فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قهرمانان دوزخ

کتاب قهرمانان دوزخ
نبرد با شیاطین - کتاب دهم

نسخه الکترونیک کتاب قهرمانان دوزخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قهرمانان دوزخ

برناس و درویش رفتند. بک با از دست دادن آنها با لرد لاس اتحادی تشکیل داده بود. کرنل در زمین زندانی شده و گرابز دیوانه با ناراحتی در حال نابود کردن شاگردان شکست خورده است و سایه منتظر است. به پایان راه خوش آمدید.

  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قهرمانان دوزخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



لبخند آخر

درویش گفت:
ـ دلم برای کال تنگ شده. وقتی جوون بودیم خیلی با هم دعوا می کردیم؛ مثل همه ی برادرها اما همیشه به هم کمک می کردیم و درواقع هوای همدیگه رو داشتیم.
در دهانه ی غار دراز کشیده بودیم. بیابان چشم انداز تحسین برانگیزی داشت. غار پناهگاهی برای محافظت در برابر نور شدید آفتابِ بعدازظهر بود.
درویش با دهان بسته لبخندی زد و گفت:
ـ فوق العاده بود. فکر می کردم من قبل از اون می میرم؛ با اون نوع زندگی که انتخاب کرده بودم، اون خطراتی که پذیرفته بودم... مطمئن بودم توی جوونی و به بدترین شکل می میرم. تصور می کردم کال تا هشتاد یا نود سالگی زندگی کنه. خنده داره که می بینیم همه چیز یه جور دیگه اتفاق افتاده، نه؟
به سوراخی که در سمت چپ سینه ی درویش بود، خیره شدم. خون از آن فوران می کرد و می توانستم استخوان هایش را ببینم.
با ناراحتی گفتم.
ـ آره خنده داره.
درویش کمی جابه جا شد و اخم هایش در هم رفت. او به شدت درد می کشید اما نمی خواست که این رنج زیاد طولانی شود. قبل از اینکه ارتش شیاطین را تسخیر کنیم کارش تمام می شد. حالا که از جهنم آمده بود، تقاضایی نداشت. همه چیز برای او تمام شده بود. هر دو این را می دانستیم. برای همین از غار زیرزمینی بالا آمدیم تا در هوای تازه و باز بمیرد.
درویش ادامه داد:
ـ یادم میاد از ازدواج مادرت و کال زمان زیادی نمی گذشت. ما بحث مفصلی داشتیم. اون می خواست کامل مرید بودن رو رها کنم، ازدوج کنیم و بچه داشته باشیم. یه زندگی نرمال داشته باشیم و منو به اون سمت تشویق می کرد. فکر می کرد کاری که انجام می دادم، دیوونگیه.
نفس عمیقی کشیدم:
ـ اشتباه هم نمی کرد.
درویش پوزخندی زد و گفت:
ـ تو که عاشق این شغلی.
از چانه اش خون می چکید.
سعی می کردم نلرزم و گفتم:
ـ نفست رو حروم نکن.
ـ برای چی؟ نیازی به نفس ندارم دیگه.
ابرویش را بالا کشید و گفت:
ـ کجا می خوایم بریم؟ می دونی که زنده نمی مونم، درسته؟
ـ البته که نه. فقط گوش دادن به ناله هات دیوانه م کرده.
درویش خیلی آرام خندید. خنده تبدیل به سرفه های خونی شد. در حالی که ناله می کرد و تکان می خورد و خون و خلط بالا می آورد، او را گرفتم. وقتی به هوش آمد، خواست که او را از غار بیرون ببرم. زمزمه کرد:
ـ فکر نمی کنم نیازی باشه تا نگران آفتاب سوختگی باشم.
عمویم را که در حال مرگ بود، بیرون بردم. وزن زیادی نداشت. سختی های این دنیا بیش از حد او را لاغر و رنجور کرده بود. مانند یک کودک که احتیاج به نوازش مادرش دارد، سرش را روی سینه ام گذاشت. او را به صخره ی بزرگی تکیه دادم و کنارش ایستادم. خسته بود و هنوز چشمانش بسته بود. با ناراحتی به او نگاه کردم. تمام چهره ی چین و چروکش را به خاطرم سپردم. موهای پژمرده اش را از روی پیشانی اش کنار زدم. اینجا بود که تمام شب هایی را که کابوس می دیدم و او مرا آرام می کرد، به یاد آوردم.
با یک شوک بیدار شد و با هراس به اطرافش نگاه کرد. وقتی من و سوراخ درون سینه اش را دید، آرام شد.
ـ اوه، فقط یه خواب بود؛ فکر کردم توی دردسر افتادیم.
ـ اینجا هیچ کس نمی تونه به ما صدمه بزنه.
درویش به من لبخندی زد و گفت:
ـ دوست داشتم با تو زندگی کنم. تو مثل پسر من هستی. بیلی هم همین طور اما اونجوری که با تو وقتم رو گذروندم با اون نتونستم.
ـ اگه تو پدر واقعی من بودی، می رفتم تقاضای یه پدرخوانده می کردم.
لبخند درویش عمیق تر شد.
ـ این همون چیزیه که می خوام بشنوم. تو گریدی واقعی هستی. ما اهل همدردی نیستیم.
چشمان و نگاهش سرگردان بود.
ـ امیدوارم دوباره کال، بیلی و میرا و حتی برانابوس رو ببینم. خیلی ها قبل از من رفتند. گرابز نظرت در مورد اینکه یه زندگی دیگه بعد از این زندگی هست، چیه؟ به نظرت دوباره متولد می شم یا واقعاً هیچی اونجا نیست؟
زیرلب گفتم:
ـ باید یه چیزی باشه. اگه دنیای دیگه ای نباشه، پس چرا اینجا روح داریم؟ خیلی مزخرفه.
درویش سرش را آهسته تکان داد و به پشت سرم نگاه کرد و سگرمه هایش را در هم کشید. خس خس کنان گفت:
ـ اون چیه؟
فوری سرم را برگرداندم و نگاهی گذرا به همه جا انداختم تا ببینم خطری تهدیدمان می کند یا نه اما جز زمین های خشک و صخره ها چیزی ندیدم.
ـ هیچی نی...
حرفم را قطع کردم. چشمان درویش بی حالت شده بود. او دیگر نمی توانست نفس بکشد. صورتش آرام بود.
در حالی که گریه می کردم و می لرزیدم، تلاش کردم تا چشمانش را ببندم. انگشتانم فقط چند سانتیمتر با چشمان درویش فاصله داشت که یکباره تق... انگشت کوچکم را گاز گرفت.
فریاد زدم.
ـ لعنتی!
قلبم به شدت می تپید.
درویش با خنده گفت:
ـ قیافه شو.
باز هم از آن شوخی ها!
با عصبانیت گفتم:
ـ اگه دوباره از این کارها بکنی، زنده زنده دفنت می کنم.
درویش با خنده گفت:
ـ احساساتی نشو!
نگاهی سریع به ماهیچه های غیرطبیعی ، موهای زنجبیلی روی پوستم، چهره ی گرگی ، چشمان طلایی، پنجه های تیز و دست های خون آلودم انداخت و گفت:
ـ خیلی آشفته ای!
ـ تا وقتی یکی مثل تو الگوم باشه، امیدی نیست که بهتر از این باشم.
درویش نگاهی سریع به من انداخت و گفت:
ـ گرابز بیچاره. همیشه می خواستی یکی دوستت داشته باشه.
ـ مزخرفه!
هر دو خندیدیم.
درویش نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ دلم برات تنگ می شه.
زیرلب گفتم:
ـ منم همین طور... می دونی...
ـ قسمتی از من بهم می گه که کاش می تونستم دوام بیارم و آخر کار رو ببینم اما وقتی در موردش فکر می کنم...
سرش را تکان داد.
با افتخار به او گفتم:
ـ نگران نباش. حواسم به شیاطین و سایه هم هست. اونقدر فیلم دیدم که می تونم حدس بزنم و بگم آخر ماجرا چی می شه. ماه بعد همه مون دست می گیریم و پیروزی معروفمون رو جشن می گیریم اما تو هیچ کدوم از اینها رو نمی بینی؛ چون می میری.
اخم های درویش در هم رفت.
ـ تو واقعاً می دونی چطوری کسی رو که داره می میره، آروم کنی.
برای لحظه ای ساکت شدیم. خونریزی کمتر شده بود اما جای امیدواری نبود؛ چون خون زیادی برایش نمانده بود. این دفعه دیگر حالش خوب نمی شد. در این چند ماه گذشته درویش مرگ را فریب داده بود. اجازه نداده بود مرگ بر او غلبه کند اما آخرین شانسش را زمانی که با شیاطین می جنگید، از دست داد.
از من پرسید:
ـ گرابز چه اتفاقی برای تو می افته؟
ـاین چهره ی جدیدت... شیوه ای که در پیش گرفتی و آزادانه و بی پروا می کُشی...
ـ من حالم خوبه.
و انگشتان پاهای پرمویم را روی زمین می کوبیدم.
ـ همه چی خوبه، همه چی عالیه.
او گفت:
ـ نه تو تغییر کردی و این تغییر فقط توی ظاهرت نیست.
دستان خونین و رنجورش را روی دست های من گذاشت.
ـ یادت بمونه که کی بودی، چه آدم هایی دوستت داشتند، چرا می جنگی و هدفت از این کارها چیه. برانابوس ظالمانه برخورد کرد اما اون از همون اولش هم انسان واقعی نبود. تو بودی و هستی. این انسانیت رو از دست نده.
زیر چشمی نگاش کردم و گفتم:
ـ واقعاً می خوای اینطوری بری؟ می خوای مثل این روانپزشک های درجه ی دوی تلویزیونی برام سخنرانی کنی؟
با عصبانیت گفت:
ـ جدی می گم!
خندیدم و گفتم:
ـ احمق نباش.
ـ خیلی دیر شده.
درویش چشمانش را گرد کرد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ بعدا نگی که کسی بهت هشدار نداده بود!
ـ نگران نباش نمی گم.
درویش از سرما می لرزید و به خورشید و تشعشعش خیره شد.
ـ خیلی سرده. چرا این خورشید هیچ گرمایی نداره؟
ـ خورشید گرفتگیه.
اولین چیزی که به ذهنم جرقه زد، همین بود. درویش به حالت اینکه نشان دهد حرفم چرند بوده، یک ابرویش را بالا برد و گفت:
ـ کاش می تونستیم بیشتر با هم باشیم. غیر از سفر اسلاتر، هیچ وقت به تعطیلات نبردمت.
ـ اگه فکر کنی که اسلاتر تعطیلات بوده، پس حتماً بهت خوش گذشته.
درویش سری تکان داد و گفت:
ـ اورلاندو. باید می رفتیم اونجا. سوار ترن هوایی می شدیم؛ تو، بیلی و من. خیلی بهمون خوش می گذشت.
زیرلب گفتم:
ـ هیچ وقت همچین زندگی ای قسمت ما نبوده. همیشه فکر می کردم که می تونم خودم زندگیم رو انتخاب کنم. فقط کافی بود بی خیال شیاطین و جادو بشم اما از وقتی که به دنیا اومدم مانند تو درگیر این اتفاقات بودم. بک، برانابوس... همه مون واقعاً انتخابی نداشتیم. از این بی عدالتی متنفرم. از این سرنوشت ناراضی اما ما...
ساکت شدم. سر درویش افتاده بود. آن را صاف کردم و به حالت اول برگرداندم. این بار حواسم جمع بود که انگشتانم را نزدیک دهانش نبرم که گازم بگیرد اما این دفعه دیگر شوخی نبود. چشمانش بسته شده بود. آخرین نفس هایش از دهانش خارج شد. قلبش دیگر نمی زد.
با ناراحتی گفتم:
ـ حالا من باید به تو بخندم پیرمرد. سرش را روی شانه هایم گذاشتم و ناشیانه نوازشش کردم.
بلند شدم. دوباره او را به آهستگی به تخته سنگ تکیه دادم. از آنجا دور شدم و نقطه ای را در سایه انتخاب کردم. در حالی که خم می شدم، احساس کردم درویش به من زل زده است. سریع برگشتم و دیدم لبخندی بر لب دارد اما حرکتی نمی کند.
با ناراحتی افسوس خوردم، انگشتانم را محکم مشت کردم و بر خاک کوبیدم تا اولین خاک را از قبر عموی مرده ام بردارم.

زمان خاموش

در یک کارخانه در جستجوی شیطانی مارمانند به طول هفت یا هشت متر بودیم. تصور نمی کردم موجودی به این اندازه بتواند به راحتی مخفی شود اما چندین دقیقه بدون اینکه بتوانیم پیدایش کنیم، دنبالش گشتیم. باید در خیابان با گروه عظیمی از شیاطین مبارزه می کردم اما این، یکی از مریدها را کشته بود. او خانمی میانسال و نحیف بود اما می توانست چماق آهنی را به خوبی بچرخاند و مهارتش در این کار از هر کسی که دیده بودم، بهتر بود. اسمش را نپرسیده بودم اما از کارش و جسارتش خوشم می آمد. تصمیم داشتم انتقامش را بگیرم.
به گوشه ای رفتم. لوله های بالای سرم را بررسی کردم. کمی عصبی بودم و این حالت عجیب بود. چیزی جز سرما احساس نمی کردم. این ماموریت نفرت انگیز اخیر، آزاردهنده بود. حدسم این بود که اضطراب آن لحظات رویم تاثیر گذاشته بود. مطمئن بودم که آن شیطان دردسر چندانی برایم درست نمی کند. سریع تر از هر کسی می توانستم از دریچه عبور کنم اما از اینکه وانمود کنم که در خطر هستم، کیف می کردم؛ چون مدت ها بود که ترس را فراموش کرده بودم.
صدایی از پشت سرم شنیدم. در حالی که گلوله ای از انرژی جادویی نوک انگشتانم جرقه می زد، برگشتم اما او فقط مو بود. با اینکه به او گفته بودم بیرون بماند، اما دنبالم آمده بود. مو یکی از سه گرگ نمایی بود که از جزیره ی گرگ ها با من بود. گرگ نماها احتیاجی به اسم نداشتند اما بعد از چند هفته که با آن سه تا بودم، احساس کردم که باید با اسمی صدایشان کنم؛ پس به تقلید از «سه کله پوک»، سه اسم کرلی، لری و مو را رویشان گذاشتم. زمان زیادی برای دیدن آنها نداشتم اما درویش دوستشان داشت و به یاد او این اسم ها را برایشان انتخاب کرده بودم.
من به مو غرغر کردم تا بداند که از دستش عصبانی ام. او هم صداهایی به نشانه ی پشیمانی از خودش درمی آورد اما می دانست که خیلی هم از دستش عصبانی نیستم. به طور جدی وظایف یک محافظ شخصی را انجام می داد و اصلاً دوست نداشت که از من دور شود. وقتی این وظیفه اش را به درستی انجام نمی داد، احساس می کرد که چیزی از دست داده است.
اجازه دادم تا پشت سرم بیاید و خودم جلوتر وارد کارخانه شدم. از کنار نوار نقاله ای طولانی گذشتم. کارگران از یک ساعت قبل روی صندلی هایشان به دور نوار نشسته بودند. تقریباً یک ماه از زمانی که درویش در آن بیابان مرد، گذشته بود. از زمان مرگ او ده ها حمله صورت گرفته بود. صد ها هزار انسان کشته شدند. مردم وحشت زده بودند اما زندگی همچنان جریان داشت. تعداد کمی از ما می دانستیم که مبارزه بی فایده است اما کاری نمی شد کرد. این خبر بد را به همه نگفتیم. مردم فکر می کردند که ما توانایی شکست دادن شیاطین را داریم. با افزایش تعداد جنازه ها، مردم مثل همیشه کارهای عادی شان را انجام می دادند؛ حتی زمانی که حمله ای ناگهانی اتفاق می افتاد، کارهایشان را ترک نمی کردند و کلاً به این شرایط عادت کرده بودند. فقط جای امنی پیدا می کردند تا به محض بسته شدن دریچه به سر کار خود بازگردند.
مو غرغر می کرد و سریع به سمت یک صندوق رفت. با تصور اینکه یک شیطان دیده است به دنبالش رفتم اما وقتی در صندوق را شکست، متوجه شدم که یک ساندویج داخل آن پیدا کرده است.
فریاد زدم:
ـ خرفت.
و با عصبانیت به سمت نوار نقاله ای رفتم.
دندان هایی نیش دار به داخل رانم فرو رفت. فریاد زدم و افتادم. مار مرا به سمت نوار نقاله، جایی که منتظرم بود، کشاند. به چشمش ضربه ای زدم اما او چشمی نداشت. بیشتر به من فشار آورد و دندان های نیش دارش را عمیق تر در رانم فرو می کرد تا جایی که به استخوان پایم رسید.
یک بار در جایی خوانده بودم که نوشته بود اگر زمانی ماری گازتان گرفت، بی حرکت بمانید. در این حالت مار تصور می کند که مرده اید. در حالی که پایتان را گرفته است، چاقویتان را بیرون بیاورید و آن را کنار خود نگه دارید.(خیلی بدشانسید اگر چاقویی نداشته باشید.) وقتی مار در حال قورت دادن شماست و به شکمتان رسیده است، نوک چاقو را داخل دهان مار فرو کنید تا به مغزش برسد و بمیرد.
تعریف کردن این ماجرا همیشه حال دختران را به هم می زد!
مطمئن بودم که مشاوره ی درستی است اما وقت نداشتم امتحانش کنم. شبیه مارهای بزرگ دیگر نبود. این مار سم کشنده ای داشت و می توانستم احساس کنم که سمش وارد رگ هایم می شود. من شانس این بازی را نداشتم. علاوه بر این، اهل این لوس بازی ها نبودم.
از درد فریاد می زدم. دندان های نیش دار مار را محکم گرفتم و کندم. جانور در حالی که داشت خفه می شد، مرا ول کرد. خون صورتی و سمی اش بیرون آمد. یکی از دندان های نیش دار شکسته اش را داخل سرش فرو کردم. صدای گوش خراشی مانند صدای بچه از خودش درآورد و روی زمین افتاد. آویزانش شدم. مانند کسی که سوار بر اسب رام نشده است بر پشتش سوار شده بودم و دندان نیش دار را در او فرو می کردم. خون خیلی زیادی از او بیرون زد و تمام صورت و سینه ام را خیس کرد.
مار ضربه ای سنگین به نوار نقاله زد و واژگونش کرد. سرم را در دهانش بردم و در گلویش فریاد زدم. یک گلوله ی جادویی از لب هایم بیرون آمد و او را پاره پاره کرد و به صورت رشته های باریک و کوچک لزج منفجر شد. چند تا از آن تکه های باریک را از بین دندانم درآوردم و بعد جادو را به سمت پایم متمرکز کردم تا زخمش خوب شود. ایستادم و دنبال مو گشتم. هنوز داشت ساندویچ می خورد.
با حرص به او گفتم:
ـ دمت گرم. چه کمکی کردی.
و از جادو استفاده کردم تا سم ها را از رگ هایم بیرون کنم.
مو با شرمندگی نگاهم کرد. بعد آخرین تکه ی ساندویچش را تعارف کرد. رویم را برگرداندم و به او کم محلی کردم و با پای لنگان به سمت در رفتم. قبل از اینکه دریچه ی بین دنیا ها بسته شود، دوست داشتم شیاطین بیشتری بگیرم و بکشم. احساس غرور می کردم و تصور می کردم که این هیولاها کیسه های بُکس من هستند.
خیابان ها پر از شیاطین بود. کلکسیونی از ترکیب های خشن و خبیث. خیلی از آنها هیکل هایی شبیه حیوانات، ماهی ها و پرندگان داشتند و ترکیبی از آنها بودند. شیاطین خلاقیت خیلی کمی دارند. بیشترشان از جادو استفاده می کنند تا جسمی برای خود درست کنند ولی به جای اینکه جسم ترسناک و باابهتی درست کنند، بیشتر از ما تقلید می کنند.
ده دوازده گرگ نما داشتند با شیاطین می جنگیدند. از آنها خواستم تا از جزیره ی گرگ ها به آنجا بیایند و جای افرادم را در گله ی قبلی پر کنند. این جدیدها به سرعت و باهوشی و زکاوت گرگ نماهای قبلی نبودند ولی کارها را راه می انداختند. کارلی در نبود من رهبری شان را به عهده داشت. او طبیعت وحشی و درنده ای داشت. گرچه هیکلش به پهنی هیکل من نبود اما بلندقدتر از من بود. علاوه بر این خیلی سریع بود. هر وقت یکی از گرگ نماها از دستوراتش سرپیچی می کرد و به جای شیاطین به انسان ها حمله می کرد، سریع جلویش را می گرفت و آن گرگ نما را می کشت و گلویش را پاره می کرد. هیچ کس در مقابل کرلی شانس دیگری نداشت.
سربازان و جادوگران تازه متولد شده، گرگ نماها را حمایت می کردند. سربازان نمی توانستند صدمه ی زیادی بزنند. یک شیطان فقط با جادو کشته می شد ولی جادوگرها خوب کار می کردند و به دردبخور بودند و خیلی سریع یاد می گرفتند. در سطح مرید ها نبودند ولی خیلی زود خودشان را به سطح آنها می رساندند.
در بین تازه کارها حرکت کردم و جای خانم پیر چماق به دست را گرفتم. مرید های زیادی باقی نمانده بودند. تعداد کمی از آنها در سراسر جهان حضور داشتند. فقط یکی دو گروه جادوگری باقی مانده بودند. زنان و مردانی را اطرافم می دیدم که با دیدن من خود را عقب می کشیدند. آنها می دانستند که من چه کسی هستم. خودشان با چشمان خودشان دیده بودند که بیشتر از بقیه، شیاطین را کشته ام. تا زمانی که من آنجا بودم، خیالشان راحت بود که زنده خواهند ماند ولی چهره ای وحشتناک داشتم و وقتی کنارشان بودم از من می ترسیدند و خود را عقب می کشیدند.
اگر می خواستم می توانستم شکل انسانی ام را به خودم بگیرم ولی در آن شرایط این چهره را ترجیح می دادم. با این چهره راحت تر می توانستم مردم را به سوی مرگ هدایت کنم.
یک دختر تقریباً دوازده سیزده ساله با یک یویوی چوبی بازی می کرد. وقتی یکی از شیاطین به سمتش آمد، یویو را به سمتش پرتاب کرد. یویو تکه تکه شد و تکه هایش به داخل چشم شیطان رفت. دختر یویوی دیگری از جنس پلاستیک بر داشت.
با افتخار به او گفتم:
ـ کارت عالی بود.
مرا نگاه کرد و با یک خمیازه ساختگی گفت:
ـ که چی.
جادوگری و جادو بخشی طبیعی از زندگی ما نیست ولی بعضی از انسان ها به طور ذاتی می توانند از این موهبت استفاده کنند. وقتی یک شیطان به دنیای ما می آید، انرژی جادویی هم همراهش می آید. اگر جادوگر باشی می توانی به خوبی عمل کنی.
در گذشته، جادوگرهای خیلی کمی بودند که از قدرت درونشان آگاه بودند. همیشه دریچه باز نمی شد. پیدا کردن تازه کارها برای مریدها کار سختی بود اما این مدت که شیاطین زیاد شده بودند و هر روز دو یا سه دریچه ی جدید باز می شد، پیدا کردن جادوگر ساده تر شده بود. وقتی که یک دریچه در حال شکل گیری بود، ترتیبی می دادیم که گروهی از مردم آنجا باشند و منتظر بسته شدن دریچه بمانند. سپس در آن موقع دنبال کسانی می گشتیم که نیروهایی جادویی داشتند. زمانی که نشانه ای در کسی می دیدم که بعد از این اتفاق ظاهر می شد، آموزش هایی را به او می دادیم تا در جنگ شرکت کند. یا در این جنگ پیروز می شد یا شکست می خورد و از بین می رفت.
دریچه ای را در آن نزدیکی دیدم. یک بچه حتی کوچک تر از آن دختری که یویو بازی می کرد، نزدیک آن ایستاده بود. یک زن و مرد هم پشت سرش ایستاده بودند. حدس زدم که آنها در حال سو استفاده کردن از آن دختر هستند. به احتمال زیاد او به انتخاب خودش به این جنگ نیامده بود ولی گناهکار یا بی گناه، شیاطین از طریق او دریچه را باز می کردند و او باید می مرد.
در حالی که شیاطین، گرگ نماها و انسان ها در حال جنگ بودند، از طمع انسان ها حیرت زده شده بودم. این مسئله برایم عادی شده بود؛ با وجود این هر دفعه که می دیدم تعجب می کردم. بیشتر جادوگر ها از جادو و قدرتشان به درستی استفاده می کردند؛ مخصوصاً در آن زمان که به طور واضح و کامل خباثت های ویرانگر شیاطین را می دیدند.
ولی کسانی هم بودند که با شیاطین یکی می شدند؛ چون دنبال قدرت و ثروت و عمر جاویدان بودند. آنها به دنبال فرصتی برای جلو زدن از بقیه، با بالاترین قیمت خودشان را می فروختند؛ حتی لحظه ای در این مورد شک نمی کردند. آنها تصورش را هم نمی کردند که در دنیایی که شیاطین هستند، جایی برای هیچ انسانی نیست؛ حتی خبیث ترینشان. شیاطین با آنها متحد نمی شدند.
آن زنی که پشت سر دختر بود، متوجه حضور من شد. شانه های دختر را تکان داد و چیزی در گوشش گفت. هر سه به دریچه نزدیک تر شدند ولی به این زودی اجازه ندادم فرار کنند. منصفانه نبود. یک جمله ی جادویی گفتم و یک مانع نامرئی بین هر سه نفر و دریچه ایجاد کردم. نشانه های ترس در سراسر صورت زن و مرد پدیدار شد. دختر مات و مبهوت مانده بود.
آن مرد خودش را روی مانع نامرئی پرتاب کرد و تلاش کرد تا با شانه هایش مانع را از بین ببرد. آن زن در حالی که ناسزا می گفت تفنگی را بیرون آورد و وقتی خواست شلیک کند، من تفنگ را به یک دسته گل تبدیل کردم. او به گلبرگ های آن خیره شد و غم تمام وجودش را گرفت؛ چون متوجه شد که این گل ها مرگ را برایش به ارمغان می آورد. سپس مو وارد صحنه شد و آن زن را به زمین انداخت. با جیغ های او گرگ وجودم به شعف آمد و فعال شد و در آن لحظه با خشم تمام به مرد حمله کردم. آن مرد واقعاً دیگر زمانی نداشت و تنها کاری که می توانست انجام دهد این بود که طلب بخشش کند. دندان های من گلویش را پاره کرد و طعم شیرین گوشت انسان تمام وجودم را گرفت.
خون مرد را هلف هلف بالا کشیدم و بعد جسدش را در گوشه ای رها کردم و به طرف دختر رفتم. آن دختر سرش را بالا برد و به من نگاه کرد. دستپاچه شده بود و این کاملاً در چهره اش نمایان بود. خیلی کوچک تر از آن بود که فکرش را می کردم؛ شاید هفت یا هشت ساله. به خرس عروسکی اش محکم چسبیده بود.
در حالی که وحشت زده می لرزید و چشماش می چرخید، گفت:
ـ تو هیولایی؟
خس خس کنان گفتم:
ـ بله.
سپس سرش را با دستان بزرگ، ترسناک و خونی ام گرفتم و خرد کردم.
در حالی که می لرزید، خرس عروسکی اش از دستش افتاد در این لحظه افکار یونی سوان در ذهنم سوسو زد. یونی منشی لرد لاس بود. او می توانست آینده را برای لحظه ای ببیند. در جزیره ی گرگ ها با هم جنگیدیم. من از او شکست خوردم ولی او اجازه داد زنده بمانم و رهایم کرد؛ چون برای یک لحظه آینده را دید و فهمید که دنیا را نابود می کنم.
تلاش می کردم که به آینده نگری یونی فکر نکنم اما مطمئن بودم که او درست گفته است. اغلب فکر می کردم که باید خودم را از پرتگاهی پایین بیندازم یا اجازه دهم شیطان مرا بکشد. دنیا مکان بهتری بدون من خواهد شد اما نمی توانستم این کار را بکنم. زندگی خیلی شیرین است. به خودم دروغ می گفتم و امید می دادم که یونی دروغگویی بیش نبوده یا حداقل اشتباه کرده است؛ اگرچه می دانستم دچار خودخواهی دیوانه واری شده ام.
دختر را در حال مردن بر روی زمین گذاشتم و با حیرت به خودم گفتم که آیا دنیا هم به راحتی سر این بچه خرد خواهد شد.
دریچه نابود شد. شیاطین گیر افتادند. فریاد می زدند و ناامید شده بودند. دیوانه وار می جنگیدند و قبل از اینکه دنیا آنها را از بین ببرد، خواستار کشتن آدم های بیشتری بودند ولی خیلی ضعیف شده بودند و از جادویی که می توانستند استفاده کنند، محروم شده بودند.
احساس کردم نیروی من هم کم کم محو می شود. من جادوگر بودم؛ پس می توانستم بدون دریچه هم جادو کنم ولی قدرتم اصلاً قابل مقایسه با زمانی نبود که انرژی شیاطین در فضا جریان داشت.
اهمیتی نداشت. حضور من یا جادوگرها در این مرحله حیاتی نبود. زمان آن رسیده بود که گرگ نماها و سربازان بیایند و خودشان را نشان دهند. آنها با دندان ها و پنجه هایشان، گلوله و قمه ی شیاطین ضعیف شده را تکه تکه می کردند. شیاطین نمی مردند اما توانایی این را هم نداشتند که اجزای بدنشان را هم به هم متصل کنند و تنها جسد تکه تکه شده ی آنان در آنجا باقی می ماند و جادو هم آرام آرام از آنجا خارج می شد و باید منتظر می ماندند تا بدنشان تجزیه شود.
مو یک ابروی ناقصش را بالا برد و با شک به من نگاه کرد.
با ناله به او گفتم:
ـ برو.
از شدت درد پایم به خود پیچیدم. این هم روی دیگر استفاده از جادو برای التیام زخم است. تا زمانی که انرژی جادویی در هوا جاری است، همه چیز خوب پیش می رود ولی وقتی که این انرژی از بین می رود، درد انتقام جویانه وارد بدنت می شود و به شدت آزارت می دهد.
در حالی که مو به حجامت من مشغول بود و خون مرا تصویه می کرد، یک زن لاغر، رنگ پریده با نگاهی سرد پیش من آمد. او پرای اتیم، سرکرده ی گروه لمب ها بود. گروهی که زمانی کارشان کشتن بچه های گرگ نمای خانواده ی گریدی ها بود. حالا آنها مرا با سرباز های تازه نفس از جزیره ی گرگ ها حمایت می کردند.
پرای سرش را تکان داد و به پایم اشاره کرد و گفت:
ـ خیلی بد به نظر می رسه. بنفش شده و از زخم هات عفونت بیرون میاد.
زیرلب گفتم:
ـ خوب می شه. قبل از اینکه دریچه بسته بشه، این سم رو از بدنم بیرون می کشم.
پرسید:
ـ درد داری؟
ـ دارم اما این درد منو نمی کشه.
ـ آروم باش. حرکت نکن. باید مواظبش باشی.
پوزخندی زدم. پرای دوست داشت مانند مادر از گرگ نماها پرستاری کند؛ حتی برای نیمه گرگ نمایی مثل من. او حسی نسبت به انسان ها نداشت ولی برای کسانی که تبدیل به ماشین کشنده ی بی رحم و بدون مغز می شدند، ناراحت می شد.
از او پرسیدم:
ـ وظیفه ی تو پرستاری کردن از دیگرانه؟
با عصبانیت گفت:
ـ البته. مگه همیشه پرستاری نمی کردم؟
پرای نمی توانست گرگ نماها را مستقیماً کنترل کند و فقط من می توانستم این کار را انجام دهم ولی او سال ها تجربه داشت و رهبر یک تیم متخصص بود. هنگامی که خسته بودم و توانایی آرام کردن گروه را نداشتم او با سربازانش می آمد. زمانی که نیاز بود، از سیخ الکترونیکی، تورها و دستبند استفاده می کرد. گرگ نماها با اینکه با شیاطین زیادی جنگیده بودند اما دوست داشتند که از دستور کسی اطاعت کنند.
از او پرسیدم:
ـ بعداً هم می تونم ببینمت؟
پرای معمولاً شبِ بعد از مبارزه را با من می گذراند و با توجه به حمله ی بعدی درباره ی تاکتیک ها با من صحبت می کرد.
گفت:
ـ نه. محموله ی جدیدی از جزیره ارسال شده. می خوام مطمئن بشم که انتقال درست و به خوبی انجام بشه و جایی کنار بقیه به اونها داده بشه.
ـ کمک منو می خوای؟
سرش را تکان داد و گفت:
ـ اجازه بده تا یه جای راحت براشون درست کنم بعد تو صبح بیا و براشون حرف بزن و تحریکشون کن. مطمئنم که اونها تحت تاثیر حرف هات قرار می گیرند.
پرای رفت و من در دلم می خندیدم. در این چند هفته چیزی در وجودش پیدا کرده بودم. او شبیه درویش بود. درویش هم هر وقت نیاز بود، از بقیه فاصله می گرفت.
فکر کردن به عموی مرده ام ناراحتم کرد و لبخند را از لبانم محو کرد. چند لحظه یاد خاطرات کوتاهی که با او داشتم افتادم. زمانی که بعد از کشته شدن خانواده ام، درتیمارستان به ملاقاتم آمد، مبارزه اش در سرداب کارشری ویل با وین و آرتری، مبارزه اش در شهر اسلاتر با لرد لاس و مرگ باشکوهش در بیابان.
یاد علاقه اش به یونی افتادم. زمانی که تصور می کردیم یونی با ماست و همین مرا یاد آینده نگری شومش می انداخت. درمانده و ناراحت شده بودم و در حالی که به سمت بیمارستان می رفتم آرزو می کردم ای کاش می توانستم از این لحظات انسانی و آرام به دور باشم. وقتی که همه ی خباثت های درون من و گرگ های درونم جایشان را به ظاهر انسانی ام می دادند، زندگی خیلی آسان تر می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب قهرمانان دوزخ