فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شهر خرس
ویراست جدید

نسخه الکترونیک کتاب شهر خرس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شهر خرس

سال‌به‌سال همسایه‌ها صدای بزرگ ‌شدن پسرک را می‌شنیدند: صدای بنگ بلندتر و تندتر می‌شد. حالا او هفده سال دارد و شهر از آن زمان که تیم در رأس جدول بود تا کنون بازیکنی به بااستعدادی او ندیده ‌است، یعنی از زمانی که او هنوز به دنیا نیامده ‌بود. او بدن، دست، سر و قلب مناسبی دارد اما ورای این‌ها دید خوبی دارد: او آنچه را روی یخ می‌گذرد آهسته‌تر از آن می‌بیند که دیگران می‌بینند. خیلی چیزها را درباره‌ی هاکی می‌توان درس داد اما این موضوع را نه. یا با این شیوه‌ی دید به دنیا می‌آیی یا نه.
پیتر اندرشون، مدیرعامل باشگاه، همیشه می‌گوید: «کوین؟ اون اصلاً واسه هاکی ساخته ‌شده.» و حتماً هم می‌داند که آخرین نفر در بیورن‌استاد که به این خوبی بود خود پیتر بود که تا کانادا و ان. اچ. ال و بازی با بهترین‌های دنیا پیش رفت.
کوین می‌داند که این چه معنایی دارد. از روزی که برای اولین بار کفش اسکی پوشید، همه همین را به او گفته‌اند. نیاز به هیچ‌چیز نیست جز تمام وجود او. پس هر روز صبح وقتی که همه‌ی هم‌کلاسی‌هایش هنوز در رختخواب گرم و نرمشان هستند، او در جنگل می‌دود و بعد اینجا می‌ایستد و بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ. پاک‌ها را جمع می‌کند. بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ. پاک‌ها را جمع می‌کند. هر بعدازظهر با تیم جوانان تمرین می‌کند و هر روز عصر با تیم دسته‌‌یک. بعد می‌رود باشگاه، بعد دوباره در جنگل می‌دود و درآخر هم یک ساعت اینجا زیر نور شدید پروژکتوری که مخصوصاً روی سقف خانه نصب‌ شده‌ باز تمرین می‌کند.
این ورزش فقط به یک چیز تو نیاز دارد: تمام وجودت.
کوین همه‌ جور پیشنهادی برای پیوستن به تیم‌های بزرگ‌تر و رفتن به مدرسه‌ی هاکی در شهرهای بزرگ‌تر داشته اما همه را رد کرده ‌است. او اهل بیورن‌استاد است. و این موضوع گرچه هیچ جای دیگری معنی خاصی ندارد، اینجا و در این شهر خیلی هم معنی دارد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شهر خرس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۳

بیش از ده سال است که همسایه ها با صدایی که از باغ خانواده ی ارداهل(۸می آید آشنا هستند: بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ. بعد یک مکث کوتاه تا کوین بتواند پاک هایش را جمع کند. و بعد دوباره بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ. دو سال و نیمش بود که برای اولین بار کفش اسکیت پوشید و سه ساله بود که اولین چوب هاکی اش را دست گرفت. وقتی چهار ساله شد، از پنج ساله ها بهتر بود. در طول زمستانی که هفت ساله می شد، دچار چنان سرمازدگی شدیدی شد که هنوز هم اگر نزدیکش بایستی، می توانی لکه های سفید یادگار آن سرمازدگی را روی گونه اش ببینی. آن روز عصر، اولین بازی حقیقی اش را کرده بود و در آخرین ثانیه ها یک توپ را مقابل دروازه ی خالی از دست داده بود. تیم کودکان بیورن استاد دوازده به هیچ برد و این کوین بود که همه ی گل ها را زد ولی به شدت ناراحت و ناامید بود. اواخر شب، والدینش فهمیدند توی رختخوابش نیست و دوازده و نیم شب همه ی شهر در جنگل دنبالش می گشتند. قایم باشک در بیورن استاد اصلاً یک بازی نیست ــ یک کودک نباید آن قدر از خانه دور شود که تاریکی محض او را ببلعد. خیلی طول نخواهد کشید تا یک بدن کوچک در سرمای منهای سی درجه یخ بزند. تا سپیده دم طول کشید تا بفهمند او نه در جنگل که کنار دریاچه ی یخ زده است. یک تور و پنج پاک هاکی ــ یعنی همان قدر که چراغ قوه اش اجازه داده بود پیدا کند ــ را برده بود آن پایین و ساعت ها داشت از همان زاویه ای شوت می کرد که در مسابقه توپش را گل نکرده بود. تا وقتی رساندندش خانه، فقط زار زد. لکه های سفید هیچ وقت از بین نرفتند. او هفت ساله بود و حالا هر کسی می دانست که او در درون خود یک خرس دارد.(۹) چنین چیزی را نمی توان نادیده گرفت.
والدینش هزینه ی ساخت یک رینگ هاکی کوچک در باغشان را پرداختند. خودش هر روز صبح توی باغ بیل می زد و هر تابستان گل های باغچه ی همسایه ها مزار پاک های او را می پوشاند. بقایای آتشفشان لاستیک ها تا نسل ها در آن حوالی یافت خواهد شد.
سال به سال همسایه ها صدای بزرگ شدن پسرک را می شنیدند: صدای بنگ بلندتر و تندتر می شد. حالا او هفده سال دارد و شهر از آن زمان که تیم در راس جدول بود تا کنون بازیکنی به بااستعدادی او ندیده است، یعنی از زمانی که او هنوز به دنیا نیامده بود. او بدن، دست، سر و قلب مناسبی دارد اما ورای این ها دید خوبی دارد: او آنچه را روی یخ می گذرد آهسته تر از آن می بیند که دیگران می بینند. خیلی چیزها را درباره ی هاکی می توان درس داد اما این موضوع را نه. یا با این شیوه ی دید به دنیا می آیی یا نه.
پیتر اندرشون، مدیرعامل باشگاه، همیشه می گوید: «کوین؟ اون اصلاً واسه هاکی ساخته شده.» و حتماً هم می داند که آخرین نفر در بیورن استاد که به این خوبی بود خود پیتر بود که تا کانادا و ان. اچ. ال و بازی با بهترین های دنیا پیش رفت.
کوین می داند که این چه معنایی دارد. از روزی که برای اولین بار کفش اسکی پوشید، همه همین را به او گفته اند. نیاز به هیچ چیز نیست جز تمام وجود او. پس هر روز صبح وقتی که همه ی هم کلاسی هایش هنوز در رختخواب گرم و نرمشان هستند، او در جنگل می دود و بعد اینجا می ایستد و بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ. پاک ها را جمع می کند. بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ. پاک ها را جمع می کند. هر بعدازظهر با تیم جوانان تمرین می کند و هر روز عصر با تیم دسته یک. بعد می رود باشگاه، بعد دوباره در جنگل می دود و درآخر هم یک ساعت اینجا زیر نور شدید پروژکتوری که مخصوصاً روی سقف خانه نصب شده باز تمرین می کند.
این ورزش فقط به یک چیز تو نیاز دارد: تمام وجودت.
کوین همه جور پیشنهادی برای پیوستن به تیم های بزرگ تر و رفتن به مدرسه ی هاکی در شهرهای بزرگ تر داشته اما همه را رد کرده است. او اهل بیورن استاد است. و این موضوع گرچه هیچ جای دیگری معنی خاصی ندارد، اینجا و در این شهر خیلی هم معنی دارد.
مسابقه ی نیمه نهایی یک تورنمنت جوانان چقدر می تواند مهم باشد؟ بهترین تیم جوانان منطقه بودن می تواند وجود چنین جایی را دوباره به یاد کشور بیاورد. و بعد شاید مسئولان تصمیم بگیرند به جای شهر هد(۱۰)، اینجا یک مدرسه ی هاکی بسازند تا مستعدترین بچه های منطقه به جای رفتن به شهرهای بزرگ، به بیورن استاد بیایند. تا تیم دسته یکی متشکل از بچه های همین شهر بتواند دوباره خود را به راس جدول برساند، دوباره بزرگ ترین اسپانسرها را جذب کند و شورای شهر را مجبور به ساخت یک رینگ جدید و جاده های بهتر و یا شاید حتی یک سالن کنفرانس و یک مرکز خرید بزرگ کند که سال ها است درباره اش حرف زده اند. آن وقت کسب وکارهای جدید ظاهر می شوند و موقعیت های شغلی جدید می آفرینند. آن وقت اهالی شهر به جای فروختن خانه هایشان، به فکر نوسازی آن ها می افتند. این موضوع برای اقتصاد شهر، برای غرور شهر و برای نجات آن اهمیت دارد.
این موضوع این قدر مهم است که یک نوجوان هفده ساله از آن شبی در ده سال پیش که سرمازده شد اینجا در این باغ ایستاده و بار همه ی این شهر بر دوشش، توپ پشت توپ پشت توپ، فقط شوت می زند.
این یعنی همه چیز! همه چیز!
در بیورن استاد و در سمت مقابل هایتز، یعنی در شمال تابلوی کنار جاده، محله ی هالو(۱۱) قرار گرفته است. و بین این ها مرکز شهر که شامل ردیف ویلاها و خانه های کوچک طبقه ی متوسط است. اما اینجا در هالو فقط مجتمع های عظیم آپارتمان های اجاره ای را می بینی که تا حد امکان دور از هایتز ساخته شده اند. در نگاه اول، اسم این محله چیزی نیست جز یک نام جغرافیایی: هالو در ناحیه ای گودتر از بقیه ی شهر قرار دارد، جایی که زمین ناگهان به سمت سنگلاخ سرریز می کند. هایتز اما در دامنه ی تپه ای رو به دریاچه قرار گرفته. اما وقتی که شرایط مالی ساکنان این مناطق هم مثل مکان جغرافیایی شان شد آن وقت این اسم ها علاوه بر تفاوت ارتفاع، معنی تفاوت کلاس زندگی هم گرفت. حتی بچه ها هم می دانند که هر چه دورتر از هالو زندگی کنی یعنی چیزهای بهتری خواهی داشت.
فاطمه در یک آپارتمان یک خوابه در انتهای هالو زندگی می کند. او به آرامی پسرش را که به اسکیت هایش چنگ زده از رختخواب بیرون می کشد. چند دقیقه بعد، در اتوبوس تنها نشسته اند بدون آنکه با هم حرف بزنند. آمات روش بی نظیری برای تکان دادن بدنش دارد بدون آنکه مغزش بیدار شود. فاطمه با مهربانی صدایش می کند: «مامان.» به محض اینکه به پیست برسند، فاطمه یونیفورم نظافتچی را تن می کند و آمات هم کمکش می کند و آشغال های جایگاه تماشاچیان را جمع می کند تا اینکه بالاخره فاطمه سرش داد بزند و بیرونش کند و او هم برود دنبال سرایدار بگردد. پسر نگران کمر مادرش است، و مادر نگران اینکه بچه های دیگر آمات را با او ببینند و مسخره اش کنند. تا جایی که آمات به یاد دارد، آن دو در دنیا تنها بوده اند. وقتی که بچه بود، عادت داشت قوطی های خالی نوشیدنی جایگاه را جمع کند و آخر ماه توی دستگاه بازیافت بیندازد و پولش را بگیرد. هنوز هم گاهی این کار را می کند.
آمات هر روز صبح به سرایدار کمک می کند تا درها را باز و لامپ ها را چک کند، پاک ها را مرتب کند و دستگاه یخ ساز را بیاورد و پیست را آماده کند. اول از همه و در ضداجتماع ترین ساعت ممکن تیم پاتیناژ از راه می رسد، بعد نوبت کل تیم های هاکی است، یکی پس از دیگری. بهترین وقت برای تیم جوانان و تیم دسته یک رزرو شده. تیم جوانان حالا دیگر این قدر خوب هست که در راس سلسله مراتب قرار بگیرد.
آمات هنوز عضو تیم جوانان نیست، فقط پانزده سال دارد. اما شاید فصل بعد بتواند به آن ها بپیوندد، اگر هر آنچه را از او می خواهند درست انجام دهد. یک روز بالاخره دست مادرش را می گیرد و او را از اینجا می برد، ایمان دارد. یک روز بالاخره این همه یک قران و دو زار کردن های ذهنی تمام می شود. فرق واضحی هست بین بچه های خانواده های فقیر و بقیه ی بچه ها. و چقدر آدم ناگهان پیر می شود وقتی که این فرق را بفهمد.
آمات می داند که گزینه هایش محدود هستند. پس نقشه اش خیلی ساده است: از اینجا به تیم جوانان، بعد تیم دسته یک، و بعد بازیکن حرفه ای. وقتی اولین حقوق به حسابش واریز شود، این کارت نظافتچی را از مادرش می گیرد و نمی گذارد دیگر چشمش به آن بیفتد. به آن انگشت های دردناک اجازه ی استراحت می دهد و به آن کمر دردناک یک زنگ تفریح. نمی خواهد ثروتمند شود، فقط می خواهد یک شب بدون دو دو تا چهار تا کردن سر روی بالش بگذارد.
سرایدار وقتی که کارها تمام می شود به شانه ی آمات می زند و کفش های اسکیتش را می دهد دستش. آمات آن ها را می پوشد، چوبش را در دست می گیرد و به رینگ خالی می رود. قراردادشان این است: او به سرایدار که رماتیسم دارد در بلند کردن چیزهای سنگین و باز کردن درهای سفت رینگ کمک می کند و درعوض اجازه دارد یک ساعت تمام قبل از شروع تمرین تیم پیست را در اختیار داشته باشد، البته به شرط اینکه بعد از تمرینش رینگ را دوباره آب بگیرد. و این بهترین شصت دقیقه ی هر روز او است.
گوشی هایش را در گوشش می گذارد، صدا را تا جایی که می شود بلند می کند و به سرعت روی یخ به سمت تخته های دیوار مقابل اسکیت می کند و کلاه کاسکتش محکم به شیشه ها می خورد. دوباره و با تمام سرعت، دوباره و دوباره و دوباره.
فاطمه نگاه گذرایی از بالای کارتش می اندازد تا پسرش را تماشا کند. سرایدار نگاه او را می بیند و فاطمه بی صدا و فقط با لب هایش می گوید: «ممنون.» یادش می آید که چقدر تعجب کرد وقتی مربی کلوپ به او گفت که آمات استعداد ویژه ای دارد. آن موقع، فقط کمی زبان سوئدی می فهمید و این موضوع که آمات وقتی که هنوز نمی توانست راه برود اسکیت می کرد برایش مثل یک راز ملکوتی بود. سال ها از آن زمان گذشته و او هنوز به سرمای بیورن استاد عادت نکرده، ولی یاد گرفته که این شهر را همین طوری که هست دوست بدارد. هیچ چیز در زندگی اش غیر قابل باورتر از این نیست که پسری که او در جایی از جهان که برف به خود ندیده به دنیا آورده به دنیا آمده تا بازیکن ورزشی روی یخ باشد.
در یکی از کوچک ترین خانه های مرکز شهر بیورن استاد پیتر اندرشون، مدیرعامل باشگاه هاکی روی یخ شهر، با چشمان قرمز و نفس نفس زنان از حمام بیرون می آید. تقریباً دیشب اصلاً نخوابیده و دوش آب هم نتوانسته اعصابش را آرام کند. تا الان دو بار حالش به هم خورده. صدای کرا(۱۲) را می شنود که با عجله از حمام به هال می آید تا برود و بچه ها را بیدار کند. دقیقاً می داند الان چه خواهد گفت: «پیتر، به خاطر خدا! تو چهل و چند سالته! وقتی یه مدیر عامل سر یه بازی تیم جوانان از خود بازیکن ها عصبی تره، یعنی وقتشه که یه استراحتی به خودش بده. پا شو یه چیزی بنوش و یه کمی آروم باش!» بیش از یک دهه است که خانواده ی اندرشون اینجا زندگی می کنند، یعنی از زمانی که از کانادا برگشته اند. اما او هنوز موفق نشده که به همسرش بفهماند که هاکی در بیورن استاد چه معنی ای دارد. کرا تمام فصل این سوال را پرسیده: «واقعاً؟ فکر نمی کنی شما آدم های گنده یه ذره زیادی هیجان زده هستین؟ بازیکن های تیم جوانان فقط هفده سالشونه، یعنی درواقع هنوز بچه ان!»
پیتر اوایل فقط سکوت می کرد. ولی بالاخره یک شب حقیقت را به او گفت: «می دونم که فقط یه بازیه، کرا. می دونم. ولی ما یه شهریم وسط جنگل. توریست نداریم، معدن نداریم، صنعت هم نداریم. فقط تاریکی داریم و سرما و بیکاری. اگه بتونیم شهر رو دوباره به هیجان بیاریم، حالا سر هر چی، یه اتفاق خوبه. عشقم، می دونم که تو اهل اینجا نیستی و اینجا شهر تو نیست، ولی یه نگاهی به دوروبرت بنداز: شغلی نیست، شورای شهر عقب کشیده. مردم اینجا قوی ان، هر کدوم از ما در درونمون یه خرس داریم، ولی مدت هاست که هی پشت هم بد آوردیم. این شهر نیاز داره تو یه چیزی برنده بشه. ما نیاز داریم به اینکه حتی یه بارم که شده حس کنیم بهترینیم. من می دونم که این فقط یه بازیه، اما فقط همین نیست، هیچ وقت نبوده.»
کرا پیشانی اش را محکم می بوسد و در آغوشش می کشد و در گوشش می گوید: «تو احمق نیستی.» که البته خودش هم می داند.
پیتر از حمام بیرون می رود و در اتاق دختر پانزده ساله اش را می زند و در جواب صدای گیتارش را می شنود. او به جای ورزش، عاشق گیتارش است. گاهی اوقات، پیتر از این موضوع احساس ناراحتی می کند اما اکثراً از این بابت خوشحال است.
مایا هنوز توی رختخوابش لم داده و وقتی صدای در و صدای پدر و مادرش را از بیرون در می شنود بلندتر می‎ زند. مادری که دو تا مدرک دانشگاهی دارد و می تواند کل قانون جزا را از حفظ بگوید اما معنی آیسینگ(۱۳) یا آفساید را نمی داند، حتی اگر در دادگاه باشد. و پدری که می تواند تمام استراتژی های هاکی را با جزئیات کامل شرح دهد اما قادر نیست یک سریال تلویزیونی با بیش از سه کاراکتر را تماشا کند و هر پنج دقیقه یک بار وسطش داد نزند که: «چی شد الان؟ این دیگه کیه؟ منظورت چیه که آروم باش؟ اه، اصلاً نفهمیدم چی گفتن... می شه بزنیمش عقب فیلم رو؟»
مایا وقتی که یاد این موضوع می افتد هم زمان هم خنده اش می گیرد و هم آه می کشد. هیچ زمانی به اندازه ی وقتی که پانزده ساله هستی دلت نمی خواهد از خانه فرار کنی. مثل مادر که وقتی که سرما و تاریکی طاقتش را طاق کرده و سه چهار تا گیلاس هم نوشیده معمولاً می گوید: «نمی شه تو این شهر زندگی کرد، مایا. آدم تو این شهر فقط زنده است، زندگی نمی کنه.»
هیچ کدامشان هیچ ایده ای در این باره ندارند که این موضوع چقدر می تواند درست باشد.

تقدیم به مادربزرگم ساگا بکمن(۱) که به من آموخت ورزش را دوست بدارم. اگر ورزش نبود، چه زندگی بی شروشوری داشتم! امیدوارم در بهترین جاهای بهشت هی برایش نوشیدنی بریزند و تلویزیون آنجا هی مسابقات ویمبلدون را نشان دهد. دلم برایت تنگ شده!
و تقدیم به ندا شفتی ـ بکمن، بهترین، باهوش ترین، جذاب ترین و دعواگرترین دوستم، که وقتی نیاز دارم دستم را می گیرد، و وقتی سزاوارش هستم بلندم می کند. (۲)Asheghetam.

فردریک بکمن



شهر خرس

ترجمه متن کامل از سوئدی

فردریک بکمن

مترجم: الهام رعایی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



دوست دارم این ترجمه را به پدر و مادرم تقدیم کنم که عشق به هنر و ادبیات را مدیون آنها هستم، مثل بسیاری چیزهای دیگر.
محمود و شوکت!
دوستتان دارم.

نظرات کاربران درباره کتاب شهر خرس

اقای شریعتی به دوستانتون در نشر علمی سفارش کنید که اگر فونت رو بزرگتر کنن شاید بشه کتاب ۴۰۰صفحه ای بشه ۱۰۰۰ صفحه😊 اینجوری حقوق شما هم براورده میشه
در 2 هفته پیش توسط
نظرم پاک شد!! اشکال نداره دوباره میذارم نشر دیگه‌ای این کتاب رو ترجمه کرده با ۶۰۰ صفحه! و نشر نون ۴۰۰ صفحه اگه اون نشر میتونه با سانسور کمتری چاپ کنه، چرا نشر نون کوتاهی کرده؟؟؟ چرا حق خواننده‌ها رو کامل نمی‌دید؟؟؟
در 2 هفته پیش توسط
من چاپ دوم این کتاب خوندم و غلط املایی زیاد داشت امیدوارم که تو ویراست جدید حل شده باشه داستان و قلم نویسنده عر دو فوق العادن
در 2 هفته پیش توسط
سلام ویراست جدید یعنی چه؟! یعنی سانسور شده؟
در 4 هفته پیش توسط