فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پزشک دهكده

کتاب پزشک دهكده

نسخه الکترونیک کتاب پزشک دهكده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۸۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پزشک دهكده

پزشک دهکده، با اندک صراحتی، تزی از جغرافیای دوران کودکی‌مان را می‌آغازد. «زمین و انسان»، «انسان‌ها و طبیعت»... در این‌جا، سخن از مرز و بوم، و انسان است. در ابتدا سرزمینی هموار، از مناظر آلپی توسط بالزاک به تصویر کشیده می‌شود: انسان بر این کوهستان‌ها با دیدگاه بخشنده‌ی روسو یا هوراس سوسور مواجه نمی‌شود. زمین‌های هموار نیز جزءِ اعتبار ملی است: خلاصه این مرز و بوم سرزمین زیبایی بود، این سرزمین، سرزمینِ فرانسه بود. این اصول، پرچم سه رنگیست که اندکی جابه‌جا شده، موضوع عبارتست از ولایتی وابسته به محیط ــ دوفینه ــ، که ظواهرش، اقتصادش و همچنین زبان اکثریت‌اش (که توسط نویسنده ما کاملاً نادیده گرفته شده) هیچ ربطی با ظواهر نخستین قلمرو کاپِسین ندارد. ولی این امر چندان اهمیتی ندارد. به‌رغم این تقریب‌ها، نکته‌ی مهم اینست که بالزاک، مثل همیشه، از همان نخستین صفحات به تشریح جزئیات می‌پردازد.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پزشک دهكده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پزشک دهکده

به دل های شکسته،
به عُزلت،
به خاموشی.

به مادرم

۱. مرز و بوم و انسان

در سال ۱۸۲۹ در یک بامداد زیبای بهار، مردی سالخورده، تقریبا پنجاه ساله، سواره در جاده ای کوهستانی که به قصبه ای بزرگ منتهی می شد ره می سپرد، این قصبه در نزدیکی ی گراندـ شارتروز(۳۲۷) واقع شده بود که حاکم نشین بخش پُر جمعیتی بود محاط در دره ای طویل. دره ای سیلابی، در بستری از سنگلاخ، اغلب خشک، که اینک لبریز از برف های مذاب، میان دو کوهستان موازی، این دره ی تنگ را آبیاری می کند که از هر طرف مُشرف است به قُلّه های ساووآ(۳۲۸) و دوفینه(۳۲۹). گرچه مناظرِ در برگیرنده ی میان دو سلسله ی کوه های مورین، محیطی مالوف دارد، ولی مردِ غریبه از میان بخش، لغزندگی ی زمین، در میان سایه روشن ها(۳۳۰)، بیهوده هر طرف را جست وجو می کرد. کمی بعد، دره ناگهان وسعت پیدا می کرد، فرشی ناهموار از این سرسبزی که ناشی از آبیاری دائمِ کوه هاست به قدری مطبوع، به قدری دلپذیر که در طی ی تمام فصول، آن را در خود حفظ می کند. کمی بعدتر آسیای آبیِ اره کشی با ساختمانی ساده، و منظره ای دلگُشا، نمایان می گردد. مواد اولیه اش از صنوبرهای بالابلندِ پوست کنده و جریان آبش از سیلاب تامین می شود و جریان آن توسط لوله ی چوبینِ مربعی انجام می گیرد که از درزهای آن جویبارهای نازکی می تراود. اینجا و آنجا کلبه های کاهگلی در میان باغ های پُر از درختان میوه، پوشیده از گل ها، افکاری را در انسان بیدار می کند که مُلهم از فقریست جان فرسا. آن سوتر، خانه هایی با بام های سُفالینِ سرخ، صاف و مدوّر، شبیهِ فلس ماهی که خبر از آسایشی می دهد که از کارهایِ مداوم نشات می گیرد. خلاصه، بر بالای هر در، سبدی آویخته پُر از پنیر که دارد خشک می گردد به چشم می خورد. همه جا، چپرها، محوطه ها، مزین به تاک های چفت شده است، همان گونه که در ایتالیا، ناروَن های کوتاه، شاخ و برگ شان نصیب حیوانات اهلی می شود. بر اثرِ عجایب طبیعت، در برخی جاها، تپه ها چنان به هم نزدیک اند که دیگر هیچ چیز دیده نمی شود، نه کارگاهی، نه مزرعه ای و نه کلبه ای؛ تنها انشعابات سیلاب است که در آبشارها می غُرّد و درختان صنوبر فرشی از شاخ و برگ های سیاه بر دو دیوار بلند خارایی آن می گستراند و درختان بلندِ صد پایی ی آلش سر به آسمان می سایند. درست، جای، جایِ خزه ها، رنگی عجیب به خود می گیرند، این شاخ و برگ های متنوّع، این درختان، به شکل ردیفی از ستون های باشکوه در امتداد بالا و پایین جاده، با چَپَرهایی جوربه جور(۳۳۱) از قُطلب ها، بُداق ها، شمشادها، بوته های گلِ سرخ، منظره ای بدیع پدید می آورند. بویِ خوش این بوته ها با عطرِ وحشیِ طبیعتِ کوهستانی، با بویِ نافذِ جوانه های عرعر بری، سپیدارها، صنوبرها و کاج های صمغ ده، قاطی می شوند. ابرهای پراکنده(۳۳۲) از میان صخره ها می دوند، آن ها را می پوشانند و قله های خاکستری را نوبه به نوبه آشکار می سازند و اغلب ابرهای غلیظِ بخارآلود به نرمی ی دانه هایِ برف، پاره پاره می شوند. در هر لحظه، چشم انداز و آسمان روشن ولایت، منظری گونه گون پدید می آورد؛ و کوه ها رنگِ دیگر به خود می گیرد و رنگ به رنگ می شود، شکل دره ها: تصاویرِ متنوعی است که افتراقی(۳۳۳) غیرمنتظره پدید می آورد، خواه پرتوِ خورشید در خلال تنه ی درختان، خواه فضای چمنی، در جنگل طبیعی یا پرتوی خیره کننده که انسان از دیدن محیطی ساکت، لذت می بَرَد، آن هم در فصلی که همه چیز شاداب و با طراوت است، جایی که خورشید در آسمانی صاف شعله می کشد. خلاصه، اینجا سرزمین زیبایی بود، اینجا سرزمینِ فرانسه بود!
مردِ مسافر، بلندقامت، سراپا ملبّس به ماهوتِ آبی، همچنین با دقت برُس زده، که می باید هر بامداد اسب اش را قشو کند، و همچون افسرِ سالخورده ی سواره نظام، شق و رق سوارِ آن شود. اگر اینک دستمال گردنش سیاه و دستکش اش از پوست گوزن، اگر سلاح های چدنی اش سنگین بود، بقچه اش را چنان بر ترک اسب اش بسته بود تا نشان ندهد که نظامی است، سیمای گندمگون اش، آبله گون، البته ناخوشایند نبود و نشان از ظاهرِ لاقیدش می داد، رفتارش مصمم، نگاهش مطمئن، سرش پوشیده بود، همه ی این اوصاف، عادات نظامی گرایانه اش را آشکار می ساخت و که ممکن نیست این سرباز هرگز کسی را غارت کرده باشد، حتی پس از بازگشت به زندگی ی خانگی اش. هرکس دیگری جز او می بود از زیبایی های این طبیعت آلپی شگفت زده می شد، چه دلپذیر است(۳۳۴) این طبیعت آلپی، زمانی که برف ها ذوب می شوند و فرو می ریزند(۳۳۵) در آبگیرهای پهناور فرانسه؛ اما بدون شک افسری که کشورها را درنوردیده بود، کشورهایی را که ارتش های امپراطوری تصرف کرده بود، از این منظره لذت می برد بدون اینکه به نظر برسد از این همه حوادث بی شمار شگفت زده شده باشد. موجبِ شگفتی است حسی را که به نظر می رسید که ناپلئون با آن جانِ سربازان اش را می آشفت: بنابراین، آرامش سیمای این مرد نشانه ایست مطمئن که با آن یک نظاره گر می تواند مردانی را که در سابق تحت عنوان عقاب هایی با عمر کم دوام(۳۳۶) داخل افواج نظامی امپراطورِ کبیرِ اَبد مدت می شدند بشناسد. در حقیقت، این مرد یکی از آن نظامیانی بود، که اکنون نادره ی دوران است دورانی که گلوله ی توپ حرمت داشت که به فرمان امپراطور میدان های جنگ را شخم می زد. زندگی این مرد چیز غیرعادی نداشت. او خوب جنگیده بود، ساده و پاک نهاد بود، چه روز و چه شب وظایف اش را به خوبی انجام داده بود، به دور از چشم مافوق، ضربه ی شمشیری بیهوده نزد، چرا که چنین کاری از وی برنمی آمد. اگر او نشان لژیون دو نور را در جادکمه ای که متعلق به افسران لژیون دو نور بود نصب می کرد، این امر بعد از نبردِ مسکو بود که فریاد متفق الرایِ هنگ اش او را به عنوان شایسته ترین دریافت کننده این نشان، در این نبردِ بزرگ(۳۳۷) نامزد کرد. او از آن مردان اندک شماریست که ظاهرا خونسرد، محجوب، که همیشه از درِ آشتی درمی آیند بود که تنها فکرِ درخواست انجام کاری با هر ماهیتی که باشد وجدانش را خوار می کرد، بنا بر قوانین بطئی ی سابقه خدمت، درجات نظامی اش دیرادیر به وی اعطا می شد. این مرد در سال ۱۸۰۲ ستوان دوم شده بود، با وجود سِبیل خاکستری اش در سال ۱۸۲۹ فرمانده ی اسواران گردید؛ البته زندگی اش بسیار پاک بود، که تا آن زمان هیچ فرد ارتشی ژنرال نشده بود، با هیچ کس کنار نیامده بود مگر اینکه احساس ادای احترام اجباری(۳۳۸) کند، شاید مافوق هایش برتریِ مسلّم اش را به هیچ وجه به رسمیت نشناختند. در عوض سربازان ساده، همگی، کمی از آن احساساتی را که کودکان به مادری مهربان ابراز می دارند بر وی نثار می کردند؛ زیرا، او می توانست برای آنان همزمان، هم مهربان باشد و هم جدّی. در گذشته، سرباز به مثابه ی کودکانش بودند، او با خوشی های دردمندان، و بدبختی های شادکامان، به انحرافات قابل بخشش و یا مجازات سربازان آشنا بود که همیشه آنان را فرزندان خود می نامید، و به آنان با کمال میل اجازه می داد از روستا آذوقه و از شهرنشین علوفه خریداری کنند. او راجع به سرگذشت خصوصی اش، سرگذشتی که در خاموشی مطلق، بر آن خط نسیان کشیده بود. او تقریبا مثلِ همه ی نظامیانِ دوران، جهان را ندیده بود جز در خلال دود و آتش توپخانه ها، یا اگر دیده بود خیلی به ندرت در طیِّ زمان صلح آن هم در نبرد اروپایی به خاطر علایق پایدار به امپراطور. آیا او در بندِ ازدواج بود یا خیر؟ سوالی است که بلاتکلیف باقی خواهد ماند. گرچه هیچ کس تردید نداشت که فرمانده ژِنِستاس در اقامت از شهری به شهری دیگر، از سرزمینی به سرزمینی دیگر، آن خوش اقبالی را نداشت در ضیافت هایی که هنگ ها به افتخار هم می دادند شرکت جوید، با این وجود هیچ کس از این بابت کمترین یقینی نداشت. او بدون اینکه زُهدفروش باشد، بدون اینکه یک شب نشینی لذت بخش را دریغ بدارد، بدون اینکه اخلاق و آداب نظامی را زیر پا بگذارد، وقتی در موردِ عشق هایش از وی پرسش می شد، خاموشی می گُزید یا در جواب می خندید. افسری پس از نوشیدن، خطاب به وی گفت: «شما هم، فرمانده ی من؟» او هم در جواب می گفت: «آقایان بنوشیم!»
آقای پیرـ ژُزف ژِنِستاس(۳۳۹)، نوعی بایارِ(۳۴۰) بدون شکوه و حشمت بود که از خود نه هیچ رفتار شاعرانه ای نشان می داد، نه هیچ رفتار عاشقانه ای، انسانی بسیار معمولی به نظر می رسید. وضعِ ظاهرش، به وضعِ ظاهر مردی مرفّه می مانست. گرچه تنها دارایی اش مواجب قشون اش بود و تمام دارایی آینده اش مواجبِ بازنشستگی اش. با این وجود به نظر می رسد در مواجهه با گرگ های باران دیده ی دلالی(۳۴۱) که فلاکت به بار می آورده اند، تجربه اش با یکدندگی قرین گشته بود، فرمانده ی اسواران همیشه پیشاپیش، دو سال مواجب سربازی خود را نگه می داشت و هرگز آن را خرج نمی کرد. او به ندرت قمار می کرد، آن هم وقتی، در میان جمع، قاقی(۳۴۲) می خواستند یا کمک شرط بندی برای بازیِ گنجفه، ولی او فقط به قبضه ی شمشیرش می اندیشید. بنابراین، او به خود اجازه ی خلاف نمی داد، به هیچ وجه به منافعِ شخصیِ خود فکر نمی کرد. او برخلاف دیگر افسران هنگ، اونیفُرم هایش را تا مدت های مدید می پوشید، مواظبتی که مُلهم از صرفه جویی بود و عادتی شده بود خودبه خودی در وجودش. شاید گمان خِسَّت رفته باشد بر بی اعتنایی تحسین برانگیزش، بدون هیچ چشمداشتی کیف پولش را برای جوانِ پاکباخته ی پریشان خاطری که بر اثر علاقه به بازیِ ورق یا هر مجنونِ دیگر می گشود. به نظر می رسد در گذشته مبلغ معتنابهی در بازی قمار به خاطر دیگران از دست داده باشد، به حدی که با علاقه آنان را رهینِ منّت خود می ساخت؛ به هیچ وجه اعتقاد نداشت که حق دارد بدهکارش را کنترل کند و هرگز هم از طلب اش با وی سخنی به میان نمی آوُرد. او در جهان بی مثال بود، فرزندِ هنگِ خود بود، ارتش، مامِ وطنی بود برای او، و هنگ اش خانواده ای بود برای او. بنابراین، به ندرت درصدد به دست آوردن دلیل صرفه جویی خود بود، خوش داشت تمایل نسبتا طبیعی ی افزایش پس اندازش را به آسایش روزگارِ پیری اش نسبت دهد. او از دیروز کلُنِل سوارنظام شده بود، احتمالاً جاه طلبی اش ایجاب می کرد که با حقوق بازنشستگی و با سردوشی ی کلُنِلی در دهکده ای استراحت کند. بعد از رزمایش، بسیاری از افسران جوان درباره ی ژِنِستاس سخن ها می گفتند او را در زُمره ی مردانی می دانستند که از فرماندهی کل(۳۴۳) جوایز عالی کسب کرده بودند و که در طیّ زندگی شان، همچنان مُنصف، پرهیزکار، بدون هوس، مفید و بی زیان باقی مانده اند؛ البته اشخاص جدی درباره ی او طور دیگری قضاوت می کردند. بارها و بارها نگاهی، بیانی پُراحساس را که اِنگار از دست و دهانِ انسانی خشن دررفته باشد درباره اش ابراز می داشتند، که تاییدی بود بر مصایب جان اش. او آرامشی کاملاً حساب شده، جبینی گشاده داشت که باعث می شد قدرت تحمیل سکوت را بر مصایب اش و آن ها را در اعماق قلب اش فرو نشاند، عادت به خطرات و بدبختی های پیش بینی نشده ی جنگ، قدرتی گران در جانش نشانده بود. پسرِ یک نماینده ی مجلس اعیان، که به تازگی وارد هنگ شده بود. روزی درباره ی ژِنِستاس گفته بود که او در زُمره ی وظیفه شناس ترین کشیشان یا شرافتمندترین عطاران به شمار می رود. در این اثنا، جوانی خودنما، که دیگران را بر طریق حقارت می نگریست(۳۴۴) و که گمان نمی رفت فرمانده ی خود را درک کرده باشد جواب داد: «لااقل اضافه کنید، چاپلوس مارکی ها!» شنوندگان قهقهه سر دادند؛ پدرِ ستوان، پدر این جوان خودنما، چاپلوسی ی همه ی قدرت ها را می کرد، مردی بود بله قربان گو که عادت داشت خیز بردارد و در مقامات بالای انقلاب ها قرار گیرد و پسر عین پدر بود. انسان در ارتش های فرانسه با برخی از این نوع خصلت ها مواجه می شود، سردارانِ دلیر، به سادگی در گیرودار حوادث، بعد از عملیات جنگی(۳۴۵) بی اعتنا به افتخار، بی توجه به خطر، مردانی ساده می شوند؛ شاید او خیلی بیش از اشتباهاتی را که در طبیعتِ ماست مواجه شده باشد که در خیال نمی گنجد. با وجود این، انسان به طرز عجیبی جایزالخطاست در عین حال یقین دارد که ژِنِستاس انسان کامل عیار است.
او بدگمان و تمایل به طغیان خشم شدید، مصدع در مباحثه، وقتی اشتباه می کرد قلبا اشتباه خود را می پذیرفت، سرشار از عِرق ملی بود و زندگی ی سربازی را همچنان حفظ کرده بود، مایل به شراب ناب بود. اگر او ضیافتی ترتیب می داد ادب به خرج می داد و سنگِ تمام می گذاشت، به نظر می رسید جدی و اهلِ تفکر است و بنابراین مایل نیست راز دل خود را نزد کس بگشاید. خلاصه، او اخلاق و آداب مردم را، و رسم ادب را، به خوبی می شناخت و نوعِ دستورالعملِ فرماندهی را که توام با خشونت نظامی بود مراعات می کرد؛ او ذهنی وقّاد داشت، او استادِ هنر تاکتیک، مانُور، تئوریِ شمشیرزنیِ سوار و مشکلات دامپزشکی بود، مطالعاتش به غایت نادیده گرفته شده بود. او کمابیش می دانست که سزار، کنسول و امپراطور روم بود؛ اسکندر، یونانی و اهل مقدونیه بود؛ او تبار و صفات یکی یا دیگری را بدون جرّوبحث می پذیرفت. بنابراین، او در گفت وشنودهای علمی و تاریخی جدی می شد، در ضمنِ شرکت، در گفت وگوها، از تایید عمل ناشی از هوس و یا احساساتِ(۳۴۶) حقیرانه حد نگه می داشت و همچون مردی ژرف نگر به آئینِ شکاکیون(۳۴۷) درآمده بود. هنگامی که ناپلئون در ۱۳ مه ۱۸۰۹ از کاخ شونبرون(۳۴۸) در اعلامیه ای خطاب به ارتشِ کبیر خود نوشت که بانوی وین(۳۴۹): شاهزادگان اتریشی، همچون مِدِآ(۳۵۰)، فرزندانِ خود را با دست های خود سر بریدند(۳۵۱)، در این زمان ژِنِستاس به درجه ی سروانی منصوب شد و چون ندانستن را کسرِ شانِ خود می دانست(۳۵۲)، پرسید(۳۵۳) مِدِه آ که بود؛ او به نبوغ ناپلئون اعتماد داشت لیکن معتقد بود که امپراطور نمی بایست امور رسمی ی ارتش کبیر و خاندان سلطنتی اتریش را اعلام می داشت: او فکر می کرد که مِدِه آ، آرشیدوشسی است با سیرتی غامض(۳۵۴). با وجود این، چنین امری ممکن بود مربوط شود به هنر نظامی، او نگران مِدِه آی اعلامیه بود تا روزی که مادموآزل روکور(۳۵۵) اجرای نمایش مِدِه آ را از سر گرفت. سروان بعد از خواندن آگهیِ مِدِه آ، دیدنِ شبِ نمایش تاتر فرانسه را از دست نداد تا بازیگر معروف تراژدی را در این نقش اساطیری ببیند که خبرش را از همسایگانش جویا شده بود. با وجود این، این مرد، این سرباز ساده، به قدر کافی آن توانایی را داشت که خواندن، نوشتن و حساب کردن را یاد بگیرد، و می بایست بفهمد که یک سروان لازم است دانش بیاموزد. بنابراین در این دوران بود که با شور و شوق به خواندن رمان ها و کتاب های جدید پرداخت که دانشی نسبی از بخش های نسبتا مفید آن ها کسب نماید. در حق شناسی نسبت به استادانش تا آنجا پیش رفت که از پیگوـ لوبرون(۳۵۶) دفاع می کرد، و درباره اش می گفت که او نویسنده ای است مفید و ژرف نگر.
این افسر، با احتیاطی که بخرج داد به خود اجازه نداد که دست به اقدام بیهوده بزند. به محض گرفتن درجه ی سرهنگی اش، مرخصیِ هشت روزه گرفت بلافاصله گرِنوبل را ترک گفت و به سوی گراندـ شارتروز حرکت کرد. او نمی دانست که دارد مسافتی طولانی را در یک مرحله طی می کند؛ بنابراین، او بر اثر نشانی دادنِ نادرستِ روستاییان به بیراهه رفته بود، او پرس وجو کرد و محتاطانه ره سپرد تا مبادا گرفتار راه طولانی شود آن هم بدون قوت لایموت. گرچه امیدوار بود تصادفا با زنی خانه دار در ماوایش یا با کسی که در مزارع مشغول کار است روبه رو شود. او سرانجام در مقابل کلبه هایی منتهی به فضای باز توقف کرد، که محوطه ای بود چهارضلعی تا اندازه ای نامنظم که به هر طرف راه داشت. زمین این قلمرو خانوادگی اجاره ای بود و کاملاً رُفته شده، البته با خندق هایی پُر از تُپاله. بوته های گلِ سرخ، پیچک ها، انبوهِ گیاهان از دیوارهای بلند ترک دار بالا رفته بودند. در مدخل چهارراه، بر روی بوته های انگور فرنگی، لباس های ژنده داشت خشک می شد. ژِنِستاس با نخستین موجودی که روبه رو شد بچه خوکی بود، غلطان در توده ای از کاه وکلش، با شنیدنِ صدای سُمِ اسب، خُرخُر کرد، سر برگرداند و باعث شد گربه ی سیاه گنده ای پا به فرار بگذارد. ناگهان زنی روستایی با پشته ای علف بر سر، ظاهر شد و در فاصله ای نه چندان دور چهار پسربچه ی ژنده پوش به دنبال اش روان بودند، البته جسور، پُرهیاهو، با چشم هایی دریده، زیبا، گندمگون، واقعا بیچاره، که به فرشتگان می مانستند. خورشید می درخشید و نمی دانم خورشید چه چیز با صفایی به هوا، به کلبه ها، به تُپاله ها، به این جمعِ ژولیده می بخشید. سرباز پرسید آیا ممکن است پیاله ای شیر داشته باشید. دختر پاسخی خشن داد. ناگهان پیرزنی در آستانه ی کلبه ظاهر شد، بعد از اشاره ی پیرزن، زنِ روستاییِ جوان داخل طویله شد. ژِنِستاس اسب اش را به طرفی هدایت کرد که مبادا به کودکان آسیبی برسد، چرا که اسب داشت یورتمه می رفت. ژِنِستاس درخواستِ خود را تکرار کرد که پیرزن رُک و راست جواب رد داد و گفت که وی نمی تواند خامه را از کوزه ی شیر که برای تهیه کره در نظر گرفته است بردارد. افسر جواب داد به خاطر این مشکل قول می دهم که به خوبی جبران خسارت کنم؛ افسر اسب اش را به ستونِ دری بست، و داخل کلبه شد. چهار کودکی که متعلق به این زن بودند به نظر هم سن وسال می آمدند، موردی بود عجیب که فرمانده را حیرت زده کرد. پیرزن کودک پنجمی هم داشت که تقریبا آویخته به دامن اش بود که لاغر، رنگ پریده، ناخوش مزاج، بدون شک بیشترین مواظبت ها را طلب می کرد؛ بنابراین، او بنیامینِ(۳۵۷) عزیز دُردانه بود.
ژِنِستاس کنار یک بخاری دیواریِ بدون آتش نشست، بر روی گچ بری پیش بخاری، تمثالِ رنگی ی حضرت مریم که دست های فرزندش عیسی(ع) را گرفته بود به چشم می خورد. چه تابلوی باشکوهی! کفپوش خانه از خاک رُس بود. به مرور زمان، زمین، ابتدائا کوبیده شده و سپس ناهموار گشته بود، و گرچه تمیز بود ولی از پوسته ای نارنجی، کبره بسته بود. در کنار بخاری دیواری، لاوکی پُر از نمک(۳۵۸)، تابه ای، دیگچه ای، آویخته شده بود. در انتهای اتاق، تختی مزین دارای آسمانه ای با نوارهای بریده بریده اشغال کرده بود. بعد، اینجا و آنجا(۳۵۹)، عسلی های سه پایه، با رویه ای ساده از درخت آلش، لاوک نانی، ملاقه ای بزرگ و چوبین برای کشیدن آب، سطلی و ظروفی برای شیر، یک چرخ نخ ریسی روی لاوک، سبدهایی از پنیر، دیوارهای سیاه، دری کرم خورده که بر بالای آن پنجره ای: چنین بود تزئینات و اثاث این ماوای فقیرانه. اینک این درام(۳۶۰)، درامیست که این افسر در آن شرکت می جوید و با شلاق زدن به کف زمین خود را سرگرم می دارد بی آنکه حدس بزند در اینجا درامی به وقوع خواهد پیوست. وقتی پیرزن، بنیامین کچل اش را پُشت در اتاق ماست بندی قایم شده بود دنبال می کرد، چهار کودک چنان توجه شان به نظامی جلب شده بود که بچه خوک را رها کردند. حیوان(۳۶۱)، حیوانیست که آن ها معمولاً با آن بازی می کردند در آستانه ی در ظاهر شد؛ وروجک ها به شدت به سویش حمله ور شدند و با کفِ دست چند ضربه به حیوان زدند که مجبور شد فورا در برود. حیوان مزاحم وقتی خارج شد، کودکان به سوی دری حمله بردند و سعی کردند زبانه ی مستعمل چِفت را که لق شده بود عقب بکشند. بعد خود را انداختند بر روی نوعی میوه که این صحنه، فرمانده را سرگرم نمود دیری نپایید دید که آن ها مشغول جویدنِ آلو خشک هستند. در این اثنا، پیرزن با چهره ای چروکیده با لباسی ژنده و کثیف، با پیاله ای شیر در دست داخل شد.
پیرزن گفت:
ــ آی! پُرروها!
او رفت به طرف بچه ها، چنگ زد آن ها را انداخت توی اتاق، بدون اینکه آلو خشک هایش را بردارد، انبار غله را به دقت بست.
ــ آه! پسرهای خوب، عاقل باشید.
در حالی که به ژِنِستاس نگاه می کرد، گفت:
ــ اگر من مواظب شان نباشم، آن ها آلوها را مشت مشت با حرص و ولع می خورند.
بعد پیرزن نشست روی چارپایه، بچه ی کچل را بین پاهایش گرفت، و با مهارتی زنانه و دقتی مادرانه در حالی که سرش را می شست شروع کرد به شانه کردن. چهار دزد کوچولو ماندند؛ دوتا ایستادند و دوتای دیگر به تختخواب و صندوق چوبی تکیه دادند، همه ی بچه ها فین فینی و کثیف در عین حال تندرست بودند و آلوهای شان را بدون اینکه حرف بزنند با ملچ ملوچ می خوردند، البته مرد غریبه را با حالتی موذیانه و تمسخرآمیز نگاه می کردند.
سرباز از پیرزن پرسید:
ــ این ها بچه های شما هستند؟
ــ ببخشید آقا، این ها کودکان دارالعجزه هستند؛ هر ماه سه فرانک و یک کیل(۳۶۲) صابون برای هر نفر به من می دهند.
ــ البته، دایهِ مهربان، آن ها باید بیش از دوبرابر به شما بپردازند.
ــ ای آقا، آقای بناسیس هم، درست همین حرف شما را به من زد؛ البته، اگر دیگران بچه ها را به همین قیمت بگیرند خوب باید من هم به همین هم قانع باشم. کسی که بچه ندارد، طالبِ بچه است! ما هنوز به این کار شاق(۳۶۳) محتاجیم تا بی نصیب نمانیم. وقتی ما شیرمان را به آن ها مُفت می دهیم این پول کفاف خرج و مخارجِ مان را نمی دهد(۳۶۴). به علاوه سه فرانک هم برای مان سه فرانک است که جمعا می شود پانزده فرانک(۳۶۵)، به غیر از پنج کیل صابون. در بخش های ما چه قدر باید جان کند تا روزی دوشاهی گیر آدم بیاد!
فرمانده پرسید:
ــ مگر شما زمینی از خودتان ندارید؟
ــ نه، آقا. وقتی خدابیامرز شوهرم زنده بود چرا داشتم؛ ولی بعد از فوت اش بر اثر استیصال فروختم اش.
ژِنِستاس سخن از سر گرفت:
ــ چه طور می توانید تا آخر سال با تغذیه، شست وشو و تربیت بچه ها با روزی دوشاهی، آن هم بدون قرض و قوله گذران کنید؟
پیرزن در حالی که سر کچل کوچولو را شانه می زد، سخن از سر گرفت:
ــ البته، آقای عزیزم، تا روزِ سن ـ سیلوستر(۳۶۶) بدون قرض و قوله نمی توانیم سر کنیم. چه می شود کرد! خدا روزی رسان است. من دو راس گاو شیرده دارم. در وقتِ درو، من و دخترم خوشه چینی می کنیم؛ در زمستان، ما به جنگل می رویم؛ خلاصه، شب ها نخ ریسی می کنیم. آه! خدا کند زمستانی، مثل زمستان پارسال نداشته باشیم. من هفتادوپنج فرانک از بابت آرد به آسیابان مقروضم. خوشبختانه، او، آسیابانِ آقای بناسیس(۳۶۷) است... آقای بِناسیس در اینجا یکی از دوستان فقیر فُقراست! طلب اش هرچه باشد هرگز مطالبه نمی کند او هرگز لب تر نخواهد کرد. از طرفی، گاو ما گوساله ای دارد که از آن پرِ کاهی به ما خواهد رسید.
تمام حمایت های بشردوستانه، در مورد این چهار کودک یتیم در محبت های این پیرزن روستایی خلاصه می گشت و با آلوهایش به پایان می رسید. آن ها از توجهی که مادرشان در ضمن صحبت به افسر داشت استفاده کردند، و در ستون به هم فشرده جمع شدند تا بار دیگر چِفت دری که آن ها را از انباری ی آلوی خوشمزه جدا می کرد حمله ور شوند. آن ها بدانجا رفتند نه مثل سربازان فرانسوی که حمله می کنند بلکه همچون سربازان آلمانی در سکوت پیش تاختند، آنان همچون دله ای با حرص و ولع شروع به خوردن کردند.
ــ آه! وروجک های بدجنس می خواهید تمام اش کنید؟
پیرزن برخاست، به شدت پسِ گردنِ هر چهار نفر را گرفت و آهسته به پشتِ یکی زد و بیرون شان انداخت؛ او به هیچ وجه گریه نکرد؛ دیگران هم هاج وواج ماندند.
ــ آن ها شما را خیلی اذیت می کنند...
ــ اُه! نه آقا، این بچه های نازنین عاشق آلو هستند. اگر آن ها را تنها بگذارم می ترکند.
ــ شما آن ها را دوست دارید؟
با این سوال، پیرزن سرش را بلند کرد، سرباز را با حالتی مهربانانه و طنّازانه نگریست و جواب داد:
ــ چرا چرا من آن ها را دوست دارم! من پیش از این سه تا از آن ها را بازگرداندم...
سپس آه کشان افزود:
ــ من از آن ها فقط تا شش سالگی مراقبت می کنم.
ــ خُب، بچه ی خودتان کجاست؟
ــ ورپرید.
ژِنِستاس برای اینکه تاثیر پرسش ناراحت کننده ی خود را زایل کند پرسید:
ــ مگر چند سال دارید؟
ــ سی وهشت سال آقا. سن ـ ژان(۳۶۸) که بیاد دو سال می شود که شوهرم از دنیا رفته.
افسر سواره نظام اندیشید: «چه زندگی ی سراسر ایثاری، چه تلاشی!»

در زیر این بام، همچون کلبه ی فقیرانه ای که عیسیِ مسیح در آن بالیده شده، با بشاشت و بدون غرور وظایف بسیار مشکل مادری به انجام می رسیده است. چه قلب های رئوفی در اعماق زندگی از انظار پنهان مانده است! چه فقری و چه غنایی(۳۶۹)! آری سربازان، بهتر از سایر آدم ها، قدر شکوهی که در رفعت کفش های چوبین و تعالی ی اِنجیل بی شیرازه وجود دارد می دانند. علاوه بر این، کتاب وجود دارد، متنی تاریخی، صحافی شده با پارچه ی ابریشمی موج دار، اطلسی؛ البته، آنچه مهم است روح و محتوای کتاب است. ممکن نیست که انسان ایمان نیاورد به مذهبی که هدف اش خداوند است، در حالی که می بیند این زن، این مادر، همچون عیسیِ مسیح با محبت آفریده شده، خوشه چینی کرده، رنج کشیده، برای کودکان آواره مقروض شده، و در حساب هایش اشتباه کرده بدون اینکه بخواهد علت اش را بداند لذا برای مادرشدن تیشه به ریشه ی خود زده است(۳۷۰). از لحاظ این زن، باید لزوما ارادت بین خوبان این دنیای دون و ادراک کنندگان عالم علوی(۳۷۱) را پذیرفت؛ از این رو فرمانده ژِنِستاس در حالی که سرش را تکان می داد زن را نگریست، سرانجام پرسید:
ــ آیا آقای بِناسیس پزشک خوبی است؟
ــ آقای عزیزم، نمی دانم، ولی بیچارگان را مجانی شفا می بخشد.
ژِنِستاس در حالی که با خود زمزمه می کرد، سخن از سر گرفت:
ــ به نظر می رسد، مطمئنا این مرد، انسانیست واقعی.
ــ اُه، بله آقا، آدمِ خوبی است!... مردمِ اینجا در نماز صبح و شب شان هرگز او را فراموش نمی کنند.
سرباز در حالی که چند سکه به مادر می داد، گفت:
ــ مادر، این حق شماست.
در حالی که سکه ای(۳۷۲) بدان می افزود، سخن از سر گرفت:
ــ این هم مال بچه ها.
وقتی سوار اسب شد، پرسید:
ــ من از خانه ی آقای بِناسیس زیاد دورم؟
ــ اُه! نه آقای عزیزم، روی هم رفته نیم فرسخی راهست.
فرمانده عزیمت کرد، بر وی مسجّل شد که تا به حال دو فرسنگ راه را طی کرده است. با این همه، دیری نپایید از خلال درختانی چند، او نخستین مجموعه ی خانه ها را، سپس بام های قصبه را که در اطرافِ برجِ مخروطی شکلِ ناقوسِ کلیسا که سر به آسمان سوده بود و ورقه ی سنگی(۳۷۳)ی کنج های شیروانی که به ورق های آهن سفید منتهی می شد و که در آفتاب می درخشید مشاهده کرد. این نوع پوششِ بنا، خبر از تاثیر بدیعِ پوششِ بناهای مرزی ساووآ(۳۷۴) را می داد که همجوار این بخش است، و که در ساووآ معمول است. بیشتر خانه ها، به شکلی دلپذیر یا در دشت واقع است یا در مسیل، که این ولایت حاصلخیز را جان تازه ای می بخشد و از هر سو کوه ها در حصارش می گیرند بدون گریزگاهی مرئی. ژِنِستاس، هنگام ظهر، در چند قدمیِ این قصبه، قصبه ای که نشسته در دامان تپه ای، اسب اش را در سایه ی خیابانی از درختان ناروَن در برابر دسته ای از کودکان، متوقف کرد، و از آن ها خانه ی آقای بِناسیس را پرسید. کودکان شروع کردند به یکدیگر نگاه کردن و مردِ غریبه را وراندازکردن با حالتی که هر آنچه برای نخستین بار در برابر چشم های شان قرار می گیرد نگاه کردن: بسیاری از چهره ها، بسیاری از نادره ها، بسیاری از افکارِ مختلف. بعد، پُرروتر، بشاش تر از همه، پسربچه ای کوچولو، با چشمانی درخشان، با پاهایی برهنه و گل آلود، بنا به عادتِ کودکان، برایش تکرار کرد:
ــ منزل آقای بِناسیس، آقا؟
و افزود:
ــ من حاضرم همراه شما تا آن جا بیام.
او در پیشاپیش اسب به راه افتاد؛ از این که می دید دارد غریبه ای را همراهی می کند احساس نوعی مهم بودن، احساسی که بر اثر حاضرخدمتی ی بچگانه یا اطاعتی که نیاز مبرم به تحرکی دارد و که در این سن و سال بر جسم و جان کودک چیره می گردد می کرد. افسر هم در امتداد کوچه ی اصلی ی قصبه، کوچه ی ریگزار، کوچه ی پُر پیچ وخم که در حاشیه ی آن خانه هایی بنا به سلیقه ی صاحبان آن ساخته شده بود کودک را دنبال می کرد. آنجا، در معبر عمومی، یک تنور نانوایی به چشم می خورد: این جا، کنگره ی عمارتی، در حصاری از نرده ها، جلوه می فروخت؛ و جویبارانی از کوهستان سرازیر می شدند. ژِنِستاس بام هایی از ورقه های چوبینِ سیاه، بسیاری پوشالین، برخی سفالین و هفت یا هشت خانه با ورقه های سنگی مشاهده کرد که بدون شک این خانه ها تعلق به کشیش، قاضی صلح و بورژواهای این مکان داشت. به نظر می رسید این بی توجهی کامل نسبت به آن سوی دهکده، ناشی از کمبود زمین و عدم مراوده است؛ ساکنان اش اِنگار متشکل از یک خاندان و خارج از مراودات اجتماعی هستند که تنها با تحصیلدار مالیات یا با بخش های نامرئیِ(۳۷۵) آن در ارتباط هستند. وقتی ژِنِستاس چند قدم بیشتر برداشت در بالای کوهستان کوچه ای عریض دید که بر این روستا مُشرف است. بدون شک در این روستا یک قصبه ی متروک، و یک قصبه ی نو آباد وجود داشت. در حقیقت، در این چشم انداز، در جایی که فرمانده قدم های اسب اش را سست کرد، توانست به آسانی خانه های خوش ساخت این روستای قدیمی را به دقت تماشا کند که بام های نوسازش اهالی ی این دهکده را به نشاط می آوُرد. در این اثنا ژِنِستاس از این بناهای جدید که خیابانی از درختان نورسته آن ها را می پوشاند، آوازهایی خاصّ کارگران شاغل را شنید، سروصدای چند کارگاه، صدای سوهان ها، صدای چکش ها، صداهای نامشخص صنایع مختلف. او دود رقیقِ بخاری های دیواریِ خانه داران، و دود غلیظ کوره های آهنگری، خیش سازی، قفل سازی، نعل سازی را ملاحظه کرد. خلاصه، در منتهی الیه روستا که راهنمای ژِنِستاس، وی را هدایت می کرد مزارع اجاره ای پراکنده، مزارع خوب کشت شده، کشتزارهای وسیع را مشاهده کرد، و همچون گوشه ی کوچکی از بری(۳۷۶) که در این چین خوردگی از زمین در نگاه اول از نظر دور مانده است، و تصوّر زندگی، میان قصبه و کوهستان هایی که به ولایت ختم می شود را به کسی نمی دهد.
دیری نپایید کودک ایستاد و گفت:
ــ اینست درِ خانه اش.
افسر از اسب فرود آمد، لگام را در دست اش گرفت؛ سپس اندیشید که تمام زحمات این بچه، لایق دستمزد است، از جیب بغل اش چند شاهی درآورد و به کودک انعام داد و او آن ها را با تعجب گرفت و چشم هایش گشاد شد(۳۷۷)، تشکر نکرد آن جا ماند تا ببیند چه می شود.
ژِنِستاس اندیشید: «در اینجا تمدن زیاد پیشرفت نکرده است، آئین کار در اینجا سخت جانی می کند و تکدی گری هنوز در اینجا رخنه نکرده است.»
کنجکاوی شدیدی راهنمای نظامی را در بر گرفته بود و لذا به دیوارِ بلندِ حایلی که حیاط خانه را حصار می کشید، به نرده های چوبیِ سیاه شده ای که به ستون دو طرف در چفت شده بود تکیه داد.
قسمت تحتانی این در، کاملاً یکدست بود که در گذشته با رنگ خاکستری نقاشی شده بود و انتهای نرده ها به نیزه های زرد آهنی ختم می شد. رنگ و روی این زینت ها، رفته بود، بر بالای هر لنگه در، هلالی را رسم می کرد و وقتی هم در بسته می شد با مقیاس بالایی مخروط کاجِ عظیمی را به نمایش می گذاشت. این درِ بزرگ را کرم ها جویده بودند، خزه های مخملین لک انداخته بودند، تقریبا بر اثر آفتاب و باران پوسیده شده بود. گیاهانی چند از قبیل عود و حشیش الزجاج بر حسب تصادف اینجا و آنجا سر برآورده بودند، ستون های در، زیر تنه ی دو اقاقیای بدونِ خار(۳۷۸) کاشته شده در حیاط، از دیده پنهان می ماند و که انبوه سبز آن به شکل شرابه هایی سر بر می آورند. وضعیتِ این درِ بزرگ نشان از اهمال مالک خانه را می داد که به نظر افسر ناپسند آمد، و به سان مردی که آرزویی خام در سر پخته باشد ابرو درهم کشید. چرا که ما عادت کرده ایم دیگران را با معیار خودمان بسنجیم، و اگر ما به خاطر نقایص مان آنان را بری از خطا می دانیم به همان اندازه هم آن ها را از اینکه صفات مان را ندارند به شدت محکوم می کنیم. فرمانده چه قدر دل اش می خواست که آقای بِناسیس مردی دقیق و منظم باشد در واقع، دربِ خانه اش خبر از یک بی اعتنایی کامل از مصالح مِلک اش می داد. یک سرباز عاشقِ اقتصاد خانگی(۳۷۹) چون ژِنِستاس، می باید از دربِ خانه ی این فرد ناشناخته، فورا از زندگی اش و از خصلت اش نتیجه بگیرد: به رغمِ مآل اندیشی اش، این از برای چیست، او که هیچ کم و کسری ندارد. در نیمه باز بود، یک بی اعتناییِ دیگر! براساس این اعتماد روستایی، افسر بی تکلّف داخل حیاط شد، اسب اش را به میله های طارمی بست و زمانی که دهنه ی اسب را گره می زد، شیهه ی اسبی از سوی طویله ای شنیده شد، سوار ناخواسته سر برگرداند، مستخدمی پیر از آنجا در گشود و سر برآورد، کلاه به سر، کلاهی سرخ و پشمی، که در ولایت متداول بود، درست شبیه کلاه فریژییایی(۳۸۰) که در جمهوری اول مردم به نشانه ی آزادی آن را انتخاب می کنند. چون برای چند اسب جا وجود داشت، پیرمرد، بعد از اینکه پرسید که آیا او برای دیدنِ آقای بِناسیس آمده است، مهمان نوازانه به وی پیشنهاد می کند که اسب اش را در طویله بگذارد، پیرمرد در حالی که با شفقت و تحسین به حیوان نگاه می کرد به خود گفت که این اسب چه قدر زیباست. فرمانده به دنبال اسب اش روان شد تا ببیند طویله را چگونه می یابد. طویله تمیز بود، بسترِ کاه و علیق(۳۸۱) کافی بود، دو اسبِ بِناسیس قبراق بود، و از میان همه ی اسب ها، اسبِ کشیش قابل تشخیص بود. زنی خدمتکار از داخل خانه بر روی پلکان ظاهر شد، به نظر می رسید که طبق معمول منتظر سوالات مرد غریبه است، و مهتر از قبل می دانست که آقای بِناسیس بیرون رفته است. او گفت:
ــ اربابِ ما به آسیای گندم رفته است. اگر می خواهید به وی ملحق شوید از این کوره راه بروید تا به چمنزار برسید که در منتهاالیه آن، آسیاب است.
ژِنِستاس ترجیح داد به دیدن ولایت برود تا چشم به راهِ بِناسیس بماند، و لذا در جاده ی آسیای گندم به راه افتاد. بعد از اینکه از جاده پرپیچ وخم قصبه بر دامنه ی کوهستان گذر کرد، دره، آسیاب و یکی از دل انگیزترین مناظری را که تاکنون ندیده بود مشاهده کرد.
رودخانه بر دامنه ی کوه ها آرام می گیرد، و به شکل برکه ای جلوه گر می گردد، و بر فراز آن قله ها پله پله سر بر آسمان می سایند و به ما امکان می دهد که راز دره های بی شمار را، بر اثر نور مختلف الالوان، یا آسمان صاف و روشن را بر فراز ستیغ های پوشیده از صنوبرهای تیره دریابیم. آسیاب، به تازگی در مسیر ریزش سیلاب در برکه ساخته شده بود، در آن جا خانه ای بود دلفریب، پنهان، در ورای آب ها و انبوهِ درختان آبزی. طرف دیگر رودخانه، نور ملایم شفق، بر نشیب کوهستان و سپس بر قله ی آن می تابید، ژِنِستاس یک دوجین کلبه های متروک بدون در و پنجره را به یک نظر دید که بام هایش را مخروبه و پُر رخنه نشان می داد، زمین های اطراف اش مزارعی بودند شخم زده و بذرافشان؛ باغ های قدیمی بدل به چمنزارهایی شده بود که به طریقه ی لیموزنی ها(۳۸۲) آبیاری شده بود. فرمانده بی اختیار ایستاد تا ریزه کاری های این دهکده را تماشا کند.
چرا انسان ها بدون تاثری ژرف به این همه ویرانی ها و همچنین به این خاکساران و به این ساده ترین آدم ها نظر نمی افکنند؟ بدون شک این ها برای ایشان تصویری است از سیه روزی ها، که بارِ سنگینِ سیه روزی هایشان چه بسیار گونه گون احساس می شود. گورستان ها، انسان ها را در اندیشه ی مرگ، دهکده ای متروک، انسان ها را در اندیشه ی زحمات طاقت فرسای زندگی فرو می برند؛ مرگ یک بدبختی ی قابل پیش بینی است، ولی زحمات طاقت فرسای زندگی، لایتناهی است. آیا لایتناهی، راز دنیایی از غم و اندوه نیست؟ افسر به جاده ی سنگی ی آسیاب رسید، بی آنکه بتواند راز این دهکده ی متروک را تبیین کند. او از جوانِ آسیابانی که روی کیسه های گندم دَمِ در خانه نشسته بود راجع به آقای بِناسیس پرسید. آسیابان در حالی که یکی از کلبه های ویران را نشان می داد، گفت:
ــ آقای بِناسیس به آنجا رفته.
ــ مگر این دهکده آتش گرفته؟
ــ نه، آقا.
ژِنِستاس پرسید:
ــ پس چرا به این روز افتاده؟
آسیابان در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت جواب داد:
ــ آه! چرا؟ چرایش را آقای بِناسیس به شما خواهد گفت.
و برگشت به خانه اش.
افسر از روی نوعی پل که از تخته سنگ ها ساخته شده بود و که از خلال آن سیلاب جاری می شود، گذشت و دیری نپایید به خانه ی مورد نظر رسید. این خانه ی کاهگلی کامل بود، پوشیده از خزه، البته بدون منفذ و بدون چفت و بست، به نظر می رسید در وضع بدی نیست. وقتی ژِنِستاس بدانجا وارد شد آتش بخاری دیواری را دید، در کنج اتاق، بیماری بر صندلی نشسته و پیرزنی در برابر او زانو زده بود، و مردی هم رو به اجاق ایستاده بود. داخل این خانه، شکل یک اتاق واحد را داشت، روشن، با قابِ پنجره ای ناجور که با پرده ای مزین شده بود. خاک کف اتاق کوبیده شده بود. همه ی اثاث خانه شامل یک صندلی، یک میز و یک تختخواب فقیرانه بود که فرمانده چنین اتاقی ساده و تهی هرگز ندیده بود جز در روسیه، در کلبه ی موژیک ها، که شبیه کنام حیوانات بود. آن جا، هیچ چیز گواهِ امور زندگی نبود، همین طور با کمترین وسایل آشپزخانه، که برای تهیه غذاهای مفصّل کافی نبود، گویی لانه ی سگی بود بدون کاسه ی سفالین اش. اینجا تنها تختخواب فقیرانه ای بود، با یک دست لباس مهتری آویخته به میخی و کفش های چوبین حصیری، این کلبه ی پوشالین مثل سایر کلبه های پوشالین خلوت به نظر می رسید. زنِ زانوزده، زنِ روستایی ی سالخورده ای بود، که سعی می کرد پاهای بیمار را در طشتک چوبینِ پُر از آبِ قهوه ای نگهدارد. مرد صدای پا را، همچون صدای غیرعادیِ مهمیزها با گوش های عادت کرده به قدم های یکنواخت اشخاص روستا تشخیص داد؛ مرد به طرف ژِنِستاس برگشت در ضمن نوعی تعجب از خود نشان داد، پیرزن هم در این شگفتی با وی سهیم گشت. نظامی گفت:
ــ اگر شما آقای بِناسیس باشید، احتیاجی به پرسش ندارم. چرا که غریبه ای، بی تاب از دیدار شماست، از شما معذرت می خواهم، آقا، من به جای اینکه در خانه تان منتظر شما بمانم، آمدم تا شما را در میدان نبردتان تماشا کنم. لطفا به خاطر من خودتان را به زحمت نیندازید، به کارتان برسید. وقتی کارتان را به پایان رساندید، هدف از دیدارم را به شما خواهم گفت.
ژِنِستاس کنار میز نشست و سکوت اختیار کرد. آتش در کلبه ی کاهگلی، فروغی درخشان چون پرتو خورشید می پراکند، خورشیدی که اشعه ی آن توسط قله ی کوه ها منکسر می گشت که هرگز امکان رسیدن به این بخش از دره را نداشت. روشنایی این آتش بخاری از شاخه های صنوبر صمغ دار ناشی می شد که زبانه های آتش را تداوم می بخشید. نظامی در سیمای مرد، علاقه ای پنهان مشاهده کرد که او را وادار می کرد کنجکاوی کند، بررسی کند، کاملاً او را بشناسد. آقای بِناسیس، پزشک بخش، دست از کار کشید و به سردی به سخنان ژِنِستاس گوش داد و به وی ادای احترام کرد، و برگشت به طرف بیمار، بی آنکه به هدفِ چنین بررسی ی جدی ی این نظامیِ پی بَرَد.
بِناسیس مردی بود متوسط القامه، چهارشانه و با سینه ای فراخ. با رِدَنگُتی گشاد و به رنگ سبز، دکمه بسته تا گردن، که مانع می شد افسر جزءجزء ویژگی های این شخصیت، یا طرز رفتارش را دریابد؛ البته هیمنه و وقاری که در این مرد بود بر درخشش و برجستگی ی سیمایش کمک می کرد. این مرد چهره ای، اسطوره ای داشت: همین طور جبین کمی قوسی، البته لبریز از رفعت و تماما پُرمعنا؛ همین طور بینی رو به بالا با شکافی در نهایت ظریف؛ همین طور گونه هایی برجسته. دهان پیچان، لب ها کلفت و سرخ. چانه به شدت برگشته. چشم ها، سیه و تیز، با نگاهی درخشان به رنگ صدفی سفید که به چشم، درخششی عظیم می بخشید که عشق های به خاموشی گراییده را بیان می کرد. موها سابقا سیاه، ولی اکنون خاکستری، چین های چهره اش عمیق و ابروها اینک سفید، بینی اش پیازی و رگه رگه، رنگ اش زرد و مرمری با لکه های قرمز، کارهای سختِ حرفه اش، همه و همه خبر از پنجاه سالگی اش می داد. افسر نتوانست جز با حدس و گمان پی ببرد که در این سر چه می گذرد آن هم با پوششی از کاسکت، به نظرش رسید که این آدم، یکی از آن آدم هایی است که اصطلاحا انسان های دارای عقل سلیم و قضاوت صحیح(۳۸۳) نامیده می شوند. کسانی که عادت به خواندن گزارش هایی درباره ی مردان مقتدر دارند به دنبال ناپلئون می گردند، تا ویژگی های اشخاصی را که سرنوشت شان در رویدادهای بزرگ رقم خورده است تشخیص دهند، ژِنِستاس در این زندگی ی سوت و کور رازی را حدس زد، و در حالی که سیمای فوق العاده ای این مرد را می نگریست به خود گفت: «این پزشک دهکده بر اثر کدامین کشاکش تقدیر(۳۸۴) در اینجا ماندگار شده است؟» بعد از اینکه به جد این قیافه را ورانداز کرد به رغم قیاس با سایر چهره های بشری و در اختلاف با ظواهرِ اشخاص معمولی وجود رازی را بر وی فاش ساخت. او ناچارا از توجهی که پزشک به بیمار می کرد سهیم شد، و منظره ی بیمار کاملاً مسیر تصورات اش را تغییر داد.
کهنه سرباز سوار(۳۸۵)، با وجود مناظرِ بی شمار زندگی ی نظامی اش، با مشاهده ی چهره ی انسانی که نمی باید هرگز اندیشه ی درخشانی داشته باشد، چهره ی کبودی که دردی ساده و خاموش، همان گونه که بر سیمای کودکی نقش می بندد که هنوز نمی داند حرف زدن را و که نمی تواند فریاد زدن را، خلاصه با دیدن چهره ای کاملاً حیوانی و فرتوت، ناقص الخلقه ای در حال احتضار، تکانی سخت غافلگیرانه، همراه با وحشت، در خود احساس کرد. این انسان ناقص الخلقه تنها گونه ای از نوع بشر بود که فرمانده ی اسواران گویی تا به حال ندیده بود. با منظری از یک جبین پُر چین و چروک، دو چشمی که به سفیدی می زد(۳۸۶)، سری با موهای تُنُک که از بی غذایی ناشی می شده، سری پوست به استخوان چسبیده و فاقدِ عضوهای حساس، که گویی حسی در آن نبوده باشد، ژِنِستاس برای مخلوقی که نه عواطف حیوانی داشت و نه امتیازات انسانی، و که هرگز نه عقل داشت و نه غریزه، و به هیچ زبانی نه حرف می زد و نه می فهمید، چرا احساسِ اندوهی(۳۸۷) ناخواسته کرد؟ در ضمن می دید که این بیچاره به پایان زندگی ای رسیده است که به هیچ وجه زندگی نبود، به نظر می رسید مشکل او، مشکل یک عمر حسرت بود. با این وجود، پیرزن با اضطرابی رقت انگیز او را تماشا می کرد، و دست اش را بر روی پاهایش گرفت و از محبتی که به شوهرش داشت آب داغ بر روی پاهایش نریخت. بِناسیس خودش بعد از معاینه این صورت بی جان و این چشم های بی فروغ، نبضِ ناقص الخلقه را گرفت. پزشک سرش را تکان داد و گفت:
ــ آب داغ لازم نیست، او را بخوابانیم.
پزشک این جسم نیمه جان را گرفت و آن را بلند کرد و از جایی که کشانده بود بر روی تختخواب منتقل کرد، و با دقت او را خواباند و پاهایش را دراز کرد اکنون تقریبا سرد بود، دست و سرش را با دقتی که ممکن است از مادری برای فرزندش سر بزند قرار داد. بِناسیس بر بالین بستر ایستاد، افزود:
ــ حرفی برای گفتن ندارم. او در حال احتضار است.
پیرزن، دست به کمر ایستاد، در حالی که اشک از چشم هایش جاری می شد، محتضر را نگریست. ژِنِستاس ساکت ماند، بی آنکه بتواند سر درآورد چگونه مرگ موجودی این چنین کم اهمیت باعث این همه تاثر شده است. او اکنون از ترحّمِ بی پایانی که این مخلوقات سیه روز القا می کنند و که طبیعت آن ها را در آغوش دره های عاری(۳۸۸) از آفتاب افکنده، به طور غریزی احساس همدردی می کرد. این عقیده ی منحطِ خرافاتِ مذهبی ی خانواده ها در موردِ ناقص الخلقه ها، از اینکه ما باید فقط به بینوایان مان برسیم آیا از زیباترین فضایل مذهبی مسیحیت، شفقت و ایمان، قوی ترین نظم اجتماعیِ مفید، از نیتِ اَجرِ اُخروی، روی برنگردانده ایم؟ استحقاقِ سعادتِ ابدی به والدینِ این موجودات بیچاره کمک می کند که مواظبت های مادرانه شان را در ابعاد وسیع با حمایت والای خود به مخلوقی بی حال، به مخلوقی که از این موهبت سر درنمی آورد و بعدها هم آن را به فراموشی می سپرد تداوم ببخشند. اینست مذهبِ بدیع! مذهب بدیعی که نیکوکاری محض(۳۸۹) را در جوارِ مصیبت کور(۳۹۰) قرار داده است. جایی که ناقص الخلقه ها هستند، مردم گمان می کنند حضور موجودی از این قبیل مایه خوش شانسیِ خانواده است. بر این باور به خدمت یک زندگی ی مهرآمیز سر می نهند که در دلِ شهرها بشردوستی ی دروغین و دیسیپلین دارالعجزه با خشونت ناقص الخلقه ها را جواب می کند. در دره ی فوقانیِ ایزر(۳۹۱)، جایی است که ناقص الخلقه های زیادی در آنجا، در فضای باز، زندگی می کنند، تربیت می شوند تا از گله ها حفاظت کنند. این ها با اینکه موجودات بدبختی هستند، لااقل آزاد و محترم اند.
برای لحظه ای ناقوس دهکده از دور، پیاپی(۳۹۲) طنین انداز شد تا مرگ یکی از آنان را به وفاداران اطلاع دهد. این طَیران آوای آهنگین مذهبی، با نوایی آرام، به کلبه رسید تا جایی که غمی جانکاه را در جان همگان نشاند. صدای پای بسیاری از جاده به گوش رسید که خبر از جماعتی خاموش می داد. سپس سرود کلیسا(۳۹۳) ناگهان برخاست(۳۹۴)، سرودی که افکار سرگشته ی جان های بی ایمان را تحتِ تاثیر قرار می دهد، بیدار می کند و که اجبارا به هماهنگی های تاثرانگیز صدای انسان تسلیم می گردد. کلیسا به کمک مخلوقی آمد که به هیچ وجه او را نمی شناخت. کشیش و در پیشاپیش او، کودکی از گروه کر با صلیبی در دست و به دنبال اش خادم کلیسا با قدح آب متبرّک و با یک گروهِ پنجاه نفری از پیرزنان، کودکان و همه ی کسانی که برای گزاردن نماز به کلیسا آمده بودند ظاهر شد. پزشک و نظامی در سکوت به هم نگریستند به کناری رفتند تا به جماعت کوچه دهند و همگی چه در بیرون و چه در درون کلبه زانو زدند. هنگامی که تسلی دهندگان، مراسم توشه ی آخرت را برگزار می کردند آن هم برای این موجودی که هرگز در زندگی گناهی مرتکب نشده بود، اما به کسی که دنیای مسیحیان را وداع کرد، بسیاری از این چهره های خشنِ روستایی متاثر شدند. قطرات اشک بر سیمای خشن و ترک خورده بر اثر آفتاب، و گندمگون بر اثر کار در هوای آزاد، فرو غلطیدند. این احساس قرابت داوطلبانه کاملاً بی ریا بود. کسی یافت نمی شد که در این زندگی جمعی از این موجود بیچاره شکایتی داشته باشد، که به وی نان روزانه اش را نداده باشد؛ چرا او مثل هر کودک، پدری و مثل هر دخترک خندانی، مادری به خود ندیده بود؟
کشیش گفت:
ــ او درگذشت.
این حرف درست حیرت همگان را برانگیخت. شمع ها روشن شدند. اشخاص زیادی خواستند شب را در جوار نعش سپری کنند، بِناسیس و نظامی خارج شدند. دم در چند روستایی، پزشک را متوقف کردند تا به وی بگویند:
ــ آه! آقای شهردار، اگر شما نتوانستید او را نجات دهید، بدون شک خواست خدا بود که او را به درگاه خویش بخواند.
دکتر جواب داد:
ــ فرزندانم، من هر کاری که از دستم برمی آمد کردم.
وقتی آن ها چند قدم از دهکده دور شدند دهکده ای که آخرین ساکن آن تازه فوت کرده بود به ژِنِستاس گفت:
ــ شما نمی توانید باور کنید آقا، چه قدر تسلای واقعی ی گفتارِ این دهقانان شاملِ حال منست. ده سال پیش، در این دهکده ای که امروز ساکت و آرام است، نزدیک بود مرا سنگسار کنند، البته آن زمان بیش از سی خانوار زندگی نمی کردند.
ژِنِستاس پرسشی بسیار روشن با حالت چهره اش و با حرکات و سکنات اش ابراز کرد، تا پزشک را وادار کند که از برایش سخن براند. وی در ضمن ره سپردن داستانش را با این سخنان آغاز کرد.

جماعت روستایی ساووآ و دوفینه از نظر آماری در حقیقت قربانیانِ کمبود املاح معدنی هستند(۷۷): آب آشامیدنی شان، راه خروج چشمه سارها یا ذوب برف ها، فقدان ید. فقر ساکنان، و گرانی حمل ونقل، سبب کمبود و مشکل رسیدن ماهی ی دریایی، شاه ماهی، ماهی دودی و غیره می شود، تنها کسانی مجاز بودند این ماهی ها را به همراه خود بیاورند که به اندازه ی مصرف شان بوده باشد که آن نیز، مصرفِ بسیار اندک یدِ ضروریِ نونهالان را تامین می کرد. از این کمبود ید، بسیاری از کودکان کوهستان، نشانه های همزمان کودنی، ناشی از گواتر و از تورم تیروئیدی(۷۸) را با خود داشتند: تیروئید و ورم گردن، سرِ کوتوله، موهای کوتاه، کندیِ ذهن و غیره. عده ای در دره های آلپ هستند که این نقایص را دارند که به نمونه ای از ناقص الخلقگی قمری(۷۹) بدل می شوند، که آن هم با جمعیتی از ابلهان که از نظر روانی غیرقابل کنترل اند که گردشگری پژوهنده، با کنجکاوی، عدم سلامت رانده شدگان مهاجر(۸۰) را تشخیص می دهد. بِناسیس، به هیچ وجه احساس شور و اشتیاق نمی کند، چرا که همیشه غم فراق دوست، بر دل دارد(۸۱). او تیماردار، خادم، مرهم گذار، ریشه کن کننده ی قطعی دردهای بیماران خویش است. او موضوع و ارائه ی کارهایش را به ژِنِستاس توضیح می دهد، در حالی که در کنارشان آخرین ناقص الخلقه ی بخش، در کلبه ی مشئوم خود در گذشته بود. احتمالاً هرگز این چنین مواجهه ای میان نور و ظلمت، میان تجدد و تحجّر(۸۲) با رفتاری تقریبا حیوانی از طرف مردم عوام دیده نشده است، تا آنجا که در جریان این احتضار دردناک، بالزاک نشان داد چه قدر با دیدگاهِ نژادپرستانه ی بیگانه است. ژِنِستاس در حقیقت همزمان با روبه رو شدن با پزشک و محتضر غرق بحر تفکر می شود(۸۳). در اینجا از سویی، آتشدان بخاری دیواری نورافشانی می کرد، و از سوی دیگر دکتر بِناسیس با بیان فصیحِ خود(۸۴)، بنا بر ساختمان بیرونی کاسه ی سرِ بیمار، به بررسی احوال روحی ی او پرداخت: زنباره ی قهار(۸۵)ی که در جوانی اش، از راه ناجی(۸۶) شارتروز منحرف گشته در حقیقت به دنبال زنان قبل از میانسالی(۸۷) می رفته است؛ البته او همچنان قدرت تولید مثل (زاد و ولد) خود را از دست نداده است؛ او به سادگی از این مسیر (رفتار ناهنجار) کناره گرفت: بهتر است، در امرِ باروری پزشکی، اقتصادی، تک تک اعضای جامعه(۸۸)، سرمایه گذاری کرد، تسرّی داد و به نفع ساکنان دامنه ی آلپ گام برداشت. در جوار ناجی مهربان(۸۹) آرام آرام بیماری ناقص الخلقگی با مغزهای ناسالم رو به زایل شدن می نهد: پاهایش به آب مایل به قهوه ای می زند آبی که مادر فقیرش برای وی تهیه می دیده است.
این اقدام ضد ناقص الخلقگی ی ناجی ی کوهستان ها، با رای قاطع(۹۰)، در زمینه ی ریشه کن کردن بیماری گواتر ثبت می شود. در حقیقت هنگام ورودِ دکتر، کشاورزان محلی(۹۱)، جوانان، پیران، زنان، ناقص الخلقه را بنی بشر(۹۲) می دانستند، همچون مسیح در آزادی: بنابراین، آنان جوانان گواتری را به نظر اغماض می نگریستند چرا که از امید به یک زندگی کوتاه برخوردار بودند. آنان گواتری ها را عزیز می داشتند، آنان در راه شان صدقه می دادند، به امید بهبودی شان، به خاطر خودشان، تا شایستگی در بهشت را پیدا کنند. آنان ناقص الخلقه گان را دسته جمعی ــ در وسط طبیعت ــ به جای اینکه آن ها را در نوانخانه محبوس کنند تا سقط شوند، آزاد گذاشته بودند؛ رفتار روستائیان نسبت به گواتری ها به ویژه با رفتاری که شهریان از خود بروز می دادند بسیار متفاوت بود؛ آن هایی که در گرِنوبل، در شامبِری(۹۳) سابقا معرّف یک ذهنیت مدرن و بی رحمانه بودند با دقت به زندانی کردن ابلهان می پرداختند. ولی با ورود بِناسیس، یک دوا درمان خوب، به خاطرِ این مناطقِ شارتروزِ گواتری، در دسترس همگان قرار گرفت: بنابراین، تدارک آذوقه، به ویژه ماهی دریا، برای بهبود بخشیدن زندگی ی عموم مردم، کافی بود.
بِناسیس، در ولایت مستقر می گردد، درباره ی راهِ حل پیشنهادیِ وی مخالفتی نمی شود چرا که او کاستی های تغذیه را جبران می کند. البته مردم ولایت دلیل چرخه ی ید در بدن انسان را نمی دانستند. به هر صورت، تشخیص امراض(۹۴) و فن مداوای(۹۵) آن در سمت و سویی بسیار متفاوت راه خود را پیدا می کند. یک دکتر خوب همیشه با دارو و امکانات پزشکی پیشرفته حاذق نمی شود؛ پزشک برای ناقص الخلقه های گواتری مفاهیم پزشکی را یعنی «رسم هواخوری»(۹۶) را که در آن دوران ور افتاده بود تجویز می کند. بِناسیس در جریان نخستین دیدار خود اجمالاً به ژِنِستاس اظهار کرد که چگونه گواتر در دره ی عمیقی که مقر دهقانان بخش بود شیوع یافت، چرا که در این دره نه نوری از خورشید دیده می شد و نه وزش هوای پاک. به علاوه، در این مکان سایه آلود(۹۷)، در این هوای راکد، بومیان قربانی آب آشامیدنی خود می شوند، که مستقیما از سیلاب های حاصل از ذوب برف ها برداشت می کنند بنابراین تشخیص امراض توسط ناجی، در مورد این نکته درست از آب درمی آید.
در مرحله ی دوم، موضوع راجع به نگرش بِناسیس در برابر ناقص الخلقه هاست، آن هم زمانی که تحرکات و طغیان های نژادپرستانه عظیم (قبل از طغیان های قرن بیستم) در قرن هژدهم و نوزدهم به راه می انداختند(۹۸). از نظرِ ناجی ما، ناقص الخلقگی و گواتر بر اثر وراثت تشدید می گردد، همان اندازه و بیشتر هم بر اثر فقدان املاح در تغذیه. بنابراین، این بیماری ها، بر اثر نقش ساده ی مبتنی بر ازدواج و تکثیر و گسترش مربوط به جمعیت، خطر را در سرتاسر بخش افزایش می دهد. در مجموع، رفتار پزشک مشفق و کاملاً سنتی ی ما، مداوا را بر مبنای وضع هوا گذاشته است؛ و پزشکی از قماش فرومایگان(۹۹) کمال مطلوب خود را در مقطوع النسل کردن ناقص الخلقگان می داند. از این قماش پزشکان هرگز نمی گویند چه نوع نژادپرستی ای را در سر می پرورانند، که می خواهند قدمت فرهنگ غرب را با تمام معصومیت اش، کارهای زراعی یا اجتماعی ی مختلف اش آلوده کنند: اِنگار ایشان می خواهند بهترین چهارپایان گاوی را انتخاب کنند، تا نجابت موروثی را حُقنه کنند. تا جایی که از یک ژنتیک شبه علمی(۱۰۰) شهرت عوامانه ای را در میان مردم گونه گون(۱۰۱) برای خود دست وپا کنند: خواننده در رمان های بالزاک از این قماش اشخاص را خواهد یافت، همان گونه که در مردم شناسی(۱۰۲) قرن نوزدهم می یابد. و ما هم از دوران خود، دیگر حرفی نمی زنیم...
پس از این مقدمه ی مفصل در دیباچه ی این کتاب، مشغله ی پزشکی ـ اجتماعی بِناسیس اغلب به شیوه ی آثار مولیر(۱۰۳)، نابودگر(۱۰۴)، سرکوبگر(۱۰۵)، اخلاقا یاس آور(۱۰۶) به نتایج مطلوب می رسد(۱۰۷). ایثار شبانه روزی این پزشک فقیران فاصله ی فکری ام را نسبت به وی نزدیک تر کرده است. ولی باید داروها را به درستی شناخت تا بتوان تجویز کرد که غالبا به داروخانه ی زنان گیس سفید(۱۰۸) (آب بیدگیاه(۱۰۹)) وابسته بود، که گاهی اوقات مداوایش(۱۱۰) به همان مداوای پورگون(۱۱۱) یعنی: پرهیز اکتفا می شد. و این اقدام با و جود نکوهش سختِ منطقی ی دهقانان: که کم غذایی و پرهیز را به تجویز دکتر معمول می دارند، و لذا متضرعانه از وی درخواست می کنند که بدانان اجازه پُرخوری بدهد آن هم در طی دوره ای که بنا به رسم اجدادی این نوشخواری و شکم چرانی را جایز می شمارند: در صورتی که وقتی مریض هستند. این درخواست(۱۱۲) بی فایده است. بِناسیس در این مورد دل سوزی را روا نمی داند(۱۱۳). چرا که پرهیز و رژیم غذایی را برای بیمار ضروری می داند!
علاوه بر این، اقدام ناجی ی دامنه ی آلپ حقیقتا «پیش گیری کننده و شفادهنده» است. ما این سخنان بِناسیس را می شنویم که در برابر ژِنِستاس با تفاخر می گوید: با وجود طغیان جماعت هوادار کشیشان(۱۱۴)، زنان، کودکان و پیرمردان، و مخالفت بیهوده ی آنان، وی ناچار می شود ناقص الخلقه ها را شبانه از بخشِ مزبور نقل مکان دهد، اسکان دهد و بر روی آنان آزمایش انجام دهد. انتقال تا دوردست های نوانخانه های اِگ بل انجام می گیرد، جایی که مانع ورود این مخلوقات می شدند، «رفتارهای بشردوستانه»، باعثِ به هم نزدیک کردن و دوباره زندگی بخشیدنِ آنان می گردد.
ایستادگی در برابر ظالمانه ترین اقدام: ناجی ی کبیر ناقص الخلقه ها(۱۱۵)، راضی به نابودی اسکان جمعیت ناقص الخلقه ها نمی شود. او همچنین به خود اجازه می دهد با وجدان آسوده، و بدون فُرم اقامه ی دعوا زمین های خانوادگی شان را تصرف کرده و به ایشان مسترد دارد. پس از التیام بخشیدن به جراحات مردم، این دارایی ها، این مرغزارهای سرسبز را طبق رسم مردم آلپ و لیموژ بدو بخشیدند، که این نعمت غیرمترقب برای کشت و زرع چندگانه و گونه گون و همگانی، به درد اشخاص تندرستی می خورد که باقی مانده بودند و که قبلاً در بخش نفرین شده سکنی گزیده بودند. آری هدف وسیله را توجیه می کند(۱۱۶). آن هم برای رسیدن به عالی ترین هدف و آرزوی انسانی، ناجی از سیستم ارزش ها استفاده می کند، آن هم با آرامشِ خیالی دوچندان. در نخستین مرحله، پزشک با سنت گرایی(۱۱۷)، دوستانه و با چهره ای گشاده(۱۱۸) مواجه می شود، در قبالِ ناقص الخلقه ها، مطابق رفتارهای برآمده از اعماق قرون، زنان، کودکان، فقیران، پیران، و کشیشِ روزگار قدیمِ ولایت را آموزش می دهد. بِناسیس به خلق وخوی جدید خرده بورژوازی، بر مبنای بُخل و خسّت استناد می جوید: خلق وخویی که «توانگران» (یا افرادی که دست شان به دهن شان می رسد) را به حرکت درمی آورد و توانگرانی که در شورای شهر نماینده هستند. این خصلت، آن ها را وادار می کند که برای عقب ماندگان ذهنی ی دهستان پول خرج نکنند؛ وگرنه بودجه ی ناچیز محلی با خطر ورشکستگی مواجه می گردد. توانگران همزمان تاکیدشان بر اقامت اجباری متمرکز است، که مغایر منش انسانی با عقب ماندگان ذهنی(۱۱۹) است و لذا این وظیفه را بر عهده ی ناجی می گذارند.
بنابراین، خداوند با کلام اش به بِناسیس ندای حق را می رساند. او هم لَبَّیک می گوید و در این امر، ایزد تعالی دل اش را از یک آئین ظلمانی(۱۲۰) به یک آئین نورانی(۱۲۱) منوّر می سازد. مسیحیت در رسم قدیم شفقت را برای بینوایان آرزو می کرده است که منفردا بدانان یاری رسانده می شد، نگهداری می شد، ابراز محبت می شد، همین طور: در این حال و احوال است که رفته رفته همه ی این رسم و رسومات به باد نسیان سپرده می شود. خرافه پرستی و اعمال شرم آور رسم روزگارِ ما می گردد! بنابراین، بِناسیس به ملاقات اُسقُف می رود و قدم به قلمروش می گذارد، تا عزل(۱۲۲) کشیش محلی(۱۲۳) را طلب کند، چرا که وی در برابر تهذیب اخلاق اغنام الله(۱۲۴) قصور می ورزید. پزشک در این جابه جایی، کشیشِ بسیار با فهم و ادراکی نصیب اش شد: او توانست احکام دین حقیقی را با زندگی ی مردم بخش و ضرورت پیشرفت اجتماعی را به لزوم جراحی ی جامعه آشتی دهد؛ خلاصه او در آینده توانست، بی درنگ با دعای خیر این کشیش، به ریشه کن کردن ناقص الخلقگی بپردازد. بنابراین، او به مصلحت اندام جامعه بدون قانقاریا، به سلامت بدنه ی اجتماعی ی جامعه اطمینان حاصل می کند... اینجاست که بالزاک اصول تعاون جهانی(۱۲۵) را شناسایی می کند و آن هم از برخی اصول تعاون قرن هژدهم، برای آن هایی که کشیش بخش، وکیل در توکیل طبیعی(۱۲۶)ی آن هاست، زیرا وی بر خود واجب می داند مامور اشاعه ی روشنگری و پیشرفت به منظور حفظ و بالابردن سطح فکر جماعت روستایی باشد. تفرقه در دهکده، تفرقه میان هواداران ولتر و روحانیت و آشتی دادن میان آن ها: آیا بهتر نیست یک کشیش نیک طبع، بتواند به روستاییان بیاموزد که احترام به مالکیت شهروندی(۱۲۷)، و اصول مسلم تحدیدِ حدودِ قوانین شناخته شده یعنی موازین قانونی را به روستاییان بیاموزد و از منبر اهل محله(۱۲۸) علیه متعدّیان حکم تکفیر صادر کند؟ به لطف تحدید حدودی را که (بِناسیس و کشیش ژانویه ارائه می کنند) شبکه ی جدیدی از کوره راه های روستایی را که از این پس ساخته خواهد شد که این امر مزیتی است برای همگان، چرا که عبور گله ها در سمت و سوی فضای باز(۱۲۹) باعث تخریب مزارع، باغات و جنگل ها می گشت. ژنِستاس، این کهنه سرباز، می تواند شکاکیت خود را بر این اوضاع بَلبَشو(۱۳۰) ابراز کند، کشیش هم در زبان آوری(۱۳۱)ی وعظِ خود چنین سخنی را بر زبان آورَد. بِناسیس هم، همزمان جای بسیار والایی بر این سخن آسمانی و زمینی ی تعالیم کشیش قایل می شود.
شما از اینکه، من به نوبه ی خود در این بحث و گفت وگو دخالت می کنم(۱۳۲) مرا خواهید بخشید؛ چون من در حقیقت می خواهم مثبت بودن(۱۳۳) مسیحیت انتفاعی(۱۳۴) را کم اهمیت جلوه دهم چرا که دکتر، آموزش روستایی را در این دنیای فانی(۱۳۵) توصیه می کند: اگر من تحقیقات به عمل آورده شده درباره ی این موضوع را باور کنم، به نظر می رسد زمین های وابسته به روحانیت، در فرانسه از سال ۱۸۱۵ـ۱۸۳۳ نسبت به زمین های دشمنان یا نافرمانان کلیسا، از نظر اقتصادی همان قدر که پیشرفت کردند همان قدر هم پسرفت داشتند. بالاخره ــ و بر این نکته من جرات کردم برخلاف بِناسیس و رفیق اش ژانویه سخن برانم ــ نقشِ روحانیتِ متمدنِ(۱۳۶) روستا به نظر می رسد بیشتر ویژگی ی روحانیت قرن هفدهم، حتی از هژدهم تا نوزدهم را دارا باشد.
چاقوی کالبدشکافی ی اولیه، که بر پیکر ناقص الخلقگی وارد می شود ما را در رویاهای دور و درازی فرو می بَرَد. در این حالت است که دیدگاه بالزاکی شکل می گیرد، اینست نخستین مرحله ی جراحی ی بِناسیس. برای اینکه به دنبال حوادث رو به رشد کشیده شویم، می بایست اهالی دهکده ی دامنه ی آلپ، از همان آغاز اسیر غمباد(۱۳۷) شوند. امریست که اتفاق افتاده. از آن زمان است که هوای سالم از نظر بیولوژیکی، گواترهای شان را ریشه کن می کند، در این حالتست که جامعه ی محلی می تواند شکوفا گردد. دکتر خوب، بدون چم وخم، عقب ماندگی ذهنی و مادی شان را درمان می کند، بدین ترتیب معجزه ی اقتصادی خویش را به منصه ظهور می رساند(۱۳۸).
به طور کلی، برای کاربرد واژه نامه ی کارشناسان، «جهش بزرگ»(۱۳۹) بخشِ شارتروز در چهار مرحله اتفاق می افتد.
دوره ی اول: موضوع بدعت گذاری، «برای لذت بردن» نیست. به هرحال، این بخش، منابع معدنی فوق العاده ای ندارد. نه معدنِ کانی های فلزی، نه ذغال سنگ. نه مالکان بزرگ اشرافی، نه ثروتمندان، نه ساکنان، نه روشنفکران، نه ارائه سرمایه، و نه تصمیم به سرمایه گذاری محلی. زمین کشاورزی ی پزشک دهکده، زمینی است بدون مالک. او مواجه است با یک «اقتصادی دهقانی»(۱۴۰)، که اقتصاددان روس چایانوف(۱۴۱) بدان واژه، مفهوم نوپوپولیستی بخشیده است: کرت های پراکنده(۱۴۲)؛ عقب ماندگی(۱۴۳)؛ بی سوادی؛ مهم تر از همه(۱۴۴)، اُمّی، تنبل، نادان؛ بدون پشتکار و با ازدواج های نامناسب. آن ها قادر به خدمت به این جماعت و رهبری آن ها نیستند، چرا که این رهبری هیچ ارجحیتی بر این جماعت ندارد؛ و لذا باید بِناسیس این امر مهم را به دست گیرد و برای جامعه طرحی نو دراندازد(۱۴۵)؛ و از این انسان کم استعداد(۱۴۶) با دل و جانِ خود انسان نُخبه بسازد. وانگهی او تا جان در بدن دارد در انجام وظیفه کوتاهی نخواهد کرد!
ناجی، بعد از یاری رساندن به ناقص الخلقه ها، به طور جدی دست به کارِ ایجاد کسب و کار، و شغل برای مردم دهکده می شود(۱۴۷) که به نظر می رسد برای بالزاک لازم الاجراست: خوداتکائی(۱۴۸)، با اتکاء به عناصر سازنده ی محل، با اتکاء به اقتصاد خُرد بازار. با صدور کالا به شهر، و رونق بخشیدن به اقتصاد محلی، به گرِنوبل، که خوشبختانه در چند فرسنگی ی دهکده واقع شده است، و عرضه ی مازادِ محصولات کشاورزی محلی به بازارهای خُرد. فقط بدین طریق است که می توان امیدوار بود که دهقانان خود را از این منجلاب جهل و نادانی و از این زندگی ی بی حاصل برهانند(۱۴۹) بدون اینکه این همه، تقلای بیهوده کنند.
راه های این ولایت کوچک(۱۵۰) به مناطق روستایی کشیده می شود، تا رشد اقتصادی را در دو مسیر آغاز کند. مسیر اول کم اهمیت است: دهقانان بیدستانی را می کارند، و کارخانه ی سبدبافی ای را (از برکت تزریق پول نقدی که از برخی هزینه های جهیزیه فراهم می آمد) دایر می کنند. در مورد تولیدات محلی به صورت بسته بندی شده، باید گفت که این تولیدات از انواع پنیرهای محلی و سایر محصولاتی است که روانه ی بازار گرِنوبل می گردد: فرآورده های خوش طعم تاکستان، باعث می شود که شهرنشینان علاقه ی وافر بدان نشان دهند. و گذشته از این، دکتر اراده می کند بخشی از هزینه ی ساختن جاده ی بالای کوه ها را از جیب خود بپردازد. دکتر به شهردار سابق اجازه می دهد که مقاطعه کاری ی اره کشی و حمل چوب به مرکز استان را خود به عهده گیرد.
این پیشرفت، لازمه ی پیشرفت دیگریست. استراتژی توسعه، خودبه خود راه پیشرفت را هموار می سازد: اسب ها برای حمل ونقل این چوب ها لازم است. بنابراین، نعلبندانی هم، برای نعلبندی اسب ها. همین طور، نانوایانی هم برای... زیرا، از این پس برای ساکنانی که تمام وقت به بارکشی درخت ها مشغول اند مثل سابق فرصتی برای پختن نان برای ایشان باقی نمی ماند.
دوره ی دوم: این تحول نانوایی(۱۵۱)، سخن کوتاه و بلیغِ بالزاک و بانگ رسای بِناسیس را می رساند تا به نکته ی دوم برنامه ی مشترک رشد و توسعه ی خود برسد. اینک موضوع عبارتست از وارد شدن به مرحله کشاورزی در مقیاس بزرگ. کاریست مشکل: گفتم محل، فاقد نجباست. پیش از این، محل فاقد نجبای روستایی بود، فاقد ارباب، مالکان بزرگ هوادار سلطنت، یا کشاورز کله گنده که لایق اعتنا و مثال زدنی بوده باشد... ماموریت متمدن کنندگی ی کنت دانژویل(۱۵۲) که در همان زمان، به زادگاهش بوژِی(۱۵۳) حیات تازه ای می بخشد، به پای شارتروز ما نمی رسد، چرا که ما در دامنه ی آلپ از صفر شروع می کنیم؛ که حاکی از مزایای همیشگی ی آنست زدودن خرافات و محو عقب ماندگی ی آن(۱۵۴): ما به لطف بِناسیس مستقیما به پیش خواهیم رفت، از خیش قدیمی، به گاوآهن چرخدار می رسیم. خیش قدیمی موثر نیست، فقط خاک را می خراشد. بنابراین دکتر می تواند گاوآهن هایی از روی مدل ابزارهای زراعی وارده از شمال را در خط تولید قرار دهد. با این همه، مشکلات واقعی در جای دیگر است. این مشکلات عبارتست: زمین، صنعت ساختمان، سرمایه. خوشبختانه هرچه هست ناشی از یک مشیت الهی(۱۵۵) است. «آقای ژانویه، و کارمند دفتری استانداری گرِنوبل»، که کارگزاری است ثروتمند، می تواند از ثروت شخصی ی خود وام دهد؛ او در شهر میان سکه های (اِکوهای) بلااستفاده(۱۵۶) خود، میان پرونده های کورتلینی(۱۵۷)، و همسر سبک مغزش(۱۵۸) انتظار می کشد. این شخص با مذهب مترقی ی بِناسیس، و «آقای ژانویه» ارشاد می گردد، به ضرب پول، زمین بایر قابل کشت می گردد، به سامان می رسد، پُر جمعیت می شود، زمین های بایر و غیرقابل کشتِ بخش شارتروز ما، به اجاره داده می شود. دکتر خوب با رقابتی سالم و عزمی راسخ، پا جای پای یک فرد برنامه ریز(۱۵۹) می گذارد، و با سرمایه هایش در اقتصادِ دهکده شرکت می جوید. او متواضع ترین فردیست که به کارِ آبادکردن مشغول است. در مجموع، شش مزرعه ی نمونه ایجاد می گردد: چهار مزرعه توسط ژانویه؛ دو مزرعه توسط بِناسیس. هریک تقریبا چهل هکتار، در مجموع ۲۵۰ هکتار. این مزارع به کشاورزان اجاره داده می شود: اجاره دارانی که عقب ماندگی ی مُزارعه(۱۶۰)ی ما را به طرزی مطلوب اصلاح می کنند، که قبلاً بر بخش غالب بوده است، تا آنجا که چنین سیستمی عمل بارورکردن زمین(۱۶۱) را به ما ارائه می دهد. و بعد، معجزه ی اقتصادی جدید روی می دهد: آبادکردن ۲۵۰ هکتار زمین های بایر(۱۶۲)، که این بار با نخستین تصرف، ملک شخصی ی اجاره داران می شود. گرچه ما در اینجا در چشمگیرترین(۱۶۳) بخش، حداقل در آرمانی(۱۶۴)ترین و موجزترین رمان بالزاک هستیم. انسان فکر می کند که در مرز ایالات متحده ی قرن نوزدهم یا در چمنزارهای کاناداست: حال آنکه بِناسیس و ژانویه همچنان سرگرم کسب پیروزی در نبردِ گندم هستند، لذا در این امر چیزی از جمعیت شناسی کم ندارد(۱۶۵)! در ظرف یک سال هفتاد خانه ساخته می شود. در طی شش هفته تقریبا بیش از یک صد نفر به جمعیت محل افزوده می گردد! از ژول ورن. این مزارع وسیع ۵۰۰ هکتاری در ظرف چندین سال بر زمینی که سابقا پُر از خار و خاشاک بود و نفس انسان را بند می آوُرد دایر می گردد آن هم توسط اقتصاددان قرن نوزدهمی که به تنگی ی نَفَس مبتلا بود. و ما دیگر از رشد جمعیتی(۱۶۶) سخنی به میان نمی آوریم: به محض اینکه ریشه ی گواتر کنده شد ساکنان بخش همچون خرگوش ها پُر زادوولد شدند. جمعیت روستایی ده برابر می شود، در این فاصله ی زمانی، موهای بِناسیس رفته رفته خاکستری می گردد. خُب، خنده دار است؟(۱۶۷) نمی دانم، چه فرق می کند. بالزاک همچون بسیاری از آدم های رویایی، متکی بر کوتاه مدت است. البته در میان مدت، و به اقوی دلیل(۱۶۸) در بلندمدت، اشتباه نمی کند. در طی نیمه ی اول قرن نوزدهم، فرهنگ وسیع فیزیوکراتیک(۱۶۹) و رشد کمّی ی آدم ها، در واقع جزءِ عوامل مهمی است که به رشد کشاورزی کمک می کند. ولی بالزاک کوچک ترین اشاره ای بدان نمی نماید. مخصوصا راجع به دوفینه.

دوره ی سوم: مرحله ی سومِ نجاتِ مربوط به بخش، بسیار متقاعدکننده است چرا که این جهش عظیم رو به جلو، جهشی است که بر دیگران سبقت می جوید. در این زمان، کشاورزی نوین در مقیاس کوچک، نیمه تجاری، در جوار صنایع دستی وارد صحنه ی بازار می گردد. در طی مرحله ی اول، این دو عامل سازنده است که جهش بزرگ را آغاز می کند. به ویژه این دو عامل، این نقش نزدیک بودن و به صرفه بودن می بایست بازار گرِنوبل را به روی دروازه های شارتروز بگشاید. در طی مرحله ی دوم، این تزریق کلان سرمایه است که از جهان خارج وارد دهکده می شود و به ویژه از شهر (باز هم از شهر) نقش تعیین کننده ی خود را نشان می دهد. در مرحله ی سوم است که مرحله اول و دوم اهمیت خود را باز می یابند؛ و از برکت این مراحل، ما به مدل های توسعه نزدیک می شویم (اتکاء بر فن آوری بومی(۱۷۰) و بهره برداری از منابع محلی) که در روزگار ما، نظریه پردازانِ رشد موزون در همه جا توصیه می کنند. انباشت اولیه سرمایه، با سرمایه گذاری پیاپیِ گراویه و بِناسیس طرح اولیه ریخته می شود(۱۷۱) و از برکت سرمایه گذاری خارجی عملی می گردد. پوست اندازی ناگهانی: این سرمایه گذاری از این پس با پدیده هایی که آهنگ حرکت آن، بطئی تر، کم درآمدتر، فقیرانه تر است، ره گشاست. من اعتراف می کنم که رشد انفجارآمیزِ سرمایه داری(۱۷۲) در مرحله ی دوم، لااقل دیارمان را دگرگون می سازد. این ها دلایلی هستند که منطق روند کفشدوزی را، آن هم تحتِ لوای لوئی فیلیپ، ایالت فرانسوی را شاخص می سازد. در مرحله ی سوم، همه چیز محقرانه تحقق می یابد. تقاضای بازار، رونق کسب و کار، و تسرّی یافتن فضایل و مکارم اخلاقی به عنوان اینکه نشان دهد مقاطعه کارانِ فیزیوکراتیک، بومیان غیر ناقص الخلقه را وادار می سازند که تولیدات شان را در اطراف و اکناف دهکده بسط و توسعه دهند. دستفروشی ی محصولات کشاورزی براساس مزارع خانوادگی توسعه می یابد: کشاورز دیگر نمی خواهد پنیر سنتی خود را فقط در گرِنوبل بفروشد. البته همین طور، تخم مرغ، طیور، میوه و سبزیجات، غیره. آن ها از دهکده، از جنگل های محل، از خانه های چوبین خود خارج می شوند تا لوازم و حوایج شهر همجوارِ خود را تامین کنند. دهقانان از برکت موجودی صندوق شان، آهن وارد می کنند تا آهنگران جوان از آن، انواعِ ابزارآلات، برای احتیاجات کشاورزان بسازند. در این نمایش منظم، مراحلی از یک رشد اقتصادی طی می شود، از این پس مغازه داری توسعه می یابد و دکان های خواربار و پوشاک (عطاری، قصابی، خرازی...) در مرکز شارتروز افتتاح می شود. هریک در آنجا موقعیت خود را باز می یابد و به سهم خود می رسد: در حقیقت مصرف کنندگان به راه و رسم زندگی مرفه تر شهرنشینان یا مقامات جدید کشانده می شوند؛ و بدین ترتیب، آن ها به سوپ های سنتی، به شلوارهای کوتاه نیاکان شان راضی نمی شوند. در این زمان، انقلاب کشاورزی حق حاکمیت خود را تداوم می بخشد: از مرحله ی دوم است، که غلات مرغوب و آرد (گندم سفید و چاودار) جایگزین گندم سیاه، کلوچه ها و آبگوشت ها (در حقیقت، بروتانیایی تر از آلپی!) می گردد. در این مرحله است که پرورش دام دچار آلودگی (بیماری های عفونی) می شود. آنان به بهبود نژاد چارپایان اهلی (دام ها) می کوشند؛ آنان از روش سوئیسی ها پیروی می کنند حتی اوِرنیایی ها، بنابراین به ساخت وساز اصطبل ها اقدام می نمایند. (این دومین موردِ بالزاک قانع کننده نیست: اُوِرنْی، ولایتی است به شدت عقب افتاده، آیا ممکن است واقعا سرمشقی بوده باشد همچنین در مسائل مربوط به اصطبل؟ من درباره ی آن شک دارم.)(۱۷۳)
توسعه ی بخش مربوط به پیشه وری و مرحله ی ثانوی، صنعتگران، و فروشگاه مواد غذایی و یا نساجی، به برکت پیشرفت متالورژی صنعتی ی کوچک ناشی می شود. اینک به نام بخش سوم سخن را پی می گیرم. طبعا در مقیاس کوچک(۱۷۴). ولو اینکه (مختصر باشد)! اینست، جهشی که از هر سوی دهکده، بر اثر تحول انقلابی، توسط دکتر در عملیات تلقیح(۱۷۵)، باروری و حاصلخیزی خاک، به سامان آوردن کارمندان دفتر برنامه ریزی(۱۷۶) پدیدار می گردد! شما، فراشان، کارمندان، کشیشان، قاضیان شرع، بشتابید، شمایی که از نظر کار، دستمزد یا حقوق بازنشستگی در شرایط بدی هستید. بعد از نان، گوشت و آهن، آموزش نخستین ضرورت خلق است. و بعد از اعتلای آموزش خلق، آیا این امر، به رشد تولیدِ آهن، گوشت و نان کمک نمی کند؟ بنابراین مردم دهکده از عقب ماندگی ی ذهنی ی گذشته ی(۱۷۷) خود، از مربیان خود از بیخ و بن خواهند گسست. دستمزدها به سختی پرداخت می شده. حقوقِ یک نگهبان مزرعه به زحمت تکافوی مخارج زندگی اش را می کرده است. در حالی که این دستمزد یک سوم حقوق کشیش می بوده است. البته (به گفته ی بالزاک) ترغیب و توصیه های این کشیش، که فِنِلونی(۱۷۸) است در قد و قواره ی کوچک(۱۷۹) که (به لطف دیدگاه هایی که بسی زیباست(۱۸۰)) با حُسن رفتار و اخلاق نیکو در یک دهستانِ در حال شکوفایی، غنیمتی به شمار می رود. بِناسیس، قهرمان شایسته ی دوران لوئی فیلیپی، حل وفصل مشکلات را خود به دست می گیرد، معلم مدرسه ای را منصوب می کند؛ کلیسا و انقلاب را آشتی می دهد، این منصب عالی را به کشیشی آزموده و قسم خورده می سپارد که حاضر است به قانون اساسی شهروندی(۱۸۱) خدمت کند، روحانیتی که کشیشان اش از قلمروشان نفی بلد شده بودند(۱۸۲). بنابراین، بخش، معلمه ی خود را خواهد داشت: او، دختران مستاجران بزرگ ده(۱۸۳) را در حین کار، آموزش خواهد داد(۱۸۴) که از نتایج انقلاب بورژوایی(۱۸۵) است چرا که سرنوشت این دختران روزی به سرنوشت دخترکان بواری(۱۸۶) استان بدل خواهد شد. خلاصه، بالارفتن سطح زندگی بدون افزایش مصرف شراب و بدون لوازم مراودات اجتماعی(۱۸۷) میسر نمی شود. چون تپه های روستای مجاور، مناسب برای کشت گندم نیست دکتر مُشفق با صرف نظرکردن از گاوآهن های سنگین، با کج بیل باغبانی، با نوعی گاوآهن قدیمی، مشغول کشت نهال تاک می شود. همه جا تحت پوشش باغ های انگور قرار می گیرد. در حالی که هم زمان میخانه ها (کاباره ها) در دلِ بنای رستگاری(۱۸۸)ی بِناسیس برپا می گردد. میخانه ها هنوز مَدِّ نظر نیستند چنان که اگر الکلیسم تسرّی پیدا کند سرانجام روزی فریاد ناهیان از منکر(۱۸۹) برخواهد خاست. پیشرفت شامل همه چیز می شود، در جریان پیشرفتِ سیل آسای اجتماعی، پیمانه(۱۹۰)ها، دادوستدها، اندیشه ها به جریان خواهد افتاد. اینک، گردشگری، بخشِ تکمیلی ی جغرافیای آلپی است، که با ایجاد یک مهمانسرای خوب، سیر تحول(۱۹۱) گراند شارتروز را به بازدیدکنندگان می نمایاند.
در دل این جهان کوچک، شکل هندسی ی دهکده توسعه می یابد، همچنین جنگل حاصلخیز آن بر زمینی روییده است که ناقص الخلقه ها بالاجبار آنجا را ترک گفته اند. درختان بالزاک سریع، و خیلی سریع می رویند، برای اینکه بالزاک اهمیت زیادی بدان قائل است(۱۹۲)؛ البته رویش این درختان مرهون رمان نویس آینده نگر(۱۹۳) است چرا که می خواهد با سرعتی دیوانه وار(۱۹۴) شاهد پیشرفت اقدامات دکتر باشد تا که این امر با زمان حیات اش تطبیق داده شود. امری که رفته رفته، با گناه کبیره ای که به تبعید ددمنشانه ی نفوسی بی گناه، کندذهن و بی دفاع از این جنگل انبوه انجامیده بستگی پیدا می کند، جنگلی از درختان تنومند سر بر آسمان سوده(۱۹۵)، که سبزینه(۱۹۶)اش سرتاسر آن را پوشانده و آن را به فراموشی سپرده است و که اینک دارد به بهره برداری می رسد. انسان ممکن بود فکر کند که تنه ی تنومند درختان، به هر صورتی در جنگل های پهناور که خودبه خودی کوهستان را می پوشاند به حال خود رها شده اند. بنابراین، بالزاک در اینجا حتی الامکان رئالیست است: داستان(۱۹۷)اش، در مرزِ واقعیت و خیال است، حتی اگر هم تخطی کرده باشد در دایره ی حقیقت است. در آلپ، در آلپ پُر رونق، گویی دکتر، آب و هوا را تغییر داده باشد! هرگز ذره ای برف نمی بارد! و می توان از این شارتروز خیالی، از فراز کوهستان، جنوب(۱۹۸) را، بر اثر پیشروی ی هلالی شکل دریا به تماشا نشست، در حقیقت هر آنچه که از مغرب تا شمال شرقی دیده می شود، بدین قرار است: لیونه (در مغرب)، دوفینه (که برای وی واقعا در جنوب است)، مورین و ساووآ (که در شمال و شمال شرقی است).
باری(۱۹۹)، تا پایان مرحله ی سوم همه چیز به خوبی پیش می رود، بِناسیس می تواند مرد نوازنده(۲۰۰) را، به دوران چهارم انقلاب محلی ی خود نزدیک کند...، که سومین عصر صنعتی شدنِ بخش خواهد بود. در حقیقت، بِناسیس، حوزه ی صنعتی شدنِ(۲۰۱) بخش را با ایجاد کارخانه ی اره کشی آغاز می کند؛ سپس به ایجاد تعدادی کارگاه های صنعتی مبادرت می ورزد تا راهی را که به بازارهای آن سوی گرِنوبل ندارد بگشاید؛ خلاصه، بعد از استقرار مرحله ی انقلاب(۲۰۲) ارضی و اجاره داری، به سوی صنعتی شدن «مدرن» خیز برمی دارد(۲۰۳). یا حداقل در انواع متوسط آن. در حقیقت تغذیه کردن یا پوشیدن لباس کافی نیست. پوشیدن کفش، پوشاندن سر، داشتن سرپناه، برای خانواده ها امریست ضروری. از همان ابتدا، چند مقاطعه کار خارجی یا بومی تاسیسات مختلف را نصب می کنند: قبل از هر چیز یک کارخانه آجرپزی و سفال گری به راه می اندازند (که به نظر می رسید در ابتدا با هیزم روشن می شد که آجرپز شب هنگام از آن کش می رفت). و بعد کارخانه های کلاهدوزی و کفشدوزی: این کارخانه ها به نوبه ی خود توسعه می یابند لذا این امر واقعیتی است اجتناب ناپذیر، گودال های پوست درخت بلوط(۲۰۴)، بازارهای مکاره ی کلاه(۲۰۵)، داشتن شعباتی در بازارهای آلپ، سوئیس و فرانسه... بنابراین نخستین مشخصه های تکوین شهرسازی(۲۰۶) ظاهر می گردد: داروخانه ها، کتابفروشی ها، ساعت سازی ها، اثاث فروشی ها. ما از این پس دورادور نظری اجمالی به یک دوران تاریخی می اندازیم، تا زمانی که این دهکده ی پیشینِ نفرین شده، با گرِنوبل، با شانبِری(۲۰۷)، با آلوارـ لِه ـ بَن(۲۰۸)... به رقابت بپردازد(۲۰۹).
با وجود انگیزه ی فاوستی(۲۱۰) که آن را به حرکت در می آورَد و توسعه ی چشم گیر و افسانه واری که باعث وسعت بخشیدن آن می گردد، مُدل توسعه ی کشاورزی و کارخانه داری(۲۱۱)ای را که بالزاک مطرح می کند با استاندارد عملی تحول سنتی ی فرانسه، آن هم در جنوب خط شربورگ(۲۱۲) ــ پاریس ــ مولهوز(۲۱۳) در طول سه ربع اول قرن نوزدهم مطابقت دارد. (ما این طرح کلی را با قطعیت با بالیدن درست سرمایه داران مستثنی می کنیم که از آن زمان در اطراف سنت ـ اِتین(۲۱۴)، آلِس(۲۱۵) یا دِکازویل(۲۱۶) به ثبت می رسد.) در ارتفاعات مرغزارهای آلپِ دکتر بِناسیس، هنوز دودهای آلاینده ی هیچ کوره ی ذوب فلزی، هیچ کارخانه ی شیمیایی ای آسمان دوفینه ی خیالی ای را که رمان نویس توصیف می کند آلوده نمی کند. کارخانه بر مبنای فن آوری های پاک، آن هم با اقدامات مجدّانه ی ناجی ی شارتروز ایجاد می گردد لذا با مجموعه ای از بنگاه های عمومی، نیمه زراعی، نیمه صنعتی پیوند می خورد که نشانه ی آغاز «جهش بزرگ»(۲۱۷) است. یک چنین مجموعه ای، دارای ویژگی ی رشدِ خاصِ خرده بورژوایی و بدون آلودگی است. ما در قرن نوزدهم در جای جای مناطق اروپایی، عمدتا جنوبی، با چنین رشدِ خرده بورژوایی روبه رو می شویم، ولی ما امروز، بر اثر فرجام شناختی سلب اقامه ی دعوا(۲۱۸) با چنین رشدِ خرده بورژوایی مواجه نیستیم، چرا که «موفق»ترین سرمایه داری عظیم صنعتی و بانکی، با دبدبه و کبکبه ی تمام، صحنه را به ناحق دارد اشغال می کند. هنوز از این نوع توسعه ی «خُرد»، موثر و بدون وام، بخش های بزرگی از جهان بشریت مدرن در فرانسه ی مرکزی و مدیترانه ای، در ایتالیا، در اسپانیا... را دارد می سازد؛ البته نه به طور قطع در مناطق پُر دود و دمی که «حقیقت» انقلاب صنعتی از نوع لانکشایر(۲۱۹) در برابرمان می گستراند؛ این را فقط در کتاب های راهنمای تاریخی می توان بازشناخت، چرا که تقدیر بعدها بر آن غالب می گردد. پزشک دهکده راه صنعتی شدن را به خاطر مدرن سازی بها می دهد؛ این اثر در برابرِ ژرمینال(۲۲۰)، حماسه ایست دردناک از نوعِ دیگر، حماسه ایست از رشد اقتصادی.
این دلالت های ضمنی(۲۲۱) خرده بورژوایی نمی تواند جلوی نابرابری ی جامعه ای را که در ظرف بیست سال دکتر خوب به وجود آورده است بگیرد. بِناسیس خود بر این امر واقف است. او در «شارتروز» کوچک خود، بعد از تجدیدنظر در دکترین خود، به ارزیابی می پردازد، چند خانواده ی ثروتمند، البته بدون هیچ شبهِ روچیلد(۲۲۲)ی؛ با اقلیتی مرفه؛ با اکثریتی قاطع از کارکنان فقیر؛ و در اصل (؟)، از برکت فضیلت رو به رشد متمدن کردن جماعت، حتی بدون یک گدا. دهکده اختلاطی است از کشاورزی خانوادگی و دست فروشی، اجاره داری مزرعه، پیشه وری، کارگاهِ تولیدی خود تامین مالی(۲۲۳)، و خُرده بورژوازی بی چیز(۲۲۴)، همچنین موسسات خدمات بهداشتی و اجتماعی که ناجی ما سامان داده است(۲۲۵). این توصیف ها، که به واقعیت اُستانی نزدیک تر است و که در جنوب لوآر بیداد می کند(۲۲۶)، به پای توصیف های ثقیل(۲۲۷) بعدی کارل مارکس نخواهد رسید. در حقیقت این توصیفات، زوال یک اقتصاد خُرد را پیش بینی می کند، که در واقع مدت های مدید تئوریسین سوسیالیست را حیات خواهد بخشید تا، پیشاپیش خبرِ پیروزی اقتصاد کلان(۲۲۸) را اعلام دارد. زمین های خُرد، فروشگاه های کوچک و کارگاه های کوچک دوام خواهند آورد، همان گونه که جزء سازنده ی اقتصاد غرب تا سال های ۱۹۱۰ و حتی ۱۹۵۰ یا فراتر از آن بوده است.
با این وجود اشتباه خواهد بود که طرح توسعه ی اقتصادی بِناسیس را صورت آرمانی بدهیم: اینک به نقایص اش و همچنین به مصائب اش خواهیم پرداخت: به عنوان مثال مبنای دستمزدها، بر حداقل قیمت تولیدات کشاورزی مبتنی است که از سال ۱۸۱۸ ادامه دارد. این دستمزدها بیشتر از همیشه، در راه شکوفایی ی شارتروز ما آسیب می رساند. بالزاک با سیاقی کلبی مسلکانه(۲۲۹) دستمزدها را همچون یک اِکسیر توسعه ی اقتصادی فرانسه در نظر می گیرد.
در جوار فقر مطلق، رمان نویس، با در نظر گرفتن معاش روستایی، پرداخت پولی یا جنسی را ذکر می کند، در موارد بدبختی یا عوارض جانبی گاهی آن ها را به شکل دیگری مطرح می کند؛ برای کسب رزق و روزی زوج پیر، و ادامه ی حیات شان، تنها راهی که پیش پای شان می گذارد اینست که گوشه ای از زمین کوهستان را دایر کنند. لا فوسوز، دختری آواره، تنهای تنها، در بچگی و جوانی، ویلان و سرگردان، حالت تسلیم و انزوای روحی ی کامل روستایی(۲۳۰) را عینیت می بخشد. در مورد این دختر، بالزاک می کوشد و موفق می شود از استحاله ی نان و شراب، به بدن و خون مسیح قبل از هرکسی در باب دایه بچه دوست(۲۳۱) اثری بدیع بیافریند. لا فوسوز گرچه می توانسته در دفتر ترحم بی پایان داستایوْسکی وار ماری کوچولوی روستای سوئیس(۲۳۲) (رمان) اَبله به ثبت برسد؛ ولی نزد بالزاک، این آپولوژیستِ(۲۳۳) بورژوآ، رستگاری(۲۳۴) را از طریق کار کردن می جوید، این فوسوز، خالی از بلندپروازی(۲۳۵) هم، رهایی و رستگاری خود را در کار خیاطی می داند که بِناسیس برایش فراهم آورده است، و دکتر خوب با مواظبت های دائم خود، بر سینه ی مالامال از دردش، مرهم می نهد(۲۳۶).
حاشیه ای دیگر: بوتیفر، شکارچی بزکوهی و قاچاقچی کفش، تا سرحدِ ولایت ماندرَن(۲۳۷) گشت می زند. توصیف های بالزاک از مناطق آلپ، آلپی که درست نمی شناسد تا حدودی سطحی و معمولی است(۲۳۸). اما راجع به بوتیفر، نویسنده ی اهل تور(۲۳۹)، دقت بَصَری اش را باز می یابد: رشادت های ورزشی ی کوه نشینان، شگفتی آفرینی ی کوهنوردان و «صخره نوردان» به طرزی موثر افسون کننده است... شور و شعفی گذرا(۲۴۰)... برآمده از اعماق دوران، نوعِ زندگی ی بوتیفر، که مبتنی است بر قاچاق و شکار قاچاق، که به نحو احسن در بوم شناسی(۲۴۱) کوهستان درج می شود(۲۴۲)؛ در هرحال، دیگر با معیارهای جامعه ی متمدن و آرمانی ی(۲۴۳) بِناسیس تطبیق نمی کند. ناجی ما به تهذیب اخلاق بوتیفر می پردازد و او هم مجبور می شود آلونک خود را دگرگون سازد: او با فضیلت جوانمردانه ی ساووآیی، پسر ژِنِستاس، نوجوانی زاده ی مادری یهودی را به شاگرد دارالفنون(۲۴۴) آینده بدل می سازد؛ سپس شکارچی قاچاقِ سابق سرانجام از قلل رفیع کوهستان به زمین(۲۴۵) فرود خواهد آمد؛ آنگاه استعدادها و قابلیت های خود را در خدمت ارتش خواهد گذاشت و از مواهب(۲۴۶) آن بهره مند خواهد گشت؛ و در آنجا یک مواجب و در پایان تابوتی باشکوه نصیب اش خواهد شد.
بوتیفر در حول و حوش حیات وحش، و در ارتفاعات خوفناک موضع می گیرد. ما به همراه گوندرَن، روستایی دیگر، درست برعکس، از میان حوزه ی درهم پیچیده ی مجادله ی سیاسی ره می گشاییم. در بحبوحه ی فلج شدن ارتش کبیر، گوندرَن بر اثر معجزه ای توانست ران هایش را از میان قطعات یخ برِزینا نجات دهد. او به سرزمین مادری برمی گردد، و بر اثر سفاهت و فرومایگی ی(۲۴۷) بوروکرات ها از حقوق بازنشستگی محروم می شود که بعدها طبق معمول استحقاق اش محرز می گردد. لذا اتهام ضددولتی این کهنه سربازِ خسته، برای نخستین بار در طول صفحات رمان از میان یخ های شناور بِرِزینا سر برمی آورد(۲۴۸)، و زهرِ ادعایِ مخالفان سیاسی(۲۴۹) را در خطه ای که بدون سابقه و بدون هیاهوست مطرح می سازد. در حقیقت، تا زمانی که، با قرائت ساده ی کتاب، به نظر می رسد که عدالت و آسایش از بالا توسط بِناسیس اعطا می گردد، بهتر است بگوییم از پایین توسط روستاییان تقاضا می شود (در این خطه دوفینه ی بالزاک با دوفینه ی واقعی فرق دارد، حتی نشستِ روستاییان آن از سال ۱۷۸۹ انقلابی تر است).

فن آوری بومی(۱) و فلکلور روستایی

امانوئل لورُی لادوری

پزشک دهکده، با اندک صراحتی، تزی از جغرافیای دوران کودکی مان را می آغازد. «زمین و انسان»، «انسان ها و طبیعت»... در این جا، سخن از مرز و بوم، و انسان است. در ابتدا سرزمینی هموار، از مناظر آلپی توسط بالزاک به تصویر کشیده می شود: انسان بر این کوهستان ها با دیدگاه بخشنده ی روسو یا هوراس سوسور(۲) مواجه نمی شود. زمین های هموار نیز جزءِ اعتبار ملی است: خلاصه این مرز و بوم سرزمین زیبایی بود، این سرزمین، سرزمینِ فرانسه بود. این اصول، پرچم سه رنگیست(۳) که اندکی جابه جا شده، موضوع عبارتست از ولایتی وابسته به محیط ــ دوفینه ــ، که ظواهرش، اقتصادش و همچنین زبان اکثریت اش (که توسط نویسنده ما کاملاً نادیده گرفته شده) هیچ ربطی با ظواهر نخستین قلمرو کاپِسین(۴) ندارد.
ولی این امر چندان اهمیتی ندارد. به رغم این تقریب ها، نکته ی مهم اینست که بالزاک، مثل همیشه، از همان نخستین صفحات به تشریح جزئیات می پردازد. کارخانه ی اره کشی دوفینه ای در جای خود با لوله های چوبی اش و تنه ی درختان صنوبر پوست کنده اش پابرجاست. در وهله ی اول، کلبه های سوخته، کلبه های فقیران، خانه های زارعان یا بورژواهای روستا. تاکستان هایی را که برای ما توصیف می کند واقعا به طرزی والا(۵) (نوعی چفته دیواری درختان انگور) کاشته می شود. پرورش دهندگان چنان که باید بسته های برگ درختان را به چارپایان اهلی شان می دهند. بر بالای هر در، سبدهای پنیری برای خشک کردن اش آویخته اند، که در نخستین پاراگراف به درستی قضاوت صحیح نویسنده، شهادت راهنمایش، پیر ژُزف ژِنِستاس، فرمانده ی اسکادران جلب توجه می کند. تمام این چیزهای دیدنی با اطمینانی معمولی، سریع، البته خیلی سریع، تماما نگاه تیزبین نویسنده است. بالزاک در سال ۱۸۳۲ در میان باد و بوران، از قلل رفیع آلپ به امید واهی ی رسیدن به وصال مادام دو کاستری(۶) گذر می کند، در هر صورت علاقه اش چشم بسته نبود(۷). او بخشی از مشاهداتش را در موقعیتی(۸) می آفریند که بعدا بتواند خود را در شخصیتِ پزشک دهکده ( ۱۸۳۳ ) به ما بنمایاند. لذا، نویسنده مشاهداتش را با انبوهی از اطلاعات متقارب و موجز از مسافرت هایی که در جوانی، در ولایات مختلف کرده، در پیوسته است. یک مردم نگارِ(۹) دقیقِ امروزی در برابر هر جور سخن و حکایاتِ(۱۰) چنین متُدی انگشت حیرت به دندان می گَزد(۱۱). هنوز در این دوران، دورانِ مردم نگاران دقیق(۱۲)، از یک چنین متُدی خبری نیست.
پیر ژُزف ژِنِستاس، کهنه سربازِ(۱۳) پنجاه ساله، نخستین شخصیتی است که در این صحنه حضور می یابد، کهنه سربازی است دلیر و نترس(۱۴) که آمده تا در دره های کوهستانی، راهنمای رشته ی تفکرات بالزاکی باشد. ژِنِستاس، افسر سابق ارتش امپراطوری(۱۵)، بدون هیچ خویشاوندی، خود را وقف ارتش ناپُلِئونی کرده است. این فرد به عنوان سپه شکن(۱۶) شناخته می شود که در مسیر رفعت اجتماعی به پیش می تازد... به شرط آنکه در این ترفیع مقام نه قربانی ی یک گلوله بشود نه یک ضربه ی شمشیر. راجع به ژِنِستاس، ما می توانیم بر گفتار بالزاک ایمان بیاوریم: خاطرات فرمانده کوآنیه(۱۷)، این یتیم دیگر، که در نبردها به مقام شامخی رسیده است، مسیر فرمانده ی اسکادران ما را که فرزند خصال خویشتن(۱۸) است، رسمیت و اعتبار می بخشد.
نخستین بهره وری دهقان، نخستین مزرعه ی کوچک، در سیر و سفر آلپی (یا بهتر است بگوییم چمن زارهای آلپی) که ژِنِستاس از کنارش می گذرد: این مزرعه ی کوچک در محدوده ی قطعه زمین فقیرانه ایست که در آن پرستار، سرپرست موقتی کودکان رهاشده، در آن مسکن گزیده است که خسته خانه(۱۹) گرِنوبل کرارا(۲۰) کودکان را در دهکده می پراکند، که وی با آنان گذران، یا با سخت جانی گذران می کند، که مویس گاردن(۲۱)، در کتاب گرانقدر خود درباره ی لیونِ عصر روشنگری با نظری همه جانبه درباره تربیت کودکان بی سرپرست پرداخته است، که یکی از رازهای رشد و تکامل زندگی ی روستایی، از سال ۱۷۰۰ تا ۱۸۵۰ را در بر می گیرد. خسته خانه ی کوچکی (یا خانواده ی کوچک شهری) را در خانه ی خود جای دادن، و با سینه ی خود شیردادن و با کاسه غذا دادن، که این امر خود فرصتی است برای دایه ها تا در سرزمینی هموار، لذت پول نقد را بچشند؛ از برکت حمایت از کودکان، از هر سو، سکه های پول به کانون فقیرترین خانواده ها سرازیر می گردد به عبارت دیگر آن ها با این اندک پولی که به دست شان می رسد جز سختی معیشت، چیز دیگری را نمی شناسند. افسوس، این فرایند راجع به موازنه ی جمعیتی(۲۲) از دیدگاه اقتصاددان امروزی کمتر قابل دفاع است. موریس گاردن نشان داده است که ترک سرمایه گذاری های اطفال در حقیقت مربوط است به نوزادکشی سازمان یافته، تقریبا آگاهانه یا کاملاً آگاهانه. در این میان صدها نفر، در هر شهر، در محل تجمع نوزادان، نی نی ها، کودکان، کوچک تر، در حال حاضر بزرگ ترها، خدمت می کنند با این که در ظرف چند روز، هفته، ماه، میان پستان یا دست های دایه های شیرده یا خشک شده می میرند آن ها را به دست دایگان می سپرند تا در «موسسات خیریه» نگهداری کنند. زنِ مهربان و خوبی که توسط بالزاک در مزرعه ی کوچک و فقیرانه ای توصیف شده، زنِ بیوه ایست سی وهشت ساله: دارای پوستِ سفید مایل به زردی(۲۳) (اسکیمویی)، با کار زیاد و با نوعی کار طاقت فرسا، با چشم بهم زدنی، جوانی نکرده به پیری رسیده از آن گونه زنانیست که بر اثرِ اقبال نامساعد تسلیم چنین سرنوشتی شده اند. این زن، کوچولوها را می پذیرد، ولی پیش از این، شیرگرفته ها را می پذیرفت؛ او موثر، با کفایت و مهربان است، او حیات بخش کودکان است، نه ممات بخش آنان. او متعلق است به اقلیتی قهرمان، در میان دایگان، که واقعا با مروت و انسانیت کودکانی را امانتداری می کند. او به جای اینکه با جسمِ بی جان اش سودا کند آن ها را در زندگی مصون می دارد. در حقیقت، دایگان مهربانی از این خیل، در تاریخ اجتماعی ی ما داستان سرایی نشده است. این دایگان سازمان نمی یابند مگر در یک جوخه ی رزمنده، آن هم در مقایسه با ارتش کبیر نامادری ها، که همان قدر به کودکان علاقمندند که مادران بچه کش در بچه کشی رغبت نشان می دهند. سَبکی که بالزاک در رمان خود به ما خاطرنشان می سازد ــ همچنین و به خصوص نزد نویسندگانی که می خواهند شاهد عصر خود باشند ــ انتخاب می کند و مخصوصا هُشدار می دهد، استثنایی است غرورآفرین و غیرمعمولی(۲۴)، بهتر است بگوییم خصالی است معمولی از تراژدی های روزانه. از این نظر بالزاک بعدها به بهترین نحوی الهام بخش زولا خواهد شد، ولی زولا از نظر درستیِ آماری به پای پزشک دهکده ی ما نمی رسد؛ چرا که او در حقیقت به توصیف آسایشگاه(۲۵)های فراوانی که به همت دایگان ایجاد می گردد می پردازد که کودکان شهری، رو به سویش می آورند تا سرانجام آنان را رو به سوی گورستان های روستا تشییع کنند. با این وجود، آرمان گرایی(۲۶) بالزاکی، در این زمینه، انگیزه های خوبی داشت: هرچند دیدار ژِنِستاس از پرستار کودکان می بایست احساس قبل از وقوعی(۲۷) در پی داشته باشد؛ که این احساس مقدمه ای می شود همچون احساس خوشبختی ی قبل از وقوع، که به محض ورود فرمانده ی اسکادران به این خطه ای که بر اثر تلاش رهایی بخشِ(۲۸) دکتر بِناسیسِ مشفق، شکوفا می شود.
در عوض، به محض اینکه موضوع، خلق دوباره ی نوعی از زندگی و محلی از زندگی می شود، زندگی ی بالزاک دوباره برای ما عبرت آمیز می گردد، نظاره گری که می تواند هم ببیند و هم سخن براند. بالزاک همتا ندارد، او این را می داند، برای توصیف کردن اتاق های غذاخوری سنگ تمام می گذارد. و او حتی یک دکمه ی زنگال اونیفُرم ژِنِستاس را فراموش نکرده است، و نیز ذره ای از ملاطفت، و از تذکری که می دهد غفلت نورزیده است آن هم در تنها اتاقی که پرستار و کوچولوهایش زندگی می کنند، می خوابند، می پزند و می خورند: بخاری دیواری، رختخواب، چارپایه های گاوچران، لاوک، درِ ورودیِ پنجره دار...؛ با این حال شاید سخن از میزی رانده باشد که قابل ذکر نباشد؛ نه از گنجه خبریست، نه از صندلی. بنابراین در اینجاست که متن بدون زحمت اصلاح می گردد(۲۹). نیمی از دهقانان نیک طبع فرانسوی که نزدیک به ده ملیون نفوس است در طی سال های نزدیک به ۱۸۳۰ در فضای تیره و تار(۳۰) می زییند، البته نیمه ی فقیرتر آن. این ساکن تک اتاقه (برای آدم ها) با وجود سطح زندگی ی فقیرانه اش هیچ احدی را از خود نمی راند، وجود اتاق ها، ساختمان ها، یا محوطه هایی که مرتبط است به بهره برداری زراعی: اصطبل، محلِ شیردوشی، ماست بندی و غیره... انبار میوه، حیاط کود. این منابعِ ارتزاق و همچنین پولِ کمی که از طریق خسته خانه برایش ارسال می گردد ممر معاش پرستار کودکان است؛ دو گاو؛ خوشه چینی ی تابستانی؛ رشتنِ شبانگاهی؛ و گردآوری هیزم زمستانی. این تلاش نهایی ی آخرِ پاییز، در دنیای بدون مازوت، بدون زغال سنگ، بدون منبع درآمد اضافی، البته ضروری، برای آدم های زحمتکش عهدِ قدیم. یکی در سیمای دیگری، پیرزنی که هنوز چهل ساله نشده است که دارد گلیم خود را از آب می کشد(۳۱)، آن هم با قرض و قوله. در دوران لوئی چهاردهم، چنین زنی از گرسنگی می مُرد. در دوران لوئی شانزدهم این زن همه ی کوچولوهایش را به خاک می سپرد. در حدود ۱۸۳۰ این زن، زنی برگزیده می شود، چرا که او، خود و جغله ها(۳۲)یش را نجات می دهد. او تا جان در بدن دارد کار می کند. بنابراین کم و کسری اش فاجعه آمیز نیست؛ همه ی دهقانان فقیر، در نظام قدیم، تا آنجا که ممکن بود با اتلاف عمر می ساختند. زبانِ حال(۳۳)شان در هر صورت زنده ماندن است، بر خاک(۳۴).
پرستار بچه، اصول و قواعد درستکاری و صداقت را از مریم مقدس (با عیسی ی کودک) سرمشق می گیرد، گچ بری رنگی، بر بالای پیش بخاری، شکوهِ خاصی به اتاق می بخشد. این طاعات و عبادات مریمی، تجسم دینداری ی شگرف و سراسر رنج است، اقدامیست برای حفظ و صیانت رُهبانیت، که تا سطح احساسات فقیرترین آدم ها کشیده می شود.

پرستار بچه، تک و تنها، در کل برنامه ی زندگی اش، همزمان بینوا و ناجی(۳۵) است؛ او فاصله ی دو دهکده را به هم نزدیک می کند، خیر و شری که اکنون می خواهند در شارتروز در برابر چشم های این ژِنِستاس نظامی به معارضه برخیزند. روستای از نوع قدیم، قبل از هر چیز روستای دوران بربریت، روستای «پیش از دکتری» را مجسم می کند که مقدم بر پزشک دهکده است. کوچه این محل، با کود و سیلابی که از کوه سرازیر می شود قطع می گردد. بام ها، مختلط و رنگارنگ اند؛ یا پوشالی اند یا از ورقه های چوبین؛ یا سُفالین اند یا از سنگِ لوح؛ این ساختار سنگِ لوحی، پُردوام اند، به نظر می رسد به قشر ممتاز(۳۶) روستایی تعلق دارد (مقامات بالا، کشیشان ناحیه و غیره). لوز(۳۷)، تنها سنگِ لوحِ شناخته شده ایست در آلپ که مخصوصا (با شناخت من) اشرافی نیست... این نوع تخته سنگ در اینجا بامِ انبارهای غله را به خوبی می پوشاند و قصیل را محفوظ نگه می دارد، نه خانه های معمولی ی که ثروتمندان در آن سکونت دارند. در واقع، اختلاط بام های هر آن متغیری که، در برابر نگاهِ ژِنِستاس تلاقی می کند، مخصوصا به نظر نمی رسد تخیل درهم تنیده ی سبک(۳۸) رمان نویس را فاش سازد. کوهستان شارتروز صحنه ی تئاتریست که کارِ ستُرگ و تجدید حیاتِ مصلحانه(۳۹)ی بِناسیس را به شکل درخشانی به نمایش می گذارد(۴۰)، این کوهستان، آذین صحنه ایست نیمه داستانی(۴۱): که در آن قطعاتی یافت می شود از آلزاس، تکه هایی از روستای پاریسی و تورَن، اجزایی از کانتال، پیرنه که در ذهن انسان ماندگار می گردد، البته همین طور از آلپ! پزشک به شیوه ی آثار قدیمی ی مردم شناسی، تک نگاری(۴۲)های دقیقی را که امروزه کارشناسان بدان پرداخته اند از اعتبار انداخته است: این کارشناسان سال هایی را در قطعه زمین های پرتِ خود، اقامت گُزیدند. صادقانه بگویم، فکر می کنم من با خواندن این اثرِ مربوط به دوره ی جوانی ی بالزاک، فکر می کنم که وی شاخه ی زرینِ فریزر(۴۳)، یا برخی مقالات مارسل موس(۴۴) را خوانده باشد که در آن آداب و رسوم یک قبیله ی افریقایی با آداب و رسوم قبیله ی مِلانِزیایی(۴۵) مقایسه می گردد بدون اینکه فرقی کرده باشد. رمان نویس(۴۶) سال های ۱۸۳۰ یک وقایع نگار صِرف، یک نعل بالنعل نویس(۴۷)، یک رِستیف دو لا برِتون(۴۸) نیست، رستیفی است که توانست به آقای نیکلا و زندگی ی پدرم اکتفا کند. رِستیف، راجع به اوضاع و احوال روستایی سخن نگفت مگر از زادگاهش بورگونْی سفلی. بالزاک در ترکیب و تزئین بام های طایفه ی دلفینی های ساووآیی، از به کار بردن ورقه های چوبین آلپ، ورقه ی سنگ لوح های معروفِ آنژو، سُفال جنوبی و پوشال همه جایی، ذره ای وسواس و کوچک ترین تردیدی به خود راه نداد. آیا بالزاک می بایست از این امر تخطی می کرد؟ گمان نمی کنم. نکته ی اصلی و مهم اینست که بالزاک حرف و سخنی دارد درباره ی دهقان فرانسوی نواحی عقب افتاده، ناحیه ی منحصربه فردی در جنوب لوآر تا برای ما از آن سخن براند. چشم اندازی که از آن به ما می دهد جای اسکانی است در چمنزارهای شمال آلپ، محل سوارکاری، جای همزیستی، جای ساده زیستی که این خود موهبتی است.
منظره ی روستا با بام های رنگارنگ، اندر دلِ سایه سار قعر دره، جایی است در انزوا: اینک بِناسیس سر به آسمان می ساید و ژِنِستاس سر برمی افرازد، نظر به قلل کوه های اطراف می دوزد. در ارتفاعات آن فعالیت تسریع می گردد، نزدیک مزارع نوین، در زمین های نوآباد، کارگاه های نوظهوری با درایت قهرمانانه ی بِناسیس به راه انداخته می شود: در ارتفاعات، سوهان ها می سایند، پتک ها می کوبند... با وجود این، هر کسی می داند که از سال ۱۸۱۵ محل زندگی، از نظرِ جغرافیایی به جای صعود رو به اُفول می نهد. این اُفول، مخصوصا از نظر محلی برای کارگاه کوچک ذوب فلز آلپ در قرن نوزدهم به نیروی محرک(۴۹) جریان آب بستگی داشت. البته بالزاک بدین امر توجهی نمی کند(۵۰). بالزاک برخلاف تمام قوانین گران سنگ تاریخی(۵۱) مقرر می دارد و خود در راس اقدامات نوین اقتصادی قرار می گیرد، با این حال، پس از نگرش درست داستان های واقعی(۵۲)، به مرد داستانی اش ابتکار و خلاقیت القا می کند. رشد اقتصادی روستاها، رویداد واقعی دوره ی ۱۸۱۵ـ۱۸۳۵ توسط نویسنده تغییر شکل می یابد و وی بر طریق خلق، بر جامعه ی آرمانی(۵۳) و بر آرزوی انسانِ آرمانی(۵۴) پای می فُشُرد.
تقابل دو دهکده، در پایین، طبیعت(۵۵)، در بالا، فرهنگ(۵۶)، که در آن یکی از تم های اساسی تالیف جای دارد. ما در گذشته این فرق نمایان را در کتاب های دیگران، تقریبا مردم شناختی یا نیمه تخیلی در قرن شانزدهم و هژدهم که در مورد روستای فرانسوی مطرح شده بود ملاحظه کرده ایم. نوئل دو فای(۵۷)، از سال ۱۵۴۰ دو قلمرو کشیشی را، که هر دو نزدیک و معاصر هم بودند، به دقت ترسیم کرده است. این دو، فلامو(۵۸) و وَندل(۵۹)، که در «در باب ملاحظات روستایی»(۶۰)، به ترتیب به دو جهان بینی(۶۱) تجسم بخشیدند، یعنی: عصر طلایی گذشته گرا (فلامو)، عصر انحطاط کنونی (وَندل). در این حالت است که رِستیف دو لابرِتون و بالزاک همان اندازه که خودشان را امیدوار به آینده نشان می دهند همان اندازه هم نوئل دو فای خود را ستایشگر دوران گذشته نشان می دهد، چشم اندازهایی که بی قیدوشرط(۶۲) وارونه شده است. دو محل سکونت روستایی به موازات هم نظریه یِ جاریِ دوران را محک می زند که در عمل با نظریه ی داستان نویس خُردِ قرن شانزده بسیار فرق دارد. با دهکده ی ساکی(۶۳)، دهکده ی مصوّب خانواده ی رِستیف، در طبیعت و در گذشته ی خود تثبیت می گردد(۶۴) یا در کثافت خود می لولد(۶۵)، و در حقیقت در برابر دهکده ی نیتری(۶۶) قرار می گیرد(۶۷): نیتری، ملک زادگاه پدر نویسنده است که روی به توسعه دارد و خواهد توانست حیات تازه ای در شریان فرهنگ ساکی جاری سازد(۶۸) و قادر خواهد بود طبیعت را دگرگون نماید. با رِستیف است که، خوشبینی قرن هژدهم بر بدبینی رُنِسانس فقرزده، پنهان در نزد نوئل دو فای فائق می آید. در چنین وضعی است که پزشک در به روی آینده می گشاید: در برابر بالزاک، دو نوع زیستگاه(۶۹)، در برابر هم، در جای جای بخش پراکنده گشته است که به رویارویی های مهمی می انجامد: گذشته / آینده، عقب افتادگی / پیشرفت، گواتر(۷۰) / سلامتی، توسعه نیافتگی(۷۱) / توسعه، توحش / تمدن، جهالت(۷۲) / معارف(۷۳)، خرافات / مسیحیت؛ موضوع از منظر مذهبی عبارتست از حل این تضادها، از یک مسیحیت پالایش شده، سفت و سخت که بتوان بالنسبه به صورت امروزی در آورد.

بعد از دو دهکده، نوبت به دو منزل می رسد: منزل کشیش، منزل ناقص الخلقه.
منزل کشیش: نزد بالزاک، به مثابه ی از سر گیری ی یک راه حل معروف است، منزل کشیش در جوار کلیسا به هیچ وجه نه افسونگری اش را از دست داده است نه درخششِ باغ اش را. ژِنِستاس، بعد از نخستین تماس هایش با مردمی که بِناسیس آنان را به تجدید قوا و به کار و تلاش وامی دارد، اقامتگاه سابق قلمرو کشیش بخش را که مقر دکترِ مشفق است در پیش می گیرد. بنابراین، ژِنِستاس لازم می بیند از تنعّم و آسایش معمولی این مکان بازدید کند، که بی شاهت به رفاه مالک سابق نبود (کشیش ناحیه، و ثروتِ قابلِ توجه وی)؛ این تتمه ی رفاه، برای مالک جدید از سرِ تصدق مسکن کشیش فراهم می آید: بِناسیس در حقیقت از سطح زندگی ی نسبتا بالایی که ثروتش و خانه ی راحت اش و مواظبت های آمرانه ی کلفَت اش که از هر نظر خاطرش را جمع می کند لذت می بُرد.
خانه ی ناقص الخلقه: جایی است که ژِنِستاس به دیدار بِناسیس می شتابد که تا در یک سرکشی پزشکی از بیماران بسیار رقت آور خود عیادت کند. در کلبه ای کاهگلی بدون اثاث، کنام موژیک، جایی که فرمانده ی اسکادران و پزشک باب دوستی را می گشایند؛ هر دو اصلیت شان جنوبی است؛ ولی زندگی شان نظامی یا پاریسی است، لذا این عوامل آن ها را از فرهنگ(۷۴) زادگاه جنوبی شان جدا می سازد؛ آن ها همچون حاملانی با عناوین مختلف، با فرهنگی فرانسوی و معمولی، به آسانی یا به زحمت هم ردیف، در برابر هم ظاهر می شوند. آنان با هم یکی از بدترین گدارهای فقرزده ی کوهستانی ی آن زمان را درنوردیدند. من می خواهم از عدم آگاهی ی جماعت درباره ی بیماری گواتر(۷۵) آلپ شمالی سخن برانم. شناخت دقیق، برای پزشک. افشای راز وحشتناک، برای کهنه سرباز(۷۶).

نظرات کاربران درباره کتاب پزشک دهكده

واقعا چه خبره این قیمت در کتاب کاغذی حد اقل امکان امانت دادن، فروختن و ... هست علاوه بر اصل کاغذی بودن که مطلوب تره ولی این رو نه میشه به آپ دیگه کپی کرد، نه میشه امانت داد، نه میشه کپی، اسکن یا ... کرد و نه چیز دیگه و بعد هم قیمت اینه؟! جالبه که هیچی هم به جیب نویسنده و مترجم و... هم نمی ره و صرفا ناشر داره سود کلان میکنه
در 2 ماه پیش توسط بدر الدین صالح