فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جانور خون

کتاب جانور خون
نبرد با شیاطین - کتاب پنجم

نسخه الکترونیک کتاب جانور خون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جانور خون

گرابز گریدی تا کنون موفق به فرار نشده است. او با فریب شیاطین و شکست آن ها به جای دیگری رفت، اما با کامل شدن ماه او باید بماند و بجنگد.آیا جانور خون وارد شده؟

  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جانور خون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اسامی شخصیت ها، گروه ها، مکان ها
بران / برانابوس: Beranabus /Bran
بیلی / بیل-ای: Billi / Bill-E
پرای اتیم: Prae Athim
میرا فلِیم: Meera Flame
شارمیلا موکِرجی: Sharmila Mukherji
لُرد لاس / ارباب شیطانی: Lord loss
آرت: Art
گرابز / گرابیچ گریدی: Grubbs / Grubitsch Grady
یونی سوان: Juni Swan
شارک: Shark
بِک: Bec
کِرنل فلک / کرنلیوس: Kernel / Cornelious
گرت / گرتلدا گریدی: Gret / Gretella Grady
دِرویش گریدی: Grady Dervish
مک کادن: McCoden
نادیا: Nadia
وین: Vein
آرتری: Artery
لُرد شِفتری:.. Lord Sheftree
بارتلومئو گاراداکس: Bartholomew Garadex
لاک گاسل / رنی گاسل: Loch Gossel / Reni Gossel
رَز وارلو: Raz Warlo
کِرِیلی کواکس: Kirilli Kovaxe
داویدا هایم:. Davida Haym
کا-گاش: Kah-Gash
مُریدها: Disciples
لَمب ها: Lambs
کارشری ویل: Carcery Vale
پسکینستون: Paskinston

بخش اول: لاک

لعنت بر سندمن

دست هایم خونی بودند، برهنه داخل جنگل می دویدم ولی مهم نبود چون حیوان بودم، نه انسان. حیوانات نیازی به لباس ندارند.
طعم خون را در دهانم حس می کردم. احتمالاً به تازگی غذایی خورده بودم؛ به یاد نمی آورم که انسان بود یا یک جانور وحشی؛ البته خیلی هم مهم نبود. چیزی که اهمیت داشت این بود که هنوز گرسنه بودم. خیلی زود باید چیزی برای خوردن پیدا می کردم.
از روی تنه ی قطع شده ی درختی پریدم، اما آن طرف درخت، شاخه های ریزی پاهای برهنه ام را گاز گرفتند و من زوزه کشان به داخل گودالی پر از لجن سقوط کردم. شاخه ها همچنان پاهایم را گاز می گرفتند. آنها شاخه نبودند، دندان بودند...
یک لحظه نگاهم به چشم های قرمز آتشینی در بالای گودال افتاد. با قدرت تمام به اطراف گودال لگد زدم و جیغ کشیدم. گل و لای و شاخه ها و پوسته ها با لگدهایم همه جا پراکنده شدند. با تردید به این شلوغی نگاه کردم. ضربان قلبم عادی شد. اشتباه کرده بودم. من در تله ی یک بچه هیولا با چشم های قرمز و دوتا دهان در کف دست هایش نیفتاده بودم. آن جا فقط یک گودال گِلیِ پوشیده از شاخ و برگ بود. با ناراحتی بلند شدم و پاهایم را با علف های کنار گودال پاک کردم. موقعی که سعی می کردم با ناخن هایم چند تکه چوب را بردارم، کسی صدایم کرد:
ـ گرابز...
اولش این اسم را به یاد نیاوردم ولی بعد یادم افتاد که اسمِ خودم است یا حداقل زمانی اسم خودم بوده است. با احتیاط نگاه کردم، بو کشیدم، اما تنها چیزی که به مشامم می خورد، بوی خون بود.
صدا دوباره زمزمه کرد:
ـ گرابز.
و من با عصبانیت غرغر کردم. گرابز اسم خوبی نبود ولی از گرابیچ بهتر بود. تا حالا هیچ کس جز مادرم و خواهرم گرت من را با اسم واقعی ام صدا نکرده بود.
صدا انگار می خواست دستم بیندازد:
ـ تو نمی تونی منو پیدا کنی!
به سمت تاریکی جنگل غرش کردم و بعد تلوتلو خوران به سمت بوته هایی رفتم که فکر می کردم صدا از آن جاست. بوته ها را محکم کنار زدم ولی هیچ چیز آن جا نبود.
صدا با خنده گفت:
ـ اشتباه کردی.
این بار صدا از پشت سرم می آمد. چرخیدم و به همه جا نگاه کردم، اما کسی را ندیدم.
صدا نجوا کنان گفت:
ـ از این ور.
این دفعه صدا از سمت راستم می آمد.
همه جا را نگاه کردم. آرام آرام به سمت منبع صدا راه افتادم. احساس کردم نکند این یک دام باشد، اما کنجکاوی نگذاشت پا پس بکشم، به علاوه یک چیز دیگر باعث شد کنجکاوی ام بیشتر شود؛ انگار صدای این دختر را می شناختم.
تا خواستم پشت درخت را ببینم، چیزی در سمت چپم حرکت کرد. هشت دست بلند و رنگ پریده زیر نور ماه تکان می خوردند و ده ها مار در حفره ی قلبش هیس هیس کنان در هم می لولیدند. در حالی که از وحشت دست هایم را جلوی چشم هایم گرفته بودم و فریادزنان می خواستم فرار کنم، به درخت رو به رویم برخوردم. چند ثانیه گذشت، اما اتفاقی نیفتاد. دست هایم را پایین آوردم و تازه فهمیدم دست هایی که دیده بودم، شاخه های درختان آن اطراف بودند و مارها، پیچک های درخت انگور و آن صداها صدای باد در لابه لای شاخه ها بود.
حال خوبی نداشتم، اما خنده ام گرفت. سپس در اطراف درخت به دنبال کسی که صدایم می کرد، گشتم.
لبه ی گودال ایستاده ام. من آن جنگل را خوب می شناختم، آن جا نمی بایست گودالی می بود، اما آن موقع که آن گودال، آن جا وجود داشت و ماه کامل نورش را روی آن انداخته بود. احساس تشنگی کردم. خونی که در دهانم بود، خشک شده بود و مزه ای شبیه مزه ی مِس می داد. خم شدم تا از گودال آب بخورم. مثل گرگ سرم را در آب پایین آوردم. صورتم را در آب دیدم که کاملاً خونی بود. خون در تمام صورتم و موهایم، پخش شده بود. ناگهان چشم هایم از ترس گشاد شد؛ نه به خاطر خون بلکه به خاطر تصویر چیزی که در پشت سرم می دیدم. خواستم برگردم، اما دیگر دیر شده بود و آن دختر با دستش سرم را به پایین فشار داد و زیر آب فرو کرد. دهانم پر از آب شده بود. نفسم را حبس کردم. سعی کردم مقاومت کنم؛ اما آن دختر خیلی قوی بود. سرم را همین طور زیر آب پایین نگه داشته بود و شُش هایم دیگر طاقت نداشتند. طعم مِس هنوز در دهانم بود و همان طور که وحشت زده پلک می زدم، متوجه شدم که گودال درواقع استخری پُر از خون است.
بدنم که شل شد، دختر از موهایم گرفت و مرا بیرون کشید. همچنان که وحشت زده و تندتند نفس می کشیدم، با صدایی ریز خندید و با تمسخر گفت:
ـ تو همیشه ترسو و به دردنخور بودی، گرابیچ!
با حالی زار گفتم:
ـ گرت؟
بعد به لبخندش خیره شدم و گفتم:
ـ فکر می کردم تو مُردی!
دختر غرولندکنان گفت:
ـنه!
چشم هایش تنگ و پوزه اش بلند شد و گفت:
ـ تو مُردی!
وقتی صورتش به گرگ تغییر پیدا کرد، گریه ام گرفت. خواستم او را بزنم و فرار کنم، اما فقط می توانستم بنشینم و نظاره گر باشم. بعد از آنکه به گرگ تبدیل شد، دهانش را باز کرد و زوزه کشید. سرش را جلو آورد‍‍، دندان های نیشش دور گردنم به هم قفل شدند و در گوشتم فرو رفتند.
با احساس خفگی از خواب بیدار شدم. خواستم جیغ بکشم، اما در خیالم هنوز دندان های گرت دور گردنم قفل بودند. در خواب و بیداری، خواهرِ مُرده ام را می زدنم. چشم هایم را مالیدم و اتاق خوابم آرام آرام ظاهر شد.
با کج خلقی روی تختم نشستم و پاهایم را از تخت آویزان کردم. بدترین قسمت کابوس را به خاطر آوردم و دست هایم را جلوی صورتم گرفتم. با لرز بلند شدم تا به دستشویی بروم. به تجربه می دانستم که اگر دوباره بخوابم، ممکن است کابوس بدتری ببینم. در آستانه ی درِ دستشویی ایستادم، ناگهان مطمئن شدم که شیاطین در تاریکی کمین کرده اند و اگر چراغ را روشن کنم، حمله می کنند.
می دانستم که افکارم مسخره است و ترسم به خاطر خواب بدی بود ‍‍ که دیده بودم؛ اما با این حال از زدن کلید برق منصرف شدم.
آه کشیدم:
ـ لعنتی! بذار مثل بقیه ی مردم امشب این ترس به من غلبه کنم و بدون روشن کردن چراغ کارم رو انجام بدم.

میزری

ـ معلومه که کابوس می بینم، کیه که نبینه؟
ـ هر شب؟
ـ نه!
ـ اکثر شب ها؟
با کمی مکث گفتم:
ـ نه.
ـ اما خیلی زیاد؟
شانه هایم را بالا انداختم و اطرافم را نگاه کردم، آن جا دفتر آقای میزری ماچ، مشاور مدرسه بود. او در هفته چند بار دفترش را باز می کند. با شاگردانی که تکالیفشان را انجام نمی دهند صحبت می کند، درباره ی والدین سخت گیرشان حرف می زند و به آنها کمک می کند که استرس شان کمتر بشود. بچه های معمولی با مشکلات همیشگی.
و حالا این من بودم که در دفتر میزری نشسته بودم و او عاشق صحبت کردن با من در این جلسات حال به هم زن بود. چرا نباشد؟ همه داستان گرابز گریدی را می دانستند؛ والدین و خواهرش جلوی چشمش قتل عام شدند و ماه ها در تیمارستان نگهداری شد (میزری همیشه به تیمارستان می گفت: "زندان موقتی افراد آشفته".) و حال هم به کارشری ویل آمده بود تا با عمویش درویش در یک خانه ی قدیمی جن زده زندگی کند. بعد از آن حادثه، عمویش عقلش را از دست داد و گرابز یک سال از او پرستاری کرد تا زمانی که حالش بهتر شد. بعد ها وقتی با درویش و دوستش، بیل، به یک مجموعه ی فیلم سازی رفتند، شاهد مرگ صدها نفر بر اثر آتش سوزی کل مجموعه بودند.
همچنین من از دید روانپزشکان مثل استخوانی بزرگم که نظر هر سگی را از صد متری به خودش جلب می کند.
میزری پرسید:
ـ گرابیچ، می خوای درباره ی رویاهات حرف بزنی؟
ـ نه
ـ مطمئنی؟
خنده ام گرفت ولی جلوی خنده ام را گرفتم. میزری آدم بی آزاری بود. هر روز با همان مسائل پیش پا افتاده ی نوجوان ها درگیر بود و این اصلاً برایش خوش آیند نبود.
اگر جای او بودم، از این صحبت های تکراری حالم به هم می خورد. بعد از چند ثانیه سکوت، میزری دوباره صدایم کرد:
ـ گرابیچ!
ـ هان؟
ـ حرف زدن درباره ی رویاهات می تونه کمکت کنه، نصف راه حل هر مسئله ای اینه که اونو در میان بذاری و درباره اش حرف بزنی.
خواستم بگویم: «در میان گذاشتن یک فحش چطور؟» اما جلوی زبانم را گرفتم. با چنین جوابی، روز میزری را خراب می کردم، حتی ممکن بود باعث گریه اش بشوم؛ پس گفتم:
ـ مشکلات زیادی ندارم قربان.
سعی کردم سر و ته جلسه را هم بیاورم چون داشتم کلاس فیزیک را از دست می دام. درسی که واقعاً به آن علاقه مندم.
ـ گرابیچ لطفاً منو ویلیام صدا کن.
ـ متاسفم قربان، یعنی متاسفم ویلیام!
میزری لبخند بزرگی زد، انگار موفقیتی به دست آورده باشد.
ـ حتماً مشکلی وجود داره که کابوس هات زیاد تکرار می شن.
ـ فکر نکنم.
حالا داشت درباره ی چیزهایی حرف می زد که از سطح خودش بالاتر بود. من از اینکه یک مشاور مدرسه به مشکلاتم علاقه نشان بدهد، ناراحت نمی شوم، اما از اینکه او سعی داشت مثل یک روانکاو درجه دو رفتار کند و اسرارم را از زیر زبانم بیرون بکشد، خوشم نمی آمد.
ـ نمی خواستم اذیتت کنم گرابیچ.
داشت پایش را از گلیمش درازتر می کرد. محکم گفتم:
ـ قربان، راستش فکر نمی کنم شما صلاحیت صحبت کردن در این مورد رو داشته باشید.
ـ نه، نه، البته که نه، نمی خوام ادای کسی که نیستم رو دربیارم، معذرت می خوام اگه باعث شدم این طوری فکر کنی. با خودم فکر کردم اگه صحبت کنیم، ممکنه حالت بهتر بشه، می تونست برای شروع خوب باشه، البته در تخصص من نیست... همون طور که گفتی... من... تخصصی ندارم.
و ادامه ی حرفش را خورد.
با نوعی احساس گناه خندیدم و گفتم:
ـ دلخور نشید، مهم نیست، فقط الان نمی خوام درباره ی خواب هام با کسی صحبت کنم.
میزری سرش را تکان داد، آب دهانش را قورت داد و گفت که می توانم بروم. او گفت هفته ی بعد دوباره به مدرسه می آید ولی قرار نیست من را ببیند، از من خواست استراحت کنم تا شاید یکی دو ماه دیگر صدایم کند تا با هم گپی بزنیم.
چند لحظه ای کنار در صبر کردم، نمی خواستم با این حالِ گرفته اش ترکش کنم. سرش روی نوشته هایش خم شده بود و انگار می خواست جلوی عطسه اش را بگیرد.
ـ آقای ویلیام.
کنجکاوانه نگاهم کرد.
ـ دفعه ی بعد می تونید گرابز صدام کنید.
با تردید پرسید:
ـ گرابز؟
ـ دوستام این طوری صدام می کنن.
ـ آهان.
صورتش از خوشحالی برق زد. در حالی که جلوی خنده ام را گرفته بودم، از دفترش خارج شدم. مشاوران مدرسه... بچه بازی!
زنگ نهار؛ لاک ازم پرسید که من و میزری درباره ی چی باهم صحبت کردیم؟ جواب دادم:
ـ اندازه ی مغز تو و از کوچیکی مغزت تعجب کردیم!
لاک خرخرکنان:
ـ نگران اندازه ی مغز من نباشین، از مغز فندقی تو که بهتره!
چارلی پرسید:
ـ اندازه ی مغز چقدره؟
همه نگاهش کردیم.
ـ منظورم اینه که همه ی سر آدمو پر می کنه؟
بعد با دستش جمجمه اش را لمس کرد و به دنبال جای نرم گشت. لاک گفت:
ـ در مورد تو شک دارم. کلّه ی تو اندازه ی یه توپ فوتبال جای خالی داره.
همه زدند زیر خنده؛ حتی خود چارلی. او همیشه سوژه ی شوخی و خنده ی ماست. همه چارلی رال را دوست دارند، شوخی هایمان را به دل نمی گیرد. هر شش تایمان به خاطر باران زیر چارچوب پناه گرفته بودیم و زمین فوتبال پایین را تماشا می کردیم.
یک عده وحشی بی توجه به باران به توپ لگد می زدند. گروه من شامل خودم، لاک، چارلی، فرانک، لئون و ماری بود. من و لاک سردسته ی گروه بودیم. ما قلدرترین جفت در مدرسه بودیم که باعث می شد نسبت به هم احساس رفاقت بیشتری داشته باشیم. لاک کُشتی گیر بود، از من خواسته بود هم تیمی اش شوم و برای همین با من دوست شده بود. مدت زیادی طفره رفتم؛ آخه کُشتی واقعی مثل توی تلویزیون نیست؛ خیلی حساب شده و پرتحرک است؛ اما نهایتاً مرا راضی کرد که به کُشتی روی بیاورم. اگرچه واقعاً برایم جالب نبود، اما برای اینکه لاک خوشحال شود، ماهی چندبار می رفتم و خودم را روی تشک، خیسِ عرق می کردم.
لاک طبق معمول همراه من آمد. خیلی چیزها بود که درباره شان صحبت می کردیم. دوستان، معلمان، تکالیف مدرسه، تلویزیون، فیلم، بازی های کامپیوتری، موسیقی، کشتی، اندازه ی مغز و...
رابی مک کارتی در بین راه به ما ملحق شد. البته او عضو دائم دسته ی ما نبود، ولی تازگی ها با ما گرم گرفته بود.
اواخر زنگ نهار، یک پسر تپل و قد کوتاه که پلک چپش افتادگی داشت، آمد و با آمدنش دوباره احساس گناه به من دست داد، بدتر از عذاب وجدانی که در دفتر میزری داشتم.
بیل ـ ای با خوشحالی گفت:
ـ سلام گرابز.
ـ سلام
لاک با صدای بلند گفت:
ـ هی، بیل ـ ای، چطوری پسر؟
و دستش را به طرف او دراز کرد. بیل ـ ای هم دستش را جلو آورد تا با او دست بدهد، اما لاک سریع دستش را کشید. شَستش را روی دماغش گذاشت و زبانش را درآورد.
ـ خیط شدی!
بیل ـ ای کمی سرخ شد و الکی خندید و با خجالت دستش را آرام پایین آورد.
رینی خیلی جدی به برادرش نگاه کرد:
ـ خیلی نامردی!
لاک با خنده گفت:
ـ این ملخ ناراحت نمی شه، مگه نه اسپلین؟
بعد کلّه ی بیل ـ ای را مثل کُشتی گیرها، لای آرنجش نگه داشت. بیل ـ ای با صدای خفه ای گفت:
ـ نه!
لاک بیل ـ ای را رها کرد و با دست، موهای او را به هم ریخت. بیل ـ ای خنده ای مصنوعی کرد، صورتش مثل ماشین آتش نشانی سرخ شد:
ـ چطوری گرابز؟
ـ بد نیستم، تو چطوری؟
ـ خوبم.
به هم لبخندی مصنوعی زدیم. بقیه ی بچه ها چند ثانیه ای به ما خیره شدند و سپس حرف های همیشگی بینشان رد و بدل شد. فقط صحبت ما دوتا فرق داشت. بیل ـ ای پرسید:
ـ این آخر هفته کار خاصی داری؟
ـ نه خیلی، شاید بخوام چندتا فن کُشتی رو با لاک تمرین کنم.
ـ اوه، می خواستم بگم اگه اشکالی نداره بیام پیشت و چندتا فیلم با هم ببینیم.
ـ معلومه که اشکالی نداره. هر موقع خواستی می تونی بیای، مثل خونه ی خودت می مونه.
لبخند بیل ـ ای شبیه لبخند همیشگی اش شد و گفت:
ـ ردیفه! تو دوست داری با هم فیلم ببینیم؟
ـ شاید، ممکنه مجبور باشم برم پیش لاک با هم تمرین کنیم، می دونی که!
با صدای آرام گفت:
ـ آره می دونم.
زنگ خورد و همه سرِ کلاس هایمان بر گشتیم. هزاران دانش آموز غرغر می کردند، داد می زدند، می خندیدند، اما بیل ـ ای سرش به کار خودش بود. او خداحافظی نکرد. نگاهش کردم که چطور در آن شلوغی تنها به نظر می آمد. در دلم آشوب شد و احساس گناه کردم، مثل حشره ای که درون خودش می پیچد تا خودش را از بیرون محافظت کند.
قبل از لاک، گاسل بهترین دوستم بیل ـ ای اسپلین بود. بعد از مرگ والدینم و دوران تیمارستان، وقتی به اینجا آمدم، او هرگز نگذاشت احساس تنهایی کنم. کمکم کرد دوباره به زندگی عادی برگردم. در مدرسه همه با احتیاط با من رفتار می کردند اما او هوایم را داشت و زنگ های تفریح با من می گشت و در حادثه ی فیلم سازی اسلاتر همراه من می جنگید. چیزی هم که با آن مبارزه می کردیم، آتش نبود. وقتی بعد از آن فاجعه، کابوس هایم برگشتند، با اینکه ذهنِ خودش هم آشفته و پریشان بود، سعی می کرد به من کمک کند.
چطور می توانستم جواب خوبی هایش را بدهم؟ جدا شدن از او و رفاقت با لاک و گروه کوچکمان، احساس یک وطن فروش را به من می داد. قضیه این بود که وقتی دوست قدیمی ات با رفقای جدید نمی ساخت، از او جدا می شدی. این قانون مدرسه بود. قدیم ها دوستان دیگری را هم از دست داده بودم. بعضی ها هم خودشان از من جدا شده بودند. تنها فرقی که بین ما بود، این بود که بیل ـ ای برادر ناتنی من بود، اگرچه خودش هم این موضوع را نمی دانست.
شیمی برای من درس جالبی بود، اما آن روز بعدازظهر نمی توانستم تمرکز کنم. مدام به بیل ـ ای فکر کردم. واقعاً نمی خواستم او را از خودم برانم. اوایل وقتی تازه با لاک آشنا شده بودم، او را فقط گه گداری بعد از مدرسه می دیدم. آن موقع ها بیشتر با بیل ـ ای می چرخیدم.
آن شرایط رفته رفته تغییر کرد. لاک من را به خانه شان دعوت می کرد و من او را پیش خودم می آوردم. از طریق لاک، با فرانک مارتین، چارلی رال و لئون پن آشنا شدم و از طرف آنها هم شانون کمپل و ماری هایز و آخر سر رنی را شناختم.
دوستان جدیدم خواسته هایم را برآورده می کردند. خیلی هیجان انگیز بود که در بین آنها پذیرفته شده بودم و شریک صحبت هایشان بودم و جزوی از خودشان به حساب می آمدم. الان دیگر خیلی وقت بود که عضو این گروه بودم. نمی دانستم این قدر برای خودم و برای آنها مهم هستم.
نمی دانم وقتی از بیل ـ ای خواستم که به ما ملحق شود، چرا قبول نکرد. او از اکثر ما کوچک تر بود، یک سال زودتر از ما به مدرسه آمده، اما لئون هم آن چنان بزرگ تر از او نبود. هیکل کوچکی داشت ولی فرانک هم چندان هیکلی نبود. از کلمات محاوره ای و خیابانی استفاده می کردد، مثل "رِدیفه!"، اما کلمه ی غیرمودبانه و مورد علاقه ی رابی "خَفنه" بود. چشم چپش افتادگی داشت، اما چارلی هم دندان هایش خرگوشی بود. شانون روی صورتش یک خال زشت داشت و من هم خیلی گُنده بودم. همه ی ما یک یا چند ایراد عجیب داریم.
بیل ـ ای باهوش، بامزه و خوش صحبت تر از من بود، اما هرگز در دل کسی جا باز نکرده بود. اوایل مدرسه متوجه این موضوع نبودم، بیل ـ ای مثل بقیه بچه های معمولی نبود. می دانستم دوست چندانی نداشت، ولی مطمئن بودم بیشتر از من رفیق دارد.
بعد از مدتی موضوع را فهمیدم. مثلاً اینکه بیل ـ ای بعد از مدرسه، خانه ی هیچ کس نمی رفت، یا اینکه چطور وقتی کلماتی مانند "ردیفه!" را می گفت، مردم دستش می انداختند یا پسرهای دیگر مثل لاک گاسل اذیتش می کردند.
می دانستم که لاک چقدر سربه سر بیل ـ ای می گذاشت. همیشه دستش می انداخت؛ مثل دست دادن های الکی و... فن کشتی که آن روز انجام داد، با شوخی هایی که با چارلی می کرد فرق داشت. او همیشه بیل ـ ای را جلوی جمع ضایع و خجالت زده می کرد.
همیشه به این فکر می کردم که جلوی لاک و بچه های دیگری را که سربه سر بیل ـ ای می گذاشتند، بگیرم و اگر کسی به او صدمه می زد از او دفاع کنم، اما دفاع در برابر شوخی کار سختی است. شما نمی توانید به کسی که با دیگری شوخی می کند، مشت بزنید، می توانید؟
اگر این جور مواقع دخالت می کردم، شرایط بدتر می شد و باعث می شد بیل ـ ای ضعیف به نظر بیاید؛ مثل کسی که نمی تواند روی پای خودش بایستد. اوضاع خیلی هم بد نبود، زندگی غم انگیزی نداشت. در ضمن، همیشه من را برای خوش گذرانی داشت.
کلاس تمام شد، ساعت بعدی انگلیسی داشتیم. تنها و آرام به سمت کلاس رفتم. احساس شرمندگی می کردم. بعدازظهر می بایست پیش بیل ـ ای می رفتم و به خانه مان دعوتش می کردم. باید آخر هفته را به او اختصاص می دادم تا مثل قدیم ها چند فیلم ببینیم، پاپ کورن بخوریم و به جستجوی گنج لُرد شفتری بپردازیم.
اما دلم نمی خواست این کار را انجام دهم؛ می خواستم بگذارم همین احساس گناه بماند تا رفته رفته کم رنگ شود و صبر کنم تا همه چیز به روال طبیعی خودش برگردد.
بله، نامردی بود، اما چیزی بود که وجود داشت. اگر برای میزری ماچ توضیح می دادم درک نمی کرد ولی هر بچه ی دیگری در این مدرسه یا هر بچه ی دیگری در جهان این احساس را درک می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب جانور خون

در آخر جلد سوم گرابز فهمید قدرت جادویی دارد و به احتمال زیاد یک جادوگر واقعی است اما گرابز نمیخواهد مثل درویش عضو مریدان شود و با شیاطین بجنگد. به همین دلیل این را پنهان میکند. اما این تنها مشکل نیست او میفهمد یک گرگنما است و به طرز عجیبی زمانی که گرگنما میشود روی خود کنترل دارد. مشکل بعدی پیدا شدن غاری است که گرابز میفهمد مکان جادویی مهمی بوده. پایان کتاب کاملا غیر قابل پیشبینیه و نابودتووووون میکنه
در 5 ماه پیش توسط wintor