فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ادبار و آینه‌

کتاب ادبار و آینه‌

نسخه الکترونیک کتاب ادبار و آینه‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ادبار و آینه‌

شخصیت اصلی این داستان «رحمت» نام دارد. او تازه شناختی نسبی از دنیای پیرامون پیدا نموده كه پدر از فقر و درماندگی روستا را ترك می‌گوید و به شهر می‌رود. رحمت هر روز در انتظار بود كه پدر برای او یك جفت گیوه‌ی نوی پاشنه چرمی بیاورد، اما سرانجام از آمدن پدر ناامید می‌شود. رحمت كه به طور مادرزاد، غشی بود و مادری زمین‌گیر داشت، مادرش را از دست می‌دهد؛ سپس در شیره‌كشخانه بزرگ می‌شود و سرانجام با از دست دادن تنها مامن خود، در فلاكت و ادبار، در طویله‌ای جان می‌سپارد.

ادامه...

بخشی از کتاب ادبار و آینه‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


اِدبار

«کارنامه سپنج» مجموعه ای فراهم آمده از داستان های ۱۵ ساله دهه چهل تا نیمه اول دهه پنجاه بود، این آثار در سال های مختلف توسط ناشرانی به چاپ های مکرر رسیده اند، اینک هریک به صورت کتابی مستقل در هیئت اولیه خود با افتخار توسط انتشارات نگاه برای بار دوم به چاپ می رسند.

۱

طویله خاموش، و یک فوج ستاره از پارگی گُرده سقف پیدا بود. رحمت بیخ دیوار، توی پالان ساکت بود و چشمهایش سفیدی می زد. نور کمرنگی به گردی یک بشقاب، کف طویله افتاده بود و کنار به کنار دیوار، چارپای سفیدی موهایش سیخ شده و بدنش تیغ کشیده بود و می لرزید. درِ اتاق همدیوار صدا کرد، گفت و شنود کولی ها برید، بشقاب نورشان از کف طویله رفت و قدمهای مردی در برف دور شد.
کله ای از شب رفته بود. رحمت توی پالان جابه جا شد، چادرشب را روی گوشهایش کشید، کلاهش را به سر محکم کرد و زانوها را به شکم چسباند، دستهایش را لای رانهایش فرو برد و سرش را تا آنجا که می شد، توی شانه ها قایم کرد و چشمهایش را هم گذاشت. مایل بود هر طور شده یک چرت بخوابد. از صبح، سرما امانش نداده بود که یک جا آرام بگیرد. استخوانهایش درد می کرد و محکم کش می آمد، و زخمِ پایش سوزن سوزن می شد. همان سرِشب که به طویله آمد، ته مانده قوطی اش را تراشید و حبی به اندازه دوتا دانه عدس درست کرد و خورد، که گویا حب تازه واشده بود و رحمت داشت حرارت می گرفت. پشتش گرم و سرش سنگین می شد، پلکهایش روی هم کش می آمد، اما خیالات دست بردار نبودند و مثل زنبور توی سرش وزوز می کردند.

۲

مادرزاد، غشی و شیرزده بود. از زمانی هم که یادش می آمد، مادرش نصف آدم بود. زمینگیرِ زمینگیر، که اگر دماغش را می گرفتی جانش در می آمد. همان وقتها تازه داشت دست چپ و راستش را می شناخت که پدرش به شهر رفت و قول داد یک جفت گیوه نوی پاشنه چرمی و یک حلقه چرخ برایش بیاورد و رحمت دو روز از خوشحالی روی پا بند نبود، روز سوم شد و چهارم و چندم، ولی خبری نشد. همه پدرهایی که به شهر رفته بودند، آمدند و رحمت از همه شان سراغ پدرش را گرفت. جوابش دادند که او به چشمشان نخورده. دلواپس و گریه در گلو، پیش مادرش رفت و گفت: ــ «هر روز میگی میاد. امروز میاد! میاد! پس کو؟ همه اومدن غیر از اون.»
ــ «میاد، فردا، فردا میاد. حتماً. فردا برو جلو راهش.» و نالید، و لحاف را به کله اش کشید. فردا هنوز سایه دیوار، نگشته بود که رحمت تاخت به جلوی راه و پیچید بالای برج و به راهی که در کویر، سفید می زد چشم بست. هر نقطه سیاهی که در جاده پیدا می شد، به دلش شوق می آورد. اما نزدیک که می شد و پیش چشمش که می رسید، دلش را سیاه می کرد و به انتظار یک نقطه دیگر، به کنگره خراب برج تکیه می داد.
داشتند اذان می گفتند و جاده در غروب گم می شد که رحمت، لرزشی درخودش حس کرد ــ که علامت حمله بود ــ. خواست پایین بیاید ولی غش امان نداد و سر به جانش گذاشت، درهمش پیچاند و از همان بالا که دوقد و نیم می شد انداختش پایین. مردم هم که پشت سر امام حرف می زنند، چه رسد به بابای رحمت. هر سر سخنی داشت و هر دهن حرفی می زد، بعضی هم می گفتند: «از اِدبار گریخت.» مادرش هم دوامی نیاورد و تمام کرد، گفتند: «دق مرگ شده»، اما خدا عالم است. هرچه گذشت، این شد که رحمت تنها ماند، با ریختی شکسته بسته و ناساز، مثل یک کاسه بش خورده؛ گردنی مثل دم سیب، کله بزرگ، چشمهای گود نشسته، بینی پخ، و چانه ای به تیزی لبه سفال؛ که وقتی هم مرد شد جز چندلای موی نرم و خاکستری از آن بیرون نزد ــ مردم می گفتند شیره تریاک، ریشه مویش را سوزانده ــ ولی بالای پیشانی پیش آمده اش، تا بیخ گوشها و گردن، مو درآورد ــ که نمی تراشید و همیشه بلند بود ــ طوری که از زیر عرقچین چرک مرده اش، بیرون می زد و روی یقه اش ساییده می شد. مردم، میت مادرش را از زمین برداشتند و هنوز یک روز خورشید روی گورش نتابیده بود که رحمت را همراه یک مشت صدقه سپردند به کوکب که یکه بود و کسی را نداشت، تا هم ثوابی برای آخرتش باشد و هم عصای دستی برای پیری اش. می گفتند خود کوکب هم یتیم بزرگ شده. پدر و مادرش از بلوچ های سیستان بوده اند که در برگشت از کوچ، به قحطی و ناخوشی خورده اند و کوکب از آنها به جا مانده. زن میانه سال وکشیده ای بود. استخوانهای دوشش از روی پیراهن پیدا بود و رنگ و رویی به زردی کهربا داشت. در همه صورتش که باریک و کم گوشت بود، فقط یک جفت چشم و ابرو نمود داشت که سیاه می زد. موهایش داشت از رنگ می افتاد و با لچک رنگ مرده ای، رویشان را می پوشاند. می گفتند در جوانی فرخ لقای ده بوده، موهای بلندی داشته که شش گیله می بافته و به کمرش می خورده. و چشمهایی داشته در همه ولایت خراسان، طاق. حالا شیره کشخانه داشت. هم خانه نشیمن اش بود و هم محل کسب وکار، و بده بستانش. پاتوقی هم بود برای بیکاره ها، از کار مانده ها و مردهایی که کسی در خانه زیرکرسی انتظارشان را نمی کشید، و یا اصلاً خانه ای نداشتند.
روی هم رفته از همه شیره کشخانه های دیگر ده بیشتر به چرخ بود. این بود که رحمت را، رو به خانه کوکب آوردند. او هم روی مردم را زمین نینداخت و رحمت را زیر بال خودش کشید. اول داد شانه اش را جا انداختند، ولی خوب از کار در نیامد و حس می شد کله بزغاله ای زیر آستر نیمتنه اش قایم کرده است. مچ پایش را هم بستند و خودبه خود جوش خورد، منتها کج. کوکب هرشبه لقمه ای مرهم خرما، تخم مرغ یا ضماد، روی شکستگی هایش می بست و توی دربند کنار کرسی می خواباندش و چیزی رویش می کشید، ولی ضجه رحمت نمی برید و دردش آرام نمی گرفت. دوایی می خواست که خاموشش کند. کوکب گیر افتاده بود و چاره ای هم نداشت. این کاسه ای بود که خودش به سر خودش شکسته بود، پس چه درمانی بهتر از دود؟ رستم را منگ می کند. دم دستش هم که هست و دردسری ندارد. چهار سر می کشید و دودش را به صورت رحمت می دمید، رحمت هم خوشش می آمد و با کیف، دودها را می بلعید تا گیج می شد، تنش کرخت می شد و به خارش می افتاد، درد در همه تنش تنگ می شد و فرو می نشست و بعد خوابش می برد. کوکب هم از آرامش او خوشحال و از ثواب خودش سرفراز بود. اسمش سر زبانها افتاده بود که: «مردانگی به ریش و سبیل نیست».

۳

یک سال وخرده ای گذشت. رحمت، جانی گرفت و براه افتاد ولی پای راستش از مچ کمی خمیده بود و کوتاهی می کرد. شانه چپش هم بالا آمده بود و به پشت سرش نزدیک شده بود، و موقع راه رفتن، در هر قدم، بدنش به جلو خم می شد و سرش تکان می خورد. در گیر و دار این یک سال و خرده ای، با اینکه هیچ وقتش بی درد نبود، توانست آنچه را که لازم داشت و نداشت و در آینده به کارش می آمد و نمی آمد، یاد بگیرد و جذب کند، مثل هرطفل دیگری، هرشرطی را از بزرگ ترش بپذیرد، هر چیز بهش می گویند، گوش کند. به هر جا راهی اش می کنند، با سر برود و هر کاری که پیشش می گذارند، با شوق تمام کند تا بچه خوب و سر به راهی باشد. چهاردیواری کوکب، راه و رسمی معلوم و معین داشت که بلد شدن و عمل کردنش بر رحمت مثل اصول دین واجب بود. با مشتریها باید به خوشی سلام و علیک کند. وقت به وقت، کوزه را از آب دست نخورده بالای جوی، پُرکند و بیاورد. دوروبر زیرزمین، روی رفک و تاقچه ها را جارو کند. رخت و لباسهای خودش و کوکب را پاک و پاکیزه، آب بکشد، روی دیوارپهن کند و خشک که شد، جمع و تا کند. چای را خوب و رسیده، به عمل بیاورد و بریزد توی پیاله؛ طوری که کف بالا نیاورد. پای چراغ، یک پهلوبخوابد و شیره چاق کند. گاه وبی گاه هم برای اینکه توی نی را صاف کند، بستی بزند. توی دوده را قشنگ بتراشد و سوخته تریاک ها را به پاکیزگی، توی قوطی خودش جا بدهد و از زهرچشم کوکب هم، که جای مادرش بود، حساب ببرد. ومشتی کارهای جورواجور دیگر که او را به هیبت یک تیله انگشتیِ کج در آورده بود و زیر سقف سیاه و دوده بسته کوکب، چرخ وتابش می داد. از همه کارها، آبگوشت را فقط خود کوکب بارمی کرد، آن هم به این خاطر که باور داشت کسی به خُبرگی خودش نیست و ادعا داشت که در جوانی، سرکلفت حاج ملای میرخدا رحمتی بوده است. روزهایی هم بعد از ناهار، کوکب توی آفتاب پشت بامش می نشست، پاهایش را روی هم دراز می کرد و سرش را به دامن رحمت می گذاشت و می گفت: «بجورش» ویک خرمن موی پژمرده را روی پاهای رحمت می ریخت. رحمت هم ناخنهای نازکش را توی موها فرو می برد و با دقت وارسی می کرد و جموخی اگر پیدا می شد، با نوک انگشتش بیرون می کشید و میان دو ناخن شست اش فشار می داد، که می ترکید و خون کبودی پشت ناخن هایش پخش می شد. ترکیدن هر جموخ، لبش را به خنده وامی کرد و طوری شاد می شد که انگار بلایی از کوکب دور کرده. بعضی لحظه ها چنان محو جستن و کشتن می شد که آب دماغش غیژ می کشید و روی صورت کوکب قبه می بست ولی حالی اش نبود و همان طور می جست.

۴

قوس و عقرب داشت نزدیک می شد و هر آدمی از صحرا برمی گشت، هیمه و هیزمی همراه خودش به خانه می آورد و بنه زمستانش را می دید. کوکب هم رحمت را صبح ناشتا، راهی کرده بود چهار پشته هیزم استخواندار تمشیت بدهد و بیاورد تا سوختشان زیر سرشان باشد که زمستان غافلگیرشان نکند. رحمت هم که عمری بر او گذشته بود و در کارها زد و بندی داشت و مثل فلفل هندی تند و تیز بود، ظهرنشده برگشت و چهار پشته پنبه چوب از پشت چهارمرد، پایین گرفت و پولش را پیش چشم خود کوکب شمرد و داد و پشته ها را بغل بغل به پستو کشاند و تنگ کندوی آرد روی هم چید. بعد که کارش تمام شد، درحالی که روی هر حرف و حرکتش خستگی می گذاشت، ابریق چدنی را برداشت رفت لب گودال، دست وبالش را شست و برگشت توی خانه، خسته و پرباد رو به روی کوکب کنار چراغ نشست. در این حال به کشتی گیری می مانست که پیش چشم مادر خود حریف را زمین زده باشد. کوکب سیخ را به نی زد و رحمت نی را به لب چسباند، باز هم یک سرِ دیگر، زانوهایش قوتی گرفت، راست شد، سیگاری از کنار دوری برداشت گیرا کرد و آرنجش را روی بالش گذاشت، پا روی پا انداخت و مثل لوطی ترین مشتریها، لم داد. کوکب از جایش تکان خورد و برخاست. حق شناسی از هر حرف و حرکتش پیدا بود. شش تا تخم مرغ ویک پیاله شیره انگور را توی نصف ملاقه روغن دنبه جوشاند، توی بادیه کعب دار مسی ریخت و گذاشت کنار مجمعه، سه تا نان ملایم و شب مانده هم کنارش جا داد و سپرد دست رحمت. پلاسچه را هم روی شانه اش انداخت و روانه پشت بامش کرد، خودش هم از پی اش چراغ، بالش ویک تکه نمد برداشت، راه پله راگرفت و رفت بالا. رحمت مجمعه و پلاسچه را بغل دیوار گذاشت و به طلب کوکب پایین آمد تا خربزه زرد نصرآبادی را که زیر جعبه نان قایم کرده بود، بالا ببرد. هردوشان حس کرده بودند که خربزه و تریاک با هم سازگار و اختند و هریکی، نشئه دیگری را تکمیل می کند و آفتاب هم هردو را. این بود که بیشتر وقتها ترتیبش را در آفتابگیر پشت بام می دادند. کوکب نمد و پلاسچه را انداخته بود و مجمعه را گذاشته بود وسط و داشت نان ریز می کرد که رحمت رسید، خربزه را کنار بالش قل داد و روبه روی کوکب، چفت دیوارنشست. بعد از ناهار، خربزه و پشتش دو بست تریاک و یک سیگار و به دیوار تکیه دادند تا آفتاب بخورند و نفسی تازه کنند. آفتاب گرم و هوا آرام بود. کوکب روسری اش را پس زد و پنجه اش را مثل پنج بچه مار، توی موهایش ول داد. پلکهایش را واکرد و با صدایی شبیه ناله به رحمت گفت: «بجورش» و پیش زانوی رحمت خزید، پشت کرد به او، و تکیه داد.
انگشتهای باریک و دودی رحمت توی موها راه می رفت که کوکب را خواب برد. تنش وارفت و توی بغل رحمت جاگرفت. رحمت پایش را که خواب رفته بود دراز کرد. پشت کوکب با شکم رحمت کیپ شد، و سرش با یک خرمن مو، روی سینه و چفت چانه رحمت خوابید و پای رحمت هم از بغل پاهایش.
از روبه رو که نگاه می کردی، یکی شده بودند. قواره درشت آدمی را می دیدی که به آفتاب سینه دیوار، تکیه داده و پاهایش دراز است. انگشتهای رحمت توی موها، نم برداشته بود و کوکب با هردمش، توی بغل او بالا و پایین می رفت. بوی موهای کوکب، توی دماغش پیچیده بود و سرتاسرسینه، شکم و رانهایش، خیس عرق شده بود و می سوخت. حرارتی به تنش دوید و حس کرد جلوی تنورش گرفته اند. گونه هایش داغ شده بود و گویی از چشمهای ریز و گود نشسته اش آتش می بارید. قلبش تندتر می زد و انگار چیزی قطره قطره از آن می چکید. یک جور سستی درش پیدا شده بود، که حس کرد دارد مثل ابر، پوش می شود. شوری بکر به سراغش آمده بود. رنگ و رویش سرخ شده بود و از لاله های گوشش، انگار خون می چکید. لب ودهنش مثل تراشه، خشک شده بود. تف از گلویش پایین نمی رفت و زبانش شده بود مثل یک تکه خشت پخته. سرتاپایش به آتشی کشیده شده بود که حظش می داد، انگار شراب در رگهایش می دوید. خودش نمی دانست چه عمری دارد؟ سیزده؟ چهارده؟ ویا به قول پاره ای مردم از پانزده به بالا و کبیربود؟ هرچه بود، فصل پرنشئه ای بود. پلکهایش به هم رفت، پروا را کنار زد. دوروبرش را مثل برق پایید؛ جن هم پرنمی زد. سه طرفش، یک کمر، دیوار بود. روبه رویش هم کوچه بود، و بعد چند خرابه. پشت خرابه، دشت و تپه های شنی، خلوت وخالی از هرجنبنده ای. ــ «اگر آدمی از کوچه رد بشود؟»
نشنید و نشنیده گرفت. خودش را از حاشیه کوکب کشید و خواباندش سینه دیوار، پلاسچه را از زیرکشید و خودشان را پوشاند.
وقتی خواستند بیایند پایین، کوکب سرپله به رحمت خندید، رحمت سرخ شد و سرش را انداخت پایین وشب، جاها را پیش هم انداختند.

۵

رحمت سرجایش چمبرک زده بود و به نقطه ای در تاریکی نگاه می کرد. کاسه چشمهایش خشکیده بود و لبها به هم قفل شده بود. یک ساعت بیشترمی شد که همین طور خشک شده بود، می گفتی از چوب است. دیشب این موقع برای خودش سلطان بی جقه بود. زیرسقف گرم و پردم کوکب بروبیایی داشت. دست وبالش باز بود و ریخت وپاشی می کرد. قوری، دم دستش، کنارمنقل بود. هروقت دهنش خشک می شد و میل می کرد، بی واهمه چای می ریخت. قوطی تریاک، پای چراغ، توی سینی و به اختیارش بود. هرچه دلش می خواست سرسیخ می کرد و به سوراخ نی می بست، به مشتری می داد و ته مانده اش را هم «برای اینکه راه نی را صاف کند»، خودش می کشید. قابلمه کوچک و دو نفریشان روی بار بود و بخار می کرد، نانشان توی سفره بود ونمک و فلفل و ترشی و همه چیزش هم آماده بود. کرسی گرم ودورش پر از آدم بود. هرجور که دلت بخواهد. و هر سر، حرفی داشت. همه از همه چیز حرف می زدند، محصول، سال وماه ودیم، خشکی و سرما و عروسی ها که خوابیده بود و دامادوارها که باز هم باید وعده سال دیگر به خودشان بدهند و اینکه پارسال برف چند خانه پوده را خواباند و یک نفر را ناکار کرد ــ و خدا خودش رحم کند و امسال به خیر بگذرد ــ و برفی که بیست سال پیش، مردم را توی خانه ها حبس کرده بود و مجبورشده بودند کوچه ها را نقب بزنند و از زیربرف بروبیا کنند. ویاد همان روزها به خیرکه گندم و روغن، کشمش و گردو، خرمن خرمن توی پستوها خوابیده بود و شیره الکی، برابر جو بود و جو هم پنج من یک قران بود. و از امیرارسلان و فایز و رستم، جنگ احد و خیبر و عمربن عبدود، و مرگ ومیر و این جور چیزها... که همه اش برای گورکردن شب بود و خیلی هم کشش داشت. اسداللّه چاریاری که به قول خودش همه زابلستان و بلوچستان را زیرپا گذاشته بود و خطه تهران و ملک ری را مثل کف دستش می شناخت، از جوانیهایش، و از سفری که به عشق آباد روس کرده بود، نقل می کرد و سید موسی با قد دراز و شال آبی رنگ کمرش، یک گوشه کرسی پشت به دیوار زده بود و اگر فرصتی دست می داد، چهارتا بیت از نجما زمزمه می کرد. حلیمه هم آنجا بود. جاافتاده و چاق، خوش خنده و یک خروار نمک. گونه هایش گل انداخته بود و خنده از لبهایش دورنمی شد. گل می گفت و گل می شنید. هیچ هم به فکر این نبود که فضولی پیش مردش برود و سوسه بدواند. بال چادرش را گندم کرده و آورده بود یک نخود شیره بکشد، همه اش دو بست می شد، آن هم برای دندان کرسیش که گاهی درد می گرفت. چشمهایش به چشم رحمت مثل غزال کوهی بود و رانهایش مثل ران مادیان. تن وبدن، سر و سینه اش مثل دنبه قوچ مستی بود زیر چادرش خوابیده؛ سفید و قرص. لبهایش یک تکه آتش بود و حرکاتش به طاووس می مانست. رحمت خیلی وقت بود دلش پیش حلیمه بند شده بود، اما پروا داشت رو کند. چون اگر بو می بردند که او چنین خیالی دارد، چپکی سوارخرِسیاهش می کردند و دور کوچه ها راهش می بردند. او کجا و زن پیشکارملک های موقوفه کجا؟ پایش بیشتر از گلیمش دراز می شد، قطعش می کردند. خودش هم این را می دانست و فقط به نگاهش ساخته بود. دلش می خواست طوری پیش بیاید که حلیمه دم به ساعت پیش چشمش باشد. مثل بیشترمشتریها که سرشان را می زدی دمشان آنجا بود، دمشان را می زدی سرشان. هیچ دردی هم از دل برنمی داشتند، چپق وسیگارمی کشیدند، چای می خوردند، شیره می کشیدند، ناله می کردند یا غرمی زدند و به زمین و زمان فحش می دادند و می رفتند. اینها فقط غم زیاد می کردند. اما حلیمه این طورنبود، آدم از دیدنش سیرنمی شد و دلش می خواست بویش کند؛ و فقط وقتی می شد روی و مویش را از نزدیک دید و نفسش را بوکشید که یک پهلو پای چراغ می افتاد، سربه بالش می گذاشت و لب به لب نی می چسباند. که اگراحیاناً چادرش وامی افتاد، سینه های درشت و قبضه پرکنش را هم از روی پیراهن می شد دید. ولی کوکب همین را هم دریغ می کرد و مانع می شد. فرصت نمی داد رحمت با حلیمه همدم شود و فی الفور برای رحمت کار می تراشید و خودش حلیمه را راه می انداخت. همین دیشب بود که تا دید حلیمه به قصد آزار و خنده، مقراض را برداشته، موهای بیخ گوش رحمت را به دور انگشتش پیچیده و می گوید می خواهم کرکهای انتر کوکب را بچینم و رحمت هم می خندد، فرستادش گوشه اتاق و کنار پریموس واداشتش تا هوای پاتیل روی چراغ را داشته باشد که تریاک های مایع خوب بجوشد. حلیمه را هم پایین پای خودش نشاند، تا پیش نوبت، شیره اش را بدهد و ردش کند. پیدا بود که شکل وقواره حلیمه را هم نمی خواهد ببیند و اگر از دستش بربیاید، سایه اش را با تیرمی زند. دندان طمع نیم من گندمش را هم که گاه وبی گاه می آورد، کنده و انداخته دور. ولی حلیمه حواسش پیش اونبود، دستهایش راگذاشته بود کنار مجمعه، سر و سینه اش را داده بود جلو، چادرش افتاده بود روی شانه اش، چارقدش پس رفته بود و زلفهای سیاه از دوبر صورتش زده بود بیرون و از شب کوری شویش نقل می کرد: که چطور شب عیدپارسال، پایش به گلوی چاه گیرکرده و نعره ای از دلش کنده شده که دمی مانده بوده او توی شاه نشین، زهره ترک شود و همسایه ها از در و بام ریخته اند توی خانه. و گله می کرد که هر چه جگر سیاه توی ده پیدا می شده بخوردش داده، اما ثمری ندارد و فقط بوی دهنش تندترمی شود، و لُپها و شکمش پربارتر. و می گفت که چطور دیشلمه ها را می شمارد و توی قندان می ریزد. می گفت و همراه دوربری ها، که کرسی را حلقه کرده بودند، می خندید. کوکب هم غرمی زد و خودش را می خورد و رحمت، پای پریموس، روی یک زانونشسته بود و گوش به زنک داشت و از زیرچشم، نوبتی ها را می پایید. شعله بیرون می دوید و دور پاتیل هاله می بست، اما انگار توی پاتیل سنگ بود که می خواست آب شود. رحمت پایید که مشتری دارد پای چراغ تکان می خورد و پکر شد. حلیمه دستهایش را از روی کرسی برداشته بود و داشت چارقدش را پیش می کشید و زلفهایش را می کرد زیر و حاضر می شد. رحمت به غیظ آمد و پریموس را به باد تلمبه گرفت. مثل اینکه در این میانه، تقصیرکار، پریموس بود و پاتیل، و اگر آنها نبودند، کوکب می رفت طرف شام درست کردن و نوبت حلیمه به او می افتاد.
رحمت تلمبه می زد و با هر ضرب، هوار پریموس بالاتر می رفت و زیرزمین از صدا پرترمی شد. نمی دانست چی کار می کند. وقتی حس کرد شعله کم زور است و دارد وا می ماند، حلیمه هم از پای کرسی بلند شده و چادرش را واگرفته و به طرف کوکب می رود، جوشی شد، دندانهایش را روی هم فشار داد و پریموس را به باد تلمبه گرفت. همین... که کوکب صدایش، انگار از ته گور درآمد: ــ «چه خبره؟ اون وامونده می ترکه. به زمین داغ بخوری الاهی.» رحمت واخورد و از جا پرید. طوری که انگار توی خواب داغش کردند. تلمبه به طرفش کشیده شده، پریموس لرزید و پاتیل جوش معلق شد روی پایش، که نعره ای کشید، به هوا رفت و زمین خورد. ضرب پایش به پریموس گرفت، پراندش به طرف قابلمه که روی بار بود و خودش غلتید. پاچه شلوارش را جر داد، پایش بیرون افتاد و یک کف دست از گرده پا، تاول زد و شد مثل زبان شتر. دو دستی رویش را چسبید، تاول، زیر فشار دستهایش ترکید و مایعی بی رنگ از لای پنجه هایش بیرون زد؛ که فریادش به خدا رسید و مثل ماری که دمش بیل خورده باشد، به هم برگشت و به خودش پیچید. زوزه می کشید و خودش را به زمین می کوبید، به دیوارمی خورد، از جاکنده می شد، بازمی نشست، خودش را به کف خانه می مالید، راست می شد، به زمین می خورد و دوباره... که مشتریها لاکشان شکست و اسداللّه چاریاری پرید روی رحمت، قرص نگاهش داشت و بقیه دورش حلقه زدند. رحمت چند بار دیگر پاشنه به زمین کوبید و سر به سینه اسداللّه نواخت تا کم کم کف به لب آورد و آرام گرفت. غش گرفتش و مثل همیشه سرش روی شانه کج شد و ایستاد. تاول را بستند. رحمت را کنار کرسی خواباندند و همگی تلخ، کنار کرسی نشستند و نشئه ها پرید. صدای کوکب، در حالی که نیمخیز روی آرنجش خشکیده بود، درآمد: ــ «الاهی این غش اول و آخریش باشه به حق فاطمه زهرا.» رو به سقف سیاه، مشتش را گره کرد و به وسط سینه اش کوبید. بعد هم پیش روی همه آدمهایی که آنجا بودند، قسم خورد که از فردا صبح رحمت را ول می کند تا برود به امان خدا. و گفت که تا به امروز هر چقدر تر و خشکش کرده برای هفت جدش بس است.
همین کار را هم کرد. ولی برای رحمت از روز هم روشن تر بود که کوکب دلش طاقت نمی آورد و کسی را به دنبالش راهی می کند. اما روز گذشت و از کسی که رحمت چشم به راهش داشت، خبری نشد. تا شب همراه باد تندی آمد و رحمت تنها ماند در میان کوچه هایی که مردمش همراه مرغهایشان می خوابیدند. این بود که به خانه موقوفه خیرات آمد و توی پالان چارپای غربتی ها فرو رفت و منتظر فردا شد.

۶

ماه بالا آمده بود و باد، زوزه یک بیله شغال را از کویر همراه خودش می آورد. چارپا، سرش توی آخوربود و آرواره هایش می جنبید. طویله خاموش گرفته و یک فوج ستاره از پارگی گُرده سقف پیدا بود و رحمت مثل خارپشتی به جلدش خزیده بود و چشمهایش سفید می زد. قدمهای مردی در برف نزدیک شد، درِ اتاق همدیوار صدا کرد، و بشقاب نور به کف طویله افتاد، انگار خیلی از شب رفته بود. رحمت به طرف سوراخ رفت، صورتش را پیش برد؛ طوری که همه اتاق همدیوار را می دید. به دیوار روبه رویش فانوسی به گلوی میخ بند بود و کنارش مردی ایستاده بود و به نقطه ای نگاه می کرد. صورتی استخوانی و تیره داشت، مثل فطیرجو. پیکرش کاردیده بود و مثل الوار، درشت می نمود. قبای سیاهی تا زیر زانویش را پوشانده بود و میانش با شال زردی بسته شده بود. بینی اش بلند و زمخت بود. چشمهای سیاه و مژه های خنجری داشت. ابروهایش به رنگ مرکب تا نزدیک شقیقه ها کشیده شده بود و شال شتری رنگی، دور گردن و قسمتی از چانه اش را می پوشاند. مرد در این حالت به ستونی می ماند که از آهن ریخته باشند. ترکیبی بود که رحمت همیشه پیش خودش، تصور و آرزویش را داشت. با چنین سر و گردن و قامتی خیلی کارها می شود کرد. مرد تا شد، بند نیم ساقهایش را باز کرد، قبایش راکند، به طرف زن رفت، کنارش نشست، روی آرنج تکیه داد و دستش را مثل خشت روی گونه زن کشید. بعد سرش را پایین برد و رد دستش را بوسید. زن پلکهایش را به هم زد. مردش را که دید، خنده نرمی روی لبهای کبود و گوشتی اش نشست. انگشتهای مرد را توی پنجه هایش گرفت و روی سینه اش فشار داد. رحمت تشنه و هیز، مرد و زن غربتی را نگاه می کرد و دل نمی کند. انگار کناره های صورتش به حاشیه سوراخ دوخته شده بود. غربتی همچنان که زن را در بازوهایش داشت، از جا کندش و کشاندش سمت فانوس، فتیله را پایین کشید و برگشت زیرپلاس، و سه رشته مهتاب مثل سه نخ پرک از شکاف در، روی پلاس افتاد. رحمت دهنش خشک و شقیقه هایش داغ شده بود. لاله های گوشش مثل انار قرمز شده و گُر گرفته بود. تنش می سوخت، انگار در رگهایش شراب ریخته بودند، حالی شده بود که گیراتر از همیشه و اگر ازش برمی آمد، زمین را می شکافت و حلیمه را از دلش بیرون می کشید. چارپا، بادی به دماغ انداخت و گوشهایش را تکاند. رحمت برگشت و روی آخور نشست، نالش تکه پاره ای را می شنید. از پارگی سقف، به اندازه یکتخته نمد، مهتاب روی پشت چارپا افتاده بود و هیکلش را سفیدتر و رشیدتر نشان می داد. ورزیده و کشیده، با ساقهای سفت، گوشهایی کوتاه وتیز و، گردنی افراشته. از آن مالهایی که آدم اطمینان دارد به خوبی می توانند بار دو تا خانواده را دیار به دیار به دوش بکشند. گُرده هایش صاف بود، و رانهایش چاق، کفل هایش گرد و سفید؛ مثل دوتا دوری پلو. فکری به سرش زد. قصدی مثل موج به سرتا پایش دوید و از روی آخور بلندش کرد. سوزش پایش را از یاد برده بود.

۷

گرپ، گرپ.
غربتی صدا را شناخت و از زیر پلاس بیرون پرید، دستپاچه فانوس را بالا زد و قبا پوشید. فکر کرد گرگی با خرش درگیر شده، برف بود و سرما و بیابان از گوسفند خالی بود. درِ طویله هم که به بادی بند بود و با یک تنه گرگ فرو می ریخت. پتک را برداشت و خودش را به طویله رساند. مال روی دستهایش بلند شده بود که غربتی بادی به لب انداخت و کنارش زد. رحمت که نافگاهش را چسبیده و چمبر شده بود، روی زانوهایش راست شد، پر کینه سرش را به دیوار کوفت و پای آخور پخش شد. مرد به طرفش رفت و فانوس را نزدیک رویش گرفت. دهنش وامانده و کف کرده بود و چشمهایش مثل دو تا نخود پخته، ته کاسه زرد می زد. شقیقه اش شکسته بود و رگه های خون روی صورتش راه می رفتند و قاطی کفها می شدند. غربتی دردی در تیره پشتش حس کرد و به رقت آمد. با تلخی به چموشش نگاه کرد. چموش، گوشه دیوار ایستاده و به آنها خیره شده بود. چه کارش می توانست بکند؟ ترسی بر او گذشت. اما برای مرد «همیشه سفر»، از این چیزها زیاد پیش می آید. چادر شب را از رحمت واکرد و رویش را خوب پوشاند. پالان را روی مال بست و بیرونش کشید، چفت طویله را انداخت و به اتاق همدیوار رفت. پلاس را کشید، سندان را کند و مشغول بستن جل و پلاسش شد. ــ زنش پرسید: «چی بود؟» کویر لخت بود. ماه داشت می نشست. زن روی مال چرت می زد. فانوس به بدنه خورجین تکان می خورد. و مرد هنوز خاموش بود. سال ۱۳۴۲

نظرات کاربران درباره کتاب ادبار و آینه‌