فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سایه‌های ابدی

کتاب سایه‌های ابدی
کتاب دوم، مجموعه سرگذشت گروهان سیاه

نسخه الکترونیک کتاب سایه‌های ابدی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سایه‌های ابدی

گروهان سیاه سربازانی مزدور در خدمت بانو ذر برابر شورشیان رز سپید می ایستند آنان مردانی سر سخت هستند مفتخر به محترم شمردن پیماین هایشان. بانو شرور است اما کسانی هم که به دروغ ادعا میکنند از پیران رز سپید(تجسمی تازه از قهرمانی که قرن ها پیش نابود شده)هستند همانا به شروری بانویند با این حال اکنون برخی از افراد گروهان دریافته اند دختر کر ولالی که نجات و پناهش داده اند تولد دوباره ی حقیقی رز سپید است. اکنون شاید راهی به سوی نور باشد حتی برای کسانی همچون آنان... اگر بتوانند جان سالم به در ببرند...

ادامه...

بخشی از کتاب سایه‌های ابدی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کمین در تالی

یک ورق هفت بیرون کشیدم، وسط گذاشتم، یک سه خال کنار گذاشتم و به تک خالی تنها زل زدم. دست چپم نزول خور زیرلب گفت: «خودشه. کم آورده.»
با کنجکاوی به او خیره شدم. «چی باعث شد همچین چیزی بگی؟»
کارتش را کشید، دشنامی داد و کنار گذاشت. «طبیب، وقتی می خوای خونسرد باشی چهره ات عین جنازه می شه؛ حتی چشم هات.»
کندی کارتش را کشید، فحشی داد و یک پنج کنار گذاشت. «حق با اونه طبیب. اون قدر خودت رو خونسرد نشون می دی که تابلو می شی. یالا اوتو(۹).»
اوتو به کارت هایش خیره شد، بعد چنان نگاهی به کپه ی کارت ها انداخت گویی می توانست در آستانه ی شکست، پیروزی به ارمغان بیاورد. کارتش را کشید. «لعنتی.» کارتی را که کشیده بود، کنار گذاشت. یک کارت چهره دار بود. تک خالم را نشان شان دادم و غنائمم را جمع کردم.
در حینی که اوتو کارت ها را جمع می کرد، کندی از روی شانه ام خیره مانده بود. چشمانش ثابت و متمرکز بودند. پرسیدم: «چی شده؟»
«میزبان مون داره دل و جراتش رو جمع می کنه. دنبال یه راهیه که بره بیرون و بهشون هشدار بده.» چرخیدم. بقیه هم همان کار را کردند. میخانه دار و مشتری هایش یکی یکی سرهایشان را پایین انداختند و خود را جمع و جور کردند جز مردی بلند قد و سیاهپوست که در کنار شومینه در سایه ها نشسته بود. چشمکی زد و لیوانش را همانند نوشیدن به سلامتی بالا برد. ابرو در هم کشیدم. واکنشش لبخند بود. اوتو کارت ها را پخش کرد.
گفتم: «صد و نود و سه.»
کندی اخم کرد. بی احساس گفت: «لعنت به تو طبیب.» دست های بازی را می شمردم. آن ها بهترین تیک تاک ساعت زندگی ما به عنوان همقطاران گروهان سیاه بودند. بیش از ده هزار دست از زمان جنگ شهر افسون بازی کرده بودم. فقط خدایان می دانستند که قبل از شروع به شمارش چقدر بازی کرده بودم.
نزول خور پرسید: «فکر کردن می تونن فال گوش حرف های ما وایسن؟» عصبی بود. انتظار به چنین روزی انداخته بودش.
«بعید می دونم.» کندی با وسواس زیادی کارت هایش را مرتب می کرد. مثل روز روشن بود که کارت های خوبی دارد. کارت های خودم را دوباره بررسی کردم. بیست و یک. احتمالاً ریسک بود، اما بهترین راه متوقف کردنش بود... کارت هایم را گذاشتم.
«بیست و یک.»
اوتو با خشم گفت: «ای حرومزاده.» کارت های شماره زیادش را کنار گذاشت تا به حد نصاب برسد، اما به خاطر یک کارت چهره دار باز هم امتیازش بیست و دو بود. کندی سه کارت نُه، یک تک خال و یک سه خال داشت. نیشخندی زدم و باز هم غنائم را جمع کردم.
نزول خور غرولندکنان گفت: «اگه این یکی رو ببری بلند می شیم آستین هات رو می گردیم.» کارت ها را جمع و بعد توزیع کردم.
لولاهای در پشتی جیرجیر کردند. همگی خشک شدند و به در آشپزخانه زل زدند. افرادی آن سویش در جنب و جوش بودند.
«مِیدِل(۱۰)! کدوم گوری هستی؟»
میخانه دار با نگرانی به کندی نگاه کرد. کندی به او اشاره کرد که حرف بزند. میخانه دار داد زد: «نیت، این جام.»
کندی زمزمه کرد: «بازی رو ادامه بدید.» شروع به پخش ورق ها کردم.
مردی حدود چهل ساله از آشپزخانه پا به بیرون گذاشت. چند نفر دیگر به دنبالش وارد اتاق شدند. همگی جامه هایی با خال های سبز به تن داشتند. کمانی به پشتشان آویزان بود. نیت گفت: «حتماً بچه ها رو گرفتن. نمی دونم چطور اما...» چیزی در چشمان میدل دید. «چی شده؟»
به طرز وحشتناکی میدل را ترسانده بودیم. ما را لو نمی داد.
به کارت هایم زل زدم، دستم را واگذار کردم. یارهایم هم همین کار را کردند. نزول خور کارتی را که کشیده بود، کنار گذاشت. یک دو خال بود. معمولاً در پی کمترین امتیاز بود. بازی اش عصبی بودنش را نمایان می کرد.
کندی کارت کنارگذاشته شده را برداشت و پشت سرهم کارت ها را ردیف کرد: تک خال، دو خال و سه خال. یک کارت هشت کنار گذاشت.
یکی از همراهان نیت غرولند کنان گفت: «بهت گفته بودم نباید بچه ها رو بفرستی.» گویا بحثی قدیمی جان تازه گرفته بود.
نیت غرولند کنان گفت: «نمی خواد بگی گفته بودم. میدل، اطلاع دادم که جلسه داریم. باید تجهیزات رو پخش کنیم.»
مرد سبزپوش دیگری گفت: «نیت، ما مطمئن نیستیم. بچه ها رو که می شناسی.»
«داری خودت رو گول می زنی. سگ های بانو دنبال مون هستن.»
آن فرد شاکی گفت: «بهت گفته بودم نباید اونا رو...» سپس ساکت شد، خیلی دیر متوجه شده بود که غریبه هایی حضور دارند و مشتری ها رنگ پریده به نظر می آیند.
نیت به سمت شمشیرش دست برد.
با احتساب میدل و چند مشتری که خودشان را دخیل کرده بودند، نُه نفر می شدند. کندی میز کارت بازی را برگرداند. غنائم بازی مان از روی میز پایین ریخت. چهار دارت سمی از آن سوی سالن عمومی به سمت مان آمدند. شمشیر کشیدیم.
فقط چند ثانیه طول کشید.
کندی پرسید: «همگی خوبید؟»
اوتو گفت: «یه خراش برداشتم.» زخمش را بررسی کردم. جای نگرانی نبود.
کندی به میدل که به او امان داده بودیم، گفت: «رفیق برو پشت پیشخان. باقی تون اینجا رو سر و سامون بدید. نزول خور، مراقب شون باش. حتی اگه فکر جُم خوردن به سرشون زد، بکششون.»
«با جنازه ها چی کار کنم؟»
«بندازشون توی چاه.»
میز را دوباره سرجایش برگرداندم، نشستم و تکه ای کاغذ را باز کردم. طرح روی آن زنجیره ای از مقامات شورشی ها در تالی بود. نیت را که در وسط نمودار بود، خط زدم. گفتم: «میدل. بیا اینجا.»
میخانه دار با اکراه و لرزان نزدیک آمد.
«آروم باش. اگه همکاری کنی صحیح و سالم این ماجرا رو پشت سر می ذاری. بهم بگو اونا کی بودن.»
من من کرد. انتظارش می رفت.
گفتم: «فقط اسم ها رو بگو.» با اخم نگاهی به کاغذ انداخت. نمی توانست بخواند. «میدل؟ اون پایین توی چاه با یه مشت جنازه شنا کردن کار سختیه.»
آب دهانش را قورت داد، اتاق را از نظر گذراند. به مرد کنار شومینه نگاه انداختم. در کلِ درگیری تکان نخورده بود. حتی حالا هم با بی تفاوتی آشکاری در حال تماشا بود.
میدل اسامی را گفت.
برخی در لیستم بودند و برخی هم نبودند. حدس زدم آن هایی که نبوده اند حاملان نیزه هستند. تالی کاملاً عالی دیده بانی می شد.
آخرین جسد هم بیرون برده شد. به میدل سکه ی طلای کوچکی دادم. چشم هایش از حدقه بیرون زد. مشتری هایش با چشمانی کینه توزانه نگاهش می کردند. نیشخند زدم. «پاداش انجام کارت.»
میدل رنگ پریده به سکه زل زده بود. شبیه بوسه ی مرگ بود. حامیانش حتماً فکر می کردند او ترتیب این کمین را داده است. زمزمه کردم: «بگیرش. می خوای زنده از این ماجرا بیرون بری؟»
با ترس و نفرت به من نگاه کرد. با صدای پچ پچ خشنی پرسید: «شماها دیگه کی هستید؟»
«گروهان سیاه، میدل. گروهان سیاه.»
نمی دانم چطور توانست آن کار را انجام دهد، اما از پیش هم رنگ پریده تر شد.

نظرات کاربران درباره کتاب سایه‌های ابدی

به شدت کتاب قوی و عاااالی ولی به مبتدی ها توصیه نمیشه چون عین نوشته های خیلی نویسنده های فانتزی نویسی که الان تو بازار ازشون ترجمه شده نیست سخت تره ولی اگه از جلد اول بفهمی چی به چیه عاشقش میشی
در 6 ماه پیش توسط nim....ng
یکی از بهترین مجموعه های دارک فانتزی...از دستش ندید
در 6 ماه پیش توسط علیرضا رضایی
عالی
در 2 ماه پیش توسط شهریار قنبری
این قسمت خیلی خوب بود مثل نغمه یخ و آتش یا مجموعه سرگذشت شاهکش نمیشه ولی مجموعه خوبیه
در 2 سال پیش توسط ash...023
خوب بود
در 2 سال پیش توسط Ham...man