فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سمفونی مردگان

کتاب سمفونی مردگان

نسخه الکترونیک کتاب سمفونی مردگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سمفونی مردگان

«قبل از هرچیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است» هفته‌نامه دی ولت. سویس/ ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعدازظهر تیرماه سال ۱۳۲۵. ساعت سردر کلیسا سال‌ها سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد. سمفونی مردگان، رمان بسیار ستوده شدۀ عباس معروفی حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می‌کشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک‌تک مخاطبان را می‌طلبد: کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده‌ایم و با این همه او را جسته‌ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده‌ایم. کدام یک از ما؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سمفونی مردگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



موومان یکم-۱

۱

دود ملایمی زیر طاق های ضربی و گنبدی کاروانسرای آجیل فروش ها لمبر می خورد و از دهانه جلوخان بیرون می زد. ته کاروانسرا چند باربر در یک پیت حلبی چوب می سوزاندند و گاه اگر جرئت می کردند که دستشان را از زیر پتو بیرون بیاورند تخمه هم می شکستند. پشت سرشان در جایی مثل دخمه سه نفر در پاتیل های بزرگ تخمه بو می دادند. دود و بخار به هم می آمیخت، و برف بند آمده بود.
همه چراغ ها و حتی زنبوری ها روشن بود، و کاروانسرا از دور به دهکده ای در مه شبیه بود. سمت راست دالان در حجره «خشکبار معتبر» دو مرد به گرمای چراغ زنبوری روی میز دل داده بودند. پشت میز «اورهان اورخانی» نشسته بود و کنارش «ایاز پاسبان».
ایاز پاسبان پنجشنبه ها به حجره می آمد، روی صندلی بزرگی می نشست و پاهاش را می گذاشت روی چهارپایه کوچک. عرق پیشانی اش را پاک می کرد ــ چه تابستان و چه زمستان ــ و اگر صندلی بزرگ دم دست نبود روی یک گونی تخمه می نشست. می گفت: «من با این هیکل گنده چه جوری روی صندلی کوچک بنشینم، هان؟»
اگر می خواست می توانست حتی پدر را با آن همه ابهت، با دو انگشت بردارد و آویزان کند به چنگک های سقف. صورتی گوشتالو و بزرگ داشت، با سری کوچک و سالکی روی گونه چپ، که حالا مثل بقیه صورتش چروک خورده بود. یک سیر پسته می خرید و هرچه اصرار می کردند که پولش را ندهد زیر بار نمی رفت. پولش را می داد، پسته ها را مغز می کرد و کنار هم روی میز می گذاشت، بعد یکباره همه را در دهانش می ریخت. آن وقت اورهان می بایست براش یک لیوان آب خنک بیاورد.
پدر خیلی دوستش داشت. هم به خاطر این که پاسبان قدیمی شهر بود و هم برای چیزهای زیادی که می دانست. شرق و غرب عالم توی مشتش بود. از هر چیزی سررشته داشت. پدر می گفت: «این یک آدم معمولی نیست.» و شب عید ده دوازده کیلو آجیل می فرستاد در خانه اش. و هفته به هفته مواجبش را می داد. و حالا هم که پدر از سال ها پیش مرده بود، اورهان قرار هفتگی را رعایت می کرد.
آن طرف، پشت پیشخوان، دو کارگر جوان دست در جیب، پاپاخ بر سر، یقه پالتو را پشت گوش داده بودند و پچ پچه می کردند. مثل اورهان و ایاز، آرام و سر در گوش هم.
ایاز گفت: «مثل شیر پشت سرت ایستاده ام.»
اورهان نمی دانست چه کند. مردد بود. گفت: «تف سربالا نباشد؟»
«قال قضیه را بکن.»
«اگر گوشه کار بیرون بیفتد چی؟»
«نباید بیفتد. باید زرنگ باشی.»
اورهان لحظه ای فکر کرد، بعد نگاهش را از ایاز دزدید: «مثل یوسف؟»
«مگر کسی بویی برده. سال ها گذشته و هیچ مشکلی پیش نیامده.»
«با گوش های خودم شنیده ام که می گویند برادرکش.»
ایاز داد زد: «گه می خورند.» و صداش را پایین آورد: «مردم پشت سر خدا هم حرف می زنند.»
«ایاز جان، این یکی چاه ویل است. با سر نروم پایین؟»
«فقط بگو من رفیق پدرت بوده ام یا نه؟»
«این ها همه درست. امّا...»
ایاز گفت: «تو مرا یاد پدرت می اندازی. آدم هیزرگی بود.»
اورهان دستی به سر بی موی خود کشید، صورتش را به چراغ زنبوری نزدیک تر کرد و گفت: «من هیزرگ نیستم. جرئت هر کاری را دارم.»
«از من پرسیدی این لکاته را چه کنم، گفتم طلاقش بده. ضرر کردی؟ حالا هم می پرسی این مردکه را چه کنم، می گویم کلکش را بکن. پس فردا که سر و کله دخترش پیدا شد دیگر کاسب نیستی. یک وقت می بینی یک دختر موبور آمد این جا و گفت آقا مغازه پدر من این جاست؟»
اورهان ساکت مانده بود.
ایاز گفت: «حالا که کار به این جا رسیده معطلش نکن، همین حالا راه بیفت.»
اورهان گفت: «توی این برف؟ کجا بروم؟» و بیرون را نگاه کرد.
آسمان برفی بر زمین گذاشته بود که سال ها بعد مردم بگویند همان سال سیاه. نیمی از مردم به سرپناه ها خزیده بودند، نیمی دیگر ناچار با برف و سرما پنجه در پنجه زندگی را پیش می بردند. برف همه را واگذاشته بود. سکوتی غریب کوچه و خیابان را گرفته بود، لوله های آب یخ زده بود، ماشین ها کار نمی کردند، در خیابان ها کپه های برف روی هم تلنبار شده بود، کاسب ها پیاده رو را روفته بودند، امّا هنوز نیم متری از بارش شب پیش روی زمین خوابیده بود.
در کوچه های باریک برف از سردر خانه ها می زد بالا، و مردم از زیر تونل کنده بودند و با امنیت خاطر در کانال های به هم پیوسته رفت و آمد می کردند. بلا نازل شده بود؟ شاید. بسیار زمستان ها آمده و رفته بود، بسیار برف ها باریده بود، امّا هیچ کس به یاد نداشت چنین برفی را. و کلاغ ها شهر را فتح کرده بودند، بر هر درختی چند کلاغ.
در خانه هم بودند. با آسودگی روی طارمی ها و نرده ایوان می نشستند و ور می پریدند. خانه ای که دیوار بلند و قرنیزهای گوشدار و پنجره های دولایه داشت، سرد و بی روح زیر برف از یاد رفته بود. سقف اتاق های بالا شکم داده بود. بوی تعفن از سال ها پیش در طبقه پایین مانده بود. بی آن که آدمی در آن باشد یا چراغی بسوزد یا اقلاً کسی برف پشت بام را بدهد پایین. حباب لاله های مردنگی سردر هم شکسته بود.
زمانی هم بود که مادر بود و از کندی آرد می آورد، خمیر می کرد و در تَندیر وسط آشپزخانه نان می پخت. آمیزه ای از دود خوشبوی نان و چوب، لوله می شد و از اجاق بیرون می زد. و وقتی نان در می آمد، مادر شش قرص نان در دستمالی می پیچید که برای عمو صابر بفرستد. آیدین و اورهان سوار بر فورقون پنج اسبه سوی خانه عمو صابر می شتافتند. و زن عمو صابر خوراکی های خوب در جیبشان می ریخت.
زمانی بود که پدر وقتی از پله ها بالا می رفت دستش را به نرده های لوله ای می گرفت و می شمرد. بیست و یک. آن جا پاپاخش را برمی داشت و به جارختی می آویخت. پالتوش را می کند و می تکاند و می آویخت. و شلوارش را دستمال می کشید امّا نمی آویخت؛ در اتاق زیر تشکچه اش می خواباند که صبح وقتی پوشید خط شلوارش خربزه را قاچ کند.
یک خواهری هم بود که اسمش «آیدا» بود. آن پشت و پسله ها، در آشپزخانه یا انباری، با درد رماتیسم می ساخت و می سوخت. و سوخت.
و حالا در سکوت و سرمای مانده اتاق ها اورهان نبود که بخزد زیر لحاف چرک مرده و خیال کند می تواند راحت بخوابد. نه. همه آدم ها مرده بودند. و این آخری.
گفت: «کلک این یکی را هر جور شده باید کند.»
ایاز گفت: «پس معطل چی هستی؟»
«کجاست؟»
«مثل همیشه. قهوه خانه شورآبی.»
«توی این برف؟»
«بچه عربستان که نیستی. بچه اردبیل با برف می آید. تازه، شاید هم مرده باشد.»
«نه. می دانم که زنده است.»
«از کجا می دانی؟ بعد از ده روز چه جوری زنده است؟»
اورهان با قاطعیت گفت: «آیدین زنده است. من باور نمی کنم که بمیرد. دیروز فهمیده ام که یک دختر پانزده ساله دارد. فهمیده ام که شناسنامه اش دست آن هاست. اگر زنده باشد، فردا هزار تا مدعی داریم، ایاز.»
«پس برو. من مثل شیر پشت سرت ایستاده ام. آب از آب تکان نمی خورد. نگاه نکن که پیر شده ام، من هنوز ایاز پاسبانم...»
اورهان به فس فس زنبوری گوش سپرد و به دختری فکر کرد که پانزده ساله است و موهاش بور است، و یک روز خواهد آمد.
ایاز سرش را خم کرد و به صورت اورهان زل زد: «قارداش، تِزول.»
اورهان ساکت بود. ایاز گفت: «من اگر جای پدر خدا بیامرزت بودم، همان سال ها که آیدین کله اش باد داشت و شاعربازی درمی آورد، می بردمش سرحدات، ردش می کردم برود.»
اورهان گفت: «پدر، پدر. پدر ازش می ترسید.»
«تو هم می ترسی.»
«نه، من نمی ترسم. من دلم نمی آمد.»
«هفته پیش اگر رفته بودی حالا هیچ غمی نداشتی. آدمیزاد باید بگوید آب، و بخورد. بگوید نفس، و بکشد. وگرنه مرده است.» پاپاخش را به سر گذاشت. ایستاد. دکمه های پالتوش را به ترتیب از پایین به بالا بست، صاف و مرتب. آن وقت با تحکمی انگار به مادون گفت: «چه می کنی؟»
اورهان به خود آمد، سر بلند کرد و گفت: «می روم.»
ایاز پا کوبید: «مثل من. بلند شو برو.» و رفت.
و یادش رفت مواجب هفتگی اش را بگیرد، یا شاید نخواست. و اورهان را در بهت سنگینی واگذاشت. و چه تنهایی غریبی به آدم دست می دهد. سحر می کند. مبهوت. مثل یک کوه. امّا می شد ماند؟
لحظاتی بعد، درست سر ساعت دو بعد از ظهر، اورهان نتوانست به رسم عادت حساب دفتر روزنامه را وارد دفتر کل کند، هرچند که می خواست حساب ها را ببندد. با تشویش خاطر اسکناس های دخل را شمرد و در جیب شلوار فرو کرد. دفترها را در چارچوب چرتکه گذاشت. و یادش رفت آن را در کشو میز بگذارد و درش را قفل کند. امّا پاپاخ را فراموش نمی کرد. تابستان و زمستان سرش بود. موقع کار آن را روی میز می گذاشت و بعد که می خواست برود برمی داشت. برداشت، به سر گذاشت و دکمه های پالتو را بست. با نگاهش چرخی در حجره زد و بی آن که شاگردها را به کاری وادارد، گفت: «مرخصید.»
ایستاد که شاگردها ظرف های غذاشان را بردارند و بروند. لحظه ای احساس کرد باید چیزی را بردارد، یا کاری انجام دهد. امّا هرچه به دور و بر نگاه کرد و به ذهنش فشار آورد، یادش نیامد. باد زنبوری را خالی کرد و از حجره بیرون رفت. در را از بالا و پایین قفل زد و همه جا را خوب پایید.
به جلوخان کاروانسرا رفت. یک اسکناس پنج تومانی کف دست «مارتا» گدا گذاشت که روی پله نبش دالان نشسته بود. گفت: «مارتا، به سگ لرز افتاده ای؟»
پیرزن گفت: «خیلی سرد شده.» و دستش را زود زیر پیچه اش برد. گفت: «اللّه برکت.»
اورهان برگشت. باربرهای ته کاروانسرا را دید که در پیت حلبی چوب می سوزاندند. دود همه جا را برداشته بود. به عدل های پسته و تخمه زیر طاقی ها اشاره کرد و به «اسمایول» گفت: «احمق های آتش پرست، شماها آخر این کاروانسرا را به آتش می کشید.» و منتظر جواب نماند. یک ردیف تخمه آفتابگردان بوداده زیرطاقی ها را پیمود، دستی به گونی ها کشید و بی آن که روی سخنش با اسمایول باشد، گفت: «هوای حجره را هم داشته باش.» و بعد به طرف عدل های پسته رفت که سمت چپ روی هم تا زیر طاقی چیده شده بود و امروز و فردا می بایست برای خرده پاها برده می شد و حتما تا پیش از عید پولش برمی گشت. دستی هم به شکم گونی های پسته کشید و باز نگاهی به ته کاروانسرا انداخت. باربرها که گوشی کلاهشان را پایین داده بودند، با سر به اورهان سلام کردند. چشم هاش قی گرفته و خسته بود. از دالان کاروانسرا آرام آرام گذشت و شنید: «سلام آقا اورهان.» نخواست نگاه کند. فقط گفت: «علیک.» هرکه بود، بود.
نه می شناختشان و نه احتیاجی به شناختنشان داشت. مثل باد از بیخ گوش آدم می گذشتند. پدر می گفت: «وقتی باد به زیر لبه پاپاخت بیفتد بلندش می کند. مراقب باش.»
روزگار آن وقت سر سازگاری داشت. پدر که بود بیش از آنچه فکرش را بشود کرد خوابیدن در مهتابی خانه می چسبید. آسمان شب هم آبی بود. می شد خواب های رنگی دید. صدای ظرف شستن مادر و آیدا تا آخرهای شب از آشپزخانه به گوش می رسید، و آیدین آن قدر این پهلو آن پهلو می شد تا همه بخوابند و او در اتاق کتابش را باز کند و هی بخواند و بخواند. بعضی وقت ها خیال می کردم دارد ورق های کتاب را می خورد. و آخر کتاب سرش را خورد. صدای پلک زدن و فکر کردنش از آن اتاق ته راهرو به گوش می رسید، و گربه ها روی دیوار بلند حیاط مرنو می کشیدند.
پدر پرسید: «چی می خوانی آیدین؟»
حتما درس می خواند که گفت: «درس می خوانم، پدر.»
«بخوان ببینم کجا را می خواهی بگیری.»
به خیابان رسیده بود. پاهاش را محکم تر کوبید که برف روی پوتینش نماند. پرتقال های گندیده روی سطح آب معلق می زدند و فرو می رفتند، آب با شتاب می گذشت و آسمان یک دست مخمل تیره ابر بود. اورهان ایستاد و به ته کاروانسرای آجیل فروش ها نگاه کرد. مردد بود. نمی دانست چه کند. کارهای حجره، مشتری های بعد از ظهر، و این همه گرفتاری یک طرف، غیبت ده روزه «سوجی» هم آزارش می داد. از صبح با خودش کلنجار رفته بود که برود یا نرود. حتی از شب پیش. می توانست بماند؟ شب ها وقتی پا در آن خانه بزرگ و سرد می گذاشت همهمه دوردست سالیان دیوار می شد و سکوت می کرد. کاج می شد و وسط حیاط می ایستاد، در می شد و بسته می ماند. همهمه دوردست به شکل «یوسف» درمی آمد که مثل یک تکه گوشت با چشم های وق زده خیره می ماند. اگر آیدین در خانه بند می شد، کافی بود بگویم: «سوجی کجایی؟» آدمی پوشیده در پالتو بلند، شال گردن و پاپاخ کهنه پدر، مثل یک گراز از آن سوراخ بیرون می خزید و حضور خود را بی کوچک ترین صدایی اعلام می کرد. گفت: «زنجیرم نکن، اورهان.»
گفتم: «اورهان نه. آقا داداش.» و یکی خواباندم بیخ گوشش. پاپاخ از سرش افتاد. پاپاخ کهنه پدر وادارم می کند که عاطفه ام را حفظ کنم. گاه می خواهم بخوابانم زیر گوشش یا به نرده های ایوان بالا زنجیرش کنم. امّا صورت خندانش زیر آن پاپاخ رنگ و رو رفته مانعم می شود. چه می شود کرد؟ مادر گفت: «تو عاطفه نداری.» گفتم: «دارم.» و دارم. تو هم اگر بودی، مادر، جانت به لب می رسید. پا در خانه ای نمی گذاشتی که آب حوضش سبز شده، سیخ های کاج کف حیاط را پوشانده، سرما پشت پنجره های خاک گرفته اتاق ها مانده و اجاق های مطبخ زیر خرت و پرت ها پیدا نیست. بچه گربه ای که در ناودان آن سر حیاط همراه یخ کش آمده، دو ماه است که مدام دارد کش می آید. دیگر حالش نیست که بگویی یکی بیاید بیندازدش پایین. هیچ کس حال روشن کردن بخاری ها را ندارد. آجرهای هفت و هشت بالای دیوارها یکی یکی می افتند، انگار که ساختمان سرما خورده باشد. کسی جارو نمی زند، مهمان نمی آید. لاله های مردنگی سردر خانه شکسته اند. اتاق ها بی اثاثیه بزرگ جلوه می کنند و انعکاس صدای پای آدم بر مغز چکش می زند. صدای نفس لمبر می خورد. حتی دیگر جرئت سرفه کردن هم نداری، انگار در مغز خودت می پیچد و می پیچاندت. فقط از آن همه هیاهو و همهمه، کلاغ های کاج مانده اند که چاق تر و پیرتر روی شاخه ها جابجا می شوند و با صدای دریده شان می گویند: «برف. برف.»
به درخت های خشک پیاده رو خیره شد: برف شاخه ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می شکستشان. آدم ها هم مثل درخت ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می شد. بدیش این بود که آدم ها فقط یک بار می مردند. و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.
دست به جیب پالتو برد، پیچه طناب را که از صبح برداشته بود ته جیب لمس کرد و با آرامشی در ته قلب، در میان آدم ها فرو رفت. سر چهارراه قنات ساعت بغلی قاب نقره ای اش را درآورد و بی آن که وقت را بفهمد فقط به رسم عادت نگاهی بهش انداخت، درش را دوباره بست و در جیب گذاشت. مادر می گفت که آیدین دارد از دست می رود. باید فکری به حالش کرد. حتی از من پرسید که آن دختر ارمنی کجاست؟ شاید به خاطر او باشد و من گفتم: «نه، مادر، خستگی است. من می برمش ویلادره، هوایی می خوریم، هر دومان سرحال می شویم.»
از جلو ساعت فروشی و ساعت سازی درستکار که رد می شد به صرافت افتاد لحظه ای بایستد و ویترین مغازه را ببیند. شاید هزاران بار در طول عمر از آن جا گذشته بود امّا حالا با دقتی خاص به ساعت بزرگ و گرد آقای درستکار نگاه کرد. ساعتی از چوب بلوط، با عقربه هایی از چوب توسکا و صفحه برجسته منقوش و شیشه ای گرد و محدب که شیشه ویترین هم بود و بین شیشه و صفحه ساعت همیشه ده دوازده ساعت طاقچه ای هم قرار داشت. ساعت بسیار زیبایی بود که سال ها پیش آقای درستکار آن را ساخته بود، امّا بیش از سی سال می شد که از کار افتاده بود. یعنی از زمانی که قلب آقای درستکار یک لحظه از حرکت باز ایستاد یا شاید از وقتی که ساعت از کار افتاد، قلب هم دیگر نتپید. به هر حال حادثه همزمان رخ داده بود و تنها تفاوتش این بود که قلب آقای درستکار دوباره به کار افتاد و لک و لکی می کرد، امّا ساعت چنان از حرکت وامانده بود که آقای درستکار با تمام استادی نتوانست به کار بیندازدش. عقربه ها درست راس ساعت پنج و نیم قفل شده بود. در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر سال ۱۳۲۵ در یک روز گرم تابستان. و حالا پس از این همه سال هنوز خوابیده بود و آقای درستکار پشت دستگاه با چرخدنده های یک ساعت مچی ور می رفت و حتما به روزی فکر می کرد که بالاخره فرا می رسد و او آن ساعت را به کار می اندازد. بعد با به صدا در آوردن زنگ کوکوی خوش آهنگ ساعت به همه ثابت می کند که آدم ها هر کار بخواهند می توانند بکنند به شرطی که طبیعت سرِ جنگ نداشته باشد. این حرف ها را پدر به اورهان گفته بود و اورهان به دیگران می گفت. آن وقت زمانی که ساعت راه افتاد آقای درستکار بی هیچ آرزویی همان کف مغازه اش دراز می کشد و جابجا خود را به مرگ تسلیم می کند. این را هم در طول سی سال به همه مردم شهر گفته بود.
پدر می گفت: «این هم یک بدبختی بزرگ است.»
مادر می گفت: «دیگر حرف این دیوانه را نزنید.»
حالا که قوای جوانیم تحلیل رفته، تحمل خیلی چیزها را ندارم. تا در خانه را باز می کنم، همه آن آدم های زنده، با همهمه و شلوغیشان پا به فرار می گذارند. سکوت وحشتناک دم در بغلم می کند، از پله ها بالا می برد و روی تخت چوبی زهوار دررفته، لای لحاف چرک مرده می خواباند. و تا بیایم گرم شوم، نصف شب شده؛ با آن همه خستگی و خیال.
بعدازظهرها که از مغازه برمی گشتم سری هم به اتاق مادر می زدم. دیگر نفس های آخر را می کشید. پوست و استخوان. دماغش را می گرفتی کارش تمام بود. اتاقش، همان سه دری سابق در طبقه پایین، بوی سیر و ماندگی می داد. بوی نفس مسلول. مزه اش همیشه در استکان و نعلبکی بود و همراه چای به گلو می رفت. کنار بستر مادر نشستم. سعی کردم چشم به چشمش نیندازم. گفتم: «سلام، مادر.» دستش را در دست هام گرفتم و بی هیچ احساسی نوازشش کردم.
چشم های مادر از قعر فرورفتگی ها، در سقف مانده بود، مثل لانه چلچله ها در تنه درختان پیر. گفت: «آیدین... آیدین من کجاست؟»
من پلک زدم، خیره به گل های قالی یا شاید به هیچ چیز، فقط پلک زدم. من هم اورهان او بودم، و نبودم. و هیچ کاریش هم نمی شد کرد. قبول کرده بودم که نباشم. گفتم: «همین دور و برهاست، مادر.»
مادر یک لحظه سرش را گرداند. دستش را از دست من بیرون کشید. انگشت های سفید و استخوانی اش بر لبه تخت آویخته بود. گفت: «همین حالا بیاورش این جا. می فهمی؟ اگر نمی توانی مراقبش باشی، همین جا جلو من زنجیرش کن.»
گفتم: «از کجا پیداش کنم؟»
مادر نشست. هر به چندی نیروی تازه ای از خود بروز می داد که عجیب بود. انگار ذخیره داشت و من نمی دانستم کجاش ذخیره می کند. داد زد: «تو بی انصافی.» اشک هاش روی صورت رنگپریده اش سُر خورد. گفت: «تو به کی رفته ای؟» گفت: «آیدین من کجاست؟» صداش جر خوردن پارچه را به یاد آدم می آورد.
گفتم: «مادر، تو اعصابت را خراب نکن. همین امشب پیداش می کنم. قول می دهم.»
گفت: «می فهمی؟ آیدین حالا کجاست؟»
پشت مدرسه انوشیروان عادل بود. یک بچه دوازده سیزده ساله زنبورک می زد و او تماشا می کرد. آب دهانش هم راه افتاده بود. گفتم: «تو این جا چه می کنی، نره غول؟»
گفت: «همین جوری آمده ام.»
گفتم: «غلط کرده ای. بار آخرت باشد. راه بیفت.»

نظرات کاربران درباره کتاب سمفونی مردگان

عالیه من خبلی سال پیش از ی دستفروش خریدم و خوندمش... البته بعد این کتاب بیشتر آثار عباس معروفی رو خوندم... ولی این ی چیز دیگه بود...
در 4 روز پیش توسط
دومین بار که دارم میخونمش ولی انگار هر بار که میخونی بیشتر میفهمیش
در 4 روز پیش توسط
من واقعاً به عنوان یک کتاب خون حرفه اى باید بگم این کتاب فرقالعاده تاثیر گزار براى افرادى که مادى گرا و دنیا پرست هستند وتفکرات متحجر ى که ضربه اى زیادیرو به خانواده تحمیل میکنه نویسنده تمام نکته هاى ریز زندگى رو در قالب یک خانواده به تصویر کشیده از نظر من عالى بود و مؤثر👍
در 6 روز پیش توسط
نویسنده های معاصری که بشه انقدر عمیق با نوشته اشون ارتباط گرفت واقعا گوهرن
در 1 هفته پیش توسط
نمایی قابل تامل از جامعه ایرانی است. می توان معایب و راهکارهایی شخصی و گروهی اصلاح امور را در این روایت، یافت. حتما خوانده شود.
در 1 هفته پیش توسط