فیدیبو نماینده قانونی انتشارات ترانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مخلوقات فانی و دیگر داستان‌های روان‌درمانی

کتاب مخلوقات فانی و دیگر داستان‌های روان‌درمانی

نسخه الکترونیک کتاب مخلوقات فانی و دیگر داستان‌های روان‌درمانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مخلوقات فانی و دیگر داستان‌های روان‌درمانی

اروین یالوم از معدود پزشکانی است که علم را به کمال رسانده و در قالب هنر و ادبیات تزئین کرده است. هنر این روان‌پزشک برجسته امریکایی مخاطبان عام و خاص و اهالی علم و کرسی‌مداران دانشگاهی را بر سر یک خوان نشانده، که همه می‌دانیم جمع ‌کردن این طیف سلیقه و ذائقه، کاری بس دشوار است. یالوم بارها سبک و سیاق‌های ادبی را آزموده و با جسارت تمام، بارها نادوختنی فلسفه را به علم روان‌کاوی دوخته و چیره‌دستانه از پس داستان‌گویی برآمده است. در کتابی که پیش رو دارید، یالوم به داستان‌گویی درباره ده مُراجع روان‌درمانی می‌پردازد و در هر داستان کوتاه، چالش‌های زندگی بیرونی شخصیت‌های داستانی‌اش را به درون می‌برد. انسان‌های داستان یالوم همه از دردهای درونی‌شان رنج می‌برند و او زبردستانه جدال‌های داستانی را با زبان روایت به تصویر می‌کشد. یالوم که خود راوی اول شخص داستان و قهرمان داستان‌هاست، باید بر پایه اصول روان‌درمانی، تلاطم درونی بیمارانش را بشناسد و آرام کند، ولی روان منحصر به ‌فرد و خاص هر انسان، قهرمان پیر ما را به مبارزه می‌طلبد. عناصری مانند تجربه، حس‌های درونی یالوم و علمش هر بار به کمکش می‌آیند و تعلیق و کشش داستان‌ها را ایجاد می‌کنند. فرار از کلیشه‌ بودن و عدم تکرار در این اثر یالوم هم مثل آثار دیگر او صفتی است که می‌شود هنگام توصیه به دوستان بر آن تکیه کرد. و آخر اینکه روان‌کاو ماجراجوی ما مثل شوالیه‌های قرون وسطی، همیشه پیروز صحنه نبرد نیست و گاهی پایانه‌هایش آن‌طور که راوی می‌خواهد، پیش نمی‌رود و درسی می‌شود برای پیر روان‌کاو قصه‌گو...

ادامه...

بخشی از کتاب مخلوقات فانی و دیگر داستان‌های روان‌درمانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چند نامه اول را خواندم. مکاتبه ای بسیار دلنشین و مودبانه بود. استاد مولر آشکارا احترام زیادی برای پُل قائل بود، اما شیدایی او را در بازی با کلمات سرزنش کرده بود. در همان اولین نامه گفته بود: «آقای اندروز! من متوجه شدم که شما عاشق واژه ها هستید. از اینکه با خیال راحت با آنها حرکت کنید و برقصید، لذت می برید. اما واژه ها فقط نوشته می شوند، این ایده ها هستند که ترانه را شکل می دهند. ایده ها هستند که به زندگی ما ساختار می دهند.»
پُل در نامه بعدی به تندی پاسخ داده بود: «به گناهم اعتراف می کنم، من واژه ها را هضم و تجزیه و مصرف نمی کنم، عاشق رقصیدن با آنها هستم. بسیار امیدوارم که همیشه مُجرم به این جُرم باشم.» در چند نامه بعد، با وجود نقش استاد و شاگردی بین آنها و نیز نیم قرن فاصله سنی، آنها عنوان های رسمیِ «آقا» و «استاد» را از نامه های خود کنار گذاشته و نام کوچک یکدیگر، پُل و کلود را به کار برده بودند.
در نامه دیگری، چشمم به جمله ای از نوشته های پُل افتاد: «هرگز در سردرگم کردن همراهان و مصاحبان خود شکست نمی خورم.» پس من شریک داشتم. پُل ادامه داده بود: «از این رو، همیشه باید تنهایی را بپذیرم. می دانم که به اشتباه فرض می کنم دیگران در شور و هیجان من برای واژه ها شریک می شوند. می دانم که میل شدید خود را به آنها تحمیل می کنم. می توانید تصور کنید که چگونه همه موجودات وقتی به آنها نزدیک می شوم، از من فرار می کنند و پراکنده می شوند.» با خودم گفتم این مسئله مهمی است. «پذیرش تنهایی» اشاره ظاهری خوبی است و چرخش شاعرانه ای به آن می دهد، اما تصور می کنم او پیرمردی بسیار تنهاست.
در چند نامه بعد، به نکته رضایت بخشی رسیدم؛ وقتی به عبارتی برخوردم که احتمالاً کلیدِ فهم این مشاوره عجیب را در اختیارم می گذاشت. پُل نوشته بود: «آنچه برایم باقی می ماند، چیزی نیست جز اینکه جویای تیزترین و ناب ترین ذهنی باشم که می توانم بیابم. به ذهنی نیاز دارم که حساسیت ها و عشق من به شعر را درک کند، ذهنی نافذ و تیز و به قدر کافی جسور که در گفت وگو به من بپیوندد. کلود! آیا واژه هایم ضربان قلبت را سریع نکرد؟ من برای این رقص به شریکی سبک پا نیاز دارم. تو به من افتخار می دهی؟»
ناگهان فهمیدم موضوع از چه قرار است. اکنون می دانستم که چرا پُل به من اصرار می کرد مکاتباتش را بخوانم. کاملاً روشن بود. چطور متوجه آن نشده بودم؟ استاد مولر دوازده سال پیش از دنیا رفته بود و در حال حاضر پُل به دنبال شریک رقص دیگری بود! در اینجاست که رمان وقتی نیچه گریست من وارد صحنه می شود! تعجب نداشت که گیج شده بودم. فکر می کردم که من دارم با او مصاحبه می کنم، در حالی که در واقع، او با من مصاحبه می کرد. مسلماً این اتفاقی بود که در جریان بود.
لحظه ای به سقف نگاه کردم و نمی دانستم چگونه این بینش روشن را بیان کنم. در همین حین، پُل با اشاره به ساعت مچی اش و گفتن: «لطفاً دکتر یالوم! زمان دارد می گذرد. خواهش می کنم به خواندن نامه ها ادامه بدهید»، مرا از خواب و خیال بیرون آورد. خواسته او را انجام دادم. نامه ها جالب بودند و من با کمال میل دوباره به خواندن آنها پرداختم.
در ده دوازده نامه اول، رابطه استاد ـ شاگردی به روشنی دیده می شد. کلود بیشتر به تکالیف پُل اشاره کرده بود، به طور مثال: «پُل! از تو می خواهم که قطعه ای درباره مقایسه زن ستیزی نیچه با زن ستیزی استریندبرگ بنویسی.» فرض کردم پُل آن تکلیف را انجام داده، چون در مکاتبات شان دیگر اشاره ای به آن نشده بود. حتماً به طور حضوری و رودررو درباره آن بحث کرده بودند. اما به تدریج، در نیمه سال، نقش استاد ـ شاگردی آنها محو شده بود. اشاره های اندکی به تکالیف شده بود و گاهی تشخیص اینکه کدام استاد است و کدام شاگرد، دشوار بود. کلود با ارسال چند نمونه از اشعارش، نظر پُل را جویا شده بود. پاسخ پُل چیزی جز احترام نبود. از کلود خواسته بود نیروی عقلانی خود را کنار بگذارد و به هجوم احساسات درونی اش توجه کند. از سوی دیگر، کلود اشعار پُل را به سبب شور و هیجان شان و نداشتن محتوای فهمیدنی به باد انتقاد گرفته بود.
با تبادل هر نامه، رابطه آنها صمیمی تر و عمیق تر شده بود. نمی دانستم که آیا خاکستر عشقی بزرگ را در دستانم گرفته ام؛ شاید یگانه عشق در زندگی پُل. شاید پُل از سوگ حل نشده ای(۹) رنج می برد. بله، بله، قطعاً همین است. این چیزی است که می کوشد با درخواست از من برای خواندن این نامه ها بگوید.
همان طور که زمان می گذشت، فرضیه هایم را یکی پس از دیگری می پروراندم اما در پایان، هیچ یک توضیح کاملی را که به دنبالش بودم، ارائه نکرد. هرچه بیشتر می خواندم، پرسش هایم بیشتر می شد. چرا پُل به دیدن من آمده بود؟ او مشکل عمده خود را ناتوانی در نگارش می داند، پس چرا اصلاً علاقه ای به کاوش و بررسی مشکل خود نشان نمی دهد؟ چرا مرا از جزئیات زندگی اش آگاه نمی کند؟ و چرا به طور غیرعادی اصرار دارد که تمام وقت مان را صرف خواندن این نامه های قدیمی کنم؟ باید از آن سر دربیاورم. تصمیم گرفتم پیش از اینکه پُل برود، تمام این مسائل را مطرح کنم.
سپس به نامه هایی رسیدم که باعث شد مکث کنم. «پُل، تحسین بیش از حد تو از تجربه کردن محض، به سوی مسیری خطرناک تغییر جهت داده است. یک بار دیگر باید به تو تذکر سقراط را یادآور شوم که زندگی بررسی نشده، ارزش زیستن ندارد.»
چه حرکت خوبی، کلود! در سکوت به جست وجوی خود ادامه دادم. نظر من هم دقیقاً همین است. کاملاً با شاگردِ مُصِر تو، پُل که از او خواسته ای زندگی اش را بررسی کند، هم ذات پنداری می کنم.
اما پُل در نامه بعدی پاسخی تند داده بود: «با در نظر گرفتن انتخابِ بین زندگی و بررسی، من زندگی هر روز را انتخاب خواهم کرد. من از بیماریِ «توضیح» دوری می کنم و از تو هم می خواهم همین کار را بکنی. میلِ به «توضیح»، بیماری همه گیر اندیشه نوین است و ناقلان عمده آن، درمانگران معاصر هستند؛ هر روان درمانگری که تا به حال دیده ام، دچار این بیماری بوده است. این بیماری اعتیادآور و مُسری است. «توضیح»، یک خطای حسی، سراب، ساختار یا لالایی تسکین دهنده است. «توضیح» موجودیت ندارد. اجازه بده آن را با نام مناسبش بخوانیم؛ دفاعِ آدمی ترسو با زانوانی خم و بند انگشتانی سفید شده در برابر وحشت و هراس از ناپایداری، بی اعتنایی و بی ثباتیِ هستیِ محض.» این جملات را دو یا سه بار خواندم و احساس تزلزل کردم. تصمیمم برای مفروض دانستن غلیان هر یک از این عقاید سست شد. می دانستم اقبالی ندارم که پُل دعوت به رقص مرا بپذیرد.
هر از گاهی سرم را بالا می آوردم و می دیدم پُل به من چشم دوخته، هر واکنشم را مشاهده می کند و به من اشاره می کند که به خواندن ادامه بدهم. اما در نهایت، وقتی متوجه شدم که فقط ده دقیقه از وقت مشاوره باقی مانده، زونکن را بستم و قاطعانه مسئولیت عمل خود را بر عهده گرفتم.
ـ پُل، وقت اندکی برای مان باقی مانده و می خواهم درباره چند مطلب با تو صحبت کنم. من ناراحتم چون به پایان جلسه رسیده ایم و هنوز به دلیل تماس تو نپرداخته ام؛ همان شکایت اصلی تو، ناتوانی ات در نگارش.
ـ من هرگز این را نگفتم.
ـ اما در ایمیلت نوشته بودی که... اجازه بده آن را نشان بدهم، چاپش کرده ام...
پوشه ام را باز کردم، اما پیش از اینکه آن را پیدا کنم، پُل گفت:
ـ می دانم چه نوشته ام؛ «رمان وقتی نیچه گریست تو را خوانده ام و می خواهم وقتی برای مشاوره به من بدهی. مایل هستی با نویسنده ای که توانایی خلق اثری تازه را از دست داده است، ملاقات کنی؟»
به او نگاه کردم. انتظار داشتم خنده ای بر لبانش باشد، اما او کاملاً جدی بود. مشکلش را گفته بود اما صراحتاً آن را مشکلی قلمداد نکرده بود که برای حلش کمک می خواهد. در دام واژه ها گیر افتاده بودم و با مقاومت در برابر خشمِ ناشی از بازیچه شدن پاسخ دادم:
ـ من عادت دارم به افرادی که مشکلی دارند، کمک کنم. این کاری است که روان درمانگران انجام می دهند. بنابراین، به راحتی می توان متوجه شد که چرا چنین فرضی کردم.
ـ کاملاً درک می کنم.
ـ خُب، پس بیا از اول شروع کنیم. بگو چطور می توانم به تو کمک کنم؟
ـ واکنش ات به مکاتبات؟
ـ می توانی منظورت را روشن تر بگویی؟ به من کمک می کند تا نظراتم را شکل بدهم.
ـ هر مشاهده ای بیشترین کمک را به من می کند.
ـ بسیار خوب.
دفترچه یادداشتم را باز کردم و صفحاتش را ورق زدم:
ـ همان طور که می دانی، به اندازه ای وقت داشتم که فقط بخش کوچکی از نامه ها را بخوانم، اما در کل مجذوب آنها شدم، پُل، و باید بگویم که نامه ها سرشار از هوشمندی و فضل در بالاترین سطح بودند. تحت تاثیر تغییر نقش ها قرار گرفتم. در ابتدا تو شاگرد بودی و او استاد. اما مسلم است که دانشجویی بسیار خاص بودی و در عرض چند ماه، این دانشجوی جوان و این استاد مشهور، در سطحی برابر با یکدیگر مکاتبه کرده اند. شکی نیست که او به نظرات و قضاوت های تو بسیار احترام می گذاشته است. او نثر تو را تحسین می کرده و برای انتقادات تو از آثارش ارزش قائل بوده است. می توانم تصور کنم او قطعاً بیش از آن اندازه ای که برای دانشجویان معمولی وقت صرف می کرده، برای تو وقت و نیرو گذاشته است. و البته با توجه به اینکه مکاتبات شما تا مدت های مدیدی پس از تصدی تو به عنوان دانشجو ادامه داشته است، شکی نیست که بی اندازه برای هم اهمیت قائل بوده اید.
به پُل نگاه کردم. با چشمانی پُر از اشک، بی حرکت نشسته بود و مشتاقانه به همه حرف های من گوش می داد. مشخص بود هنوز هم تشنه آن است که بیشتر در این باره بشنود. سرانجام با هم مواجه شدیم. در نهایت، به او کمک کرده بودم. می توانستم شاهد رویدادی باشم که فوق العاده برای پُل مهم بود. من و فقط من می توانستم شهادت بدهم که مردی بزرگ، پُل اندروز را مهم انگاشته است. اما آن مرد بزرگ سال ها پیش فوت کرده و پُل در حال حاضر آنقدر شکننده شده بود که نمی توانست به تنهایی این واقعیت را تاب بیاورد. او به شاهد و فردی معتبر نیاز داشت و من را انتخاب کرده بود تا آن نقش را ایفا کنم. بله، در این باره تردید نداشتم. این توضیح، رنگ و بوی حقیقت داشت.
اکنون زمان بیان افکاری بود که برای پُل ارزشمند بود. تمام بینش هایم را بررسی کردم و چند دقیقه ای را که از وقت مان باقی مانده بود، در نظر گرفتم. مردد بودم که از کجا شروع کنم، در نهایت تصمیم گرفتم با بدیهی ترین آنها شروع کنم:
ـ پُل! آنچه بیش از همه در این مکاتبات نظر مرا به خود جلب کرد، پیوند عمیق و پُرمحبت بین تو و استاد مولر بود. آن را همچون عشقی عمیق در نظر گرفتم. حتماً مرگ او برایت وحشتناک بوده است. مایلم بدانم آیا هنوز آن فقدان دردناک ادامه دارد و همین دلیل تمایل تو برای جلسه مشاوره بود؟
پُل پاسخ نداد. در عوض دستش را دراز کرد تا زونکن نامه هایش را بگیرد و من آن را به او بازگرداندم. او کیفش را باز کرد، زونکن مکاتباتش را درون آن جا داد و زیپ کیف را بست.
ـ درست می گویم، پُل؟
ـ می خواستم با تو یک جلسه مشاوره داشته باشم. اکنون مشاوره را انجام داده ام و دقیقاً آنچه را که مایل بودم، به دست آورده ام. تو به من کمک کردی، خیلی مفید بودی. انتظاری غیر از این نداشتم. متشکرم.
ـ پُل! پیش از اینکه اینجا را ترک کنی، لطفاً لحظه ای صبر کن. همیشه برایم خیلی مهم است که بدانم چه کمکی کرده ام. می توانی خیلی کوتاه شرح بدهی از من چه کمکی دریافت کردی؟ معتقدم که توضیح بیشتر این موضوع در آینده به کارت خواهد آمد و ممکن است برای من و مُراجعان بعدی ام مفید باشد.
ـ اروین، متاسفم که تو را با معماهای بسیاری ترک می کنم، اما وقت مان تمام شده است.
هنگام تلاش برای برخاستن، تلوتلو خورد. دستم را دراز کردم و آرنجش را گرفتم تا او را سر جایش نگه دارم. سپس صاف ایستاد، دستش را دراز کرد و با من دست داد و با نیرویی تازه و گام های بلند از دفترم بیرون رفت.

۱. درمان انحرافی

دکتر یالوم!
رمان وقتی نیچه گریست تو را خوانده ام و می خواهم وقتی برای مشاوره به من بدهی. مایل هستی با نویسنده ای که توانایی خلق اثری تازه را از دست داده، ملاقات کنی؟
 پُل اندروز

بی شک پُل اندروز می خواست با ایمیل خود علاقه مندی مرا برانگیزد و البته موفق هم شد. من هرگز دستِ رد به سینه همکاران خود در حرفه نویسندگی نمی زنم. احساس سعادتمندی می کنم که یکی از این موانع نویسندگی به سراغم نیامده و توانایی خود را برای ارائه اثری تازه از دست نداده ام، بنابراین مشتاق بودم که به او کمک کنم تا با مشکلش مقابله کند.
ده روز بعد، پُل طبق قرار قبلی به دفترم آمد. از دیدن ظاهر او یکه خوردم. بنا به دلایلی در انتظار نویسنده ای میانسال، سرحال و البته درمانده بودم، اما پیرمردی فرتوت به دفترم وارد شد، او آنقدر خمیده بود که به نظر می رسید در حال وارسی دقیق کف زمین است. همان طور که به آرامی و آهسته آهسته از درگاه دفترم عبور می کرد، با خود می گفتم چگونه مسیر سربالایی به سوی دفترم در بالاترین نقطه راشی ین هیل را طی کرده است. تقریباً می توانستم صدای تَرق وتروق مفاصلش را بشنوم. با یک دست کیف دستی کهنه و سنگین او و با دست دیگر بازویش را گرفتم و به سوی صندلی هدایت کردم. گفت:
ـ متشکرم مرد جوان. چند سال داری؟
ـ هشتاد سال.
ـ آه، هشتاد سالگی و ماجراهای آن.
ـ شما چند سال داری؟
ـ هشتاد و چهار. بله، درست است، هشتاد و چهار. می دانم شگفت زده شدی. بیشترِ مردم گمان می کنند که دهه سی سالگی ام را می گذرانم.
با محبت نگاهی به او کردم و برای لحظه ای نگاه مان با هم تلاقی کرد. حس کردم مجذوب چشمان شیطان و لبخند ملایم روی لب هایش شده ام. همان طور که دقایقی را در سکوت به یکدیگر نگاه می کردیم، تصور کردم از گرمی رفاقت دوران پیری لذت می بریم، گویی مسافران کشتی در شبی مه آلود و سرد هستیم که روی عرشه غرق گفت وگوییم و متوجه شدیم در یک محله بزرگ شده ایم. ما فوراً یکدیگر را شناختیم؛ والدین مان دوران رکود بزرگ(۱) را به دشواری گذرانده بودند، شاهد دوئل افسانه ای بین دی ماجیو(۲) و تِد ویلیامز(۳) بودیم، کارت های سهمیه بندی برای کره و بنزین را به یاد می آوردیم، روز پیروزی در اروپا(۴)، کتاب خوشه های خشم اشتاین بک و استادز لونیگان فارل(۵). نیازی نبود که درباره هر یک از اینها صحبت کنیم؛ همه را با هم در میان گذاشتیم و رابطه مان ایمن شد. اکنون وقت آن بود که مشغول به کار شویم.
ـ پُل! اشکالی ندارد اسم کوچک همدیگر را صدا بزنیم؟
او سرش را به نشانه تایید تکان داد. ادامه دادم:
ـ همه آنچه از تو می دانم، همان مطلبی است که در ایمیل کوتاهت بیان کردی. نوشته بودی نویسنده هستی و رمان وقتی نیچه گریست مرا خوانده ای و در حال حاضر توانایی فکر کردن به موضوع تازه برای نگارش را از دست داده ای.
ـ بله. و درخواست یک جلسه مشاوره کرده بودم. فقط همین. درآمد ثابتی دارم و نمی توانم بیشتر از این هزینه کنم.
ـ هرچه در توانم باشد انجام می دهم. بیا جلسه را فوراً شروع کنیم و تا جایی که می شود، موثر و کارآمد باشیم. همه آنچه را که باید درباره مشکلت بدانم، به من بگو.
ـ اگر از نظر تو ایرادی ندارد، مختصری از سرگذشت شخصی ام را بگویم.
ـ موافقم!
ـ به دوران دانشجویی ام برمی گردم. در رشته فلسفه دانشکده پرینستون تحصیل می کردم و رساله دکترای خود را در باب تضاد بین عقاید نیچه درباره جبرگرایی(۶) و دفاعش از تحول خود(۷) می نوشتم. اما نتوانستم تمامش کنم. پیوسته موضوعاتی از قبیل مکاتبات فوق العاده نیچه، حواس مرا پرت می کردند، به خصوص نامه هایش به دوستان و نویسندگان همکار، مانند استریندبرگ(۸). کم کم علاقه خود به فلسفه او را از دست دادم و برای او بیشتر به عنوان هنرمند ارزش قائل شدم. به ذهنم رسید که نیچه شاعری با قدرتمندترین صدا در تاریخ است؛ صدایی چنان باشکوه که عقایدش را تحت الشعاع قرار می دهد، و خیلی زود دیگر کاری در آن دانشکده برایم وجود نداشت جز اینکه گروه آموزشی را تغییر بدهم و به جای دکترای فلسفه، دکترای ادبیات بگیرم. سال ها گذشت، پژوهش هایم خوب پیش می رفت، اما نمی توانستم بنویسم. در نهایت به آن وضعیتی رسیدم که هنرمند را فقط می توان از طریق هنر شرح داد، و پروژه پایان نامه ام را به طور کامل رها کردم و در عوض تصمیم گرفتم رمانی درباره نیچه بنویسم. اما با تغییر پروژه نتوانستم مانع ناتوانی ام برای نوشتن بشوم. ناتوانی من همچون کوهی گرانیتی، قدرتمند و محکم در جای خود باقی ماند. پیشرفت امکان پذیر نبود و تا به این روز این ناتوانی ادامه یافته است.
شگفت زده شدم. پُل اکنون هشتاد و چهار ساله بود. او باید کار بر روی پایان نامه خود را در اواسط دهه بیست سالگی، یعنی شصت سال پیش آغاز کرده باشد. قبلاً درباره این نوع مشکل در دانشجویان حرفه ای شنیده بودم، اما شصت سال؟ شصت سال از عمر خود را در حالت انتظار به سر برده است؟ نه، امیدوارم این گونه نباشد.
ـ پُل! درباره زندگی ِ پس از دوران دانشگاهت برایم بگو.
ـ مطلب چندانی برای گفتن ندارم. البته در نهایت در دانشگاه به این نتیجه رسیدند که افزایش سنوات تحصیلی دارم، بنابراین با من تماس گرفتند و به وضعیت دانشجویی ام خاتمه دادند. اما کتاب در خونم بود و هرگز خیلی از آن فاصله نگرفتم. به عنوان کتابدار در دانشگاهی دولتی مشغول به کار شدم و تا زمان بازنشستگی همان جا ماندم و در تمام این سال ها بدون موفقیت تلاش کردم بنویسم. همین. زندگی من این بود. تمام.
ـ بیشتر بگو. خانواده ات؟ افرادی که در زندگی ات بوده اند؟
پُل بی قرار به نظر می رسید و حرف هایش را به سرعت بر زبان آورد:
ـ خواهر و برادری ندارم. دو بار ازدواج کردم. دو بار طلاق گرفتم. خوشبختانه ازدواج های کوتاهی بودند. خدا را شکر فرزندی هم ندارم.
با خودم گفتم: «موضوع دارد عجیب می شود. پُل در ابتدا خیلی خوشرو و مهربان بود، اما اکنون به نظر می رسد قصد دارد تا آنجا که ممکن است اطلاعات اندکی در اختیارم بگذارد. چه خبر است؟» پس اصرار کردم:
ـ برنامه ات برای نوشتن رمانی درباره نیچه و ایمیلی که برایم فرستادی نشان می دهند که رمان وقتی نیچه گریست مرا خوانده ای. می توانی درباره اش بیشتر برایم بگویی؟
ـ متوجه سوالت نشدم.
ـ درباره رمان من چه احساسی داشتی؟
ـ ابتدا کمی کُند پیش می رود، اما کم کم آدم را به شوق می آورد و علاقه مند می کند که ادامه بدهیم. با وجود زبان رسمی و گفت وگوهای تصنعی و دور از ذهن، به طور کلی، مطالعه آن بدون جذابیت نیست.
ـ نه، نه، منظورم واکنش تو به انتشار این رمان است، در حالی که خودت تلاش می کردی رمانی درباره نیچه بنویسی. حتماً احساساتی در تو به وجود آمده اند.
پُل سرش را تکان داد، گویی نمی خواست با این پرسش ناراحت شود. من که دیگر نمی دانستم چه کار کنم، ادامه دادم:
ـ بگو چطور مرا پیدا کردی؟ رمانم باعث شد تصمیم بگیری برای مشاوره پیش من بیایی؟
ـ خُب، حالا به هر دلیلی، فعلاً که اینجا هستیم.
با خودم گفتم: «موضوع لحظه به لحظه عجیب تر می شود. اما اگر بخواهم مشاوره مفیدی به او ارائه دهم، قطعاً باید اطلاعات بیشتری درباره او کسب کنم.» به آن «پرسشِ قدیمی مطمئن» روی آوردم؛ همان پرسشی که هرگز آدم را در کسب انبوهی از اطلاعات بی نصیب نمی گذارد:
ـ لازم است درباره ات بیشتر بدانم، پُل. اعتقاد دارم که اگر مرا در جریان جزئیاتِ بیست وچهار ساعته یک روز عادی از زندگی ات قرار بدهی، برای کار امروزمان مفید خواهد بود. یکی از روزهای اول همین هفته را انتخاب کن و با بیدار شدن از خواب، صحبت خود را شروع کن.
تقریباً همیشه این پرسش را در جلسه مشاوره می پرسم تا بتوانم اطلاعات ارزشمند درباره بسیاری از مسائل زندگی مراجعه کنندگان، از قبیل خواب، رویاها، غذاخوردن و الگوهای کاری آنها فراهم آورم. اما بیشتر وقت ها فقط مطلع می شوم که زندگی مراجعه کننده را چه کارهایی پُر کرده است. پُل در شور و شوق من برای تحقیق درباره زندگی اش شریک نشد و فقط سرش را تکان داد، به نحوی که گویی می خواهد اعتنایی به پرسش من نکند.
ـ موضوعی مهم تر برای بحث وجود دارد. سال های زیادی مکاتبات طولانی با استاد راهنمای پایان نامه ام، استاد کلود مولر داشتم. با کارهایش آشنایی داری؟
ـ خُب، من با زندگینامه نیچه او آشنا هستم. فوق العاده است.
پُل دستش را به درون کیفش برد، زونکن سنگینی را بیرون آورد و گفت:
ـ خوب است. خیلی خوب است. بسیار خوشحالم که این گونه فکر می کنی. خُب، من همه آن نامه ها را با خودم آورده ام و از تو می خواهم که آنها را بخوانی.
ـ کی بخوانم؟ منظورت الان است؟
ـ بله، کار مهم تری وجود ندارد که در این جلسه مشاوره انجام بدهیم.
به ساعت نگاه کردم و گفتم:
ـ اما ما فقط همین یک جلسه را داریم و خواندن اینها یک یا دو ساعت وقت می برد و بسیار مهم تر است که...
ـ دکتر یالوم! به من اعتماد کن، می دانم چه درخواستی از تو دارم. لطفاً شروع کن.
گیج شده بودم. چه کار کنم؟ او کاملاً مصمم بود. درباره محدودیت زمانی مان یادآوری کردم و او کاملاً آگاه است که فقط همین یک جلسه را دارد. از سوی دیگر، شاید پُل می داند که چه کار می کند. شاید معتقد است که این مکاتبات، تمام اطلاعات لازم درباره او را برایم فراهم می آورد. بله، هرچه بیشتر فکر می کنم، مطمئن تر می شوم که موضوع همین است.
ـ پُل، استنباط من این است که می گویی این مکاتبات، اطلاعات لازم را درباره تو فراهم می آورد.
ـ اگر برای خواندن شان به این فرضیه نیاز داری، در این صورت پاسخ مثبت است.
غیرعادی ترین جلسه مشاوره! گفت وگوی صمیمانه، حرفه من و قلمرو خانه من است؛ جایی که در آن همیشه راحت هستم، اما در این گفت وگو هیچ چیز سر جای خود نیست و اوضاع از دستم در رفته است. شاید باید دست از تلاش زیاد بردارم و فقط با جریان گفت وگو پیش بروم. گذشته از همه اینها، این یک ساعت از آنِ اوست. او برای وقتی که برایش می گذارم، به من حق المشاوره می دهد. کمی احساس گیجی می کردم اما پذیرفتم و دستم را دراز کردم تا دست نوشته های پیشنهادی او را بگیرم.
پُل همان طور که سه زونکن بزرگ را به من می داد، گفت مکاتباتش بیش از چهل و پنج سال طول کشیده و با مرگ پروفسور مولر در سال ۲۰۰۲ خاتمه یافته است. شروع کردم به ورق زدن صفحات تا با پروژه آشنا شوم. معلوم بود از زونکن بسیار مراقبت شده است. به نظر می رسید پُل هرگونه مکاتبه بین خودش و استاد مولر ـ هم یادداشت های کوتاه گاه به گاه و هم نامه های پراکنده ـ را حفظ و فهرست کرده و تاریخ زده است. پای نامه های استاد مولر به طور منظم امضای کوچک، ظریف و فشرده ای دیده می شد، در حالی که نامه های پُل ـ چه نامه های دستی اولیه و چه نامه های تایپی بعدی ـ خیلی ساده با حرف «پ» به پایان رسیده بودند.
پُل سری تکان داد و گفت:
ـ لطفاً شروع کن.

۲. درباره واقعی بودن

چارلز، مدیر تجاری خوش برخوردی بود که پیشینه بسیار خوبی داشت؛ تحصیلات عالی در دانشکده بازرگانی هاروارد، پدربزرگ و پدرش از بانکداران موفق و مادرش رئیس هیات امنای یکی از دانشکده های برجسته. همه چیز در زندگی اش درست و حسابی بود؛ دفتر کاری در سان فرانسیسکو با چشم انداز سراسرنما از پُل گُلدن گیت تا پُل خلیج؛ همسری دوست داشتنی با موقعیت اجتماعی برجسته؛ حقوقی با مبلغ تقریبی پانصدهزار دلار و ماشین جگوار کروکی. و همه اینها در سی و هفت سالگی.
با این حال، درونش خوب و درست نبود. خودناباوری، تهمت متقابل و احساس گناه، باعث خفقانش می شد و هر زمان در بزرگراه ماشین پلیس می دید، شروع به عرق ریختن می کرد. او به شوخی می گفت:
ـ اگر بخواهم خودم را تعریف کنم می توانم بگویم، احساسِ گناه مزمن و تعمیم یافته ای هستم در جست وجوی معصیت.
علاوه بر این، در رویاهایش بی وقفه خود را تحقیر می کرد. برای مثال، خود را وحشت زده و با زخم های چرکین بزرگ در زیرزمین یا غار می دید و آدمی لات، جانی و حقه باز با زندگی ای پَست و کثیف بود. اما با وجود آنکه در رویاهایش خود را خوار و حقیر می کرد، نوعی حس شوخ طبعی غیرعادی در او نمایان بود.
در یکی از نخستین جلسات درمان، وقتی داشت یکی از رویاهایش را شرح می داد، گفت:
ـ همراه با افراد دیگری که قرار بود برای نقشی در فیلم آزمون بدهند، منتظر ایستاده بودم تا نوبتم بشود. وقتی نوبتم شد، نقشم را خیلی خوب اجرا کردم. در اتاق انتظار نشسته بودم که کارگردان مرا صدا زد و کارم را تحسین کرد. سپس درباره نقش های قبلی ام در فیلم ها پرسید و من به او گفتم که هرگز در فیلمی بازی نکرده ام. او دست خود را روی میز کوبید، برخاست و همان طور که با عصبانیت اتاق را ترک می کرد، فریاد زد: «تو بازیگر نیستی! ادای بازیگرها را درمی آوری». من به دنبال او راه افتادم و فریاد زدم: «اگر کسی ادای بازیگری را درآورد، بازیگر است»، اما او به راه خود ادامه داد و دور شد. من تا آنجا که توانستم با صدای بلند فریاد زدم: «بازیگران نقش افراد را بازی می کنند. این کاری است که بازیگران انجام می دهند»، اما فایده ای نداشت. او رفته بود و من تنها مانده بودم.
احساس ناامنی چارلز ثابت به نظر می رسید و تحت تاثیر هیچ نشانه ای از شایستگی قرار نمی گرفت. همه موضوعات مثبت ـ موفقیت ها، ترفیع ها، پیام های عاشقانه همسر، فرزندان و دوستانش و بازخوردهای خوب از سوی مشتریان یا کارکنانش ـ همچون آبی که از درون آبکش پایین می رود، به سرعت از درونش گذر می کردند. اگرچه از نظر من رابطه کاری خوبی با هم داشتیم، اما او مصرانه معتقد بود که در کنارش بی تاب و کسل هستم. یک بار گفتم که پول توی جیبش بند نمی شود و این عبارت آنقدر طنین انداز شد که او طی جلسه بارها آن را تکرار کرد. پس از ساعت ها بررسیِ منشاهای خودتحقیری او و موشکافی تمامی موارد عادی ظن و گمان هایش ـ بهره هوشی و نمرات اس ای تی(۱۰) بی فروغش، ناکامی در مبارزه با قُلدر مدرسه ابتدایی، آکنه های دوره نوجوانی، دست و پا چلفتی بودن در سالن رقص، انزال های زودرس گاه به گاه، نگرانی درباره اندازه کوچک آلت تناسلی ـ در نهایت، به سرچشمه تاریکی رسیدیم. چارلز به من گفت:
ـ وقتی هشت ساله بودم، یک روز صبح همه چیز بد شروع شد. پدرم که ملوان المپیک بود، سفر دریایی همیشگی خود را با قایق کوچکش در هوای ابری و بادی از منطقه بار هاربر واقع در مین آغاز کرد و هرگز بازنگشت. خاطره آن روز در ذهنم حک شده است؛ شب زنده داری وحشتناک خانواده، طوفانی که لحظه به لحظه شدیدتر می شد، قدم زدن های بی وقفه مادرم، تماس با دوستان و گارد ساحلی، دل مشغولی ما به تلفنی که روی میز آشپزخانه با رومیزی قرمز شطرنجی قرار داشت و با نزدیک شدن شب، ترس شدید ما از زوزه بادها. و بدتر از همه، گریه و زاری مادرم در صبح روز بعد. گارد ساحلی تلفن کرده و خبر داده بود که قایق خالی پدرم را وارونه و شناور روی آب پیدا کرده اند. جسد پدرم هرگز پیدا نشد.
اشک روی گونه های چارلز جاری شد و فشار هیجان صدایش را بند آورد؛ گویی این اتفاق به جای بیست و هشت سال پیش، همین دیروز رخ داده است.
ـ این پایان روزهای خوب بود، پایان لمس آغوش گرم پدرم و بازی های مان، بازی با نعل اسب، بازی چکرز چینی و بازی مونوپولی. فکر کنم همان وقت متوجه شدم که دیگر هیچ چیز مانند قبل نخواهد شد.
مادر چارلز بقیه عمر را سوگوار بوده و هیچ کس در این مسیر نتوانسته بود جای پدر چارلز را بگیرد. از نظر چارلز، او پدر و مادر خودش شده است. بله، خودساخته بودن فواید خود را دارد؛ خودآفرینی(۱۱) می تواند به شدت باعث تقویت و تایید خود شود. اما کاری است که به تنهایی انجام می شود و بیشتر وقت ها چارلز در تاریکی شب دلش برای کانون گرم خانوادگی پر می زده که سال ها پیش سرد و بی روح شده بود.
چارلز یک سال پیش، جیمز پِری، کارآفرینی با دانش فنی بسیار زیاد را در جشن خیریه ای ملاقات می کند. آنها با هم دوست می شوند و پس از چند دیدار، جیمز پُست اجرایی جذابی را در پروژه کاری جدید خود به چارلز پیشنهاد می دهد. جیمز که بیست سال بزرگ تر از چارلز است، در دره سیلیکون(۱۲) صاحب شرکت گُلدن تاچ است و از نظر خودش، با اینکه ثروت زیادی گرد آورده، نمی تواند از بازی خارج شود، بنابراین به راه اندازی شرکت های جدید ادامه می دهد. اگرچه رابطه چارلز و جیمز ـ به عنوان دو دوست یا کارمند و کارفرما یا استاد و شاگرد ـ پیچیده بود، هر دو با حسن نیت و محبت درباره آن صحبت می کردند. با وجود آنکه کارشان مستلزم سفرهای نسبتاً زیاد بود، هر زمان که هر دو در شهر بودند، در پایان روز حتماً برای صرف نوشیدنی و گفت وگو یکدیگر را ملاقات می کردند. آنها درباره همه چیز با هم حرف می زدند؛ شرکت، رقابت، محصولات جدید، مشکلات کارکنان، خانواده های خود، سرمایه گذاری، فیلم های روز، برنامه برای تعطیلات و هر آنچه به ذهن شان خطور می کرد. چارلز به این دیدارهای صمیمی عشق می ورزید و آنها را گرامی می داشت.
برای اولین بار چارلز بلافاصله پس از ملاقات با جیمز با من تماس گرفت. هر چند تقاضای درمان در روزهای خوب و به یاد ماندنیِ شاگرد ـ استادی متناقض به نظر می رسید، توضیحی برای آن وجود داشت. توجه جیمز و رفتار پدرانه او با چارلز، خاطره مرگ پدر را در ذهن چارلز زنده کرده و او را به آنچه از دست داده بود، بیشتر آگاه ساخته بود.
در ماه چهارم درمان، چارلز درخواست ملاقاتی فوری کرد. با چهره ای رنگ پریده وارد دفترم شد. آهسته به سمت صندلی خود رفت، با دقت نشست و موفق شد دو واژه بر زبان بیاورد:
ـ او مُرد!
ـ چارلز، چه اتفاقی افتاده؟
ـ جیمز سکته مغزی کرد و از دنیا رفت. مرگ آنی. بیوه او به من گفت که جلسه شام با هیات مدیره داشته و وقتی به خانه بازگشته، جیمز را ولوشده روی صندلی اتاق نشیمن پیدا کرده است. خدایا! او حتی بیمار هم نبود! کاملاً... کاملاً غیرمنتظره بود.
ـ چقدر وحشتناک! حتماً ضربه روحی شدیدی برای تو بوده.
ـ چطور توضیح بدهم؟ نمی توانم واژه ای برای بیانش پیدا کنم. او مرد خیلی خوبی بود، با من خیلی مهربان بود. افتخار می کنم که با او آشنا شدم. می دانستم! تمام مدت می دانستم که برای ماندن زیادی خوب است! واقعاً با همسر و فرزندانش احساس همدردی می کنم.
ـ من هم با تو احساس همدردی می کنم.
طی دو هفته بعد، من و چارلز دو یا سه بار در هفته یکدیگر را ملاقات کردیم. او نمی توانست کار کند، کم می خوابید و در طول جلسات مان اغلب گریه می کرد. بارها احترام خود به پِری و قدردانی عمیقش را برای زمانی که با هم بودند، ابراز می کرد. درد فقدان های گذشته دوباره ظاهر شدند، نه فقط درد فقدان پدرش، بلکه همچنین فقدان مادرش که اکنون سه سال و یک ماه بود او را از دست داده بود. و فقدان مایکل، دوست دوران کودکی اش که در کلاس هفتم درگذشت و فقدان کلیف، مسئول برنامه ریزی و راهنمای اردو که در اثر پارگی آنوریسم(۱۳) درگذشته بود. بارها و بارها چارلز درباره ضربه های روحی خود صحبت کرد. من به او پیشنهاد کردم:
ـ بیا ضربه روحی تو را بررسی کنیم. از چه چیزی تشکیل شده؟
ـ مرگ همیشه برایم ضربه بوده.
ـ ادامه بده، درباره اش حرف بزن.
ـ نیازی به اثبات ندارد، این موضوع بدیهی است.
ـ توضیح بده.
ـ ناگهان زندگی از بین می رود. بی مقدمه. جایی برای پنهان شدن وجود ندارد. چیزی به عنوان جای امن وجود ندارد. ناپایداری... زندگی گذراست... این موضوع را می دانستم... چه کسی نمی داند؟ اما هرگز زیاد درباره اش فکر نمی کردم. اصلاً نمی خواستم درباره اش فکر کنم. اما مرگ جیمز باعث شد به آن فکر کنم. من را مجبور کرد که فکر کنم. او مسن تر از من بود و می دانستم که پیش از من از دنیا خواهد رفت. مرگ او باعث شد با مسائلی مواجه شوم.
ـ بیشتر توضیح بده. چه مسائلی؟
ـ درباره زندگی خودم. درباره مرگم که پیش روست. درباره استمرار مرگ. درباره اینکه برای همیشه خواهیم مُرد. تا اندازه ای اندیشه «مُردن برای همیشه» در ضمیرم نقش بسته است. آه! به دوستان کاتولیکم و عقاید زندگی پس از مرگ آنها غبطه می خورم. کاش می توانستم آن را بپذیرم.
نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد:
ـ این چیزی است که درباره اش فکر می کرده ام. همچنین یک عالمه سوال درباره آنچه واقعاً مهم است.
ـ کمی توضیح بده.
ـ درباره بیهودگی صرف همه زندگی ام برای کار کردن و پول درآوردن بیشتر از میزان نیازم، فکر می کنم. الان به اندازه کافی پول دارم اما باز هم به کارم ادامه می دهم؛ درست مثل جیمز. از زندگی ای که داشته ام، ناراحت و غمگینم. می توانستم همسر و پدر بهتری باشم. خدا را شکر هنوز وقت دارم.
«خدا را شکر هنوز وقت دارم.» از این تفکر استقبال کردم. افراد بسیاری را می شناسم که موفق شده اند با همین روش مثبت به سوگ خود واکنش نشان دهند. رویارویی با حقایق بی رحم زندگی آنها را بیدار می کند و بعضی از تغییرات عمده زندگی شان را سرعت می بخشد. به نظر می رسید که این موضوع درباره چارلز هم درست است و من امیدوار بودم که بتوانم به او کمک کنم همین مسیر را در پیش بگیرد.
با این حال، حدود سه هفته پس از مرگ جیمز پِری، چارلز با حالتی بسیار بی قرار و آشفته وارد دفترم شد. نفس نفس می زد و برای آرام کردن خود دستش را روی سینه اش گذاشته بود. همان طور که آهسته در صندلی فرو می رفت، عمیقاً نفس خود را بیرون داد.
ـ واقعاً خوشحالم که امروز قرار ملاقات داشتیم. اگر این جلسه از قبل برنامه ریزی نشده بود، احتمالاً دیشب تماس می گرفتم و درخواست وقت ملاقات می کردم. با یکی از شوک های زندگی ام روبه رو شده ام.
ـ چه اتفاقی افتاده؟
ـ مارگوت پِری، بیوه جیمز، دیروز به من زنگ زد و مرا به خانه شان دعوت کرد، چون می خواست درباره مطلبی با من صحبت کند. دیشب به دیدنش رفتم و... خُب، مستقیم می روم سر اصل مطلب. او گفت: «چارلز! دوست ندارم این موضوع را به تو بگویم اما اکنون خیلی ها آن را می دانند و من ترجیح می دهم که شما آن را از زبان خودم بشنوید تا فرد دیگری. جیمز به علت سکته مغزی از دنیا نرفت، او خودکشی کرد.» از آن لحظه به بعد نمی توانم چیزی را واضح و سر جای خود ببینم. دنیا وارونه شده.
ـ چقدر برایت وحشتناک بوده! همه اتفاقاتی را که در درونت افتاد، برایم بگو.
ـ خیلی اتفاق ها افتاد؛ طوفانی از احساسات. دنبال کردن آنها دشوار است.
ـ از هر جایی که می توانی، شروع کن.

ـ خُب، یکی از اولین مسائلی که به ذهنم خطور کرد، این بود که اگر او می تواند خودکشی کند، پس من هم می توانم. نمی توانم بیشتر از این درباره این موضوع توضیح بدهم، جز اینکه من او را خیلی خوب می شناختم و ما خیلی با هم صمیمی و نزدیک بودیم و او مثل من بود و من مثل او، و اگر او توانست آن کار را انجام بدهد، اگر او توانست خودش را بِکُشد، پس من هم می توانم. این امکانِ محتمل کاملاً مرا از پا درآورد. نگران نباش! من خودکشی نمی کنم، اما این تفکر در ذهنم هست. اگر او توانست، پس من هم می توانم. مرگ و خودکشی دیگر افکاری انتزاعی نیستند. آنها واقعی اند. چرا؟ چرا او خودش را کشت؟ هرگز نخواهم فهمید. همسرش احمق است یا تظاهر به آن می کند. او گفت کاملاً شگفت زده شده است. باید بپذیرم که هیچ گاه نخواهم توانست علت خودکشی جیمز را بفهمم.
ـ چارلز ادامه بده. همه چیز را برایم تعریف کن.
ـ دنیا وارونه شده و به هم ریخته است. نمی دانم دیگر چه چیزی واقعی است. او مردی بسیار قوی و توانمند و حامی من بود. مهربان و دلسوز و باملاحظه بود. در عین حال فکر کنم همان زمان که در حال ساختن آشیانه ای گرم و نرم برای من بود، آنقدر آکنده از درد و رنج بوده که نمی خواسته دیگر وجود داشته باشد. چه چیزی واقعی است؟ چه چیزی را می توان باور کرد؟ در تمام آن اوقاتی که از من حمایت و با عشق نصیحتم می کرده، حتماً هم زمان در فکر کشتن خود بوده! منظورم را می فهمی؟ همه آن زمان های سرشار از خوشی و سرور که من و او می نشستیم و با هم حرف می زدیم، آن لحظات صمیمی که با هم داشتیم، خُب... حالا می دانم که آن زمان ها وجود نداشته اند. من احساس صمیمیت می کردم و همه مسائلم را با او در میان می گذاشتم، اما نمایشی یک نفره بوده؛ او آنجا وجود نداشته، او خوشحال و سعادتمند نبوده، او در فکر کشتن خود بوده است. دیگر نمی دانم چه چیزی واقعی است. من واقعیتم را جعل کرده ام.
ـ درباره این واقعیت چطور؟ این اتاق؟ تو و من؟ مسیری که با هم در آن قرار داریم؟
ـ نمی دانم به چه چیزی یا چه کسی اعتماد کنم. چیزی به نام «ما» وجود ندارد. واقعاً تنها هستم. درست همین الان که ما با هم صحبت می کنیم، واقعاً شک دارم که من و شما در حال تجربه یک چیز باشیم.
ـ می خواهم تا آنجا که ممکن است «ما» بشویم. همیشه شکافی پُرنشدنی بین دو نفر وجود دارد، اما من می خواهم در اینجا، در این اتاق آن شکاف را تا حد ممکن کوچک کنم.
ـ اما اروین، من فقط حدس می زنم که تو به چه چیزی فکر می کنی یا چه حسی داری. ببین درباره جیمز چقدر اشتباه کردم! گمان می کردم دونوازی می کنیم اما تک نوازی بود. شک ندارم که در اینجا هم دارم همان کار را می کنم، درباره تو اشتباه حدس می زنم.
چارلز مردد شد و سپس ناگهان پرسید:
ـ درست همین الان به چه چیزی فکر می کنی؟
بیست یا سی سال پیش واقعاً ممکن بود چنین پرسشی مرا بترساند. اما تجربه و پختگی در حرفه روان درمانگری مرا به نقطه ای رسانده که به ناخودآگاهم اعتماد می کنم تا به شیوه ای مسئولانه و حرفه ای رفتار کنم و کاملاً آگاهم که آنچه درباره تفکرم بگویم آنقدرها مهم نیست، بلکه مهم این است که مایل به بیان آن باشم. بنابراین اولین مطلبی را که به ذهنم آمد، گفتم:
ـ لحظه ای که این سوال را پرسیدی، فکر عجیبی در سرم بود؛ مطلبی که اخیراً در وب سایتی ناشناس با عنوان رازها خواندم: «من در استارباکس کار می کنم و وقتی مشتریان بی ادبی می کنند، به آنها قهوه بدون کافئین می دهم.»
چارلز شگفت زده به من نگاه کرد. سپس خندید و گفت:
ـ این چه ارتباطی با موضوع ما داشت؟
ـ تو پرسیدی که من به چه فکر می کنم و این چیزی بود که به ذهنم خطور کرد؛ هر کسی رازی در زندگی اش دارد. بیا تلاش کنیم رد این تفکر را دنبال کنیم. زنجیره افکارم چند دقیقه پیش وقتی شروع شد که از ماهیت واقعیت صحبت کردی و اینکه چگونه آن را می سازی. سپس فکر کردم که حق با توست. واقعیت فقط آن چیزی نیست که در بیرون وجود دارد، بلکه چیزی است که هر یک از ما آن را با درجه ای معنادار می سازیم یا به قول تو سرهم می کنیم. سپس... چند لحظه صبر کن... آهان، از من پرسیدی به چه فکر می کنم... خُب من به کانت، فیلسوف آلمانی فکر می کردم که به ما آموخته است ساختار ذهن، عملاً ماهیت واقعیتی را که تجربه می کنیم، تحت تاثیر قرار می دهد. و بعد به تمام اسرار مبهمی فکر کردم که طی بیش از نیم قرن روان درمانگری شنیده ام و با خودم فکر کردم که گرچه ما بسیار مشتاقیم که به هم بپیوندیم، همیشه فاصله ای باقی خواهد ماند. سپس با خودم گفتم که چقدر تجربه تو از رنگ «قرمز» یا طعم «قهوه» با تجربه من از رنگ «قرمز» و طعم «قهوه» متفاوت خواهد بود و از جهتی هرگز نمی توانیم واقعاً آن را بفهمیم. قهوه... درست است، همین حلقه رابط راز استارباکس است. اما چارلز، متاسفم، می ترسم خیلی از موضوعِ مد نظر تو دور افتاده باشم.
ـ نه، نه، اصلاً.
ـ به من بگو وقتی داشتم صحبت می کردم، چه چیزی از ذهنت گذشت؟
ـ فکر می کردم که «بله، با تو موافقم». این طور صحبت کردن تو را دوست دارم. خوشم می آید که افکارت را با من در میان می گذاری.
ـ خُب، همین الان مطلب دیگری به ذهنم آمد؛ خاطره ای قدیمی از ارائه گزارشی از یک مورد بیمار در همایشی در دوران دانشجویی، خاطره ای از سال های خیلی دور. بیمار مردی بود که ماه عسل خود را در جزیره ای گرمسیری با خوشی و شادی گذرانده بود و آن را لذت بخش ترین دوره زندگی اش می دانست. اما در طول سال بعد روابطش با همسرش به سرعت تیره شد و آنها طلاق گرفتند. او به بعضی از مسائل زندگی همسرش پی برد، اینکه در تمام مدتی که با هم بودند، از جمله در ماه عسل شان، تمام ذهن همسرش به مرد دیگری مشغول بوده است. واکنش او بسیار شبیه به تو بود. او متوجه شد که رابطه ساده و باصفای شان در آن جزیره گرمسیری تجربه ای مشترک نبوده، اینکه او هم تک نوازی می کرده است. چیز دیگری یادم نمی آید اما کاملاً به یاد دارم که او هم مانند تو حس می کرد که واقعیت تَرَک برداشته و شکسته است.
ـ واقعیت شکسته و از هم پاشیده... با من حرف می زند. حتی در رویاهایم هم وجود دارد. دیشب چند رویای قدرتمند دیدم اما فقط کمی از آن به یادم می آید. درون خانه عروسک ها بودم و پرده و پنجره اش را لمس و جنس کاغذی و سلفونی آنها را حس می کردم. نازک و سست بودند. بعد صدای بلند گام های کسی را شنیدم و ترسیدم که آن خانه را زیر پای خود خُرد کند.
ـ چارلز! اجازه بده الان واقعیت ارتباط مان را دوباره بررسی کنم و می خواهم متوجه باشی که من این کار را ادامه خواهم داد. اکنون من و تو در حال انجام چه کاری هستیم؟
ـ گمان کنم بهتر از هر جای دیگری باشیم. منظورم این است که روراست تر هستیم. اما هنوز قدری شکاف وجود دارد. نه، قدری شکاف نه... شکاف بزرگی وجود دارد. ما واقعاً در واقعیتِ اکنون با هم سهیم نیستیم.
ـ خُب، بیا سعی کنیم این شکاف را کم کنیم. چه سوالاتی از من داری؟
ـ هوم! هرگز پیش از این چنین درخواستی نداشتی. خُب، سوال های زیادی دارم. من را چگونه می بینی؟ درست همین الان بودنِ با من در یک اتاق چگونه است؟ این ساعت برایت چقدر سخت است؟
ـ سوال های منصفانه ای است. اجازه می دهم افکارم جاری شوند و سعی می کنم دقیق و نظام مند نباشم. آنچه انجام می دهی بر من اثر می گذارد. من صددرصد در این اتاق هستم. از تو خوشم می آید و به تو احترام می گذارم، فکر کنم خودت متوجه شدی یا امیدوارم که متوجه شده باشی. بسیار مایلم که به تو کمک کنم. می دانم که مرگ پدرت چقدر تو را آزار داده و چطور بر تمام زندگی ات اثر گذاشته است. متوجه ام چقدر برایت وحشتناک بوده که ویژگی های ارزشمندی را در رابطه ات با جیمز پِری بیابی و سپس همه آنها آنقدر ناگهانی از دستت بروند. همچنین تصور می کنم که فقدان پدرت و جیمز به میزان زیادی در احساساتت به من بروز پیدا کرده است. اجازه بده ببینم دیگر چه چیزی به ذهنم می رسد. می توانم بگویم که وقتی تو را ملاقات می کنم، با دو احساس متفاوت روبه رو می شوم که گاهی اسباب دردسر یکدیگر می شوند. از یک سو، می خواهم برای تو مانند پدر باشم، اما هم زمان می خواهم به تو کمک کنم که از نیازت به داشتن پدر بگذری.
همان طور که صحبت می کردم، چارلز سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد سرش را پایین انداخت و ساکت ماند. پرسیدم:
ـ خُب، چارلز! حالا بگو چقدر واقعی هستیم؟

نظرات کاربران درباره کتاب مخلوقات فانی و دیگر داستان‌های روان‌درمانی