فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیرکی که می‌گذرد

کتاب سیرکی که می‌گذرد

نسخه الکترونیک کتاب سیرکی که می‌گذرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیرکی که می‌گذرد

مودیانو در این رمان به زندگی نوجوانی هجده‌ساله می‌پردازد که به دنبال آشنایی با دختری جوان، زندگی‌اش دستخوش حوادث گوناگونی می‌شود و قدم به دنیایی پُررمزوراز می‌گذارد. عنوانِ کتاب نمادین است و به این مضمون اشاره می‌کند که زندگی مانند سیرکی است که می‌گذرد. فضای حاکم بر این داستان، مانند دیگر آثار مودیانو، مرموز و اسرار‌آمیز است و خواننده را به دنبال کردن داستان ترغیب می‌کند. با این‌که شخصیت‌های این رمان در پرده‌ی ابهام باقی می‌مانند، خواننده نسبت به تک‌تک آن‌ها احساس نزدیکی می‌کند، زیرا شخصیت‌های مودیانو متعلق به دنیای واقعی‌اند. او در این رمان گاه گذشته را با زمان حال می‌آمیزد و در این سفر به خاطرات، خواننده را با خودش همسفر می‌کند و با چنان تبحری او را به این سفر اسرار‌آمیز می‌برد که خواننده می‌پندارد تمام حوادث را از دریچه‌ی چشمان خود دیده است. مودیانو در این داستان به شش روز از زندگی جوانی می‌پردازد که لذت حضور را به کندوکاو در زندگی گذشته‌ی افراد ترجیح می‌دهد و فارغ از دنیای منطقی، به دنبال به تصویر کشیدن یک زندگی رویایی، دور از هیاهو و دغدغه، است. با این‌که خواننده احساس می‌کند شخصیت‌های اصلی داستان را از سال‌ها پیش می‌شناسد، در حقیقت درباره‌ی گذشته و زندگی آن‌ها چیز زیادی درنمی‌یابد و این هنر نویسندگی مودیانوست که تضاد‌ها را به‌هم می‌آمیزد و خواننده را مسحور داستان می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیرکی که می‌گذرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

پاتریک مودیانو(۱)، نویسنده ی معاصر فرانسوی، در سال ۱۹۴۵ در بولونی بیلان کور به دنیا آمد. او را ژان نیز می خواندند. پدرش ایتالیایی و مادرش بلژیکی و بازیگر تئاتر بود. پدرش، آلبرت مودیانو، در زمان اشغال فرانسه با نام مستعار هنری لاگرو(۲) به تجارت غیرقانونی مشغول بود و مادرش، لوئیزا کولپین(۳)، برای ایفای نقش در تئاتر مدام سفر می کرد. بنابر گفته ی مودیانو، پدر و مادرش انسان هایی ماجراجو و اسرار آمیز بودند. در سال ۱۹۴۹، او و برادرش، رودی(۴)، که دو سال از او کوچک تر بود، خانه شان را در اسکله ی کنتی(۵) پاریس به مقصد شهر بیاریتز(۶) ترک کردند و یک سال بعد به پاریس بازگشتند. پاتریک مودیانو دوران کودکی اش را دور از خانواده و همراه برادرش در مدرسه ی شبانه روزی سپری کرد. وی تحصیلات ابتدایی اش را در مدرسه ی مونسل(۷) به پایان رساند و دوران دبیرستان را در دبیرستان شبانه روزی هانری چهارم در پاریس گذراند که این دوران تاثیر مهمی بر ذهن نویسنده گذاشت، همان طور که خود نیز به این نکته اشاره می کند: «من در دبیرستان هانری چهارم پانسیون شده بودم؛ در واقع در شهری که پدر و مادرم در آن زندگی می کردند، زندانی شده بودم. این موضوع زندگی را برایم سخت و تحمل ناپذیر می کرد. دوستانم ساعت چهار به خانه های شان برمی گشتند و من در خوابگاه دبیرستان، همراه نگهبان شب، می ماندم. همه چیز برایم بی معنا بود.» در سال ۱۹۵۷، برادر مودیانو در ده سالگی بر اثر بیماری لوسمی درگذشت و در پرلاشز(۸) به خاک سپرده شد. با مرگ رودی، ضربه ی روحی شدیدی به مودیانو وارد و این مرگ کلید آثارش شد. آن گونه که خود اعتراف می کند، پس از مرگ رودی، جست وجوی مودیانو به دنبال چیزی گم شده آغاز شد. جست جو در گذشته ای محو و دوران کودکی ازهم گسیخته، ذهن او را به خود مشغول می کرد. پاتریک مودیانو بین سال های ۱۹۶۷ و ۱۹۸۲ تمام آثارش را به برادرش تقدیم کرد. در سال ۱۹۶۰، پدر و مادر مودیانو از هم جدا شدند و پدرش با زنی ایتالیایی، که بیست سال از او جوان تر بود، ازدواج کرد. پاتریک مودیانو در سال ۱۹۶۶ برای آخرین بار با پدرش ملاقات کرد.
مودیانو در سال ۱۹۶۵ در دانشکده ی ادبیات دانشگاه سوربن ثبت نام کرد، اما تحصیلاتش را نیمه کاره رها کرد و به نویسندگی روی آورد. او در دوران نوجوانی بسیار متاثر از آثار بالزاک و سیمنون(۹) بود.
اولین اثر او میدان اِتوال(۱۰) نام دارد که در سال ۱۹۶۸ منتشر شد. این اثر جوایز فنئون(۱۱)و روژه نیمیه(۱۲) را بُرد. مودیانو در سال ۱۹۷۰ با نویسنده ی فرانسوی، دومینیک زرفوس(۱۳)، ازدواج کرد و دو کتاب ماجرای شورا(۱۴) و نامزدی برای شورا(۱۵) را در سال های ۱۹۸۶ و ۱۹۸۷ با همکاری همسرش نوشت. چهار سال بعد، همزمان با تولد دخترش، زینا(۱۶)، سناریو فیلم لاکومب لوسین(۱۷) را نوشت. در سال ۱۹۷۷، پدرش درگذشت و این امر سبب یادآوری خاطرات و نگارش کتاب شجره ی خانوادگی(۱۸) شد. مودیانو با نامه ای از مرگ پدر خبر دار شد و از محل دفن وی بی اطلاع ماند. یک سال بعد، دختر دوم او، ماری، به دنیا آمد.
پاتریک مودیانو در طول دوران نویسندگی اش موفق به کسب جوایز بسیاری شد که از میان آن ها می توان به جایزه ی بزرگ آکادمی فرانسه برای رمان بلوارهای کمربندی(۱۹) در سال ۱۹۷۲، جایزه ی کتاب فروشان(۲۰) برای رمان ویلای غمگین(۲۱) در سال ۱۹۷۶، جایزه ی گنکور(۲۲) برای رمان خیابان بوتیک های خاموش(۲۳) در سال ۱۹۷۸، جایزه ی ملی ادبیات(۲۴) برای مجموعه آثارش، جایزه ی ادبی پرنس موناکو(۲۵) برای مجموعه آثارش در سال ۱۹۸۴، جایزه ی بزرگ ادبی پل موران(۲۶) برای مجموعه آثارش در سال ۲۰۰۰ و جایزه ی جهانی چینو دل دوکا(۲۷) برای مجموعه آثارش در سال ۲۰۱۰ اشاره کرد. تا کنون بیش از بیست و پنج داستان از وی منتشر شده است، از جمله:

گردش شبانه(۲۸)؛ (۱۹۶۹)، جوانی(۲۹)؛ (۱۹۸۱)، پسرانی چنین نازنین(۳۰)؛ (۱۹۸۲)، محله ی گم شده(۳۱)؛ (۱۹۸۵)، سفر ماه عسل(۳۲)؛ (۱۹۹۰)، گل های ویرانی(۳۳) (۱۹۹۱)، بهار ملال انگیز(۳۴)؛ (۱۹۹۳)، غریبه ها(۳۵)؛ (۱۹۹۹)، جواهر کوچک(۳۶)؛ (۲۰۰۱)، تصادف شبانه(۳۷)؛ (۲۰۰۳)، در کافه ی جوانی گم شده(۳۸)؛ (۲۰۰۷)، افق(۳۹)؛ (۲۰۱۰)

چندین فیلم نیز براساس آثار او ساخته شده است، از جمله:

ـ جوانی، به کارگردانی موشه میزراهی(۴۰) در سال ۱۹۸۳ براساس رمان جوانی.
ـ عطر ایوون(۴۱)، به کارگردانی پاتریس لوکونت(۴۲) در سال ۱۹۹۵ براساس رمان ویلای غمگین.
ـ دوستت دارم(۴۳)، به کارگردانی مانوئل پواریر(۴۴) در سال ۲۰۰۱ براساس رمان یکشنبه ی اوت.
ـ رهگذران(۴۵)، به کارگردانی آلن ناهوم(۴۶) در سال ۲۰۰۶ براساس رمان سیرکی که می گذرد.

مودیانو در اغلب آثارش زندگی روزمره ی افراد عادی را به تصویر می کشد و با نگاهی تازه به واقعیات زندگی، آثاری بدیع می آفریند. آن چه موجب متمایز شدن داستان های او می شود، لذت همراهی خواننده با قهرمان داستان است که گاه بی هیچ هدف مشخصی صفحات زندگی را ورق می زند. مودیانو نویسنده ای است که دنیای خاص خود را می آفریند: دنیایی مملو از خاطرات. او به بازآفرینی گذشته نمی پردازد، بلکه با دمیدن به غبار ناشی از گذر زمان، ماجراهای گذشته را جلوه گر می کند. شخصیت های داستانی مودیانو اغلب در خاطرات شان زندگی می کنند و در پی یافتن پاسخی برای آن چه در گذشته رخ داده، سرگردان اند. در بیشتر آثار او می توان ردپای زندگی واقعی اش را مشاهده کرد و بیشتر آثار او جنبه ی زندگی نامه ای دارند. مودیانو در اغلب داستان هایش به خاطرات دوران نوجوانی اش، سال هایی که در کالج گذرانده، زندگی مرموز پدرش، محله هایی که زمانی به آن جا رفت وآمد می کرده و نیز به مادرش اشاره می کند. اما در آثار او تنها اشاره ی کوچکی به مادرش شده است که خودش دلیل آن را این گونه بیان می کند: «در آثار من، مادرم غایب است، چرا که می خواهم او را از ناپاکی ها مصون بدارم.»
نثر شیوا، ایجاز جمله ها و نام بردن از مکان های حقیقی از ویژگی های نویسندگی مودیانو است. او خواننده را به دنیایی آشنا و پر از تردید و سوال می برد و یادآوری می کند برای بسیاری از سوال های زندگی، نمی توان به پاسخی آشکار دست یافت و گاه جست وجوی جواب لذت زندگی را ذره ذره در کام تلخ می کند. شاید برخی از داستان های مودیانو در پرده ای از ابهام به پایان برسند، اما آن چه مهم است احساسی است که در پایان هر داستان در خواننده به وجود می آید: احساسی خوشایند همراه با اندوه!
رمان سیرکی که می گذرد در سال ۱۹۹۲ منتشر شد. مودیانو در این رمان به زندگی نوجوانی هجده ساله می پردازد که به دنبال آشنایی با دختری جوان، زندگی اش دستخوش حوادث گوناگونی می شود و قدم به دنیایی پُررمزوراز می گذارد. عنوانِ کتاب نمادین است و به این مضمون اشاره می کند که زندگی مانند سیرکی است که می گذرد. فضای حاکم بر این داستان، مانند دیگر آثار مودیانو، مرموز و اسرار آمیز است و خواننده را به دنبال کردن داستان ترغیب می کند. با این که شخصیت های این رمان در پرده ی ابهام باقی می مانند، خواننده نسبت به تک تک آن ها احساس نزدیکی می کند، زیرا شخصیت های مودیانو متعلق به دنیای واقعی اند. او در این رمان گاه گذشته را با زمان حال می آمیزد و در این سفر به خاطرات، خواننده را با خودش همسفر می کند و با چنان تبحری او را به این سفر اسرار آمیز می برد که خواننده می پندارد تمام حوادث را از دریچه ی چشمان خود دیده است. مودیانو در این داستان به شش روز از زندگی جوانی می پردازد که لذت حضور را به کندوکاو در زندگی گذشته ی افراد ترجیح می دهد و فارغ از دنیای منطقی، به دنبال به تصویر کشیدن یک زندگی رویایی، دور از هیاهو و دغدغه، است. با این که خواننده احساس می کند شخصیت های اصلی داستان را از سال ها پیش می شناسد، در حقیقت درباره ی گذشته و زندگی آن ها چیز زیادی درنمی یابد و این هنر نویسندگی مودیانوست که تضاد ها را به هم می آمیزد و خواننده را مسحور داستان می کند.
در این اثر قهرمان داستان پسری هجده ساله است که رویای نویسندگی در سر می پروراند. پدرش او را ترک کرده و با زنی ایتالیایی، که بیست سال از پدر جوان تر است، در کشور دیگری زندگی می کند. مادرش نیز بازیگر تئاتر است و پسرش را ترک کرده. همه ی این خرده داستان ها از زندگی خود نویسنده می آیند و نویسنده با قهرمان داستان احساس همذات پنداری می کند. حتا آپارتمان قهرمان داستان همان آپارتمان شماره ی پانزده اسکله ی کنتی در پاریس، یعنی خانه ی قدیمی مودیانو، است. شاید بتوان گفت در این اثر نویسنده، مانند اغلب آثارش، به بازآفرینی برخی از خاطراتش می پردازد.

هجده ساله بودم و مردی که خطوط چهره اش را به خاطر نمی آورم جواب هایم را در مورد وضعیت تاهل، آدرس و موقعیت تحصیلی همزمان و پی درپی تایپ می کرد. از من پرسید تفریحم چیست.
کمی مکث کردم و بعد گفتم: «می روم سینما و کتابخانه.»
ـ غیر از سینماها و کتابخانه ها به جاهای دیگر هم سر می زنید.
از یک کافه اسم برد. بارها برایش تکرار کردم هیچ وقت آن جا نرفته ام، ولی بی فایده بود. خوب احساس می کردم حرفم را باور نمی کند. آخر تصمیم گرفت این جمله را تایپ کند:
«من اوقات فراغتم را در سینما و کتابخانه ها می گذرانم و هرگز به کافه تورنل(۴۷)، شماره ی ۶۱، در اسکله ای به همین نام نرفته ام.»
دوباره سوال هایی کرد درباره ی پدر و مادرم و این که اوقات فراغتم را چگونه سپری می کنم. بله، من در کلاس های دانشکده ی ادبیات شرکت می کردم. این دروغ هیچ خطری نداشت، چون فقط به خاطر این که مهلت سربازی ام را تمدید کنم، در این دانشکده ثبت نام کرده بودم. اما در مورد پدر و مادرم: رفته اند خارج و اطلاعی از تاریخ برگشت آن ها ندارم، چون فکر نمی کنم هیچ وقت برگردند.
بعد از زن و مردی اسم بُرد و گفت می شناسم شان یا نه. گفتم: «نه.» خواست خوب فکر کنم. او، آرام و بی اعتنا، تهدیدم کرد اگر حقیقت را نگویم، ممکن است عواقب بسیار بدی در انتظارم باشد. نه، من واقعاً این دو نفر را نمی شناختم. جوابم را تایپ کرد. بعد برگه ای مقابلم گذاشت که زیرش نوشته شده بود: «متن فوق را خوانده ام و تایید می کنم.» من حتا دوباره اظهارنامه ام را نخواندم و با خودکاری که روی میز بود امضایش کردم.
قبل از رفتن می خواستم بدانم چرا بازجویی شدم.
ـ اسم شما در دفترچه یادداشت یک نفر نوشته شده.
اما نگفت طرف کی بوده.
ـ اگر دوباره حضورتان لازم باشد، احضارتان خواهیم کرد.
تا درِ دفتر همراهی ام کرد. در راهرو، روی نیمکتی چرمی، دختری بیست و دو سه ساله نشسته بود.
به دختر گفت: «نوبت شماست.»
دختر بلند شد. نگاهی بین ما ردوبدل شد. از میان در، که در واقع پلیس بازش گذاشته بود، دختر را دیدم که همان جایی نشسته بود که من چند لحظه قبل نشسته بودم.
رفتم اسکله، تقریباً پنج بعدازظهر بود. فکر کردم منتظر بازجویی اش بمانم. رفتم. فکر خوبی نبود جلوِ ساختمان پلیس منتظرش بمانم. تصمیم گرفتم پناه ببرم به کافه ای در تقاطع اسکله و بلوار پاله(۴۸). اگر از جهت مخالف سمت پل نُف(۴۹) می رفت چه؟ حتا به این موضوع فکر هم نکرده بودم.
پشت شیشه ی ایوان کافه، خیره به اسکله ی اورفور(۵۰) نشسته بودم. بازجویی او خیلی بیشتر از من طول کشیده بود. دیگر شب شده بود که دیدم دارد می آید سمت کافه.
از مقابل ایوان کافه که می گذشت، با پشت دستم زدم به شیشه. با تعجب به من خیره شد و بعد آمد تو و نشست کنارم.
سر میز من نشست، انگار همدیگر را می شناسیم و باهم قرار ملاقات گذاشته ایم. او سر صحبت را باز کرد: «از شما خیلی سوال کردند؟»
ـ اسم من در دفترچه یادداشت کسی نوشته شده.
ـ می دانید کیست؟
ـ نمی خواستند به من چیزی بگویند، ولی شاید شما بتوانید اطلاعاتی به من بدهید.
ابروهایش را درهم کشید و گفت: «در مورد چی به شما اطلاعات بدهم؟»
ـ گویا اسم شما هم در آن دفترچه یادداشت نوشته شده و ما هر دو به یک دلیل بازجویی شدیم.
ـ نه، من رفتم آن جا که فقط شهادت بدهم.
نگران به نظر می رسید. حتا فکر کردم کم کم دارد حضورم را در کنارش فراموش می کند. ساکت ماندم. به من لبخندی زد و پرسید چند سالم است. گفتم بیست و یک سال دارم. سه سال سنم را بیشتر گفتم، یعنی سن قانونی آن زمان را.
ـ کار می کنید؟
خیلی اتفاقی و با لحنی که سعی می کردم قاطع باشد گفتم: «تو کتاب فروشی کار می کنم.»
سرتاپایم را برانداز کرد. لابد فکر می کرد می شود به من اطمینان کرد یا نه. پرسید: «لطفی در حق من می کنید؟»
در میدان شاتله(۵۱) می خواست سوار مترو شود. درست زمان شلوغی مترو بود. نزدیک در خروجی واگن، چسبیده به هم ایستاده بودیم. در هر ایستگاه مسافرانی که پیاده می شدند ما را به سمت بیرون می راندند و بعد ما با مسافران تازه دوباره سوار می شدیم. سرش را روی شانه ام گذاشت و با لبخندی گفت: «هیچ کس تو این شلوغی نمی تواند پیدای مان کند.»
در ایستگاه گاردونور(۵۲) با موج مسافرانی همراه شده بودیم که طرف قطار های حومه ی شهر سرازیر می شدند. از راهرو ایستگاه گذشتیم. در سالن امانات، در صندوقی را باز کرد و چمدان چرمی سیاهی بیرون آورد.
چمدان سنگین را می کشیدم دنبال خودم و فکر می کردم داخلش چیزی به غیر از لباس است. باز هم، همان مترو، همان خط، اما در جهتی دیگر. این بار جای نشستن داشتیم. سیته(۵۳) پیاده شدیم.
در انتهای پل نُف منتظر شدیم چراغ قرمز شود. هر چه می گذشت اضطرابم بیشتر می شد. فکر می کردم وقتی به آپارتمان برسیم، گرابلی(۵۴) چگونه ازمان استقبال می کند. بهتر نبود چند کلمه در مورد گرابلی بهش می گفتم تا غافلگیر نشود؟
از مقابل ساختمان ضرابخانه می گذشتیم. شنیدم ساعت موسسه نُه بار به صدا درآمد. از من پرسید: «مطمئن اید توی خانه تان مزاحم کسی نیستم؟»
ـ نه، هیچ کس.
هیچ نوری از پنجره ی آپارتمان، که مشرف به اسکله بود، به چشم نمی خورد. گرابلی داشت در اتاق روبه حیاط استراحت می کرد؟ معمولاً ماشینش را در جای کوچکی بین ضرابخانه و فرهنگستان پارک می کرد، اما ماشینش آن جا نبود.
درِ طبقه ی چهارم را باز کردم، از راهرو ورودی گذشتیم و وارد اتاقی شدیم که قبلاً دفتر کار پدرم بود. فقط تک لامپی آویزان از سقف، اتاق را روشن می کرد. آن جا غیر از کاناپه ی گل دار قدیمی ارغوانی اسباب دیگری نبود.
چمدان را گذاشتم کنار کاناپه. او رفت سمت یکی از پنجره ها.
ـ منظره ی زیبایی دارید...
سمت چپ، انتهای پل دزآر(۵۵) و لوور(۵۶) پیدا بود و روبه رو، انتهای لیل دو لا سیته(۵۷) و باغ ورگالان(۵۸).
روی کاناپه نشستیم. نگاهی به اطراف انداخت، انگار از خالی بودن اتاق تعجب کرده بود.
ـ دارید اسباب کشی می کنید؟
گفتم متاسفانه باید این محل را تا یک ماه دیگر ترک کنیم. پدرم رفته سوییس تا باقی زندگی اش را آن جا بگذراند.
ـ چرا سوییس؟
داستانش طولانی بود و نمی توانستم آن شب برایش توضیح بدهم. شانه بالا انداختم. گرابلی هر لحظه ممکن بود سر برسد. وقتی این دختر و چمدانش را می دید چه می کرد؟ می ترسیدم به پدرم که در سوییس بود تلفن بزند و پدرم در آخرین فوران حس پدری اش نسبت به من، نقش پدری شریف را بازی کند و در مورد تحصیلات و آینده ام که به خطر خواهد افتاد حرف بزند.
ـ خسته ام...
به او پیشنهاد کردم روی کاناپه دراز بکشد. بارانی اش را درنیاورد. یادم افتاد شوفاژ کار نمی کند.
ـ گرسنه اید؟ می روم آشپزخانه چیزی پیدا کنم بخوریم...
روی کاناپه پاهایش را جمع کرده بود و روی پاشنه هایش نشسته بود.
ـ لازم نیست، فقط یک نوشیدنی لطفاً...
دیگر چراغی در راهرو روشن نبود. فقط پنجره ی شیشه ای راهرو بزرگ که به آشپزخانه منتهی می شد اتاق را با نوری رنگ پریده چنان روشن می کرد گویی ماهْ کامل است. گرابلی چراغ سقفی آشپزخانه را روشن گذاشته بود. در مقابل بالابر قدیمی(۵۹)، روی میز اتو، شلوارِ کت وشلوار پرنس دوگال(۶۰) گرابلی را دیدم. پیراهن ها و لباس هایش را خودش اتو می کرد. روی میز بریج(۶۱)، که من گاهی با او روی آن غذا می خوردم، یک ظرف خالی ماست، پوست موز و یک پاکت کوچک نسکافه بود، آن شب آن جا شام خورده بود. در آشپزخانه دو ظرف ماست، یک تکه ماهی آزاد، مقداری میوه و یک بطری نوشیدنی، که سه چهارمش خالی بود، پیدا کردم. وقتی از آشپزخانه آمدم بیرون، دختر مشغول خواندن یکی از مجله هایی بود که گرابلی از چند هفته پیش روی شومینه ی دفتر انباشته کرده بود. آن طور که خودش می گفت «مجله های جلف»ای بودند که خیلی به آن ها علاقه داشت.
سینی را مقابل مان روی پارکت گذاشتم.
مجله را کاملاً باز کنارش گذاشته بود. می توانستم عکس سیاه وسفید زنی را از پشت با موهای دم اسبی ببینم؛ پای چپش را دراز و پای راستش را خم کرده بود و زانوش لبه ی تخت بود.
ـ مطالب عجیبی می خوانید...
ـ نه، من این ها را نمی خوانم... دوست پدرم...
سیب گاز می زد و کمی نوشیدنی برای خودش ریخته بود. پرسیدم: «چی توی این چمدان گذاشته اید؟»
ـ چیز خاصی نیست... وسایل شخصی ام است.
ـ سنگین بود. فکر می کردم پُرِ شمش طلاست.
دستپاچه لبخند زد. توضیح داد در خانه ای در حومه ی پاریس، نزدیک سن لولافوره(۶۲) می نشسته، اما دیشب صاحبان خانه سرزده برگشته بودند و از آن جا که با آن ها رابطه ی خوبی نداشته، ترجیح داده آن جا را ترک کند و می خواهد فردا، تا پیدا کردن جایی دائمی، در هتلی اتاق بگیرد.
ـ تا هر زمان بخواهید می توانید این جا بمانید.
مطمئن بودم گرابلی ابتدا چند لحظه غافلگیر می شود و بعد دیگر اعتراضی نمی کند. نظر پدرم هم دیگر برایم مهم نبود.
ـ خواب تان می آید؟
فکر کردم اتاق بالا را بدهم به او و خودم روی کاناپه ی دفتر بخوابم.
در راه پله ی کوچکی که به طبقه ی پنجم می رسید، چمدان به دست جلوتر از او بالا می رفتم. اتاق بالا هم مانند دفتر کار خالی بود. در انتهای اتاق یک تخت کنار دیوار بود. در اتاق هیچ پاتختی و چراغ خوابی نبود. نئون ویترین های دو طرف شومینه را روشن کردم، جایی که پدرم مجموعه ی مجسمه های شطرنجش را می چید؛ که آن ها نیز مانند کمد کوچک چینی و تابلوِ کپی مونتیسلی(۶۳) که جایش روی چوب کاری آبی آسمانی دیوار مانده بود ناپدید شده بودند. این چیزها را به عتیقه فروشی به اسم دل اورسانو(۶۴)سپرده بودم تا بفروشدشان.
از من پرسید: «این جا اتاق شماست؟»
ـ بله.
چمدان را گذاشتم جلوِ شومینه. درست مانند چند لحظه قبل که در دفتر به سمت پنجره رفته بود، رفت طرف پنجره.
گفتم: «اگر خوب به سمت راست نگاه کنید، مجسمه ی هانری چهارم(۶۵) و برج سن ژاک(۶۶) را می بینید.»
نگاهی سرسری به قفسه های کتاب بین دو پنجره انداخت، بعد روی تخت دراز کشید و خیلی راحت با یک حرکت پا کفش هایش را در آورد. از من پرسید کجا می خوابم.
ـ طبقه ی پایین، روی کاناپه.
ـ بمانید، من ناراحت نمی شوم.
بارانی اش هنوز تنش بود. چراغ های ویترین ها را خاموش کردم.
ـ به نظرتان هوا سرد نیست؟
روی دیوارها و سقف، انعکاس نور و سایه هایی نرده ای شکل موج می زد.
پرسید: «این صدای چیست؟»
ـ یک قایق تفریحی(۶۷) می گذرد.

نظرات کاربران درباره کتاب سیرکی که می‌گذرد

قشنگ بود خوشمان امد
در 1 سال پیش توسط علیرضا
داستان تا حدی کشش داشت ولی عالی نبود. من از ۵، چهار می دم.
در 1 سال پیش توسط par...neh