فیدیبو نماینده قانونی انتشارات آگاهان ایده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یکی داستان است پر آب چشم

کتاب یکی داستان است پر آب چشم
‌۱۵۰ صحنه از سهراب و رستم

نسخه الکترونیک کتاب یکی داستان است پر آب چشم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یکی داستان است پر آب چشم

حکیم ابوالقاسم فردوسی بزرگترین شاعر حماسه سرای ایران است. او در سال ۳۱۹ خورشیدی در روستای باژ نزدیک توس و در خانواده‌ای از طبقه ی دهقانان یا آزادگان زاده شده است. انگیزه ی فردوسی برای سرودن شاهنامه، پیش از هرچیز، ‌احیای اسطوره شناسی مبتنی بر فرهنگ و تمدن ایران باستان و ماندگاری اندیشه‌های ایرانیان بوده است. شاهنامه بازتاب جهان بینی فردوسی بزرگ است که بر شناخت حقیقت استوار است. حقیقتی که برای ذهنیت حقیقت‌گریز انسان امروز بیش از هرزمان به نوشدارو می ماند. تاریخ درگذشت فردوسی را ۳۹۷ خورشیدی بر آورد کرده اند. مجموعه ی حاضر گزیده ی است از داستان سهراب و رستم، که در صد و پنجاه صحنه تنظیم شده است.

ادامه...

بخشی از کتاب یکی داستان است پر آب چشم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سهراب و رستم (۱۵۰ صحنه)

۱

ز گفتار دهقان یکی داستان
بپیوندم از گفته ی باستان

یکی داستان است پر آب چشم
دل نازک از دست رستم آید به خشم

اگر تندبادی برآید ز کَنج(۱)
به خاک افکند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش، ار دادگر؟
هنرمند دانیمش ار بی هنر؟

اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا در آز رفته فراز
به کس وا نشد این در آز باز

به رفتن مگر بهتر آیدت جای
چو آرام یابی به دیگر سرای

اگر مرگ کس را نیوباردی(۲)
ز پیر و جوان خاک بسپاردی

اگر آتشی وقت افروختن
بسوزد عجب نیست زو سوختن

بسوزد چو در سوزش آید درست
چو شاخی نو از بیخ کهنه برست

دم مرگ، چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت باک

جوان را چه باید به گیتی؟ طرب
که نی مرگ را هست پیری سبب

در این جای رفتن نه جای درنگ
بر اسب فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که داد است و بیداد نیست
چو داد آمدت، جای فریاد چیست؟

به گیتی در آن کوش چون بگذری
سرانجام، نیکی برِ خود بری

دل از نور ایمان گر آکنده ای
تو را خامشی به که تو بنده ای

کنون رزم سهراب و رستم شنو
دگرها شنیده ستی، این هم شنو

کنون رزم سهراب گویم درست
از آن کین که او با پدر چون بجست

۲

ز موبد بر این گونه برداشت یاد
که رستم بر آراست از بامداد

غمی بُد دلش ساز نخجیر کرد
کمر بست و ترکش پر از تیر کرد

برفت و به رخش اندر آورد پای
بر انگیخت آن پیل پیکر ز جای

سوی مرز تورانش(۳)بنهاد روی
چو شیر دژآگاه(۴)نخجیرجوی

۳

چو نزدیکی مرز توران رسید
بیابان سراسر پر از گور دید

برافروخت چون گل، رخ تاج بخش
بخندید وز جای برکند رخش

به تیر و کمان و به گرز و کمند
بیفکند بر دشت نخجیر چند

ز خاشاک وز خار و شاخ درخت
یکی آتشی برفروزید سخت

چو آتش پراکنده شد، پیلتن
درختی بجست ازدر(۵)بابزن(۶)

یکی نرّه گوری بزد بر درخت
که در چنگ او پرّ مرغی نسخت(۷)

چو بریان شد از هم بکند و بخورد
ز مغز استخوانش برآورد گرد

بخفت و برآسود از روزگار
چمان و چران رخش در مرغزار

۴

سواران ترکان تنی هفت هشت
بدان دشت نخجیرگه برگذشت

پی رخش دیدند در مرغزار
بگشتند گرد لب جویبار

چو در دشت مر رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند

گرفتند و بردند پویان به شهر
همی هر یک از رخش جستند بهر

به سوی فسیله(۸) کشیدند رخش
بدان تا بیابند از رخش بخش

۵

چو بیدار شد رستم از خواب خوش
به کار آمدش باره ی دستکش(۹)

بدان مرغزار اندرون بنگرید
ز هر سو همی بارگی را ندید

غمی گشت چون بارگی را نیافت
سراسیمه سوی سمنگان(۱۰)شتافت

همی گفت: «اکنون پیاده، دوان
کجا پویم از ننگ تیره روان؟

ابا ترکش و گرز و بسته میان
چنین ترگ(۱۱)و شمشیر و ببر بیان(۱۲)

بیابان چگونه گذاره کنم؟
ابا جنگ جویان چه چاره کنم؟

کنون رفت باید به بی چارگی
سپردن به غم دل به یکبارگی

همی بست باید سلیح و کمر
به جایی نشانش بیابم مگر

که تندی و تیزی نیاید به کار
به نرمی برآید ز سوراخ، مار»

پی رخش برداشت، ره برگرفت
پس اندیشه ها در دل اندر گرفت

به پشت اندر آورد زین و لگام
همی گفت با خود یل نیکنام

«چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت زین و گهی زین به پشت»

۶

چو نزدیک شهر سمنگان رسید
خبر زو به شاه و بزرگان رسید

که آمد پیاده گُو(۱۳) تاج بخش
به نخجیرگه زو رمیده ست رخش

همی گفت هر کس که: «این رستم است
و یا آفتاب سپیده دم است؟»

پذیره شدندش بزرگان و شاه
کسی کاو به سر بر نهادی کلاه

۷

بدو گفت شاه سمنگان: «چه بود
که یارست با تو نبرد آزمود؟

در این شهر ما نیکخواه توایم
ستاده به فرمان و راه توایم

تن و خواسته(۱۴) زیر فرمان توست
سر ارجمندان و جان، آنِ توست»

چو رستم به گفتار او بنگرید
ز بدها گمانیش کوتاه دید

بدو گفت: «رخشم بدین مرغزار
ز من دور شد بی لگام و فسار

کنون تا سمنگان نشان پی است
وز آنجا کجا جویبار و نی است

تو را باشد ار بازجویی سپاس
بباشم به پاداش، نیکی شناس

گر ایدون(۱۵) که ماند ز من ناپدید
سران را بسی سر بخواهم برید»

بدو گفت شاه: «ای سزاوار مرد!
نیارد کسی با تو این کار کرد

تو مهمان من باش و تندی مکن
به کام تو گردد سراسر سخُن

یک امشب به مِی شاد داریم دل
وز اندیشه آزاد داریم دل

همی رخش رستم نماند نهان
چنان باره ی نامدار جهان

بجوییم رخشت، بیاریم زود
ایا پر هنر مرد کارآزمود»

تهمتن ز گفتار او شاد شد
روانش ز اندیشه آزاد شد

سزا دید رفتن سوی خان او
بدان مژده شد شادمان جان او

۸

سپهبد بدو داد در کاخ جای
همی بود در پیش او بر به پای

ز شهر و ز لشکر مهان را بخواند
سزاوار با او به رامش نشاند

بفرمود خوالیگران(۱۶) را که خوان
بیارند و بنهند پیش گُوان

نشستند با رودسازان به هم
بدان تا تهمتن نباشد دژم(۱۷)

چو شد مست و هنگام خواب آمدش
همی از نشستن شتاب آمدش

سزاوار او جای آرام و خواب
بیاراست، بنهاد مشک و گلاب

۹

چو یک بهره از تیره شب در گذشت
شباهنگ(۱۸) بر چرخ گردان بگشت

سخن گفته آمد نهفته به راز
در خوابگه نرم کردند باز

یکی بنده شمعی مُعنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست

پسِ بنده اندر، یکی ماه روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردارِ سرو بلند

روانش خرد بود، تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

از او رستم شیردل خیره ماند
بر او بر جهان آفرین را بخواند

بپرسید زو، گفت: «نام تو چیست؟
چه جویی؟ شب تیره کام تو چیست؟»

چنین داد پاسخ که: «تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه ام

یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر(۱۹) و پلنگان منم

کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا

به کردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی

که از شیر و دیو و نهنگ و پلنگ
نترسی و هستی چنین تیزچنگ

شب تیره، تنها به توران شوی
بگردی بر آن مرز و هم نغنوی

به تنها یکی گور بریان کنی
هوا را به شمشیر گریان کنی

برهنه چو تیغ تو بیند عقاب
نیارد به نخجیر کردن شتاب

نشان کمند تو دارد هژبر
ز بیم سنان(۲۰) تو خون بارد ابر

چو این داستان ها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گزیدم ز تو

بجستم همی کِفت(۲۱) و یال و برت
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت(۲۲)

تو رایم کنون گر بخواهی مرا
نبیند همی مرغ و ماهی مرا

یکی آنک بر تو چنین گشته ام
خرد را ز بهر هوا کشته ام

دو دیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهره کیوان و هور

سه دیگر که اسبت به جای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم»

سخن های آن ماه آمد به بن
تهمتن سراسر شنید آن سخن

نظرات کاربران درباره کتاب یکی داستان است پر آب چشم