فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تنها در پاریس و داستان‌های دیگر

کتاب تنها در پاریس و داستان‌های دیگر

نسخه الکترونیک کتاب تنها در پاریس و داستان‌های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تنها در پاریس و داستان‌های دیگر

نل، دختری بیست و شش ساله است که تا به حال به پاریس سفر نکرده، و هیچ‌وقت تعطیلات آخر هفته شاعرانه‌ای را کنار کسی سپری نکرده است. همه می‌دانند که او هل سفر خارج از کشور و کارهای ماجراجویانه نیست. اما وقتی پیت، روز سفر او را قال گذاشت و همراهش به سفر نرفت، نل فرصتی پیدا می‌کند تا به همه نشان بدهد که در مورد او اشتباه می‌کنند. نل، تنها در پاریس، چهره‌ای از خود به نمایش می‌گذارد که پیش از آن در او نبوده است؛ دختری مستقل و شجاع. آیا این تعطیلات آخر هفته، می‌تواند ماجراجویانه‌ترین سفر عمرش باشد؟ تعطیلاتی جالب، جذاب و هیجان‌انگیز؟

ادامه...

بخشی از کتاب تنها در پاریس و داستان‌های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتاب تنها در پاریس و داستان های دیگر برگردانی است از:
Paris for one and other stories
By
Jojo Moyes

۱. تنها در پاریس



نل کیفش را برروی صندلی پلاستیکی ایستگاه جابه جا کرد و برای هشتاد و نهمین بار به ساعت دیواری نگاه کرد. در شیشه ای ورودی باز شد، به عقب نگاه کرد. مسافر دیزنی لند است؛ پدر و مادری با کالسکه بچه؛ بچه هایی که جیغ می کشند؛ معلوم است آن ها مسافت زیادی از راه را بیدار بوده اند، به سالن استراحت پیش از عزیمت وارد شدند.
نیم ساعت آخر، قلبش تندتند می زد؛ در سینه اش احساس بیمارگونه ای داشت.
زیر لب زمزمه می کرد: «اون می آد، تو راه، می تونه خودش رو برسونه.»
بلندگو اعلام کرد: «قطار شماره نهصد و پنجاه و یک به مقصد پاریس، تا ده دقیقه دیگر سکو را ترک خواهد کرد. لطفاً به نزدیک سکو بیایید. باروبنه خود را فراموش نکنید.»
لب اش را گزید، سپس بار دیگر برای او پیامک فرستاد.
کجایی؟ قطار داره راه می افته!
از هنگام راهی شدن این پیامک را دو بار فرستاده بود تا ببیند آیا هنوز هم قرار است در ایستگاه یکدیگر را ببینند؟ وقتی پاسخی نداد، به خودش گفت، حتماً چون داخل مترو بوده پیامک نرسیده است. شاید هم رسیده بود. برای سومین و چهارمین بار همین پیامک را فرستاد. آنجا ایستاده بود، تلفن در دستانش می لرزید. صدای رسیدن پیامک را شنید؛ نفسی راحت کشید.
ببخشید عزیزم، درگیر کارم، نمی رسم.
گویی با هم قرار نوشیدن نوشیدنی گذاشته بودند. با ناباوری به تلفن نگاه کرد؛ دوباره پیامک فرستاد.
به این قطار نمی رسی؟ باید منتظر بمونم؟
و ثانیه هایی دیگر پاسخ این بود:
نه، تو برو. سعی می کنم با قطار بعدی بیام.
بیش از آنکه یکه خورده باشد؛ عصبانی شد. مردم دوروبرش ایستادند تا کت هایشان را بپوشند، او بی حرکت ایستاد و پاسخ پیامک او را داد.
اما کجا همدیگه رو ببینیم؟
جواب نداد.
درگیر کار. او در یک مغازه فروش وسایل غواصی کار می کند. اکنون نیز ماه نوامبر است. چگونه ممکن است درگیر کار باشد؟
به اطرافش نگاه کرد، شاید یک شوخی باشد. شاید، همین الان، با همان لبخند همیشگی از در ایستگاه داخل شود و به او بگوید که سربه سر او گذاشته است (به شوخی کردن با او خیلی علاقه دارد). بعد هم دست او را بگیرد، صورتش را ببوسد و بگوید: فکر کردی در این سفر تنهایت می گذارم؟
ـ اولین سفرت به پاریس رو؟
اما درهای شیشه ای محکم باز شدند.
مامور ایستگاه به او نزدیک شد و بلیت را خواست. «خانم؟ باید بروید طرف سکو» او لحظه ای تردید کرد. آیا او می آید؟ سپس داخل جمعیت شد. چمدان چرخدارش را نیز از عقب می کشید. ایستاد و دوباره پیامک فرستاد:
پس، توی هتل می بینمت.
قطار عظیم غرش کنان وارد ایستگاه شد، به سوی پله برقی رفت.
«منظورت چیه، که می گی نمی یام؟ مدت هاست که برای این سفر برنامه ریزی کردیم؟»
زمان سفر سالیانه دختران به برایتون است. شش سال می شود که هفته اول نوامبر هر سال؛ تعطیلات آخر هفته، را چندتایی ـ نل، مگدا، تریش و سو(۱) با خودروی قدیمی سو و یا خودروی شرکتی که مگدا در آن کار می کند به این سفر می روند. از زندگی روزمره می گریزند و می روند تا دو روزی در هتل برایتون استراحت کنند و خوش بگذارنند.
این سفر سالیانه، دو بچه و یک نفر را از طلاق نجات داده و یک مورد ابتلا به زونا، هیچ یک تا حالا یکی از این سفرها را نیز از دست نداده اند.
نل گفت: «خوب، پیت از من دعوت کرده بریم پاریس؟»
مگدا طوری به او نگاه کرد، گویی گفته می خواهد زبان روسی یاد بگیرد.
«پیت می خواد تو رو ببره پاریس؛ پیت، پیت؟»
«می گه، باورم نمی شه که تا حالا پاریس نرفتی.»
تریش گفت: «از طرف مدرسه ما رو بردند یه بار پاریس. توی موزه لوور گم شدم. یک نفر هم کفش کتونی منو توی دستشویی خوابگاه انداخت.»
«پیت با اون موهاش؟ پیت تو؟ منظور بدی ندارم، اما به نظرم یه کم...»
سو به کمکش آمد و گفت: «دست و پا چلفتیه.»
«بی خاصیته.»
«ورّاجه.»
«از قرار معلوم، ما اشتباه می کردیم. معلوم شد یه جور رفیقه خوبه که داره تو رو آخر هفته به یک سفر رویایی به پاریس می بره. که... می دونی. عالیه. امیدوارم به کوتاهی سفر تعطیلات آخر هفته ما نباشه.»
نل گفت: «خوب، راستش، به سختی بلیت گیر آوردیم...» امیدوار بود کسی نپرسد، چه کسی پول بلیت ها را داده است. (تنها آخر هفته پیش از کریسمس بود که همه جا تخفیف می دادند.)
همه برنامه سفر را، مانند کارهای شرکت؛ خودش با دقت برنامه ریزی کرده بود. در اینترنت بهترین محل ها را جست و جو و تلاش کرده بود هتلی با کمترین هزینه پیدا کند.
هتلی را در پشت خیابان ریولی پیدا کرده بود. «تمیز، بسیار شاعرانه و دوستانه.» اتاقی با تخت بزرگ به مدت دو شب. خودش را با پیت تصور می کرد که بر روی تخت هتل فرانسوی دراز کشیده و از پنجره برج ایفل را تماشا می کنند. نمی دانست تعطیلات را چگونه در پاریس می گذرانند، هیچ تصوری نداشت.
در بیست و شش سالگی، نخستین بار بود که با دوستش برای تعطیلات به سفری دور می رفت. پیش از آن، یکبار با اندرو دینزمور(۲) به صخره نوردی رفته بود؛ او آن ها را واداشته بود؛ شب درون خودروی مینی او بخوابند. صبح پس از بیدارشدن، حسابی سردش شده بود و تا شش ساعت نمی توانست سرش را تکان بدهد.
مادر نل، لیلیان(۳)، عاشق این بود که به دیگران بگوید «نل دختر ماجراجویی نیست.» همچنین «اهل سفر هم نیست.» «در کل از آن نوع دخترایی نیست که بشود به ظاهرش اطمینان کرد.» و اکنون، گه گاه، یک طوری که به گوش نل نرسد، می گوید: «دیگر جوان هم نیست.»
این ها همه پیامدهای بزرگ شدن در شهری کوچک است ـ همه تصور می کنند؛ دقیقاً می دانند تو چی هستی. نل آدمی حساس بود. آرام و ساکت. کسی که با دقت برنامه ها را دنبال می کرد، فردی قابل اعتماد که می توانستی از او بخواهی در نبودنت گل ها را آبیاری و از بچه ها مراقبت کند و نگران نباشی که با شوهرت ارتباط پنهانی برقرار سازد.
نه، مامان. من به راستی چه هستم.
نل وقتی داشت بلیت ها را می گرفت، به آن ها خیره بود و با خودش فکر می کرد. بلیت ها را همچون اطلاعاتی خیلی مهم تا کرد و درون کیفش گذاشت. آخر قرار بود تعطیلات را به پاریس برود.
روز بزرگ نزدیک می شد، نل از گپ و گفت وگو در این باره با دیگران لذت می برد. به مادرش پس از ناهار روز یکشنبه گفت: «لطفاً بررسی کن، ببین گذرنامه من اعتبار داره؟» یک دست لباس زیر جدید خرید، موهای پایش را اصلاح کرد، و لاک قرمز رنگ روشنی به ناخن پایش زد. در محل کار به همکارش گفت: «یادت نره؛ من جمعه صبح زود حرکت می کنم. می دونی، دارم می رم پاریس.»
همه دخترهای بخش حسابداری با هیجان گفتند: «اوه، خوش به حالت.»
تریش که کمتر از دیگران از پیت بدش می آمد، گفت: «من بهت حسودیم می شه.»

نل سوار قطار شد و کیفش را در محل قراردادن بارو بُنه گذاشت. از خودش پرسید؛ اگر تریش اکنون او را می دید «چه فکری» با خودش می کرد: دختری که صندلی کناری اش خالی است و باید تنهایی به پاریس برود، با این امید که دوستش بعداً به او ملحق شود.

۲

ایستگاه قطار پاریس پر از جمعیت بود. از دروازه های خروجی عبور کرد و وسط آن جمعیت که همدیگر را هل می دادند و رد می شدند، بی حرکت ماند. چرخ های چمدان ها از پشت به کفش هایش می خورد. تعدادی جوان را دید که با لباس های گرمکن ورزشی در گوشه ای با چهره های عبوس بِربِر نگاه می کنند. یادش افتاد که ایستگاه قطار پاریس مرکز جیب برهای فرانسه است. دسته کیفش را محکم چسبید. کوشید با احتیاط از یک طرف حرکت کند، گاه نیز در میان کیوسک های شیشه ای که تعداد آن ها هم کم نبود و پله های برقی که معلوم نبود به کجا می انجامند، گم می شد.
بلندگو ایستگاه؛ جمله ای را به زبان فرانسه، سه بار تکرار کرد که نل از آن چیزی نفهمید. همه سریع حرکت می کردند، انگار می دانند کجا دارند می روند. بیرون هوا تاریک است، احساس می کرد ترس همچون حبابی کم کم در سینه اش بزرگ می شود.
تو یه شهر غریب هستم؛ زبونشون رو هم بلد نیستم. تا اینکه سرانجام یک تابلوی آویزان آشنا دید: تاکسی.
به نظر می آمد؛ پنجاه نفر در صف تاکسی ایستاده اند، اما او اهمیتی نمی داد. داخل کیف به دنبال برگه رزرو هتل و نشانی اش گشت. سرانجام، وقتی به جلو صف رسید، برگه را از کیف در آورد. به فرانسوی دست و پا شکسته گفت: «هتل بن ویل، لطفاً»
راننده متوجه نشد او چه می گوید، به سوی او برگشت.
نل دوباره تکرار کرد: «هتل بن ویل» این بار کوشید با لهجه فرانسوی بگوید (در خانه و جلو آیینه بارها تمرین کرده بود).
دوباره گفت: «بُن ویل.»
مرد مبهوت نگاهش می کرد؛ سرانجام کاغذ را از دستش گرفت. لحظه ای به آن نگاه کرد.
در حالی که به آسمان نگاه می کرد، گفت: «آه، بُن ویل»، کاغذ را به او بر گرداند و از میان ترافیک سنگین شهر، به راه افتاد.
نل به صندلی تکیه داد و نفس راحتی کشید.
و... به پاریس خوش آمدید.
***
سفر با ترافیکی سنگین و لنگان لنگان آغاز شد، دقایقی گران، بیست دقیقه به درازا کشید. از پنجره تاکسی به شلوغی خیابان نگاه می کرد. آرایشگاه ها، سالن کاشت ناخن، تابلوهای به زبان فرانسوی را تندتند زیر لب می خواند. ساختمان های شیک و بلند خاکستری رنگ در آسمان شهر دیده می شد، چراغ کافی شاپ ها در شب زمستانی می درخشید. به یکباره به هیجان آمد؛ با خودش فکر کرد؛ خیلی هم خوب است اشکالی ندارد، خب پیت بعداً می آید. در هتل منتظر او می ماند و فردا به اینکه او چقدر از سفر تنهایی می ترسید، با هم می خندند. پیت همیشه می گفت تو زیادی نگرانی.
بعد هم می گفت، عزیزم، آرام باش.
پیت هیچ وقت نگران چیزی نبود. به هر جا که سفر می کرد، یک کوله پشتی برروی دوشش بود و گذرنامه اش داخل جیبش «فقط محض احتیاط.»
پیت تعریف می کرد؛ در سفر به لائوس، روبه روی چند نفر اسلحه به دست؛ خونسرد بوده: «دلیلی نداشت دچار استرس می شدم؛ یا تیراندازی می کنن یا نمی کنن. کاری از دستم برنمی آد.»
یکبار هم تعریف می کرد؛ در سفرش به کنیا با یک قایق موتوری در رودخانه بودند که وسط رودخانه قایق واژگون شد...
«ما فقط تایرهای کناری قایق رو بریدیم و به اونا آویزون شدیم تا کمک از راه رسید. من خیلی خونسرد بودم تا اینکه اونا گفتن تو رودخونه چند تا کروکودیل هست.»
نل گاهی از خودش می پرسید، آدمی با چهره برنزه و دنیایی تجربه (حتی اگر دختران به آن تجربه ها علاقه نشان نمی دادند) چرا او را به عنوان دوست انتخاب کرده است. او که نه خیلی پُردل و جرئت بود و نه وحشی و نه اهل هیجان های زیاد. در حقیقت، او از فضای محدود زندگی اش خیلی پا فراتر نمی گذاشت. یک بار به او گفته بود به این دلیل دوستش دارد که خیلی به او سخت نمی گیرد. «دخترهای دیگر شبیه این هستند» دستش را به نشانه پرحرفی جلوی گوشش تندتند باز و بسته می کرد. «تو... خُب با تو خیلی راحتم.»
نل می خواست بپرسد، صدایم چی؟ به نظرش صدایی شبیه کاناپه قدیمی توی انباری را داشت. اما پرسش چندان مهمی نبود. نباید این ها را می پرسید.

نظرات کاربران درباره کتاب تنها در پاریس و داستان‌های دیگر

خیلی قشنگ بود ... کتاب چند داستانی هست بعصی داستانها واقعااا عالی بود یکی دو تا هم کمی صعیفتر ولی در کل خوب بود ... کلا ویژگی نوشته های جوجو مویز خیلی قابل لمس بودن داستانهاشه ... خیلی به واقعیت نزدیکه و این عالیه
در 2 سال پیش توسط مریم علیزاده
من از این ترجمه کتاب راضی نبودم. پر از غلط املایی و اشتباهات نگارشی و جمله های ناقص و اشتباه بود. به نظرم اصلاً ویرایش نشده بود و ایرادهای اساسی داشت (رایج ترینش گذاشتن ه به جای کسره). ترجمه های دیگر را نمی دانم ولی اگر می خواهید یک متن روان بی غلط بخوانید این ترجمه اش را انتخاب نکنید.
در 1 سال پیش توسط par...neh
هدف داستان اینه که بگه خیلی از اتفاقاتی که فکر میکنیم بد شانسیه یا بخت بده در واقع راه رسیدن به خوشی‌هاییه که علاوه‌بر چیزی که انتظارشو داریم خیلی درسهای دیگه هم یادمون میده ، داستان اول فوق‌العاده ست آموزنده و صحیح شاید هر کسی حداقل یکبار از چنین راهی به هدفی رسیده که مدتها در انتظارش بوده و بعدا فهمیدیم که چقدر به نفعمون بوده
در 1 سال پیش توسط don...ani
متاسفم چگونه این کتاب و این نویسنده مطرح شده موضوعات بسیار سبک و سطحی این موضوع این سبک و این نوشتار همش چیزی شبیهه نویسنده ایرانی ر اعتمادی و عشق های هندی هست چرا سطح رمانهای ما اینقدر افول کرده چهار کتاب از این نویسنده خواندم امید داشتم من اشتباه کرده باشم و چیزی پیدا کنم متاسفانه دستمایه همه یکی بود
در 12 ماه پیش توسط m f
عاااااااالی
در 2 سال پیش توسط گل پری بانو
واقعا عالی بود
در 2 سال پیش توسط فهیمه قنبرنژاد
من داستان تنها در پاریسش رو دوست داشتم.اما یه جورایی شبیه فیلم ایرانیا بود اخرش.خیلی یهویی تموم شد.جایی که اصلا انتظارشو نداشتم و دقیقا اوج داستان بود با ذوق و شوق زدم صفحه بعدی دیدم تموم شده داستان.و رفته یک داستان دیگه.
در 3 ماه پیش توسط mona M
خوب نبود، توصیه نمیکنم
در 3 ماه پیش توسط mirage _mim
منظره ها و تصویرش رو نمیشه فراموش کرد!
در 2 ماه پیش توسط mahdokht mir
نثر روان و زیبای نویسنده باز هم در این کتاب به خوبی تکرار شده، اولین داستان این مجموعه که طولانی ترین داستان آن نیز هست بسیار شیرین وجذاب بود. بقیه داستانها هم فضای خوبی داشت. در کل اگر طرفدار داستان های واقع گرایانه هستید انتخاب خوبی در پیش دارید.
در 2 سال پیش توسط far...352