فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تحت تعقیب

کتاب تحت تعقیب
کابوس خیابان دلقک‌ها ۶

نسخه الکترونیک کتاب تحت تعقیب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تحت تعقیب

گمانم ماجرا از وقتی شروع شد که من و دوستم هِتر جِمیز یواشکی از خانه‌ی ما جیم شدیم و رفتیم به سیرکی که دوتا چهارراه با خانه‌ی ما فاصله داشت. اگر می‌دانستم تابستان آن سال با چه سورپریزهای وحشتناکی رو‌به‌رو خواهم شد، آن شب تو خانه می‌ماندم؟ گمان نمی‌کنم. اسم من رِی گوردن است و دوازده سال از عمرم می‌گذرد. همه مرا ری‌گول (مخفف ری گلوله) صدا می‌کنند ـ حتی پدر و مادرم ـ گمانم دلیلش این است که من... چطوری بگویم، روی زمین بند نمی‌شوم. نمی‌توانم یک دقیقه بی‌حرکت بمانم. تمام مدت مثل گلوله‌ای که شلیک شده باشد، می‌پرم این‌طرف و می‌پرم آن‌طرف. پدر من نقاش است و توی یک آژانس، همین‌جا در تَمپا کار می‌کند. پدر قادر است ساعت‌ها بی‌حرکت جلو کامپیوترش بنشیند و روی یک طراحی کار کند. من؟ من سرِ کلاس‌های صبح مدرسه به زور روی صندلی دوام می‌آوردم. بگذریم، هتر بعد از شام آمد خانه‌ی ما که روی پروژه‌ی علوم‌مان کار کنیم. هتر قدکوتاه و خیلی لاغر است و موهای قهوه‌ای روشنی دارد که پشت سرش دم اسبی می‌کند. چشم‌هایش سبز کم‌رنگ هستند و تا دلتان بخواهد، کک و مک دارد. آن شب تی‌شرت سبز کم‌رنگ و شلوار سفید پوشیده بود. پدر و مادرهای ما با هم خیلی دوست و صمیمی هستند، برای همین من و هتر مثل خواهر و برادر با هم بزرگ شدیم. بعضی وقت‌ها هم مثل خواهر و برادرها با هم دعوا می‌کنیم. هتر از آن بچه‌های محتاط است و دوست دارد دختر خوبی باشد. به نظر او من فکر نکرده عمل می‌کنم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تحت تعقیب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خوش آمدی

بیا تو. من آر. اِل. استاین هستم. به دفتر ترس و لرز خوش آمدی.
بشین. بله، می دونم. بوی عوضی و عجیبی می ده. آخه اِرنی دوست زامبی من امروز صبح اینجا بود. ازش پرسیدم: «چه عجب از این طرفا؟» گفت حوصله اش سر رفته، تو خونه اش همه چی بی روح و مرده ست.
از ارنی پرسیدم دوست داره چه کار کنه. گفت حاضره برای یه لقمه ناهار یه نفرو بکشه. و متاسفانه شوخی نمی کرد.
گفت که رژیم داره. یعنی بین وعده ها هیچ هَله هوله ای نمی خوره، فقط روزی سه پُرس گوشت آدمیزاد.
می بینم که رفتی تو نخ پوسترهای روی دیوار و خوب حال می کنی. اون پوسترها ترسناک ترین، چندش آورترین و خشن ترین بدجنس های دوران رو معرفی می کنن. این شخصیت هایی که عکس شونو توی پوسترها می بینی، تحت تعقیب ترین شرورها، در خواستنی ترین کتاب های مجموعه ی ترس و لرز هستن.
اون پوستری که بهش زل زدی، عکس موجودیه به اسم دلقک قاتل. چرا اسمشو گذاشتن قاتل؟ برای اینکه تماشاچی ها رو می کشه!
به تبری که تو دست قاتل قایم شده، توجه نکن. خداییش اون دلقک خیلی خوبیه. فقط بر حسب تصادف تو ترسناک ترین سیرک روی زمین کار می کنه.
یه نفر به اسم رِی گوردُن می تونه همه چی رو برات توضیح بده. بیچاره به جایی رسیده که کم کم آرزو می کنه کاش در عمرش پاشو تو اون سیرک نذاشته بود.
بفرما، سرگذشت ری گوردن ما رو بخون تا خودت بفهمی چرا دلقک قاتل تحت تعقیبه.

۱

گمانم ماجرا از وقتی شروع شد که من و دوستم هِتر جِمیز یواشکی از خانه ی ما جیم شدیم و رفتیم به سیرکی که دوتا چهارراه با خانه ی ما فاصله داشت. اگر می دانستم تابستان آن سال با چه سورپریزهای وحشتناکی رو به رو خواهم شد، آن شب تو خانه می ماندم؟
گمان نمی کنم.
اسم من رِی گوردن است و دوازده سال از عمرم می گذرد. همه مرا ری گول (مخفف ری گلوله) صدا می کنند ـ حتی پدر و مادرم ـ گمانم دلیلش این است که من... چطوری بگویم، روی زمین بند نمی شوم. نمی توانم یک دقیقه بی حرکت بمانم. تمام مدت مثل گلوله ای که شلیک شده باشد، می پرم این طرف و می پرم آن طرف.
پدر من نقاش است و توی یک آژانس، همین جا در تَمپا کار می کند. پدر قادر است ساعت ها بی حرکت جلو کامپیوترش بنشیند و روی یک طراحی کار کند. من؟ من سرِ کلاس های صبح مدرسه به زور روی صندلی دوام می آوردم.
بگذریم، هتر بعد از شام آمد خانه ی ما که روی پروژه ی علوم مان کار کنیم. هتر قدکوتاه و خیلی لاغر است و موهای قهوه ای روشنی دارد که پشت سرش دم اسبی می کند. چشم هایش سبز کم رنگ هستند و تا دلتان بخواهد، کک و مک دارد. آن شب تی شرت سبز کم رنگ و شلوار سفید پوشیده بود.
پدر و مادرهای ما با هم خیلی دوست و صمیمی هستند، برای همین من و هتر مثل خواهر و برادر با هم بزرگ شدیم. بعضی وقت ها هم مثل خواهر و برادرها با هم دعوا می کنیم. هتر از آن بچه های محتاط است و دوست دارد دختر خوبی باشد. به نظر او من فکر نکرده عمل می کنم.
مثل آن موقعی که آن اسب مینیاتور را تو زمین متروک انتهای خیابان پیدا کردم و می خواستم تو اتاقم نگهش دارم. ولش کنید، حرفش را نزنیم.
من و هتر سر میز آشپزخانه ی ما رو به روی هم نشسته بودیم و یک کاسه چیپس و یک کاسه چوب شور جلومان بود. از راهرو صدای حرف می آمد. جلسه ی نقد کتاب پدر و مادرم تو اتاق نشیمن بر پا بود.
هنوز سرِ پروژه ی علوم به توافق نرسیده بودیم. من گفتم خوب است روی موضوع نامرئی بودن مطالعه کنیم و یک پروژه ی نامرئی ببریم مدرسه؛ راحت و پاکیزه!
هتر چشم هایش را گرد کرد. ایده ی مرا نپسندید.
گفتم: «می تونیم روی انواع مایعات آزمایش کنیم و ببینیم سگِ تو کدومشو می خوره.»
هتر مشتش را کوبید روی میز و گفت: «عمراً! محاله چیزای عجیب و عوضی به خورد کلاید بدم.»
ـ حتی به خاطر یه نمره ی بیست تو علوم؟
ـ خفه شو، ری. به نظر من باید روی خاک کار کنیم.
ـ هان؟ خاک؟ یعنی مثل خاک باغچه ؟
ـ می تونیم چند جور خاک مختلف برداریم و یه چیزایی توشون بکاریم.
با غرغر گفتم: «حتماً شوخیت گرفته، هان؟ من و باغبونی؟ یه بارِکی بگیر سرَمو بِبُر و خلاصم کن.»
با آن حرف ها به جایی نمی رسیدیم. من فکری داشتم که بهتر از کار کردن روی آن پروژه بود. راستش تمام روز نقشه اش را کشیده بودم.
صندلی ام را کنار زدم، ایستادم و گفتم: «دنبال من بیا.» و درِ آشپزخانه را نشانش دادم.
چشم های سبزش برق زدند و پرسید: «کجا می ریم؟»
انگشتم را روی لب هایم گذاشتم: «هیسسس.»
صدای زنانه ای که با صدای بلند چیزی می خواند، از اتاق نشیمن می آمد. نمی خواستم پدر و مادرم بفهمند من و هتر داریم می رویم بیرون. اگر مردم بدانند داری جیم می شوی که دیگر کیفی ندارد.
درِ آشپزخانه را باز کردم، هوای گرمِ شب آمد تو. «می خوایم بریم ماجراجویی.»
هتر گفت: «نه، باید بمونیم و رو پروژه مون کار کنیم. هنوز نمی دونیم چی کار می خوایم بکنیم.»
جوابش را ندادم و از در رفتم بیرون. می دانستم دنبالم خواهد آمد.
هوا داغ بود و احساس می کردم رفتم تو فِر، آخر پدر و مادر من درجه ی کولر را خیلی زیاد می کنند. خورشید تازه غروب کرده بود و آسمان خاکستری و ارغوانی بود. پرنده ای روی درخت لیموی ته حیاط بق بقو می کرد.
هتر از پشت سرم گفت: «ری، داریم کجا می ریم؟»
«سورپریزه.» این را گفتم و راه افتادم طرف خیابان.
ـ بفرمایین ببینم داریم دنبال این سورپریز می ریم، چون که...؟
برگشتم رو به دوستم و یواش گفتم: «چون که قراره بریم عضو سیرک بشیم.»

۲

هتر ایستاد و دست هایش را روی سینه اش ضربدر کرد: «قراره چی؟» این را گفت و از لای پلک هایش نگاهم کرد، همان کاری که همیشه می کند، انگار که با یک خُل مَلنگ طرف است.
ـ هیچی. شوخی کردم. بزن بریم. می خوایم بریم تو اون زمین خالی که دوتا چهارراه اون طرف تره. همین و همین.
قدم هایش را تند کرد که به من برسد: «زمین خالی؟ بازم یه اسب مینیاتور دیگه پیدا کردی؟»
ـ ببین، بهت گفته بودم دیگه هیچ وقت اسم این جریانو نیار؛ یادت رفته؟
هر دومان خندیدیم.
رفتیم آن طرف خیابان. محله ی ما معمولاً ساکت و خالی است. اما سر خیابان بعدی که رسیدیم، ماشین ها تیپ هم ایستاده بودند. آدم ها هم دسته دسته از کنار جدول راه می رفتند. همه می رفتند طرف همان زمین خالی.
کمی که نزدیک تر شدیم، چادر برزنتی قهوه ای و بلندی را دیدم که چراغ های قرمز و سفیدی دور تا دورش چشمک می زدند. صدای موسیقی مارش هم هوا را پر کرده بود.
به هتر گفتم: «سیرکه. یه سیرک کوچیکِ یک چادره.»
بو کشید و گفت: «اوم م م م م. بوی ذرت بو داده رو حس می کنم.»
آدم ها با عجله تو زمین چمن حرکت می کر دند که زودتر خودشان را به چادر برسانند. صدای فریاد چندتا بچه را شنیدم: «ری گول! آهای، ری گول!» بچه های مدرسه مان بودند که با پدر و مادرشان آمده بودند. من هم شستم را برایشان بالا بردم.
از جلو غرفه ی ذرت بو داده رد شدیم. روی شیشه اش نوشته بود: ذرت را جلو خودتان بو می دهیم. تو غرفه ی بغلی دوتا زن داشتند پشمک فرنگی سبز و بنفش دور چوب می پیچیدند. جلوتر، مرد طاسی یک سینی پر از چوب شور دستش بود و راه می رفت.
هتر گفت: «خیلی بد شد که شام مفصلی خوردم.»
بهش گفتم: «ما برای غذا اینجا نیامدیم. آمدیم نمایش سیرکو تماشا کنیم.»
باز هم چشم هایش را تنگ کرد و گفت: «از کی تا حالا سیرک برو شدی؟»
ـ از پارسال که عمو تِئو آمد خونه مون. اون دلقک یه سیرک دیگه ست و آدم محشریه. خیلی بامزه ست. ببینیش، عاشقش می شی.
بالای درِ چادر، روی تابلوی بزرگ طلایی و قرمزی نوشته بود سیرک برادران فینگِر. عمویم در مورد برادران فینگر برایم حرف زده بود. در تمام فلوریدا سیرک های کوچکی بر پا می کردند.
ـ من این سیرکو تو گوگل سرچ کردم و خیلی دلم می خواد بَبر سفیدِشو ببینم. یکی از کمیاب ترین ببرهای دنیاست.
هتر سرش را تکان تکان داد و گفت: «نه بابا، تو واقعاً رفتی تو خط سیرک.»
«عمو تئو منو علاقه مند کرد.» از پشت چادر بزرگ صدای غرش شیپور مانندی شنیدم. احتمالاً یکی از فیل ها می خواست صدایش را به رخ بکشد.
صدای موسیقی که از بلندگوها پخش می شد قطع شد و یک نفر اعلام کرد: «چیزی به شروع نمایش بزرگ نمونده. همگی بشینید. همه بشینند.»
دوتا گیشه ی بلیت فروشی جلو در چادر نمایش بود و تو هرکدام شان یک مرد با فراک قرمز و کلاه سلیندر، بلیت های مردمی را که به چادر سرازیر می شدند، می گرفت.
راه افتادم طرف ورودی، اما هتر مرا کشید عقب.
ـ هی، ولم کن. داره شروع می شه.
ـ من که پول نیاوردم. تو برای بلیت پول داری؟
سرم را تکان تکان دادم.
ـ پس چطوری می خوایم بریم تو؟
ـ خیالت نباشه. دزدکی می ریم.

۳

هتر سرم داد زد: «عمراً!» و آستینم را کشید و برد تو زمین چمن. «راه بیفت. برمی گردیم خونه ی تو که رو پروژه ی علوم تصمیم بگیریم.»
آستینم را از دستش کشیدم بیرون و گفتم: «نه خیر، یواشکی می ریم تو. هیچ کاری نداره. راست می ریم تو.»
ـ ری، تو دیوونه ای. یعنی حسابی خل و چِلی.
ـ تو از ماجراجویی خوشت نمی یاد؟
ـ نه خیر. راستشو بخوای، از ماجراجویی متنفرم. مخصوصاً وقتی که نتیجه اش این باشه که گیر بیفتیم و توقیف بشیم. اگه توقیف هم نشیم، از خجالت آب می شیم. و من از شرمنده شدن نفرت دارم.
ـ خب من واقعاً دلم می خواد این ببر سفیدو ببینم. دنبال من بیا و قیافه ی مجرم ها رو به خودت نگیر.
سرم داد زد: «ببخشین؟ قیافه ی مجرم ها رو نگیرم؟ معنی این چیه؟»
چادر را نشان دادم و گفتم: «می بینی، مردم دارن گَله گَله می رن تو. همه عجله دارن چون نمایش داره شروع می شه. پس کافیه صبر کنیم یه عده جمع بشن و باهاشون بریم تو. خودمونو می زنیم لای جمعیت و باهاشون می ریم.»
آستینش را گرفتم و راه افتادم طرف چادر. هتر ناله زد که: «من از این کار خوشم نمی یاد. جدی می گم. ناراحتم.»
ـ این قدر عضله هاتو منقبض نکن. چیزی نمونده، همین حالاشم عملاً رفتیم تو.
کنار ورودی چادر ایستادم و منتظر شدم تا یک گروه هفت، هشت نفری به گیشه ی بلیت نزدیک شدند. به هتر گفتم: «راه بیفت. وقتشه.»
دو سه تا از آنها را هل دادیم و رفتیم وسط گروه شان. و همگی راه افتادیم که از ورودی چادر رد بشویم.
ـ آهای، بچه ها!
از جا پریدم و شیهه ای از گلویم خارج شد. صدای جدی و خشنی داد زد: «همون جا وایسین. مگه شهر هِرته که سرتونو انداختین پایین و می رین تو؟ الان پلیس خبر می کنم.»

۴

خیلی خب. پس نقشه ی شماره یک خیطی بالا آورد.
دو مامور بلیت راه مان را بستند و آن یکی که قدش بلندتر بود، گفت: «شرمنده، بچه ها. پول ندین، از نمایش خبری نیست.»
مِن و مِن کردم که: «آآ... آخه... بیلیتامونو تو خونه جا گذاشتم.»
ـ عیبی نداره. یه نوک پا برو خونه و بیارشون. ما همین جا منتظرت می مونیم.
هتر آرنجش را تو دنده هایم کوبید. دندان هایش را روی هم فشار می داد و مثل ببری که آماده ی حمله است، می غرید. فهمیدم آن لحظه زیاد از من خوشش نمی آید!
برگشتم و کنار چادر راه افتادم.
هتر که هنوز هم می غرید، با مشت های گره کرده دنبالم آمد و از لای دندان های کلید شده اش گفت: «خیلی خب. حالا که همه فهمیدن ما دوتا چه گندی زدیم و چقدر ضایع شدیم، می شه برگردیم خونه تون؟»
جواب من: «اعصاب آروم تر برنده می شه.»
ـ این دیگه یعنی چی؟
«یعنی یه ایده ی دیگه دارم.» این را گفتم و پایم به یکی از میخ های بزرگی که طناب چادر را دورش می پیچند گیر کرد و سکندری رفتم و با شکم افتادم روی چمن.
هتر بهم خندید.
خودم را کشیدم سر پا و گفتم: «خودت می دونستی خیلی خوش خنده ای؟ حالا نقشه ی جدیدمو گوش کن...»
هتر دست هایش را روی سینه اش ضربدر کرد و پرسید: «فکر می کنی چقدر دلم می خواد بشنوم؟»
طعنه اش را ندید گرفتم و گفتم: «تو یه فیلم قدیمی دیدم سه تا بچه می خواستن برن سیرک، دزدکی از پشت چادر نمایش رفتن تو.
هتر دوباره بهم غرید.
پرسیدم: «ببینم، واکسن هاریتو به موقع زدی؟»
این را که گفتم، خنده اش گرفت. سرش را تکان تکان داد و دم اسبی قهوه ای اش موج زد: «ری، تو غیرقابل تحملی.»
ـ خودت نگاه کن. هیچ کس پشت چادر نیست. بِرزِنتو می زنیم بالا و یواشکی می خزیم تو. به همین راحتی. هیچ مشکلی هم پیش نمی یاد.
زیرلبی گفت: «مشکل ما مغز توئه.» اما دنبالم آمد و چادر را دور زد.
یکمرتبه خیلی تاریک شد، چون فقط چراغ های جلو چادر روشن بودند. صدای آدم ها هم دور و محو شد و صدای جیرجیرک ها به گوشم خورد.
برگشتم رو به هتر: «دیدی؟ غیر از ما هیچ کس این پشت نیست.»
یک نگاه به دور و برش انداخت و گفت: «یه جورایی ترسناکه.»
دستم را روی چادر کشیدم و گفتم: «من که هیچ بریدگی و دریچه ای نمی بینم. ولی هنوزم فکر می کنم می تونیم از زیرش سر بخوریم تو.» دولا شدم و ته چادر را دو دستی گرفتم. سنگین بود و محکم به زمین بسته شده بود. کار ساده ای نبود. با تمام قدرتم کشیدمش و به اندازه ی سی سانت از زمین بردم بالا.
به هتر گفتم: «برو. چهار دست و پا برو تو.»
و آن وقت بود که چشمم به آن غول افتاد.
مرد غول پیکری از تاریکی آمد بیرون و فریاد خفه ای از گلوی من بیرون آمد. قدش بیشتر از دو متر بود و عرضش به اندازه ی یک کامیون. صورتش تو تاریکی پیدا نبود، اما حتی در آن نور کم هم عضله های قوی بازو و دست های گنده اش را که مشت کرده بود، تشخیص دادم.
ته چادر هنوز تو دست من بود و غول داشت گرپ و گرپ می آمد طرف من و هتر.
با صدایی که شبیه غرش رعد بود، گفت: «آهای، مچتونو گرفتم! می دونین ما با آدمایی که بخوان دزدکی برن تو چادر چی کار می کنیم؟ می دونین؟»
با لکنت گفتم: «ن... ن... نه. چی کار می کنین؟»

۵

صدای کلفتش را وِل داد: «هیچ کاری نمی کنیم!» و خنده ی رعدآسایی تحویل مان داد.
چادر را انداختم زمین. یک قدم رفتم عقب. چشم های هتر از ترس گشاد شده بودند. هر دو عقب عقب از چادر دور می شدیم.
غول آمد جلوتر و توانستم گریم سفید دلقکی را روی صورتش ببینم. سرش طاس بود و لبخندی روی صورتش نقاشی شده بود که از این گوش تا آن گوشش ادامه داشت. یک عالمه موی پفکی از گوش هایش بیرون زده بود.
با صدای ملایم تری پرسید: «ترسوندمتون؟» و چشم های سیاهش روی من و هتر دویدند.
اعتراف کردم: «یه کم.»
با شستش به سینه اش زد و گفت: «من تاینی(۱) هستم. بهم می گن ریزه. اسمم اینه. سیرکو دیدین؟»
من جوابش را دادم: «نه. دلمون می خواست ولی پول نداشتیم.»
هتر آمد وسط حرف: «پیشنهاد ری بود. من از دَله دزدی خوشم نمی یاد. ولی اگه می خواین کسی رو به مامور حراست تحویل بدین، همه اش پیشنهاد اون بود.»
چشم هایم را گرد کردم و گفتم: «خیلی ممنون هتر خانوم. شرمنده کردی.»
تاینی گفت: «خوشحالم که این قدر از سیرک خوشت می یاد. داشتم دنبال جفتم می گشتم. آخه من با یه دلقک کوتوله به اسم بیگی(۲) کار می کنم. ما بیگی و تاینی هستیم.»
قلبم از طبل زدن تو قفسه ی سینه ام دست برداشت و کم کم آرام شدم. تاینی مهربان بود. اصلاً خطرناک و ترسناک نبود.
نسیم گرمی چادر را لرزاند. هتر موهایش را کنار زد. تو قیافه اش دیدم که دیگر نگران نیست و از غریدن به من هم دست برداشته بود.
تاینی گفت: «یه بار مچ یه یارویی رو که می خواست یواشکی بیاد تو چادر گرفتیم. عاشق سیرک بود، ما هم بهش کار دادیم.»
زیرلبی گفتم: «چه عالی.»
تاینی یک گوشش را خاراند و گفت: «آره، بهش گفتیم می تونه قفس حیوونا رو تمیز کنه. خیلی ذوق کرد. باورش نمی شد که واقعاً داره تو سیرک کار می کنه.» کمی بیشتر خم شد طرف ما و گفت: «فقط یه مشکل کوچولو پیش آمد. یادمون رفت به یارو بگیم تا وقتی ببر تو قفسِشِه، نباید اون قفسو تمیز کنه.»
هتر نفس بلندی کشید.
تاینی زد زیر خنده: «هاهاهاهاها! چه افتضاحی شد. چهار نفر از ما جمع شدیم تا آقا رو تمیز کنیم!» این را گفت و باز هم خندید.
هتر گفت: «دارین شوخی می کنین ـ درسته؟»
سرش را تکان داد: «شاید.» زیر گریمِ دلقکی و آن لبخند نقاشی شده، نمی شد از قیافه اش چیزی بفهمی.
ـ عمو تئوی منم دلقکه.
تاینی برگشت رو به من و پرسید: «کجا کار می کنه؟»
ـ تو یه سیرک سیار. اسمش آکادمی کوکو کلاونه.
«اسمشو شنیدم.» دوباره موهای گوشش را خاراند و گفت: «برنامه ی اون سیرک فقط دلقک بازیه، درسته؟»
ـ گمان کنم. من هیچ وقت اون سیرکو ندیدم. عموم دائم قول می ده که یه تابستون منو ببره تو سیرکش کار کنم، ولی...
«خوبه، ولی قفس بَبرو تمیز نکن!» تاینی دوباره با صدای بلند خندید.
وقتی خنده اش بند آمد، گفتم: «عمو تئو خیلی دوست داره دلقک باشه.»
ـ آره، منم دوست دارم بچه. دلقک بودن زندگی خوبیه. تا وقتی گذارِت به خیابون دلقک ها نیفتاده، موفقی.
با تعجب پلک زدم: «هان؟ خیابون دلقک ها؟ این دیگه چیه؟»
دهنش را باز کرد که جواب بدهد، اما یک نفر فریاد بلندی زد و حرف تو دهن دلقک خشکید. «آهای! پس اینجایی!»
رویم را برگرداندم و دیدم پدرم تو چمن می دود و به طرف ما می آید و یک دستش را دیوانه وار برایمان تکان می دهد.
زیرلبی گفتم: «آ ـ آ.»
پدر نفس زنان رسید به چادر. آخر او خیلی با ورزشکاری فاصله دارد. تمام روز جلو کامپیوتر می نشیند.
برای تاینی سر تکان داد و با عصبانیت برگشت رو به من و هتر: «اینجا چی کار می کنین؟ الان نیم ساعته دارم دنبالتون می گردم.»
با لکنت گفتم: «شر... منده.»
آرنجم را گرفت که مرا بکشد و ببرد: «مثلاً قراره شما دوتا مشغول تکلیف مدرسه باشین، درسته؟»
هتر که می دوید تا به پای من و پدرم برسد، گفت: «همه اش پیشنهاد ری بود.»
پدرم گفت: «معلومه که مال این آقا بوده. احتیاجی نبود اینو بگی.»
سرم را برگرداندم. تاینی هنوز پشت چادر ایستاده بود. داد زدم: «تاینی، خیابون دلقک ها چیه؟»
دست هایش را دور دهنش گذاشت و بلند گفت: «بهتره ندونی!»

نظرات کاربران درباره کتاب تحت تعقیب

❤️👌🏻
در 2 ماه پیش توسط Arad M Kia