فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افسانه‌های روباه

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌های روباه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افسانه‌های روباه

در زمان‌های قدیم، آسیابانی بود که مزدش را از همان آردهایی که آسیاب می‌کرد، می‌گرفت و آن را گوشه‌ی آسیابش، روی هم می‌ریخت؛ اما هر روز صبح که به آسیاب می‌آمد، می‌دید از آردها خبری نیست. آسیابان با خود گفت: در آسیاب که بسته است، هیچ راه دیگری هم که نیست؛ پس چه کسی آردهای مرا می‌برد؟
تا این‌که یک بار تصمیم گرفت شب را در آسیاب سر کند و ته و توی قضیه را دربیاورد.
شب شد و آسیابان دید از راه آب، روباهی درآمد و مستقیم رفت سراغ آردها و شروع کرد به خوردن. آن قدر خورد تا سیر شد. بقیه‌ی آردها را هم جمع کرد و با خودش برد. آسیابان توی دلش گفت: دزد آسیاب پیدا شد.
زد و فردا هم روباه آمد. آسیابان بلند شد و رفت راه آب را بست و آمد سراغ روباه و گفت: «ای روباه بدجنس، حالا وقتش شده که پوستت را غلفتی بکنم و عوض خسارتی که به من زدی، بفروشم.»
روباه گفت: «آسیابان، گیریم پوست مرا بردی و فروختی، مگر چه‌قدر نصیبت می‌شود؟ تو مرا ول کن، من هم کاری می‌کنم که زندگیت از این رو به آن رو شود؛ اگر این‌طور نشد، آن وقت مرا بگیر و پوستم را بکن.»
آسیابان قبول کرد و روباه رفت.
چند روزی گذشت. توی این چند روز روباه هر چه پارچه و لباس و لنگه کفش و زین پاره و پوره و از این جور چیزها بود، جمع کرد و آورد ریخت گوشه‌ی آسیاب. آسیابان تا این خرت و پرت‌ها را دید، رو کرد به روباه و گفت: «این‌طوری می‌خواستی زندگی مرا از این رو به آن رو کنی؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب افسانه‌های روباه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

روباه ترمه پوش

در زمان های قدیم، آسیابانی بود که مزدش را از همان آردهایی که آسیاب می کرد، می گرفت و آن را گوشه ی آسیابش، روی هم می ریخت؛ اما هر روز صبح که به آسیاب می آمد، می دید از آردها خبری نیست. آسیابان با خود گفت: در آسیاب که بسته است، هیچ راه دیگری هم که نیست؛ پس چه کسی آردهای مرا می برد؟
تا این که یک بار تصمیم گرفت شب را در آسیاب سر کند و ته و توی قضیه را دربیاورد.
شب شد و آسیابان دید از راه آب، روباهی درآمد و مستقیم رفت سراغ آردها و شروع کرد به خوردن. آن قدر خورد تا سیر شد. بقیه ی آردها را هم جمع کرد و با خودش برد. آسیابان توی دلش گفت: دزد آسیاب پیدا شد.
زد و فردا هم روباه آمد. آسیابان بلند شد و رفت راه آب را بست و آمد سراغ روباه و گفت: «ای روباه بدجنس، حالا وقتش شده که پوستت را غلفتی بکنم و عوض خسارتی که به من زدی، بفروشم.»
روباه گفت: «آسیابان، گیریم پوست مرا بردی و فروختی، مگر چه قدر نصیبت می شود؟ تو مرا ول کن، من هم کاری می کنم که زندگیت از این رو به آن رو شود؛ اگر این طور نشد، آن وقت مرا بگیر و پوستم را بکن.»
آسیابان قبول کرد و روباه رفت.
چند روزی گذشت. توی این چند روز روباه هر چه پارچه و لباس و لنگه کفش و زین پاره و پوره و از این جور چیزها بود، جمع کرد و آورد ریخت گوشه ی آسیاب. آسیابان تا این خرت و پرت ها را دید، رو کرد به روباه و گفت: «این طوری می خواستی زندگی مرا از این رو به آن رو کنی؟» روباه گفت: «تو کاری نداشته باش. بگذار به عهده ی من.» پنج، شش روز کارش همین بود.
این گذشت. تا این که روزی تاجری در شهر، به قصد تجارت راهی شد. روباه آمد پیش آسیابان و گفت: «این چهار گونی آرد را بردار و برای تاجر ببر و بگو من یک آروباهی دارم که این ها را برای تو فرستاده و می خواهد شال و قبای ترمه و کلاه و جلیقه ی مخملی برایش بیاوری.»
آسیابان غرغرکنان رفت و به تاجر گفت. تاجر، گونی های آرد را گرفت و قبول کرد. تا روزی که شال و قبای ترمه و کلاه و جلیقه ی مخملی رسید.
روباه جلیقه را پوشید و شال و کلاه کرد و راه افتاد به طرف قصر پادشاه و زنجیر ایلچی را به صدا درآورد. این زنجیر را کسی که برای خواستگاری دختر شاه می آمد، به صدا درمی آورد. رفتند و خبر به پادشاه بردند که قبله ی عالم به سلامت. روباهی که جلیقه و کلاه مخمل و شال و قبای ترمه پوشیده به خواستگاری دخترتان آمده.
پادشاه گفت: بروید و روباه را بیاورید.
رفتند و روباه را آوردند. شاه پرسید: ای روباه، حرف حسابت چیست؟
روباه گفت: قبله ی عالم به سلامت، اربابم توزلی بیک هواخواه دخترتان شده و مرا به خواستگاری فرستاده.
شاه گفت: خب؛ اما من که هنوز ارباب تو را ندیدم.
روباه گفت: من می روم اربابم را می آورم.
روباه آمد سراغ آسیابان و گفت: توزلی بیگ، بلند شو این پاره پوره ها را برداریم و برویم خدمت پادشاه.
آسیابان گفت: توزلی بیگ دیگر کیست؟ من کجا، دربار پادشاه کجا؟ تویی که من می شناسمت، نقشه ریخته ای که سرم را به باد دهی.
روباه گفت: نترس و راه بیفت.
خلاصه، این ها راه افتادند. در بین راه، رودخانه ی بزرگی بود. روباه و آسیابان که به رودخانه رسیدند، روباه پاره پوره ها را داخل رودخانه ریخت و توزلی بیگ را هم هل داد و انداخت داخل آب.
آسیابان توی آب دست و پا می زد و فریاد می کشید: «آخرش مرا به کشتن دادی.»
روباه آمد و آسیابان را از آب گرفت و بر سر زنان و آه و ناله کنان دوید به طرف قصر شاه.
شاه پرسید: چه خبر شده؟
روباه گفت: می خواستید چه بشود؟ من چهل قافله راه انداخته بودم که برای شما تحفه بیاورم. پای یکی از قاطرها لغزید و افتاد توی رودخانه و باقی قاطرها پشت سرش. اربابم هم که سوار بر اسب بود، خودش را به آب زد و آب اربابم را برد. با چه مکافاتی ارباب را از آب گرفتم؛ اما همه ی مال و اموال و تحفه و سوغات را آب برد و به دریا ریخت.
پادشاه گفت: من شاهم. آن وقت ارباب تو برای من چهل بار قاطر راه انداخته بود؟ حالا یک دست از لباس های مرا به روباه بدهید تا برود اربابش را بیاورد.
از این طرف، شاه چند نفر را فرستاد تا ته و توی قضیه را دربیاورند که روباه راست می گوید یا نه؟ آن ها رفتند و پاره پوره ها را از آب گرفتند و پیش خودشان فکر کردند که حتماً آب تمام این ها را تکه پاره کرده؛ آمدند و به پادشاه خبر دادند.
روباه رفت و لباس ها را تن آسیابان کرد و گفت: ای توزلی بیگ، وارد دربار که شدی، با صدای بلند سلام می دهی و می روی کنار پادشاه می نشینی؛ مبادا این طرف و آن طرف را نگاه کنی که می گویند طرف ندید بدید است.
توزلی بیگ و روباه رفتند تا رسیدند به قصر شاهی. وارد که شدند، روباه سلام داد و توزلی بیگ فراموش کرد و ایستاد وسط قصر. حالا نگاه نکن، کی نگاه بکن. این طرف و آن طرف. سقف و دیوار و تخت و بارگاه.
شاه رو کرد به روباه و گفت: آ روباه، از قرار این ارباب تو ندید بدید است. خیلی با دقت همه جا را نگاه می کند، مثل این که قبلاً چنین چیزهایی ندیده.
روباه گفت: قبله ی عالم سلامت، اختیار دارید. شما زبان اربابم را نمی فهمید.
شاه پرسید: مگر چه می گوید؟
روباه گفت: چیزی نمی گوید؛ اربابم این ور و آن ور را نگاه می کند و می گوید خاک بر سر من. ببین چه به روزم آمده که با آن همه ثروتم، باید پاره پوره های شاه را بپوشم.
شاه عصبانی شد؛ اما به روی خودش نیاورد. دستور داد لباس برازنده ای برای توزلی بیگ دوختند و در قصر جا و مکانی مناسب برایش معلوم کردند.
یک روز گذشت، دو روز، سه روز، تا این که روباه خدمت شاه آمد و گفت: قبله ی عالم به سلامت، ما که برای خوردن و خوابیدن این جا نیامده ایم. مال و ثروت و قافله و کاروان اربابم در بیابان مانده. باید برویم و ببینیم چه خاکی بر سرمان کنیم. ما آمده ایم خواستگاری دخترت. حالا اگر می دهی بگو، نمی دهی بگو.
شاه چیزی نگفت و به فکر فرو رفت. روباه درآمد که:
سکوت، علامت رضا است؛ ان شاءالله مبارک است.
خلاصه عقد دختر را برای توزلی بیگ خواندند و چهل غلام و چهل کنیز و چهل شتر و چهل قاطر و چهل اسب پر از وسایل، جهیزیه دختر کردند و به راه افتادند.
روباه گفت: من می روم خبر می دهم تا اتاق ها را آماده کنند.
به اربابش هم گفت: این ها را می آوری فلان جا، بالای فلان کوه.
از آن جا که همه جای کوه و بیابان را مثل کف دستش می شناخت، رفت سراغ هفت فیل که بالای کوهی، قصر باشکوهی ساخته بودند و آن جا زندگی می کردند.
روباه رسید و سلام کرد و به فیل ها و گفت: این گرد و غبار را می بینید؟
فیل ها گفتند: بله که می بینیم.
روباه گفت: خب؛ اصلاً به من چه مربوط؟
فیل ها گفتند: ای روباه، چه چیز به تو مربوط نیست؟ حرفت را بزن.
روباه دوباره گفت: اصلاً به من چه ربطی دارد؟
خلاصه از آن ها اصرار و از روباه انکار تا بالاخره روباه درآمد که:
دختر پادشاه دیوانه شده و طبیب دربار گفته که علاج این مرض مغز سه فیل است.حالا خودتان می دانید. می خواهید بروید، می خواهید بمانید.»
فیل ها نگاهی به هم انداختند و گفتند: «بهتر است از این جا برویم. هر چه قدر هم که پرزور باشیم، زورمان به لشکر پادشاه نمی رسد.
فیل ها رفتند و روباه قصر را آماده کرد و توزلی بیگ و زنش و هم راهانش رسیدند. همه انگشت به دهان ماندند که چه قصر باشکوهی. چه جای زیبایی. روباه راست می گفت: که قصر شاه پیش قصر اربابش چیزی نیست.
از آن روز به بعد آسیابان و زنش در قصر ماندند و سال های سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند. روباه ترمه پوش را هم پیش خودشان نگه داشتند.

آ روباه

روزی روباهی برای شکار مرغ و خروس به خانه ای رفت. سگ ها خبردار شدند و دنبالش کردند. روباه آن قدر این ور و و آن ور دوید تا افتاد توی خمره رنگرزی و تمام بدنش سبز شد. درست همین موقع درویشی آمده بود بیرون نماز بخواند و قبایش را گذاشته بود زمین تا وضو بگیرد. روباه قبا را برداشت و فرار کرد.
کمی که رفت، قبا را به خود پیچید؛ زیر لب ورد خواند و رفت. خروسی که روی پرچین بود، او را دید. گفت: روباه سلام، صبح به خیر، این چه سر و وضعیه؟ روباه گفت: روباه یعنی چه، بگو آروباه. مگر نمی بینی توبه کرده ام که دیگر مرغ و خروس و بره ی بی گناه را نخورم.
خروس گفت: راست می گویی؟
گفت: دروغم کجا بود؟ بیا پایین تا به گوشه ی دنجی برویم و عبادت کنیم.
خروس پرید پایین و دید روباه واقعا به او کاری ندارد. هر دو روانه شدند. کمی که رفتند، به مرغابی رسیدند که در برکه شنا می کرد. گفت: روباه سلام، این چه سر و صورتیست؟
روباه گفت: روباه نه؟ بگو آ روباه. مگر نمی دانی توبه کرده ام که دیگر هیچ بی گناهی را اذیت نکنم؟ این خروس هم شاهد است. تو هم بیا برویم عبادت کنیم.
مرغابی که دید خروس بدون ترس و لرز هم راه روباه است، به دنبال آن ها راه افتاد.
بازی که در هوا پرواز می کرد، از بالا خروس و مرغابی را کنار روباه دید و تعجب کرد. بالای سر آن ها آمد و گفت: روباه دوباره چه کلکی سوار کرده ای؟
روباه گفت: بگو آ روباه. من توبه کرده ام که پرندگان بی گناه را اذیت نکنم. تو هم مثل من توبه کن و دست از این کارها بکش.
باز هم با آن ها هم راه شد. روباه جلو می رفت و آن ها به دنبالش تا رسیدند به چال روباه. گفت: بفرمایید داخل شوید.
گفتند: قرار بود برویم یک گوشه ی دنج و خلوت.
روباه گفت: کجا، بهتر از این جا. بروید تا خودتان ببینید که از این جا دنج تر و خلوت تر پیدا نمی شود.
همه وارد چال شدند و روباه به دنبال آن ها دهانه ی چال را گرفت؛ طوری که یک گنجشک هم نمی توانست بیرون برود چه رسد به خروس و مرغابی و باز. روباه که آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود، زبان درازش را به اطراف لبش مالید و گفت: جناب خروس بیا جلو.
خروس ترسان و لرزان گفت: تو که توبه کرده بودی مرغان بی گناه را اذیت نکنی.
روباه گفت: من توبه کرده ام که پرندگان بی گناه را نخورم؛ ولی تو گناه کاری. مگر در شبانه روز چند بار باید اذان گفت؟ تو نمی گذاری خواب راحت به چشم دهاتی جماعت بیاید؛ چه گناهی از این بزرگ تر؟ باید تو را زنده زنده بخورم تا عبرت دیگران بشوی.
تا خروس آمد فرار کند، تو شکم روباه بود. روباه دستی به سبیلش کشید؛ قبا را تاکرد و گذاشت زیر سرش و همان جا جلوی سوراخ خوابید تا باز و مرغابی راه فرار نداشته باشند. مدتی بعد که بیدار شد و دید دوباره گرسنه شده؛ مرغابی را صدا زد. مرغابی گفت: آ روباه من که گناهی نکرده ام.
روباه گفت: همه اولش همین را می گویند. چرا کنار برکه شلپ شلوپ می کنی و آب و گل و لجن را به هم می زنی؟ مگر نمی دانی مردم می خواهند از این آب بخورند؟ چه گناهی از این بزرگ تر؟ باید تو را زنده زنده بخورم تا عبرت دیگران بشوی.
گردن مرغابی را هم گرفت و فرستاد توی شکمش. بعد سبیلش را پاک کرد و روی قبا جلوی سوراخ خوابید. وعده ی بعد که دوباره گرسنه شد، باز را صدا زد. باز گفت: گناه من دیگر چیست؟
روباه گفت: گناه تو از همه بیشتر است. آن ها به یک عده روستایی بد کردند اما تو به پرنده های بی چاره بد می کنی. تو برای دل خوشی سلطان کبک و کبوتر تیرخورده و زخمی را می گیری. چه گناهی از این بدتر؟
حمله کرد و باز را گرفت. باز گفت: این که نشد محاکمه؛ اجازه بده من هم از خودم دفاع کنم. تو حتی اسم مرا نمی دانی؛ لااقل بگو چه کسی را می خوری؟
روباه گفت: باز.
تا دهنش باز شد، باز پرید و رفت.
مدتی گذشت تا این که زن پادشاه مریض شد و حکیم و طبیب گفتند علاجش زهره ی روباه است. باز پیش سواران سلطان رفت و گفت: من یک چال روباه سراغ دارم؛ بیایید شما را آن جا ببرم. عده ای را نگه داشت و چند نفر را برد نزدیک چال روباه کمین کردند. باز گفت: من او را بیرون می کشم؛ شما فوراً جلوی سوراخ را بگیرید و بقیه هم او را محاصره کنند.
باز رفت جلوی سوراخ و صدا زد: آ روباه کجایی؟
روباه گفت: چه خبر است؟
باز گفت: حالا که مرا نخوردی، می خواهم خدمتی به تو بکنم؛ لشکر پادشاه دنبال روباه می گردند؛ چون زهره اش دوای درد ملکه است.
روباه از سوراخ بیرون آمد و از دور سیاهی لشکر را دید. خواست دوباره به سوراخ برگردد که باز گفت: بی چاره، بیل و کلنگ می آورند و خانه ات را روی سرت خراب می کنند؛ فرار کن.
تا روباه پا به فرار گذاشت، یک نفر از کمین بیرون آمد و جلوی سوراخ را گرفت. بقیه هم روباه را دوره کردند و کشتند و زهره اش را درآوردند.

روباه خیاط

روباهی بود که در حقه بازی لنگه نداشت و دست تمام روباه ها را از پشت بسته بود. این روباه دو پسر داشت به اسم صندل و مندل که در حقه بازی دست کمی از پدرشان نداشتند. یک روز آن ها را صدا زد و گفت: «آهای صندل، آهای مندل، راه بیفتید بروید به دشت و صحرا، هر کس را که دیدید، بگویید پدرتان خیاط خیلی ماهری است و همه جور لباسی می دوزد.»
صندل و مندل از حقه و نیرنگ تازه ی پدرشان خنده شان گرفت و قول دادند به پدرشان کمک کنند و تا می توانند از خیاطی اش تعریف کنند. آن وقت راه افتادند توی دشت و صحرا و هر کس را دیدند، جلویش را گرفتند و گفتند که پدرشان چنین است و چنان است؛ حتی نشانی مکان پدرشان را هم دادند.
اولین کسی که گول حرف های آنان را خورد، گرگ نادان بود. گرگ به دکان خیاطی رفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت: «استاد، می دانی زمستان دارد از راه می رسد و هوا سرد می شود. آمده ام خدمتت بپرسم اگر یک پالتو برایم بدوزی، چه قدر می گیری؟»
روباه که شکارش را خوب می شناخت، جواب داد: «پسرعموجان، رویم سیاه، اگر پشم داشتم، نمی گذاشتم به خودت زحمت بدهی و به این جا بیایی. یک پالتوی عالی می دوختم و پیشکشت می کردم؛ ولی افسوس که پشم هایم تمام شده.»
گرگ با ناراحتی گفت: «یعنی می گویی باید چله ی زمستان از سرما بلرزم؟»
روباه گفت: «نه پسرعمو، نگران نباش. الان می گویم چه باید بکنی.»
گرگ با بی صبری پرسید: «خب چه باید بکنم؟»
روباه خندید و گفت: «همین نزدیکی ها، پشت آن تپه، چوپانی چادر زده که هزار تا میش دارد؛ عجب میش های پرپشمی، هفت تا از آن ها را به این جا بیاور. من خودم پشم هایشان را می چینم، قیچی را تازگی ها تیز کرده ام. آن ها را می دهم به صندل و مندل که پاکشان کنند و بریسند؛ آن وقت فوری دست به کار می شوم و لباس را می دوزم.»
گرگ خوش حال شد و گفت: «واقعاً که چه هوشی داری، آفرین. راستی نگفتی چند روزه تمام می شود؟»
روباه فکری کرد و جواب داد: «اگر میش ها را زودتر برایم بیاوری، سر هفته کارم را تمام می کنم.»
گرگ گفت: «خیالت راحت باشد. الان می ر وم.»
بعد رفت و با هزار بدبختی هفت میش چاق و چله دزدید و برای روباه آورد.
از آن روز به بعد، نان روباه و بچه هایش توی روغن بود. حسابی می خوردند و خوش می گذراندند. در این مدت، روباه به صندل و مندل یاد داد که چه بکنند و چه نکنند.
سر هفته گرگ پیدایش شد. روباه تا گرگ را دید، شروع کرد به چرب زبانی و گفت: «پسرعمو نمی دانی چه لباسی برایت دوخته ام. اگر ببینی، حظ می کنی. لنگه ندارد. اصلاً یک چیزی می گویم، یک چیزی می شنوی.»
گرگ که قند توی دلش آب شده بود، پرسید: «کو؟ کجاست؟ می خواهم ببینمش.»
روباه گفت: «دادم به مادر بچه ها که دکمه هایش را بدوزد.»
بعد هم چشمکی به صندل زد و گفت: «بابا جان پاشو برو خانه؛ اگر ننه ات دکمه های لباس عمو را دوخته، بردار و بیاور.»
صندل هم که درسش را خوب بلد بود، رفت و بعد از ساعتی برگشت و گفت: «رفتم خانه؛ ولی ننه ام خانه نبود. حتماً رفته خانه ی خاله جان مهمانی. فکر نمی کنم تا چند روز دیگر برگردد.»
روباه از گرگ عذرخواهی کرد و گفت: «ببخش پسرعمو، باید چند روز دیگر صبر کنی تا مادر بچه ها برگردد. قول می دهم تا هفته ی دیگر لباس را حاضر کنم.»
گرگ که چاره ای نداشت، حرفی نزد و رفت.
بعد از هفت روز، گرگ سر زده به دکان روباه برگشت و لباسش را خواست. روباه که دستپاچه شده بود، از دهانش پرید و گفت: «لباس آماده است.»
گرگ خوش حال شد و گفت: «پس بالاخره آماده شد؟»
روباه که دیگر نمی توانست حرفش را برگرداند، مانده بود که چه کند و چه جوری خودش را از این گرفتاری نجات بدهد. آخر سر من و من کنان به مندل گفت: «یالا... برو لباس را بیاور. دیر نکنی که عمویت معطل بشود ها. آن را بالای رف توی بقچه گذاشتم.»
مندل گفت: «چشم» و رفت که لباس را بیاورد.
گرگ هر چه منتظر ماند، خبری از مندل نشد. از دستپاچگی و من و من کردن روباه فکر کرد که حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه است. روباه که دید هوا پس است، سر صندل داد زد، خودش را عصبانی نشان داد وگفت: «یالا فوری راه بیفت و برو سراغ برادرت ببین چرا این قدر دیر کرده است. وقتی او را دیدی، لباس را از او بگیر و بیاور.»
به این ترتیب صندل هم به دنبال مندل و لباس رفت.
باز هم مدتی گذشت و خبری نشد. روباه که می خواست هر طوری شده از آن جا فرار کند، رو به گرگ کرد و گفت: «می بینی پسرعمو، می بینی از دست این بچه ها چه می کشم؟ نه، انگار خودم باید بروم. تو همین جا بمان تا من برگردم.»
روباه این را گفت و بیرون رفت. مدتی گذشت و خبری از آن ها نشد. گرگ که فهمید روباه سرش کلاه گذاشته، به دنبال او این طرف و آن طرف را گشت تا او را پیدا کرد. روباه که می دانست دیگر گرگ گولش را نمی خورد، جستی زد و از زیر دست و پای گرگ فرار کرد؛ گرگ هم به دنبالش.
روباه از ترس جانش مثل باد می دوید؛ ولی کم کم خسته شد. ناگهان چشمش به چاهی افتاد. راهش را به طرف چاه کج کرد. چاه پر آب بود و چرخ و طناب دلو هم روی آن. یکی از دلوها ته چاه و دیگری بالای چاه به دو سر طناب وصل بود.
روباه بی درنگ توی دلو بالایی پرید. در یک چشم به هم زدن به ته چاه رسید. دلو پایینی هم بالا آمد. همین موقع گرگ سر چاه رسید. از جنبش و تکان دلو فهمید که روباه چه کرده است. از شدت خشم و غضب دندان قروچه می کرد. نگاهی به ته چاه انداخت. روباه را دید، با خشم گفت: «از چنگ من فرار می کنی، بدجنس حقه باز؟ الان خدمتت می رسم. دیگر راه فراری نداری!...»
و تندی توی دلو نشست.
این بار نوبت گرگ بود که با دلو ته چاه برود. روباه با دلو دیگر بالا آمد و دوان دوان از آن جا دور شد.
گرگ بی چاره توی چاه گرفتار شد و همان جا ماند تا این که روز بعد وقتی که چوپان ها می خواستند به گوسفندانشان آب بدهند او را ته چاه دیدند و به هم گفتند: «این همان گرگ بدجنسی است که هفت تا از میش های ما را دزدیده.»
آن وقت گرگ را از چاه بیرون کشیدند و تا می خورد کتکش زدند.

نظرات کاربران درباره کتاب افسانه‌های روباه