورد. صدای دریا را می شنید، و هنگامی که مه برای لحظه ای رقیق می شد، در دوردست، می توانست چیزی را ببیند که به نیزه ای درخشان می ماند ـ آن جا لا پونتا، بارانداز آب تنی کردن، بود ـ که چون آب شکنی در دریا پیش آمده بود؛ در سوی دیگر، فضای بادبزنی شکلِ میرافلورِس را می دید، محله ای که او در آن زندگی می کرد. افسر نگهبان هر دو ساعت یک بار گشتی ها را بازدید می کرد و در ساعت یک به محل نگهبانی او می رسید. برای روز تعطیل نیز نقشه کشید. حالا شاید ده نفری از بچه ها خواب اون فیلمو می بینن، و بعد از تماشای اون همه زن گن پوش و اون همه پا و شکم، شاید بخوان چند تا داستان کوتاه براشون بنویسم، اما کسی پیشاپیش پولی نمی ده و فردا که روز امتحان شیمی یه چطور می تونم داستان بنویسم؛ تازه در مقابل گرفتن جواب ها باید پول بدم، مگه این که به بایانو قول بدم چند تا نامه براش بنویسم تا جواب ها رو زیرلبی به م برسونه، اما تا حالا چه کسی به یه کاکاسیاه اعتماد کرده؟ شاید بعضی ها بخوان نامه بنویسن. اما تو دو روز آخر هفته کی حاضره درجا پول بده؟ چون الآن چهارشنبه س و همه تا سکه آخر پول شونو تو لا پرلیتا یا سَرِ بازی پوکر به باد داده ن. اگه بازداشتی ها بخوان براشون سیگار بخرم شاید بتونم بیست سُل پول به جیب بزنم و بعد، در مقابل، براشون نامه بنویسم، اصلاً بهتره بیست سُل پول تو یه کیف بغلی پیدا کنم که یه نفر تو سالن غذاخوری یا کلاس ها یا مستراح گم کرده باشه، یا همین الآن دزدکی وارد آسایشگاه سگ ها بشم، توی کمدهاشونو بگردم و هر طور هست بیست سُل کش برم، اما از هر کمد پنجاه سنتاو بیش تر بر نمی دارم تا موضوع آفتابی نشه، در این صورت فقط کافیه دَرِ چهل تا کمدو باز کنم بدون این که کسی بیدار بشه، البته به این شرط که تو هر کمد چهل سُل پول باشه. چطوره پیش یکی از سرگروهبان ها یا ستوان ها برم و بگم بیست سُل به م قرض بدن، من حالا دیگه مرد شده م و می خوام برم پنجه طلایی رو ببینم، و کدوم الدنگی داره این طور داد و هوار می کنه...؟
یکی دو لحظه طول کشید تا آلبرتو صدا را شناخت و به یاد آورد که از محل نگهبانی خود دور شده. سپس صدا بلندتر شد: «این دانش آموز کدوم گوری رفته؟» این بار همه وجودش عکس العمل نشان داد. سرش را بلند کرد و دیوارهای پاسدارخانه را دید، سربازها روی نیمکت نشسته بودند، مجسمه قهرمان با شمشیر آخته خود با مه ها نبرد می کرد، همه این ها چون گردباد به دور او چرخیدند، و او نامش را که در فهرست تنبیه شوندگان نوشته شده بود، پیش خود مجسم ساخت و قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد، دچار وحشت شد، زبان و لب هایش خود به خود تکان می خوردند، ستوان رمیخیو اوئارینا در فاصله ای کم تر از پنج متر با قهرمان مفرغی ایستاده بود، دست هایش را به کمر گذاشته بود و او را برانداز می کرد.
«این جا چه کار می کنی؟»
سُتوان به سوی آلبرتو پیش می آمد و او از روی شانه افسر خزه هایی را نگاه می کرد که بر سراسر ستونی که مجسمه را نگه داشته بود به چشم می خورد، یا شاید آن ها را در ذهن می دید، چون چراغ های پاسدارخانه کم نور بودند و در دوردست قرار داشتند یا شاید آن ها ساخته خیال او بودند، احتمالاً در همان روز سربازها ستون مجسمه را ساییده و برق انداخته بودند.
ستوان پرسید: «خوب، چه خبر؟»
آلبرتو بی حرکت ایستاده بود، دست راستش در کنار کلاه خشک شده بود. هم چنان که آن جسم کوتاه را می نگریست همه حواسش گوش به فرمان او بود. افسر نیز بی حرکت ایستاده بود، اما دست هایش هنوز بر کمر قرار داشت.
آلبرتو گفت: «می خوام موضوعی رو باتون در میون بذارم، قربان.» می تونستم به ش بگم، دارم از دل درد می میرم، آسپیرینی چیزی می خوام؛ مادرم یه سر و یه کله افتاده؛ یه نفر لاما رو نفله کرد؛ حتی می تونستم بگم... «یه موضوع خصوصی رو.»
«زیر لب چه گهی می خوری؟»
آلبرتو گفت: «گرفتاری دارم.» هنوز خبردار ایستاده بود. می تونستم به ش بگم، پدرم ژنراله، دریاداره، مارشاله و برای هر نمره ای که از من کم کنین یه سال ترفیع تونو عقب می اندازه. و می تونستم... . «راستش، راستش... شخصی یه.» مکث کرد، لحظه ای دودل ماند، سپس به دروغ گفت: «جناب سرهنگ یه بار به ما گفت با افسرهای خودمون مشورت کنیم، منظورم گرفتاری های شخصی یه.»
ستوان گفت: «خودتو معرفی کن.» دست هایش را از کمر انداخته بود و حالا کوتاه تر به نظر می رسید، حتی ضعیف تر، گامی به جلو برداشت و آلبرتو توانست دقیق تر او را نگاه کند: لب های پیش آمده، ابروهای درهم کشیده، چشم های وزغ مانند، بی آن که درخشش زندگی وزغ را داشته باشد، و چهره مدور که حالتی به خود گرفته بود که آشتی ناپذیر به نظر برسد اما تنها تاثرآور بود، همان حالتی که هنگام دستور قرعه تنبیه ـ که خود اختراع کرده بودـ به چهره اش می داد. «سرجوخه ها، از کسانی که شماره سه یا مضربی از سه هستن شش نمره کم کنین.»
«آلبرتو فرناندِز، قربان، سال یکم، واحد اول.»
«بسیار خوب، حرفِ تو بزن.»
«حالم خوش نیست، سرکار ستوان. حال روحی مو می گم. نه جسمی. شب ها کابوس می بینم.» آلبرتو چشم هایش را به زمین دوخته بود، خود را به افتادگی زده بود و بسیار آهسته حرف می زد، ذهنش کار نمی کرد، لب ها و زبانش کلمه ها را بیرون می ریختند، چیزهایی به هم می بافتند بی آن که سروته داشته باشند. «وحشتناک اَن، سر کار ستوان. گاهی خواب می بینم آدم کشته م، گاهی حیوون هایی که صورت آدم ها رو دارن دنبالم می کنن. عرق ریزون و لرزون از خواب جا می پرم. وحشتناکه، سرکار ستوان، باور کنین.»
افسر چهره دانش آموز را برانداز کرد. آلبرتو کم کم دید که در چشم های وزغ درخشش زندگی دمیده شد: شگفتی و بدگمانی، چون دو ستاره کم نور، از آن ها بیرون تراوید. می تونستم زیر خنده بزنم، می تونستم گریه کنم یا فریاد بزنم، می تونستم پا به فرار بذارم. اوئارینا وارسی خود را تمام کرد. به ناگاه گامی به عقب برداشت و گفت: «من که کشیش نیستم، الدنگ! گرفتاری های شخصی تو ببر پیش عمه ت!»
آلبرتو زیر لب گفت: «نمی خواسم مزاحم تون بشم، سرکار ستوان.»
افسر پوزه اش را نزدیک برد و گفت: «یه لحظه صبر کن، این بازوبند چیه؟» چشم هایش گشاد شده بود. «تو نگهبانی؟»
«بله، قربان.»
«خبر نداری که هیچ وقت نباید پست خودتو ترک کنی مگه این که جون از تنت بیرون رفته باشه؟»
«بله، قربان.»
«گرفتاری های شخصی! مادرسگ!»
آلبرتو نفس در سینه نگه داشت. دیگر اثری از اخم در چهره افسر دیده نمی شد، دهانش باز بود، چپ چپ نگاه می کرد، پیشانی اش چین پیدا کرد و زیر خنده زد: «مادرسگ الدنگ. برگرد سرپست و خدا رو شکر کن که کارتو گزارش نمی دم.»
«چشم، قربان.»

نظرات کاربران درباره کتاب سال‌های سگی

دومین شاهکار یوسا بعد سور بز که با ان روبرو شدم. محیط لایه لایه و پیچ در پیچ رمان که خاص قلم یوساست خواننده را به شدت در دام خود مسحور می کند. در رمان های یوسا خوانندگان مدام مجبور به عقب گرد و مرورند.
در 4 سال پیش توسط Beh...nia
حقیقتش من رفتم کتابخونه که "صد سال تنهایی" رو بگیرم. اما قبلش "ماجرای عجیب سگی در شب" رو برداشته بودم. بعد که رفتم سراغ صد سال تنهایی، "سال" و "سگی" تو ذهنم وول می خوردند و اشتباهی "سال های سگی" رو برداشتم. تا وقتی رسیدم خونه هم فکر می کردم "صد سال تنهایی" رو گرفتم! البته قبلش محمد میر سال های سگی رو بهم معرفی کرده بود و گفته بود قشنگه. اینم در اشتباه من بی تاثیر نبود.اما الان که خوندمش خیلی قشنگ بود. اوائلش سخت بود فهمیدنش. مخصوصن برای من که مدت ها از رمان کلاسیک (و حتا کلاسیک مدرن) دور بودم. اما بعدش خوب شد و جاهایی حتا دیوونه کننده. چون خیلی احساس می کردم مال خودمه داستان و مجبور بودم یه مدت کتابو بذارم کنار یه استراحتی بکنم، یه تنفسی، یه چرتی تا اعصاب و هیجانم سر جاش بیاد و بتونم ادامه بدم.ترجمه اش هم (احمد گلشیری) خوب بود اما پر از غلط. انگار یه بار غلط گیری نکرده بودند این متنو. حتا یه جا اسم ها رو هم اشتباه زده بود و منو مجبور کرد چند بار مرور کنم کتابو تا بفهمم ماجرا چی بوده.بعد این دیگه می رم صد سال تنهایی رو بگیرم و امیدوارم این دفعه اشتباه نکنم
در 7 سال پیش توسط Ami...iry
"پالپ فیکشن"ترین رمانی بود که تا حالا خوندم . انگار که تارانتینو این کتابو نوشته بود ! خیلی لذت بردم . روایت غیر خطیش و تغییر راوی شاید اولش گیج کننده باشه اما به مرور لذت بخش میشه .
در 2 سال پیش توسط ras...i96
در ایران به اسم سال های سگی چاپ شده. داستان جالبیه فقط من خیلی با کتاب های پر توصیف و دور و دراز راحت نیستم، و ضمنا نوع روایت کتاب از زبان چند نفر برام کمی گیج کننده بود. اما در پایان یه «آهاااااان» بزرگ گفتم و راحت شدم!
در 4 سال پیش توسط Beh...nam
بخش اول کتاب و بیشتر 100 صفحه اولش اصلاً برام قابل درک نبود. کاراکترهای زیاد کتاب که هر کدوم یه لقب هم داشتن آدم رو گیج می‌کرد. فضا هم اینقدر سرد و کند بود که باعث میشد آدم رغبتی به ادامه دادن داستان نداشته باشه. به همین خاطر بین خوندن صد صفحه اول کتاب و بقیه‌ش چندین ماه وقفه افتاد. یه جورایی هر وقت حال و روزم خیلی سگی بود می‌رفتم سراغ این کتاب سال‌های سگی.‏اما با پیش رفتن ماجرا و شکل گرفتن تقریبی کاراکترها در ذهن، و همین طور بعد از افتادن اتفاقات خاص توی کتاب، علاقه آدم به خوندن ادامه‌ش بیشتر می‌شد. بهتره اینطوری بگم که صد صفحه اول حرص در آر هست و هرچی از اون صد صفحه می‌گذریم کشش بیشتری توی کار میاد.‏در کل اینطوری میگم که ارزش یه بار خوندن شدن رو داره، ولی ارزش چند بار خونده شدن رو نه! حتی الان با وجود اینکه تمومش کردم و فهمیدم نقاط سیاه داستان چطوری روشن میشن عمراً حوصله کنم برگردم عقب و یه جاهاییش رو برای درک بهتر باز بخونم. یعنی به نظرم ارزش این کارو نداره دیگه! پیام اخلاقی‌شو خیلی رک و راست آخرهای کتاب میگه آخه.‏پنجشنبه 14 اسفند 1393تهران
در 4 سال پیش توسط Mar...ari
چندسال پیش این کتاب رو خوندم و خیلی زیاد دوستش دارم. قشنگ کشیده شدم به قصه و نمیتونستم رهاش کنم، برای من از بهترین ها بود و هست
در 3 ماه پیش توسط sar...adi
"تو می دانی اهداف بی فایده چه چیزهایی هستند؟"جاگوار زیر لب گفت:"شما چی گفتید؟""ببین، وقتی دشمن دستش را بلا می آورد و تسلیم می شود، سربازی که حس مسئولیت داشته باشد به او شلیک نمی کند. نه فقط بابت دلایل اخلاقی، بلکه بخاطر دلایل نظامی، بخاطر اقتصاد. حتی در جنگ هم نباید کسی را بیهوده کشت. تو منظورم را می فهمی. به آموزشگاه برگرد و از حالا سعی کن بفهمی مرگ آرانا چه فایده ای داشته است."
در 6 سال پیش توسط Mar...j
ترجمه ی این اسم می شه شهر و سگ ها اما به فارسی زندگی سگی ترجمه شده...اینم جز آثار عالی یوساست..اگه درست به خاطرم مونده باشه اولین رمانیه که ازش منتشر شده و بسیار شگفتی بر انگیز بوده...یادمه که آخرای کتاب یه غافلگیری بسیار شدید داره که خیلی برام تاثیر گذار بود
در 6 سال پیش توسط Par...ati
روند غیر خطی داستان خیای خیلی من رو راضی نگه داشت.نویسنده خوب میدونست که کجا ها باید راوی رو عوض کنه و به کدوم راوی باید بیشتر بها داده بشه...(البته دوست داشتم بیشتر از زبون بوا حرفها رو میشنیدم خیلی خیلی بی آلایش بود)بعضی جاها کتاب خیلی خوب ذهن رو به چالش می کشید مثل دعوا و بگو مگو های شاعر و جگوار.حتی باید بگم بعضی جاها خیلی خیلی متعجب شدم مثل جایی که جگوار,گامبوا رو به مبارزه میخواست.در کل از کتاب خیلی خوشم اومد.اگر فرصت دارین حتما بخونیدش.
در 5 سال پیش توسط Ami...r
رمانی فوق العاده زیبا با شیوه ای نو در روایت،که البته امضای یوسا را مثل دیگر کارهایش دارد واینجا هم برگ برنده اش را تا آخر رمان نگه می دارد.مگه می شه از آثار یوسا لذت نبرد.
در 9 سال پیش توسط Meh...ani