فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زنان مهتابی، مرد آفتابی و دو مرغ آخر عشق

نسخه الکترونیک کتاب زنان مهتابی، مرد آفتابی و دو مرغ آخر عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زنان مهتابی، مرد آفتابی و دو مرغ آخر عشق

شاهزاده: مرا رها کن این‌گونه که چون سایه در تعقیب منی، همگان به من می‌خندند.
زن: نه آقا... همگان به من می‌خندند! اما بگذارید بخندند... که این مردم اندوهگین و دل مُرده را شاید، زهرخندی از تماشای عطش عاشقی، کمی به وجد آورد...مرا باکی نیست.

  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زنان مهتابی، مرد آفتابی و دو مرغ آخر عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زنان مهتابی، مرد آفتابی

پیش از کلام: درباره ی نمایش نامه

تذکره نویسان چنین حکایت کرده اند که روزی عطار سرگرم معاینه ی بیماران بود، درویشی پیش دکان او ایستاد. از او چیزی خواست. عطار جوابی به او نداد. درویش به لحن سرزنش به عطار گفت: «تو سرانجام خواهی مرد، اما چگونه خواهی مرد؟» عطار با تعجب پاسخ داد: «همان طور که تو می میری، مگر تو چگونه خواهی مرد؟» آن گاه درویش گفت: «این طور...» و بر روی زمین دراز کشید، کشکولش را زیر سر گذاشت و جان سپرد...
گفته اند عطار از کار آن درویش، چنان دگرگون شد که دکان و پیشه ی خود را ترک کرد و سر به بیان گذاشت و گوشه ی خلوت گزید و باقی عمر را یک باره وقف عرفان نمود... این حرف چه درست بوده باشد و چه نباشد، مدخلی است بر ورود من به جهان عاشقانه ی عطار. جهانی که با درد آغاز می شود و درد از نگاه عطار، همان درمان است و تنها راه سیر و سلوک...
این نمایش نامه، خود، حاصل درد است و من این درد مقدس را به تمام دوستداران حق و حقیقت پیشکش می کنم.

چیستا یثربی

فراد بازی:

۱- مرد
۲- زن

نقش ها به ترتیب: ۱- مرد سالک
۲- زن
۳- شاهزاده
۴- پدر شاهزاده
۵- استاد
۶- مریدان
۷- داماد
۸- برادر داماد
۹- پدر داماد
۱۰- مادر

(کلیه ی این نقش ها، توسط دو بازیگر زن و مرد نیز قابل اجراست.)

مرد: (رو به تماشاگران) یک روز، تنها یک روز مانده بود تا رستگاری... تا پایان اعتکاف من.... یک روز مانده بود تا گناهانم بخشوده شوند و من، سالک صدها سال اشک و سفر، به عارفْ مردی، آزاد و رها بدل شوم. یک روز مانده بود اگر آن تن، آن جسم غریب، آن دخترک پریده رنگ، در حجره ام پیدا نمی شد.

نوای نی غمناکی از دور...

غروبِ آخرین روز پاییز بود و برای من گویی غروب همه ی روزها (به گذشته می نگرد.)

بازگشت به گذشته

نوای موسیقی محزونی از دور دست به گوش می رسد. دختری مرده در حجله ی مرد افتاده است. تنها گیسوان یا دست او را از حجره بیرون می بینیم، گیسوان بلندش، چهره اش را پوشانده است. مرد ناراحت، مسحور و شگفت زده به دختر نزدیک می شود، شال دختر را کنار می زند و از نزدیک به چهره ی دختر نگاه می کند.

مرد: (وحشت زده) دخترکی مرده در نزد من! پروردگارا، تو خود، پناه غریبان باش. بگو... این جسم، مرده تر است یا قلب من؟ دل شوریده ام چگونه داغ این راز رسوا را تاب خواهی آورد؟
(خطاب به دخترک) برخیز دخترک مرده! برخیز و سخن بگو، بگو از کجا آمده ای؟ چرا آمده ای؟ و چه کسی، مرا در مرگِ تو، معصوم می داند؟ آن هم زمانی که تنها یک روز به رستگاری من باقی مانده بود... برخیز دخترک!
(با خود) مردگان همیشه خود را به نشنیدن می زنند. چاره ای نیست. باید این جسم خاموش را از این حجره بیرون بُرد، اما کجا؟ هر کجا...هر کجا به جز این جا، هر کجا به جز خلوتِ سالک مردی غریب که از هر دو جهان می هراسد و بیش تر از دو جهان، از زنان...
(خطاب به تماشاگران) نیمه شب بود که من جسم دخترک را در پاره ای پیچیدم و به سرچشمه ی رودخانه رفتم و آن گاه در خلوت ستارگان، دخترک را با همه ی هراس و شوریدگی ام به آب انداختم...
و صبح روز بعد...

دخترک بار دیگر در حجره افتاده است و کفش یا دست او از داخل حجره پیداست.

مرد: (با وحشت) نه ـ این ممکن نیست... من او را به آب انداختم. من خود او را...
(با گیجی) پروردگارا، این نفرین کدامین نَفَس اهریمنی است که روح و خانه ام را به تهمت مرگ آلوده است؟ یا شاید این، همان وسوسه ی ویرانگر است که از کودکی، در عمق خواب هایم خزیده است...
اگر او، این جسم کبود، از ژرفای سیاه آب، بازگشته باشد، پس به آن معناست که من اینک باید جسم خویشتن را قربانی کنم و به آب افکنم، یا من، یا او... راه گریز دیگری نمانده است. این خانه، جای هر دوی ما نیست. یا من بر رکاب مرگ می رانم یا او بر رکاب زندگی...

مرد می خواهد خود را به آب افکند، زن ناگهان چشمانش را می گشاید و او را صدا می زند.

زن: آقا...

مرد پشت به زن ایستاده است ـ با وحشت، سعی می کند بر خود مسلط شود و به عقب نگاه نکند.

زن: آقا!
مرد: (بی آن که نگاه کند.) شیطان است... عفریت... بی گمان همان سوداست که در کابوس من خانه کرده است... نه ـ نگاه نخواهم کرد. (چشمانش را می بندد.)
زن: آقا، کمی آب به من دهید... خواهش می کنم.
مرد: (مردد برمی گردد.) تو؟!...
زن: من تشنه ام...
مرد: اما تو مُردی!...
زن: راست است که آب شیرین، دل را هم زنده می کند؟

مرد مات و متحیر، خیره به افق

موسیقی ـ تاریک روشن

مرد بیرون حجره نشسته است و با دست، روی صورت زن آب می پاشد، زن تکیه داده بر دیوار حجره، زیر لب نوای محزونی زمزمه می کند، نگاهش به افق، خیره است.

زن: در عشق، قرارِ بی قراری است
بدنامیِ عشق نامداریست
چون نیست شمار عشق پیدا
مَشمُر که نشان بی شماریست
مرد: بگو! هر چه می خواهی...
زن: او شاهزاده بود و من تنها زنی کولی، غریبی بی قوم و خویش...
مرد: مگر چه داشت؟
زن: نمی دانم؟ در چشم عاشق، او همه چیز بود و من عاشق بودم.
مرد: و او؟
زن: او تنها رهگذر بود و گذشت.
مرد: کاش تو هم می گذشتی...
زن: نمی شد، حتی اگر باد به شبی از کنارش می گذشت، همه ی عمر به بویش معطر می شد، عاشقش می شد، و پریشان به دنبالش...
مرد: پس سرنوشت این بود؟
زن: سرنوشت کدام یک؟ سرنوشت من این بود که او را دیدم... و سرنوشت او این بود که بگریزد.
و او می گریخت، چون تیغِ آفتاب از دامن شب یا باد از هیاهوی نیزار... گریز، راهِ او بود و من چون سایه، در پی اش بودم.

بازی در بازی موسیقی و حرکات آیینی

زن: شاهزاده سوار بر اسب و زن افتان و خیزان از پی او ـ زن، گاهی درخت می شود، گاه رهگذر، گاه گدایی در راه و گاه صخره ای در برابر او. مدام در برابر شاهزاده ظاهر می شود و شاهزاده می گریزد، تا این که زن در هیات راستین خود، در برابر شاهزاده ظاهر می شود.
شاهزاده: چه می خواهی ای زن؟
زن: من؟ هیچ...هر آن چه خواست شماست.
شاهزاده: (با تحقیر) خواست من با خواست تو یکی نیست دخترک...
زن: اگر یکی بود، هر دو عاشق بودیم آقا... اما نیستیم.
شاهزاده: دور شو و مرا در آرامش بگذار.
زن: مرا پای رفتن نیست...
شاهزاده: پس فرمان نمی بری؟
زن: فرمانِ دل می برم.
شاهزاده: مگر فرمان شاهزاده، بالاتر از هر فرمانی نیست؟
زن: نه شاهزاده! میان شما و دلم، گویی که دلم قوی تر است. چون او عاشق است و شما نه ـ سلاحِ او هُرمِ نفس گیر عشق است و سلاح شما دشنه و شمشیر.
شاهزاده: مرا رها کن زن ـ این گونه که چون سایه در تعقیب منی، همگان به من می خندند.
زن: نه آقا... همگان به من می خندند! اما بگذارید بخندند... که این مردم اندوهگین و دل مُرده را شاید، زهرخندی از تماشای عطش عاشقی، کمی به وجد آورد...مرا باکی نیست.
شاهزاده: شعر می گویی زن یا دیوانه ای؟
زن: از این دو، کدام پسندِ شماست؟
شاهزاده: این که اصلاً نباشی، یا دست کم چنین بر سر راه من، آواره نباشی...
زن: آه...چه سعادتمندم من... پس سرانجام مرا دیدید؟ پیش از این گمان می بردم که در چشم شما، تنها غباری هستم در باد...
شاهزاده: گوش کن زن ـ من نمی دانم که چه سودایی در سرت می گذرد...اما مرا کابین کرده اند با شاهزاده خانمی از دیار دوست... دختری به زیبایی آفتاب و لطافت شبنم... این وصلتی است که نیاکان بر ما مقدر کرده اند... و من در انتظار آن به سرمی برم، پس برو و تقدیر خود را در جای دیگر جست وجو کن! تو را در سرنوشت من راهی نیست.
زن: می دانم و هرگز چنین سودایی در سر نداشته ام، من راهزن نیستم آقا... تنها مسافرم و توشه ی سفرم را همین بس که می دانم زیر آسمانی که من نفس می کشم و برخاکی که مرا تمام می کند، ناشمرده مردی از جنس آتش و اندوه، چون شما زندگی می کند که هم چون کیمیا، دل را می سوزاند و طلا می کند. درد این سوختن، تمام بودِ و نبودِ مرا بس...
شاهزاده: اگر می خواهی مسافر باش، اگر می خواهی مهمان یا رهگذر!... اما من میزبان تو نیستم زن... من تو را دعوت نکردم...
زن: پیش از آن که به دنیا بیایید، دعوت شده بودم... پیش از آن که حتی چشم باز کنید، نگاهم کرده بودید، و پیش از آن که جهان از نخستین نگاه تان، شکوفه دهد، مرا دیده بودید. (به زمین می افتد.) آه شاهزاده، مرا بکشید، به سیاه چالم اندازید، به زنجیرم کشید، اما از من نخواهید که دوست تان نداشته باشم.
شاهزاده: برخیز دخترک! من تو را به سوی خود نخواندم.
زن: نه با زبان...نه حتی آن زمان که نخستین بار در میان راه به من سلام گفتید... پیش از این ها.. وقتی که طفلی بودید سرخوش از سنگ انداختن به رهگذران و مسافران... پیش از این ها مرا خوانده بودید. خوانده بودید که به دنیا آمدم.
شاهزاده: ای کاش سَلامت نمی کردم...
زن: آه شاهزاده، چگونه درنمی یابید؟ من شما را نه از دست سرنوشت خواهم ربود و نه از دست آن دوشیزه که به او کابینتان کرده اند.
شاهزاده: پس بودِ من چه دردی از تو دوا می کند؟
زن: بودِ شما تنها ارمغانی است برای سوز من... دردی مقدس که مرا از خودم می گریزاند و به سوی آفریدگار شما می راند، بودِ شما آتش است و نبودِ شما تسلیم و رضا... از این دو، آتشْ تابستان است و تسلیمْ، زمستان. آه چه ستمگرِ شیرینی است این عشق. وصالش فصل، فراقش فصل، امیدش اصل... پس چه باشید و چه نباشید، بر من مبارکید...
شاهزاده: رویا می بینی ای زن یا پیشگویی می کنی؟
زن: هیچ یک... فقط راز می گویم... رازی که تنها از آنِ من و شماست شاهزاده!
شاهزاده: میان من و تو رازی نیست دخترک... اینک برو و رهایم بگذار و اگر یک بار دیگر تو را بر سر راهم ببینم...
زن: (با لبخند شادمانه) چه می کنید؟ مرا می کشید؟...

شاهزاده لحظه ای درنگ می کند. گویی می خواهد چیزی بگوید و سپس دور شود...

نظرات کاربران درباره کتاب زنان مهتابی، مرد آفتابی و دو مرغ آخر عشق