فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گنامینوها قدر آدم را نمی‌دانند

کتاب گنامینوها قدر آدم را نمی‌دانند

نسخه الکترونیک کتاب گنامینوها قدر آدم را نمی‌دانند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گنامینوها قدر آدم را نمی‌دانند

گِنا یعنی ناپاک و نابودکننده. مینو یعنی خوی. گِنامینوها فرزندان ابلیس هستند که در قلب انسان‌ تخم‌گذاری می‌کنند، تخم‌های‌شان جوجه می‌شود، جوجه‌ها همان‌جا به بلوغ می‌رسند و کم‌کم به مغز انسان راه می‌یابند. سپس گنامینوی بالغ از طریق اشک یا بزاق، از بدن انسان خارج می‌شود و شروع می‌کند به زمزمه در گوش‌های او. این موجودات بدخوی نابودکننده با خون انسان رشد می‌کنند؛ به همین دلیل، انسان‌ خیلی زود جذب آن‌ها می‌شود و به زمزمه‌های‌شان گوش می‌دهد. گنامینوها بعد از مدتی چشم‌ها و زبان انسان را برای خودشان برمی‌دارند و در قدرت او شریک می‌شوند تا جایی که تمام قدرت انسان به آن‌ها منتقل می‌شود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گنامینوها قدر آدم را نمی‌دانند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۰

گِنا یعنی ناپاک و نابودکننده.
مینو یعنی خوی.
گِنامینوها فرزندان ابلیس هستند که در قلب انسان تخم گذاری می کنند، تخم های شان جوجه می شود، جوجه ها همان جا به بلوغ می رسند و کم کم به مغز انسان راه می یابند. سپس گنامینوی بالغ از طریق اشک یا بزاق، از بدن انسان خارج می شود و شروع می کند به زمزمه در گوش های او.
این موجودات بدخوی نابودکننده با خون انسان رشد می کنند؛ به همین دلیل، انسان خیلی زود جذب آن ها می شود و به زمزمه های شان گوش می دهد. گنامینوها بعد از مدتی چشم ها و زبان انسان را برای خودشان برمی دارند و در قدرت او شریک می شوند تا جایی که تمام قدرت انسان به آن ها منتقل می شود.

فاصله بین ۰ تا ۱

اولش قصه از یک نافرمانی بزرگ شروع شد و فاصله را ایجاد کرد.
سپس خشمی بزرگ تر روی کار آمد و با خودش دروغگویی و ناسزاگویی و نارضایتی و اندوه و بلندپروازی و آرزوهای دور و دراز آورد.
بعد قصه در کره زمین منتشر شد و خبرش در تمام منظومه شمسی پیچید، مثل صدای انفجار بزرگ.
به این ترتیب، ما تمام قصه را می دانیم. فقط دو مورد مجهول برای مان باقی مانده که در هیچ جا حرفی از آن زده نشده است.
اول اینکه آیا واکسی همان ابلیس بود که به شکل انسان درآمده بود یا نه. اگر نه، پس او الان کجاست؟ و اگر واکسی الان دیگر در بین ما نیست پس چرا هنوز هم هوا اینقدر گرم است، حتی در زمستان؟
دوم اینکه سلول خورشیدی را چه کسی ساخته بود؟ و تا کِی قرار است باعث روشنایی بلوک ۱۰ شود؟

۱ /۱ . گیو

دوشنبه شب بود که خانم پیمانی، ناظم چاق وچله و پرجذبه مدرسه آمد سر کلاس ریاضی و من و خواهرم گندم و دوستان مان ناردون و برزین را صدا کرد و گفت خیلی زود خودمان را برسانیم دفتر مدرسه چون می خواهد خبر مهمی بهمان بدهد. هر چهارتایی نگاهی به هم انداختیم و چشمکی زدیم و بدون اینکه از معلم مان اجازه بگیریم پرسروصدا دویدیم بیرون.
آنقدر سریع از کلاس بیرون آمده بودیم که خانم پیمانی هنوز نرسیده بود به دفتر. همه به او که رسیدیم سرعت مان را کُند کردیم جز گندم که همین طور برای خودش می دوید. وقتی گندم می خواست با گستاخی از خانم پیمانی جلو بزند او مثل عقاب پرید و دستش را گرفت:
- اووه، چه خبره این طوری می دویی؟!... یه کاری نکنید از کرده خودم پشیمون بشم ها.
چشم های ریزش همیشه مرا میخکوب می کرد و باعث می شد افکار بچگانه ام را برای مدت کوتاهی از توی سرم بریزم بیرون، حتی اگر توی دلم ده تا برنامه برای عاصی کردن کسی یا کسانی طراحی کرده بودم. نگاه ریزی انداخت به من:
- این خواهرت توی خونه هم همین قدر ورجه وورجه می کنه؟
چشمم افتاد به هلال سیاه و سفید موهای خانم پیمانی که باز هم ریخته بود روی پیشانی اش و متاسفانه کمی از جذبه اش را کم می کرد، گفتم:
- خانم اجازه! یادمون نیست.
یادم بود اما ترسیدم اگر راستش را بگویم گندم را از مدرسه اخراج کنند. او فقط برای اینکه خوشش می آمد لج خانم پیمانی را درآورد توی مدرسه ورجه وورجه می کرد و یکریز حرف می زد وگرنه توی خانه با در قابلمه هیچ فرقی نداشت.
رسیدیم به دفتر و خانم پیمانی نشست پشت میزش و کمرش را راست کرد و کمی سرش را داد بالا و گفت:
- از بین شما چهارتا کسی هست که آقامعلم رو بشناسه؟
سکوت کردیم و سرمان را انداختیم زیر. خانم پیمانی چند ثانیه تحمل مان کرد و بعد محکم با دستش کوبید روی میز:
- به من نگاه کنین...
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که آخه ناظمِ حسابی! وقتی عصبانی هستی که نگاه کردن نداری.
- چطور آقامعلم رو نمی شناسین در حالیکه همسایه شماست؟
هر چهارتایی یک صدا و متعجب گفتیم:
- همسایه ما؟!
برزین باز خودش را زد به خنگی:
- مگه شما می دونین خونه ما کجاست؟
ناردون با کفش کوبید به ساق پایش:
- بی خیال شو! خانم پیمانی می دونه تو خنگ نیستی.
برزین هم فوراً ادا درآوردن را کنار گذاشت و شروع کردن به اطلاعات اضافی دادن:
- بله خانم، ما می شناسیم، یعنی ندیدیمش اما حدس می زنیم در واحد طبقه پنجم زندگی می کنه... از آرزو خانم شنیدیم که قبلاً همین جا ریاضی درس می داده... اون موقع ها که آرزو خانم بچه بوده، یعنی حدود هفتاد یا هشتاد سال قبل، شاید هم نود سال... آخه مردم این شهرک که به این زودی ها پیر نمی شن... آرزو خانم می گه خیلی از اوقات بدون اینکه اهالی متوجه باشن، زمان توی این شهرک متوقف می شه.
خانم پیمانی بی توجه به حرف های برزین، دستی زد به آن هلال سیاه و سفید ریخته بر پیشانی و پرسید:
- قد؟
باز متعجب نگاهش کردیم، باز لجش درآمد و صدایش را برد بالاتر:
- من نمی دونم آخه چرا شماها باید برای چنین کلاسی انتخاب بشین.
باورم نمی شد؛ من به کلمه کلاس حساسیت داشتم. اول از همه من بی حال و وارفته و با لب و لوچه آویزان نشستم کف زمین، بعد هم آن سه تای دیگر؛ گندم و ناردون و برزین. انگار آن ها هم دل شان نمی خواست هیچ وقت برای شرکت در هیچ کلاسی انتخاب شوند. پس تعجبی نداشت اگر هر چهار نفری یک صدا و متعجب بپرسیم «باز هم کلاس؟!»
خانم پیمانی وقتی لجش درمی آمد تندوتند دست می زد به هلال موهای ریخته بر پیشانی اش و آن را از شکل و قیافه می انداخت. نگاهش کردم؛ آنقدر دست زده بود به موهایش که دیگر نه هلال بود، نه پاره خط و نه حتی نیم خط؛ آن هلال زیبا دیگر شکل غیرهندسی مزخرفی شده بود برای خودش که اصلاً نمی شد نگاهش کرد. گفت:
- پاشین... زود هم پاشین که حالم رو بد کردین... این یه کلاس معمولی نیست... ازتون پرسیدم قد... قدتون چند سانته؟
ناردون هروقت حالش دگرگون می شد لک های نارنجی روی صورتش، نارنجی تر به نظر می رسید طوری که انگار ماسک مربای هویج گذاشته روی بینی و زیر گودی چشم هایش. با همان قیافه مربایی اش گفت:
- حالا هر چقدر. کی به این چیزها اهمیت می ده؟!
دیدم داریم تنها فرصت مان را برای فرار از آن کلاس اجباری از دست می دهیم خودم را زدم به موش مردگی و گفتم:
- باور کنین ما نمی دونیم.
خانم پیمانی پرجذبه و اخم آلود از جایش بلند شد:
- سریع وایستین کنار دیوار... یالا... زود...
زود و سریع ایستادیم کنار دیوار و تمام بدن مان را در تماس با آن قرار دادیم؛ سفت چسبیدیم به دیوار. خانم پیمانی کنار یک یک ما ایستاد و دستش را برد بالای سرمان و با ناخن خطی انداخت روی دیوار و به ما گفت که از آن دور شویم. وقتی از دیوار فاصله گرفتیم خانم پیمانی دست هایش را گذاشت جلوی دهن بازش و چشم هایش تا آخرین حد، که البته خیلی هم زیاد نبود، درشت شد:
- باورنکردنیه؛ هم قد هستین... چطور امکان داره؟... آخرین باری که موجودات هم قدی رو کنار هم دیدم وقتی بود که فندک خراب شده بود و مجبور شدم برای روشن کردن اجاق گاز، درِ قوطی کبریت رو باز کنم.
متر را آورد و از زمین تا آن خط را اندازه گرفت:
- صدوپنجاه وپنج... صدوپنجاه وپنج... صدوپنجاه وپنج... صدوپنجاه وپنج... خدای من! چطور امکان داره؟
نگاه مان کرد:
- ولی وقتی نگاه تون می کنم یکی تون بلندتر و لاغرتره و یکی تون کوتاه تر و چاق تر... هم سن هم که نیستین!... یعنی اعداد مفهوم خودشون رو از دست دادن در این مدرسه؟... انگار دیگه نمی شه به امور تسلط داشت.
این چیزها برای من اهمیت نداشت، چیزی که می خواستم این بود که هیچ وقت راجع به هیچ کلاس فوق برنامه ای حرفی نشنوم، حوصله نگاه کردن به گندم و ناردون و برزین و دیدن قیافه آویزان آن ها را هم نداشتم. سرم را انداخته بودم زیر که خانم پیمانی خودش را جمع وجور کرد و گفت:
- خب به هر حال کاری ست که شده، شما باید در کلاس انتخاب شرکت کنین... لابد دلیلی داشته که فقط شما چهار نفر بی انضباط از بین آن چهار هزار دانش آموز خوب و ممتاز و منضبط مدرسه من انتخاب شدین... می دونم که این موضوع برای خودتون هم عجیبه.
باز هم یک صدا و متعجب پرسیدیم:
- کلاس انتخاب؟
برزین نگاهم کرد:
- این دیگه چه کوفتیه؟
ناردون با آرنج زد به برزین:
- نمره ش توی معدل تاثیر داره؟
برزین قیافه اش را در هم کشید و احتمالاً یک برو بابا هم توی دلش به ناردون گفت. خانم پیمانی شروع کرد به توضیح دادن اما من دلم نخواست دقیق گوش بدهم، به خاطر همین هم بعضی از کلماتش را نشنیدم، همان ها که جای شان را خالی گذاشته ام:
- خیلی وقته که آقامعلم با............... قهر کرده، شاید شصت وشش سال. اما بالاخره راضی شده همکاریش رو دوباره با ما............... کنه. افسوس که قبول نکرده پاش رو بذاره توی مدرسه، گفته فقط به شما............... نفر درس می ده، اونم نه درس...............، بلکه درس انتخاب. اولین جلسه کلاس تون همین............... برگزار می شه، امشب بعد از مدرسه برید..............................، نه همین الان برید بهتره.

۲/ ۱ . گندم

گیو اصرار داشت که نشنیده است خانم پیمانی گفته باشد کلاسی غیر از کلاس ریاضی داریم، همچنین نشنیده است خانم پیمانی گفته باشد آن کلاس از همین امشب شروع می شود، اما من و ناردون و برزین تقریباً مطمئن بودیم که دارد خودش را می زند به آن راه. نفری یک بار زنگ واحد طبقه پنجم را زدیم... دینگ دینگ... دینگ دینگ... دینگ دینگ... دینگ دینگ... صدایی از پشت در گفت:
- بله؟
دست گیو را گرفتم و فشار دادم تا حرفی بزند، او هم مثل من یخ کرده بود و نتوانست چیزی بگوید. برزین جسورانه گفت:
- باز کنین...
من و ناردون بهش چشم غره رفتیم. ناردون گفت:
- ما برای این کلاس انتخاب شده ایم، می فهمی؟... معنیش اینه که آقامعلم ما رو می شناسه و می دونه تو خنگ نیستی... وقتی زنگ می زنی یعنی در رو باز کنن دیگه، می فهمی؟
گیو دستش را از توی دستم درآورد و برد سمت دماغش و آن را پاک کرد و بعد هم دستِ خیس شده اش را کشید به شلوارش و گفت:
- ولی واقعاً از کجا معلوم که برزین خنگ نباشه؟ شما از سر شب تا حالا نشونه ای از خنگ نبودن در برزین دیدین؟
بعد کتاب ریاضی اش را گرفت بالا، درست روبه روی چشمیِ در:
- ما بچه های مدرسه ایم.
بعد به من نگاه کرد و پرسید «به نظرت آقامعلم چه شکلیه گندم؟» گفتم:
- شک دارم به خوش تیپی بابا باشه. اما شک هم دارم که به بدتیپی آقای واکسی باشه.
شش ثانیه بعد آقامعلم در را باز کرد در حالیکه نوزاد آقا و خانم خشن را بغل گرفته بود و آرام تکانش می داد و چیزی در گوشش زمزمه می کرد. سلام داد و اشاره کرد به نوزاد، گفت:
- این کار بهش آرامش می ده و نمی ذاره خشونت ذاتیش رشد کنه.
قدبلند بود و چشم هایش خیلی سیاه، موهایش هم حالت دار و به رنگ قهوه ای. به نظرم رسید ازش بپرسم آیا موهایش را رنگ می کند. چون از نظر من امکان نداشت کسی که صاحب چشم و ابرویی به آن سیاهی است، موهایش اینقدر قهوه ای باشد.
تازه سر شب بود. گفت:
- دو ساعت مونده به زمان خاموشی، به اندازه کافی فرصت داریم... از این به بعد، کلاس مون هفته ای یه بار، همین ساعت... قبوله؟
شاید دلش می خواست کلاس را همان جا پشت در تشکیل دهد که تعارف نمی کرد برویم داخل. مردّد نگاهش کردیم:
- چه کلاسی؟
متعجب به کتاب ریاضی گیو نگاه کرد:
- هی گیو! این چیه دستت؟
هر چهارتایی یک قدم رفتیم عقب و گیو گفت:
- کتاب ریاضیه دیگه.
- مگه خانم پیمانی بهتون نگفته کلاس انتخاب داریم؟
ریاضی تمرین کردن واقعاً هدر دادن وقت بود، اما چاره ای هم جز هدر دادن وقت نداشتیم. من برای دفاع از گیو سریع جواب دادم:
- ما فقط به اصرار باباست که اینقدر ریاضی تمرین می کنیم، وگرنه هم من و هم برادرم گیو، شاگرداول هستیم... خودمون به تاریخ علاقمندیم؛ بیشتر از سی وشش عنوان، کتاب تاریخی هم خوندیم.
دستم را زدم به شانه ناردون که به نظرم هر روز تپل تر از روز قبل می شد، گفتم:
- ناردون به هر چی که نارنجی باشه علاقمنده؛ برگ های پاییزی، هویج، پرتقال، نارنگی، خرمالو، زالزالک، اشیاء نورانی نارنجی در دریای بالتیک، سطح سیاره مریخ، دستکش ظرف شویی مامانش، و همین طور تابلوی دشت گل برووالیای نارنجی خانم غمگین و خیلی چیزهای نارنجی دیگه.
نفس عمیقی کشیدم و با ابروهایم اشاره کردم به برزین:
- برزین هم تنها علاقمندیش اینه که خودش رو بزنه به خنگی.
از بس ادای پلک زدن های تندوتند و فانتزی آرزو خانم را درآورده بودم خودم هم همان طوری شده بودم؛ تندوتند پلک هایم را به هم زدم طوری که ناردون برگشت و بهم گفت «سردم شد، یه کم یواش تر پلک بزن گندم.» ولی من اعتنایی نکردم و آنقدر به کارم ادامه دادم که آب دماغ ناردون راه افتاد و آن را با لبه آستینش پاک کرد.
گیو یهو دستش را گرفت بالا:
- آقا اجازه! ما یه چیز مهمی بگیم؟
آقامعلم همان طور که نوزاد را توی بغلش تکان تکان می داد با سر اشاره کرد که بگو.
- من بله، اما گندم الان دیگه شاگرداول نیست...
یک دفعه قلبم شروع کرد به تند زدن و یاد نمره شش ونیم گیو افتادم و با عصبانیت زل زدم به چشم هایش. بالای گونه هایش ده بیست تایی کک و مک قهوه ای است که کم کم دارد بی رنگ می شود، چون علتش نور خورشید بوده و الان شش ماه است در این شهرک روی آفتاب را ندیده ایم. حرفش را ادامه داد:
- گندم آخرین بار از ریاضی نمره یازده و از تاریخ نمره نُه گرفته... آخه به این می گن شاگرداول؟!
نمی خواستم گیو بیشتر از این ادامه بدهد، اما متاسفانه ادامه داد:
- قول داده به زودی از درس علوم هم نمره صفر بگیره.
آقامعلم حرف های گیو را نشنیده گرفت و دعوت مان کرد به داخل خانه اش. اولین قدم را که برداشتیم، محکم نه، اما با مشت کوبیدم توی کمر گیو و بلندبلند گفتم:
- گیو هم یه دفترچه داره که توش صد راه برای عاصی کردن پدر و مادرها رو نوشته و قراره به زودی کتابی ازش چاپ کنه و اون کتاب رو در اختیار تمام بچه های دنیا قرار بده... متاسفانه خودش هم همه اون راه ها رو امتحان کرده.
نگاه کردم به گیو، برایش زبان درآوردم و سرم را کمی بالا گرفتم و گفتم:
- آخیش! دلم خنک شد.
آقامعلم نوزادِ خوابیده را گذاشت روی مبل و خودش هم نشست کنار او. گفت:
- هرشب یکی دو ساعت می آرمش پیش خودم. نمی خوام این یکی هم مثل برادرهاش، خشن بشه.
عینکش را با انگشت سبابه روی دماغش جابه جا کرد. متاسفانه جای عینک روی دماغش مانده بود. دست کشید به ردّ عینک و خیلی پرحوصله گفت:
- حالا که به تاریخ علاقمندین، بنشینین کمی از تاریخ حرف بزنیم تا بعد برسیم به درس انتخاب.
نه من و نه آن سه تای دیگر هیچ کدام از درس انتخاب سر درنمی آوردیم اما ساکت بودیم و چیزی نمی پرسیدیم. آقامعلم به من و گیو گفت:
- تمام این شش ماه منتظرتون بودم که سری به من بزنین.
آنقدر گیج شده بودم که دلم می خواست بروم زیر یکی از میزها خم بشوم و سرم را میان دودستم بگیرم و برسانمش به زمین و مدتی در همان حالت باقی بمانم و بعد ناگهانی بغضم بترکد و با صدای بلند گریه کنم. نه آقامعلم را می شناختم، نه می دانستم درس انتخاب چیست و نه می دانستم او از کجا می داند ما دقیقاً شش ماه است که اسباب کشی کرده ایم به این شهرک. با اینکه از حرف هایش سر درنمی آوردم، اما بر خلاف گیو و برزین و ناردون که اضطراب داشتند و دست های شان را محکم مشت کرده بودند، من کاملاً آرام و خونسرد بودم، فقط نمی دانم چرا من هم دست هایم را مشت کرده بودم. همین طور که زل زده بودم به مشت هایم و تلاش می کردم آن ها را باز کنم آقامعلم گفت انتخاب، درسی است که به ما یاد می دهد چشم و گوش مان را باز کنیم، البته تاریخ هم می تواند در این مسیر کمک بزرگی باشد. بعد بی مقدمه حرف های تاریخی اش را شروع کرد:
- وقتی خدا آدم رو آفرید، به فرشته ها امر کرد اون رو سجده کنن. همه سجده کردن جز فرشته ای که اسمش عَزازیل بود. عزازیل گفت من از آتش آفریده شده م و خیلی بهتر از آدم هستم که از خاک آفریده شده. پس حتی برای یک لحظه هم اون رو سجده نمی کنم، اما حاضرم به جاش خودِ خدا رو برای چهارهزار سال سجده کنم. اما خدا نپذیرفت و اون رو از بارگاه خودش بیرون کرد و اسم عزازیل رو ازش گرفت و گفت از این به بعد، اسم اون ابلیس باشه.
برزین مثل ما سه نفر، معمولاً کم طاقته؛ پرید وسط حرف آقامعلم:
- مگه اسم عزازیل چه عیبی داشت؟
گیو ایش بلندی گفت و بهش چشم غره رفت، اما آقامعلم با خونسردی جوابش را داد:
- عیبش این بود که عزازیل یعنی عزیز خدا. در حالیکه اون به خاطر سرپیچی از امر خدا، دیگه برای خدا عزیز نبود.
باز عینک را روی دماغش جابه جا کرد:
- ابلیس همون لحظه فریاد کشید و از خدا خواست تا یه عمر طولانی بهش بده. خدا هم اجازه داد تا وقتی که فرزندان آدم زنده هستن اون هم زنده باشه. ابلیس قهقهه ای زد و گفت حالا که تو من رو از خودت راندی، من هم زندگی رو از فرزندان آدم می گیرم.
نوزاد خانواده خشن ناگهانی زد زیر گریه، دقیقاً مثل گریه من اگر رفته بودم زیر میز. آقامعلم دستش را گذاشت روی سینه او و آرام تکانش داد تا دوباره خوابش ببرد. آهسته گفت:
- نترسید، اون با گریه کردن سعی می کنه هشیاری ذهنش رو ببره بالا، چون اسم ابلیس باعث شد که ذهنش به هم بریزه...
آهسته تر گفت:
- چون ما انسان ها همون فرزندان آدم هستیم.
خیره شد به نوزادِ آرام گرفته و همان قدر آهسته گفت:
- هر سال در شب قدر، وقتی که آسمون قرآن می خونه و ابلیس می فهمه یک سالِ دیگه هم گذشته و هنوز عده بسیاری از فرزندان آدم رو نتونسته فریب بده، با صدای بلند شیون می کنه و فرزندانش رو که گنامینو نام دارن به کمک می طلبه. هر کسی در اون لحظه بیدار باشه و دعا بخونه هرگز نورِ خونه ش خاموش نمی شه.
جیک مان در نمی آمد و فقط به حرف های آقامعلم گوش می کردیم. شرط می بندم بقیه هم مثل من اولین بار بود این حرف ها را می شنیدند.
دیگر حرف از نمره خجالت آور و دفترچه پر از راهکار و تقلب های بچگانه نبود، به نظر می رسید به طرز اعجاب آوری در حال بزرگ شدن باشیم. از طرفی، همه چی خیلی جدی و واقعی بود، یعنی شوخی بی شوخی.
آقامعلم رو کرد به من و گیو:
- شما تمام شب های قدرِ عمرتون رو بیدار بودین و همراه پدر و مادرتون دعا کردین، به همین علت واحدی به شما فروخته شده که هیچ وقت خاموشی رو تجربه نمی کنه.
سرش را چرخاند سمت ناردون و برزین:
- شما هم گرچه بعضی از شب های قدر رو خواب بودین اما هیچ وقت دعا کردن رو فراموش نکردین...
گیو بلند شد و شروع کرد به قدم زدن. پیدا بود مضطرب است. من روسری قرمز و بلوز سفیدم را مرتب کردم و چشم هایم را بستم. در تاریکیِ پشت پلک های بسته ام هیچی ندیدم جز صدها گنامینو که در هم می لولیدند و هر کدام چیزی به من می گفتند... یکی شان می گفت «حرف های آقامعلم رو باور نکن»... دیگری می گفت «آقامعلم دروغ می گه، اون معلم ریاضیه، از کجا معلوم تاریخش خوب باشه؟ مگه مامانت به تو نگفته حرف غریبه ها رو باور نکن؟ چرا باید موهاش قهوه ای باشه؟»... بلافاصله یکی دیگرشان حرف قبلی را تایید می کرد و می گفت «فقط مائیم که دوستت داریم... حواست به دشمن باشه... شب قدر بخواب... اگه ما رو دوست داری دعا نکن...»
چطور می توانستم آن موجودات زشت و بدترکیب و بوگندو را دوست داشته باشم؟ سرم را تکان دادم، پشت پلک هایم زلزله شد، صف گنامینوها به هم ریخت. سرم را محکم تر تکان دادم، شکاف عمیقی پشت پلکم ایجاد شد، گنامینوها جیغ کشان افتادند داخل آن شکاف. منتظر بودم شکاف بسته شود اما بسته نشد و خیلی از گنامینوها توانستند خودشان را بالا بکشند و برگردند پشت پلکم. از ترس دیدن این صحنه، چشم هایم را باز کردم و آقامعلم درست همان موقع یک لیوان شربت داد دستم:
- بخور... اون هایی که پشت پلک هات هستن نه روشنایی خورشید رو دوست دارن و نه طعم شیرین رو... اون ها زاییده خدای تاریکی هستن، زاییده ابلیس.
یک قلپ از شربت خوردم؛ طعم شیرینی داشت. با چشم هایم به بچه ها اشاره کردم که آن ها هم شربت شان را بخورند. آقامعلم نشست کنار نوزاد. پیدا بود حرفش تمام نشده. یک قلپ دیگر از شربت خوردم و گفتم:
- سن من و ناردون کمه، شاید بترسیم ها... تازه دخترها حساس هم هستن.
گیو قدم هایش را تندتر کرد و گفت:
- ترس نداره کوچولو!
بعد دهنش را تا ته، شبیه خون آشام ها باز کرد و انگشت هایش را مثل چنگال گرگ، گرفت طرف من. آقامعلم گفت:
- گنامینوها در قلب انسان تخم گذاری می کنن، تخم هاشون جوجه می شه، جوجه ها همون جا رشد می کنن و به بلوغ می رسن. بعد گنامینوی بالغ از طریق اشک یا بزاق، از بدن انسان خارج می شه و شروع می کنه به وسوسه اون.
دستم را گذاشتم روی قلبم. تصورِ اینکه توی قلبم یک عالم جوجه گنامینو در حال لولیدن باشد حالم را به هم می زد. چندش آور بود؛ مثل کرم های خاکی باریک و دراز که بعد از باران، از زیر خاک درمی آیند و روی زمین می خزند. نفسم بند آمده بود. به گیو گفتم:
- چرا نترسم؟ من فقط دوازده سال دارم.
آقامعلم هم بی اعتنا به کم طاقت بودن ما پشت سر هم حرف می زد، انگار قرار بود همه چی را در همان جلسه اول بگوید و از کلاس انتخاب فراری مان بدهد. عینک کائوچویی سیاهش را از روی چشم هایش برداشت و با ناراحتی گفت:
- بدی ش اینه که گنامینوها با خون انسان رشد می کنن و انسان هم خیلی زود جذب اون ها که هم خونش هستن، می شه... یعنی خیلی زود فریب می خوره و دستورات اون ها رو اطاعت می کنه...
باز هم هر هشت تا دست مان مشت شده بود.
آقامعلم پلک زد و غم کهنه ای را که در چشم هایش بود کمی مرطوب کرد و بعد رفت کنار پنجره و پرده را کنار زد. چیزی نمانده بود تا زمان خاموشی.

نظرات کاربران درباره کتاب گنامینوها قدر آدم را نمی‌دانند