فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روایت‌

کتاب روایت‌

نسخه الکترونیک کتاب روایت‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روایت‌

بزرگ علوی متولد سال ۱۲۸۲ (۱۹۰۴ میلادی)از نسل اول داستان‌نویسان مدرن ایران محسوب می‌شود. او با صادق هدایت و دیگر روشنفکران زمانه‌اش حشر و نشر نزدیک داشت. ناشر در توضیحی بر این کتاب نوشته است: این کتاب، با همه اشارات تاریخی ظاهراً واقعی که در آن وجود دارد، به هرحال یک (رومان) است، و مثل همه رومان‌ها و داستان‌های دیگری، در عین حال که ممکن است از واقعیات الهام و بهره بگیرد، هیچ یک از حوادث و شخصیت‌های آن حقیقی نیستند و علیرغم شباهت بعضی از آنها با حوادث و شخصیت‌های حقیقی، داستان مطلقاً ساخته و پرداخته ذهن و احساس و دریافت و سلیقه‌ها و داوری‌های آگاهانه و ناخودآگاه نویسنده است...

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روایت‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به جای مقدمه

برای کسانی که ممکن است «روایت» را به عنوان یک تاریخ یا سرگذشت تلقی کنند و اشخاص و حوادث آنرا واقعی بپندارند ذکر این نکته لازم است که این کتاب، با همه اشارات تاریخیِ ظاهرا واقعی که در آن وجود دارد، بهرحال یک «رومان» است، و مثل هر رومان و داستان دیگری، در عین حال که ممکن است از واقعیات الهام و بهره بگیرد، هیچیک از حوادث و شخصیت های آن «حقیقی» نیستند و علیرغم شباهت بعضی از آنها با حوادث و شخصیت های حقیقی، داستان مطلقا ساخته و پرداخته ذهن و احساس و دریافت و سلیقه ها و داوری های آگاهانه و ناخودآگاه نویسنده است، و بدون شک اگر کسی «نوار» و «دنباله نوار» را که انگیزه نگارش کتاب بوده، گوش کند هیچ رابطه «واقعی» میان این دو نمی تواند بیابد.
زمانی که کتاب «چشمهایش» انتشار یافت خیلی ها گفتند که استاد ماکان، قهرمان داستان، کمال الملک است، خیلی ها هم اظهار عقیده کردند که ارانی است. بعضی ها هم که خود را در کار هنر وارد می دانستند مدعی شدند که علوی با ترکیبی از خودش و این دو نفر پرسوناژ اصلی داستان را ساخته است. او در آن زمان در برابر تمام این اظهارعقیده ها سکوت می کرد و اگر کسی با سماجت از او درباره استاد ماکان می پرسید، به یک کلمه «نمی دانم» اکتفا می کرد. اما چندسال پیش از مرگش وقتی کسی از او پرسید: «آقابزرگ، این استاد ماکان کیست؟» محجوبانه و مظلومانه جواب داد:
«خودمم»
و من فکر می کنم که «فرود» هم کسی جز خود آقابزرگ نیست.
۲۰ خرداد ۱۳۷۷
ب. پارسا


۱

آنچه از نظر خوانندگان می گذرد نه قصه است و نه رمان، هیچ گونه حادثه غریب و عجیبی که در دوران خاصی برای همه ما رخ نداده باشد در آن وجود ندارد. حکایت نیست، روایت است. سرگذشت نیست، تاریخچه دورانی است که از روی نواری دربرگیرنده رویدادهای زندگی انسانی رنج کشیده نقل شده است.
برخی گویند: یک قصه عشقی بیش نیست. دیگران آن را یک رساله حزبی شمارند. هرکسی از ظن خود شد یار من. شایسته بود اگر عین نوار را روی کاغذ می آوردم، بی کوچکترین دخالتی از جانب کاتب. عیب کار این بود که «قهرمان» هویت خود را، آنچنان که هست، آن طوری که در عالم واقع وجود دارد، نشناسانده است. خودش آنقدر فروتن است که نمی خواهد دلیری و از خود گذشتگی اش آشکار شود. به علاوه وجود او معجونی است از ترس و بی باکی و زورآزمائی، خشم و پوزخند و ننگ و غرور. آنجائی که باید سربلند باشد خود را شرمنده می نمایاند. کاتب استنباطات خود را از این جرثومه بیان می کند.
فرود آدمی است با تمام خواص انسانی: دلسوز و سنگدل، بلندپرواز و کناره جو، آرام و آشوبگر، حیله گر و صادق باده ها صفات متضاد که در هستی هر موجود زنده ای جا گرفته اند و در لحظه های گوناگون برحسب اقتضای حوادث خواهی نخواهی بروز می کنند و سرنوشت آدمی را به سوئی می کشانند.
تمام زندگی او تلاشی است به منظور رهائی از چنگ سرنوشت و این یک امر دشواری بود که زورش به آن نرسید. اسم او را فرود گذاشته ام، همه کس ــ اقلاً دست اندرکاران می دانند ــ که این یک نام واقعی نیست. کافی است که اسم درست او را فاش کنم و همه تر و چسب هوار خواهند کشید: این آدمی که تو توصیف کرده ای همان کسی نیست که ما با سرگذشت او آشنا هستیم.
در شرح زندگی که روی نوار ضبط شده است راز درونی اش را برای دوستی گشوده، شاید خوش نداشته باشد همه کس از آن باخبر شود.
چرا کاتب او را فرود نامیده است؟ خودش هم نمی داند. شاید نادانسته اشاره به قهرمان داستانی است که قصد داشت به کین توزی سیاوش با لشگر کیخسرو همدست شود و با وجود همه تلاش در پیشانی اش نوشته شده بود که باید به دست یاران برادر جان دهد.
این راز را هم فاش نخواهم کرد که از کدام ولایت آمده، اگرچه تا اندازه ای ضروری به نظر می رسد، زیرا از همان کودکی، از همان دورانی که از دبستان بیرون آمد و به دبیرستان پا گذاشت و با نرگس همبازی شد، در مسیری افتاد که دیگر از آن خلاصی نیافت.
آقای پایدار پدر نرگس از بهترین معلم های آن شهر و آن دبیرستان بود که با پدر فرود صیغه برادری خوانده، هر وقت فرصت داشتند با هم می گذراندند و شب ها گاهی تا دیروقت، همین که حاجی علی اصغر واعظ پدر فرود از مسجد و منبر به خانه بازمی گشت، با هم به سر می بردند.
جوانیشان را هر دو در حوزه علمیه قم با هم گذرانده بودند، طلبه بودند و یکی دو سال نیز با هم در نجف اشرف به سر برده بودند. دوستی شان باعث شد که با هم به این ولایت آمدند. یکی شان آخوند و روضه خوان و واعظ شد، عبا و عمامه را نگه داشت، زنی از خانواده های متمکن گرفت و دیگری کلاه بر سر گذاشت و در مدرسه ای کار پیدا کرد و وقتی در شهر دبیرستان تاسیس گردید او را معلم تاریخ و ادبیات شناختند و در این شهر ماندند.
زن هایشان نیز با هم خویشی دور داشتند. پس از چندی عیال آقای پایدار معلم فوت کرد و او با یک دختر چند ساله تنها ماند. حاجی علی اصغر که کار و بارش بهتر بود، از مریدانش پول مولی قرض کرد و برای پایدار معلم در خانه کوچکی دیوار به دیوار خانه زنش لانه ای ترتیب داد و اینک که آغاز روایت است یکی به اسم حاجی علی اصغر واعظ و دیگری به لقب آقا معلم در این شهر دارای حیثیت و آبروئی هستند.
همین دوستی میان واعظ و دبیر باعث شد که حاجی آقا تن درداد پسرش به دبیرستان برود و راه درس و بحث پیش گیرد والاّ حاجی آقا از کتاب و کاغذ دیگر چشمش آب نمی خورد و آرزو داشت فرزندش کسب و کاری یاد بگیرد و نان حلالی بخورد و مستقل باشد تا او بتواند چند سال باقیمانده عمرش را به سیر و سیاحت بگذراند و حفظ و حراست کسانش بار دوشش نباشد. تا بچه ها کوچک بودند می توانست آنها را همراه ضعیفه سوار اتوبوس کند و به قم و خراسان برود و وقتی بزرگتر شدند به عمه شان بسپرد و همراه عیالش به عتبات عالیات مشرف شود. محیط خانه و مسجد برایش تنگ شده بود و او فقط در سیر و سفر می توانست نفس تازه ای بکشد. هرچه از راه معامله و خیرات و مبرات به او می رسید در این راه صرف می شد، همنشینی و بحث و فحص با پایدار، که بعدا رئیس فرهنگ آن ولایت شد نعمت دیگری بود که حاجی آقا از آن لذت واقعی می برد. از زمانی که با هم همسایه شدند تنها دیواری میان آنها حائل بود و دری حیاط کوچک آقا معلم و باغچه حاجی آقا را به هم مربوط می کرد. آقای پایدار در خانه دوستش محرم بود و همیشه می توانست بی خبر از این در وارد شود. واقعش این است که نرگس را حاجیه خانم مادر فرود بزرگ کرده بود و بچه ها همیشه در حیاط و باغچه یکدیگر بازی می کردند. تا وقتی عیال آقا معلم زنده بود این دو مونس همه وقت از هم کمک می گرفتند و چه بسا اتفاق می افتاد که زن ها با هم به بازار می رفتند و پرستاری بچه های شیطان حاجی آقا، از جمله فرود را به نرگس که دو سالی از آنها بزرگتر بود و فهمیده تر وامی گذاشتند. فرود دو خواهر کوچکتر از خود داشت. منیره و بدری که با نرگس اخت بودند از برادرشان زیاد حرف شنوی نداشتند. اینها را نرگس، هر وقت حاجیه خانم در خانه نبود، مشغول می کرد.
دورترین خاطره ی فرود از این دختر از روزی است که با دو خواهر کوچکش زیر درخت انار دم باغچه پائین راه پله اطاق پنج دری نشسته بودند و عروسک بازی می کردند. برگ های رنگارنگ پائیزی سطح حیاط را پوشانده بودند و پشه های لخت و بی جان روی انارهای شکافته سورچرانی می کردند. حاجی آقا صبح زود به مسجد رفته، فرود را موظف کرده بود برگ های زرد سطح آب و کف حیاط را جمع و در باغچه دور چنار کپه کند. فرود هنوز از پله پائین نیامده متوجه شد که بچه ها قالیچه هاشان را روی برگ های نمناک پهن کرده هر و هر به اناری که نزدیک بود روی سر نرگس بیفتد می خندیدند. پسرک که بدش نمی آمد هر وقت دستش می رسد نیشی به دختر آقا بزند، زد زیر خنده، منتها کمی بلند و پرخاش جویانه تر از همیشه. نرگس که همیشه می خواست بزرگتری جمع را حق مسلم خود بداند، تشرش زد و گفت:
«پسره ی ننر، آنجا وایساده ای چه کنی؟ برو به کارت برس!»
«کارم چیه؟»
«برو حیاط را جارو کن. نمی گذارم با ما بازی کنی. پسر با پسر دختر با دختر.»
«چه لوس! کی خواست با شما بازی کند؟ پس شعری را هم که بلدی بخوان، کبوتر با کبوتر...»
«بله باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز.»
«می خواهی نذارم بازی کنید؟»
«بیا، اگر راست می گوئی بیا ببینم چطور نمیذاری بازی کنیم. همچین چغولیت را به حاجی آقات بکنم که خودت حظ کنی.»
فرود صدایش را کلفت کرد و هارت و هورت کنان به خواهرانش دستور داد بلند شوند و قالیچه را جمع کنند. اما منیره و بدری گریه شان بلند شد و خود را به نرگس چسباندند و برادر بزرگترشان را حسابی بور کردند و همین که فرود دمش را روی کولش گذاشت و به جارو کردن افتاد سه تا دختر زیر لبی به پسر بزرگ خانواده خندیدند و پیروزی خود را به رخش کشیدند. از فرود دیگر کاری برنیامد. البته که می توانست دست دوتا خواهر را بکشد و در آشپزخانه حبس کند. روزی همین کار را کرده بود و حاجی آقاش با وجود غرولند حاجیه خانم خود پسر را بیش از یک ساعت همان جا نگاه داشت، اگر آقا معلم میانجیگری نکرده بود ناهار هم بهش نمی دادند. به علاوه فرود از آقا معلم حساب می برد، او را دوست داشت و احترامش را واجب می دانست. از همه مهمتر این بود که فرود از آقا معلم کتاب می گرفت و این در رحمت را هرگز نمی خواست به روی خود ببندد.
امروز که بعد از عمری فرود یادبودهای گذشته را برای دوستی نقل می کند، خودش هم نمی داند چه اثری این دختر در او گذاشت که این حادثه در خاطره اش حک شد. اثیری توصیف ناپذیر در وجود او نفوذ کرد. کسی چه می داند از کجا این جاذبه و دافعه سرچشمه گرفت. از چشم های درشتش که وجود آدم را قبضه می کرد، از حرکات تند و ناگهانی تمام ارکان بدن و یا توازن و تناسب تمام شکل و اندامش و یا زیبائی فریبنده ای که هر سلاحی را از دست حریف می رباید. صحبت از تمایل و علاقه و محبت و عشق نبود، آن هم در آن زمان. برعکس، بیزاری می نمود از موجودی که از قدرت او در سلطه ی اقتدارش، هنگامی که مادر و پدر در خانه نبودند، می کاست.
نرگس هر وقت در مدرسه و پیش پدر به سر نمی برد در این خانه و باغچه می ماند، چه بچه ها بودند و چه نبودند. این خانه چهار اطاق آفتابگیر داشت که به اندازه ی یک متر و نیم از سطح زمین و خیابان مرتفع تر بودند. درست روبه روی آنها اطاق نسبتا بزرگتری را بعدها حاجی آقا ساخت که در آن از مهمانهایش پذیرائی کند و نماز قضا بجا آورد. آنجا کتاب هایش را جا داده بود و عبادت می کرد. اما کتاب های باباش زیاد به درد فرود نمی خورد. اغلب چاپ سنگی بودند و بدخط و گاهی خطی که خود خاجی آقا رونویس کرده و یا دیگران برایش تهیه کرده بودند. به علاوه زیاد عربی داشت و فرود نمی فهمید و حاجی آقا متوجه این نکته می شد و او را تشویق به فراگرفتن این زبان می کرد. از این کتاب ها در خانه آقا معلم هم بود متها فرود کتاب های دیگری نیز در دست نرگس دیده بود مانند «بینوایان»، «دلیران تنگستانی» و «تلماک». نخستین داستانی که شاگرد دبستانی، هنوز تصدیق شش ابتدائی را نگرفته خواند و سال ها بعد بار دیگر مرور کرد و به فکرش انداخت همین رمان بود که سخت به استبداد تاخته، مفاسد یک حکومت مبتنی بر زور را توصیف می کند و خودسری و خودخواهی، تجمل و تملّق را محکوم می داند و از سلطان می خواهد که ضامن صلح و رفاه مردم کشور باشد. بعدها شاگرد سوگلی آقا معلم بارها در این باره بحث ها کرده بود بی آنکه حدس بزند به چه راهی سوق داده می شود.
آقا معلم سمج و در عین حال باگذشت بود. از این صورت دراز استخوانی با دماغ کشیده و ریش مخروطی شکل زیر چانه که سروکله را به شکل مثلث درمی آورد، با چشم های سیاه و گوش های بَلبَلی پرتوی می تراوید که گاهی می توانست بچه ها را مسحور کند. بالای پیشانی تا مغز سرش دیگر طاس بود و فقط چند دسته موی سیاه بر گوش هایش چسبیده بودند که روزی مشگی بوده اند. هنوز هفت ساله نشده پدرش او را و مادر را گذاشته به نجف رفته بود و بچه را آخوندی به نجف رساند و همان جا زندگی را با فقر و گدائی و درس و بحث سر کرده بود. روی هم رفته پایدار مرد خوش ریختی بود و شاید همین اندام بلند و آراسته اش او را برانگیخته بود که لباس ملائی را از تن بکند و به شیوه ی اداره ای ها کت و شلوار بپوشد و بالاخره در این شهر کاری و جائی پیدا کند.
آقا معلم حوصله نداشت چندین دقیقه حرف های شاگردانش را بشنود و گاهی با یک کلمه طرح های آنها را بی پایه کند. هین حال را در گفتگوی آقای پایدار و حاجی آقا تشخیص داده بود. البته در مباحثه با حاجی آقا حرمت عبا و عمامه را حفظ می کرد، اما ناظر بی طرف احساس می کرد که تیزهوش تر از یار دوران طلبگی است.
زندگی فرود با هزار رشته با آن آقا معلم وابستگی پیدا کرده بود، نه تنها به خاطر نرگس و خاطراتی که از او در ایام پسربچگی داشت بلکه به خاطر خود آقا معلم که رشته های سرگذشتش را به هم می پیوستند.
از همان بچگی نرگس در زندگانی فرود مقام خاصی یافت، فرقی بود میان دختر همسایه و بچه های دیگر که با آنها در مدرسه، زیر گذر، در کوچه و در مسجد، زیر قپه و در راس گلدسته بازی می کرد. آنها می آمدند و می رفتند. جائی برای آنها در دلش خالی نمی ماند. زود از یادش می رفتند اما نرگس همه جا بود، همان طوری که حاجیه خانم و حاجی آقاش و منیره و بدری و آقا معلم همه جا و همیشه در مدرسه و در خانه حضور داشتند و بر رشد روحی و جسمی او نظارت می کردند.
وقتی فرود تصدیق شش ابتدائی را گرفت آقای پایدار حاجی آقا را وادار کرد ولیمه ای بدهد. در آن زمان پدر تمام ثروتش را صرف سفر خراسان کرده بود و پایدار مخارج ضیافت را به دوستش قرض داد، قرض الحسنه ای که هرگز پرداخته نشد. این دو با هم ندار بودند. آن روز جزو مهمان ها پسر سیاه چرده ای بود به اسم فیروز که بچه ها او را ملا فیروز می نامیدند. فیروز که موهای وزوزی داشت و شاید رگ خونی از یک سیاه افریقائی در تنش جاری بود، پسری زیرک بود و باهوش و حاضرجواب و تندخو. از پس هرکس برمی آمد. در مدرسه همه از او حساب می بردند و سر به سرش نمی گذاشتند. از این گذشته زورمند هم بود و هر وقت در مدرسه ای کار پیدا می شد که از عهده فرّاش برنمی آمد فیروز به یک اشاره آقا معلم سینه سپر می کرد و انبار حلبی آب را می توانست جا به جا کند و قوتش از زور فرّاش هم سر بود. دست بزن نداشت اما هر وقت بچه ها خلقش را تنگ می کردند کمی بازویشان را می چلاند و همه حساب کار خودشان را می کردند. این پسر که در کلاس دوم دبیرستان درس می خواند، از سوگلی های آقا معلم بود و او نیز مانند فرود از کتابخانه اش بهره می برد.
در این سن نرگس دختری بود جا افتاده و می دانست چگونه می شود پسران را مفتون کرد. همین که بو برد میان پسر همسایه و سوگلی آقا جانش رقابتی به قصد جلب او در کار است و این دو با هم چشم و همچشمی دارند و به هم حسد می ورزند متنها این یک با لبخند و چشمک و دیگری با متلک و لیچارگوئی خودنمائی می کند تمام فنونی را که دختران از نسل به نسل به ارث می برند در اختیار گرفت تا رقابت آنها را تیزتر کند.

نظرات کاربران درباره کتاب روایت‌

من این کتاب رو به صورت کاغذی دارمش و چندین بار اونو خوندم . خیلی کتاب محشریه . واقعا لنگه نداره . داستانش فوق العاده جذابه و هرکی بخوندش فوری با «فرود» (شخصیت اول داستان) همزاد پنداری میکنه . پایانش هم خیلی جذابه
در 3 سال پیش توسط alireza gh