فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فلسفه برای مبارزان

کتاب فلسفه برای مبارزان

نسخه الکترونیک کتاب فلسفه برای مبارزان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۰۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فلسفه برای مبارزان

پیش از طرح روابط پارادوکسیکال فلسفه و سیاست مایلم چند پرسش ساده را درباره آینده خود فلسفه به بحث بگذارم. این کار را با رجوع به یکی از اساتیدم یعنی لویی آلتوسر آغاز می‌کنم. از دید آلتوسر زایش مارکسیسم یک موضوع ساده نیست. این زایش به دو انقلاب و دو رخداد فکری بزرگ وابسته بود. نخست یک رخداد علمی؛ چیزی که به‌عنوان علم تاریخ توسط مارکس آفریده شد و نام آن «ماتریالیسم تاریخی» است. رخداد دوم که در اساس امری فلسفی بود توسط مارکس و تنی چند از متفکران به‌منزله گرایشی جدید در فلسفه خلق شد و «ماتریالیسم دیالکتیک» نام گرفت.(۲۴) به تعبیری می‌توان گفت برای روشنی‌بخشی و یاری‌دهی به تولد یک علم جدید فلسفه نوینی فراخوانده شد. همان‌گونه که فلسفه افلاطون با آغاز ریاضیات به صحنه آمد و فلسفه کانت با فیزیک نیوتنی. در این باره مشکلی وجود ندارد، اما در همین بستر می‌توان درباره آینده فلسفه اشارات کوچکی کرد. می‌توانیم با این واقعیت بحث خویش را آغاز کنیم که آینده فلسفه اصولاً به خود آن و تاریخش وابسته نیست، بلکه به واقعیت‌های جدیدی در برخی از حوزه‌های مشخص گره خورده است که ماهیتا بی‌واسطه فلسفی نیستند. به‌ویژه واقعیت‌هایی که به حوزه علم تعلق دارند، از قبیل ریاضیات برای افلاطون، دکارت و لایب‌نیتس؛ فیزیک برای کانت، وایت‌هد یا پوپر؛ تاریخ برای هگل و مارکس؛ و زیست‌شناسی برای نیچه، برگسون و یا دلوز. من کاملاً با این گزاره همراهم که فلسفه به قلمروهای معین غیرفلسفی‌ای وابسته است که آن‌ها را «شروط فلسفه» می‌نامم. فقط یادآوری کنم که نمی‌خواهم شروط فلسفه را صرفا به آفرینش یا تحولات علوم محدود کنم. من مجموعه شروط بسیار وسیع‌تری را در نظر دارم که به چهار گونه مختلف تعلق دارند: بی‌شک علم و همچنین سیاست، هنر و عشق. بنابراین کارهای خود من برای مثال وابسته است به دریافتی جدید از امر نامتناهی و البته فرم‌های نوین سیاست انقلابی، اشعار عالی مالارمه، رمبو، پسوآ، ماندلشتام و یا والاس استیونس، نمایشنامه‌های بکت و همچنین فیگورهای نوینی از عشق که در بستر روانکاوی ظهور پیدا کرده‌اند و نیز دگرگونی کامل همه پرسش‌های مربوط به سکس و جنسیت.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فلسفه برای مبارزان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در این دیدگاه دوم، فلسفه بیش از آن که یک شناخت صرف باشد شناختی است از شناخت. فلسفه در این جا یک کنش است. می توانیم مدعی شویم که آن چه هویت فلسفه را تعیین می کند نه قواعد یک گفتار بلکه تکینگی یک کنش است. همان کنشی که دشمنان سقراط آن را «فاسدکردن جوانان» نام نهادند و همان گونه که می دانید این است دلیل محکومیت سقراط به مرگ. معهذا «فاسدکردن جوانان»، نامی درخور برای کنش فلسفی است؛ به شرطی که معنای «فساد» را به خوبی دریابیم. فاسدکردن در این جا به معنای آموزش امکان دست ردزدن بر سینه اطاعت کورکورانه از باورهای تثبیت شده موجود است. به فسادکشیدن به معنای آن است که به جوانان ابزارهایی معین جهت تغییر عقایدشان در خصوص هنجارهای جامعه ببخشیم؛ که مباحثه و نقد عقلانی را به جای تقلید و موافقت قرار دهیم؛ و اگر حتا مسئله بر سر اصول بنیادین باشد، شورش را به جای اطاعت بنشانیم. اما این شورش تا آن جایی که پیامد اصول و قسمی نقد ارائه شده جهت بحث همگانی است، نه خودبه خودی است و نه تهاجمی و تجاوزکارانه.
در اشعار رمبو اصطلاح و تعبیری شگرف را می توان دید: «شورش های منطقی»(۲۹). این عبارت احتمالاً تعریف خوبی از کنش فلسفی است. اتفاقی نیست که دوست ـ دشمن قدیمی ام و پادفیلسوف برجسته، ژاک رانسیر، در دهه ۱۹۷۰ مجله ای بسیار مهم را منتشر می کرد که دقیقا عنوان شورش های منطقی(۳۰) را بر خود داشت.(۳۱)
اما اگر جوهر راستین فلسفه منوط به کنش باشد، آن گاه بهتر می فهمیم که چرا از دید آلتوسر، هیچ تاریخ واقعی ای برای فلسفه وجود ندارد. آلتوسر در کارهایش پیشنهاد می کند که کارکرد فعال فلسفه تمایز برقرارکردن میان باورهای مختلف است و، اگر دقیق تر بگویم، تمایزگذاشتن میان باورهای راجع به معرفت علمی و، یا کلی تر بگویم، تمایز برقرارکردن میان فعالیت های نظری. اما چه قسمی از تمایز؟ درنهایت مقصود وی تمایز میان ماتریالیسم و ایده آلیسم است. در مقام یک مارکسیست، آلتوسر بر این باور بود که ماتریالیسم چارچوب انقلابی و ایده آلیسم چارچوب محافظه کارانه ای برای فعالیت های نظری اند. بدین سان تعریف نهایی وی این بود: «فلسفه همانند مبارزه ای سیاسی در میدان نظریه است.»(۳۲)
اما جدا از این نتیجه گیری مارکسیستی می توانیم به دو نکته اشاره کنیم:

۱. کنش فلسفی همواره در قالب یک تصمیم، یک فاصله گیری و یک تمایزگذاری آشکار میان شناخت و عقیده، میان عقاید صحیح و غلط، میان حقیقت و خطا، میان خیر و شر، میان خرد و جنون، میان موضع تاییدآمیز و موضع انتقادی ناب و... ظهور می کند؛
۲. کنش فلسفی همواره یک بُعد هنجاری دارد. تقسیم بندی، قسمی سلسله مراتب نیز هست. در مورد مارکسیسم اصطلاح خوب ماتریالیسم است و اصطلاح بد ایدئالیسم. اما به طور کلی عمل تقسیم بندی میان مفاهیم و یا تجارب درواقع شیوه ای برای تحمیل یک سلسله مراتب جدید، به ویژه بر جوانان، است. و از یک منظر سلبی، نتیجه، برانداختن فکریِ یک نظم مستقر و سلسله مراتب کهن است. بنابراین ما در فلسفه چیزی نامتغیر داریم، چیزی همچون قاعده «اجبار به تکرار» و یا «بازگشت جاودانِ همان». اما این عدم تغییر از جنس کنش است و نه معرفت. سوبژکتیویته ای که برای وی معرفت در تمامی اشکالش، تنها یک ابزار در میان دیگر ابزارها به حساب می آید.
فلسفه کنش سازماندهی مجدد همه تجربیات نظری و عملی است به واسطه ارائه یک تمایز هنجاری عمده و جدید که یک نظم فکری مستقر را به زیر می کشد و ارزش هایی جدید را فراسوی ارزش های مقبول و مرسوم ترویج و تقویت می کند. قالبی که این کنش خواهد داشت کمابیش خطابی است آزادانه به همه و هر کس، اما پیش و بیش از همه به جوانان، زیرا فیلسوف به خوبی می داند این جوانان هستند که باید درباره زندگی شان تصمیم بگیرند و همان ها هستند که غالبا آماده پذیرش مخاطرات یک شورش منطقی اند.
همه این موارد توضیح می دهد که چرا فلسفه تا حدودی همواره یک چیز است. البته همه فیلسوفان چنین می اندیشند که کار آن ها از اساس جدید است. این امر تا حدی [ خصیصه ای] انسانی است. شماری از تاریخ نگاران فلسفه قائل به گسست های مطلق اند. برای مثال پس از دکارت این امر بدیهی است که متافیزیک می بایست علم مدرن را به منزله پارادایم بنای عقلانی خود بپذیرد. پس از کانت، اعلام شد که متافیزیک کلاسیک [ دیگر] امکان وجود ندارد؛ و یا بعد از ویتگنشتاین فراموش کردن این نکته مجاز نیست که مطالعه زبان هسته اصلی فلسفه است. بنابراین ما چرخش راسیونالیستی، چرخش انتقادی و چرخش زبان شناختی را داریم. اما درواقع هیچ چیز در فلسفه برگشت ناپذیر نیست. هیچ چرخش مطلقی در کار نیست. فلاسفه بی شماری امروزه قادرند در کارهای افلاطون یا لایب نیتس نکات جالب یا برانگیزاننده تری، در قیاس با موارد مشابه در آثار هایدگر یا ویتگنشتاین، بیابند. زیرا چارچوب و قالب [ تفکر] آن ها بسیار شبیه چارچوب [ تفکر [افلاطون یا لایب نیتس است. قرابت و پیوستگی های درون ماندگاری که میان فلاسفه در طول قرن ها می توان دید تنها می تواند با این واقعیت تبیین شود که فلسفه قسمی تکرار کنش های خویش است: دلوز با لایب نیتس و اسپینوزا، سارتر با دکارت و هگل، مرلوپونتی با برگسون و ارسطو، من با افلاطون و هگل، اسلاوی ژیژک با کانت و شلینگ. و احتمالاً برای چیزی قریب به سه هزار سال [ تاریخ فلسفه]: همه با همه، هر کسی با هر کس دیگر.
اما اگر کنش فلسفی از لحاظ فرم یکسان و بازگشتْ همان است، باید تغییرات را در بافت تاریخی این کنش تبیین کنیم، زیرا کنش فلسفی تحت شرایط خاصی رخ می دهد. هنگامی که یک فیلسوف قسمی تقسیم بندی جدید و سلسله مراتبی نوین را برای تجارب زمانه خویش مطرح می کند این امر ناشی از آن است که یک آفرینش فکری و یک حقیقت جدیدْ الساعه پدیدار گشته است، و درواقع بدین علت است که از دید آن فیلسوف، ما باید پیامدهای یک رخداد جدید را ــ رخدادی که در شرایط بالفعل فلسفه به وقوع پیوسته است ــ پذیرا شویم.
مثلاً افلاطون تمایزی گذاشت میان امر محسوس و امر مفهومی ــ و این تحت شرایط برآمده از هندسه ادوکسوس و مفهوم پسافیثاغورسی از اعداد و اندازه ها ممکن بود. هگل ــ برحسب بداعت فوق العاده انقلاب فرانسه ــ تاریخ و صیرورت را به بطن ایده مطلق وارد کرد. نیچه رابطه ای دیالکتیکی میان تراژدی یونانی و تولد فلسفه را بسط داد، در بستری از احساسات پرآشوب که کشف درام موزیکال واگنر در وی بیدار ساخته بود. و دریدا رویکرد کلاسیک تقابل های متصلب دوتایی متافیزیکی را دگرگون ساخت که تا حد زیادی متاثر بود از اهمیت روبه رشد و اجتناب ناپذیر بُعد فمینیستی برای تجارب ما.
به این دلیل است که درنهایت می توان از یک تکرار خلاقانه سخن گفت. چیزی نامتغیر در کار است که در فرم یک ژست ــ ژست تقسیم ــ ظاهر می شود و تحت فشار رخدادهایی مشخص و پیامدهای آن ها نیاز است که جنبه های مشخصی از ژست فلسفی تغییر کند. بنابراین ما یک فرم یگانه داریم و [ به واقع] فرمی متغیر از این فرم یگانه. به همین جهت است که ما به روشنی می توانیم فلسفه و فیلسوفان را به رغم تفاوت های عظیم و تضادهای حادّشان بازشناسیم. کانت می گفت تاریخ فلسفه یک میدان جنگ است. او کاملاً حق داشت، اما باید افزود که همواره تکرار همان جنگ است و در همان میدان. یک ایماژ موسیقایی می تواند در این جا مفید واقع شود. تطورات فلسفه قالبی کلاسیک از تم و واریاسیون های موسیقی را در خود دارد. تکرارْ تم را به وجود می آورد و نوآوری مستمر واریاسیون ها را.
و همه این ها [ تنها] پس از رخدادهای معین در سیاست، هنر، علم و عشق واقع می شوند؛ رخدادهایی که نیاز به یک واریاسیون جدید را، بر روی همان تم ثابت، می آفرینند. بدین سان حقیقتی در آن گزاره هگل نهفته است. به راستی که ما فیلسوفان کار خویش را شب هنگام انجام می دهیم، درست پس از سپری شدن روزِ صیرورتِ راستین یک حقیقت جدید. من شعری بی نظیر از والاس استیونس را در این جا به یاد می آورم با عنوان «مردی با چیزی بر دوش» ــ که شبیه عنوان یک نقاشی است ــ و دریغا که تقدیر فلسفه و فیلسوفان نیز هست: «باید که افکارمان را تمام شب تاب آوریم/ تا آن وضوح پرفروغ در سرما آرام گیرد.»(۳۳) آری ما امیدواریم و باور داریم که یک روز «وضوح پرفروغ» بی تزلزل و استوار در سرمای ستاره گونِ شکل نهایی اش طلوع خواهد کرد. این آخرین مرحله فلسفه خواهد بود، ایده مطلق، آشکارشدن کامل. اما این مرحله اتفاق نمی افتد، برعکس، هنگامی که چیزی در طول روزِ حقایق زنده اتفاق می افتد، باید که کنش فلسفی را تکرار کنیم و یک واریاسیون جدید بیافرینیم.
بدین طریق آینده فلسفه ــ همانند گذشته آن ــ یک تکرار خلاقانه است. برای همیشه این مسئله ما خواهد بود که باید افکارمان را تا هر زمان که شب بپاید تاب آوریم.
در میان چنین اندیشه های شبانه ای، احتمالاً هیچ کدام به اندازه آن اندیشه هایی که با شرط امر سیاسی گره خورده اند ما را نگران نمی کنند. و دلیل این نگرانی نیز ساده است: سیاست خود تا حد بسیار زیادی در نوعی از شب تفکر به سر می برد، اما فیلسوف نمی تواند پا پس بکشد و اجازه دهد این موضع شبانه نتیجه قسمی شبِ حقایق انضمامی باشد. فیلسوف باید تلاش کند تا در فاصله ای بسیار بعید، حوالی افق، هر آن چه را روشنایی های تابناک اعلام می دارند تشخیص دهد. در این هنگام فیلسوف بیش از هر چیزی شبیه آن نگهبان در ابتدای نمایشنامه آگاممنون آیسخلوس است. شما همه این قطعه بی نظیر را می شناسید:

سالیان دراز است که چون سگی گوش تیزکرده
بر بام این کاخ بیدار مانده ام
و در این سالیان هماره از خدا به دعا خواسته ام
که برهاندم از رنج پاسبانی بر این بام
که دیرگهی است بر آن نظاره می کنم
همایش پرشکن اختران را و خرام شاه وار منظومه های آسمان را
که چون برمی آیند و فرو می نشینند
تابستان و زمستان را از پی می آورند.

فیلسوف سوژه چنین دانشی است؛ آن هنگام که شب فرا می رسد او سگ نگهبان وفادار است، مراقب اطراف. البته شادی و شعف فیلسوف، اعلام سپیده دم است. باز هم آیسخلوس:

اکنون، باشد که سرانجام
آن بشارت، به تابشی، تاریکی را بتاراند و ما را برهاند.(۳۴)و(۳۵)

دقیقا در هفته های اخیر کشور ما یک بار دیگر شاهد اثبات این نکته بود که تمایلی عمومی برای خلق فرم هایی نوین از طلوع، در دل شب وجود دارد.(۳۶) شاید ما حداقل از شعله های احتمالی یک آتش سروربخش برخوردار شویم. فیلسوف طبیعتا در بستر خویش که با شبنم خیس شده است لم داده، درحالی که یکی از چشم هایش را بازنگه می دارد و نورها[ ی ستارگان] را می شمارد.

شما می دانید که اگر خویش را تنها به دو دهه اخیر محدود کنیم، در میان مردم چهار مجموعه [ یا جنبش] بزرگ مردمی وجود داشته است که می توان انتظار داشت از دیسیپلین ملال آورِ وضعیت کنونی امور نجات یابند. ما این را می دانیم، زیرا هر کدام از این گروه ها در شکلی به لحاظ سیاسی محدود اما از جهت تاریخی قابل اطمینان از جنبش توده ای، گواهی مسلّم هستند از شکلی از وجود که غیرقابل تقلیل است به بازی های اقتصاد و دولت.
بیایید از جوانان دانشجو نام ببریم که نگران آینده خویش اند و زمان زیادی از مبارزه پیروزمندانه شان در مسئله CPEنگذشته است.(۳۷) اعتراض آنان جنبشی «سرزنده و بااعتمادبه نفس بود که بی شک سرانجامِ آن نامعلوم و مبهم است، اما با وجود این، یک سوبژکتیویته امیدبخش برجای گذاشت.
در جایگاه دوم باید از توده جوانان عامه نام برد؛ آن ها که از دست پلیس به ستوه آمده اند و توسط جامعه داغ ننگ خورده اند. آن ها که شورش های مکررشان توده ها را در مناطق حاشیه ای و شهرک های فقیر تهییج می کند و به جوش وخروش وامی دارد. همان ها که سرسختی و لجاجت گیج کننده شورشگرانه شان، که برخاسته از زمان های بسیار کهن بوده است و تنها از این فرمان دستور می گیرد: «این وضعیت تنها شایسته شورش است»(۳۸)، دست کم از این مزیت برخوردار است که ثروتمندان سرخوش را دچار هراسی رعشه آور می کند.(۳۹)
بگذارید از توده کارگران مزدی معمولی نام ببرم که قادرند روزها در میانه سرمای زمستان تحت این شعارِ منحصربه فرد «با هم، همه با هم»(۴۰) راسخ و ثابت قدم باقی بمانند، کسانی که در [ قالب] اجتماعات بی شماری دور هم جمع می شوند و قریب یک سوم همه جمعیت کشور را ــ حتا تا شهرهای کوچک ایالات ــ بسیج می کنند.(۴۱)
و در پایان باید به پرولتاریای تازه مهاجر از آفریقا، آسیا و اروپای شرقی اشاره کرد؛ گروهی که از قرن نوزدهم به بعد در کانون استراتژیک سیاست راستین قرار داشته اند: کارگرانی با اوراق هویت قانونی یا بدون آن، آگاه از چگونگی سازمان یابی، اعتراض و تسخیرکردن در قالب پیکار طولانی مدتِ مقاومت جهت نیل به حقوقشان.
نیک می دانیم که کوچک ترین پیوند میان این گروه ها ــ هر آن چه بتواند باعث انسجام آنان شود ــ زنجیره ای نو از ابداعات سیاسی را خواهد گشود. دولت هیچ وظیفه عمده دیگری ندارد جز ممنوع ساختن هرگونه پیوند، هرچند کوچک، میان جوانان حاشیه نشین شهرک ها و دانشجویان، میان دانشجویان و توده کارگران معمولی مزدبگیر، و میان این کارگران و پرولتاریای تازه مهاجر، و به رغم طبیعی بودن مبرهن آن، ممانعت از هرگونه پیوند میان جوانان حاشیه نشین و پرولتاریای مهاجر و میان پدران و پسران. حال به هر روشی که باشد ــ حتا روش های خشن. این همان نکته اصلی ایدئولوژی «دست ها از رفیق من کوتاه»(۴۲) است، برسازنده گفتار ایدئولوژی «جوان گرایی» و بی اعتنایی به وضعیت کاری مقررشده برای پدران، که اتفاقا پدران در همان وضعیت، قدرت خویش را با چند اعتصاب بزرگ در دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ علیه آن به نمایش درآوردند. با این وصف، تنها پیوندی که همچنان قادر به تداوم بوده پیوندی است که روشنفکران مبارز و پرولتاریای مهاجر را دور هم جمع می کند. در این رابطه شاهد تجارب در حال ظهوری هستیم که گرچه در قالب یک کنش محدود شکل می گیرند اما منابعی برای یک راهپیمایی سیاسی طولانی فراهم می کنند که هیچ دِینی به ظاهرسازی و فریب کاری نظام پارلمانتاریستی و سندیکالیستی ندارد.
آخرین تلالو نوری که چشمان فیلسوف می تواند رصد کند تلاش هایی است که دقیقا بر این گونه از پیوندها معطوف شده است؛ پیوندهایی که جبهه متحد دولت، اتحادیه ها و رهبری احزاب ــ و در نوک پیکان آن ها «چپ» ــ سخت سعی در منع کردنشان دارند. گروه های مرکب ویژه ای هستند که خود را معطوف به انجام وظایف مشخصی می کنند: این جا یا آن جا را تسخیر کنند، پلاکاردهایی با شعارهای انتقام جویانه درست کنند، به درون سندیکاها جان بدمند و... شاید امروز باشد و شاید فردا...
اجازه دهید در هر کدام از این موارد به استقبال آن چه که در حال اتفاق افتادن است برویم. به استقبالِ، اگر بشود گفت، اراده برای کنارگذاشتن آن مظهر فساد دولتی(۴۳)، چیزی که برای من مایه سرافرازی است که بسیار پیش از این ها درباره نام و گستره خطرناک بودن آن صحبت کرده ام.
در پرتو این مباحث، به تامل مجدد در باب رابطه شگرف میان سیاست و فلسفه ــ که خود نیز در یک سطح عمیقا شخصی، آن را تجربه کرده ام ــ بازمی گردم. با اشاره به یک تناقض برجسته بحث را شروع می کنم. از یک سو فلسفه به وضوح و ضرورتا یک فعالیت دموکراتیک است که چرایی آن را در ادامه توضیح می دهم و از سوی دیگر برداشت های سیاسیِ اکثریتِ فلاسفه را داریم، که از افلاطون تا من ــ از جمله هگل، نیچه، ویتگنشتاین، هایدگر و دلوز ــ فاقد هرگونه عنصر دموکراتیک به معنای مرسوم این واژه است. به عبارت دیگر، فلاسفه به طور کلی برای فضیلت های دولت پارلمانتاریستی و آزادی عقاید ارزشی قائل نیستند ــ فضیلت هایی که به اتفاق آرا مورد تایید همه است. بنابراین تناقضی وجود دارد میان ماهیت راستین فلسفه که مشخصا برداشتی دموکراتیک از استدلال فکری و آزادی اندیشه است و تصورات و برداشت های صریح فلسفی در حوزه سیاست که اغلب وجود یک چارچوب اقتدارگرایانه از سرنوشت جمعی را برای بشر مقبول می دانند. برداشتی که به هیچ وجه تعلق و گرایشی به این قسم رژیم سیاسی که امروزه در غرب غالب است در خویش احساس نمی کند.
در این جا چیزی شبیه رابطه ای پارادوکسیکال میان سه اصطلاح وجود دارد: دموکراسی، سیاست و فلسفه. باید از دموکراسی به فلسفه گذر کرد. درواقع این همان راهی است که برای خلق فلسفه در یونان باستان طی شد. تولد فلسفه بی شک منوط بود به ابداع نخستین فرم قدرت دموکراتیک توسط یونانیان. البته ما باید از فلسفه نیز به سوی سیاست گذر کنیم. درواقع سیاست دقیقا یکی از دل مشغولی های اصلی و اولیه فلاسفه در طول تاریخ تطور و صیرورت فلسفه بوده است. با وجود این که سیاست یکی از ابژه های تفکر و تامل برای فلسفه بوده، اما در کل بسیار مشکل است که از این نوع سیاست به سوی دموکراسی گذر کنیم. می توان این گونه گفت که دموکراسی قسمی ضرورت در مبدا فلسفه و یک مشکل در منتهاالیه [ مسیر] آن است.
بنابراین مسئله پیش روی ما بدین قرار است: چه چیزی در سیاست هست که با کنش فلسفی چنان جرح و تعدیل می شود که دموکراسی که همچون قسمی ضرورت [ برای فلسفه] آغاز به کار می کند در نهایتِ امر به چیزی ناممکن یا مبهم و غامض بدل می گردد؟
آن گاه پاسخ ما این خواهد بود که مشکل در رابطه میان انگاره دموکراتیک رهایی یا آزادی و مفهوم فلسفی حقیقت نهفته است. به طور خلاصه، اگر چیزی شبیه یک حقیقت سیاسی در کار باشد، این حقیقت برای همه جان های عاقل الزامی است. درنتیجه آزادی مطلقا محدود خواهد بود. برعکس اگر که هیچ محدودیتی بر این قاعده وجود نداشته باشد، هیچ حقیقت سیاسی ای هم در میان نخواهد بود. البته در آن صورت هیچ رابطه ایجابی ای میان فلسفه و سیاست نیز وجود نخواهد داشت.
سه اصطلاح سیاست، دموکراسی و فلسفه درنهایت با مسئله حقیقت به یکدیگر پیوند می خورند. این گره مبهم درواقع از طریق ابهامی که خاص مقوله حقیقت است تعین می پذیرد. بدین سان مسئله چنین خواهد بود: برداشت دموکراتیک از حقیقت چیست؟ در تقابل با نسبی گرایی و شک گرایی، کلی گرایی دموکراتیک چگونه چیزی است؟ قاعده سیاسی قابل اعمال بر همگان، البته بدون محدودیت های تعالی، چه می تواند باشد؟ بگذارید با نقطه شروع آغاز کنیم:

۱. چرا دموکراسی یک شرط برای وجود فلسفه است؟
۲. چرا فلسفه غالبا با یک نگرش دموکراتیک به سیاست جور درنمی آید؟

فلسفه دو ویژگی بنیادین دارد. از یک سو گفتاری است مستقل از جایگاهی که فرد سخن گو اشغال می کند و یا اگر این گونه ترجیح می دهید: فلسفه گفتار هیچ شاه، روحانی، خدا و یا پیامبری نیست. هیچ تضمینی از جانب [ ذات] متعال، قدرت و یا آیین های مقدس، برای گفتار فلسفی وجود ندارد. فلسفه گشودگی جست وجو برای حقیقت را به روی همگان مفروض می دارد. فیلسوف می تواند هر کسی باشد. آن چه فیلسوف می گوید نه به واسطه موقعیت گوینده آن، بلکه تنها به دلیل محتوای بیان شده می تواند معتبر ــ یا نامعتبر ــ باشد. و یا اگر فنی تر بخواهیم بگوییم قضاوت فلسفی دل مشغول سوژه بیان نیست، بلکه تنها محتوای بیان شده عینی را مورد توجه قرار می دهد. فلسفه گفتاری است که مشروعیتش را تنها از خود به دست می آورد.
همین جاست که خصلتی آشکارا دموکراتیک وجود دارد. فلسفه کاملاً نسبت به موضع اجتماعی، فرهنگی و یا مذهبی آن که سخن می گوید و یا می اندیشد بی تفاوت است. این نگرش می پذیرد که [ گفتار فلسفی] می تواند از هر کس برآید. فلسفه به روی تصدیق یا انتقاد گشوده است؛ بدون هرگونه گزینش پیشینی آن کس که تصدیق یا نقد می کند. فلسفه رضایت می دهد که برای همگان باشد.



نظرات کاربران درباره کتاب فلسفه برای مبارزان