فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عبید بازمی‌گردد

کتاب عبید بازمی‌گردد

نسخه الکترونیک کتاب عبید بازمی‌گردد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عبید بازمی‌گردد

عبید زاکانی، شاعر و طنزپرداز بزرگ ایرانی، اگر نه نخستین کس، اما مهم‌ترین طنزپردازی است که هزل را از حوزه شعر جدا کرد و به عرصه نثر آورد. در ادب سنتی ایران، هزل‌پردازی یکی از هنرهای شاعری شمرده می‌شد و نخستین کس به آگاهانه طنز و شوخ‌طبعی را در نثر مجال خود‌نمایی داد سعدی در گلستان است که به اقتضای آثاری چون کلیله‌ودمنه، جوامع الحکایات، شوخی‌ها را بیانی ادبی بخشید. «عبید بازمی‌گردد» اثری است بس خواندنی از دکتر جواد مجابی، شاعر و پژوهشگر مسائل ادبیات معاصر، وی طنزپرداز بزرگ همشهری‌اش را به دوره‌ای ترسیم می‌کند که برای ما سخت آشناست زیرا این روزگار ماست که نقش زده می‌شود با همه تلخی‌ها و شیرینی‌هایش...

ادامه...

بخشی از کتاب عبید بازمی‌گردد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


کتاب اول

ما بی مرگان

قزوینی تابستان از بغداد می آمد
گفتند «آنجا چه می کردی؟»
گفت «عرق.»
۱
هر وقت نقاش خیالپروری به من فکر می کند، تنم در حالتی شناور به لرزه درمی آید. خیالپردازی او درباره سیما و اطوار من، گاه روزها و شبهای بسیاری ادامه می یابد. نگارگر خیال بند در راه، در بازار، در خانه و نگارخانه به من می اندیشد، صورتم را جزءبه جزء می سازد. تغییر می دهد، باز می سازد. خطی می کشد نمی پسندد، می لیسد، رنگ می زند. ناگهان کاغذ را پاره می کند خیالم راحت می شود اما او دوباره طرح می زند.
می اندیشد زلف داشته یا نداشته است. بر اثر خیال او به خطا بر سرم مو می روید یا ناگهان کله ام تاس می شود. لابد چشمهایش ریزه بوده، حدقه ام تنگ و پلکهایم تراخمی می شود، پس از آن همه طرح که مرا با چشمهای فراخ آفریده است. ریش حتماً داشته؛ سیاه، سفید، انبوه، اندک، تُنُک، کوسه، یک قبضه و بیشتر. اختیار ریش ما به دست چه آدمهایی افتاده است. دستارم را بارها بر سرم میزان می کند؛ آبی می سازد، زرد می کند، شیر شکری، ختایی، شتری. مرا شبیه یکی از آدمهایی که دیده و می پسندیده است می سازد، آن قدر بی ربط با من، که مطمئنم پدرم هم مرا به جا نخواهد آورد. وای به وقتی که بخواهند سر و وضع مرا از لای تاریخها و تذکره ها، یا از میان نوشته های خودم استخراج کنند، این روش همیشه بدترین نتایج را به بار می آورد.
اگر در شکلهای پیشین، اندام ناساز من، به ذوق چهره گشا بستگی داشت، این بار واقعیتهای مشکوک، روایتهای بد تعبیر شده، همه چیز را به هم می ریزد.
صورتگر لوند، اوصاف متعدد مرا در سنین مختلف طوری می آمیزد که آن تصویر نه شبیه من است و نه هیچ کسی زیر این آسمان. آدمیزاد چه آسان مایه تفریح خاطر دیگران می شود. چنین بود که یکبار در زمان تیمور، صورتگری که او را ثانی مانی می خواندند، مرا به صورت مغولی ریزنقش و بی اندام به دنیا آورد که دستکم می توانست مایه شرمندگی مادرم شود. شاید آن عفیفه ساده دل هم مثل هر زوجه وفاداری گاهی در دام خیالات عبث می افتاده و به خواب و بیداری همسری جوانتر و کارآمدتر آرزو می کرده است. اما این هوس ساده و زودگذر به هیچ وجه به ارواح متجاوز اجازه نمی دهد که نیمشبان در خواب زنهای نطفه پذیر حاضر شوند و با اختیاراتی یک طرفه، خاطره هیئت مفلوک خود را به صورت جنینی مغولی در نهانجای عصمت کسی که به آرامی کنار شوهر قانونی اش دراز کشیده، به امانت بسپارند تا پس از نه ماه و نه روز، به صورت مایه ننگی درآید که شایبه «ولد شبهه» را در ذهن یاوه سرایانی که در خاندانهای قدیمی بسیارند بیدار کند. خاصه برای طایفه ما که شهرنشین شده و با بالا بردن دیوارهای مرتفع به دور خانه های مطمئن، امکان تولد فرزندی اتفاقی را که بر اثر شبگردی مستانه چادرنشینان حاصل می آمد، محال کرده است. زن بیچاره، حتماً پس از آن خواب معصیت بار ازجا پریده و کوشیده است تا آن رویای موحش را فراموش کند. در آن لحظه حتماً نیم نگاهی به همسر رسمی خویش انداخته و از او طلب بخشایش کرده است. با این توقع گلایه آمیز که چه طور آن مرد حسود نتوانسته او را از شر ناپاکانی که گستاخانه در خواب کدبانوهای وفاپیشه می گردند در امان دارد. به هوای آب خوردن برخاسته، چرخی زده، دستی بر اندام گنهکار خود کشیده، پس از مطمئن شدن از غیبت آن تاتار شیرینکار، به ناچار نقش آن ملعون را از خاطر زدوده، باز آمده در کنار شوهر آرمیده است.
اما حاصل آن خواب هولناک و بندی که به آب داده شده بود مدتها مایه حیرت مادر، شرمندگی پدر و شماتت آشنایان بود. آن چهره غریبه که به صد من دروغ هم به هیچ یک از خاندان زاکانی نمی چسبد. کودک ــ مردی با پیشانی کوتاه، گوشهای بزرگ، دماغ عقابی، چانه و لب درهم شده بود که چهره اش در قابی از دستار و زلف و ریش دانه شمار مچاله شده بود.
کسی در نمی یافت که این عروسک چینی وار که لای مشتی دیبای زرکش و شال و ترمه مخفی شده، چرا وسط باغ، زیر سرو و در پناه تعدادی صلصل و بلبل و همجواری چند فقره آهو و اسب مصرانه نگاه از سطور ناخوانای دیوان خود برنمی دارد تا جوابگوی ظهور شماتت بار خود در دنیایی باشد که مشتی نااهل ظاهربین دست از فضولی به احوال شخصی او برنمی دارند.
زمانی نقاشی از مریدان جامی، تصویری از جوانی خسرو ــ البته بدون شیرین ــ را که به سفارش مولانا ساخته بود به اشتباه در صدر دیوان خطی من جای داد، به تلافی آن همه تصویر زشت و بی ترکیب، این بار در هیئتی موزون و دلفریب، داد از کهتر و مهتر ستاندم، در خاندانهای محترم که کتابم در آن دست به دست می رفت، نرینه و مادینه ای سالم به جای ننهاده بودم که از سوی حاسدان آن شایعه نامبارک در پایتخت صفوی پیچید که شاعری با چنین صباحت منظر در زادگاهش قزوین؛ چگونه دعوی نیکنامی داشته است؟
یک بار در عصر قاجار، نقاش فرنگی سازی مرا آن طور که از اشعارم مستفاد می شد تصویر کرده بود. نیم تنه نسبتاً شکیلی از یک رند لاابالی ساخته بود، اما آن تنبل سهل انگار که به ترسیم نیمی از تنه ام اکتفا کرده بود مرا چون شکمپایان، اسیر چارچرخه ای کرد که فقط مندیل و ریشم از آن بیرون بود و کفی گشوده که رهگذری نیاز درویش را سکه ای پرتاب کند. در آن محفظه تنگ و تار زندانی بودم، در ایام فترت بند تنبان و کشک می فروختم. می دانستم که عمر درازی نخواهم داشت اگرچه از بخت بد عمر تیره روزی دراز است. خوشبختانه اراده معارف پرورانه صدراعظم قدسی مآب به یاری ام آمد، او که کتاب مرا در دست صبیه دیده و صفحاتی از آنرا خوانده بود آنرا فسق محض و محض کفر قلمداد کرده و دستور امحاء آنرا داده بود که فی المجلس به آب شسته و در آتش تطهیر شد. چنین بود که من در بازار ضمن خرید و فروش کشک و بند تنبان، در عین حال که خود را گرفتار مصاحبت آن وزیرزاده زشترو می دیدم ناگهان حس کردم سیلی بنیان کن چارچرخه ام را فرو گرفت، زودتر از آن خفه شدم که متوجه آتش گرفتن جسد ناتمامم در قصر وزیر باشم. هر وقت به یاد ایام شکمپایی خود و درک مصاحبت آن صبیه گنده دهان می افتم نیمی از روحم به لرزه درمی آید.
در همان ایام با سرداری آشنا شدم که استثنائاً با پایین تنه اش به جهان فانی احضار شده بود. او از سنگ خارا تراشیده شده بود و باستانشناسان فرانسوی نیمی از تندیسش را در حوالی بیضاء فارس یافته بودند و در واقع از ناف تاشست پایش را احیا کرده و در قصر وزیر برپا داشته بودند. سردار بی سر برایم حکایت کرد که با باقیمانده تنش از زندگی این جهانی چندان عشرت اندوخته که نیم تنه علیای من خوابش را هم نمی دیده است. شاید این انتقامی است که ارباب عمل از اصحاب نظر می گیرند.
یک بار نقاش چیره دست نه به خاطر آرایش دفتر و دیوان من بلکه به سودای دل خویش مرا تصویر کرد و این خیلی پیشتر از زمانی بود که به نام و نشان همیشگی ام در شهر قاف زاده شدم.
نقاش در غاری ماوا داشت و در لحظات تنهایی و تنگدلی بر سطح صیقلی سنگدیوار، خطوطی حک می کرد که عاقبت من شدم. او با دست سودن بر چهره خویش می کوشید تا خود را کشف کند و مرا به صورت خود رقم می زد. شاید در پی آینه ای بود تا از تنهایی خود رها شود. در آن دوردست هنوز رسم رویینه کردن فلز و مات کردن شیشه شناخته نبود و آبهای آن دوران چنان به شتاب می رفتند که شکل و شمایل نگرنده را به درستی منعکس نمی کردند و از آن حوالی رهگذری عبور نمی کرد تا نقاش از حرفهای او دریابد چه بسیارند کسانی که تصویر غلطی از خود در ذهن دارند.
روزها در پناه باریکه نوری که از شکافی دور بر سنگدیوار می افتاد او روبروی سطح صاف می نشست و با خون و عصاره گیاهان مرا ذره ذره بر تخته سنگ می ساخت، می آفرید، می زدود و باز می آفرید. عاقبت زاده شدم من وهم او بودم، نه شبیه او و نه شبیه خودم، آفریده ای تنها و بی شباهت به هیچکس جز آن آواره که در هر عصر به گونه ای بی اختیار احضار می شد.
من و آن نقاش شاید اولین کسانی بودیم که خیالات خود را با واقعیت وجودیمان یکی می دانستیم. او می پنداست که من خودش هستم که خارج از او به تماشا درآمده ام و من نیز بر اثر تلقین او یا فروتنی بیش از حدم، تا مدتها می پنداشتم که جز او نیستم. این سوءتفاهم سالها رفاقت ما را ممکن و آسان ساخته بود. از وقتی که بر دیواره غار آشکار شدم حس ناشناخته ای از درون من بر سطح وجودم می گذشت، تصویر دو رود پهناور موجزن را می دیدم که خشکیهای فاصله بین خود را به شتاب می پیمودند و من بر آن خشکی بودم که لحظه لحظه در کام دو جریان بی امان بلعیده می شد.
نقاش تا مرا ساخت، از غار بیرون رفت و دیگر بدان باز نگشت. آن روز از گرسنگی و تنهایی به ستوه آمده، از سطح صیقلی سنگ به زحمت جدا شدم. بر اثر کوشش فوق طاقتم، جزیی از تخته سنگ هم که جزء تصویرم نبود با من کنده شد. زایده ای میان پاهایم که راه رفتن را دشوار و دویدن را محال می کرد. او را از دور دیدم در بستان کوچکی که ساخته سرگرم میوه چیدن است و وحوش و طیور گرداگرد او مجلسی خیالی را تجسم می بخشیدند. به بستان او نزدیک شدم، ندانستم چرا با دیدن من چون درنده ای بر من حمله آورد وحوش و طیور هم به دنبالش. فریاد می زد که چشمهایم را از حدقه درخواهد آورد. با آن زایده میانپاچه به دشواری گریختم، اما او راهها و کمینگاهها را بهتر از من که تصویری خام بودم می شناخت. چون نسیم مرا احاطه کرده بود. خواب و بیداری ام از هول حضور دشمنانه او پر بود. عاقبت روزی توفانی مرا گرفت و بالای سر برد و از آن بالا پرتابم کرد به سوی خرسنگهایی که رودخانه ای خروشان از سایه های تیره و تاریک آن می گذشت. این آخرین دیدار ما بود. هرگز ندانستم چگونه هنرمندی آن همه صبور و مهربان، بی دلیلی این همه خشمگین شد، شاید متوجه شده بود که من او نیستم یا با جدا شدنم از صخره، رفتن به بستانسرای او هر چه... در آبهای خروشان آن پایین فرو افتادم، هر دم پیشتر و فروتر می رفتم لای خزه ها و گیاهان آبزی گرداگردم هیولای اعماق می چرخیدند و نفهمیدم آن جانوران وحشتناک در من چه می دیدند که از شعاع وجودم می گریختند.
۲
از هرم گرم و مرطوب نفسی به پشت گردنم، سر برگرداندم شتری خرمایی رنگ پشت سرم بود و در کنارم مردی ناآشنا در لباسی آبی رنگ ایستاده بود که چون آدمی به رویا در شعشعه آن آفتاب گرم، دور و نزدیک می شد. بعدها به یاد آوردم که با این شتر به سفری می رفتم که از آن قرنها گذشته بود. به کجا می شدم اصفهان یا بغداد؟ تصویر دو پهناب عظیم تاریک، بین من و آن زمان فاصله می انداخت هنوز خیس از آبهای تند گذر و سکوت پرنجوای خزه ها و جانوران اعماق بودم. پیش از آن که از او بپرسم کیستی این را از من سوال کرد و من جوابی دادم که به معنای آن نیندیشیده بودم بعد پرسید اینجا کجاست؟ پاسخی ندادم که اصلاً نمی دانستم در کجای جهان ایستاده ام. در همین اثنا هیولایی آهنین و دراز آهنگ نفیرکشان پیدا شد. در صور دمیدند و غلغله شد. همراهم داد زد: قیامت!
شتر رمید، از تاب آفتاب و حیرت و ترس آن هیولا سرم گیج رفت، موستان و ابر و فضا به گرد سرم چرخید چشم بسته در مرز دو دنیا پرتاب شدم. نیمه مدهوش واقعه ای دهشتبار را انتظار می بردم. اما خبری نشد. ترسم رفت و کنجکاوی آمد. همان طور که بر زمین افتاده بودم دزدانه پلک گشودم. در آن دور هیولای آتشین ایستاده بود و همچنان نفیر می کشید، آدمهای دور و برش اما فارغ ایستاده بودند و ما را می پاییدند و به یکدیگر نشان می دادند. مرد همراهم نزدیک آمد، مرا از زمین برخیزاند، به طرف شتر که اکنون زیر درختهای قیسی، گردن دراز کرده و برگ شاخه های نزدیک را کفلمه می کرد به راه افتادیم.
***
شنیدم که اول شهریور بیست بوده که ما را در ایستگاه شهر قاف پیدا کرده بودند. چند روز اول باعث حیرت آنها بودیم و آنها مایه آزار روحی ما.
چندی بعد شبی از شبها که بی خوابی به سرم زده بود به پرونده ام در شهربانی دست یافتم و آنچه را برایمان اتفاق افتاده بود از دیدگاه آنها باز دیدم. پرونده را دلبخواه گشودم، در صفحه پنجاه، متن استنطاق رئیس قطار توجّهم را جلب کرد.
«... قطار تاخیر داشت، باید ساعت هفت و نیم می رسید، به ساعت نگاه کردم، پنج دقیقه به هشت مانده بود. رفتم قوطی سیگار را از روی میزم بیاورم.
مفتش «خلاصه کنید آقا، چه طور شد آنها را دیدید، کی؟ کجا؟ چرا شما؟»
رئیس قطار «بله، همین را می گفتم، رفتم قوطی سیگارم را بردارم، پنج دقیقه بیشتر طول نکشید. وقتی برگشتم روی سکو دوباره به ساعت نگاه کردم. درست ساعت هشت بود. وقتی که می رفتم به موستان روبرو نگاه کرده بودم، همیشه عادت داشتم به آنجا نگاه کنم، آخر پشت باغ قیسی مختصر ملک پدری...»
«پرسیدم شما چرا؟»
«پس کی؟ ملک پدری ام بود.»
«فقط حقیقت قضیه.»
«حضرتعالی آدم را گیج می فرمایید.»
«خفه ام کردی، آنها را چه طور دیدی؟ بیدرنگ!»
«سرحال، مثل شاخ شمشاد، پنج دقیقه به هشت آنجا نبودند، اما وقتی برگشتم و دوباره به ساعت و موستان نگاه کردم آنجا بودند.»
«مطمئنید که ساعت ایستگاه درست کار می کرده؟»
«ما همه، ساعتهامان را با آن میزان می کردیم، یکبار هم آن را با ساعت رادیو میزان کرده بودیم حالا اگر عقب بود یا جلو می رفت کاری از دست ما ساخته نبود، اموال دولتی است دیگر.»
چند صفحه بعد به جایی رسیدم که ما را با او روبرو کرده بودند، تا آنجا که بیادم مانده بود منشی مکالمات ما را به دقت ثبت کرده بود.
«خب، آنجا چه دیدید؟»
«در حاشیه موستان دو نفر ایستاده بودند با شترشان. بیشتر شبیه از ما بهتران بودند. می بخشید آقایان! توی آفتاب ایستاده بودند، از دور صورتشان معلوم نبود، اما لباس پوشیدنشان توی ذوق می زد. من یک وقت آبرنگ کار بودم.»
«مشخصاتشان را بگویید.»
«خودتان که ملاحظه می فرمایید.»
فرض کنیم بجز شما کسی آنها را ندیده، حالا می خواهید برای مقامات شرح دهید که»
«سیگارم را تازه روشن کرده بودم که آنها را دیدم، کسی که جلو ایستاده بود این آقا بود.»
«با انگشت اشاره نکنید، اسمش را بگویید بیدرنگ!»
«اسمش را که به من نگفته.»
«رنگ لباسش را ذکر کنید، مقصودتان کسی است که طرف راست من ایستاده؟»
«مشکل همین جاست، تا شما گفتید طرف راست من، رفت طرف چپ شما.»
«با من یکی به دو نکنید، بالاخره چه کسی جلوتر ایستاده بود؟»
«ایشان، یعنی آن مردی که قبای زرد پوشیده بود، فعلاً طرف چپ، نه راست، باز هم چپ؛ آقا یک جا بایست دیگر! مولوی شیر شکری سرشان بود که از وسطش یک کلاه نک تیز قهوه ای پیدا بود. اول فکر کردم قرمز است، توی سایه بور می زد. نزدیک رفتم دیدم زیر قباش پیراهن قهوه ای پوشیده است، البته حالا می بینم چندان هم قهوه ای نیست، کفشش را هم بگویم، آن موقع متوجه رنگ کفشش نبودم، راستش را بخواهید، معذرت می خواهم منتظر بودم یک جفت سم بزغاله ببینم. جن نبودند یا اگر بودند خیلی زرنگ بودند، نزدیکتر رفتم، متوجه دست راستش شدم. البته آن موقع متوجه نبودم کدام دستش است، دستش را کهنه پیچ کرده بود، ملاحظه می فرمایید عین متکاست. این را شما باید تفتیش بفرمایید.»
«توی کار ما دخالت نکنید فقط مشاهدات خودتان والسلام.»
«وقتی فهمیدم آنها جن نیستند، فکر کردم که.»
«قیافه، مشخصات، اصلاً چه کسی به شما اجازه داده فکر کنید، خجالت بکشید آقا!»
«معاف بفرمایید، این قیافه طوری نیست که اگر وصف کنم کسی خوشش... باور کنید که من در عمرم آزارم به یک مورچه هم نرسیده بود.»
«شتر! راجع به شتر گزارش بدهید. بیدرنگ!»
«شتر سرخ رنگ بود. خرمایی رنگ. نر بود یا ماده نمی دانم. نمی توانم روی نرینگی اش قسم بخورم. اصلاً من سررشته ای در این کار ندارم، یک کوهانه بود، نه خدایا دو کوهانه بود، شاید همان یک کوهانه باشد، تازه چه فرقی می کند؟»
«آخر شما چه رئیسی هستید که شتر یک کوهانه را از دو کوهانه تشخیص نمی دهید؟»
«بارش دو صندوق چوبی بود. اول یک صندوق را دیدم بعداً صندوق دیگر را. همین ها که الان گوشه اتاق است. صندوقها به نظرم مشکوک آمد، مثل خودشان نوظهور بود.»
«به خودتان مسلط باشید، همه چیز باید روشن باشد.»
«شتر لابد توی حیاط است، بفرمایید بروند کوهانش را بازبینی کنند.»
«مسئله این است که شتر غیب شده است. مدارک قانع کننده نیست. بارها را آورده اند، از کجا معلوم که بارها فقط همین ها بوده.»
«این آقا که نشسته، نه ایستاده، نشسته، نیم خیز، خوابیده. خدایا چه می بینم؟ همین که قبای آبی، سبز، زرد پوشیده، نپوشیده، خجالت بکشید آقا! ستر عورت بفرمایید، چه ترمه نفیسی جل شد، عین لباسهای من شد، من که واقعاً گیج شده ام. همیشه موقع ورود قطار گیج می شوم پس از سی سال، بعد گفتم گور پدر قطار، آمدم تلفن زدم به شما.»
«چه طور شد که فکر کردی باید تلفن.»
«شما فرمودید که فکر نکنم.»
«استثنائاً.»
«اول فکر کردم آنها معرکه گیرند، وقتی قطار را دور زدم، رفتم سراغشان، آنها رفته بودند تو باغ قیسی، هول شده بودند. اول چیزهایی گفتند که من نفهمیدم، بعد حرکاتی کردند که مشکوک شدم، از لهجه شان، لباسشان، حرکاتشان معلوم بود که اجنبی اند.»
«چه پرسیدی؟ آنها چه گفتند؟»
«ما سر درنیاوردیم لهجه شان را هیچ نفهمیدم، راستش را بخواهید هول برم داشته بود.»
صفحات اول پرونده را ورق زدم، در صفحه چهارم گزارش ماموری که ما را به شهربانی آورده بود اتهام ما را مشخص می کرد.
«به محض ورود دانستم آنها اجنبی اند، یعنی اول فکر کردم آنها قاچاقچی اند وارد مذاکره ببخشید استنطاق شدم، اما آنها طوری حرف می زدند که نم پس نمی دادند بیشتر به نظرم آمد که آنها جاسوس باشند، راه نمی آمدند در حرف ناخن خشکی می کردند. اصولاً قاچاقچی نمی تواند این طور ملانقطی باشد.»

نظرات کاربران درباره کتاب عبید بازمی‌گردد