فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اگر بمیری...

کتاب اگر بمیری...

نسخه الکترونیک کتاب اگر بمیری... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اگر بمیری...

آن: چه‌جوری بگم؟... باید رازش رو با خودش می‌برد. باید آدم همیشه رازش رو با خودش ببره. شاید اصلاً یه قدیس همین باشه: کسی که قبل از مردن حواسش هست که نیمه‌ی تاریکش رو پاک کنه و بعد بره...

  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اگر بمیری...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

ما چه چیزی از دیگری می شناسیم؟ آیا در این دنیای سلفیِ و ناف محورِ روابط مجازی جایی هم برای شناخت دیگری باقی مانده است؟ یا دیگری نیز برای ما همیشه بیش تر از یک تصویر محو و تصوری گنگ نخواهد بود؟ حتی آن که زندگی اش را کنار ما گذرانده، کوچک ترین لحظات را با ما قسمت کرده، آن که خیال می کردیم احساسات اش را از بَریم، نفس هایش را شمرده ایم، رازهایش را فقط در گوش ما گفته، وقتی رفت، برای همیشه رفت، وقتی نقاب ها افتاد، آیا آن چه از او برای مان می ماند خیال باطلی ست که باید دوباره از نو بسازیم؟
فلوریان زلر، نویسنده ی جوان، که این روزها بیش تر از هر نمایشنامه نویس معاصر فرانسوی دیگری کارهایش روی صحنه های تئاتری فرانسه و جهان به اجرا می رود (نمایشنامه ی پدر امسال در لندن و نیویورک مورد استقبال قرار گرفت.) الهام اش را از نوشته های هارولد پینتر انگلیسی می گیرد و دغدغه اش فقدان، دروغ، حقیقت و هویت در روابط زناشویی و خانوادگی ست. پدر، مادر، پسر، دختر، زن و شوهر و دوست. همان دیگری که برایمان همیشه آشنا و همزمان بیگانه است. همان دیگری که فراموش کرده ایم و در آخرین تحلیل درمی یابیم که خود ماست. شناخت دیگری که سرانجام به شناخت خودمان منتهی می شود. خودِ خودمان. همان کاری که هنر یا ادبیات با ما می کند.
گرچه سبک فلوریان زلر در پرداخت دراماتیک اش، در انتخاب موقعیت ها و در کنار هم قراردادن شخصیت ها و ساختار دیالوگ ها به اریک امانوئل اشمیت فرانسوی ـ بلژیکی نزدیک تر است تا به هارولد پینتر انگلیسی، اما با این وجود به نظرم رسید همچون مهمان ناخوانده (دورتادور دنیا نمایشنامه ۱۳) برخی از نمایشنامه های این نویسنده هم می توانند در این مجموعه خواندنی باشند.
فلوریان زلر تا به امروز پنج رمان و ده نمایشنامه نوشته است. در پس گفتار این کتاب نوشته ای برگرفته از گفت وگوهایی که با نویسنده انجام شده را می توانید مطالعه کنید تا با دنیای تئاتری او بیش تر آشنا شوید.

تینوش نظم جو
اردیبهشت ۹۵

شخصیت ها

آن
پی یر (همسرش)
دانیل (یک دوست)
لورا دام/ دختر جوان

(نمایش در سه مکان متفاوت اجرا می شود. طراحی صحنه ها انتزاعی خواهد بود. شیوه کارگردانی باید اجازه دهد تا به راحتی از یک مکان به مکان دیگر برویم. پی یر باید همیشه روی صحنه باشد، حتی وقتی قرار نیست حضور داشته باشد.)

صحنه یک

شک

در آپارتمان آن و پی یر. آن تنهاست. پی یر مثل یک شبح در کنار صحنه ایستاده. در طول این صحنه او پیش از هر چیز یک بدن و یک نفس است. آن گویی صدایی می شنود.
سیگار می کشد. ناگهان زنگ در به صدا درمی آید. سیگارش را خاموش می کند و با عجله برای بازکردن در می رود. دانیل پشت در است.

آن: ممنون که اومدی.
دانیل: خواهش می کنم.
آن: بیا تو...
دانیل: مرسی.
آن: چیزی میل داری؟
دانیل: نه، نه مرسی. لطف داری. پیغامت رو گرفتم... حالت چطوره؟
آن: یه جوری ازم می پرسی انگار که مریضم.
دانیل: مریض که نیستی؟
آن: نه، نه. خوبم.
دانیل: چه خوب...
آن: راستش نه، خوب نیستم.
دانیل: چی شده؟
آن: یه کم پیچیده است... می خواستم باهات حرف بزنم. واسه همین بهت زنگ زدم... من... چه جوری بگم؟... تو مطمئنی چیزی نمی خوری؟
دانیل: نه، نه. تازه بیدار شدم.
آن: اِ؟ خوش به حالت. من که اصلاً نخوابیدم.
دانیل: دیشب؟
آن: یه دقیقه هم نتونستم بخوابم. خیلی معلومه؟
دانیل: هان؟ نه. برعکس... خیلی هم قیافه ات خوبه. آن، چی شده؟
آن: خیلی چیز مهمی نیست، فقط...
دانیل: فقط چی؟
آن: می دونی، نمی خواستم تو رو... یعنی، احساس حماقت می کنم... تو هم حتما کلی کار و زندگی داری...
دانیل: هیچ مسئله ای نیست. یه قرار همین دور و برا داشتم. سر راهم بودی... تازه... خیلی هم کار خوبی کردی که به من زنگ زدی...

آن سیگار دیگری را روشن می کند.

آن: (با شوخی سعی می کند موضوع را کمی عوض کند.) می دونی، خیلی دلم نمی خواد نقش بیوه ی افسرده رو برات بازی کنم...
دانیل: بس کن... ما که این حرف ها رو با هم نداریم... به جاش بگو ببینم چی شده؟
آن: نظرت رو می خواستم.
دانیل: درباره ی چی؟
آن: درباره ی پی یر.
دانیل: خب...

سکوت.

آن: دیروز رفتم دفترش.
دانیل: آهان.
آن: بله.
دانیل: رفتی دفترش؟
آن: آره. دیروز عصر.
دانیل: خب حالا فکر کنم بدم نمیاد یه چیزی بخورم.
آن: هان؟ اگه می خوای... باشه.
دانیل: ممنونم.
آن: حالا چی می خوای؟
دانیل: هر چی... تو از وقتی که... اون جا نرفته بودی؟
آن: دفترش؟
دانیل: آره.
آن: نه.
دانیل: که این طور.
آن: جراتش رو نداشتم. دلم هم نمی خواست. تا دیروز که بالاخره، نمی دونم چی شد، تصمیم گرفتم برم... واقعا نمی دونم چرا. دلم خواست. نمی دونم، شاید دلم خواست بفهمم.
دانیل: آن، چیزی نیست که بخوای بفهمی. زندگی همینه. عادلانه نیست، ولی همینه: نباید سعی کرد چیزی ازش فهمید.
آن: این جوری فکر می کنی؟
دانیل: شکی ندارم.
آن: من دارم. (مکث.) دیشب، چند ساعتی اون جا موندم. عجیب بود. دلم نمی خواست به هیچی دست بزنم... همه وسایلش اون جا بود... دفترهاش. یادداشت هاش. کتاب هاش. انگار همه ی اینا تو زمان منجمد شده بود. خیلی... دردناک بود.
دانیل: چرا برگشتی اون جا؟
آن: می خواستم ببینم. می دونی، این دفتر براش... می خوام بگم که... اون همه ی رمان هاش رو اون جا نوشت... نصف عمرش رو تو این دفتر گذروند...
دانیل: می دونم.
آن: فکر کنم بفروشمش.
دانیل: دفترش رو؟
آن: آره. از مارتین می خوام این هفته خالیش کنه.
دانیل: واقعا؟
آن: آره. همه چی رو جمع وجور کنه. بعدش هم با یه بنگاه هماهنگ می کنم... فکر کنم این جوری بهتر باشه. از این فکر خوشم نمیاد. از این فکر که یه همچین جایی هست که اون توش کار می کرده. یه جایی که خالیه. متروکه است. همین که بهش فکر می کنم انگار سر یه قبر نشستم. نبودنش رو پررنگ تر می کنه. می فهمی؟ ترجیح می دم هر چه زودتر بدمش بره.
دانیل: می خوای من کاراش رو بکنم؟
آن: نه، خیلی ممنون. خودم ترتیبش رو می دم.
دانیل: هر طور میلته.
آن: یه دسته گل اون جا بود. آبش سبز شده بود. سه هفته است که کسی پاشو اون جا نذاشته، می تونی تصور کنی؟ انداختمش دور. دیگه طاقت هیچ گلی رو ندارم. بعد از تصادفش، باورت نمی شه، هزارتا دسته گل برام اومد. اظهار تسلیت و این حرفا. الان دیگه حالمو به هم می زنه. حالم از هر چی گل به هم می خوره.
دانیل: خوب شد پس برات نیاوردم...
آن: (با لبخندی غمگین.) آره. فکر نکنم دیگه حتی بتونم یه روزی دوباره گل بخرم. همه گلدون هامو زدم شکستم.
دانیل: شب اون جا موندی؟
آن: آره.
دانیل: نباید اینکارو می کردی. نباید از این کارها بکنی. آن، طبیعیه که تو...
آن: که من چی؟
دانیل: منظورم اینه که، تو به اندازه کافی مراقب خودت نیستی. باید به من می گفتی. اگه نیاز داشتی بری اون جا... باهات می اومدم. تو چنین لحظاتی نباید تنها بمونی...
آن: تو اونو خوب می شناختی؟
دانیل: کی رو؟
آن: کی رو؟ پی یر رو.
دانیل: (از سوالش تعجب کرده.) آره، معلومه. چرا این سوال رو ازم می پرسی؟
آن: منظورم اینه که تو فکر می کردی خوب می شناختیش؟
دانیل: اون بهترین دوست من بود. تو که خوب می دونی.
آن: بعضی وقت ها آدم فکر می کنه کسی رو خوب می شناسه. اما درواقع فقط نقابش رو می شناسه.
دانیل: چی داری می گی آن؟
آن: هیچی.
دانیل: چرا، بهم بگو.
آن: فقط این که...
دانیل: فقط چی؟
آن: راستش من دیگه انگار نمی دونم. نزدیک بیست سال باهاش زندگی کردم ولی انگار دیگه نمی دونم.
دانیل: چی رو دیگه نمی دونی؟ برام توضیح بده...

نظرات کاربران درباره کتاب اگر بمیری...

ای کاش کتاب "پدر" هم از فلوریان زلر اضافه میشد به فیدیبو....
در 1 سال پیش توسط 199...hts
عالی بود. تئاترش هم داره اجرا میشه.
در 2 سال پیش توسط نازنین بنایی
دوست داشتنی و خلاق
در 6 ماه پیش توسط وحید یعقوبیان
من این کتاب رو خریدم ولی برام باز نمیشه،چیکار کنم؟
در 6 ماه پیش توسط f.a...547
نمایش مانند هزارتویی خواننده را میان حدس و گمان ، واقعیت و تخیل ، دروغ و حقیقت رها می کند . آدم ها در آخرین لحظه ناگهان حرف دیگری می زنند و تمام ذهنیت قبلی را بر هم می ریزند .
در 1 ماه پیش توسط حمید پورعلی
خوشم اومد...
در 2 سال پیش توسط del...dar