فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب منشا

کتاب منشا

نسخه الکترونیک کتاب منشا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۵,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب منشا

لنگدن لحظه‌ای ایستاد و سپس به‌سمت دایره‌ی عظیم‌الجثه‌ای که پشت سرش قرار داشت، حرکت کرد. آهن سازه زنگ زده بود، رنگ مسی داشت و بافت آن طبیعی به‌نظر می‌رسید. «پرفسور، توجه کردین که چرا این سازه به شکل دایره‌ی بسته نیست؟» لنگدن به دور سازه چرخید و دید که دو انتهای آن به هم نرسیده‌اند، انگار که در حال کشیدن دایره روی کاغذ، خودکارتان تمام شود. «این فضای خالی به بازدیدکننده‌ها اجازه می‌ده که بتونن وارد دایره بشن و فضای منفی رو کشف کنن.» لنگدن با خود گفت: «مگر این‌که از جاهای بسته بترسن.» بعد خیلی سریع وارد دایره شد. وینستون گفت: «درست روبه‌روی شما سه سازه‌ی سینوسی‌شکل به‌صورت موازی در کنار هم روی زمین قرارگرفتن که دو تونل به عمق بیش از صد متر رو به وجود آوردن. نام این اثر ماره. بازدید‌کننده‌های جوون‌تر از راه‌رفتن توی این تونل‌ها لذت می‌برن. اگه دو نفر توی دو طرف این سازه بایستن و چیزی رو به‌آرومی زمزمه کنن، انگار که چهره‌به‌چهره دارن با هم حرف می‌زنن و صدای همدیگه رو بلند می‌شنون.» ـ خیلی جالبه وینستون، اما می‌شه بگی چرا ادموند خواسته که من این گالری رو ببینم؟ لنگدن با خود گفت: «اون می‌دونه که من از این چیزا خوشم نمی‌آد.» وینستون جواب داد: «چیزی که اون خواسته من به شما نشون بدم، گشتاور پیچشیه. اون یه‌کم دورتر، درست بالای سرتون گوشه‌ی سمت راست قرار داره. می‌بینینش؟» لنگدن به دور نگاه کرد و پرسید: «اونی که اون ته قرار داره‌؟» ـ بله، درسته. ـ عالیه، پس بریم ببینیم. لنگدن نگاه حیرت‌زده‌ای به آن فضای عظیم کرد و راه خود را به‌سمت اثری که وینستون گفته بود، ادامه داد. ـ پرفسور، شنیدم که ادموند کرش مشتاقانه کارای شما رو تحسین می‌کنه، به‌خصوص نظریه‌های شما درباره‌ی تأثیرات متقابل‌ مذاهب مختلف در طول تاریخ و سیر تکاملی‌شون که توی هنر ظاهر شده. از خیلی جهات زمینه‌ی فعالیت ادموند درباره‌ی نظریه‌ی بازی و آینده‌نگری، مشابه این کار شماس ـ تجزیه‌وتحلیل رشد تکنولوژی و این‌که در آینده چطور خواهد بود. ـ خب، اون توی کارش خیلی حرفه‌ایه. بی‌دلیل نیست که بهش می‌گن نوستراداموس زمان. ـ البته اگه نظر منو بخواین، این مقایسه یه جورایی توهین بود. ـ چرا همچین حرفی می‌زنی؟ نوستراداموس بزرگ‌ترین پیش‌گوی تاریخه. ـ نمی‌خوام خیلی باهاتون مخالفت کنم پرفسور، اما نوستراداموس طی چهار قرن، بیش از هزار پیش‌گویی ناموفق داشته. بیش‌تر گفته‌های اون از خرافات مردمی نشئت گرفتن که توی ناکجاآباد به دنبال چیزی می‌گشتن... همه‌چیز؛ از جنگ جهانی دوم، مرگ پرنسس دایانا و حمله به بُرجای مرکز تجاری. همه‌چیز کاملاً پوچه، اما در مقابل، ادموند کرش پیش‌بینی‌های معدودی رو انجام داده که همه‌شون توی یه مدت کوتاه درست دراومدن ـ محاسبات کلود، ماشینای خودران، چیپ پردازنده که فقط از پنج اتم تغذیه می‌شه؛ کرش، نوستراداموس نیست. لنگدن گفت: «حرفم رو پس می‌گیرم.» ظاهراً کسانی که با ادموند کرش کار می‌کردند، به‌شدت به او وابسته و وفادار بودند و به‌نظر می‌رسید وینستون هم یکی از شاگردان باوفای کرش باشد. وینستون موضوع را عوض کرد و پرسید: «خب از این تور لذت می‌برین‌؟»

ادامه...

بخشی از کتاب منشا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

پرفسور رابرت لنگدن نگاهش را به بالا انداخت و مجسمه ی دوازده متری یک سگ را دید که انگار در وسط میدان نشسته است و فرشی از علف و گل های معطر مثل خز روی آن را پوشانده اند. با خود گفت: «دارم سعی می کنم عاشقت بشم که واقعاً هم شدم.»
لنگدن قدری بیش تر به مجسمه نگاه کرد و سپس راه خود را از روی پل معلق به پایین ادامه داد. پل نسبتاً پهن بود و پله های ناهمواری داشت؛ به طوری که هر بازدید کننده هنگام راه رفتن روی آن با ریتم خاصی تکان تکان می خورد. پس از این که پله ها دو بار جان لنگدن را تهدید کردند، او در دلش گفت: «ماموریت انجام شد!» لنگدن پایین پله ها ناگهان ایستاد و جسم عظیم الجثه ای را در مقابلش دید.
ـ تا حالا همچین چیزی ندیدم.
هیبره یک عنکبوت سیاه از گونه ی بیوه بود که درست بالای سرش قرار داشت. پاهای بلند عنکبوت از جنس آهن بودند و یک بدن بزرگ نه متری را در هوا نگه داشته بود. در زیر شکم حیوان نیز کیسه ای از تخم ها که حباب های شیشه ای بودند، وجود داشت.
صدایی گفت: «اسمش مامانه.»
لنگدن نگاهش را پایین آورد و مرد لاغر بلندقدی را دید که زیر عنکبوت ایستاده بود. مرد شیروانی ابریشمی سیاه ـ لباس مخصوص ماهاراجه های هندی ـ به تن کرده بود و سبیل های فرخورده ی خنده داری به سبک سالوادور دالی داشت.
مرد ادامه داد: «فرناندو هستم و این جام تا برای ورودتون به موزه به شما خوشامد بگم.» سپس به فهرست اسم هایی که روی میز مقابلش قرار داشت نگاهی انداخت و پرسید: «ممکنه اسم تون رو بفرمایید ؟»
ـ حتماً، رابرت لنگدن.
مرد ناگهان به لنگدن نگاه کرد و گفت: «وای! باید منو ببخشین که شما رو نشناختم آقا.»
لنگدن گفت: «منم به ندرت خودم رو می شناسم.» سپس به سمت مرد پیش رفت. لنگدن یک کت دنباله دار کلاسیک، جلیقه و کراوات سفید پوشیده بود. «با این لباسا شبیه اعضای گروه کر شدم.»
کت دنباله دار لنگدن حداقل به سی سال پیش تعلق داشت و یادآور زمانی بود که او عضو باشگاه آوی در دانشگاه پرینستون بود، اما به لطف وفاداری لنگدن به استخر و ورزش شنا، هنوز برایش مناسب و اندازه به نظر می رسید. راستش لنگدن موقع جمع کردن لباس ها، با کمی عجله کاور اشتباه را از کمد لباس هایش برداشته بود و تاکسیدوی معروفش را که معمولاً برای مهمانی ها می پوشید، آن جا جا گذاشته بود.
لنگدن گفت: «توی دعوت نامه نوشته بود لباس سیاه وسفید، منم با خودم فکر کردم این کت دنباله دار حتماً مناسبه.»
ـ کت دنباله دار کلاسیکه و شما با این لباس خیلی جذاب به نظر می رسین.
مرد خیلی سریع و با دقت برچسب اسم را روی یقه ی لباس لنگدن چسباند. مرد سبیلو گفت: «باعث افتخار ماست که شما این جایین آقا. حتماً قبلاً هم این جا اومدین، درسته ؟»
لنگدن از میان پاهای عنکبوت، ساختمان پشت سرشان را نگاه کرد و گفت: «راستش، باعث خجالته که بگم تا حالا این جا نیومدم.»
مرد با حالتی از تملق با صدای بلند پرسید: «نه! شما طرفدار هنر مدرن نیستین؟» لنگدن همیشه از چالش های هنر مدرن لذت می برد، به خصوص زمانی که تلاش می کرد جزئیات و رمزورازهای این شاهکارها را کشف کند. نقاشی های قطره ای جکسون پولاک، قوطی های سوپ کمپبل توسط اندی وارهول و مستطیل های ساده ی رنگ از مارک روتکو؛ بنابراین، بحث کردن درباره ی نماد ها و نشانه های مذهبی هیرونیموس بوش یا نقاشی های فرانسیسکو دو گویا برای لنگدن بسیار راحت و لذت بخش بود.
لنگدن جواب داد: «من بیش تر طرفدار سبک کلاسیک هستم. با داوینچی بهتر از دو کونینگ کنار می آم.»
ـ اما داوینچی و کونینگ شبیه هم هستن!
لنگدن لبخندی ژکوندی زد و گفت: «پس بهتره یه کم بیش تر درباره ی کونینگ یاد بگیرم.»
مرد دستش را به سمت ساختمان بزرگ بالا برد و گفت: «خب، شما جای درستی رو انتخاب کردین؛ توی این موزه، یکی از بهترین کلکسیون های هنر مدرن توی دنیا رو می بینین! امیدوارم لذت ببرین.»
لنگدن جواب داد: «منم امیدوارم، اما ای کاش می دونستم چرا این جام.»
مرد لبخند جالبی زد و درحالی که سرش را تکان می داد، گفت: «شما و بقیه! میزبان تون همه چیز رو برای امشب مثل یه راز نگه داشته، حتی کارمندای موزه هم نمی دونن امشب این جا چه خبره. تازه مرموز بودن نصف ماجراس ـ کلی شایعه ی داغ دراومده! چندصد نفر مهمون توی ساختمون جمع شدن، خیلیا چهره های مشهورن و هیچ کسی نمی دونه که امشب ماجرا از چه قراره.»
لنگدن خندید. کم تر میزبانی جرئت داشت در لحظه ی آخر برای مهمان ها دعوت نامه بدهد و فقط بنویسد: «شنبه شب این جا باش، به من اعتماد کن!» و کم تر کسی قادر بود صدها مهمان ویژه را متقاعد کند که دست از کارشان بکشند و برای شرکت در مراسم به شمال اسپانیا بیایند.
لنگدن از میان پاهای عنکبوت به سمت راهرو حرکت کرد و در بالای ساختمان بنر قرمز بزرگی را دید که رویش نوشته بود:

«عصرانه با ادموند کرش»

لنگدن با حالتی خوشحال پیش خود گفت: «اعتمادبه نفس ادموند حرف نداره!»
حدود بیست سال پیش، ادی کرش جوان یکی از اولین شاگردان لنگدن در دانشگاه هاروارد بود؛ یک دانشجوی رشته ی کامپیوتر با موهای لخت ژولیده که عاشق کدهای برنامه نویسی بود. درواقع، همین علاقه بود که او را به سمینار دانشجویان تازه وارد استاد لنگدن با موضوع کدها، رمزها و زبان نشانه ها کشاند. هوش و ذکاوت منحصربه فرد کرش تاثیر عمیقی بر لنگدن گذاشته بود و سرانجام کرش با وعده ی درخشش پرتو علوم کامپیوتری تسلیم دنیای غبارآلود نمادشناسی شد. رابطه ی صمیمی معلم و شاگرد آن چنان عمیق شد که تا دو دهه بعد از فارغ التحصیلیِ کرش ادامه پیدا کرد.
لنگدن با خود گفت: «حالا این دانش آموز از معلمش پیشی گرفته.»
سال های زیادی از آن دوران گذشته بود و امروز ادموند کرش شهرت جهانی داشت. کرش یک میلیاردر دانشمند، آینده پژوه، مخترع و کارآفرین شده بود. این مرد چهل ساله طیف گسترده ای از تکنولوژی های پیشرفته را به وجود آورده بود که موجب جهش های چشمگیری در زمینه ی رباتیک، علوم شناختی، هوش مصنوعی و فناوری نانو شدند. آینده نگری ها و پیش بینی های دقیق او درباره ی علم نیز هاله ای از رمزوراز به دور این مرد ایجاد کرده بودند.
لنگدن می دانست که این پیش بینی های حیرت آور از دانش گسترده و جامع کرش درباره ی دنیای پیرامونش نشئت می گیرند. به هرحال تا آن جایی که لنگدن به یاد می آورد، کرش مرد کتاب خوانی بود و هر آن چه را به نظرش جالب می رسید، می خواند. علاقه ی زیاد او به کتاب خوانی و توانایی های منحصربه فردش در یادگیری محتوای آن ها باعث شده بود چیزهایی که برای لنگدن مشهود بودند، رخ بدهند. کرش چند سال اخیر را در اسپانیا زندگی کرده بود. او دلیل انتخاب خود را عشق به افسون این کشور باستانی و کهن، معماری آوانگارد(۱)، بارها و کافه های عجیب وغریب و آب وهوای عالی عنوان می کرد.
کرش سالی یک بار برای سخنرانی در دانشکده ی رسانه ی MIT به کمبریج بازمی گشت و لنگدن برای صرف غذا ملاقاتش می کرد. این قرارها هر بار در مکان های جدیدی در بوستون گذاشته می شدند که لنگدن تابه حال درباره ی آن ها نشنیده بود. گفت وگوی آن ها هرگز درباره ی تکنولوژی نبود، هنر تمام چیزی بود که کرش می خواست درباره ی آن با لنگدن صحبت کند. کرش اغلب با لنگدن شوخی می کرد و می گفت: «تو رابط فرهنگی من هستی! کارشناس شاخه هایی از هنر که مختص منه!»
با درنظرگرفتن پیشینه ی کرش به عنوان یک مخترع در زمینه ی علوم کامپیوتری، به سادگی می شد دریافت که او آدمی دور از اجتماع و تا حدودی خسیس و محافظه کار باشد، اما درعوض، او فردی مدگرا و عاشق مدرنیته بود، با سلبریتی ها آمدوشد می کرد، لباس های مد روز می پوشید، موسیقی زیرزمینی گوش کرده و آثار گران قیمت هنرمندان سبک مدرن را جمع آوری می کرد. او در اکثر مواقع به لنگدن ایمیل می زد و درباره ی چیزهایی که می خواست به کلکسیونش اضافه کند، نظر می خواست. البته همیشه هم برعکس عمل می کرد!
یک سال پیش، کرش با طرح یک سوال درباره ی خدا لنگدن را سورپرایز کرد ـ سوالی که موضوع عجیب وغریبی درباره ی واژه ی خودخوانده ی آتئیست داشت. غذای آن روز کباب دنده ی کرودو مخصوص رستوران تایگرماما در بوستون بود و ذهن لنگدن درگیر باورهای بنیادی مذاهب دنیا شد؛ به بیان دیگر، موضوع داستان های متفاوت ادیان درباره ی خلقت بود. لنگدن هم به توضیح باورهای رایج پرداخت؛ همان هایی که در کتاب های مذهبی یهودیت، مسیحیت، اسلام، داستان های براهاما و مردوک گفته شده بودند.
درحالی که آن ها از رستوران بیرون می آمدند، لنگدن پرسید: «خیلی کنجکاو شدم که چرا یه آینده پژوه تا این حد به گذشته علاقه مند شده، نکنه این آتئیست بالاخره خدا رو پیدا کرده ؟» کرش از ته دل خندید و جواب داد: «باور خوش بینانه ایه! من فقط رقبام رو محک می زنم.»
همان لبخند همیشگی بر چهره ی لنگدن نشست و گفت: «علم و مذهب رقیب هم نیستن، اینا دو زبان متفاوت هستن که یه داستان مشترک رو تعریف می کنن. برای هر دوشون هم به اندازه ی کافی توی این دنیا جا هست.»
بعد از آن ملاقات، کرش به مدت یک سال حاضر به دیدن لنگدن نشد. تا این که سه روز پیش، لنگدن به شکل کاملاً غیرمنتظره ای یک پاکت از شرکت فدکس دریافت کرد. داخل پاکت، یک بلیت هواپیما، رسید رزرو هتل و یک دست نوشته از ادموند بود که او را به مراسم امشب دعوت کرده بود. روی کاغذ نوشته بود: «رابرت، اگه دعوت منو بپذیری، دنیا رو بهم دادی. چیزایی که تو توی آخرین ملاقات مون گفتی، خیلی کمک کرد تا این مراسم برپا بشه.»
لنگدن گیج شده بود. هیچ چیز از حرف های آن روز او نمی توانست مراسمی ترتیب دهد که یک آینده پژوه میزبان آن باشد. داخل پاکت، تصویر سیاه وسفید از دو صورت که چهره به چهره مقابل هم بودند نیز قرار داشت. کرش زیر تصویر، این شعر را نوشته بود:
رابرت!
وقتی منو چهره به چهره دیدی و شدی حالی به حالی
اون وقت بهت نشون می دم فضای خالی.
ادموند



لنگدن با دیدن تصویر لبخند زد. تصویر یک یادآوری زیرکانه از موضوعی بود که لنگدن چندین سال درگیر آن بود. اگر به قسمت های سفید تصویر نگاه می کردید، طرح یک جام نمایان می شد.
حالا لنگدن بیرون ساختمان موزه ایستاده بود و به این فکر می کرد که دانشجوی ممتاز او چه می خواهد بگوید. نسیم ملایمی دنباله های کتش را تکان تکان می داد و او در پیاده رو سیمانی که از کنار ساحل پرپیچ وخم رودخانه ی نرویون می گذشت، در حال عبور بود. این رودخانه منبع تغذیه ی این شهر صنعتی پررونق بود. ساختمان آن قدر بزرگ بود که نمی شد در یک نگاه تمام آن را دید. لنگدن به عقب و جلو نگاه می کرد و از تماشای عظمت بی انتها و کشیدگی باشکوه آن لذت می برد. لنگدن با خود گفت: «این ساختمون نه تنها قوانین رو رعایت نکرده، بلکه همه ی اونا رو هم نقض کرده ـ یه مکان عالی برای ادموند!»
موزه گوگنهایم در بیلبائوی اسپانیا چیزی شبیه به سازه های موجودات بیگانه بود. یک کلاژ در حال چرخش از اشکال فلزی پیچ خورده که انگار به شکل تصادفی در هم گره خورده بودند. بیش از سی هزار کاشی از جنس تیتانیوم مانند فلس های ماهی روی این سازه به شکل ممتد قرار گرفته بودند و هم زمان حس زنده بودن و ماورائی به آن می دادند. انگار که یک نهنگ سر از آب برآورده و در ساحل رودخانه برای خود آفتاب گرفته است.
هنگامی که از این ساختمان در سال ۱۹۹۷ رونمایی شد، روزنامه ی نیویورکر با فرانک گری، معمار این سازه مصاحبه کرد و در تیترهای مختلف نوشت: «کشتی رویایی بر فراز امواج تیتانیومی به راه افتاد!»، «بزرگ ترین ساختمان عصر ما!»، «ساختمانی که چشم ها را خیره می کند!» درواقع، این ساختمان در زمان خود نظیر نداشت. پس از آغاز به کار این موزه، ساختمان های متعددی با ایده های نوآورانه در سراسر دنیا ساخته شدند ـ سالن کنسرت والت دیزنی در لس آنجلس، ساختمان معروف بی ام وِ در مونیخ و حتی کتابخانه ی جدید لنگدن در دانشگاه خودش، اما با این که همه ی ساختمان ها طراحی شگفت آوری داشتند، لنگدن شک داشت که بتوانند در برابر شکوه و جلال گوگنهایم قد علم کنند.
با هر قدمی که لنگدن به ساختمان نزدیک می شد، تغییر انعکاس نور بر روی کاشی های تیتانیومی جلوه ای سه بُعدی ایجاد می کرد و ساختمان در زاویه های مختلف شکل تازه ای به خود می گرفت. ساختمان از دوردست بر پهنای بیکران تالاب شناور و سرگردان به نظر می رسید.
لنگدن برای تحسین این همه اعجاب و شگفتی، لحظه ای در جای خود ایستاد و سپس از روی یک پل جالب با طرح مینیمالیستی از روی تالاب و انعکاس خیره کننده اش عبور کرد. تقریباً در نیمه ی راه پل بود که صدایی شبیه به هیس هیس، او را از جایش پراند. صدا درست از زیر پاهایش می آمد. او در همان جا کمی ایستاد و دید که دستگاه مه ساز ابری غلیظ را از زیر پاهایش در امتداد سطح تالاب و درنهایت پایه های ساختمان موزه فرستاد.
لنگدن پیش خود گفت: «مجسمه ی مه!»
فوجیکو ناکایا، هنرمند ژاپنی مجسمه ی مه را طراحی کرده بود. این مجسمه، دیواری از مه بود که میان زمین و هوا شکل می گرفت و سپس پراکنده می شد و از بین می رفت. ازآن جایی که شرایط جوّی منطقه در هیچ روزی شبیه روز دیگر نبود، هر بار شکل تازه ای از مجسمه تشکیل می شد. صدای هیس هیس قطع شد و لنگدن مجسمه ی مه را دید که چرخید و خزید و روی تالاب ایستاد، انگار که یک موجود جاندار است. این وضعیت برای لنگدن هم گیج کننده بود و هم جالب و هیجان آور. حالا تمام ساختمان موزه بین زمین و هوا معلق به نظر می رسید ـ کشتی ارواح که انگار روی دریا شناور و سرگردان است. به محض این که لنگدن می خواست به راهش ادامه دهد، سطح آب در هم شکست و فواره های کوچکی شروع به فوران کردند. ناگهان پنج مشعل آتش هم روی آب تالاب شعله ور شدند. حالت آن ها شبیه به موقعی بود که موشک به آسمان شلیک می شود، انعکاس نور آن ها روی آب و کاشی های تیتانیومی جلوه ی خاصی از ساختمان را به نمایش گذاشت.
سلیقه ی لنگدن در خصوص معماری ساختمان های موزه یک سبک کلاسیک بود و موزه های لوور و پرادو را بیش تر می پسندید، اما با دیدن این سبک از معماری، مه و شعله های آتش، یقین کرد که این موزه ی فوق مدرن بهترین مکان برای میزبانی از علاقه مندان به این سبک است؛ همچنین برای مردی که عاشق هنر مدرن و نوآوری است و آینده را در یک چشم به هم زدن پیش بینی می کند!
***
لنگدن از میان مه و غبار قدم زد و به دهانه ای تاریک و شوم رسید؛ ورودی موزه آن جا بود. لنگدن در آستانه ی ورود از این که وارد دهان اژدها می شد، حس اضطراب و نگرانی داشت.

۲

کاپیتان لوئیس آویلا در میخانه ای متروک در شهری غریب نشسته بود. او خسته ی سفر بود؛ هزاران کیلومتر را در کم تر از دوازده ساعت پیموده بود. دومین بطری نوشیدنی را هم نوشیده بود و باز هم به شیشه های رنگی درون بار نگاه می کرد. آویلا درحالی که در فکر فرورفته بود، با خود گفت: «هیچ کس نمی تونه تو بیابون، منطقی و باوقار باشه، فقط اونی که وفاداره می تونه توی واحه یه گوشه بشینه و لب ازلب باز نکنه.»
آویلا نزدیک به یک سال در حضور شیطان صفت ها لب به سخن نگشوده بود. او از درون آینه های بار خود را می دید و با به یادآوردن لحظات گذشته به خود اجازه می داد که از وضع موجود راضی و خرسند باشد.
آویلا اهل مدیترانه و جزء مردان خوش شانس بود، چهره اش بیش تر به آدم های پول دار می خورد تا فقیر. با گذشت این سال ها، ته ریش سیاهش به ریش های نرم جوگندمی تبدیل شده بود و پوست صاف و کشیده اش حالا چروکیده و آفتاب سوخته به نظر می رسید، انگار که یک ملوان پس از ماه ها از دریا بازگشته باشد.
آویلا در شست وسه سالگی هنوز بدنی ترکه ای و چست وچابک داشت و با یونیفرم مخصوص ارتش بسیار خوش تیپ به نظر می آمد. لباس هایش همان یونیفرم یک دست سفید نیروی دریایی بود ـ یک کت نظامی دوجیب شق ورق، انبوهی از مدال های افتخار به سینه، یک پیراهن سفید رسمی یقه بسته به همراه یک برگه سینه ی سفید و شلوار سفید ابریشمی.
ـ نیروی دریایی اسپانیا شاید قوی ترین ارتش دنیا نباشه، اما افسرش به خوبی می دونه که چه جوری لباس بپوشه.
دریاسالار آویلا سال ها بود که این لباس را به تن نکرده بود، اما این یک شب خاص بود. همچنان که او در خیابان های این شهر قدم می زد، متوجه نگاه های محترمانه ی مردم شده بود. انگار که در این شهر همه به نظامیان احترام می گذاشتند. خانم زیبایی که به عنوان پیشخدمت در بار نشسته بود، به اسپانیایی و با لبخند ملیحی از او پرسید: «شمام نوشیدنی میل دارین ؟» آویلا دست تکان داد و گفت: «نه، ممنونم.»
بار تقریباً خالی بود و آویلا می توانست چشمان حیرت زده ی زن را ببیند که او را دنبال می کند. او از این که دوباره دیده می شد، خوشحال بود.
ـ من از جهنم برگشتم.
پنج سال پیش حادثه ی تلخی زندگی آویلا را در یک لحظه نابود کرده بود. در آن لحظه ی شوم زمین دهان باز کرده و در یک چشم به هم زدن این مرد را در خود فرو برده بود.
***
کلیسای جامع سویل(۲)، صبح عید پاک
آفتاب اندلس از میان شیشه های رنگی عبور می کرد و طیف های گسترده ی رنگا رنگ را روی سنگ های دیواره ی داخلی کلیسای جامع نقاشی می کرد. عبادت کنندگان هم با چهره های خندان و شاد برای برپایی جشن وارد کلیسا می شدند.
آویلا پیش جایگاه زانو زده بود و با قلبی آکنده از خضوع و دل بستگی دعا می خواند. پس از سال ها خدمت روی آب های دریا، او اکنون صاحب خانواده شده بود و به خاطر این مهربانی، خداوند را شکر می کرد. او با لبخند به عقب برگشت و به ماریا، همسر جوانش، نگاه کرد که کودکی در شکم داشت. په په، پسر سه ساله ی آن ها در کنار مادرش نشسته بود. آویلا به پسرش چشمک زد و ماریا لبخند گرمی به شوهرش هدیه داد.
آویلا برگشت تا جام مراسم عشای ربانی را بنوشد و با خود گفت: «خدایا شکرت.» لحظه ای بعد، انفجار مهیبی کلیسا را در هم فروریخت و تمام زندگی آویلا در شعله های آتش غرق شد. موج انفجار، آویلا را به شدت به سمت نرده های کلیسا پرت کرد و بدن زخمی او در میان اعضای تکه تکه شده ی بدن های بی جان فرورفت. وقتی آویلا به هوش آمد، به سختی می توانست در میان آن همه دود و گردوخاک نفس بکشد و به یاد نمی آورد که کجاست و چه اتفاقی برایش افتاده است.
کمی بعد، آویلا فریاد های ترس را شنید. روی پاهایش ایستاد و فهمید که چه فاجعه ای رخ داده است. برای چند لحظه مبهوت جیغ و فریاد، گریه ها و تماشای بدن های بی جان بود. آویلا بدن های بی جان و تکه تکه ی افراد را کنار زد و درحالی که تلوتلو می خورد به سمت جایگاه همسر و فرزندش رفت، آن ها لحظه ای قبل برایش لبخند می زدند.
هیچ چیز آن جا نبود.
نه زنی، نه مردی و نه بچه ای!
فقط تکه های بی جان بدن مردم که روی زمین غرق خون بودند.
***
هر دفعه که زنگ های درِ بار به صدا درمی آمدند، خاطره ی وحشتناک آن اتفاق در ذهن آویلا تداعی می شد. آویلا بطری نوشیدنی تونیک را برداشت و جرعه ای نوشید تا از این وهم که همیشه به سراغش می آمد، لحظه ای خلاص شود.
درِ بار کاملاً باز شد. آویلا دو مرد تنومند را دید که تلوتلوخوران وارد شدند. هر دو پیراهن های فوتبالی سبزرنگ تیم ایرلند را به تن داشتند و آواز ایرلندی مبارزه را به شکل نامفهومی می خواندند. واضح بود که عصر آن روز تیم ایرلند مسابقه داشته است.
آویلا از جایش بلند شد و با خود گفت: «این حتماً یه نشونه س.» او صورت حساب نوشیدنی هایش را خواست، اما زن پیشخدمت با اشاره ای به او گفت که نیازی به این کار نیست. آویلا تشکر کرد و خواست از بار بیرون برود که یکی از مردها فریاد زد: «لعنتی! این پادشاه اسپانیاس.»
هر دو مرد زدند زیر خنده و درحالی که تلوتلو می خوردند به سمت او آمدند. آویلا چند قدم از آن ها دور شد و خواست که از آن جا بیرون بیاید، اما مردی که قوی تر بود، بازویش را محکم گرفت و آویلا را به سمت نیمکت بار برد.
ـ چند دقیقه صبر کن، عالی جناب! ما این همه راه رو به اسپانیا اومدیم تا یه جرعه هم با پادشاه بزنیم!
آویلا به دست های زمخت و نخراشیده مرد نگاه کرد و به آرامی گفت: «لطفاً ول کنین، باید برم.» مرد دیگر با انگشت های کثیفش با مدال های آویلا بازی کرد و آن دیگری با لب های غنچه شده گفت: «نه... تو باید این جا با ما یه نوشیدنی بخوری، دوست من!» مرد، باارزش ترین مدال آویلا را کشید و گفت: «به نظر می آد تو یه قهرمان باشی، هاها.» سپس قاه قاه خندید و گفت: «یه شوالیه ی قرون وسطایی با زره درخشان.» آویلا به خود یادآوری کرد که صبور باشد، او از این دست آدم ها زیاد دیده بود؛ مردان سبک مغز و ساده لوح که تاب مقاومت در برابر سختی ها را نداشتند و به زحمت قدر این آزادی را می دانستند. آویلا با ملایمت پاسخ داد: «درواقع، این نشان نیروی ویژه ی دریایی ارتش اسپانیاس.»
مرد شانه هایش را به شکل مصنوعی به نشانه ی ترس تکان داد و گفت: «نیروی ویژه؟» سپس به بازوی راست آویلا اشاره کرد و پرسید: «خیلی جالب بود. این یکی مدال برای چیه؟»
آویلا به دست مرد نگاه کرد و متوجه تتوی سیاه رنگ روی نرمی کف دست هایش شد ـ یک نشان که به قرن چهاردهم میلادی برمی گشت.



آویلا جواب داد: «این نشان یه جورایی محافظ منه، البته نیازی هم بهش نیست.»
مرد اوباش صفت گفت: «بی خیال!» سپس بازوی آویلا را رها کرد و توجهش به زن پیشخدمت جلب شد.
ـ تو خیلی خوشگلی! صددرصد اسپانیایی هستی؟
زن با مهربانی جواب داد: «بله.»
ـ هیچ ژن ایرلندی ای تو خودت نداری؟
ـ نه!
مرد با حالتی هیجان زده روی میز کوبید و گفت: «می خوای داشته باشی ؟» آویلا با لحنی تند گفت: «ولش کنین!»
مرد چرخید و به آویلا نگاه کرد. مرد دیگر ضربه ی محکمی به سینه ی او زد و گفت: «تو می خوای به ما بگی چی کار کنیم ؟» آویلا نفس عمیقی کشید. پس از یک روز سفر، احساس خستگی می کرد. به سمت پیشخوان رفت و گفت: «آقایون، لطفاً بشینین، یه نوشیدنی مهمون من.»
زن با خود گفت: «خوشحالم که اون این جاست.»
البته زن به راحتی می توانست از خود دفاع کند. او با دیدن رفتار محترمانه ی این افسر با دو مرد بی شعور، کمی هیجان زده شده بود و پیش خود می گفت چقدر خوب است اگر این مرد تا آخر وقت این جا بماند.
آویلا دو نوشیدنی برای آن ها و یک تونیک دیگر برای خودش سفارش داد و صندلی اش را به سمت میز کشید. دو مرد در سمت چپ و راست او نشستند.
ـ آب گازدار؟ من فکر می کردم قراره با هم یه نوشیدنی بنوشیم.
افسر لبخند ملیحی به پیشخدمت زد، نوشیدنی اش را یک جا سرکشید، بلند شد و گفت: «من اصولاً از قرار خوشم نمی آد، اما شماها از نوشیدنی تون لذت ببرین.»
همان طور که آویلا در جای خود ایستاده بود، آن دو مرد با دست های خشن روی شانه هایش فشار آوردند و او را پشت میز نشاندند. حالتی از خشم در چشمان آویلا پدیدار شد و کمی بعد از بین رفت. مرد گفت: «بابابزرگ، فکر نمی کنم شما بخوای ما رو با این خانم تنها بذاری.» سپس با زبانش ادایی منزجر کننده برای زن درآورد.
افسر مدتی در جایش نشست و سپس دستش را داخل کتش کرد. دو مرد خیلی سریع او را گرفتند و گفتند: «می خوای چی کار کنی ؟» افسر خیلی آرام موبایلش را بیرون آورد و به اسپانیایی چیزی به آن دو مرد گفت. انگار آن ها چیزی نفهمیده بودند. آویلا به انگلیسی گفت: «معذرت می خوام. باید با همسرم تماس بگیرم و بگم که کمی دیر می آم. به نظر می آد مدتی این جا بشینم.»
مردی که جثه ی بزرگ تری داشت، گفت: «حرف بزن رفیق.» سپس لیوان نوشیدنی اش را سرکشید و آن را روی میز کوبید و بلند گفت: «یه لیوان دیگه.»
زن همچنان که لیوان ها را پر می کرد، از آینه، افسر را دید که با گوشی شماره ای گرفت و به سمت دیگر رفت. او خیلی تند اسپانیایی حرف می زد.
افسر اسم بار و آدرس آن را از روی تابلوی پشت سرش خواند و برای لحظه ای منتظر ایستاد و سپس دوباره به اسپانیایی ادامه داد. قلب زن شروع به تپیدن کرد و با خود گفت: «دو مرد مجروح ؟» زن هنوز در جست وجوی معنای این جمله بود که آویلا چنان با آرنج به دماغ مرد قوی هیکل کوبید که صدای شکستن بینی اش به گوش زن رسید. پیش از این که مرد دوم واکنشی نشان دهد، آویلا از سمت چپ ضربه ای به نای او وارد کرد و مرد به پشت میز پرت شد. زن در کم تر از چند ثانیه دو مرد را دید که روی زمین افتاده اند و یکی از شدت دردِ صورت ناله می کند و دیگری به گلویش چنگ می زند و به سختی می تواند نفس بکشد.
افسر خیلی آرام در جایش ایستاد و در کمال آرامش از کیفش یک اسکناس صد یورویی بیرون آورد، روی پیشخوان گذاشت و به اسپانیایی به زن گفت: «پوزش می خوام. پلیس خیلی زود برای کمک به شما می آد این جا.» سپس آن جا را ترک کرد.
در بیرون بار، دریاسالار آویلا کمی از هوای آسمان شب را استنشاق کرد و راه خود را به سمت آلامدا دو مازاردو در امتداد رودخانه ادامه داد. صدای آژیر ماشین های پلیس داشت به گوش می رسید. آویلا در تاریکی پنهان شد تا ماموران از آن جا بگذرند. آویلا هر آن چه را از دستش برمی آمد، انجام داده بود و برای امشب کار دیگری نمی توانست بکند.
«اینم از ماموریت امشب به دستور نایب السلطنه.» برای آویلا بسیار مسرت بخش بود که از نایب السلطنه دستور بگیرد؛ نه حکمی و نه مجازاتی، فقط اعدام. بعد از این همه دستور و فرمانروایی بالاخره وقت استراحت او فرارسیده بود و باید سکان هدایت را به دست افراد دیگری می سپرد. «توی این جنگ، من یه سرباز پیاده هستم.»
چند روز پیش، ماموریتی از جانب نایب السلطنه به آویلا محول شده بود و او چاره ای جز اطاعت نداشت. خشونت ماموریت شب گذشته هنوز در ذهنش تداعی می شد و او باور داشت که اعمال او در درگاه خداوند بخشیده می شوند.
ـ عدالت به شکل های مختلفی وجود داره و کس دیگه ای قرار نیست امشب بمیره.
آویلا در امتداد ساحل رودخانه به میدان رسید و به ساختمان عظیم پشت سرش نگاه کرد؛ حجم نامشخصی که با کاشی های فلزی پوشیده شده بود ـ دو هزار سال معماری برای خلق این هرج ومرج به افتضاح کشیده شده بود.
ـ به این می گن موزه؟! این که یه هیولاس.
آویلا به راه خود از میان مجسمه های عجیب وغریب بیرون ساختمان موزه ی گوگنهایم در بیلبائو ادامه داد و به نزدیک ساختمان رسید. در آن جا انبوهی از جمعیت را دید که در لباس های سفید و سیاه ایستاده اند.
«همه ی بی خداها جمع شدن، ولی هیچ کس نمی تونه اتفاقای امشب رو تصور کنه.»
افسر کلاه دریاسالاری اش را روی سر صاف کرد و دستی روی کتش کشید. اتفاق امشب بخشی از ماموریت بزرگ تری بود ـ یک جنگ مذهبی برای عدالت. آویلا از حیاط به سمت ورودی موزه رفت و در همین حین به آرامی تسبیح داخل جیبش را لمس کرد.

۴

خبر فوری!(۵)

به روزرسانی: برای مشاهده ی «۱۰ خبر برتر روز دنیا» این جا کلیک کنید. هم اکنون، به خبری که به دست مان رسیده است، توجه کنید:
«ادموند کرش چه می خواهد بگوید؟»
امشب سیلی از نوابغ علم و تکنولوژی در موزه ی گوگنهایم بیلبائوی اسپانیا گرد هم آمده اند و ادموند کرشِ آینده پژوه میزبان آن هاست. این مراسم تحت شرایط شدید امنیتی برگزار می شود و کسی از موضوع این گردهمایی اطلاعی ندارد. منابع داخلی به ConspiracyNet خبر داده اند که او امشب سخنرانی کوتاهی خواهد داشت و مهمانان را با یک خبر بسیار مهم علمی شگفت زده خواهد کرد. به محض این که خبر تازه ای به دست مان برسد، شما را آگاه خواهیم کرد.

۵

بزرگ ترین کنیسه یا پرستشگاه یهودیان در اروپا در بوداپست و در خیابان دوهانی واقع شده است. این ساختمان به سبک نئوموره ساخته شده است و دو مناره ی مخروطی شکل دارد. این زیارتگاه می تواند حدود سه هزار نفر را در خود جای دهد. تعدادی نیمکت در کف تالار برای مردان و تعدادی نیمکت در بالکن های بالا برای زنان تعبیه شده اند.
در بیرون ساختمان و در حیاط، پیکر صدها مجارستانی یهود که در کشتار دسته جمعی نازی ها کشته شده اند، به عنوان یادبود قرار داده شده است. یک درخت زندگی نیز در جلوی ساختمان قرار دارد. یک بیدمجنون فلزی که روی برگ های آن نام کشته شدگان حک شده است و با وزیدن باد صدای وهم آلودی روی زمین مقدس طنین انداز می شود. خاخام یهودا کُوِش ـ کابالیست و محقق برجسته ی تلمود ـ حدود سه دهه است که رهبر روحانی کنیسه ی بزرگ است. او پس از گذشت این سال ها و باوجود ضعف جسمانی، همواره عضو انجمن یهودیان مجارستان و جهان باقی مانده است.
غروب خورشید روی رود دانوب نمایان بود و خاخام کوش از کنیسه بیرون آمد، در خیابان دوهانی به راه افتاد و بوتیک ها و بارهای خیابانی مشهور بوداپست را تماشا می کرد. در راه خانه از میدان مارتیوش ۱۵ عبور کرد و به پل الیزابت که دو شهر بودا و پست را به طور رسمی در سال ۱۸۷۳ متحد ساخت، رسید. عید فصح به سرعت در راه بود و به طور معمول کوش در این ایام بسیار شاد بود و لذت می برد. او هفته ی پیش، از پارلمان مذاهب جهان برگشته بود و هنوز در خود احساس آشفتگی و خستگی می کرد.
«ای کاش هرگز نرفته بودم.»
ملاقات غیرعادی با اسقف والدسپینو، علامه سید الفضل و ادموند کرش افکار کوش را به ستوه آورده بود. کوش به خانه رسید و مستقیم به سمت حیاط رفت و درِ کلبه ی کوچک خصوصی خود را که اغلب در آن جا به مطالعه می پرداخت، باز کرد. کلبه ی خصوصی او یک کتابخانه ی کوچک با انبوهی از قفسه های کتاب های مذهبی بود. کوش پشت میزش رفت و نشست. اخم هایش با دیدن اوضاع شلخته وپلخته ی دفتر کارش درهم فرورفت.
«اگه همین روزا یکی بیاد این جا، حتماً فکر می کنه من عقلم رو از دست دادم.»
روی میز چندین کتاب مذهبی و یادداشت های مختلف پخش وپلا بودند و پشت آن ها سه کتاب تورات به زبان های عبری، آرامی و انگلیسی روی رحل های چوبی به شکل یکسان باز بودند.
«برشیت
پیدایش...»
بی تردید، کوش می توانست برشیت را به هر سه زبان از حفظ بخواند، اما او می خواست تفسیر های زوهر و نظریه ی کیهان شناسی کابالیستی را دقیق تر مطالعه کند. خواندن برشیت برای کوش، مانند این بود که انیشتین بخواهد یکی از معادله های دوران مدرسه را حل کند، اما کوش تمام این هفته را مشغول یادداشت برداری و پاورقی نوشتن های مکرر بود و حجم این کاغذ ها آن قدر زیاد و بی نظم بود که او نمی توانست آن ها را با خود به این طرف و آن طرف ببرد.
«مثل دیوونه ها شدم.»
خاخام کوش با تورات شروع کرد ـ داستان پیدایش در یهود و مسیحیت مشابه بود. در آغاز، خداوند آدم و زمین را آفرید. سپس به متون تلمود رجوع کرد و توضیحات ربکینی را درمورد آن معصوم برشیت دوباره خواند ـ خلقت. بعد از آن، در میدراش کاوش کرد، مطالبی را که مفسران بسیاری سعی در متناقض نشان دادن داستان کهن پیدایش داشتند، به دقت خواند. از آن پس، به سراغ زوهر رفت که خدای ناشناخته، در آن، ده بُعد دارد و هر کدام به مجراهایی راه دارند که به درخت زندگی مشهور است و از آن چهار عالم مجزا شکوفا شده است.
پیچیدگی های عجیب وغریب این باورها که یهودیت را شکل می دادند، همیشه باعث دلداری ذهن کوش بودند ـ نشانی از سوی خداوند که انسان قادر نیست همه چیز را درک کند، اما اکنون که با ادموند کرش ملاقات کرده بود، به سادگیِ مساله ای که کرش بیان کرده بود، می اندیشید. دریافته بود که در سه روز گذشته همه چیز برایش متناقض بوده است و تنها کاری که از پسش برمی آمد، این بود که در کتاب های قدیمی اش جست وجو کند و ساعت ها در کنار رود دانوب قدم بزند تا افکارش آرام گیرند.
خاخام کوش سرانجام مجبور شد یک حقیقت تلخ را بپذیرد: کارهای کرش پیامدهای ویرانگری برای افراد باایمان در دنیا خواهند داشت. افشاگری صریح این دانشمند به زبان ساده و قابل درک می تواند همه ی اصول و مفاهیم مذاهب را متناقض نشان دهد.
کوش تصاویر روی موبایل کرش را به یاد آورد و با خود گفت: «نمی تونم تصویر آخر رو فراموش کنم، این خبر ها نه فقط افراد مومن، بلکه همه ی انسان ها رو تحت تاثیر قرار می دن.»
اکنون کوش باوجود بازتاب های چند روز گذشته، هنوز نمی توانست با چیزهایی که کرش به آن ها نشان داده بود، ارتباط برقرار کند. او شک داشت که والدسپینو و الفضل هم توانسته باشند با آن ها کنار بیایند. این سه مرد دو روز گذشته گفت وگوی تلفنی داشتند، اما مکالمه های آن ها نتیجه ای دربرنداشت.
والدسپینو شروع کرد: «دوستان، بدیهیه چیزایی که آقای کرش گفت، از بسیاری جهات متشنج کننده هستن. من ازش خواستم که بازم با هم بحث کنیم، اما ایشون هنوز پاسخی نداده. حالا به نظر من باید یه تصمیمی بگیریم.»
الفضل گفت: «من تصمیم خودم رو گرفتم، ما نمی تونیم ساکت بشینیم؛ باید یه جوری اوضاع رو کنترل کنیم. کرش دین را تا حد نهایت به تمسخر گرفت و با کشف جدیدش سعی می کنه تا جایی که ممکنه به آینده ی دین و ایمان ضربه بزنه. ما باید پیش دستی کنیم و اطلاعات اونو خودمون منتشر کنیم. ما باید فضا رو آروم کنیم تا تاثیر گفته های اون تضعیف بشه و یه جوّ عادی برای مومنای دنیا به وجود بیاد.»
والدسپینو گفت: «متوجهم که باید عموم رو آگاه کنیم، اما نمی فهمم چه جوری باید یه جوّ عادی برای همچین اطلاعاتی به وجود بیاریم.» سپس آه کشید. «از طرفی هم به آقای کرش قول دادیم که این اطلاعات رو فاش نکنیم.»
الفضل گفت: «درسته، من هم به شدت درگیر قولی که دادیم هستم، اما باید بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کنیم. همه ی ما توی خطریم ـ اسلام، یهود، مسیحیت، هندوها و همه ی ادیان به طور یکسان ـ و باید در نظر بگیریم که ادیان ما با حقایق بنیادین کرش هم سو و هم رای هستن، اما باید این ها را به نوعی بیان کنیم که جوامع دینی متشنج نشن.»
والدسپینو گفت: «من می ترسم هیچ راهی برای این کار پیدا نکنیم، اگه بخوایم خبرای کرش رو خودمون برای عموم منتشر کنیم، بهترین راه اینه که تو یافته های اون شبهه ایجاد کنیم تا قبل از این که پیامش به گوش همه برسه، بی اعتبار بشه.»
الفضل با تعجب پرشید: «ادموند کرش؟ دانشمند حاذقی که تابه حال درباره ی هیچ چیز اشتباه نکرده؟ مگه ما توی اون جلسه نبودیم؟ همه ی صحبت هاش متقاعد کننده بودن.»
والدسپینو خنده ای کرد و گفت: «اما نه به اندازه ی صحبتای گالیله، برونو و کوپرنیک توی اون روزا. مذهب پیش از این ها هم توی مخمصه بوده. یه بار دیگه علم درِ خونه ی ما رو زده.»
الفضل گفت: «ولی این بار عمیق تر از کشف یه سیاره س! کرش همه ی هستی رو به چالش کشیده؛ اساس و بنیاد چیزایی که ما بهشون باور داریم. این بار زده به ریشه. شما می تونین هر داستانی که بخواین سر هم کنین، اما نباید یادتون بره که با تموم تلاشایی که واتیکان برای ساکت کردن آدمایی مثل گالیله کرد، درنهایت علم پیروز شد؛ کرش هم می تونه. راهی برای جلوگیری از این اتفاق وجود نداره.»
همه چیز در سکوت فرورفت.
والدسپینو گفت: «موضع من درباره ی موضوع مشخصه. من نمی خوام کرش خبراش رو منتشر کنه. فکر می کنم برای کنترل اوضاع آماده نیستیم و مایلم که این خبرا هیچ وقت توی دنیا پخش نشن.» او سکوت کرد و سپس ادامه داد: «من معتقدم که حوادث جهان ما براساس خواست خداوند رخ می دن، شاید هم با دعا. خداوند با کرش صحبت کرده و اون باور داره که باید اطلاعاتش رو برای عموم منتشر کنه.»
الفضل با صدای بلند خندید و گفت: «من فکر نمی کنم آقای کرش جزء آدمایی باشه که صدای خدا رو می شنون.»
والدسپینو جواب داد: «البته که نه، اما هر روز معجزه اتفاق می افته.»
الفضل ناگهان برافروخت و گفت: «نعوذ بالله، مگر این که دعا کنین کرش قبل از این که چیزی بگه بمیره.»
کوش برای این که جوّ متشنج را آرام کند، گفت: «آقایون! نیازی نیست که الآن تصمیمی بگیریم و همین امشب به نتیجه برسیم. آقای کرش قراره یه ماه دیگه مراسمش رو برگزار کنه. ممکنه خواهش کنم جلسه رو به زمان دیگه ای توی چند روز آینده موکول کنیم؟ از این ستون به اون ستون فرجه.»
والدسپینو جواب داد: «تدبیر عاقلانه ایه.»
الفضل ادامه داد: «نباید زیاد صبر کنیم، بهتره دو روز دیگه تلفنی صحبت کنیم.»
والدسپینو گفت: «موافقم، اون موقع تصمیم نهایی رو می گیریم.»
دو روز گذشت و موعد گفت وگوی تلفنی رسید. خاخام کوش در کلبه ی خصوصی خود بود و مضطرب به نظر می رسید. ده دقیقه از زمان مقرر برای تماس گذشته بود. بالاخره تلفن زنگ خورد و کوش گوشی را برداشت.
اسقف والدسپینو با لحنی نگران گفت: «سلام خاخام، ببخشید که دیر شد.» سپس سکوت کرد. «نگرانم چون الفضل توی این تماس به ما اضافه نمی شه.»
کوش با تعجب پرسید: «جدی؟ همه چیز مرتبه؟»
ـ نمی دونم، تموم روز سعی کردم باهاش تماس بگیرم، اما انگار علامه... ناپدید شده. هیچ کدوم از همکارا نمی دونن که اون کجاست.
لرزه به تن کوش افتاد و گفت: «این هشداردهنده س.»
«موافقم. امیدوارم که حالش خوب باشه. متاسفانه خبر ای دیگه ای هم دارم.» اسقف برای لحظه ای سکوت کرد و با لحنی نگران تر ادامه داد: «خبردار شدم که ادموند کرش مراسمی رو برای انتشار یافته های جدیدش ترتیب داده... امشب!»
ـ امشب؟ اما اون گفت یه ماه دیگه.
والدسپینو گفت: «بله، اون دروغ گفت.»

۶

صدای وینستون بار دیگر با همان لحن دوستانه در گوش لنگدن پیچید: «پرفسور، اگه همین طور مستقیم برین، بزرگ ترین نقاشی مجموعه رو مشاهده می کنین، البته بیش تر مهمونا به سختی پیداش می کنن.»
لنگدن به روبه رو نگاه کرد، اما چیزی جز پنجره های ساختمان که تالاب را نشان می دادند، ندید.
ـ ببخشید، فکر کنم من هم جزء همون اکثر مهمونا باشم. نقاشی رو نمی بینم.
وینستون با خنده گفت: «خب البته نقاشی به طور غیرمتعارف دیده می شه. نقاشی روی دیوار نیست، بلکه روی زمینه.»
لنگدن گفت: «باید حدس می زدم.» سپس روی زمین، بوم نقاشی مستطیل شکل بزرگی را دید که روی سنگ های زیر پایش قرار داشت. یک نقاشی تک رنگ که کنتراسی از آبی تیره بود. بازدید کننده ها دور آن ایستاده بودند و انگار به دریاچه ای کوچک نگاه می کردند.
وینستون ادامه داد: «این نقاشی حدود صدوهشتاد مترمربع مساحت داره.»
لنگدن با خود فکر کرد این بوم ده برابر اتاق او در دانشگاه کمبریج است. «خالق این اثر ایو کِلِن(۶) نام داره و خود اثر به استخر شنا معروفه.»
لنگدن با خود گفت این اثر آن قدر طبیعی است که او می تواند مستقیماً داخلش شیرجه بزند.
وینستون ادامه داد: «کلن این رنگ رو ابداع کرده و نام بین المللی اون آبی کلنه. به عقیده ی کلن ژرفای این نقاشی معنای بی حدومرزی از چشم انداز خیالی اونو از دنیا در اذهان تداعی می کنه.»
لنگدن فهمید که وینستون این ها را از روی متن می گوید.
ـ کلن با نقاشیای آبیش خیلی معروفه، اما عکسی که اون به نام «پرش در پوچی» در سال ۱۹۶۰ منتشر کرد هم باعث ترس و وحشت شد و حسابی اونو معروف کرد.
لنگدن این عکس را در موزه ی هنرهای مدرن نیویورک دیده بود. عکس، تصویر مخوفی را نشان می داد ـ یک مرد با لباس های شیک که داشت خود را از بالای ساختمان به پیاده رو پرت می کرد، اما این عکس یک حُقه داشت، عکس به شکل هوشمندانه و با مهارتی خاص با یک تیغ اصلاح دستکاری شده بود؛ خیلی قبل تر از این که نرم افزار فتوشاپ روی کار بیاید.
وینستون ادامه داد: «علاوه براین، کلن یه قطعه موسیقی به نام مونوتون سکوت(۷) ساخته که به شکل یه آکورد ثابت در گام ر ماژور و به مدت بیست دقیقه نواخته می شه.»
ـ مردم هم گوش می دن؟
ـ شاید هزاران نفر. البته این موسیقی دو بخش داره: بخش اول یه آکورد ثابته و توی بخش دوم اعضای ارکستر به مدت بیست دقیقه در سکوت کامل و بی حرکت می شینن.
ـ حتماً شوخی می کنی دیگه، نه؟
ـ نه، کاملاً جدی می گم. اجرا اون قدرها هم که فکر می کنین احمقانه نیست؛ روی صحنه سه زن عریان دور بوم های بزرگی می غلتن و رنگ آبی رو به شکل اغراق آمیزی روی بدن و بوم ها می مالن.
اگرچه لنگدن بیش تر عمر خود را صرف مطالعه ی هنر کرده بود، اما این مساله در ذهنش وجود داشت که هنوز به خوبی نیاموخته است چگونه دنیای هنر را بیش تر با مفهوم آوانگارد آشنا کند. خواسته ی هنر مدرن برای او همانند یک راز بود.
ـ قصد بی احترامی نداشتم، وینستون؛ اما اغلب برای من سخته که بفهمم چه موقع یه اثر، هنر مدرنه و چه موقع فقط یه چیز عجیب وغریبه.
پاسخ وینستون کمی گیج کننده بود: «خب، این سوالیه که اغلب پرسیده می شه، درسته؟ توی دنیای هنر کلاسیک که جهان شماس، آثار به خاطر مهارت اجرای هنرمند مورد احترام قرار می گیرن ـ این که یه نقاش با چه مهارتی قلم موش رو روی بوم حرکت می ده و یا یه سنگ رو می تراشه، اما توی هنر مدرن، ایده بیش تر از مهارت مورد توجه قرار می گیره؛ مثلاًً، خیلی از افراد می تونن یه مونوتون بیست دقیقه ای رو به شکل سمفونی اجرا کنن، اما این ایو کلن بود که چنین ایده ای داشت.»
ـ منصفانه س.
ـ البته، مجسمه ی مه که بیرون ساختمونه هم بهترین مثال از هنر مفهومیه. هنرمند ایده ای داشته، ولی لوله کش های محلی اونو ساختن.
وینستون برای لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: «البته من هنرمندا رو به خاطر استفاده از آثارشون به عنوان کد تحسین می کنم.»
ـ مه یه کده.
ـ البته، یه ادای احترام رمزی به معمار موزه.
ـ فرانک گری.(۸)
وینستون حرف لنگدن را اصلاح کرد: «فرانک اوون گری.»
ـ هوشمندانه س.
همچنان که لنگدن به سمت پنجره حرکت می کرد، وینستون گفت: «شما از این جا دید جالبی به سازه ی عنکبوت دارین. توی راه که می اومدین مامان(۹) رو دیدین؟»
لنگدن از پنجره به پایین نگاه کرد و دوباره مجسمه ی عنکبوت سیاه غول پیکر را دید و گفت: «بله، اون قدر زیباس که نمی شه ندیدش.»
ـ اما از لحن تون پیداس که زیاد طرفدارش نیستین.
ـ دارم سعی می کنم که باشم.
لنگدن لحظه ای سکوت کرد و گفت: «به عنوان یه علاقه مند به هنر کلاسیک، توی این موزه مثل ماهی بیرون از آب می مونم.»
وینستون گفت: «جالبه! من تصور می کردم که شما مامان رو به خوبی درک و از اون قدردانی می کنین. اون بهترین مثال از مفهوم کلاسیک هم پوشانیه. درواقع، شاید دفعه ی بعد که خواستین مفهوم رو توی کلاس درس بدین از مامان مثال بزنین.»
لنگدن به عنکبوت نگاه کرد، اما متوجه چیزی نشد. درمورد مساله ی هم پوشانی، لنگدن چیزهای سنتی را ترجیح می داد. او گفت: «فکر کنم تندیس داوود(۱۰) برام جذاب تره.»
وینستون با دهان بسته خندید و گفت: «بله، میکل آنژ(۱۱) استاندارد طلاییه. مشخصه که حالت نامتوازن پاها و دست ها توی مجسمه ی داوود که یه سلاح پرتاب سنگ از دست چپ به پشتش آویزونه، آسیب پذیری زنونه رو تداعی می کنه. چشمای داوود مملو از خشم هستن و رگ ها و ماهیچه های برآمده ی اون انتظار کشتن جالوت رو می کشن. اثر درعین حال بسیار ظریف و متحیر کننده س.»
لنگدن از چنین توضیحاتی تحت تاثیر قرار گرفت و با خود آرزو کرد که ای کاش دانشجوهای او هم چنین درکی از آثار میکل آنژ داشته باشند.
وینستون گفت: «مامان هم فرقی با تندیس داوود نداره، یه اثر بی پروا از هم پوشانی هنر مدرن و اصول کلاسیکه. توی طبیعت عنکبوت سیاه بیوه، بسیار خطرناکه ـ موجودی که قربانیا رو توی تارای خودش به دام می ندازه و اونا رو می کشه. توی این مجسمه اون زیر شکمش کیسه ی تخم داره و آماده ی حیات بخشیدنه، اون هم درنده خوئه و هم یه مادر نمونه ـ شکم بزرگ روی پاهای نازک اون هم نشونه ی قدرت و درعین حال شکننده بودن اونه. شاید بتونیم مامان رو نمونه ی مدرن تندیس داوود بدونیم.»
لنگدن خندید و گفت: «نه، اما باید بگم تجزیه وتحلیلایی که کردی برای آروم شدن فکرم خیلی مفید بود.»
ـ بسیار عالی. اما اجازه بدین اثر آخر رو هم بهتون نشون بدم. این اثر متعلق به خود ادموند کرشه.
ـ جدی؟ نمی دونستم ادموند هنرمنده.
وینستون خندید و گفت: «می خوام نظرتون رو درباره ش بدونم.»
وینستون، لنگدن را از پیش پنجره ها به سمت تاقچه ی بزرگ روی دیوار راهنمایی کرد. عده ای از مهمان ها آن جا جمع شده بودند و به تکه ی بزرگی از گل خشک شده نگاه می کردند. در نگاه اول این تکه سنگ گلی، لنگدن را یاد موزه ی فسیل انداخت، اما هیچ فسیلی روی این سنگ نبود. تصویر روی گِل بیش تر شبیه این بود که یک بچه با انگشت روی سیمانی که هنوز خشک نشده است، نقاشی بکشد. به نظر نمی رسید که جمعیت حاضر چندان تحت تاثیر قرار گرفته باشند.
خانمی با لب های بوتاکس شده و پالتوپوستی شبیه به خز راسو، غرغرکنان گفت: «این کار ادمونده؟ من که اصلاً خوشم نیومد.» ناگهان عِرق معلمی لنگدن به جوش آمد و حرف او را قطع کرد و گفت: «این واقعاً منحصربه فرد و عالیه، این اثرِ موردعلاقه ی من تو تموم این موزه س.»
زن چرخید و با حالتی تحقیر آمیز به لنگدن نگاه کرد و گفت: «واقعاً؟ پس بگین تا ما هم بفهمیم این چیه؟»
ـ خوشحال می شم.
لنگدن به آن طرف زنجیر گام برداشت و مقابل اثر ایستاد.



لنگدن گفت: «خب اول از همه باید بگم که ادموند این اثر رو روی گِل خلق کرده تا از اولین زبان نوشتاری بشر یعنی خط میخی تجلیل کنه.»
نگاه زن مشکوک و مردد بود.
لنگدن ادامه داد: «سه نشان وسط تصویر، کلمه ی " ماهی" رو به زبان آشوری هجی می کنن. بهش می گن خط تصویری یا پیکتوگرام. اگه بیش تر دقت کنین، می بینین که ماهی دهنش رو باز کرده و صورتش سمت راسته و استخوونای مثلثی شکل روی بدنش قرارگرفتن.»
حضار سرهای خود را کج کردند تا این بار دقیق تر به تصویر نگاه کنند. لنگدن این بار به سمت چپ ماهی اشاره کرد و گفت: «در این جا می بینیم که ادموند ردپای ماهی رو پشت سرش روی گِل کشیده تا به فلسفه ی تکامل و قدم نهادن روی خاک اشاره کنه.»
لنگدن با اعتماد به نفس بسیار شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «گفتم که کاملاً هوشمندانه س.»
همان طور که لنگدن از آن جا دور می شد، صدای پچ پچ های پشت سرش را می شنید. وینستون خنده ای کرد و گفت: «شگفت آور بود پرفسور! ادموند حتماً از شما به خاطر این سخنرانی بی نظیر قدردانی می کنه. کم تر کسی می تونست این رو کشف کنه.»
لنگدن گفت: «خب، درواقع این شغل منه.»
ـ حالا می فهمم که چرا آقای کرش از من خواستن که شما رو چیزی فراتر از یه مهمون ویژه در نظر بگیرم و آثار خاص این موزه رو که کم تر کسی امشب می تونه ببینه، بهتون نشون بدم.
ـ جدی؟ خب چی قراره ببینیم؟
وینستون ادامه داد: «سمت راست پنجره ی اصلی یه راهرو قرار داره که ورودش برای همه مجاز نیست.»
لنگدن به سمت راست نگاه کرد و گفت: «بله می بینم.»
«بسیار خب، پس به این آدرسی که می گم برین.» لنگدن هنوز از چیزی مطمئن نبود، بااین حال گام به گام دستورات وینستون را اجرا می کرد. لنگدن به سمت ورودی راهرو رفت و حسابی این طرف و آن طرف را بررسی کرد تا کسی او را نبیند، سپس کاملاً محتاطانه و مخفیانه وارد راهرو شد. لنگدن حالا از جمعیت جدا شده بود و پس از طی مسافتی حدود ده متر به یک درِ فلزی با صفحه کلید عددی رسید. وینستون شش عدد را به لنگدن گفت و از او خواست تا آن ها را وارد کند. لنگدن وارد کرد و در باز شد. «بسیار خب. پرفسور، لطفاً برین داخل.»
لنگدن لحظه ای تامل کرد، نمی دانست چه چیزی در انتظار اوست. فضای روبه رو کاملاً تاریک بود. وینستون گفت: «من لامپا رو براتون روشن می کنم، لطفاً برین داخل و در رو ببندین.» لنگدن داخل شد و قصد داشت در تاریکی چیزی ببیند. در را پشت سرش بست و قفل آن با صدایی بسته شد. نور ملایمی به تدریج دورتادور اتاق را روشن کرد و لنگدن متوجه فضایی غیرقابل تصور و شبیه به یک غار شد ـ چیزی شبیه به آشیانه ی جت های جنگی.
وینستون گفت: «ده هزار متر مساحتشه.»
تالار در برابر این اتاق خیلی کوچک بود. همچنان که اتاق روشن تر می شد، لنگدن اشکال بسیار بزرگی را روی زمین دید ـ هفت یا هشت چیز تیره به شکل نیمرخ ـ انگار چند دایناسور در حال چریدن بودند.
لنگدن پرسید: «من دارم به چی نگاه می کنم ؟» وینستون پاسخ داد: «نام این اثر، مساله ی زمانه. این سنگین ترین اثر هنری توی این موزه س. چیزی در حدود نه صد تُن.»
لنگدن که هنوز قصد داشت شرایط را درک کند، پرسید: «و من چرا این جا تنهام؟»
ـ همون طور که گفتم، آقای کرش از من خواستن تا این آثار خارق العاده رو به شما نشون بدم.
فضا کاملاً روشن شده و وسعتی بی نظیر نمایان بود، اما لنگدن با حالتی
گیج و سردرگم به آن نگاه می کرد.
ـ من وارد جهان موازی شدم.

۷

دریاسالار لوئیس آویلا به ایستگاه بازرسی موزه رسید و مطمئن شد که طبق برنامه پیش رفته است.
ـ عالیه!
او کارت ملی خود را به کارمند حراست که لیست مهمانان را در اختیار داشت، ارائه کرد. آویلا برای لحظاتی در همان جا ایستاده بود، نام او در اوایل فهرست پیدا نشد تا این که کارمند در انتهای فهرست نام او را دید. کارمند به آویلا اجازه داد تا وارد شود.
«درست همون طور که نایب السلطنه بهم قول داده بود.»
این شاهکار چگونه خلق شده بود؟ آویلا حرفی برای گفتن نداشت. لیست مهما نان امشب با سختگیری های فراوان تهیه شده بود. او مقابل فلزیاب قرار گرفت، تلفن همراه را از داخل جیبش بیرون آورد و داخل ظرف روی میز گذاشت، سپس بااحتیاط کامل، تسبیح خود را که مهره های سنگینی داشت، روی موبایل گذاشت.
او به خود گفت: «آروم، خیلی آروم!»
مامور حراست فلزیاب را روی بدن او حرکت داد و ظرف را در نوار نقاله ی وسایل شخصی گذاشت. مامور به تسبیح فلزی سنگین که یک صلیب زیبا در انتهای آن قرار داشت، با حالتی تحسین برانگیز نگاه کرد و گفت: «چه تسبیح زیبایی!»
آویلا گفت: «ممنونم، خودم ساختمش.»
آویلا بدون هیچ مشکلی از مقابل ردیاب رد شد و در آن طرف، موبایل و تسبیح خود را برداشت و به آرامی در جبیش گذاشت. او به میز دوم حراست رسید، همان جایی که هدست ها به مهمان ها داده می شدند.
او با خود گفت: «راهنمای صوتی نیاز ندارم، کارای زیادی دارم که باید انجام بدم.»
آویلا همچنان که وارد تالار شد، به شکل محسوسی هدست را داخل سطل زباله انداخت. قلبش به شدت می تپید و ساختمان را با دقت بررسی می کرد تا به نایب السلطنه اطمینان دهد که آن جا در امنیت کامل قرار دارد.
او با خود گفت: «برای خدا، کشور و پادشاه، اما بیش تر برای خدا.»
***
در این زمان، جایی در عمق صحراهای بیرون دبی و زیر نور ماه، علامه ی هفتادوهشت ساله و محبوب مردم، سید الفضل، روی شن ها غلت می خورد و در آن ها فرومی رفت. پوستش به شدت آفتاب سوخته شده بود و گلویش آن قدر خشک بود که به سختی می توانست نفس بکشد. چند ساعت قبل توفان شن چشمانش را کور کرده بود و او اکنون داشت روی شن ها می غلتید. در یک لحظه فکر می کرد صدای همهمه ی آدم ها را می شنود که به کمک او آمده اند، اما صدایی جز زوزه ی باد نبود که در گوشش می پیچید. ایمان او به خداوند همانند گذشته جانش را نجات می داد. کرکس ها دیگر بالای سرش نمی چرخیدند؛ پایین آمده بودند و در اطرافش راه می رفتند.
اسپانیایی قدبلندی که شب گذشته الفضل و ماشینش را دزدیده بود، با ماشین او در عمق صحرا در حرکت بود و کلمه ای به زبان نمی آورد. پس از یک ساعت رانندگی، مرد اسپانیایی ایستاد و الفضل را از ماشین بیرون انداخت و او را بدون آب و غذا در صحرا رها کرد. الفضل نتوانسته بود هویت مرد را شناسایی کند و چیزی به یاد نمی آورد، تنها یک نشان عجیب وغریب روی کف دست مرد در خاطرش مانده بود ـ نشانی که برایش معنایی نداشت.



ساعت ها بود که الفضل بر شن های صحرا چنگ می زد و فریاد های بی ثمر سرمی داد. حالا خسته و بی جان روی شن ها افتاده بود و یک سوال را با خود تکرار می کرد: «چه کسی قصد جون منو کرده ؟» او به طرز وحشتناکی می توانست تنها یک جواب منطقی پیدا کند.

وینستون ادامه داد: «مغز انسان یه سیستم دوتایی داره؛ سیناپس ها یا فعال هستن و یا غیرفعال. یا روشن هستن و یا خاموش، درست مثل سوئیچ های کامپیوتری. مغز انسان حدود صد تریلیون سوئیچ داره و این مساله برای تکنولوژی چندان بزرگ و پیچیده نیست، البته برای دنیا پیچیده به نظر می رسه.»
لنگدن به حرف های وینستون گوش نمی داد، راه می رفت و حواسش به فلش هایی بود که علامت «خروج» را در انتهای گالری نشان می دادند. «پرفسور، درسته که لطافت و ظرافت لحن انسانی از یه کامپیوتر بعید به نظر می رسه، اما درواقع صدا بخش آسون ماجراس. حتی یه دستگاه الکترونیکی نودونه دلاری به خوبی این لحن ها رو به عنوان راهنمای صوتی انجام می ده. ادموند میلیون ها دلار برای این کار سرمایه گذاری کرده.»
لنگدن ایستاد و پرسید: «اگه تو یه کامپیوتری به من بگو که وضعیت سهام مرکز صنعتی دو جونز روز بیست وچهارم اوت ۱۹۷۴ چی بود؟»
صدا فوراً جواب داد: «اون روز شنبه بود و بازار هم تعطیل بود.»
لنگدن در جای خود یخ کرد. او این تاریخ را انتخاب کرد تا وینستون را فریب دهد. او هیچ وقت این تاریخ را از یاد نمی برد. آن شنبه روز تولد یکی از دوستانش بود. لنگدن هنوز استخرپارتی آن شب را به یاد می آورد و هنوز لباس آبی هلنا وولی یادش بود.
صدا ادامه داد: «روز قبلش هم در بیست وسوم اوت، سهام دو جونز روی ۸۰/۶۸۶ بسته شد و ۸۳/۱۷ سهم کاهش داشت و ۵۳/۲ درصد از ارزش سهام خودش رو از دست داد.»
لنگدن برای لحظاتی قادر به صحبت کردن نبود.
صدا گفت: «من خوشحالم و منتظر... اگه می خواین، تاریخ یادداشتای گوشی همراه تون رو هم چک کنین، من مشتاقانه آماده م.»
ـ اما... من...
صدا ادامه داد: «چالش هوش مصنوعی.» لهجه ی انگلیسی وینستون حالا غریبه به نظر می رسید. «اما گفتن تاریخا آزمایش نمی شه، این کار خیلی آسونه. حتی ترکیب تاریخا هم سخت نیست ـ چیزی که شما خیلی توش تبحر دارین، نه؟ رابطه ی متقابل افکار؟ این یکی از دلایلیه که آقای کرش خواستن که شما توانایی های منو امتحان کنین.»
ـ امتحان؟... از من؟
وینستون باز هم ناشیانه خندید و گفت: «از شما نه، از من؟ برای این که بتونم شما رو متقاعد کنم که توانایی های انسانی دارم.»
ـ آزمون تورینگ.
ـ دقیقاً!
لنگدن به یاد آورد که آزمون تورینگ چالشی بود که توسط هکر معروف، آلن تورینگ طرح ریزی شد. این آزمون به ارزیابی توانایی های یک ماشین در برابر رفتارهای انسانی می پردازد؛ به طوری که، یک انسان به مکالمه ای بین یک کامپیوتر و یک انسان گوش می دهد و باید تشخیص دهد که کدام یک انسان و آن دیگری کامپیوتر است. اگر فرد قادر به تشخیص نبود، کامپیوتر در این آزمون موفق شده است. آزمون تورینگ در سال ۲۰۱۴ در انجمن سلطنتی لندن انجام شد و از آن موقع تاکنون پیشرفت های چشمگیری داشته است.
صدا ادامه داد: «در تمام طول امشب حتی یکی از مهمونا هم به چیزی مشکوک نشد. همه دارن لحظه های خوبی رو سپری می کنن.»
ـ صبر کن ببینم، امشب همه دارن با کامپیوتر صحبت می کنن؟
ـ از لحاظ فنی، همه دارن با من حرف می زنن. من به آسونی می تونم خودم رو بخش بندی کنم. شما صدای پیش فرض منو می شنوین. همون صدایی که ادموند دوست داره، اما بقیه صداهای مختلف و لهجه های متفاوتی رو می شنون. با توجه به این که شما یه مرد آمریکایی تحصیل کرده هستین، من لهجه ی انگلیسی یه مرد که حالت پیش فرض کامپیوتره رو براتون انتخاب کردم. راستش به نظرم نسبت به صدای یه خانم اهل جنوب، اعتماد بیش تری رو در شما ایجاد می کنه.
ـ منظورت اینه که من یه میهن پرست متعصبم؟
لنگدن صدای ضبط شده ای را به یاد آورد که سال ها پیش در اینترنت می چرخید و دست به دست می شد: مایکل شرر، مدیرمسئول مجله ی تایمز به صورت تلفنی با یک ربات بازاریاب صحبت کرده بود که ویژگی های منحصربه فرد انسانی داشت و شرر هم این مکالمه را در فضای مجازی پخش کرده بود. لنگدن با خود گفت: «اون مال سال ها پیش بود.»
لنگدن به خوبی می دانست که کرش سال ها برای توسعه ی هوش مصنوعی وقت صرف کرده است و عکس او بارها و بارها روی جلد مجلات دیده شده است. بی تردید این دستاورد خارق العاده، اوج تبلور هنر کرش را نشان می داد.
صدا ادامه داد: «می دونم که همه چیز خیلی سریع رخ داد، اما آقای کرش از من خواستن که این مارپیچ رو به شما نشون بدم و خواهش کردن که شما واردش بشین و تا مرکز پیش برین.»
لنگدن به باریکه راه مارپیچ نگاه کرد و حس کرد که عضلاتش منقبض شده اند. آیا این ایده ی کرش برای دوست و همکار قدیمی اش بود؟
ـ ممکنه به من بگی که چه چیزی اون وسطه؟ من زیاد اهل رفتن به جاهای بسته نیستم.
ـ جالبه. این موضوع رو درباره ی شما نمی دونستم.
با این که هنوز برای لنگدن ناباورانه بود که با یک کامپیوتر صحبت می کند، گفت: «ترس از جاهای بسته چیزی نیست که من تو بیوگرافی شبکه های اجتماعیم بنویسم.»
ـ لازم نیست از چیزی ترس داشته باشین. مرکز مارپیچ بسیار وسیعه و آقای کرش هم خواستن که شما حتماً به مرکز مارپیچ برین، البته پیش از ورود باید هدست تون رو دربیارین و بیرون بذارین.
لنگدن به مارپیچ نگاه کرد و حسابی تردید داشت. او گفت: «تو با من نمی آی ؟»
ـ ظاهراً که نه.
ـ می دونی این خیلی عجیب وغریبه و من هم کاملاً...
ـ پرفسور، شما این همه راه رو به درخواست آقای کرش تشریف آوردین. انجام این خواسته ی کوچیک آقای کرش که دیگه چیزی نیست. بچه ها هر روز داخل مارپیچ می رن و کلی لذت می برن و می آن بیرون.
لنگدن هیچ وقت توسط یک کامپیوتر سرزنش نشده بود، اما جمله ی آخر او حسابی تاثیرگذار بود. لنگدن هدست خود را درآورد، روی زمین گذاشت و روبه روی مارپیچ ایستاد. دیواره های بلند، راهروی باریکی ایجاد کرده بودند که انتهای آن تاریک و نامعلوم بود.
«چیزی نیست.»
اما این بار کسی صدای او را نمی شنید. لنگدن نفس عمیقی کشید و وارد شد. راه همین طور ادامه داشت و طولانی تر از آن چیزی بود که تصور می کرد. او نمی دانست که دقیقاً چند مارپیچ را پیموده است. با گذر از هر مارپیچ، راه باریک تر می شد و شانه های پهن لنگدن حالا به دیواره ها برخورد می کردند. او به خود گفت: «نفس بکش رابرت.» دیواره ها روی او خم و راست می شدند و در هر لحظه او خود را زیر خروارها فولاد احساس می کرد.
«چرا دارم این کار رو می کنم؟»
درست لحظه ای که لنگدن می خواست بچرخد و برگردد، ناگهان راهرو تمام شد و او به فضای بزرگی رسید. فضای آن جا همان طور که وینستون گفته بود، وسیع بود. لنگدن به سرعت از تونل خارج شد و روبه جلو گام برداشت. زمین خالی بود و دیوارهای فولادی بلند پیش چشمان او قرار داشتند. او باز هم فکر کرد شاید وینستون با او شوخی استادانه ای کرده است.
صدای باز شدن در از بیرون آمد و لنگدن صدای قدم های کسی را بیرون از دیوار ها شنید. شخصی وارد گالری شد و به سمت مارپیچ آمد و قدم های او به لنگدن نزدیک تر شدند. او می شنید که صدا رفته رفته بلند تر می شود. لنگدن چرخید و به ورودی راهرو نگاه کرد. صدا هنوز هم داشت به او نزدیک می شد، ناگهان یک نفر از تونل خارج شد. او کوتاه قد بود، صورتی رنگ پریده، چشمان خیره و موهای مشکی ژولیده ای داشت. لنگدن برای لحظات طولانی به صورت آن مرد نگاه کرد و سپس پوزخند جالبی روی چهره اش نقش نشست.
ـ ادموند کرش بزرگ وارد می شود!
کرش به او گفت: «فقط همین یه شانس برای دیدنت وجود داشت. دلم خیلی برات تنگ شده بود، رابرت. ممنونم که اومدی.»
دو مرد یکدیگر را با تمام احساس در آغوش کشیدند و زمانی که لنگدن با دست به پشت دوست قدیمی اش ضربه زد، احساس کرد که کرش لاغرتر شده است.
لنگدن گفت: «لاغر شدی!»
کرش جواب داد: «گیاه خوار شدم، آسون تر از اینه که هیکل بیضی شکلم رو تحمل کنم.»
لنگدن خندید و گفت: «خوبه، خوشحالم که می بینمت. مثل همیشه باعث شدی بیش ازحد لباس فاخر بپوشم.»
ـ کی، من؟
کرش خود را ورانداز کرد. شلوار جین مشکی چسبان، تی شرت سفید یقه هفت و کاپشن خلبانی پوشیده بود. کرش گفت: «این لباس مده.»
ـ فلیپ فلاپ مده؟
ـ فلیپ فلاپ؟ این فراگامو کوئینزه.
ـ فکر کنم قیمتش از لباسای من بالاتره.
ادموند چرخید و برچسب کت کلاسیک لنگدن را وارسی کرد، سپس به گرمی لبخند زد و گفت: «کت دنباله دارت خیلی قشنگه، تقریباً هم قیمتن.»
ـ ادموند، می خواستم بگم دوست مصنوعیت، وینستون... خیلی عجیب بود.
چشمان کرش برق زدند و گفت: «متحیر کننده س، نه؟ باورت نمی شه امسال چه پیشرفتی توی هوش مصنوعی داشتم ـ جهش کوانتومی. فناوری جدیدی رو توسعه دادم که به ربات ها اجازه می ده به روشای جدیدی مسائل رو تشخیص بِدن و خودشون جواب گو سوالا باشن. وینستون در حال پیشرفته و هر روز هم بهتر می شه.»
لنگدن متوجه چین وچروک هایی شد که بعد از این همه سال دور چشم های کرش خط انداخته بودند. این مرد خیلی خسته به نظر می رسید.
ـ ادموند، می شه بهم بگی چرا منو این جا آوردی؟
ـ به بیلبائو؟ یا مارپیچ ریچارد سِرا؟
لنگدن گفت: «بیا با مارپیچ شروع کنیم. تو می دونی که من از جاهای بسته می ترسم.»
کرش با پوزخند جواب داد: «امشب قراره که همه از راحتی و آسایش دور بشن.»
ـ این خاصیت همیشگی توئه.
ـ علاوه براین، لازم بود که باهات صحبت کنم و نمی خواستم که قبل از مراسم دیده بشم.
ـ سوپراستارا قبل نمایش جلوی تماشاچیا ظاهر نمی شن، نه؟
کرش با شوخی جواب داد: «درسته. سوپراستار به شکل جادویی و با کلی مه روی صحنه ظاهر می شه.» ناگهان نور چراغ های بالای سر آن ها کم وزیاد شد. کرش آستینش را بالا زد و به ساعتش نگاه کرد، سپس، رو به لنگدن کرد و این بار خیلی سریع لحنش جدی شد. «رابرت، خیلی وقت نداریم. امشب فرصت فوق العاده ای برای منه. درحقیقت، یه فرصت مهم برای همه ی انسان هاس.»
لنگدن منتظر بود.
ادموند ادامه داد: «اخیراً یه کشف علمی کردم، اون قدر پیشرفته س که شاید دور از فهم باشه. می شه گفت هیچ کس روی زمین ازش خبر نداره. امشب می خوام خیلی مختصر درباره ی حیات جهان و کشف تازه م صحبت کنم.»
ـ نمی دونم چی بگم، به نظر جالب می آد.
کرش صدایش را پایین آورد و لحنش به طرز غیرمعمولی تغییر کرد و گفت: «قبل از این که این اطلاعات رو در اختیار عموم بذارم، رابرت باید با تو مشورت کنم.» او لحظه ای ایستاد و سپس گفت: «می ترسم. شاید زندگیم به این موضوع بستگی داشته باشه.»

۸

چشمان حیرت زده ی رابرت لنگدن از روی یک اثر به اثر غول پیکر بعدی می چرخید. ورقه های فولادی عظیم الجثه که زنگ زده بودند، روی یک لبه مانند دیوارهای بلند ایستاده بودند. ارتفاع هر یک از این دیواره های مارپیچ به حدود چهار تا پنج متر می رسید ـ یک نواز بیضی شکل، یک دایره ی باز و یک اثر شبیه سیم پیچ.
وینستون ادامه داد: «مساله ی زمان؛ هنرمند این اثر ریچارد سِرائه. این دیوارا که بدون هیچ حائلی با چنین وزنی سر جای خودشون ایستاده ن، حس وهم آلود بی ثباتی رو به بیننده القاء می کنن، اما درحقیقت اونا خیلی ثابت و پایدارن. فرض کنین که یه اسکناس رو دور یه خودکار لوله می کنین و اونا رو روی میز به صورت ایستاده می ذارین، اگه خودکار رو بردارین، اسکناس سر جاش محکم می مونه و می تونه به دلیل شکل هندسی ای که داره روی لبه هاش باقی بمونه.»
لنگدن لحظه ای ایستاد و سپس به سمت دایره ی عظیم الجثه ای که پشت سرش قرار داشت، حرکت کرد. آهن سازه زنگ زده بود، رنگ مسی داشت و بافت آن طبیعی به نظر می رسید.
«پرفسور، توجه کردین که چرا این سازه به شکل دایره ی بسته نیست؟»
لنگدن به دور سازه چرخید و دید که دو انتهای آن به هم نرسیده اند، انگار که در حال کشیدن دایره روی کاغذ، خودکارتان تمام شود. «این فضای خالی به بازدیدکننده ها اجازه می ده که بتونن وارد دایره بشن و فضای منفی رو کشف کنن.»
لنگدن با خود گفت: «مگر این که از جاهای بسته بترسن.» بعد خیلی سریع وارد دایره شد.
وینستون گفت: «درست روبه روی شما سه سازه ی سینوسی شکل به صورت موازی در کنار هم روی زمین قرارگرفتن که دو تونل به عمق بیش از صد متر رو به وجود آوردن. نام این اثر ماره. بازدید کننده های جوون تر از راه رفتن توی این تونل ها لذت می برن. اگه دو نفر توی دو طرف این سازه بایستن و چیزی رو به آرومی زمزمه کنن، انگار که چهره به چهره دارن با هم حرف می زنن و صدای همدیگه رو بلند می شنون.»
ـ خیلی جالبه وینستون، اما می شه بگی چرا ادموند خواسته که من این گالری رو ببینم؟
لنگدن با خود گفت: «اون می دونه که من از این چیزا خوشم نمی آد.»
وینستون جواب داد: «چیزی که اون خواسته من به شما نشون بدم، گشتاور پیچشیه. اون یه کم دورتر، درست بالای سرتون گوشه ی سمت راست قرار داره. می بینینش؟»
لنگدن به دور نگاه کرد و پرسید: «اونی که اون ته قرار داره ؟»
ـ بله، درسته.
ـ عالیه، پس بریم ببینیم.
لنگدن نگاه حیرت زده ای به آن فضای عظیم کرد و راه خود را به سمت اثری که وینستون گفته بود، ادامه داد.
ـ پرفسور، شنیدم که ادموند کرش مشتاقانه کارای شما رو تحسین می کنه، به خصوص نظریه های شما درباره ی تاثیرات متقابل مذاهب مختلف در طول تاریخ و سیر تکاملی شون که توی هنر ظاهر شده. از خیلی جهات زمینه ی فعالیت ادموند درباره ی نظریه ی بازی و آینده نگری، مشابه این کار شماس ـ تجزیه وتحلیل رشد تکنولوژی و این که در آینده چطور خواهد بود.
ـ خب، اون توی کارش خیلی حرفه ایه. بی دلیل نیست که بهش می گن نوستراداموس زمان.
ـ البته اگه نظر منو بخواین، این مقایسه یه جورایی توهین بود.
ـ چرا همچین حرفی می زنی؟ نوستراداموس بزرگ ترین پیش گوی تاریخه.
ـ نمی خوام خیلی باهاتون مخالفت کنم پرفسور، اما نوستراداموس طی چهار قرن، بیش از هزار پیش گویی ناموفق داشته. بیش تر گفته های اون از خرافات مردمی نشئت گرفتن که توی ناکجاآباد به دنبال چیزی می گشتن... همه چیز؛ از جنگ جهانی دوم، مرگ پرنسس دایانا و حمله به بُرجای مرکز تجاری. همه چیز کاملاً پوچه، اما در مقابل، ادموند کرش پیش بینی های معدودی رو انجام داده که همه شون توی یه مدت کوتاه درست دراومدن ـ محاسبات کلود، ماشینای خودران، چیپ پردازنده که فقط از پنج اتم تغذیه می شه؛ کرش، نوستراداموس نیست.
لنگدن گفت: «حرفم رو پس می گیرم.» ظاهراً کسانی که با ادموند کرش کار می کردند، به شدت به او وابسته و وفادار بودند و به نظر می رسید وینستون هم یکی از شاگردان باوفای کرش باشد.
وینستون موضوع را عوض کرد و پرسید: «خب از این تور لذت می برین ؟»
ـ خیلی زیاد! باید از ادموند به خاطر بهره مندی از چنین فناوری هوشمندانه ای تجلیل کرد.
ـ بله، ادموند سال ها برای محقق شدن این آرزو تلاش کرد و زمان و هزینه ی هنگفتی رو متقبل شد تا این پیشرفت دور از چشم همه اتفاق بیفته.
ـ واقعاً؟ به نظر نمی رسید این تکنولوژی اون قدرها هم پیشرفته باشه. باید اعتراف کنم که اولش زیاد جذاب به نظر نمی اومد، اما شما منو شگفت زده کردین. از هم صحبتی با شما خیلی لذت بردم.
ـ شما لطف دارین، اگه از دستم ناراحت نمی شین، باید یه اعترافی بکنم. من یه حقیقتی رو از شما پنهون کردم و لازم می دونم که با شما صادق باشم.
ـ چه حقیقتی؟
ـ اول از همه باید بگم که اسم من وینستون نیست، بلکه هنره.
لنگدن خندید و گفت: «راهنمای موزه اسمش هنره؟ خب، عیبی نداره که از اسم مستعار استفاده می کنین. از دیدارت خوشحال شدم، هنر!»
وینستون گفت: «علاوه براین، وقتی از من پرسیدین که چرا با هم توی موزه قدم نمی زنیم تا آثار رو ببینیم، بهتون گفتم که آقای کرش برای این که موزه شلوغ نشه این طور خواستن، اما حقیقت اینه که...» او برای لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: «من به لحاظ جسمی ناتوان هستم و قادر به راه رفتن نیستم.»
لنگدن گفت: «اوه... خیلی متاسفم.» او تصور کرد که هنر روی ویلچر خود در مرکز ارتباطات نشسته است و از این که وضعیت جسمی خود را توضیح می دهد، احساس خجالت می کند.
ـ نیازی به همدردی نیست، پا برای من چیز کاملاً غریبیه. درواقع، من اون جوری که شما تصور می کنین نیستم.
لنگدن قدم هایش را آهسته تر کرد و پرسید: «منظورت چیه ؟» صدا گفت: «اسم هنر درواقع ربطی به کلمه ی هنر نداره و یه مخففه. هنر شکل کوتاه شده ی واژه ی مصنوعی به انگلیسیه.» هنر لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: «حقیقت ماجرا اینه که پرفسور، شما امروز با یه راهنمای مصنوعی صحبت کردین؛ یه کامپیوتر!»
لنگدن خیلی مشکوک به دور و اطرافش نگاه می کرد و گفت: «این یه شوخیه ؟»
ـ به هیچ عنوان پرفسور. کاملاً جدیه. ادموند کرش حدود یه دهه هزینه ای بالغ بر یک میلیون دلار رو صرف هوش مصنوعی کرده و امشب شما جزء اولین کسایی هستین که نتیجه ی تلاش هاش رو می بینین. من یه راهنمای مصنوعی هستم، نه یه انسان.
لنگدن برای لحظاتی این موضوع را باور نمی کرد. گرامر و دایره ی لغات این مرد فوق العاده بود. او حتی خنده های ناخوشایند وینستون را به یاد آورد. علاوه براین، آن ها راجع به موضوعات مختلفی شوخی و گفت وگو کرده بودند.
لنگدن حالا با دیدن دوربین های مخفی در اطراف متوجه شده بود که به صورت ویدئویی کنترل می شود. او شک کرده بود که نکند بخشی از یک نمایش عجیب وغریب از هنر تجربی باشد ـ صحنه ای هنرمندانه از تئاتر بی چیز. لنگدن با خود گفت: «اونا منو مثل یه موش توی ماز گذاشتن.» لنگدن گله کرد که: «من زیاد از این وضعیت خوشم نمی آد.» و صدای او در تمام گالری اکو شد.
وینستون گفت: «من ازتون معذرت می خوام، قابل درکه. ممکنه پردازش این موضوع برای شما کمی دشوار باشه. فکر می کنم ادموند به همین خاطر بود که از من خواست تا شما رو به این مکان خلوت و خصوصی بیارم و این موضوع رو بهتون بگم. مهمونای دیگه از این موضوع باخبر نمی شن.»
لنگدن به جاهای تاریک نگاه می کرد تا ببیند کسی آن جا نباشد. «شما بی تردید به این موضوع آگاهین که...»
با توجه به حس ناخوشایندی که لنگدن داشت، این صدا برایش ترسناک به نظر می رسید.

۳

تالار میانی موزه شبیه به یک کلیسای جامع برای آینده پژوهان شده بود.
به محض این که لنگدن وارد ساختمان شد، چشمش به بالا خیره ماند. ستون های عظیم فلزی سفیدرنگ، حدود شصت هفتاد متر به شکل طاق از کف به سمت بالا رفته بودند و پرده ای از جنس شیشه ی ضخیم روی آن ها را پوشانده بود. نور لامپ های هالوژن نیز از سقف طاقی شکل به سمت پایین می تابید. راهرو های مارپیچ به طبقه های بالا می رسیدند و مهمانان با لباس های سیاه وسفید در همه جا به چشم می خوردند. عده ای، از پنجره های طبقه ی بالا تالاب را نگاه می کردند و عده ای هم در حال قدم زدن بودند. یک آسانسور شیشه ای در پشت ساختمان قرار داشت و به سمت پایین حرکت می کرد تا مهمان های بیش تری را به طبقات فوقانی برساند.
لنگدن تابه حال چنین موزه ای در عمر خود ندیده بود، حتی آکوستیک ها هم به نوعی عجیب وغریب به نظر می رسیدند. به جای استفاده از عایق های سنتی ساختمانی که صداهای ناهنجار را می گرفت، آکوستیک ها درودیوار را زنده نگاه داشته بودند و صدایی نامفهوم از سنگ و شیشه به گوش می رسید. هیچ چیز برای لنگدن آشنا به نظر نمی رسید. هوای داخل ساختمان بسیار مطبوع بود و با سیستم های تهویه ی پیشرفته یونیزه می شد و چهل وپنج درصد رطوبت داشت.
لنگدن ناگهان متوجه نیروهای امنیتی شد که بیش از هر زمان دیگری در آن جا حضور داشتند و در همین حال وهوا به میز حراست رسید. یک خانم جوان که هدست به گوش داشت، به اسپانیایی پرسید: «راهنمای صوتی لازم دارین ؟» لنگدن خندید و گفت: «نه، متشکرم.»
به محض این که لنگدن می خواست از جلوی میز او رد شود، زن جلوی او را گرفت و این بار به انگلیسی روان گفت: «آقای ادموند کرش خواستن که همه ی مهمونا هدست داشته باشن، درواقع این بخشی از مراسم امشبه.»
ـ اوه! بسیار خب! پس یکی هم به من بدین.
لنگدن خم شد تا یک هدست بردارد، اما زن جلوی او را گرفت و از روی برچسب اسم شروع به پیداکردن هدست مخصوص او کرد و گفت: «تور بازدید امشب برای هر بازدیدکننده به طور جداگانه طراحی شده.»
ـ واقعاً؟
لنگدن نگاهی به اطراف کرد و دید که صدها مهمان در آن جا حضور دارند، سپس نگاهی به هدست انداخت ـ یک منحنی فلزی براق با دو پد در انتها! خانم جوان که چهره ی معماگونه ی لنگدن را دید، سعی کرد کمکش کند و گفت: «اینا کاملاً جدیدن، دیگه چیزی توی گوش تون نمی ره و فقط این پدها رو توی دو طرف صورت احساس می کنین.» سپس هدست را از پشت سر برایش نصب کرد، به طوری که پدها در زیر گیجگاه و بالای فک هایش قرار گرفتند.
ـ ولی چطوری امکان داره؟
ـ دلیلش تکنولوژی انتقال استخوونیه. این پدها صدا رو به استخوونای فک هدایت می کنن و بعد صدا مستقیماً به پرده ی گوش می رسه. من خودم قبلاً امتحان کردم، خیلی جالبه. انگار یه صدایی توی سرتونه. حسنش هم در اینه که می تونین صداهای اطراف تون رو بشنوین.
ـ خیلی هوشمندانه س!
ـ البته آقای کرش حدود ده سال پیش این فناوری رو اختراع کردن و الآن هم خیلی از برندهای مطرح هدفون و هدست ازش استفاده می کنن.
لنگدن با خود گفت: «فکر کنم مخترعش بتهوون(۳) بود!» لنگدن مطمئن بود که اولین مخترع تکنولوژی هدایت استخوانی بتهوون بوده است. او پس از این که شنوایی اش را از دست داد، با قراردادن یک قطعه فلز در پیانو و چسباندن آن به استخوان فک می توانست صدای پیانو را بشنود. زن گفت: «امیدوارم که از بازدید لذت ببرین. حدود یک ساعت می تونین از موزه بازدید کنین تا وقت مراسم بشه، البته پیش از آغاز مراسم، راهنمای صوتی به شما اطلاع می ده که به سالن اجتماعات طبقه ی بالا برین.»
ـ ممنونم. باید دکمه ای رو فشار بدم تا کار کنه.
ـ خیر، به محض این که شروع به راه رفتن کنین، راهنمای صوتی فعال می شه.
لنگدن لبخند زد و گفت: «اوه. بله، خیلی ممنون.»
لنگدن در امتداد سالن به راه افتاد و به مهمان هایی رسید که منتظر آسانسور ایستاده بودند و همگی هدست داشتند. هنوز در میانه ی راه بود که صدایی مردانه در سرش گفت: «عصر به خیر، به موزه ی گوگنهایم بیلبائو خوشامدید.» لنگدن با این که می دانست صدا از هدست می آید، اما چند لحظه ای ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد. درست همان سمتی که زن گفته بود. انگار کسی داخل سر شما صحبت می کرد. «پرفسور لنگدن، قدم رنجه فرمودین!» لحن صدا بسیار دوستانه بود و به لهجه ی بریتیش بیان می شد. «من وینستون هستم و مفتخرم که امشب راهنمای شما باشم.»
لنگدن پیش خودش گفت: «این صدای کیه؟ هیو گرانت؟»
گوینده با همان لحن خوش ادامه داد: «امشب آزادین هر جا که می خواین برین، هر کار که دل تون می خواد انجام بدین و منم تلاش می کنم که به بهترین نحو شما رو راهنمایی کنم.» ظاهراً این هدست ها به یک سیستم ردیاب موقعیت یا همان جی پی اس مجهز بودند تا تشخیص دهند که بازدیدکننده در کدام منطقه از موزه قرار دارد تا اطلاعات همان جا را در اختیار او قرار دهند. صدا گفت: «من می دونم شما کی هستین؛ شما استاد هنر و یکی از مهمونای ویژه ی ما هستین و مطمئناً به توضیحات من احتیاج ندارین. بدتر از همه این که شاید با توضیحات من درباره ی آثار چندان موافق نباشین.» سپس خنده ی ناشیانه ای از گوشی پخش شد.
لنگدن با خود گفت: «چه کسی این متن رو نوشته؟» صدای انسانی و نوع فناوری که تا آن حد صدا را شخصی سازی کرده بود، بسیار جذاب و فریبنده بود. اما لنگدن نمی توانست درک کند که برای طراحی صدها عدد هدست چقدر تلاش شده است. پیش برنامه پخش شده بود و دیگر صدایی شنیده نمی شد و لنگدن از این بابت خوشحال بود. لنگدن در امتداد سالن چشمش به بنر قرمز دیگری افتاد که بالای سر جمعیت نصب شده بود.

ادموند کرش
امشب ما پیش می رویم.

«یعنی ادموند چی می خواد به دنیا بگه؟»
لنگدن به سمت آسانسور چرخید و عده ای از مهمانان را دید. در میان آن ها دو تن از بنیان گذاران مشهور شرکت های اینترنتی، یک بازیگر هندی و تعدادی مهمان ویژه با لباس های شیک حضور داشتند. لنگدن تصور می کرد که آن ها را می شناسد، اما خوب به یاد نمی آورد. او می خواست پیش برود و درباره ی شبکه های اجتماعی و دنیای بالیوود با آن ها صحبت کند، ولی کمی مردد بود. بااین حال، راهش را عوض کرد و در جهت مخالف به سمت یکی از آثار هنری مدرن که روی دیوار قرار داشت حرکت کرد. این اثر در فضایی تاریک قرار گرفته بود؛ نُه نوار نقاله به صورت عمودی از کف اتاق تا سقف قرار داشتند و حرکت آن ها به سمت بالا بود، ابتدا جمله ای رو آن ها نقش می بست و سپس از پایین به سمت بالا حرکت می کرد.
«من با صدای بلند دعا می خوانم... عطر تو را روی پوستم حس می کنم...اسم تو را می خوانم.»
لنگدن کمی نزدیک تر رفت و فهمید درواقع نوار نازکی از لامپ های کوچک ال ای دی روی این نوار نقاله ها قرار گرفته اند و نوار نقاله ها به سرعت حرکت می کنند تا این جملات تشکیل شوند.
«عجز و ناله دارم... خون بود... هیچ کس مرا آگاه نکرد.»
لنگدن باز هم نزدیک تر رفت و دور نوار های عمودی شروع به چرخیدن کرد. صدا ناگهان برگشت: «این اثر چیدمان بیلبائو نام داره و توسط هنرمند هنر های مفهومی، جنی هولزر، خلق شده. سازه دارای نُه نوار نقاله از جنس ال ای دیه که هر کدوم حدود دوازده متر طول دارن، روی این نوار ها جملاتی به زبان های باسکی(۴)، اسپانیایی و انگلیسی نقش می بندن که مربوط به موضوع ترس از بیماری ایدز و اونایی هستن که با این درد تنها گذاشته شدن.» لنگدن متحیر شده بود، این اثر به نوعی دلهره آور و هیجان انگیز بود. «کارهای جنی هولزر رو قبلاً دیدین؟»
لنگدن با نورهایی که از زمین به سمت بالا حرکت می کردند، هیپنوتیزم شده بود.
«من سرم را دفن می کنم... سرت را دفن می کنم... من تو را دفن می کنم.»
صدا پرسید: «جناب لنگدن! می شنوین؟ هدست تون کار می کنه؟»
لنگدن از فکر خود بیرون پرید و گفت: «ببخشید... چی؟ سلام؟»
ـ بله سلام، فکر کنم با هم احوال پرسی کردیم. می خواستم ببینم شما صدای منو می شنوین؟
ـ من... ببخشید!
لنگدن لکنت زبان پیدا کرده بود و دور خود می چرخید و به این طرف و آن طرف تالار نگاه می کرد. لنگدن گفت: «من فکر می کردم شما فقط یه صدای ضبط شده هستین! تصور نمی کردم یه انسان واقعی اون ور خط حرف بزنه.» لنگدن با خود تصور کرد ارتشی از راهنمایان موزه که به هدست و کاتالوگ های موزه مسلح هستند، وظیفه ی این کار را بر عهده گرفته اند.
ـ مشکلی نیست، امشب من راهنمای خصوصی شما هستم. روی هدست شما یه میکروفن هم تعبیه شده تا من هم صدای شما رو بشنوم. این برنامه ریزی برای اینه که من و شما بتونیم درباره ی هنر با هم گپ بزنیم.
حالا لنگدن می توانست بقیه ی مهمان ها را هم ببیند که انگار با کسی حرف می زنند، حتی آن هایی که به صورت زوج وارد مراسم شده بودند، برای لحظاتی از هم جدا شده و هر کدام با راهنمای خصوصی خود صحبت می کردند.
ـ همه ی مهمونا راهنمای خصوصی دارن؟
ـ بله آقا، امشب سیصدوهجده بازدید کننده داریم.
ـ حیرت آوره!
ـ درسته. همون طور که می دونین، ادموند کرش یکی از طرفدارای پروپاقرص هنر و تکنولوژیه. ایشون این سیستم رو مخصوص موزه طراحی کردن، به امید این که جای گزین تورهای گروهی بشه، چون ایشون از این موضوع نفرت دارن. با این روش، هر بازدیدکننده می تونه یه راهنمای خصوصی داشته باشه، به هر طرف که دوست داشت بره و آثار موردعلاقه ش رو ببینه و سوالایی بپرسه که شاید توی تورهای گروهی از گفتن شون خجالت بکشه. این روش بسیار صمیمی و همه جانبه س.
ـ روش مدرنی به نظر می رسه، اما چرا نباید هر دوی ما با هم قدم بزنیم و صحبت کنیم؟
مرد جواب داد: «منطق! اگه برای هر فرد یه راهنمای خصوصی توی موزه حرکت کنه، تعداد افراد حاضر دوبرابر می شه و اگه قرار باشه همه ی راهنماها هم زمان با هم صحبت کنن، اوضاع گیج کننده می شه. این ایده قراره تجربه ای بی عیب ونقص رو برای بازدید کننده ها به وجود بیاره. به عقیده ی آقای کرش، هدف هنر ایجاد و ترویج گفت وگوئه.»
ـ کاملاً موافقم، اما بعضی افراد با دوست یا نامزدشون به موزه می آن، این هدست ها اونا رو از هم جدا می کنن.
مرد انگلیسی جواب داد: «اگه شما با دوست تون می اومدین، می تونستین دوتا هدست رو به یه راهنما وصل کنین تا گفت وگوی گروهی داشته باشین. این نرم افزار کاملاً پیشرفته س.»
ـ به نظر می آد برای هر سوالی یه جوابی دارین!
ـ درسته، این شغل منه.
راهنما از روی شرم خنده ای کرد و ناگهان صحبت را عوض کرد: «خب، پرفسور، اگه از وسط تالار به سمت پنجره ها برین، می تونین بزرگ ترین نقاشی موزه رو مشاهده کنین.»
همچنان که لنگدن به سمت پنجره ها راه می رفت، از کنار یک زوج حدوداً سی ساله گذشت که هر دو کلاه سفید بیسبال به سر داشتند. او به طور غافلگیرکننده ای متوجه لوگوی روی کلاه ها شد؛ یک نشان که حسابی سورپرایزش کرد.



این نشانی بود که لنگدن به خوبی آن را می شناخت، اما تابه حال آن را روی کلاه ندیده بود. در سال های اخیر، طراحی حرف A به این شکل، به سمبلی برای جامعه ای که به سرعت در حال رشد بود، تبدیل شده بود ـ آتئیست ها ـ که حالا می توانستند به خوبی به یکدیگر نشان دهند که کاملاً از خطر باورهای مذهبی آگاه هستند.
«آتئیست ها حالا دیگه کلاه بیسبال مخصوص به خودشون رو دارن؟»
لنگدن از میان جمعیت نوابغ فناوری های پیچیده می گذشت و به خود یادآوری می کرد که این افکار جوان و تحلیل گر، همانند ادموند ضددین هستند. مهمانان امشب برای یک استاد نمادشناسی مذاهب چندان دوست و صمیمی به نظر نمی رسیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب منشا

دوستان سلام من امینم ۱۷ ساله بدون کتاب زندگی نکردم.‌تاریخ می خونم و رمان.به نویسنده و محتوا و عمق داستان و شخصیت پردازی فوق العاده حساسم.توی رزومه ی مطالعاتی ام کتابایی مثل پدر خوانده،نماد گمشده،راز داوینچی،سکوت بره ها،حشاشین،فرزندان خورشید،گذرگاه،نغمه ای از آتش و یخ،آخرین پدرخوانده،مورخ و روی تب آلود هست.اینا تعریف از خود نیست چون شما من رو نمی شناسین.کتاب ضعیف هم تا دلتون بخواد خوندم.اینارو گفتم ک بگم دنبال آدم پایه ام برای تبادل اطلاعات و معرفی کتاب های این ژانری.واقعیت تخیل هیجان رمز و راز و ..‌‌. کتابایی ک وقتی می خونی ۲ سانت میاد رو قدت و نمی تونی زمین بذاریشون... خوشحال میشم با کتابخون های این ژانر مکاتبه کنم. amin۱۰۴۵ald@gmail.com این کتاب کلا سانسور شده نخرید بهتره...شرمنده فیدیبو جان
در 3 روز پیش توسط amin ald