فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عقیل عقیل

کتاب عقیل عقیل

نسخه الکترونیک کتاب عقیل عقیل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عقیل عقیل

این داستان از مجموعه کتاب‌های محمود دولت‌آبادی است که با نام «کارنامه سپنج» شناخته می‌شود. «کارنامه سپنج» در فاصله پانزده سال (از دهه 40 تا نیمه دهه 50) نوشته شده و طی سال‌های گذشته توسط ناشران مختلف به چاپ‌های مکرر رسیده است. این مجموعه شامل ده کتاب با نام‌های گاواربان، باشبیرو، از خم چمبر، عقیل عقیل، دیدار بلوچ، بیانی و هجرت، گلدسته و سایه‌ها، ادبار و آینه، آوسنه بابا سبحان است. در چاپ جدید مجموعه، کتاب دیگر دولت‌آبادی با عنوان «آن مادیان سرخ‌یال» هم به آن افزوده و یک سری داستان از نویسنده رمان‌ «کلیدر» در اختیار علاقه‌مندان گذاشته شده است. نکته مهم درباره داستان‌های کارنامه سپنج این است که دولت‌آبادی از جمله نویسندگانی بود که در دهه‌های 40 و 50 خونی تازه در رگ‌های ادبیات و فرهنگ ایران جاری کردند و امروز خوانش داستان‌ها و نمایشنامه‌هاشان، ما را با یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین دوره‌های ادبیات نو ایران آشنا می‌کند. موضوع بیشتر این داستان‌ها، درگیری انسان ایرانی با مقوله زمین و زمینداران و قوانین دولتی پس از انقلاب سفید شاه است. دولت‌آبادی چندی پیش در مصاحبه‌ای با روزنامه شرق درباره همین مجموعه گفته بود: «این داستان‌ها در دوره‌ای از زندگی من نوشته شده‌اند که جا و مکانی برای نوشتن‌شان نداشتم و تقریبا همه‌شان را در قهوه‌خانه‌های تهران و عمدتا در قهوه‌خانه وطن - کنار ورودی سینما سعدی - می‌نوشتم از صبح تا نهار بازار، که قهوه‌خانه شلوغ می‌شد. وقتی پول دیزی نداشتم پا می‌شدم می‌رفتم بیرون و با خلوت‌شدن قهوه‌خانه برمی‌گشتم آنجا و می‌نشستم پشت همان میز کوچک ته آن باریکه. زمستان‌ها هم پشت به دیوار گرم مطبخ می‌دادم تا بدنم جان بگیرد. یادم هست داستان «گاواره‌بان» را در قهوه‌خانه نبش خیابان کوشک به پایان رساندم. پس چنین داستان‌هایی از صمیمیت خاصی برخوردار باید باشند...»

ادامه...

بخشی از کتاب عقیل عقیل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

برجایِ ایستاده مردها، کلوخها نشسته بودند. کلوخهای ریز و درشت. کلوخها با قواره های جوراجور؛ قوز کرده، افراشته، در فریاد، هیولا، کمرشکسته، خسته، درهم ریخته. پاره ای جاها تخت، پاره ای ناهموار، پاره ای جاها خرمن خرمن خاک و کلوخ. دیوارها در برخی جاها، هنوز سرپا بودند، اما سرشکسته، یال بریده. در پاره ای خانه ها هنوز رف و تاقچه بود، اما شکاف برداشته، خاک نشسته. همه درختها ــ هر چند تا که بودند ــ برجا ایستاده بودند، اما نه چنان که پیش از این. یک ناخن غبار روی برگهایشان نشسته بود. برگها رنگ سبز شفاف خود را باخته بودند، افسرده بودند، غمگین و سوگوار بودند، تنشان همچنان زنده، اما جانشان کسل و پژمرده بود. مثل افلیج ها شده بودند. خمیازه ای خشک در تن یکایک شان مانده و مرده بود. خاک برسرشان شده بود. تنها و بی کس بودند. بی صاحب. مرگ، دندان خود را به آنها هم نشان داده بود. حیوانات و حشم، آنها که مانده بودند، یله بودند. بی افسار و بی پناه. بی پالان و بی آخور و بی آذوقه. روی خرابه ها و کنار گوشه جوی های خشک و بیخ تن هر درخت ایستاده بودند، گوش می جنباندند، دُم می جنباندند و مگسهای چاق و پلشت را از دور تن و پوست خود، از روی چشمهای قی کرده و ساقهای آلوده خود می رماندند، می تاراندند.
خاف خراب شده بود و از خرابی خاف بوی گند، بوی تعفن برمی خاست. لاشه های مردم و حَشَم، زیر خروارها خاک بو گرفته بود. از سوراخها و منفذها بوی تازه ای ــ بویی که کمتر کسی آن را تا حال حس کرده بود ــ برمی خاست. تن به نسیم گهگاهی نیمروز می سپرد و به این سوی و آن سوی می لغزید. بو را نمی شد دید، اما می شد خیال کرد که چون دودی غلیظ، یا همچون بخاری از شکمبه حرامگوشتی برمی خیزد و قاطی هوا می شود. بو را نمی دیدی، اما حجم آن را حس می کردی. سنگین و نمناک می نمود. چسبنده و لزج، و همان دم خاک گرفته و زمخت می نمود. دماغ آنها که در خرابی، یا بر کنار خرابی مانده بودند، از بوی آغشته و آکنده بود. دماغشان پر از بوی بود. دماغشان با بوی آشنا شده، خو کرده بود. هوا را با بوی کسان و چارپایان خود به ریه ها می بردند و باز پس می دادند، بی آنکه بدان فکر کنند. بوی گند و عفونت جزو عمر و زندگانیشان شده بود. مثل خرابی. مثل ویرانی. مثل نسیمی که می وزید، یا نمی وزید. مثل آفتاب؛ آفتابی که دیگر نمی تابید، می دمید. نفس دیو بود. داغ و بویناک. آفتاب همیشه نبود. خاک آلوده بود. پیر بود. خسته بود. کم حوصله و تنبل و بی امید بود. گویی که این بار راست از خاک خشک و تشنه سیستان برکنده شده، راهی دراز و خاک آلوده را پشت سر گذاشته، از ریگزار و بیابان بیرجند و قاینات گذشته و به این سو، به کوهپایه های خشک و خالی پاییندست گناباد تن کشیده است. غلیظ و غبار گرفته بود آفتاب. هلاک و تشنه بود. بهت زده بود. به این می مانست که یکجا، روی خاف ایستاده باشد. مانده باشد. تکان نمی خورد. مثل شکمبه داغی روی خاف، روی خرابی خاف، پهن شده بود. چنان که افعیِ روی خرابه گنجی چمبر بزند. از شکاف دندانهایش آتش بیرون می جهید. هیچکس و هیچ چیز بر آن دور، پرسه نمی زد. نسیمی حتی گذر نداشت. برگی نمی جنبید. جنبنده ها تنها بال مگسها بودند و گوش و دم چارپایان.
خاف، خراب شده بود.
عقیل برخاست. دست به کمر گرفت. برخاست و کوشید تا بتواند روی پاهای خود قرار بگیرد. اما نشد، نتوانست و به ناچار دست دیگر را ستون دیوار کرد. پس ایستاد و یک بار دیگر روی خرابی خانه اش چشم گرداند و همچنان لب زیرینش را جوید. نگاهش چیز تازه ای نمی دید. همان چه را می دید که اول بار، بعد از خرابی دیده بود. تخت و هموار، با کمی پستی و بلندی. پیش از این درختهای لب آبگیر از این سوی بام، شاخ و برگهایشان پیدا بود. اما حالا که بام نیست، درختهای لب آبگیر از ساق تا شاخه، همه اش پیدا است. این دست و آن دست هم دیگر کوچه و خانه نیست، خرابه است. خانه و حمام نیست، خرابه است. خرابی در خرابی بافته شده. دیگر، خانه ای برجا نمانده. همه تپیده، همه افتاده. همه، هیچ شده اند.
بزِ عقیل، آن گوشه کز کرده بود. شهربانو، دخترعقیل کنار بز چمباتمه زده و قلاده بزشان را به دست داشت. عقیل بند پاهای مرغها و خروسش را گرفت و به سوی دختر و بزش رفت، دست شهربانو را گرفت و او را از جا بلند کرد. شهربانو پا به پای پدرش، و بزشان پا به پای شهربانو براه افتادند. راه خانه را خشت و خاک گرفته و از آن تنها باریکه ای بازمانده بود. می شد یکی یکی از آن گذشت؛ گذشتند. اینجا یعنی کوچه بود؟! روزگاری کوچه بود. انگار سالها پیش. عقیل سرفرو افکنده بود. به جایی نگاه نمی کرد. دل دیدن نداشت. بعضی ها هنوز دست به دسته بیل داشتند و خرابه ها را می کلیدند، به امید پلاس پاره یا سماوری که بیابند و از زیر خاک بدر آرند. آدمها را تا آنجا که شدنی بود از خاک بیرون آورده بودند. به یاری هم بیرون آورده بودند. مرده و نیمه جان. مرده ها را در یک گور بزرگ دفن کرده و نیمه جانها را، رد مسجد ــ جایی که پیش از این مسجد بود ــ زیر آفتاب، کنار به کنار هم خوابانده بودند. نیمه جانها کم کم مردند؛ و تا بمیرند، یا بیهوش بودند، یا خمناله می کردند یا از هول لال شده بودند. نیمه جانها به جز محمدجان، همه مردند. یکی یکی و آرام آرام. تنها محمدجان بود که همچنان سمج و مقاوم جان می کند. او در دهانه کوچه غافلگیر شده بود. تنومند بود، همین نگاهش می داشت. تنومند بود، همین عذابش بود. زن محمدجان هنوز کنار تنه نیمه جان شوی خود نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد. یکی از بچه ها هم با گاوشان برای زن مانده بود، و زن محمدجان، کنار گاو و پسرش، بالا سر شویش بست نشسته بود. زمینگیر. کم حرف می زد. اصلاً حرف نمی زد. کاری هم نمی کرد. فقط روزانه یک بار شیر گاوشان را می دوشید، نصفش را به دهن محمدجان می ریخت، و نصف دیگرش را خود با پسرش می خورد. به گاوشان هم پوست هندوانه خربزه می داد. هندوانه خربزه هایی که در این چند روزه، در آفتاب زیادرس شده و لهیده بودند. مانده ها کاری به کار همدیگر نداشتند. هرکس سرش به رنج خودش بود. هر کس در آتش اجاق خود نشسته بود. دیگر آویاری و گاویاری نبود تا دسته دسته، دوش به دوش هم به صحرا بروند و کارشان آنها را به چانه زدن با هم وادارد. دیگر خنده و شخم، شوخی و خرما در میان نبود. همیاری این روزها کفن و دفن کردن همدیگر بود. این کارها هم که شده بود. پس، مانده ها از هم دور شده و هر کدام به کنج خلوت روح خود خزیده بودند. گویی می خواستند آنچه را که بر ایشان گذشته بود، هضم کنند. گویی هر کس می خواست گره روح خود را با دست خود باز کند. فقط شبها، دور هم جمع می شدند که سوگواری کنند. که بگریند. شبها به خرابه مسجد می رفتند، می نشستند و زاری می کردند. اما زن محمدجان شبها هم نمی رفت. همه باورشان شده بود که او یا دیوانه شده یا دیوانه می شود. حال و رفتار زن محمدجان، کم کم صورت همیشگی خود را داشت از دست می داد. از دست داده بود. مثل شبح شده بود. مثل سایه، راه رفتنش، نشستن اش و برخاستن اش، گفت و شنودش، ناز و نوازشش، همه چیزش حالتی دیگر می یافت. وزن و زمختی خود را از دست داده بود. کشیده و کشیده تر می شد. مثل دود، مثل سایه، مثل خیال. حرفهایش دیگر شنیده نمی شد. هر کلامش، پنداری بخار بی رنگی بود که از تکه ابری برمی آمد. تنها لبهایش تکان می خوردند. گریه هم نمی کرد. ستون شکسته ای بود. آرام، تسلیم و درمانده. نه، سایه ستون شکسته ای بود. اگر کس را به معنای بستگان و خویشان بشناسیم، او هیچکس را نداشت. تنها یک برادر داشت، آن هم نه اینجا. برای کار از خاف بیرون رفته بود. کجا؟ کسی چه می داند. همان جا که مردهای بسیاری می رفتند، مردهایی که از گنجایش کار کشت، بیشتر بودند. راستی هم کجا می رفتند آنها؟ بعضی ها به خوزستان می رفتند، بعضی به ورامین و پاره ای به دشت گرگان. جوانها هم به اجباری بودند. هر سال، بین چهار تا نه نفر به سربازی برده می شدند. پسر عقیل، تیمور هم به سربازی بود. شکر که اینجا نبود. شکر که اینجا نبود. شکر که به مرخصی نیامده بود. در حال، تنها شش مرد، چهار زن، یک پسر و سه دختر باز مانده بودند. محمدجان را نمی شد به حساب آورد. اما پسر و زنش در حساب بودند. از مردها همین دیروز یکی کم شده بود. یامین دشتبان. او براه افتاده بود تا خودش را به جایی برساند. به آبادی یا به شهری، شاید به گناباد. هم برای نان، هم برای خبر. امروز اگر به شب می رسید، پنجمین روزی بود که زمین لرزیده بود. حالا که عقیل دست دختر و قلاده بزش را گرفته بود و داشت بیرون می رفت، یک مرد از مردها، و یک دختر از زنهای مانده خاف کم می شدند. این را عقیل می توانست برای دخترش بگوید و او، شهربانو روی دفترش جمع و تفریق کند. اما عقیل لب از لب نمی توانست بردارد. لبهایش مثل کنده خشکیده، خاموش بودند.
عقیل، دخترش و بزش از خرابی پا به راه گذاشتند. بیرون خرابی، آنجا که دیوار سنگی آسیاب به آخر می رسید، زیر سایه درخت، مردی چمباتمه نشسته، زانوهایش را بغل گرفته به پیش رویش خیره مانده بود. از دور، این مرد به جغدی می مانست که روی خرابه ای نشسته باشد. غباری که پیکرش را پوشانده بود، او را به رنگ جغد هم درآورده بود. یک جغد پیر. عقیل در نظر اول، او را بجا نیاورد. شاید این چند روزه چشمهایش کم نورتر شده بودند. شاید آخرین ذره های رمقش هم داشت ته می کشید. کسی چه می داند؟ شاید داشت کور می شد؟ شاید به همین زودی بینایی اش را گم می کرد؟ اما نزدیک تر که شد مرد را شناخت. آقای مدیر. به او رسید. ایستاد. مدیر نگاهش نکرد. سنگ شده بود. سنگی که در لایه ای از خاک گم شده باشد. هیچ حرفی نزد. تکان هم نخورد. مژه هم نجنباند. نگاهش مثل شیشه شده بود. شیشه ای که رویش را لایه ای از غبار پوشانده باشد. اگر چه نمرده بود، اما مرده می نمود. زنش و پنج تا بچه هایش یکجا زیر خاک مانده بودند. ظهر گرما، زیر باد گیر سقف. همه شان آغوش در آغوش هم. مادر و فرزندان... آه... اگر روزی این زمین دل بگشاید؟ اگر روزی لب بگشاید؟ اگر روزی به شهادت قد برآورد؟ رستاخیزی اگر در پیش باشد؟ آقای مدیر، آیا به همین چیزها فکر می کرد؟ آقای مدیر، آیا دیگر فکر هم می کرد؟ آقای مدیر، آدم خوبی بود. خدا پدرش را بیامرزد. به بچه های ما جمع و تفریق و شعر فردوسی یاد می داد؛ چو ایران نباشد تن من مباد. آقای مدیر بچه های ما را، بچه های مردم را خیلی دوست می داشت. آقای مدیر مرد زحمتکشی بود. برای خودش مزرعه کوچکی هم داشت که آن را بیل می زد، می کاشت و برمی داشت. آقای مدیر برای مردها هم کلاس اکابر درست کرده بود، شبها به مردهای ما الفبا یاد می داد. آقای مدیر خودش این ده کوره ما را انتخاب کرده بود. آقای مدیر، این آخرها گاهی هم عینک می زد. اما حالا عینکش گم شده بود. میان خرابیها گم شده بود. آدم خوبی بود آقای مدیر. خدا پدرش را بیامرزد. فقط نماز نمی خواند. اما آقای مدیر برای چی دیگر حرف نمی زد؟ دیگر نمی خواست حرف بزند آقای مدیر؟ خدا نگهدار آقای مدیر. ما دیگر می رویم. بد و خوبی اگراز مادیدی حلالمان کن. دنیا پستی و بلندی زیاددارد. ما تو را دعا می کنیم آقای مدیر، توهم ما را حلال کن. خدانگهدار. بقای عمر خودت باشد.
عقیل، خاموش از برابر مدیر گذشت. مدیر همچنان به خود بود. در یک نقطه، در یک مدار، در یک گودال. آقای مدیر گویی خیال برخاستن نداشت. نشسته شده بود. وقتی که خانواده عقیل از او رد شدند، شهربانو ــ بی آنکه بخواهد ــ دفتر کهنه و خاکی اش را به چشمها نزدیک کرد و شعری را که آقای مدیر برایش سرمشق نوشته بود، خواند:

چو ایران نباشد تن من مباد.
چو ایران نباشد تن من مباد.
چو ایران نباشد تن من مباد.

شهربانو تمام صفحه را با همین نیم بیت پر کرده بود، اما با همه دقت و تلاشش نتوانسته بود مثل خط آقای مدیر بنویسد. چشمهایش سیاهی رفت، سرش گیج شد، خودش را به پای پدرش تکیه داد، نشست و دفتر از دستش افتاد. عقیل همپای دخترش نشست و سر او را بغل گرفت. پیشانی شهربانو داغ بود. از آفتاب، از تب، از ناتوانی، یا...؟ نکند ناخوش شده باشد؟ ها؟ چه حالی داری شهربانو؟
جوابی نداد. شهربانو یا رمق حرف زدن نداشت، یا ناخوشی از پا درش آورده بود، یا از هول لال شده بود. هر چه بود، از زبان افتاده بود. این چند روز هم حرفی نزده بود. کربلایی عقیل تازه به یادش می آمد که دخترش در همه این مدت، خاموش بوده است. خاموش و آرام. او فقط یک بار، همان روز اول گریه کرده بود. بعدش بی صدا ــ ندا شده بود. لب فروبسته و خاموش. لام تا کام. شبهایی هم که عقیل او را به عزای عمومی برده بود، شهربانو گریه نکرده بود. شبهای عزا، زنها و دخترها و مردها، هر کدام با خود، در میان ضجه ها و ناله های خود چیزی می گفتند. چیزی که معلوم نبود چیست. اما شهربانو هیچ نمی گفت. شهربانو! باید او را برداشت و به دوش گرفت. باید او را به آبادی رساند. باید او را نگاه داشت. او باید بماند.
عقیل، دخترش را به دوش گرفت. دختر، سبک بود. مثل پر کاه. نصف شده بود. نه گوشت به تن داشت، نه رنگ به صورت، نه اشک در چشم و نه آه برلب. دو پاره استخوان در یک پیراهن بلند چیت. یک قبضه موی، دو تا چشم تاریک. روی لبهایش تناس بسته بود. عقیل او را روی پشت خود چسباند، قلاده بز را به دست انداخت و راه را به دم پا داد. راه باریک کوهپایه. برسنگلاخ و زیر تن تب زده آفتاب. راه سربالا بود، پیچ و خم داشت. ناهموار بود. تیزی و پرتگاه داشت. خالی و خلوت بود. کوره راهی بود که خاف را به جاده خاکی، به راه گناباد پیوند می زد. تا کله کتل یک منزل بود.
آنجا، از بلندی کتل می شد آخرین نگاه را برخرابی پشت سرتاباند. بریال کتل یک درخت بود. درخت نذری. تن درخت پوشیده بود از لته های رنگارنگ و گره های جورواجور. می گفتند: درخت مراد. زنهای بیوه، عروسهای نو، دخترهای دم بخت، زنهای نازا، جوانهای عاشق، پیرهای دلتنگ، مادرهایی که پسرهایشان را به سربازی می بردند، و مریض هایی که امید به شفا داشتند، هرکس با هر نیتی لته ای به گوش و گردن درخت گره می زد. پای درخت چشمه کوچکی بود. چشمه ای مثل اشک چشم. آبی که از آن بیرون می مخید خوراک یک وعده بزغاله ای بود. با این همه غنیمت بود. می شد زبان را تر کرد. آب روشنایی است، یک قطره اش هم.
عقیل، پای درخت مراد، دخترش را زمین گذاشت. قلاده بزش را بیخ بوته ای گره زد. دسته مرغها و خروسش را کناری، در سایه جا داد. سینه های مرغها و خروس از گرما و تشنگی می تپید و با چشمهای گرد و سرخشان، عقیل را نگاه می کردند. اما عقیل مجال این را نداشت که اول به مرغها و خروسش آب بچشاند. کنار شهربانو نشست و او را به تنه درخت تکیه داد. پلکهای دخترک از روی هم برداشته نمی شدند. بین پلکها، خط سیاهی مثل دم چاقو سیاهی می زد و عرق مثل شبنم روی پیشانی و ابروهایش نشسته بود. عقیل او را خواباند. باید دستمالی را در آب چلاند و روی گونه ها و پیشانی و لبهای شهربانو را تر کرد. اما کو دستمال؟ عقیل مندیلش را از سر باز کرد، بالش را با دندان جر داد، تکه ایش را کند و خودش را به چشمه رساند. چشمه لب پرتگاه بود. آبی که از آن می مخید در برکه ای به اندازه کف یک دست جمع می شد و بعد روی جدار پرتگاه می خزید و مثل ماربچه ای پایین می رفت. عقیل لب برکه زانو زد، پاره شالش را در آب زلال برکه خیساند و برگشت. لبها، گونه ها و پیشانی شهربانو را به آب تر کرد و چشم در چشم او ماند تا مگر جنبشی کند. نه، در چهره دخترک نشانی از لرزش نبود. مثل برگ درخت خاموش بود. عقیل یک بار دیگر پاره شالش را به آب آغشت و باز آورد، این بار لبهای شهربانو را با انگشت گشود و چند چکه ای روی زبانش چکاند. شهربانو زبانش را تکان داد و دور لبش را لیسید. عقیل احساس کرد دختر، جان گرفته است. نمی توان منکر شد که ناگهان رمقی به زانوهایش دوید و در دل شاد شد. از جا خیز گرفت و بار دیگر پاره شالش را در آب خواباند، آورد و میان لبهای شهربانو چلاند. شهربانو این بار هم تکان نرمی به لبها و زبانش داد. تکانی مثل مورمور پشت یک مارمولک. عقیل باور کرد که شهربانو از خدا جان دوباره گرفت. پس می باید یک لته نذری به درخت مراد ببندد. کاش یک لته سبز یا سیاه به همراه داشت. حالا که نیست؛ شِررِتی از بال شالش بیرون آورد، نیت کرد که اگر شهربانو برایش بماند بزش را قربانی خواهد کرد. پس لته را به شاخه درخت بست و پیشانی را به درخت تکیه داد و هر چه ذکر و دعا بلد بود، زیر لب خواند و پیش خدا استغاثه کرد. بعد با دلی سبک بالای سر دخترش نشست. شهربانو چشمهایش را نیمه باز کرد و پرسید:
ــ بابا ما کجا می رویم؟
ــ می رویم پیش برارت باباجان. پیش تیمور. به بیرجند می رویم.
نباید شهربانو دنباله حرفهای پدرش را شنیده باشد. چون پلکهایش را برهم گذاشت و مرد.
ــ شکر!

۲

خورشید، پیرزنی خمپشت بود که از عزا برمی گشت. تنش در غبار سرخی گم بود و می رفت که فرو بنشیند. کند و غمزده و دلمرده قدم برمی داشت. چشمهایش را خاک گرفته بود. همین بود که نمی توانست بگرید. گریه در نگاهش خشکیده بود. می رفت تا خودش را در شب قایم کند. پنداری از چیزی شرمگین بود. نمی خواست چشمش به چشم کسی باشد. جز این اگر بود، پس چرا خودش را زیر بال غبار و ابر قایم کرده بود؟ چرا خودش را در چادرش پیچیده بود؟ چرا خودش را از نگاه مردم خاف می دزدید؟ چرا دزدانه می گریخت؟ چرا گریخت؟ گریخت! نگاهش کن. بی باقی به دل ابرها خزید تا از آنجا به دالان شب قدم بگذارد و بعد خودش را در گودال سیاه، در شب گم کند.
«شکر؛ خدایا شکر!»
عقیل، مشتی آب روی خاک دخترش پاشید، بوته تلخه ای هم برآن نشاند و پس، شانه اش را به درخت مراد تکیه داد. گرچه غروب بود، و گرچه غروب تار و گنگ بود، با این همه می شد یک بار دیگر به خرابی خاف نظر کرد، می شد یک بار دیگر به بود و نبود خود نگاه کرد. نگاه آخر. خاف در پوشش تیره و غبار گرفته غروب، در پنجه شاخ و برگ درختهای کدر، به تابوت خشکی می مانست که رویش با چند شاخه و برگ زینت یافته باشد. نفس غروب می رفت تا پستی و بلندیهای خاف را بپوشاند؛ شب، می رفت تا بود و نبود خاف را به کام خود بکشاند. در شب، از ویرانی تنها مویه برمی خیزد. نیزه های ضجه ها، ضجه های غریب، تن پاکیزه و آرام شب را می خراشند. راستی که شب و ویرانی و بوی مرگ چه هولناکند! شب! شبح مرده های نارس آیا از درز پایه ها و ستونها و سقفهای درهم شکسته برنمی خیزند؟ شب! خیال در خرابی چگونه آرام می گیرد؟ از استخوان خشتها آیا شیهه مرگهای جوان به گوش نمی رسد؟ پس این چند شب، سایه های شکسته، ستونهای شکاف برداشته، سقفهای درهم ریخته چگونه هول انگیز نبودند؟ غروبها چی؟ غروبهای سیاه؟ آدمها، آنها که مانده بودند، آیا این چیزها را نمی دیدند؟ حس نمی کردند؟ یادشان نبود؟ غرق چی بودند؟ کدام حال؟ کدام درد؟ عقیل چرا حالا به این یاد افتاده بود؟ چرا حالا؟
نشست. عقیل نشست. بزش و مرغها و خروسش به او نگاه می کردند، اما او نمی دیدشان. نه اینکه چشمهایش در غروب جایی را نبینند. برای این نبود. چون این جور اگر بود، لابد شبحشان را می دید، اما نگاه عقیل به بیرون از خود نبود. خیالش به درون بود، و نگاهش در خیالش گم شده بود. آنچه دیده بود، بر آنچه جلوی چشمهایش بود پیشی داشت. آنچه دیده بود انبوه تر، متراکم تر، ثقیل تر و پیچیده تر بود. گره در گره بود. تاریک و روشن بود؛ خیال انگیز و دردمند بود. نه، همه درد بود. دردی به خاک آلوده. دردی که دیگر جان را نمی آزارد، کرخ می کند، جان را بدل به کلوخ می کند. آدم را از بیرون جدا می کند. برمی کند. می برد. دیگر چیزی را حس نمی کند. نوک گزلیکی را هم اگر به گرده اش بفشارند ــ شاید ــ حس نکند. چون او، خود درد شده است. تن سمی، نیش مار را پس می زند.
عقیل، مثل آقای مدیر نشسته بود. همان جور چمباتمه زده و بازوهایش را دور زانوهایش قلاب کرده و به جایی خیره بود. یکپارچه کلوخ. خود کلوخ بود. کلوخ شده بود. کلوخی بر کتل. به همان خستگی و کهنگی و گنگی. رنگ خاکستری و غبار گرفته غروب هم او را بیشتر به کلوخ مانند کرده بود. چهره اش گم مانده بود. شاید بتوان گفت، بی چهره شده بود. دور چشمهایش را خاک چندروزه پوشانده بود. مژه هایش به رنگ خاک شده بودند. مندیلش خاک شده بود و تنها نوار باریکی از عرق الفچ و چسبنده به لبه کلاهش ــ آنجا که از زیر مندیل بیرون مانده بود ــ مرزی بین پیشانی و رستنگاهش کشیده بود. گوشهایش مثل سفال شده بودند. سفال کهنه ای که از زیر خروارها خاک بیرون آورده باشند. چینهای دور گردنش در خاک محو شده بودند. ریشهایش اگر شسته می شد، رنگی نقره ای داشت. اما حال چنین نبود. ریشهایش خاک شده بودند. نه، تکه های پیوسته چند کلوخ بودند. چشمهایش، فقط چشمهایش تر بودند. مظهر پیرقناتی که آخرین نفسهایش را می کشد. که آخرین باریکه آب زلالش را به زور و به زحمت از دل خاک می مَکد و همچند چُر بزغاله ای به بیرون می دهد. تنها چشمهایش در چشمخانه ها برق می زدند. روی چشمهایش ابروها مثل دو بوته خار خیمه زده بودند. خارهای کهن. خارهای خاک گرفته.
عقیل، ذله بود ــ نه چنان که بتوان پنداشت با آسودگی یکشبه یا ده شبه ذلگیش از میان خواهد رفت ــ چندان ذله بود که احساس می کرد به آسودگی همیشه نیاز دارد. به گوری عمیق با خنکای خاکی نمناک. زیر تن مهربان خاک. زیر سنگی پهن و سنگین که نامش را بر آن بکنند. این را درمان ذلگی تن و جان خود می دید. خاک! خاک شدن در خاک. بگذار وامانده را مار و مور بخورند. آنچه هست جز این نیست. از خاک، برخاک، درخاک. آنچه بوده جز این نبوده. این حرفی است قدیمی. ماندن، دیگر برای چی؟ دیگر کدام کار؟ دیگر کدام خیال؟ دیگر کدام امید؟ کدام عشق؟ دیگر کدام دسته بیل و کدام دست؟ دیگر کدام درو؟ کدام داس؟ کدام خانه؟ کدام بر؟ دیگر تمام شد. تمام. خانه خراب، خاف خراب، زندگانی خراب. عقیل می خواست بمیرد اگر تیمور نبود، می خواست کنار گور کسانش سر بگذارد، اگر تیمور نبود. تیمور، تیمور. درخت پیر، تنها یک ریشه داشت که او را با آب پیوند می داد. به دریا؛ تیمور. پسرش. پسر رشیدش. جوانش. چراغ زندگانی اش. عمرش. جانش. تیمور؛ قوت زانویش. سوی چشمش. نفس سینه اش. خیالش. تیمور مانع می شد ــ مانع شده بود ــ که پیرمرد یکباره از زندگانی کنده بشود. تیمور، زنده، سرحال و بی خبر، دم نظرش بود. مرده ها یک طرف بودند و تیمور یک طرف. مثل یک شمایل. مرده ها خاموش و تیمور در خروش. تیمور بود. این خیلی مهم است. حرف برمی دارد. تیمور نمرده. عقیل حالا این را داشت می فهمید. مردن و نمردن. اینها چقدر با هم تفاوت دارند؛ روز تا شب! عقیل از حیرت دهانش باز مانده بود. راستی که تا به حال مرگ و زندگانی را این طور یکرویه پیش چشم خود ندیده بود! چه ساده و چقدر مهم بودند. مثل روز و شب. همان قدر ساده و همان قدر مهم. وقتی که مثل همیشه می گذرند، تعجب نمی کنی. اما یکباره اگر روز بمیرد! روزی اگر خورشید در نیاید! اینها چیزهایی است که در وقتهای عادی کسی زیاد فکرشان را نمی کند. اما وقتی تیمور زنده است، چنان است که گویی خورشید پس از غیبتی یک روزه از افق سر برآورده است. این ناگهانی است. ناگهانی رخ می نماید. ناگهانی جلوه می کند. با همه کهنگی اش تازه است. طبیعتاً تیمور باید زنده باشد، اما حالا که زنده است مایه حیرت می شود. مایه حیرت است. گاهی این سوءال از خیال می روید که: «پس چرا او زنده است؟ مگر مردن همه گیر نبوده است؟ پس چرا من زنده ام؟ مگر من پیرتر از همه نیستم؟ پس چرا ماندم؟ ماندم که دیگرانم را با دست خود خاک کنم؟ ای خاک... با من چه کردی؟! ای خاک... با ما چه کردی؟!»
عقیل، زنش را خودش خاک کرده بود. از خاک بیرون آورده و باز خاکش کرده بود. زنش زبیده، پای تنور زیر آوار رفته بود. به کار پختن نان بوده که سقف ایوان درهم می ریزد و زن را زیر ضرب تن خود می گیرد و او را تا نیمه در تنور پر از آتش فرو می کوبد. عقیل که زنش را از زیر آوار بیرون کشید، روی و موی او را سوخته دید. همچنین یکی از سینه هایش را. چشمهایش، مژه هایش و ابروهایش سوخته بودند. پوست نازک و چروکیده صورتش سوخته بود. پشتش و شانه چپش شکسته بود. اما از شکستگی پشت و شانه نمرده بود. از سوختگی نمرده بود. از خفگی مرده بود. پیدا بود که از خفگی مرده. چون دور گردن و بالای صندوقه سینه اش کبود شده بودند. خفه شده بود، چون خشکیده بود. مثل یک آدم زنده که بخشکانندش. اگر آتش و دود بی چهره اش نکرده بود، باورت نمی شد که او مرده است. مخصوصاً که صبح همان روز با تو دعوا کرده باشد. دعوا برای نان؛ چرا کلوخ بخوری؟ ناشتا بیا آبادی. شب که نمی توانسته ام تنور آتش کنم؟ نماء شام توانسته ام آرد را از آسیاب بیارم. من که فرفره نیستم؟
صدایش هنوز در گوش عقیل بود. کجا باورش می شد که او مرده باشد؟ نشانه مرگ در او نبود. صبح با جیغ و داد تکه ای نان خشک و مانده به کهنه عقیل بسته، او و دخترش را از خانه بیرون رانده و روانه بیابان کرده بود. اما او مرده بود. حقیقت همین بود که او مرده بود. این راست بود. مثل آفتاب. مثل نور. مثل همین هوا. مثل قدح آبی که در گرما سر بکشی. مثل کلوخکوبی که بر کله تو فرود آید. زبیده دیگر نبود. باید به مرده ها واگذارش کرد. ظهر که عقیل برای ناشتا برگشته بود دیده بود که خاف خراب شده و چند مرد و چند زن، فقط چند مرد و زن روی کلوخها، روی ویرانه ها تقلا می کنند، خدا خدا می گویند و خاک بر سر می ریزند. هر کس اول خرابه های خانه خود را می کاوید. هر کس اول دنبال عزیزهای خود بود. هر کس اول می خواست روی دل سوخته خود آب بریزد. هر کس خودش را می جست.
عقیل، خاک و کلوخ و خشتهای شکسته را پس زد و تن تکیده زنش را بیرون کشید، به میان حیاط، به کنار گودال آورد و خواباند و چادر شبی رویش کشید. بعد به خرابه طویله رفت. نوه، و بچه های ریزه پیزه اش آنجا غافلگیر شده بودند. میان طویله به بازی بوده اند. سه تا. راستی آنها چه بازی ای می کرده اند؟ آخر، طویله خنک تر بوده! دو تا در داشت. بزرگ ترینشان در آستانه در، زیر چارچوب، مانده بود. کله اش از زیر خشت و خاک بیرون بود. صورت و چشمهایش مثل یک سوءال به عقیل نگاه می کردند. گویی آنچه را که در دم حس کرده بود، باور نداشت. دو تاشان میان آخور بودند. خفه و خرد. استخوانهایشان هنوز خوب قوام نگرفته بوده. هر دو کنار هم. عقیل بچه ها را بیرون آورد. یکی یکی، و کنار مادرشان خواباند. برای اینکه روی بچه ها را بپوشاند، رواندازی نیافت. قبای خود و کپان چارپایشان را روی بچه ها کشید. چارپا هم در طویله دفن شده بود.
عقیل، بعد رو به حمام رفت. دخترش، نامزد پسرش تیمور و زنهای دیگر در حمام مرده بودند. عده، آنجا جمع شدند. گفتند از کجا معلوم که همه زنده ها به تن برهنه زنهای مرده محرم باشند؟ پس در نظر خود، حمام را گورستان دانستند تا اینکه دادرسی، بزرگ تری برسد و حکم بدهد. اما تا آمدنش باید شکافها را با خاک گرفت. گرفتند. شش مرد ــ همه مانده ها ــ بیلهارا به کار انداختند. خدا! خدا! خاک بر خفتگان.
عقیل، رو به دکا ن نجف رفت. گفتند لنگ گیوه دامادش را زیر تاق دکان دیده اند. دامادش از همان اول به هندوانه بازی عشق داشت. اصلاً هندوانه باز بود. هر آن که بیکار می شد، می توانستی او را توی دکان نجف بیابی. به یک نظر می فهمید که دل هندوانه چه رنگ است. قرمز، خونی، حنایی یا صابونی؟ می فهمید دانه دل هندوانه چه رنگ است. سرخ، سفید یا قهوه ای. و قواره دانه؟ پهن و کوتاه، میانه یا کشیده و ریز؛ چاق است یا لاغر! همچنین می توانست با یک ضربه کارد، هندوانه یا خربزه را چنان به دو نیم کند که دو طرفش بیش از چهار مثقال برهم نداشته باشند. یعنی این نیمه با نیمه دیگر کمتر از چهار مثقال باهم تفاوت وزن داشته باشد. چه بسا که هم وزن می برید. بی جزیی تفاوت. فصل میوه، داماد عقیل همیشه میوه خانه اش را از هندوانه بازی می برد. هندوانه خربزه های نیمه نیمه و زخمی را میان یک غربال می گذاشت و به خانه می آورد. کنار دیوار خانه اش همیشه از پوست پر بود. یک سال از بس که به خرش پوست هندوانه داده بود خر گر شده بود.
عقیل، لاشه دامادش عبداللّه را از میان لاشه های هندوانه ها بیرون کشید، به دوش گرفت و به خانه آورد. به خانه آورد و کنار گودال خواباند. بالای سر لاشه ها، شهربانو همچنان خاموش چمباتمه زده بود. شهربانو ــ آن روز ــ مثل یک کلوخ کوچک بود. شهربانو که لابد حالا نرم شده بود و داشت خاک می شد.
عقیل، یک برادر هم داشت، عباس. شاید وقت بیرون کشیدن او از انبار کاه، خم پشتش بیشتر شده باشد. عقیل، برادر را هم بر دوش گرفت و به خانه آورد و کنار دیگرانش خواباند. بعد بیل را برداشت. می بایست گور بزرگی می کند. دو تا گور. یکی برای زن و دخترش، یکی برای برادرش، دامادش، پسر کوچکش و نوه اش. اما بهتر که هر دو گور، کنار هم باشند. پس خاک و خاکستر و گودال را باید بیرون ریخت. ای دستها، بازوها، و ای پشت خمیده مددی! کار تا غروب طول می کشد. کار تا غروب طول کشید. آخرین پشت بیل را بر گور کوبید و در سایه نشست.
ــ دیگر آنها نیستند؟ ها بابا؟
عقیل، آن روز نتوانست جوابی به شهربانو بدهد. جوابی نداد. فقط یادش آمد که هنوز گریه نکرده است. حالا خواست گریه بکند، اما دیگر نتوانست. گریه از یادش رفته بود. خشک شده بود. تعجب کرد. گریه برای چی؟ گریه دیگر آن قدر ناچیز است که از خود شرم دارد. گریه دختر نابالغی است در خانه غریبان. گریه سر پس می زند. سر پس زد.
ــ دیگر آنها نیستند؟ ها بابا؟
صدایت را می شنوم شهربانو، صدایت را می شنوم.
ــ بابا، ما کجا می رویم؟
صدایت شهربانو؛ صدایت. بازهم!
ستاره ای که سقوط می کند، چگونه بر سینه سیاه آسمان خطی در پی خود می گذارد؟ خطی که عمری کوتاه و تند دارد. عمری پرشتاب. صدای شهربانو، بر قلب پیر عقیل همان خط بود بر سینه سیاه آسمان. صدای شهربانو، دیگر نبود. اما جای صدا بود. خراشی بر قلب عقیل.
صدایت با من است شهربانو!
کلوخی بر گور شهربانو گذاشت عقیل؛ پس برخاست و زیر شب ایستاد. شب، باژگونه گودالی سیاه. دیگر جایی را نمی شد دید. به دستهایش نگاه کرد. بوی مرگ از آنها برمی خاست. هر دست، خشت گوری بود: اناللّه... اناللّه... تا ماه در آید.



نظرات کاربران درباره کتاب عقیل عقیل

این کتاب عالیه. کلا نوشته های دولت آبادی رو خیلی دوست دارم. به قدری داستان رو قوی روایت میکنه، که مثل بازیگر تئاتر ذهن نقش بازی میکنه و در داستان روان میشه
در 11 ماه پیش توسط zahra abbasi