فیدیبو نماینده قانونی نشر جامه‌دران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب الدوز و عروسک سخنگو

کتاب الدوز و عروسک سخنگو

نسخه الکترونیک کتاب الدوز و عروسک سخنگو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب الدوز و عروسک سخنگو

من عروسک سخنگوی اولدوز خانم هستم. قصه‌ی من و اولدوز پیش از قصه‌ی کلاغ‌ها روی داده، آن وقت‌ها که زن بابای اولدوز یکی دو سال بیشتر نبود که به این خانه آمده بود و اولدوز چهار پنج سال بیشتر نداشت. آن وقت‌ها من سخن گفتن بلد نبودم. ننه ی اولدوز مرا از چارقد و چادر کهنه‌اش درست کرده بود و از موهای سرش توی سینه و شکم و دست‌ها و پاهام تپانده بود. یک شب اولدوز مرا جلوش گذاشت و هی برایم حرف زد و حرف زد و درد دل کرد. حرف هایش این قدر در من اثر کرد که من به حرف آمدم و با او حرف زدم و هنوز هم حرف زدن یادم نرفته.

ادامه...

بخشی از کتاب الدوز و عروسک سخنگو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




عروسک سخنگو

هوا تاریک روشن بود. اولدوز در صندوقخانه نشسته بود، عروسک گنده اش را جلوش گذاشته بود و آهسته آهسته حرف می زد.
«...راستش را بخواهی، عروسک گنده، توی دنیا من فقط ترا دارم. ننه ام را می گویی؟ من اصلاً یادم نمی آید. همسایه مان می گوید خیلی وقت پیش بابام طلاقش داده و فرستاده پیش دده اش به ده. زن بابام را هم دوست ندارم. از وقتی به خانه ی ما آمده بابام را هم از من گرفته. من تو این خانه تنهام. گاوم را هم دیروز کشتند. او میانه اش با من خوب بود. من برایش حرف می زدم و او دست های مرا می لیسید و از شیرش به من می داد. تا مرا جلو چشمش نمی دید، نمی گذاشت کسی بدوشدش. از کوچکی در خانه ی ما بود. ننه ام خودش زایانده بودش و بزرگش کرده بود... عروسک گنده، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!... آره، گفتم که دیروز گاو مرا کشتند. زن بابام ویار شده و هوس گوشت گاو مرا کرده. حالا خودش و خواهرش نشسته اند تو آشپزخانه، منتظرند گوشت بپزد بخورند... بیچاره گاو مهربان من!... می دانم که الانه داری روی آتش قل قل می زنی... عروسک گنده، یا حرف بزن یا من می ترکم! غصه مرگ می شوم... زن بابام، از وقتی ویار شده، چشم دیدن مرا ندارد. می گوید: «وقتی روی ترا می بینم، دلم به هم می خورد. دست خودم نیست.» من مجبورم همه ی وقتم را در صندوقخانه بگذرانم که زن بابام روی مرا نبیند و دلش بهم نخورد. عروسک گنده یا تو حرف بزن یا من می ترکم!... من هیچ نمی دانم از چه وقتی ترا دارم. من چشم باز کرده و ترا دیده ام. اگر تو هم با من بد باشی و آخم کنی، دیگر نمی دانم چکار باید بکنم... عروسک گنده، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!... دق می کنم... عروسگ گنده!... عروسک گنده!... من دارم می ترکم. حرف بزن!... حرف...»
ناگاه اولدوز حس کرد که دستی اشک چشمانش را پاک می کند و آهسته می گوید: اولدوز، دیگر بس است، گریه نکن. تو دیگر نمی ترکی. من به حرف آمدم... صدای مرا می شنوی عروسک گنده ات به حرف آمده. تو دیگر تنها نیستی...
اولدوز موهاش را کنار زد، نگاه کرد دید عروسک گنده اش از کنار دیوار پا شده آمده نشسته بود روبه روی او و با یک دستش اشک های او را پاک می کند. گفت: عروسک، تو داشتی حرف می زدی؟
عروسک سخنگو گفت: آره. باز هم حرف خواهم زد. من دیگر زبان تو را بلدم.
هوا تاریک شده بود. اولدوز به زحمت عروسکش را می دید. کورمال کورمال از صندوقخانه بیرون آمد و رفت طرف تاقچه که کبریت بردارد و چراغ روشن کند. کبریت کنار چراغ نبود. چراغ را زمین گذاشت رفت از تاقچه ی دیگر کبریت برداشت آورد. ناگهان پایش خورد به چراغ و چراغ واژگون شد، شیشه اش شکست و نفتش ریخت روی فرش. بوی نفت قاتی تاریکی شد و اتاق را پُر کرد. در این وقت در زدند. اولدوز دستپاچه شد. عروسک که تا آستانه ی صندوقخانه آمده بود گفت: بیا تو. اولدوز بهتر است به روی خودت نیاری و بگویی که تو اصلاً پات را از صندوقخانه بیرون نگذاشته ای.
صدای باز شدن در کوچه و بابا و زن بابا شنیده شد. زن بابا جلوتر می آمد و می گفت: تو آشپزخانه بودم چراغ روشن نکرده ام، الانه روشن می کنم.
عروسک باز به اولدوز گفت: زود باش، بیا تو!
اولدوز گفت: بهتر است اینجا بایستم و به شان بگویم که شیشه شکسته، اگر نه، پا روی خرده شیشه می گذارند و بد می شود.
وقتی زن بابا پاش را از آستانه به درون می گذاشت، اولدوز کبریتی کشید و گفت: مامان، مواظب باش. چراغ افتاد شیشه اش شکست.
بابا هم پشت سر زن بابا آمد. زن بابا دست روی اولدوز بلند کرده بود که بابا گرفتش و آهسته به اش گفت: گفتم چند روزی ولش کن...
وقت کشتن گاو، اولدوز آن قدر گریه کرده و بی صبری کرده بود که همه گفته بودند از غصه خواهد ترکید. دیشب هم شام نخورده بود و تا صبح هذیان گفته بود و صدای گاو درآورده بود. برای خاطر همین، بابا به زنش سپرده بود چند روزی دختره را ولش کند و زیاد پاپی اش نباشد
زن بابا فقط گفت: بچه این قدر دست و پا چلفتی ندیده بودم. چراغ هم بلد نیست روشن کند. حالا دیگر از پیش چشمم دور شو!
اولدوز رفت به صندوقخانه. زن بابا چراغ دیگری روشن کرد و به شوهرش گفت: بوی نفت دلم را بهم می زند.
تابستان بود و پنجره باز. زن بابا سرش را از پنجره بیرون کرد و بالا آورد. بابا لباس هاش را کنده بود و داشت خرده شیشه ها را جمع می کرد که خواهر زن بابا با عجله تو آمد و گفت: خانم باجی، گوشت ها مثل زهر تلخ شده.
زن بابا قد راست کرد و گفت: چه گفتی؟ گوشت ها تلخ شده؟
پری تکه ای گوشت به طرفش دراز کرد و گفت: بچش ببین.
زن بابا گوشت را از دست خواهرش قاپید و گذاشت توی دهنش. گوشت چنان تلخ مزه و بدطعم بود که دل زن بابا دوباره بهم خورد.
چه دردسر بدهم. زن بابا و پری با عجله رفتند به آشپزخانه. اولدوز و عروسک سخنگو در روشنایی کمی که به صندوقخانه می اُفتاد داشتند صحبت می کردند. اولدوز می گفت: شنیدی عروسک سخنگو، پری چه گفت؟ گوشت گاو برایشان تلخ شده.
عروسک سخنگو گفت: من خیال می کنم گاو گوشتش را فقط برای آن ها تلخ کرده. توی دهن تو دیگر تلخ نمی شود.
اولدوز گفت: من خواهم خورد.
عروسک گفت: یک چیزی از این گاو را هم باید نگه داری. حتماً به دردمان می خورد. این جور گاوها خیلی خاصیت دارند.
اولدوز گفت: به نظر تو کجایش را نگه دارم؟
عروسک گفت: مثلاً پاش را.
در آشپزخانه، بابا و زن بابا و پری دور اجاق جمع شده بودند و تکه های گوشت را یکی پس از دیگری می چشیدند وتف می کردند. هنوز مقدار زیادی گوشت از قناری آویزان بود، گذاشته بودندش که فردا یکجا قورمه کنند. بابا تکه ای برید و چشید. نپخته اش هم تلخ و بد طعم بود. گفت: نمی دانم پیش از مُردن چه خورده که این جوری شده.
زن بابا گفت: هیچ چیزی نخورده. دختره زهر چشمش را روش ریخته. اکبیری بد ریخت!...
بابا گفت: گاو را بی خود حرام کردیم.هی به تو گفتم بگذار از قصابی گوشت گاو بخرم، قبول نکردی...
زن بابا گفت: حالا گاو به جهنم، من خودم دارم از پا می افتم. بوی گند دلم را به هم می زند...
پری بازوش را گرفت و گفت: بیا برویم بیرون.
زن بابا روی بازوی پری تکیه داد و رفت نشست لب کرت و گفت: اولدوز را صداش کن بیاید این گوشت ها را ببرد بدهد خانه ی کلثوم. بوی گند خانه را پُر کرده.
کلثوم همسایه ی دست چپشان بود. شوهرش در تهران کار می کرد، کارگر آجرپز بود. پسر کوچکی هم داشت به اسم یاشار که به مدرسه می رفت. خودش اغلب رختشویی می کرد.
پری دوید طرف اتاق و صدا زد: اولدوز، اولدوز، مامان کارت دارد. می روی خانه ی یاشار.
اولدوز داشت برای عروسکش تعریف یاشار را می کرد که صدای پری صحبتشان را برید.
عروسک سخنگو گفت: اگر میل داری خبر حرف زدن مرا به یاشار هم بگو.
اولدوز گفت: آره، باید بگویم.
آن وقت رفت به حیاط. نور چراغ برق سر کوچه حیاط را کمی روشن می کرد. زن بابا نشسته بود و عق می زد و بالا می آورد. بابا قابلمه را آورد و گذاشته بود پای درخت توت. کف دستش روی پیشانی زن بابا بود.
پری به اولدوز گفت: قابلمه را ببر بده کلثوم.
زن بابا گفت: ننشینی با آن پسره ی لات به روده درازی!... زود برگرد!...
اولدوز گفت: مامان، تو خودت چرا گوشت نمی خوری؟
زن بابا با بی حوصلگی گفت: مگر توی بینی ات پنبه تپانده ای، بوی گندش را نمی شنوی؟... برش دار ببر.
پری به زن بابا گفت: اصلاً خانم باجی، این گاو وقتی زنده بود هم، گوشت تلخی می کرد. حیوان نانجیبی بود.
بابا چیزی نمی گفت: برگشت اولدوز را نگاه کند که دید اولدوز تکه های گوشت را از قابلمه درمی آورد و با لذّت می جود و می بلعد. یکهو فریاد زد: دختر، این ها را نخور. مریضت می کند.
همه به صدای بابا برگشتند و اولدوز را نگاه کردند و از تعجب برجا خشک شدند.
بابا یک بار دیگر گفت: دختر، گفتم نخور، تف کن زمین.
اولدوز گفت: بابا، گوشت به این خوبی و خوشمزگی را چرا نخورم؟
پری گفت: واه واه! مثل لاشخورها هر چه دم دستش می رسد می خورد.
زن بابا گفت: آدم نیست که.
اولدوز تکه ای دیگر به دهان گذاشت و گفت: من تا به حال گوشت به این خوشمزگی نخورده ام.
زن بابا چندشش شد. پری رو ترش کرد. بابا ماتش برد.
اولدوز باز گفت: چه عطری!... مزّه ی کره و گوشت مرغ و این ها را می دهد، مامان...
زن بابا که دست و روش را شسته بود، پا شد راه افتاد طرف اتاق و گفت: آن قدر بخور که دل و روده ات بریزد بیرون. به من چه.
بابا گفت: بس است دیگر، دختر. مریض می شوی و ببر بده خانه ی کلثوم.
اولدوز گفت: بگذار یکی دو تیکه هم بخورم، بعد.
بابا و پری هم رفتند تو. زن بابا در اتاق اینور آنور می رفت و دست روی دلش گذاشته بود و می نالید. بابا و پری که تو آمدند گفت: بوی گند همه جا را پر کرده.
پری گفت: بوی نفت است، خانم باجی.
زن بابا گفت: یعنی من این قدر خرم که بوی نفت را نمی شناسم؟... وای دلم!... روده هایم دارند می آیند... آ...آخ!...
بابا گفت: پری خانم، ببرش حیاط، هوای خنک بخورد.
پری دست زن بابا را گرفت و برد به حیاط اولدوز هنوز نشسته بود پای درخت با لذّت و اشتها گوشت می خورد و بَه بَه می گفت و انگشت هاش را می لیسید. زن بابا داد زد: نیم وجبی، دیگر داری کفرم را بالا می آری. گفتم بوی گند را از خانه ببر بیرون!...
اولدوز گفت: مامان بوی گند کدام بود؟

به نام خدا


بچه ها، سلام!

من عروسک سخنگوی اولدوز خانم هستم. بچه هایی که کتاب اولدوز و کلاغ ها را خوانده اند من و اولدوز را خوب می شناسند. قصه ی من و اولدوز پیش از قصه ی کلاغ ها روی داده، آن وقت ها که زن بابای اولدوز یکی دو سال بیشتر نبود که به این خانه آمده بود و اولدوز چهار پنج سال بیشتر نداشت. آن وقت ها من سخن گفتن بلد نبودم. ننه ی اولدوز مرا از چارقد و چادر کهنه اش درست کرده بود و از موهای سرش توی سینه و شکم و دست ها و پاهام تپانده بود.
یک شب اولدوز مرا جلوش گذاشت و هی برایم حرف زد و حرف زد و درد دل کرد. حرف هایش این قدر در من اثر کرد که من به حرف آمدم و با او حرف زدم و هنوز هم حرف زدن یادم نرفته.
«سرگذشت من و اولدوز خیلی طولانی است. آقای «بهرنگ» آن را از زبان اولدوز شنیده بود و قصه کرده بود. چند روز پیش نوشته اش را آورد پیش من و گفت: «عروسک سخنگو، من سرگذشت تو و اولدوز را قصه کرده ام و می خواهم چاپ کنم. بهتر است تو هم مقدمه ای برایش بنویسی».
من نوشته ی آقای «بهرنگی» را از اول تا آخر خواندم و دیدم راستی راستی قصه ی خوبی درست کرده امّا بعضی از جمله هایش با دستور زبان فارسی جور درنمی آید. پس خودم مداد به دستم گرفتم و جمله های او را اصلاح کردم. حالا اگر باز غلطی چیزی در جمله بندی ها و ترکیب کلمه ها و استعمال حرف اضافه ها دیده شد، گناه من است، آن بیچاره را دیگر سرزنش نکنید که چرا فارسی بلد نیست. شاید خود او هم خوش ندارد به زبانی قصه بنویسد که بلدش نیست. امّا چاره اش چیست؟ هان؟

«عروسک سخنگو»

نظرات کاربران درباره کتاب الدوز و عروسک سخنگو

عروسک گنده یا تو حرف بزن یا من میترکم ... غصه مرگ میشوم دق میکنم. من دارم میترکم ... حرف بزن ... حرررررف...
در 4 سال پیش توسط Sam...kht
عالی
در 1 سال پیش توسط Lena
پر از بوی خوب کودکی
در 1 سال پیش توسط Lena
خیلی خوبه 😍🤩
در 7 ماه پیش توسط نیلوفر فتحی
نوشته های صمد بهرنگی را بسیار دوست دارم به دو دلیل: اول این که همراه کودکیم بود و دوم این که همراه بزرگسالیم هم شد. در اکثر نوشته هایی که از صمد بهرنگی خواندم یک روح غم انگیز ناشی از دور بودن تجلی تمایلات سیاسی اش که فقر را ناشی از آن می پنداشت با دستمایه فولکلوریک به چشم می خورداما این نوشته حاوی روحی لطیف و کودکانه است. الدوز (به معنای ستاره) دختری که از ظلم نامادری و بی توجهی پدر رنج می برد به زشت ترین پرنده دنیا پناه می برد و می بیند که آن موجودی که آدم ها آنقدر از آن بدشان می آید چقدر مهربان تر از همان آدم هاستاین درونمایه اصلی که بر اساس یک تضاد از باور عامه و حقیقتی بنادین بنا شده است، دستمایه بهرنگی در خلق این داستان است که با پایانی غم انگیز (مرگ ننه کلاغه و بچه کلاغه) و فراری افسانه ای و غرورآفرین (الدوز و یاشار) خواننده اش را به اعماق خیال در یک تضاد اندوه و امیدواری رها می کند.شخصیت سازی انسان گونه از کلاغ ها این امکان را برای بهرنگی پدید می آورد که نکته های اجتماعی پند گونه اش را در قالبی کودکانه عنوان کند
در 9 سال پیش توسط Ash...ari
ادبیات کودکان در فرهنگ ما، مترادف بوده است با پند و اندرز. نویسندگان ادبیات کودکان، اغلب بزرگسالانی بوده اند که قصدشان راهنمایی کودک، به ویژه در "اطاعت" و "سر بزیری" و "مراعات" و از این قبیل سفارشات "پیرانه سر" بوده. این گونه تفکر، ناشی از کوتاهی در برآورد درک کودکان و نوجوانان، و ناپخته انگاری و "کم پنداری" اذهان جستجوگر آنان است. در مورد آثار صمد بهرنگی، نقص بزرگ دیگری هم به چشم می خورد، و آن جدا انگاری کودکان آذری از دیگر کودکان ایرانی ست. این یک واقعیت است که روش آموزش و پرورش ما که هرگز جالب نبوده، در مورد کودکانی که با زبانی غیر از فارسی چشم به جهان باز می کنند، دچار نقص و تبعیض، و روشی تحمیلی ست. اما این نقص بزرگ آموزشی را نباید به قصه های کودکان و نوجوانان کشانید و اذهان بی غل و غش آنان را به خصومت ها و موضع گیری های "قدرت" نزد بزرگ ترها، آلوده کرد. شایسته نیست در قصه های کودکان و نوجوانان، این "تفاوت"ها را بزرگ نمایی کرد و آنها را به "نبرد" و "مبارزه" و چه و چه تشویق و ترغیب کرد، و پاکیزگی ذهن روشن آنان را به "غرض"ها و "خصومت"های بزرگسالان آلود. هر انسان طی یک رشد طبیعی، به حقوق خود آگاه می شود و روش مبارزه برای احقاق حقوق پایمال شده اش را، به زعم خود می یابد. روش های هرکس، لزومن بهترین و کاراترین روش ها نیستند تا خود را محق بدانیم تا همان را به کودکان و نوجوانان "درس" بدهیم. این خود نوعی "تحمیل" است. به گمان من، اغلب آثار صمد بهرنگی، یا دست کم آنها که من خوانده ام و به یاد دارم، از این پند و اندرزهای مبارزه جویانه، و ترغیب و تشویق به حفظ تفاوت و غیره... خالی نیستند.
در 6 سال پیش توسط ع...ی
کتابهائ صمد بهرنگی همیشه به نحوئ مرا به یاد مادرم میاندازد و در عین حال به گریه ام میاندازد....چه قلم توانایی داشت این مرد بزرگ که دریغا که فراموش شود و باید به نسل آینده او را شناساند.
در 9 سال پیش توسط Sho...ی
یکی از بهترین کتاب های دوران بچگی. انتخاب اسمم به احترام به صمد بهرنگی از این کتاب بود
در 12 سال پیش توسط yas...har
بعد از اولدوز و کلاغ ها نوشته شده اما قبل از آن اتفاق افتاده. به نظرم کاملا به قشنگی اولدوز و کلاغ ها بود.
در 5 سال پیش توسط Zei...imi
داستان به سبب ارتباط صمیمانه و زنده کودک و عروسک شیرین می نماید. اما باید توجه داشت نگاه سنتی ناخوشایند به زن بابا، نکته ای که در داستان به شدت تقویت می شود، می تواند تصویری نامناسب در ذهن کودکی ایجاد کند که هنوز قدرت تحلیل و تصمیم آگاهانه ندارد. ممکن است منجر به این پیشداوری اشتباه شود که زن بابا موجود خبیثی است. در حالی که شرایط زندگی امروز می طلبد کودکان زن بابا را به عنوان یک عضو خانواده در نبود مادر بپذیرند! نکته ای که خود جای بحث دارد
در 12 سال پیش توسط nar...ges