فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هیولایی صدا می‌زند

کتاب هیولایی صدا می‌زند

نسخه الکترونیک کتاب هیولایی صدا می‌زند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هیولایی صدا می‌زند

هیولا درستن بعد از نیمه شب همان موقعی که همیشه خودشان را نشان میدهند ظاهر شد. ولی این هیولایی نیست که کانر انتظارش را داشت او منتتظر هیولایی بود که از موقع شروع معالجات مادرش تقریبا هر شب به خوابش می آمد. کابوس تاریکی باد و جیغ... ولی این هیولا فرق دارد چیزی قدیمی و وحشی است از کانر میخواهد خطرناک ترین کار راب بکند.

ادامه...

بخشی از کتاب هیولایی صدا می‌زند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هیولایی صدا می زند

هیولا درست بعد از نیمه شب، همان موقعی که همیشه هیولاها خودشان را نشان می دهند، ظاهر شد.
کانِر(۱) در آن لحظه بیدار بود.
کابوس دیده بود. نه کابوسی جدید. همان کابوس همیشگی. خواب وحشتناکی که تازگی ها زیاد می دید. خواب تاریکی، باد، جیغ. و دست هایی که هر چقدر هم آن ها را محکم می گرفت، از میان انگشتانش سُر می خوردند. کابوسی که پایانش همیشه...
کانر پچ چ کنان به تاریکی داخل اتاق خوابش گفت: «از اینجا برو.» سعی می کرد کابوس را به عقب برگرداند و اجازه ندهد به دنبال او پا به دنیای بیداریش بگذارد. «همین حالا از اینجا برو.»
به ساعتی که مادرش روی میز کنار تختش گذاشته بود، نگاهی انداخت. ۷ :۱۲ هفت دقیقه از نیمه شب می گذشت. مسلماً برای شبی که پایان روز مدرسه و شبِ قبل از روز یکشنبه بود، دیروقت به حساب می آمد.
در مورد کابوسش به کسی چیزی نگفته بود. مسلماً نه به مادرش گفته بود و نه با فرد دیگری در این مورد حرفی زده بود. نه به پدرش که دو هفته یک بار (در همین حدود) زنگ می زد، به مادربزرگش به هیچ وجه و به هیچ کس در مدرسه هم چیزی نگفته بود. مطلقاً به هیچ کس حرفی نزده بود.
اتفاقی که در کابوسش افتاده بود، چیزی نبود که کسی بخواهد بداند.
کانر با بی حالی چشم هایش را باز و بسته کرد، سپس اخم کرد. چیزی کم بود. کمی هشیارتر روی رختخوابش نشست. کابوس رفته بود، ولی چیز دیگری وجود داشت که نمی توانست آن را تشخیص دهد، چیزی که متفاوت بود، چیزی که...
تقلاکنان در سکوت گوش داد، ولی تمام چیزی که می شنید خانه ی ساکت، تیک تیک های گاه و بی گاهِ طبقه ی پایین که خالی بود یا صدای تخت خواب و ملافه ی مادرش از اتاق کناری بود.
هیچ چیز.
سپس چیزی نظرش را جلب کرد؛ چیزی که او را بیدار کرده بود.
کسی در حال صدا زدنِ او بود.
کانر.
وحشت سراسر وجودش را گرفت و دل و روده اش به هم می پیچید. آن چیز دنبالش کرده بود؟ راهی پیدا کرده بود و از کابوس بیرون آمده بود و...؟
به خودش گفت: «احمق نشو. تو خیلی بزرگ تر از اونی هستی که هیولاها دنبالت باشن.»
همین طور هم بود. ماه گذشته سیزده سالش را پر کرده بود. هیولاها برای بچه ها وجود دارند. برای آن هایی که جایشان را خیس می کنند. هیولاها برای...
کانر.
آنجا بود. کانر آب دهانش را قورت داد. امسال ماه اکتبر بیش از حد گرم و پنجره ی اتاقش هنوز باز بود. شاید این صدای خش خش پرده ها بود که به خاطر وزش نسیم به هم می خوردند، و صدایی شبیه صدای...
کانر.
بسیار خوب، صدای باد نبود. مطمئناً صدای یک انسان بود، ولی صدای کسی که او را نمی شناخت. بدون شک، مادرش نبود. اصلاً صدای زن نبود. لحظه ای فکر احمقانه ای به سرش زد، شاید صدای پدرش بود که آن ها را غافلگیر کرده و از آمریکا برگشته بود و نتوانسته بود به موقع زنگ بزند و...
کانر.
نه. پدرش نبود. این صدا یک خصوصیت داشت: خصوصیتی هیولایی، وحشی و رام نشده.
سپس صدای غژغژ سنگینی را از بیشه ی بیرون از خانه شنید. انگار چیزی غول پیکر روی سطحی چوبی راه می رفت.
نمی خواست برود و نگاه کند. ولی درست همان لحظه، بخشی از وجودش می خواست بیش تر از هر کار دیگری به بیرون نگاه کند.
دیگر کاملاً بیدار بود، ملافه ها را کنار زد، از تختخواب پایین آمد و به طرف پنجره رفت. زیر نور کمرنگ ماه، ساختمان کلیسا را که روی تپه ی پشت خانه اش بود به وضوح می دید. همچنین خطوط فولادی و زمخت راه آهن که کنار کلیسا می پیچیدند و با رنگ تیره شان در شب خودنمایی می کردند. ماه هم بر فراز قبرستانِ متصل به کلیسا و سنگ قبرهایی که نوشته شان دیگر قابل خواندن نبودند، می درخشید.
حتی کانر می توانست درخت تنومند سُرخداری را که از وسط قبرستان سر بر آورده بود، ببیند. درخت آن قدر قدیمی بود که به نظر می رسید از جنس همان سنگ هایی است که بنای کلیسا با آن ها ساخته شده بودند. او فقط می دانست که اسم آن درخت سُرخدار است، چون مادرش این طور گفته بود. اولین بار وقتی که به خاطر کم سن وسالی نمی دانست نباید میوه های سمی آن درخت را بخورد، دومین بار موقعی که مادرش از پنجره ی آشپزخانه شان با نگاهی عجیب به بیرون خیره شده و گفته بود: «اون درخت اسمش سُرخداره.»
و درست همان لحظه دوباره اسم خودش را شنید.
کانر.
انگار آن صدا در هر دو گوشش زمزمه می کرد.
کانر که قلبش به شدت می تپید، ناگهان برای آنچه قرار بود اتفاق بیفتد، بی تاب شد و گفت: «چیه؟»
ابری جلوی ماه را گرفت، سراسرِ چشم انداز در تاریکی فرورفت و صدای صفیر باد از تپه به سمت اتاقش سرازیر شد و پرده ها با حرکت موج وار تکان خوردند. دوباره صدای غژغژ و ترق تروق را شنید، مثل ناله ی چیزی زنده بود، مثل شکم گرسنه ی دنیا که برای غذا قاروقور می کرد.
سپس ابر گذشت و ماه دوباره تابید.
روی درخت سرخدار.
که حالا وسط باغ پشتی خانه شان استوار ایستاده بود.
و آن درخت، هیولا بود.
کانر که داشت تماشا می کرد، شاخه های بالایی درخت خودشان را به شکل چهره ای بزرگ و وحشتناک جمع کردند، دهان و بینی مثل تصویری مرتعش می لرزیدند و چشم ها به کانر خیره شده بودند. بقیه ی شاخه ها به همدیگر پیچ و تاب می خوردند، ترق تروق می کردند و صدای ناله می دادند، تا اینکه به شکل دو بازوی دراز و یک پای دیگر که کنار تنه ی اصلی درخت قرار گرفت، درآمدند. بخش های دیگر درخت به ستون فقرات و سپس به بالاتنه تبدیل شدند. برگ های نازک و سوزنی به یکدیگر بافته شدند و پوستی سبز و خزمانند درست کردند؛ پوستی که تکان می خورد و نفس می کشید، مثل این بود که ماهیچه و ریه زیر آن وجود دارد.
هیولا که ارتفاعش از پنجره ی اتاق کانر هم بیش تر شده بود، خودش را بیش تر جمع و جور می کرد و عریض تر می شد. سپس به هیکلی قدرتمند تبدیل شد که هم قوی و هم باشکوه به نظر می رسید. تمام مدت به کانر خیره مانده بود و کانر صدای بلند و بادمانندِ نفس های هیولا را می شنید. دست های غول پیکرش را در دو طرف پنجره گذاشت، سرش را پایین آورد و با چشم های بزرگش از میان چارچوبِ پنجره به کانر خیره شد. خانه ی کانر تحمل وزن هیولا را نداشت و ناله ای کرد.
سپس هیولا حرف زد.
گفت: «کانر اُمالی(۲).» نفسش مثل باد گرم و شدیدی بود که بوی کود را از میان پنجره به داخل اتاق پخش و موهای کانر را پشت سرش فوت کرد. صدایش با لرزش آهسته و بلند می شد. ارتعاش به قدری شدید بود که کانر آن را در سینه اش حس می کرد.
هیولا خانه را هل داد، عکس های روی دیوار اتاق کانر تکان خوردند و کتاب ها، اسباب بازی های برقی و یک مجسمه ی قدیمی اسب آبی کف اتاق پخش شدند. هیولا گفت: «کانر اُمالی، اومدم ببرمت.»
کانر مبهوت بود: یک هیولا. هیولایی واقعی. در واقعیت، در بیداری. خواب نبود، هیولا اینجا و جلوی پنجره ی اتاقش بود.
آمده بود او را ببرد.
ولی کانر فرار نکرد.
در واقع، متوجه شد که حتی نمی ترسد.
تمام چیزی که حس می کرد و از وقتی هیولا ظاهر شد حس کرده بود، احساسی از جنس ناامیدیِ فزاینده بود.
چون همان هیولایی نبود که انتظارش را داشت.
کانر گفت: «پس بیا و منو ببر.»
سکوت عجیبی برقرار شد.
هیولا گفت: «چی گفتی؟»
کانر بازوهایش را روی سینه اش جمع کرد و گفت: «گفتم پس منو ببر.»
هیولا لحظه ای مکث کرد و سپس غرش کنان مشت هایش را به خانه کوبید. سقف اتاق کانر در اثر ضربات خم شد و ترک های بزرگی روی دیوارها ایجاد شد. باد فضای اتاق را پر کرد. هوا هم همراه نعره های خشم آلود هیولا می غرید.
کانر شانه اش را بالا انداخت، به سختی صدایش را بالا برد و گفت: «هر چقدر دلت می خواد داد بزن. بدتر از این رو هم دیدم.»
حتی هیولا بلندتر نعره کشید و با بازویش پنجره ی اتاق کانر را شکست. شیشه و چوب و آجرها را خرد کرد. با دست غول پیکر و شاخ و برگی اش کانر را گرفت و از کف اتاق بلند کرد. او را از اتاقش به سمت بیرون و سیاهی شب کشید و بر فراز باغِ پشت خانه و مقابل قرص گرد ماه نگه داشت. انگشتانش را چنان محکم دور سینه ی کانر قفل کرده بود که به زحمت نفس می کشید. کانر از میان دهانِ باز هیولا دندان های ژنده ی او را که از چوب سفت و گره دار درست شده بودند، می دید و نفس گرم او را که به صورتش می خورد حس می کرد.
سپس هیولا دوباره مکث کرد.
«تو واقعاً نمی ترسی، مگه نه؟»
کانر جواب داد: «نه. به هر حال از تو نمی ترسم.»
هیولا چشم هایش را باریک کرد.
گفت: «قبل از اینکه همه چی تموم بشه می ترسی.»
و آخرین چیزی که کانر به خاطر داشت، دهانِ بازِ هیولا بود که نعره زنان می خواست او را زنده زنده بخورد.

نظرات کاربران درباره کتاب هیولایی صدا می‌زند

این همونه که فیلمشو ساختن؟the monster is calling
در 1 سال پیش توسط rqy...hab
یکی از بهترین رمان هایی که تا به حال خوندم پر از معنا و مفهوم. خوندنش رو به همه توصیه میکنم.
در 1 سال پیش توسط .....
خیلی تأثیر گذار بود😢😢 خیلی ناراحت شدم
در 1 ماه پیش توسط ساده کاوه