فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در ژرفای آب

کتاب در ژرفای آب

نسخه الکترونیک کتاب در ژرفای آب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در ژرفای آب

پائولا هاوکینز، نویسنده‌ی بریتانیایی، حالا دیگر نویسنده‌‌ای مشهور و محبوب است که به سبک داستان‌گویی خاص خود دست یافته است. رمان اول این نویسنده، دختری در قطار، میلیون‌ها نسخه فروش رفت و نویسنده‌اش را به یکی از پدیده‌ها‌ی بازار کتاب بدل ساخت. هاوکینز حالا با یک شاهکار دیگر بازگشته است: در ژرفای آب، داستانی خواندنی و نفس‌گیر که تا آخرین صفحه خواننده را مجذوب و کنجکاو نگه می‌دارد، ماجرایی رازآمیز از زن‌هایی که بخشی از وجودشان را در آب ‌جا گذاشته‌اند... در ژرفای آب به‌سرعت به فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان راه یافته و تعلیق و جذابیت آن خوانندگان پرشماری را مسحور خود کرده است. این رمان ثابت می‌کند دختری در قطار در کارنامه‌ی نویسنده‌اش یک اتفاق نبوده و با داستان‌نویسی مواجهیم که هر صفحه‌ی کتابش معما و هیجان تازه‌ای در بر دارد. به‌راستی راز آبگیر مرگ چیست و چه چیزی زن‌ها را به آنجا می‌کشاند؟

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در ژرفای آب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پائولا هاوکینز، نویسنده ی بریتانیایی، حالا دیگر نویسنده ای مشهور و محبوب است که به سبک داستان گویی خاص خود دست یافته است. رمان اول این نویسنده، دختری در قطار، میلیون ها نسخه فروش رفت و نویسنده اش را به یکی از پدیده ها ی بازار کتاب بدل ساخت.
هاوکینز حالا با یک شاهکار دیگر بازگشته است: در ژرفای آب، داستانی خواندنی و نفس گیر که تا آخرین صفحه خواننده را مجذوب و کنجکاو نگه می دارد، ماجرایی رازآمیز از زن هایی که بخشی از وجودشان را در آب جا گذاشته اند...
در ژرفای آب به سرعت به فهرست پرفروش ترین کتاب های جهان راه یافته و تعلیق و جذابیت آن خوانندگان پرشماری را مسحور خود کرده است. این رمان ثابت می کند دختری در قطار در کارنامه ی نویسنده اش یک اتفاق نبوده و با داستان نویسی مواجهیم که هر صفحه ی کتابش معما و هیجان تازه ای در بر دارد.
به راستی راز آبگیر مرگ چیست و چه چیزی زن ها را به آنجا می کشاند؟
خیلی جوان بودم که خشونت را تجربه کردم
بعضی چیزها را باید پشت سر گذاشت
بعضی ها را نه
دیدگاه ها متفاوت است.

«شماره بازی»، امیلی بری(۱)

اکنون می دانیم که خاطرات
همچون شیشه های سربسته ی پروست(۲) در پستو
نه تنها برجای و بسته نیستند که با هر جان گرفتنی دگرگون می شوند
درهم می ریزند و نظمی دوباره می یابند.

اوهام، اولیور سَکس(۳)

بخش نخست

۲۰۱۵

جولز

مثل اینکه می خواستی چیزی به من بگویی، نه؟ چه می خواستی بگویی؟ مدت ها بود که از این گفت وگو پرهیز می کردم. به آن توجه نمی کردم، فکرم درگیر چیزهای دیگری بود و سرم گرم کار و زندگی؛ گوش نمی دادم و یادم نیست چه می گفتی. خوب، حالا حواسم کاملاً با تو است. فقط می دانم در این میان حرف های مهمی را از دست داده ام.
وقتی خبر را شنیدم، برآشفتم. البته اولش خیالم آسوده شد، چون وقتی داری از در خانه بیرون می روی، آن هم درست وقتی که دنبال بلیت قطار می گردی، اگر ناگهان سروکله ی دو افسر پلیس در خانه ات پیدا شود، بد جور می ترسی. من هم نگران آدم های باارزش زندگی ام شدم، دوستانم، دوست پسر سابق و همکارانم؛ ولی پلیس گفت به آن ها ارتباطی ندارد و درباره ی تو است. خیالم آسوده شد، ولی فقط یک لحظه، چون بعد پلیس ها گفتند چه اتفاقی افتاده و تو چه کرده ای. گفتند جسدت در آب پیدا شده و من برآشفتم. برآشفتم و ترسیدم.
فکر می کردم وقتی به اینجا رسیدم چه می خواهم به تو بگویم. بگویم که می دانستم این کار را برای رنجاندن و ترساندن من کرده ای، می خواستی آرامش زندگی ام را برهم بزنی، توجهم را جلب کنی تا دوباره برگردم به همان جایی که تو می خواستی. خب، نل، پیروز شدی. حالا همان جایی ام که نمی خواستم یک بار دیگر چشمم به آن بیفتد. باید از دخترت نگه داری کنم و خراب کاری هایی تو را سروسامان بدهم.

دوشنبه، ۱۰ آگوست

جاش(۵)
از خواب پریدم. بلند شدم بروم دست شویی که دیدم در اتاق مامان و بابا باز است. از میان در نگاه کردم و دیدم مامان سر جایش نیست. بابا مانند همیشه خُرخُرش به راه بود. رادیوساعتی ۴:۰۸ را نشان می داد. گفتم شاید طبقه ی پایین باشد، چون مامان بدخواب است، البته هر دویشان هستند، ولی با آن قرص خوابی که بابا می خورد اگر کنار تختش بایستی و در گوشش فریاد بزنی هم بیدار نمی شود.
خیلی آرام از پله ها پایین رفتم، چون معمولاً این طور وقت ها او تلویزیون را روشن کرده و آگهی های بازرگانی کسل کننده ی تلویزیون را تماشا می کند تا خوابش ببرد؛ آگهی دستگاه های کاهش وزن، زمین شوی و سبزی خردکن هایی که سبزی را در اشکال گوناگون خرد می کنند. ولی تلویزیون خاموش بود و از مامان هم خبری نبود. با خودم گفتم حتماً بیرون رفته.
دست کم تا جایی که من خبر دارم، چند باری این کار را کرده، من که نمی توانم تمام مدت حواسم به همه باشد. بار اول گفت رفته بوده بیرون تا هوایی بخورد. ولی صبح دیگری از خواب بیدار شدم و از پنجره دیدم که اتومبیلش سر جای همیشگی نیست.
گمانم یا برای قدم زدن کنار رودخانه می رود یا سر خاک کیتی(۶). من هم گاهی این کار را می کنم، ولی نه نیمه شب. راستش می ترسم در تاریکی به آنجا بروم. به علاوه، حس بدی پیدا می کنم، چون خود کیتی هم این کار را کرد، نیمه شب بیدار شد و رفت به رودخانه و دیگر هم برنگشت؛ اما مادرم را درک می کنم. حالا آنجا از هر جای دیگری به کیتی نزدیک تر است، البته به غیر از نشستن در اتاق خود او. چون این را هم می دانم که گاهی به اتاق او می رود. اتاق کیتی کنار اتاق من است و صدای گریه های مامان را می شنوم.
روی کاناپه منتظرش نشسته بودم، ولی احتمالاً خوابم برده بود، چون وقتی صدای به هم خوردن در را شنیدم بیرون روشن شده بود و ساعت روی پیش بخاری هفت و ربع را نشان می داد. صدای بستن در و بالا دویدنش را شنیدم.
من هم دنبالش رفتم. بیرون اتاق خواب ایستادم و از روزن در نگاه کردم. کنار تخت زانو زده و گونه اش گل انداخته بود، انگار که دویده باشد. نفس نفس می زد و بابا را تکان می داد. «پاشو، الک(۷)، پاشو، نل ابوت مرده، جسدش رو تو آب پیدا کردن. می گن خودش رو پرت کرده.»
یادم نمی آید چیزی گفته باشم ولی حتماً صدایی از خودم درآورده ام، چون چشمش به من افتاد و به زحمت از جایش برخاست.
گفت: «اوه، جاش.» اشک از گونه هایش سرازیر بود. به سمت من آمد و محکم در آغوشم گرفت. وقتی از او جدا شدم، هنوز گریه می کرد ولی این بار همراه با لبخند. گفت: «اوه، عزیزم.»
بابا درجایش نشسته بود و چشمانش را می مالید. یک صد سالی طول می کشد تا بابا درست بیدار شود.
«یعنی چی؟ کِی... یعنی دیشب. تو از کجا می دونی؟»
مامان گفت: «رفته بودم شیر بخرم. همه راجع بهش حرف می زدن... تو فروشگاه. صبح پیداش کردن.» نشست روی تخت و دوباره زد زیر گریه. بابا او را درآغوش گرفت ولی داشت مرا نگاه می کرد و چهره اش حالت غریبی داشت.
از مامان پرسیدم: «کجا رفته بودی؟ کجا بودی؟»
«گفتم که جاش، فروشگاه.»
می خواستم بگویم داری دروغ می گویی، این همه ساعت فقط برای خریدن شیر بیرون نمانده بودی. ولی نتوانستم، چون پدر و مادرم روی تخت نشسته و با شادی به هم چشم دوخته بودند.

سه شنبه، ۱۱ آگوست

جولز

خوب به خاطر می آورم. میان صندلی پشتی ون کمپینگ کلی بالش روی هم چیده بودیم تا قلمرویمان را از هم جدا کنیم. داشتیم برای تعطیلات تابستان به بکفورد(۸) می رفتیم. تو بی قرار و هیجان زده بودی و برای رسیدن لحظه شماری می کردی و من دچار ماشین گرفتگی شده بودم و سعی می کردم بالا نیاورم.
نه اینکه فقط یادم مانده باشد، به راستی حسش می کنم. امروز بعدازظهر هم همان تهوع به سراغم آمد؛ مانند زنی سال خورده پشت فرمان اتومبیل قوز کرده بودم و با سرعت و خیلی بد رانندگی می کردم؛ همین طور قیقاج می رفتم و تا ماشینی جلویم سبز می شد سریع روی ترمز می کوبیدم. حس خاصی داشتم؛ وقتی ون سفیدی در یکی از آن باندهای باریک میان خطوط با سرعت زیاد به سمتم می آید دچار چنین حسی می شوم؛ با خودم می گویم الان سر فرمان را می چرخانم، همین الان، الان مستقیم می پیچم جلویش، نه اینکه بخواهم، نه، چون ناچارم. انگار در واپسین دم هیچ اراده ای از خودم نداشته باشم؛ مانند زمانی که لبه ی صخره ای ایستاده ای، یا بر لبه ی سکوی ایستگاه قطاری و حس می کنی دستی ناپیدا تو را می کشاند؛ و چه می شد؟ چه می شد اگر تنها یک گام جلو می رفتم؟ چه می شد اگر فرمان را می چرخاندم؟
(با این همه، من و تو تفاوت چندانی نداریم.)
مانده ام چطور این قدر خوب به خاطر می آورم. چرا رویدادهای مربوط به هشت سالگی ام را این قدر روشن به یاد می آورم، اما هر چه به ذهنم فشار می آورم یادم نمی آید آیا با همکارانم درباره ی امکان موکول کردن ارزیابی یکی از مشتری ها به هفته ی آینده صحبت کردم یا نه. چیزهایی که می خواهم یادم بماند نمی ماند و چیزهایی که برای فراموش کردنشان سخت دست و پا می زنم بیشتر پیش می آیند؛ هر چه به بکفورد نزدیک تر می شدم، وضوحشان بیشتر می شد. ناگهان با هجوم گذشته روبه رو شده بودم، سهمناک و اجتناب ناپذیر، مانند گنجشکانی که از روی پرچین به سمتت یورش می آورند.
آن همه سرسبزی، سبزی حیرت انگیز، روشنایی و رنگ زرد اسیدی سروهای کوهی بر روی تپه، همه در اندیشه ام نقش بسته بود و یادمان هایی را پیش چشمم زنده می کرد: چهار، پنج ساله بودم و پدر مرا که با سرخوشی وول می خوردم و جیغ جیغ می کردم با خودش به آب می برد؛ تو از بالای تخته سنگ ها به رودخانه می پریدی و هر بار ارتفاع پرشت را بیشتر می کردی. پیک نیک هایمان را درکناره ی شنی آبگیر خوب به یاد دارم؛ مزه ی کرم ضدآفتاب روی زبانم؛ و ماهی های چاق وچله ی قهوه ای رنگی که از آب آرام و گل آلود پایین دست میل(۹) می گرفتیم. تو با پاهای خونی به خانه برمی گشتی، چون یکی از پرش هایت اشتباه از آب درآمده بود و وقتی بابا داشت جای بریدگی را تمیز می کرد دستمالِ خشک کن را گاز می گرفتی، چون نمی خواستی صدایت دربیاید؛ جلوی من نه. مامان پیراهن تابستانی آبی کم رنگی به تن داشت و پابرهنه پوره ی صبحانه را درست می کرد، کف پایش قهوه ای زنگاری تیره بود. بابا در کنار رودخانه می نشست و طراحی می کرد. بعدها که بزرگ تر شدیم، تو شلوارک جین و لباس شنا زیر تی شرتت می پوشیدی و آخر شب ها یواشکی بیرون می رفتی، چون با پسری قرار داشتی؛ نه هر پسری، او. مامان رنجورتر و ناتوان تر از همیشه روی مبل راحتی در اتاق نشیمن خوابیده و پدر هم به یکی از پیاده روی های دورودرازش رفته، با همسر رنگ پریده و تپل مپل کشیش محل که همیشه کلاه آفتابی سرش می گذاشت. بازی فوتبالی را به یاد می آورم. آفتاب سوزان روی آب و نگاه هایی که همه به من دوخته شده. سعی می کنم جلوی جاری شدن اشک هایم را بگیرم. ران هایم خونی است، صدای خنده در گوش هایم می پیچد. هنوز هم در گوش هایم است؛ و در پس همه چیز، آهنگ آب خروشان.
آن قدر در آب فرورفته بودم که متوجه رسیدنم نشدم. آنجا بودم، در قلب شهر. انگار چشمانم را بسته و بعد ناگهان خود را در آنجا یافته بودم و به خودم آمدم و دیدم دارم با اتومبیل چهاردرچهارم در میان باندهای باریک خط کشی شده به آهستگی می رانم. سایه ی مبهمی از سنگ رُز از گوشه ی چشمم گذشت، به سمت کلیسا، به سمت پل قدیمی، حالا باید احتیاط می کردم. چشمانم را به آسفالت روبه رویم دوخته بودم و سعی می کردم چشمم به رودخانه و درخت ها نیفتد. سعی می کردم ولی موفق نمی شدم.
کنار جاده توقف کردم و به اطرافم نگاهی انداختم، به درخت ها و پلکان سنگی خزه پوش که از بارش باران لغزنده شده بود. تمام پوست تنم دون دون شده بود. خوب یادم مانده: باران یخ بسته بر آسفالت می کوبید. لامپ های آبی چشمک زن و آذرخش بر سر روشن کردن آسمان و رودخانه چشم وهم چشمی می کردند. ابرِ نفس چهره های هراسان را پوشانده بود. پلیس زنی با چشمانی گشاد و نگاهی پریشان دستان پسرکی لرزان را که رنگ صورتش مانند گچ بود محکم گرفته بود و او را از پله ها به سمت جاده هدایت می کرد. سرش را به این سمت چرخانده بود و در همان حال کسی را صدا کرد. حال آن شبم را به یاد دارم، آن جذبه و هراس خوب در خاطرم مانده. هنوز صدای تو در گوشم است که می گفتی به نظرت چگونه است؟ می توانی تصورش را بکنی؟ که شاهد مرگ مادرت باشی؟
نگاهم را گرفتم. ماشین را روشن کردم و به جاده برگشتم و به پلی رسیدم که راه در اطراف آن پیچ می خورد. منتظر پیچ بودم ــ اولی به چپ بود؟ نه، اولی نه دومی بود. بله، خودش است، همین جا است؛ آن بنای سنگی غول پیکر قهوه ای، میل هاوس(۱۰). پوستم مورمور شد، سرد و نمناک بود، قلبم به شدت می تپید. از دروازه ی باز گذشتم و وارد راه ماشین رو شدم. مردی آنجا ایستاده بود و به گوشی اش نگاه می کرد. مامور پلیس بود. سریع به سمت ماشین آمد و من پنجره را پایین کشیدم.
گفتم: «من جولز هستم، جولز ابوت؟ خواهرش... هستم.»
افسر با دستپاچگی گفت: «اوه. بله، درسته. البته.» و نگاهی به خانه انداخت و گفت: «ببینین، الان کسی اینجا نیست. دخترش... خواهرزاده تون...اون هم نیست... نمی دونم کجاست...» و بی سیمش را از کمربندش بیرون کشید.
از ماشین پیاده شدم و گفتم: «می تونم برم تو خونه؟» به پنجره ی باز اتاقی که قبلاً برای تو بود نگاه کردم. هنوز می توانستم تو را ببینم که روی هره ی پنجره نشسته ای و پاهایت را آویزان کرده ای و تاب می دهی. سرگیجه آور بود.
مامور پلیس مردد به نظر می رسید. پشتش را به من کرد و به آرامی چیزی در بی سیم گفت. سپس رو به من کرد و گفت: «بله مشکلی نیست. می تونین برین تو.»
با چشمان بسته از پله ها بالا می رفتم. ولی صدای آب را می شنیدم و بوی خاک به مشامم می خورد، بوی خاک زیر سایه ی خانه، خاک زیر درختان و بوی خاک های آفتاب نخورده، بوی گند برگ های پوسیده؛ و رایحه ها مرا با خودشان به گذشته بردند.
در جلویی را هل دادم تا باز شود. منتظر شنیدن صدای مادرم از آشپزخانه بودم. از روی عادت، می دانستم باید در را با کفلم تکان می دادم، از جایی که به زمین گیر می کرد. وارد راهرو شدم و در را پشت سرم بستم. چشمانم می کوشید به تاریکی خو بگیرد و پشتم از سرمایی ناگهانی به لرزه افتاده بود.
در آشپزخانه میز چوب بلوط به سمت پنجره کشیده شده بود... یعنی خودش بود؟ خیلی شبیه بود ولی نمی توانست همان باشد. خانه از آن زمان تا کنون خیلی دست به دست گشته بود. اگر زیر میز می رفتم و نشانه هایمان را می دیدم، می توانستم مطمئن شوم. ولی حتی از فکرش هم ضربان نبضم تندتر شد.
آفتابی را که سپیده دم ها روی آن می افتاد خوب به یاد دارم و قاب بی نظیری را که در آن تو در سمت چپ میز روبه روی اجاق گاز آگا(۱۱) نشسته بودی و چشم اندازت پل کهنه بود. منظره ی زیبایی بود، همه از زیبایی اش می گفتند، ولی به راستی آن را نمی دیدند. آن ها هیچ وقت پنجره را نمی گشودند تا از آن به بیرون خم شوند و چرخ آبی پوسیده را نگاه کنند که بی حرکت آنجا ایستاده بود. هرگز نیم نگاهی هم به بازی آفتاب بر روی آب نمی انداختند. آن ها هرگز به حقیقت آب پی نبردند، آبی مایل به سبزی که سرشار از چیزهای مرده و زنده بود.
از آشپزخانه بیرون رفتم و وارد سرسرا شدم؛ از پله ها گذشتم و در دل خانه فرو رفتم. کنار پنجره های بزرگی که رو به رودخانه گشوده می شدند، آن قدر ناگهانی با آن روبه رو شدم که مرا به سوی آب کشاند، گویی اگر در را باز می کردی، آب از روی پنجره های پهن چوبی می گذشت و کف خانه را فرا می گرفت.
تمام آن تابستان ها در یادم مانده؛ با مامان روی نشیمنی می نشستیم که کنار پنجره درست کرده بودیم و پنجه ی پاهایمان که روبه روی هم دراز کرده بودیم به هم می خورد و کتاب هایمان روی زانویمان بود و یک پیش دستی تنقلات هم دم دستمان، اما او هیچ وقت به آن دست نمی زد.
نمی توانستم به آن نگاه کنم، دیدن دوباره اش به آن شکل قلبم را می فشرد. گچ کاری دیوارها ورق ورق شده و برگشته بود و آجرهای لخت را نمایان می کرد؛ و چیدمان آنجا همه سلیقه ی تو بود. قالی های شرقی، مبلمان چوب آبنوس سنگین وزن. کاناپه های بزرگ و مبل های راحتی چرمی و کلی شمع. گوشه گوشه ی خانه یادگارهای دل مشغولی های تو به چشم می خورد: تصاویر چاپی با چارچوب های بزرگ، افلیا(۱۲)ی میلی(۱۳) ــ زیبا و آرام خوابیده بود ــ با چشمان و دهانی گشوده و گل هایی که در دستش می فشرد. سه گانه ی هکاتی(۱۴) بلیک(۱۵)، سَبَت ساحره های(۱۶) گویا(۱۷) و سگ(۱۸) باز هم از گویا. از همه بیشتر از این بدم می آید؛ جانور بیچاره ای که در تقلای بیرون کشیدن سرش از آبخیز بود.
صدای زنگ تلفن را شنیدم که به نظر می رسید از پایین می آید. صدا را تا اتاق نشیمن دنبال کردم و سپس چند پله پایین رفتم. فکر کنم آنجا قبلاً انباری بود و خرت وپرت ها را در آن می گذاشتند. یک سال رود طغیان کرد و لایه ای رسوبی همه چیز را در بر گرفت، انگار که خانه هم بخشی از بستر رودخانه شده بود.
آنجا حالا اتاق کار تو شده بود. پر از تجهیزات دوربین و پرده و لامپ های استاندارد و جعبه ی نور بود. چاپگر و کاغذها و کتاب ها و پرونده ها کف اتاق روی هم تلنبار شده بودند؛ و قفسه های پرونده ها جلوی دیوار صف کشیده بودند؛ و البته تصاویر، عکس هایی که تو گرفته بودی. دیوار گچی پر از عکس های تو بود. از دید یک غیرمتخصص چه بسا به پل ها دل بستگی داشتی: گلدن گیت(۱۹)، پل رودخانه ی یانگ تسه ی نانجینگ(۲۰)، و پل پرنس ادوارد(۲۱). ولی در نگاهی دوباره درمی یافتی که درباره ی پل ها نیست، یعنی داستان شیفتگی به سازه های شاهکار مهندسی نیست. در نگاه دوباره، متوجه می شوی که فقط پل ها نیستند، بیچی هد(۲۲)، جنگل آئوکیگاهارا(۲۳) و پریکستولن(۲۴). این ها جاهایی هستند که درماندگان گرفتار نومیدی برای پایان دادن به زندگی شان راهی آنجا می شوند.
روبه روی ورودی، عکس های آبگیر مرگ نصب شده بود؛ تصاویری از تمام زوایای ممکن، بارها و بارها و بارها، از هر زاویه ی مناسبی که می شد فکرش را کرد. در زمستان منجمد و بی رنگ بود و صخره ی سیاه و سرد بر فراز آن ایستاده بود، در تابستان می درخشید و دنج و خرم و سرسبز بود و زیر سایه ی ابرهای توفان زا به رنگ خاکستری افروزه ای تیره درآمده بود؛ عکس ها بارها و بارها تکرارشده بودند و تصاویر گنگ درهم تنیده با هجومی سرسام آور به چشم یورش می آوردند. انگار آنجا بودم، بالای صخره ایستاده بودم و به آب نگاه می کردم؛ گرفتار شوری مرگ بار بودم و وسوسه ی فراموشی.
نیکی(۲۵)
برخی از آن ها با خواست خود به سمت آب رفتند و برخی نه؛ و به عقیده ی نیکی ــ البته نه اینکه کسی عقیده اش را خواسته باشد، چون تا به حال کسی عقیده ی او را نخواسته بود ــ نل ابوت به خواست خود نرفته بود. ولی کسی نمی خواست نظر او را بپرسد، از این رو دلیلی نداشت که نیکی حرفی بزند، مخصوصاً به پلیس. حتی اگر مشکلات گذشته اش با پلیس را در نظر نمی گرفت، باز هم نمی توانست با پلیس حرف بزند، خیلی خطرناک بود.
نیکی در آپارتمانی بالای یک خواربارفروشی زندگی می کرد. البته درواقع یک چهاردیواری بود با آشپزخانه ی کشتی و حمامی آن قدر کوچک که به سختی می شد اسم حمام روی آن گذاشت. زندگی اش چیز زیادی برای گفتن و نشان دادن نداشت. ولی یک صندلی راحتی داشت کنار پنجره ای که به شهر مشرف بود؛ و او آنجا می نشست، غذا می خورد و حتی گاهی می خوابید، زیرا این روزها تقریباً نمی خوابید و به بستر رفتن لزومی نداشت.
او آنجا می نشست و تمام رفت وآمدها را تماشا می کرد. اگر هم نمی دید، حس می کرد. حتی پیش از چشمک زدن چراغ های آبی بر فراز پل، حس کرده بود چیزی شده. البته نمی دانست او نل ابوت بود، اول این را نمی دانست. مردم فکر می کنند همه چیز را به وضوح می بیند. ولی این طوری ها هم نیست. تنها چیزی که فهمید این بود که دوباره یک نفر در آب است. در تاریکی نشسته بود و تماشا می کرد: مردی با سگ هایش از پله های پل بالا دوید، سپس ماشینی سر رسید، ماشین پلیسی ساده به رنگ آبی تیره. حدس زد کارآگاه ستوان شون تاونزند(۲۶) باشد و حدسش هم درست بود. او و مردی که سگ داشت از پله ها پایین رفتند؛ و سپس همه ی نیروها با چراغ های چشمک زن رسیدند، ولی آژیرشان خاموش بود. نه عجله ای در کار بود و نه حالت ویژه ای.
دیروز با برآمدن خورشید برای خریدن شیر و روزنامه از خانه بیرون رفت. همه داشتند درباره اش حرف می زدند، یکی دیگر، دومین مورد در یک سال؛ ولی وقتی گفتند دومی کیست، وقتی نام نل ابوت را شنید، دریافت که دومی مانند اولی نیست.
دودل بود که برود سراغ شون تاونزند و همه چیز را بی درنگ به او بگوید؛ اما او هر قدر هم که جوان خوب و باادبی بود، باز یک افسر ساده بود و پسر همان پدر؛ نمی شد به او اعتماد کرد. البته اگر در دلش مهری به او احساس نمی کرد، این ها را هیچ در نظر نمی گرفت. شون خودش تراژدی را از سر گذرانده بود و خدا می داند چه چیزهای دیگری. به علاوه، شون با او مهربان بود. درواقع، تنها کسی بود که در دوران بازداشتش با مهربانی با او رفتار کرد.
اگرچه، درحقیقت دومین بازداشتش بود. اولی حدوداً به شش، هفت سال پیش برمی گشت. در پی نخستین محکومیتش به جرم کلاهبرداری، کم وبیش کارش را رها کرده بود و خودش را با کارهای روزمره سرگرم می کرد و جادوگرانی که گهگاهی می آمدند تا به لیبی و می(۲۷) و تمام زنان آب ادای احترام کنند. در این مدت، تنها چند باری فال تاروت گرفته بود و در طول تابستان دو تا جلسه ی احضار ارواح برگزار کرده بود؛ اغلب می خواستند با خویشاوند مرده شان تماس برقرار کنند یا با یکی از غرق شدگان. ولی مدت نسبتاً زیادی بود که هیچ مراجعی نداشت.
از سوی دیگر، کمک هزینه هایش را هم برای دومین بار بریدند. به همین دلیل، ناچار شد از نیمه بازنشستگی دربیاید. با کمک یکی از دوستانش در کتابخانه وب سایتی راه اندازی کرد که برای نیم ساعت فال ۱۵ دلار دریافت می کرد. قیمت نسبتاً خوبی هم بود ــ همان سوزی مورگان(۲۸) در تلویزیون که چیزی حالی اش نبود برای فقط بیست دقیقه ۹۹/۲۹ دلار می گرفت؛ و تازه حتی نمی توانستی با خودِ سوزی حرف بزنی و باید با یکی از همان روانی های گروهش هم کلام می شدی.
تنها چند هفته از راه اندازی سایتش گذشته بود که فهمید یک مامور کنترل استانداردهای کسب وکار گزارشش را به پلیس داده به اتهام ارائه نکردن تکذیبیه های لازم با توجه به قوانین حمایت از مصرف کننده! نیکی گفت او نمی دانسته که باید تکذیبیه ارائه دهد؛ پلیس گفت قانون عوض شده و نیکی گفت او این را از کجا باید می فهمیده؟ و البته همه به این حرفش خندیدند. فکر کردیم می بینی دارد عوض می شود. پس فقط آینده بود که می توانستی ببینی؟ نه گذشته؟
تنها کارآگاه ستوان تاونزند به حرفشان نخندید. آن زمان او یک مامور پلیس بود. با مهربانی برای نیکی توضیح داده بود که این ها همه به دلیل قوانین تازه ی اتحادیه ی اروپا است. قوانین اتحادیه ی اروپا! حمایت از مصرف کننده! آن زمان امثال نیکی را به جرم جادوگری و اعمال فریبکارانه ی احضار ارواح تحت پیگرد قانونی (تحت آزار و اذیت) قرار می دادند؛ و حالا خودشان با بوروکرات های اروپا درافتاده بودند. چه کسی فکرش را می کرد کارشان به اینجا برسد.
نیکی وب سایتش را بست، قید فناوری را زد و دست به دامن همان شیوه های کهنه شد که متاسفانه این روزها خواهان چندانی نداشتند.
از وقتی فهمید کسی که غرق شده نل بوده، کمی آشفته شده بود و حس بدی داشت. احساس گناه نمی کرد، چون گناهکار نبود. ولی با خودش می گفت نکند زیادی حرف زده و چیزهای زیادی را لو داده باشد. ولی نباید به خاطر زدن این جرقه او را سرزنش کرد. نل ابوت خودش داشت با آتش بازی می کرد، فکروذکرش شده بود رودخانه و رازهایش و این جور چیزها معمولاً پایان خوشی ندارند. نه، نیکی هیچ وقت به نل نگفت دنبال دردسر بگردد، تنها او را به راه درست هدایت کرد؛ و تازه مگر به او هشدار هم نداده بود؟ نه؟ مشکل همین جا است دیگر، کسی به حرف او گوش نکرد. او گفت در آن شهر مردانی هستند که همان یک نگاهشان کافی است تا بدبخت کنند، همیشه بوده اند. گرچه مردم خودشان را به ندیدن زدند، نزدند؟ هیچ کس دوست نداشت فکر کند آب رودخانه آلوده به خون و صفرای زنان ستم دیده و اندوهگین است؛ آن ها هر روز آن آب را می نوشیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب در ژرفای آب

کتاب دختری در قطار رو دو بار خوندم و هر بار به شاهکار بودنش اقرار کردم. مطمئنم در ژرفای آب هم یه اثر عالی و منخصربفرده.
در 2 سال پیش توسط حسین ش
لطفا ترجمه های دیگر را هم بیارین تا حق انتخاب داشته باشیم می گویند ترجمه مهر آیین اخوت از انتشارات هیرمند خیلی بهتره
در 2 سال پیش توسط Ger...y77
آخر معلوم نشد اون روز قبل از شیر خریدن کجا رفته بوده؟
در 2 سال پیش توسط mah...152
نویسنده سبک و لحن جالبی داره و رمانهاش پر کشش و پر تعلیقند اما بعضی از صحنه‌هایی که در هر دو کتاب "دختری در قطار" و "در ژرفای آب" آورده، بیشتر تخیلیه تا واقعی و هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای برای وقوع اون عمل پیدا نمیشه...
در 2 سال پیش توسط آرمین اسدزاد
ترجمه خیلی بد
در 11 ماه پیش توسط حامد
من که خوندم برام هیچ کششی نداشت البته تمومش نکردم چون اصلا جذبش نشدم بنظرم اگه از رمانهای پلیسی -جنایی خوشتون میاد کتاب پرونده هری کبر رو بخونین عالیه
در 7 ماه پیش توسط خدیجه قربانی
کتاب خوبیه پیچ وخم کتاب باعث میشه دلت بخواد تا انتهای داستان بری کتاب دختری در قطار اداسطش خسته کننده می شد اما این کتاب نه اما کمی ترجمه اشکال داشت و غلط نگارشی من فکر میکم انتهای کتاب یه کمی ابکی شد انتظار داشتم که جریانات جالب تر تموم بشه البته در کل بسیار جالب بود . در بعصی از قسمت ها سال وقایع اومده بود و بعضی نه که به نظرم باید برای همش میومد
در 2 سال پیش توسط zohreh ahmadi
بسیار عالی چه از نظر ادبی و چه از نظر نگاه به زن و تاثیر زن
در 2 سال پیش توسط fir...i98
کتاب جالب و البته سبک جدیدی از رمان
در 4 ماه پیش توسط sadegh karami
کتابی معمایی که از راوی از زبان خود شخصیت ها و تمامی شخصیت های داستان صحبت می‌کنه و در آخر هم شما شوکه خواهید شد داستان و قلم بسیار جذاب پاولاهاوکینز نویسنده کتاب میتونه شمارو راضی نگه داره حداقل در مورد این کتاب
در 4 ماه پیش توسط sadegh karami