فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گاردن پارتی

کتاب گاردن پارتی

نسخه الکترونیک کتاب گاردن پارتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گاردن پارتی

اگر تنها یک چیز در دنیا بود که بیش از هر چیزی از آن بدش می‌آمد، راه و رسم هر روزه‌ی زنش بود برای بیدارکردن او از خواب. البته این کار را از قصد می‌کرد. این‌طوری روز رجینالد را خراب می‌کرد. البته او هم نمی‌خواست نشان بدهد که زن چقدر در این کار موفق بوده است. اما واقعا بیدارکردن یک آدم حساس به این شکل خیلی ضرر داشت! ساعت‌ها طول می‌کشید تا موضوع را فراموش کند، واقعا ساعت‌ها. زنش می‌آمد تو، با روپوشی که دگمه‌هایش را تا بالا می‌بست و دستمالی که به سرش بود، و با این کار نشان می‌داد که از صبح زود بیدار است و مشغول جان‌کندن. و آن‌وقت با صدای بم و تهدیدآمیزی می‌گفت: «رجینالد!» «ها! چی؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟» «ساعت هشت و نیم است. وقتش شده که بلند شوی.» بعد هم می‌رفت بیرون و در را آرام پشت سرش می‌بست تا از موفقیتی که به دست آورده بود کیف کند؛ البته این نظر رجینالد بود. رجینالد در تختخواب بزرگ غلت می‌زد، با قلبی که هنوز تند و سنگین می‌تپید، و با هر تپشش احساس می‌کرد نیرویش دارد تحلیل می‌رود و مایه‌ی الهام تمام روزش زیر آن ضربه‌های طاقت‌فرسا له می‌شود. به نظر می‌آمد زنش لذت خبیثانه‌ای می‌برد که زندگی را برای او زهر کند. خدا می‌داند چه لذتی می‌برد از این‌که حق و حقوق او را به‌عنوان یک هنرمند نادیده بگیرد و سعی کند رجینالد را تا سطح خودش پایین بیاورد. چه مرگش بود؟ از جان او چه می‌خواست؟ مگر الان سه برابر اوایل ازدواجشان شاگرد نداشت؟ مگر سه برابر آن‌وقت‌ها درآمد نداشت؟ مگر پول تمام خرت و پرت‌هایی را که می‌گرفتند نمی‌داد؟ مگر حالا شهریه‌ی مهدکودک اِیدرین را هم پرداخت نمی‌کرد؟... مگر هیچ‌وقت زنش را سرزنش کرده بود که چرا آه در بساط نداشته؟ نه، حتی یک گله، حتی یک اشاره! حقیقت این است که وقتی با زنی ازدواج کردی، دیگر نمی‌توانی راضی‌اش کنی و حقیقت این است که هیچ‌چیز برای آدم هنرمند به اندازه‌ی ازدواج مهلک نیست، مگر این‌که چهل سالگی را پشت سر گذاشته باشد... چرا با او ازدواج کرده بود؟ دست‌کم روزی سه بار این را از خودش می‌پرسید، اما هیچ‌وقت نمی‌توانست جواب قانع‌کننده‌ای برایش پیدا کند. زن او را در موقعیت ضعف گیر انداخته بود، زمانی که اولین رویارویی با واقعیت او را مدتی سردرگم کرده و درهم کوبیده بود. به گذشته که برمی‌گشت، موجود جوان و ترحم‌انگیزی را می‌دید که نیمی بچه بود و نیمی پرنده‌ای رام‌نشده و وحشی، کاملاً ناتوان در پرداخت صورتحساب‌ها و بدهی‌ها و سایر امور پیش‌پاافتاده‌ی زندگی. خب، زن تمام تلاشش را کرده بود که بال‌های او را بچیند، چون این‌طوری راضی می‌شد و می‌توانست برای موفقیتی که از این بازی صبحگاهی نصیبش می‌شد به خود ببالد. رجینالد فکر می‌کرد آدم باید توی رختخواب گرم و نرمش خوش‌خوشک و با طمأنینه از خواب بیدار شود. چندین صحنه‌ی فریبنده را تجسم می‌کرد تا به این صحنه می‌رسید که تازه‌ترین و زیباترین شاگردش دست‌های برهنه و خوشبویش را دور گردن او حلقه می‌کرد و با موهای بلند و عطرآگینش صورت او را می‌پوشاند و می‌گفت: «بیدار شو، عشق من!»

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گاردن پارتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بارون

۱۹۱۰

گفتم: «او کیست؟ چرا همیشه تنها می نشیند و پشتش را به ما می کند؟»
فرا اُبِررِگیرونگزرات(۶) خیلی آهسته گفت: «اُه، او بارون است.»
نگاهی جدی به من انداخت که بفهمی نفهمی تحقیرآمیز هم بود، از آن نگاه هایی که انگار می گفت چطور ممکن است آدم با یک نظر چنین کسی را به جا نیاورد.
گفتم: «بیچاره، دست خودش که نیست. اما این بدبیاری نباید از لذت مراوده ی فکری محرومش کند.»
اگر چنگالی دست فرا اُبِررِگیرونگزرات نبود، حتما روی سینه اش صلیب می کشید.
«انگار متوجه نیستید. او از آن بارون های تراز اول است.»
با اعصاب خُرد برگشت طرف فرا دکتر، که سمت چپش نشسته بود، و شروع کرد به حرف زدن با او.
«ظرف املت من خالی است، خالی خالی. این سومین ظرفی است که درش را برداشتم و دیدم خالی است.»
دوباره نگاهی کردم به آقایی که بارون تراز اول بود. داشت سالاد می خورد. یک برگ درسته ی کاهو را با چنگال برمی داشت و ذره ذره همه اش را می خورد، درست مثل خرگوش. منظره ای تماشایی بود.
ریزنقش بود و لاغر. موی کم پشت و تُنُک سیاهی داشت و صورتش به زردی می زد. همیشه لباس پشمی سیاه می پوشید. پیراهن نخی زبر و کفش سیاه. عینک قاب سیاه بزرگی هم به چشم می زد، آن قدر بزرگ که نظیرش را ندیده بودم.
هِر اُبِرلِرِر(۷)، که درست روبه روی من نشسته بود، با مهربانی لبخندی زد.
«لابد برایتان خیلی جالب است که چشم از او برنمی دارید، گنِدیگه فرا(۸)... این آسایشگاه بی نظیر است، شک نکنید. تابستان پیش بانویی از دربار اسپانیا آمده بود این جا. مشکل کبدی داشت. کلی می نشستیم و با هم حرف می زدیم.»
لابد هم مشعوف به نظر می رسیدم و هم هاج و واج.
«توی این دوره زمانه دیگر در آسایشگاه های انگلیس آدم های تراز اول پیدا نمی شوند، درست برخلاف آلمان.»
جواب دادم: «بله، بله. حق با شماست.» همچنان مجذوب بارون بودم که شکل یک کرم ابریشم کوچولوی زرد بود.
هِر اُبِرلِرِر ادامه داد: «بارون هر سال برای تمدّد اعصاب به این جا می آید. هنوز که هنوز است با هیچ کدام از مهمان ها حرف نزده!» لبخندی روی صورتش پیدا شد. تصوری داشت از شکسته شدن باشکوه سکوت بارون که می توانستم آن را مجسم کنم؛ تعارف های جانانه ای که در آینده ای نامعلوم رد و بدل می شدند، روزنامه ای که با افتخار به عالیجناب تقدیم می شد و یک «دانکه شون»(۹) که برای نسل های آینده به یادگار می ماند.
همان موقع پستچی، که بی شباهت به افسران ارتش آلمان نبود، با نامه ها وارد شد. نامه های من را انداخت توی ظرف فرنی ام. بعد رویش را کرد به یک دختر پیشخدمت و زیر لب چیزی گفت. دختر با عجله بیرون رفت. مدیر پانسیون با یک سینی کوچک وارد شد. یک کارت پستال را گذاشتند توی سینی و مدیر پانسیون تعظیم کنان سینی را پیش بارون برد.
حسابی دلخور شدم که چرا بیست و پنج تیر توپ به نشانه ی احترام شلیک نکردند.
غذا که تمام شد، قهوه سرو کردند. به چشم خودم دیدم که بارون سه حبه قند برداشت. دو حبه را انداخت توی فنجان قهوه اش و سومی را گوشه ی دستمالش گره زد. او همیشه نفر اولی بود که می آمد توی سالن غذاخوری و نفر آخری بود که بیرون می رفت. همیشه هم یک کیف چرمی سیاه کوچک را می گذاشت روی صندلی خالی کنارش.
بعدازظهر که داشتم از پنجره به بیرون نگاه می کردم، او را دیدم که با قدم های لرزان در خیابان راه می رفت و کیف هم دستش بود. هر بار که از کنار یک تیر چراغ رد می شد، کمی خودش را کنار می کشید، انگار می ترسید تیر به او بخورد. شاید هم می ترسید عوام الناس آلوده اش کنند...
نمی دانستم کجا می رود و چرا کیف را هم همراهش می برد. هیچ وقت در کازینو یا حمام آب معدنی ندیده بودمش. به نظر محزون می آمد. پاهایش هم در کفش لق می خورد. خلاصه این که واقعا دلم برای بارون می سوخت.
آن روز غروب عده ای در سالن جمع شده بودیم و با تب و تاب راجع به برنامه ی آن روز «کور»(۱۰) حرف می زدیم. فرا اُبِررِگیرونگزرات کنار من نشسته بود و برای نُهمین و کوچک ترین دخترش شال می بافت که در شرایط خیلی حساسی به سر می برد... «اما درست می شود. دختر عزیزم با یک بانکدار ازدواج کرده؛ درست همان چیزی که خودش همیشه می خواست.»
هفت هشت نفر دور هم جمع شده بودیم. ما که ازدواج کرده بودیم راجع به لباس زیر و عادت های عجیب و غریب شوهرهایمان حرف می زدیم و آن هایی هم که ازدواج نکرده بودند راجع به لباس رو و جاذبه های خاص شوهرهای احتمالی آینده شان.
شنیدم که فرا لِرِر(۱۱) با هیجان گفت: «خودم با کاموای کلفت خاکستری می بافمشان. هرکدامشان را یک ماه می پوشد، با دوتا یقه ی نرم.»
فرویلاین(۱۲) لیزا پچ پچ کنان گفت: «بعدش بهم گفت شما خیلی به دلم می نشینید. برای مادرتان نامه ای می نویسم.»
همه مان حسابی هیجان داشتیم و حتی توی حرف هم می پریدیم.
ناگهان در باز شد و بارون آمد تو.
سکوتی کامل و مرگبار حاکم شد.
آرام داخل شد، مکثی کرد، خلال دندانی را از توی بشقاب روی پیانو برداشت و دوباره بیرون رفت.
در که بسته شد، فریاد پیروزی سر دادیم. بار اولی بود که کسی می دید یا می شنید که بارون وارد سالن شده. چه کسی می دانست آینده چه در چنته دارد؟
روزها به هفته ها کشید. همچنان با هم بودیم و همچنان هم آن موجود کوچک تنها، که انگار عینک روی سر و صورتش سنگینی می کرد، تمام فکر و ذکرم را مشغول خود کرده بود. با کیف سیاه می آمد تو و با کیف سیاه می رفت بیرون ــ همین و بس.
بالاخره مدیر پانسیون به ما گفت که بارون روز بعد پانسیون را ترک می کند.
با خودم گفتم: «خدای من، نباید همین طوری سرش را بیندازد پایین و برود، بی آن که حتی یک کلمه هم به زبان آورده باشد! یک بار هم که شده باید به فرا اُبِررِگیرونگزرات یا فرا فِلدلویتنانتزویتوه(۱۳) افتخار بدهد!»
غروب آن روز باران تندی می آمد. من رفته بودم پستخانه و همین طور که بدون چتر روی پله ها معطل ایستاده بودم که چطور پا به آن خیابان خیسِ گِل آلود بگذارم، صدای ضعیفی را شنیدم که انگار از بغل دستم می آمد و لحنش مردد بود.
برگشتم و نگاهش کردم. بارون تراز اول بود با کیف سیاه و چتر. خُل شده بودم؟ عقلم سر جایش بود؟ از من می خواست که بروم زیر چترش. رفتارم خیلی خوب بود؛ کمی خجالت کشیدم، اما به اندازه ی کافی مودب بودم. با هم توی گل و شل راه افتادیم.
راستش، راه رفتن زیر یک چتر با یک بارون تراز اول حس نزدیکی عجیب و غریبی به آدم می دهد.
آدم را انگار می گذارد در موقعیتی شبیه برس کشیدن به پالتو یک مرد ــ کمی جسورانه است و کمی هم بچگانه.
خیلی دلم می خواست بدانم چرا تنها می نشیند، چرا کیف را با خود این ور و آن ور می برد و اصلاً در طول روز چه کار می کند. اما او خودش، بی آن که بپرسم، چیزهایی گفت.
گفت: «می ترسم وسایلم خیس بشود. دائما آن ها را می گذارم توی این کیف و با خودم این ور و آن ور می برم. مگر آدم چقدر وسیله احتیاج دارد. خدمتکارها هم که قابل اعتماد نیستند.»
جواب دادم: «کار درستی می کنید.» و ادامه دادم: «چرا ما را محروم می کنید از لذتِ...»
بارون که به تاریکی غروب خیره مانده بود، گفت: «من تنها می نشینم تا غذای بیش تری بخورم. شکمم به کم راضی نمی شود. دوبرابر سفارش می دهم و با خیال راحت می خورم.»
این حرف البته خیلی بارون مآبانه به نظر می آمد.
«روزها از صبح تا شب چه کار می کنید؟»
«توی اتاقم غذا را هضم می کنم.» با لحنی جواب داد که نشان از ختم گفت وگو داشت و پشیمانی از این که مرا زیر چترش راه داده.
به پانسیون که رسیدیم، ولوله ای به پا شد.
نصف پله ها را با عجله بالا رفتم و روی پاگرد با صدایی رسا از بارون تشکر کردم.
واضح و رسا جواب داد: «خواهش می کنم.»
هِر اُبِرلِرِر سنگ تمام گذاشت و آن شب برایم دسته گلی فرستاد. فرا اُبِررِگیرونگزرات هم الگوی شخصی ام برای کلاه نوزاد را از من گرفت.
روز بعد بارون رفته بود.
چنین می گذرد شکوه جهان آلمانی.(۱۴)

خستگی رُزابِل

۱۹۰۸

سر نبش آکسفرد سِرکس، رُزابِل یک دسته گل بنفشه خرید و همین باعث شد نتواند عصرانه ی درست و حسابی بخورد؛ چطور می شد بعد از یک روز سخت کاری در موسسه ی کلاه دوزی، یک تکه نان و یک تخم مرغ آب پز و یک شیرکاکائو در لاینز را عصرانه ی کافی به حساب آورد. رُزابِل وقتی پرید روی پله ی اتوبوس اطلس(۱) و با یک دست دامنش را گرفت و با دست دیگرش چسبید به نرده ی اتوبوس، پیش خودش فکر کرد حاضر است برای یک شام درست و حسابی جانش را بدهد، یک غذای گرم و مقوی و شکم پرکن مثل اردک سرخ شده که شکمش را با شاه بلوط پر کرده باشند، همراه با نخود سبز و پودینگ با سس برَندی. نشست کنار دختری که درست همسن و سال خودش بود و داشت یک نسخه ی ارزان قیمت و جلدکاغذی آنا لُمبارد(۲) را می خواند که باران روی ورق های آن لکه های ریزی مثل لکه های اشک انداخته بود. رُزابِل از پنجره به بیرون نگاه کرد. خیابان تار و مه گرفته بود، ولی نوری که روی شیشه ها می افتاد حالت مات و کدر شیشه ها را مثل نقره و عقیقِ سفید می کرد. جواهرفروشی هایی که از پشت این شیشه ها دیده می شدند شبیه قصرهای افسانه ای شده بودند. پاهایش خیس خیس بود و می دانست که لبه ی دامن و زیردامنی اش به گِل سیاه و چسبناک آغشته شده. بوی زننده ی بدن آدم ها هوا را پر کرده بود و به نظر می رسید از همه ی مسافرهای اتوبوس بو بلند می شود. همه یک حالت داشتند؛ ساکت و بی حرکت نشسته بودند و به جلو زل زده بودند. بارها و بارها این آگهی ها را خوانده بود: «صرفه جویی در وقت و زحمت کم تر، با صابون ساپولیو»، «سس گوجه فرنگی هاینز» و مکالمه ی احمقانه و آزاردهنده ی دکتر و قاضی راجع به خصوصیات برجسته ی «نمک میوه ی لَمپلا». نگاهی انداخت به کتابی که دختر داشت خیلی جدی آن را می خواند و موقع خواندن هم کلمات را بی صدا ادا می کرد، طوری که برای رُزابِل ناخوشایند بود. هر بار هم برای ورق زدن انگشت اشاره و شستش را با آب دهانش تر می کرد. رُزابِل نمی توانست کتاب را درست بخواند، اما ظاهرا صحبت از شبی گرم و لذت بخش بود، ارکستری در حال نواختن و دختری با شانه های سفید و زیبا. ای خدا! رُزابِل ناگهان تکانی خورد و دوتا دگمه ی بالایی کتش را باز کرد... احساس کرد نفسش دارد بند می آید. از لای چشم های نیمه بسته اش انگار کل ردیف روبه رو حل می شدند در یک صورت احمقانه با نگاهی خیره... این هم جایی که باید پیاده می شد... موقع بلندشدن کمی سکندری خورد و تنه ای زد به دختری که کنارش نشسته بود. رُزابِل گفت: «معذرت می خواهم.» اما دختر سرش را هم از روی کتاب بلند نکرد. رُزابِل دید دختر، همان طور که کتاب می خواند، لبخندی هم بر لب دارد.
وستبورن گرووْ درست شبیه همان تصویری بود که همیشه از شب های ونیز در ذهن داشت، اسرارآمیز و تاریک. حتی درشکه ها هم مثل گوندولا(۳)های ونیز رفت و آمد می کردند. نور قرمز چراغ ها روی زمین کشیده می شد، مثل زبانه های آتش سطح خیس خیابان را می لیسید و ماهی های جادویی در گراند کانال شنا می کردند. به ریچمند رُد که رسید حسابی خوشحال شد، اما از سر خیابان تا برسد به شماره ی ۲۶ همه اش به فکر آن چهار طبقه پله ای بود که باید بالا می رفت. اوه، چهار طبقه! واقعا ظلم است که آدم مجبور باشد در این ارتفاع زندگی کند. خانه ها باید آسانسور داشته باشند، یک آسانسور ساده و ارزان، یا پله برقی، مثل اِرلز کورت، ولی چهار طبقه پله! وقتی در راهرو ایستاد و اولین پله ها را دید و چشمش به کله ی پرشده ی آلباتروس(۴) در پاگرد افتاد که مثل ارواح در نور چراغ گازی کوچک سوسو می زد، نزدیک بود بزند زیر گریه. خب، چاره ای نبود، باید از پله ها بالا می رفت. درست مثل بالارفتن از سربالایی تپه با دوچرخه بود، با این تفاوت که خبری از لذت سرازیرشدن از طرف دیگر نبود...
بالاخره اتاق خودش! در را بست، چراغ گازی را روشن کرد، کلاه و کت و دامن و بلوزش را درآورد. روب دوشامبر حوله ای کهنه اش را از قلاب پشت در برداشت و پوشید. بعد بند پوتین هایش را باز کرد. دید جوراب هایش آن قدر خیس نشده اند که لازم باشد عوضشان کند. رفت طرف روشویی. باز هم پارچ آب پر نشده بود. فقط آن قدری آب توی آن بود که اسفنج را خیس کند. لعاب روشویی هم داشت می رفت. این بار دومی بود که چانه اش را می خراشید.
تازه ساعت هفت بود. بهتر بود کرکره را می داد بالا و چراغ را خاموش می کرد. رُزابِل دلش نمی خواست چیزی بخواند. زانو زد روی زمین و دست هایش را گذاشت روی لبه ی پنجره... فقط یک شیشه ی نازک بین او و دنیای بزرگ خیسِ بیرون فاصله می انداخت!
شروع کرد به فکرکردن درباره ی اتفاق های آن روز. مگر می شد آن زن عوضی را فراموش کرد که بارانی خاکستری پوشیده بود و کلاه سواری لبه دوزی شده می خواست ــ «یک چیز بنفش که دو طرفش یک چیز صورتی باشد» ــ یا آن دختری که تمام کلاه های مغازه را یکی یکی آزمایش کرده بود و آخرسر گفته بود «فردا حتما می آیم و یکی شان را می خرم». بهانه اش خیلی آبکی بود و رُزابِل نتوانسته بود جلو لبخندش را بگیرد...
اما یکی دیگر هم بود، دختری با موهای قشنگ حنایی رنگ و پوست سفید و چشم هایی به رنگ آن روبان سبز با نخ طلایی که هفته ی پیش از پاریس رسیده بود. رُزابِل کالسکه ی شیک دختر را دم در دیده بود. مردی همراه دختر بود، خیلی جوان و خیلی هم شیک پوش.
رُزابِل داشت سنجاق ها را از کلاه دختر درمی آورد و تور صورتش را باز می کرد و آینه ای دستش می داد که دختر پرسیده بود: «من دقیقا چی لازم دارم، هَری؟»
مرد جواب داده بود: «تو یک کلاه مشکی لازم داری، یک کلاه مشکی با یک پَر که دورتادور کلاه بچرخد و دور گردنت بپیچد و یک گره پاپیونی زیر چانه ات بخورد و ته آن هم زیر کمربندت بند شود. یک پَر بزرگ درست و حسابی.»
دختر به رُزابِل نگاهی کرده و گفته بود: «همچین کلاهی دارید؟»
راضی کردنشان کار خیلی سختی بود. هَری چیز غیرممکنی خواسته بود و رُزابِل کم کم داشت ناامید می شد. آن وقت یاد آن جعبه ی بزرگ دست نخورده ی طبقه ی بالا افتاده بود.
گفته بود: «اُه، یک لحظه صبر کنید، خانم. فکر کنم یک چیزی داریم که می پسندید.» به دو رفته بود طبقه ی بالا، نخ های بسته بندی را بریده بود و پوشال توی جعبه را پخش و پلا کرده بود. و بله، همان کلاه بود، خیلی بزرگ و نرم، با یک پر بزرگ تابیده، و یک گل رُز مخمل مشکی، همین و بس. خیلی خوششان آمده بود. دختر کلاه را گذاشته بود سرش و بعد داده بود دست رُزابِل.
ابروهایش را در هم کرده بود و خیلی جدی به رُزابِل گفته بود: «بگذارید ببینم روی سر شما چه شکلی می شود.»
رُزابِل برگشته بود طرف آینه و کلاه را گذاشته بود روی موهای قهوه ای اش. بعد برگشته بود طرف آن ها.
دختر گفته بود: «اُه، هَری، فوق العاده است. همین را می خواهم!» دوباره به رُزابِل لبخند زده و گفته بود: «خیلی بهتان می آید.»
احساس خشم ناگهانی و مسخره ای به رُزابِل دست داده بود. دلش می خواست آن کلاه خوشگل و پرپری را پرت کند توی صورت دختر. قرمز شده بود و سرش را خم کرده بود روی کلاه.
بعد گفته بود: «تودوزی اش هم خیلی ظریف است، خانم.» دختر خرامان خرامان رفته بود طرف کالسکه و هَری را گذاشته بود که پول کلاه را بدهد و جعبه را با خودش بیاورد.
رُزابِل شنیده بود که دختر گفته بود: «من باید یکراست بروم خانه. پیش از آن که برویم ناهار بخوریم، کلاه را می گذارم سرم.»
رُزابِل داشت کاغذ خرید را می نوشت که مرد خم شده بود طرفش و همین طور که داشت پول ها را می شمرد گفته بود: «تا حالا کسی عکس شما را کشیده؟»
رُزابِل متوجه تغییر لحن سریع مرد شده بود، تغییر لحنی که با کمی پررویی و حالتی خودمانی همراه بود... سریع جواب داده بود: «نه.»
هَری گفته بود: «عجب، باید کشید. خیلی ظریف و خوش هیکل هستید.»
رُزابِل کوچک ترین عکس العملی نشان نداده بود. چه مرد خوش تیپی بود! تمام روز به هیچ کس دیگری فکر نکرده بود. قیافه اش رُزابِل را جادو کرده بود. آن ابروهای ظریف و صاف پیش چشمش بود، موهایی که از روی پیشانی بالا زده و بفهمی نفهمی مجعد بود، و آن دهان خندان و سُخره گرش. دست های باریک مرد را به یاد داشت که پول ها را می شمرد و به او می داد... رُزابِل ناگهان موهایش را از صورتش کنار زد؛ پیشانی اش داغ شده بود... کاش آن دست های باریک یک لحظه می ایستادند روی... چه شانسی داشت آن دختر!
فرض کن جای آن ها با هم عوض می شد. این طوری رُزابِل با مرد می رفت خانه؛ البته طبیعتا عاشق و معشوق بودند، هنوز نامزد نشده بودند، ولی چیزی هم به نامزدی شان نمانده بود. رُزابِل می گفت: «الان می آیم.» مرد توی کالسکه منتظر می ماند و خدمتکار جعبه ی کلاه را برمی داشت و دنبال رُزابِل از پله ها بالا می رفت. بعد می رسید به اتاق خواب بزرگ سفید و صورتی که پر بود از گل های رُز توی گلدان های نقره ی مات. رُزابِل می نشست جلو آینه و دخترک خدمتکار فرانسوی بند کلاهش را می بست و تور ظریف و نازکی برایش می آورد و یک جفت دستکش جیر سفید، چون دگمه ی دستکشی که امروز به دست داشت کنده شده بود. به خز و دستکش و دستمالش عطر می زد. یک دست پوش بزرگ خز برمی داشت و از پله ها می دوید پایین. خدمتکار مخصوص در را باز می کرد. هَری منتظرش بود و با هم می رفتند... رُزابِل با خودش فکر کرد به این می گویند زندگی! سر راه رستوران کارلتِن، جلو فروشگاه جرارد توقف می کردند. هَری برایش دسته گل های زیبای بنفشه ی آبی می خرید و دست هایش را پر از گل می کرد.
رُزابِل گل ها را جلو صورتش می گرفت و می گفت: «وای، چه بوی خوبی دارند!»
هَری می گفت: «تو باید همیشه این جوری باشی. دست هایت باید همیشه پر از گل باشد.»
(رُزابِل احساس کرد زانوهایش دارند خشک می شوند. نشست روی زمین و سرش را تکیه داد به دیوار.)
وای، چه ناهاری! میزی پوشیده از گل، ارکستری که پشت یک ردیف نخل پنهان شده بود و آهنگ هایی می نواخت که رُزابِل را داغ می کرد ــ مثل شراب ــ و سوپ، صدف، گوشت کبوتر، پوره ی سیب زمینی، شامپاین، و البته بعد از همه ی این ها قهوه و سیگار. خم می شد روی میز و با یک دستش به گیلاس شرابش ور می رفت و با شادی و جذابیتی حرف می زد که هَری عاشقش بود. بعد می رفتند به سانس عصر یک تئاتر، چیزی که هر دو خوششان می آمد. بعدش هم عصرانه ای در رستوران «کاتِج».
«شکر؟ شیر؟ خامه؟» این سوال های کوتاه و ساده نشان از صمیمیتی دلپذیر داشتند. سرشب هم برمی گشتند خانه و عطر گل های بنفشه ی آبی فضا را می آکند.
هَری موقع رفتن می گفت: «ساعت نُه می آیم دنبالت.»
توی اتاق شخصی اش بخاری روشن بود، پرده ها پایین، و یک دسته ی بزرگ نامه روی میز که باید می خواندشان ــ دعوت به اپرا، شام، مجلس رقص، آخر هفته کنار رودخانه، سفر تفریحی با ماشین. بی حوصله نگاهی به نامه ها می انداخت و می رفت بالا که لباس عوض کند. توی اتاق خوابش هم بخاری روشن بود. لباس شب زیبا و پرزرق و برقش روی تخت پهن بود، تور سفید روی پارچه ی نقره ای، کفش های نقره ای، شال نقره ای و بادبزن کوچک نقره ای. رُزابِل می دانست که آن شب مشهورترین زن مجلس رقص است. مردها به او ادای احترام می کردند. یک شاهزاده ی خارجی دلش می خواست با این زیباروی انگلیسی آشنا شود. بله، شب لذت بخشی می بود، ارکستر می نواخت و شانه های سفید و زیبای رُزابِل...
اما بالاخره خسته می شد. هَری او را می رساند خانه و یک لحظه همراهش می آمد تو. بخاری اتاق نشیمن او خاموش بود و خدمتکار خواب آلود در اتاق شخصی او منتظرش مانده بود. رُزابِل شنلش را درمی آورد، خدمتکار را مرخص می کرد و می رفت طرف بخاری. همان جا می ایستاد و شروع می کرد به درآوردن دستکش هایش. نور آتش روی موهایش می افتاد. هَری از آن سر اتاق به طرفش می آمد و او را در آغوش می گرفت ــ «رُزابِل، رُزابِل، رُزابِل»... آه، پناه می برد به آن آغوش، و رُزابِل چه خسته می بود.
(رُزابِل واقعی، آن دختری که در تاریکی روی زمین کز کرده بود، بلندبلند خندید و دستش را گذاشت روی لب های داغش.)
فردای آن روز هم توی پارک، سوار بر کالسکه، گردش می کردند. نامزدی شان در کرت سِرکیولِر(۵) اعلام شده بود. همه ی دنیا خبر داشتند، همه ی دنیا با او دست می دادند...
کمی بعد، در کلیسای سنت جورج در هانووِر اسکوئر ازدواج می کردند و برای ماه عسل با ماشین می رفتند به خانه ی قدیمی آبا و اجدادی هَری. همان طور که با ماشین می گذشتند، کشاورزان ده در برابرشان تعظیم می کردند. زیر پتویی که روی پاهایشان انداخته بودند، هَری دست رُزابِل را بی اختیار فشار می داد. آن شب رُزابِل دوباره لباس شب سفید و نقره ای اش را می پوشید. سفر خسته اش کرده بود. می رفت طبقه ی بالا که بخوابد... خیلی زود...
رُزابِل واقعی از روی زمین بلند شد و آهسته لباسش را درآورد و گذاشت روی پشتی صندلی. لباس خواب زمخت چیت را کشید روی سرش و سنجاق ها را از توی موهایش درآورد؛ آبشار نرم و قهوه ای موهایش روی دوشش ریخت، آبشاری گرم. بعد شمع را فوت کرد و کورمال کورمال رفت توی تختخواب، ملافه و لحاف «لانه زنبوری» چرک را تا روی گردنش بالا کشید و به آغوش تاریکی رفت...
خوابید و خواب دید، و در خواب لبخند زد، و یک دستش را دراز کرد تا چیزی را لمس کند که آن جا نبود، و هنوز خواب می دید.
شب سپری شد. انگشتان سرد سحر دور دست هایش پیچیدند و نور خاکستری به اتاق تاریک سرازیر شد. رُزابِل لرزید، نفس تندی کشید و در بسترش نشست. از آن جا که سهمش همان خوش باوری غم انگیزی بود که اغلب تنها ارثیه ای است که به جوانان می رسد، نیمه خواب و نیمه بیدار لبخندی زد، با لرزش عصبی کوچکی گوشه ی لب هایش.

فرا فیشر

۱۹۱۰

فرا فیشر مالک خوشبخت یک کارخانه ی شمع سازی در یکی از سواحل رود اِگِر بود. سالی یک بار دست از کار می کشید و برای «درمان» به دُرشهاوزِن می آمد، با یک سبد لباس که رویش را خیلی تر و تمیز با پارچه ی مشمایی می پوشاند و یک کیف دستی. غیر از دستمال هایش، توی کیف دستی اش ادکلن و خلال دندان داشت و یک شال گردن که حسابی برای «ماگِن»(۱۵) مفید بود، و البته نمونه هایی از هنر شمع سازی اش که در پایان تعطیلات به نشانه ی سپاسگزاری هدیه شان می داد.
ساعت چهار بعدازظهر یکی از روزهای ماه ژوئیه، فرا فیشر وارد پانسیون مولر شد. من در آلاچیق نشسته بودم و تماشا می کردم که تندتند در گذرگاه می رفت و به دنبالش هم باربر ریش قرمزی که سبد لباس هایش را بغل زده بود و گل آفتابگردانی هم به دندان داشت. بیوه زن و پنج دختر معصومش با سلیقه ی تمام بالای پله ها جمع شده و آماده ی خوشامدگویی بودند. سلام و احوال پرسی شان آن قدر پرسروصدا و طولانی بود که شور و شوقش به من هم سرایت کرد.
فرا فیشر فریاد می زد: «چه سفری! هیچ چیزی هم گیرمان نیامد توی قطار بخوریم؛ هیچ غذای سالمی پیدا نمی شد. باور کنید دل و روده ام دارد مالش می رود. اما اشتهایم را کور نمی کنم تا وقت شام؛ فقط یک فنجان قهوه توی اتاقم می خورم.» بعد رو کرد به کوچک ترین دختر و گفت: «بِرتا را ببین، چقدر عوض شده! چه سینه ای درآورده! تبریک می گویم، فرا هارتمان!»
بیوه زن دوباره دست های فرا فیشر را گرفت. «کاتی هم زن فوق العاده ای است، فقط یک کم رنگ ورورفته است. شاید امسال هم سر و کله ی آن جوان نورنبرگی پیدا شود. من که سر درنمی آورم چطور همه ی دخترهایتان را در خانه نگه می دارید. هر سال که می آیم، انتظار دارم لانه تان خالی شده باشد. جای تعجب است.»
فرا هارتمان با لحنی شرمسار و متاسف گفت: «درست است که شوهر عزیزم از دنیا رفته، اما ما هنوز هم خانواده ی خوشبختی هستیم.»
«اما این ازدواج ها... آدم باید دل و جرئت داشته باشد. تازه، یک کم بهشان فرصت بدهید، خانواده ی خوشبختتان را بزرگ تر هم می کنند... خدا را شکر... الان خیلی مهمان دارید؟»
«همه ی اتاق ها پر هستند.»
بعد نوبت رسید به شرح و توصیف مفصلی توی سالن که در راه پله بدل به همهمه شد و شش جای دیگر هم ادامه پیدا کرد تا رسیدند به اتاق بزرگی که پنجره هایش رو به باغ باز می شد و فرا فیشر هر سال در آن اقامت می کرد.
من داشتم معجزات لورد(۱۶) را می خواندم. کشیش کاتولیکی ــ بعد از نگاهی محزون به روح و روانم ــ از من خواسته بود آن را به دقت بخوانم و هضم کنم. اما عجایب آن با آمدن فرا فیشر به کلی رنگ باخت. حتی رُزهای سفید زیر پای مریم عذرا هم نمی توانستند در آن فضا دوباره بشکفند.
«... بچه چوپان ساده ای بود که رمه های خود را در دشت های بی حاصل می چراند...»
صداهایی از اتاق بالا: «دستشویی را البته با جوش شیرین شسته ایم.»
«... مسکین بود و دست و پایش از زیر ژنده پاره ای که به تن داشت عیان...»
«تمام اسباب و اثاث اتاق را سه روز توی باغ آفتاب داده ایم. این فرش را هم خودمان با پارچه های قدیمی درست کرده ایم... یک تکه اش هم زیرپوش حوله ای قشنگی است که شما پارسال برایمان گذاشته بودید.»
«... پسرک کر و لال بود و مردم بر آن بودند که شیرین عقل است...»
«بله، این عکس جدید کایزر(۱۷) است. عکس عیسی مسیح را که تاج خار بر سر داشت بردیم توی راهرو. خوابیدن توی اتاق با آن عکس اصلاً خوشایند نیست. فرا فیشر عزیز، نمی خواهید قهوه تان را در باغ بخورید؟»
«فکر خیلی خوبی است. ولی اول باید کرست و پوتینم را دربیاورم. وای، چقدر خوب است که آدم دوباره کفش معمولی پایش کند. امسال بدجوری احتیاج به " درمان "دارم. اعصابم! اعصابم خُرد و خراب است! تمام راه دستمال روی سرم بود، حتی وقتی مامور قطار بلیت ها را جمع می کرد. درب و داغانم!»
توی آلاچیق که آمد، روب دوشامبر خالدار سیاه و سفیدی پوشیده بود و کلاه چیتی با لبه ی ورنی هم سرش گذاشته بود. کاتی هم با پارچ های آبی کوچک قهوه ی مالت پشت سرش می آمد. رسما به هم معرفی شدیم. فرا فیشر نشست. یک دستمال تر و تمیز درآورد و فنجان و نعلبکی اش را پاک کرد. بعد درِ ظرف قهوه را برداشت و زیرچشمی نگاه اخم آلودی به محتویات آن انداخت.
گفت: «قهوه ی مالت. همیشه روزهای اول با خودم کلنجار می روم که چطور با آن کنار بیایم. وقتی خانه ی خودت نیستی، طبیعتا باید انتظار سختی و ناراحتی و غذاهای عجیب و غریب را هم داشته باشی. اما من همیشه به شوهر عزیزم می گفتم: یک ملافه ی تمیز و یک فنجان قهوه ی خوب به من بده، هر جای دنیا که باشم غصه ای ندارم. اما حالا، با این اعصابی که دارم، حاضرم سر هر چیزی کوتاه بیایم. شما چه مشکلی دارید؟ به نظر حسابی سالم می آیید!»
لبخند زدم و شانه هایم را بالا انداختم.
«آه، شما انگلیسی ها آدم های عجیبی هستید. انگار خوشتان نمی آید درباره ی سازوکار جسمتان صحبت کنید. مثل این است که آدم درباره ی قطار حرف بزند ولی اسمی از موتورش نبرد. چطور می شود حال کسی را فهمید بدون این که از وضع شکمش خبر داشت؟ موقعی که شوهرم به سخت ترین مرض ها مبتلا بود... ضمادها...»
یک حبه قند انداخت توی قهوه اش و همین طور آن را نگاه کرد تا آب شد.
«یکی از دوستانم که برای تشییع جنازه ی برادرش به انگلستان رفته بود می گفت زن ها وقتی می روند رستوران، کرست هایی می بندند که هیچ گارسونی موقع سروکردن سوپ نمی تواند چشم ازشان بردارد.»
گفتم: «البته اگر آن گارسون آلمانی باشد. گارسون های انگلیسی بالای سر آدم را نگاه می کنند.»
فریاد زد: «بفرما. حالا دیدید چقدر به آلمان وابسته اید. حتی یک گارسون کارکشته هم از خودتان ندارید.»
«ولی من ترجیح می دهم گارسون ها بالای سر آدم را نگاه کنند.»
«خب، این یعنی از کرستی که پوشیده اید خجالت می کشید.»
نگاهی به باغ کردم که پر بود از گل های بالارونده و بوته های رُز درختی که مثل دسته گل های آلمانی سیخ ایستاده بودند. احساس کردم فرقی نمی کند گارسون کجا را نگاه کند. دلم می خواست ازش بپرسم دوستش به عنوان گارسون به انگلستان رفته بود تا سری به گوشت های پخته ی مراسم عزا بزند؟ ولی فکر کردم ارزش پرسیدن ندارد. هوا به قدری گرم بود که حال و حوصله ی بدجنسی کردن نداشتم. اصلاً مگر می شد بی رحم بود، آن هم با انواع احساسات متلاطمی که فرا فیشر از ساعت شش و نیم تا حالا پشت سر گذاشته بود؟ یکباره هِر(۱۸) رات، مثل هدیه ای الهی به پاس خویشتنداری ام، از آسمان نازل شد. لباس سفید ابریشمی اش هم او را بیش تر شبیه فرشته ها می کرد. دوست قدیمی فرا فیشر بود. فرا فیشر چین های روب دوشامبرش را جمع کرد و برای هِر رات روی نیمکت سبز کوچک جا باز کرد.
فرا فیشر گفت: «خیلی سرحال به نظر می آیید. اجازه بدهید بگویم کت و شلوارتان هم خیلی قشنگ است.»
«فکر کنم پارسال هم که آمده بودید این جا همین را پوشیده بودم. ابریشمش را از چین خریدم. در گمرک روسیه پیچیدمش دور بدنم و قاچاقی ردش کردم. چقدر هم زیاد بود. دو قواره ی پیراهنی برای خواهرزنم، سه قواره ی کت و شلواری برای خودم و یک قواره ی بالاپوش هم برای کدبانوی خانه ام در مونیخ. چه عرقی کردم! بعدا مجبور شدم تمام پارچه را بشویم.»
«مطمئنم که زندگی تان از هر مرد آلمانی دیگری پرماجراتر بوده است. وقتی یاد آن داستانتان در ترکیه می افتم که همراه راهنمای مستی بودید و سگ هاری گازش گرفت و او از بلندی افتاد روی شیشه های گلاب، با خودم می گویم کاش این ماجراها را در کتابی ثبت می کردید.»
«وقت... وقت. دارم یادداشت هایم را جمع وجور می کنم. حالا که شما هم این جا هستید، می توانیم حرف های خصوصی مان را بعد از شام از سر بگیریم. باشد؟ برای مردها لازم و البته خوشایند است که گاهی در معیت زن ها آرامش پیدا کنند.»
«بله، متوجه هستم. حتی این جا هم زندگی تان طاقت فرساست. همه دنبالتان هستند، همه تحسینتان می کنند. شوهر عزیز من هم همین وضع را داشت. مرد قدبلند و خوش قیافه ای بود. گاهی عصرها می آمد توی آشپزخانه و می گفت: "همسر عزیزم، دلم می خواهد برای دو دقیقه هم که شده خودم را لوس کنم." هیچ چیز این قدر بهش آرامش نمی داد که من سرش را نوازش کنم.»
کله ی کچل هِر رات، که در نور آفتاب برق می زد، نشانه ی غم انگیزی از غیبت همسر بود.
این صحبت های خصوصی بعد از شام حسابی به شک ام انداخت. چطور می شد نقش دَلیله را برای این شَمشون بی مو بازی کرد؟(۱۹)
هِر رات گفت: «هِر هوفمان دیروز از برلین آمد.»
«حاضر نیستم با این مرد جوان حرف بزنم. پارسال بهم گفت در فرانسه توی هتلی بوده که دستمال سفره نداشته. آن جا دیگر چه جور جایی بوده! در اتریش درشکه چی ها هم دستمال سفره دارند. تازه، شنیده ام وقتی بِرتا داشته اتاقش را جارو می کرده، طرف حرف از " عشق آزاد" زده. من به این جور همصحبت ها عادت ندارم. مدت ها بود بهش شک برده بودم.»
هِر رات با محبت جواب داد: «جوان است دیگر. من خیلی باهاش بحث و جدل کرده ام... شنیده اید که... مگر نه؟» و چرخید طرف من.
لبخندزنان گفتم: «زیاد.»
«لابد شما هم مرا آدم امّلی می دانید. من سن و سالم را پنهان نمی کنم. شصت و نُه سالم است. اما لابد متوجه شدید که وقتی صدایم را بلند کردم، دیگر جیک نزد.»
با قاطعیت حرفش را تایید کردم. اما چشمم که افتاد به فرا فیشر، متوجه شدم که بهتر است برگردم توی ساختمان و نامه هایم را بنویسم.
اتاقم تاریک و سرد بود. درخت شاه بلوط شاخه ی سبزش را چسبانده بود به پنجره. نگاهی کردم به کاناپه که از موی اسب بود و به خودم گفتم چه کسی گفته درازکشیدن روی زمین کار خوبی نیست. بالش قرمز را انداختم زمین و دراز کشیدم. هنوز آرام نگرفته بودم که درِ اتاق باز شد و فرا فیشر آمد تو.
در را پشت سرش بست و گفت: «هِر رات می خواست به حمام برود. می شود بیایم تو؟ خواهش می کنم از جایتان تکان نخورید. شبیه گربه های کوچولوی ایرانی شده اید. خب، حالا یک داستان شنیدنی از زندگی تان برایم تعریف کنید. من تا آدم جدید می بینم، حسابی می چلانمش. اول از همه این که... متاهل هستید.»
اعتراف کردم که متاهل هستم.
«خب، دخترجان، پس شوهرت کجاست؟»
گفتم کاپیتان کشتی است و رفته به یک سفر دریایی پرخطر.
«تو را هم این جوری تنها گذاشته؛ جوان و بی پناه.»
نشست روی کاناپه و انگشت اشاره اش را با شیطنت برایم تکان داد.
«حالا اعتراف کن که تو هم سفرهایت را از او پنهان می کنی. کدام مردی اجازه می دهد زنش با این خرمن گیسو توی کشورهای خارجی ول بگردد؟ اصلاً فرض کن کیف پولت را نصفه شب توی قطاری گم کنی که در شمال روسیه در برف گیر کرده.»
گفتم: «اما من اصلاً قصد ندارم...»
«نمی گویم قصد داری. اما وقتی داشتی با شوهر عزیزت خداحافظی می کردی، مطمئنم که خیال نداشتی بیایی این جا. عزیز من، من زن باتجربه و دنیادیده ای هستم. وقتی شوهرت نیست، خون توی رگ هایت به جوش می آید. دل غم زده ات در این سرزمین های غریبه دنبال آرامش می گردد. خانه که هستی، تحمل دیدن آن تختخواب خالی را نداری؛ مثل این است که آدم بیوه باشد. من از وقتی شوهر عزیزم مرحوم شده، یک لحظه آرامش نداشته ام.»
خواب آلود اعتراض کردم: «من از تختخواب خالی خوشم می آید.» و زدم روی بالش.
«حرفت را باور نمی کنم، چون خلاف طبیعت است. هر زنی باید احساس کند جایش کنار شوهرش است، چه در خواب و چه بیداری. معلوم است که هنوز آن پیوند اصلی بینتان به وجود نیامده. حالا صبر کن تا یک جفت دست از توی آب دربیاید ــ صبر کن برسد بندر و تو را بچه به بغل ببیند.»
پا شدم و نشستم.
گفتم: «اما به نظر من بچه دارشدن بدترین کار دنیاست.»
لحظه ای سکوت برقرار شد. بعد فرا فیشر دستش را دراز کرد و دستم را گرفت.
پچ پچ کنان گفت: «چقدر جوان، چقدر هم رنج کشیده. هیچ چیز زن را بداخلاق تر از این نمی کند که بی مرد بماند، بخصوص اگر شوهر داشته باشد، چون این طوری مجبور است به مردهای دیگر هم اعتنایی نکند؛ مگر این که بیوه زن بخت برگشته ای باشد. البته من می دانم که کاپیتان های کشتی دائم در معرض وسوسه های شیطانی قرار می گیرند و مثل خواننده های تِنور آتشی مزاجند. برای همین تو باید شاد و پرنشاط باشی و سعی کنی وقتی کشتی اش به بندر رسید، کاری کنی که به تو افتخار کند.»
شوهری که برای خوشایند فرا فیشر تراشیده بودم چنان در دست های او جان گرفته بود که دیگر نمی توانستم مجسم کنم که روی صخره ای نشسته ام و خزه به موهایم چسبیده و انتظار آن کشتی موهومی را می کشم که همه ی زن ها در انتظارش هستند. به جایش خودم را می دیدم که دارم کالسکه ی بچه را هل می دهم و دگمه های کنده شده ی اونیفرم شوهرم را می شمارم.
فرا فیشر فکورانه گفت: «چیزی که شما واقعا لازم دارید یک دوجین بچه است. آن وقت او می شود پدر خانواده و دیگر نمی تواند ولتان کند. فکرش را بکن چقدر از دیدنتان خوشحال و هیجان زده می شود!»
این نقشه به نظرم نقشه ای پرخطر آمد. اگر یکدفعه سر و کله ی آدم با یک دوجین بچه ی قد و نیم قد پیدا شود، بعید است دل یک شوهر معمولی انگلیسی به شوق بیاید. پس تصمیم گرفتم فکر باکره ی باردار را کنار بگذارم و کاپیتان را هم بفرستم طرف های هورن(۲۰).
بعد صدای دَنگ غذا بلند شد.
فرا فیشر گفت: «بعد از غذا بیا به اتاق من. هنوز خیلی چیزها هست که باید ازت بپرسم.»
دستم را فشار داد. ولی من دستش را فشار ندادم.

نظرات کاربران درباره کتاب گاردن پارتی