فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در راه

کتاب در راه

نسخه الکترونیک کتاب در راه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در راه

رمان پیشِ روی‌تان ظرف سه هفته نوشته شده، اوایل آوریل سال ۱۹۵۱، روی کاغذ رُلی به طول شصت متر، چون سبک جدیدی که جک کرواک بیست و نه‌ساله برای نوشتن رمان جدیدش انتخاب کرده بود مجالی برای عوض کردن کاغذ ماشین‌تحریر نمی‌گذاشت. سبکی که نه از نویسندگان محبوبش، هنری دیوید ثورو و تامس ولف، بلکه از شیوه‌ی حرف زدن و نامه نوشتن دوستش نیل کسیدی وام گرفته بود؛ سبکی که کرواک اسمش را گذاشته بود «نوشتن خودانگیخته»؛ اول‌شخص، سریع، دیوانه‌وار، اعترافی. در راه تا شش سال ناشری پیدا نکرد، ولی وقتی سپتامبر ۱۹۵۷ منتشر شد برای همیشه امریکا را تغییر داد. در راه را کتاب مقدس نسل ادبی بیت می‌دانند؛ در کنار شعر بلند زوزه‌ی الن گینزبرگ که به تعبیری مانیفست این گروه از نویسندگان امریکایی بعد از جنگ جهانی دوم است. نسلی که چیزی نبود جز حلقه‌ی رفقایی که «خوره‌ی زندگی» بودند و برخلاف نویسندگان عصاقورت‌داده‌ی معاصرشان که از آکادمی‌های ملانقطی بیرون می‌آمدند، خودآموخته‌هایی لاقید بودند و تعدادی‌شان سارق‌های حرفه‌ای محسوب می‌شدند و اتفاقاً موضوع نوشته‌هاشان هم چیزی نبود جز همین ماجراهای خود و دوستان‌شان.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در راه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

ژوئیه ی ۱۹۴۷، از حقوق سربازی ام پنجاه دلار جمع کرده و آماده بودم برای رفتن به ساحل غربی. دوستم رِمی بنکور از سن فرانسیسکو برایم نامه داده و نوشته بود که باید بروم پیشش و با کشتی دور دنیا را بگردیم. قول داده بود که من را ببرد به موتورخانه ی کشتی. من هم برایش نامه دادم و گفتم که تا وقتی مطمئن باشم با پول چند سفر تو اقیانوس می توانم موقع برگشتن پیش عمه آن قدر پول داشته باشم که از پس خرجم بربیایم و رمانم را تمام کنم، فرقی ندارد که کشتی اش چه باشد. گفت یک آلونک در میل سیتی دارد و تا داریم امورات گیر آوردن کشتی را ردیف می کنیم، وقت دارم که تا قیام قیامت بنشینم و بنویسم. با دختری به اسم لی آن زندگی می کرد؛ گفته بود آشپز معرکه ای است و همه چیز ردیف است. رمی رفیق پیش دانشگاهی ام بود. فرانسوی ای بود که تو پاریس بزرگ شده بود و پاک دیوانه بود ــ نمی دانستم بعد از این همه وقت حالا دیگر چه قدر دیوانه است. منتظرم بود که خود را ده روزه برسانم آن جا. عمه ام هم با سفرم به غرب جفت وجور شده بود؛ گفته بود این سفر سرحالم می آورد، تمام زمستان را خانه مانده بودم و مثل خر کار کرده بودم؛ حتا وقتی هم بهش گفتم باید کمی از راه را مفت سواری کنم بهم گیر نداد. تنها حرفش این بود که صحیح وسالم برگردم، این جور شد که یک روز صبح، کُپه ی دست نوشته های نیمه کاره ام را گذاشتم بالای میزم، ملافه های نرم وگرمم را تا کردم و با کوله ای که چندتا چیز ضروری چپانده بودم توش راه افتادم، و با پنجاه دلار تو جیب راهی شدم طرف اقیانوس آرام.
تو پترسن چند ماه تو نقشه ی امریکا گشته بودم، حتا کتاب هایی راجع به کاشف ها و آدم های کله گنده ای مثل پلاته و سیمارون و امثال این ها خواندم، و دیده بودم که رو نقشه ی جاده ها یک خط قرمز دراز هست به اسم جاده ی ۶ که از سر کیپ کُد یک راست می رود به ایلای در ایالت نوادا و از آن جا سرازیر می شود طرف لس آنجلس. به خودم گفتم تا ایلای راستِ جاده ی ۶ را می گیرم و با خیال راحت راه افتادم. برای رسیدن به جاده ی ۶ باید می رفتم بالا طرف بیر مونتین. با یک عالم خواب وخیال راجع به این که تو شیکاگو، تو دِنوِر، و بعد بالاخره تو سن فرانسیسکو چه کار کنم، راستِ متروِ خیابان هفتم را رفتم تا آخر خط در خیابان ۲۴۲ و از آن جا هم با تراموا رفتم یونکرز؛ تو مرکز شهر یونکرز، سوار تراموای دیگری شدم و رفتم محدوده ی شهر طرف شرق رودخانه ی هادسن. اگر تو رودخانه ی هادسن، تو سرچشمه ی پُررمزورازش تو آدیرونداک، یک گل رز می اندازید به تمام جاهایی فکر کنید که این رودخانه از آن ها می گذرد تا برای همیشه بریزد به دریا ــ به دره ی بی نظیر هادسن فکر کنید. مفت سواری شروع شد. با پنج تا سواریِ نصفه نیمه رسیدم به پل بی نظیر بیر مونتین، جایی که جاده ی ۶ از نیوانگلند تاب می خورَد و از آن می گذرد. وقتی رسیدم آن جا رگبار شروع شد. کوهستانی بود. جاده ی ۶ از روی رودخانه می گذرد، دور یک میدان می زند و بعد تو دل بیابان گم می شود. ماشین که رد نمی شد هیچ، سطل سطل باران می آمد و من هم بی سرپناه. باید می دویدم می رفتم زیر درخت های کاج؛ فایده ای نداشت؛ شروع کردم به دادوبیداد و بدوبیراه گفتن، و می زدم تو سر خودم که این قدر خر تشریف دارم. چهل مایلی شمال نیویورک بودم، تمام راه تو این فکر بودم که آن روز، روز بزرگ شروع سفر، به جای این که طبق برنامه بروم غرب، داشتم می رفتم شمال. حالا تو شمالی ترین نقطه ی زندگی ام گیر افتاده بودم. ربع مایل راه رفتم تا رسیدم به یک پمپ بنزین متروکه ی محشر به سبک انگلیسی، همان جا زیر سقفش ایستادم. بالابالاهای سرم، بیر مونتینِ گُنده ی پشمالو چنان رعدوبرق می فرستاد که خوف از خدا تو دلم قُل زد. تنها چیزی که می توانستم ببینم درخت های مه آلود بود و طبیعت وحشی دلگیری که سر به آسمان کشیده بود. غر زدم «این جا چه غلطی می کنم؟» و دلم برای شیکاگو لک زد. «الان اون ها دارن حال می کنن، دارن فلان کار رو می کنن، من اون جا نیستم، کِی می رسم اون جا!» ــ و غیره. بالاخره یک ماشین کنار پمپ بنزین خالی نگه داشت، یک مرد و دو زن داخلش می خواستند نقشه را وارسی کنند. سرپا شدم و رفتم زیر باران اداواطوار درآوردم؛ باهم مشورت کردند؛ مسلماً با آن موهای خیس و کفش هایی که چلپ چلپ می کردند شده بودم عین دیوانه ها. کفش هایم، چه قدر خرم، کفش هایم از آن مدل الیافی مکزیکی بود، برای شب های بارانی امریکا و شب های سرد و نمناک جاده درست نشده بود و حالا هم شده بود مثل آب کش. ولی بالاخره آن جماعت راهم دادند داخل و من را برگرداندند نیوبرگ، که هر چه نباشد بهتر از این بود که تمام شب تو طبیعت وحشی بیر مونتین گیر بیفتم. مرد گفت «تازه، دیگه که از جاده ی ۶ ماشین رد نمی شه. اگه می خوای بری شیکاگو باید راست تونل هالند تو نیویورک رو بگیری و بری پیتزبورگ.» و من هم ملتفت بودم که طرف راست می گوید. همین رویایم کار دستم داده بود، رویای مُهمل و احمقانه ی این که چه باحال می شد اگر به جای امتحان کردن راه ها و جاده های مختلف، فقط دنبالِ یک خط قرمز بزرگِ سرتاسری امریکا را بگیری و بروی.
تو نیوبرگ باران قطع شد. پیاده رفتم تا دم رودخانه، و مجبور شدم تا نیویورک را با اتوبوس بروم، که پُر بود از هیئت نمایندگان معلم های مدارس که داشتند از تعطیلات آخرِ هفته شان در کوهستان برمی گشتند ــ هِی زرزِر، هی وِروِر، من هم به خاطر آن همه پول و وقتی که تلف کرده بودم بدوبیراه می گفتم، و با خودم فکر می کردم که خبر مرگم می خواستم بروم غرب و آن وقت تمام روز و شب بالاوپایین رفتم، شمال و جنوب، انگار این سفر نمی خواهد شروع شود.
بعد قسم خوردم که فردایش باید تو شیکاگو باشم، برای این که خاطرجمع شوم سوار اتوبوس شیکاگو شدم، بیشترِ پولم را دادم، و برایم اهمیتی هم نداشت، فقط مهم این بود که باید فردا شیکاگو باشم.

پیش گفتار مترجم

رمان پیشِ روی تان ظرف سه هفته نوشته شده، اوایل آوریل سال ۱۹۵۱، روی کاغذ رُلی به طول شصت متر، چون سبک جدیدی که جک کرواک بیست و نه ساله برای نوشتن رمان جدیدش انتخاب کرده بود مجالی برای عوض کردن کاغذ ماشین تحریر نمی گذاشت. سبکی که نه از نویسندگان محبوبش، هنری دیوید ثورو و تامس ولف، بلکه از شیوه ی حرف زدن و نامه نوشتن دوستش نیل کسیدی وام گرفته بود؛ سبکی که کرواک اسمش را گذاشته بود «نوشتن خودانگیخته»؛ اول شخص، سریع، دیوانه وار، اعترافی. در راه تا شش سال ناشری پیدا نکرد، ولی وقتی سپتامبر ۱۹۵۷ منتشر شد برای همیشه امریکا را تغییر داد.
در راه را کتاب مقدس نسل ادبی بیت می دانند؛ در کنار شعر بلند زوزه ی الن گینزبرگ که به تعبیری مانیفست این گروه از نویسندگان امریکایی بعد از جنگ جهانی دوم است. نسلی که چیزی نبود جز حلقه ی رفقایی که «خوره ی زندگی» بودند و برخلاف نویسندگان عصاقورت داده ی معاصرشان که از آکادمی های ملانقطی بیرون می آمدند، خودآموخته هایی لاقید بودند و تعدادی شان سارق های حرفه ای محسوب می شدند و اتفاقاً موضوع نوشته هاشان هم چیزی نبود جز همین ماجراهای خود و دوستان شان.
در شماره ی نوامبر نیویورک تایمز سال ۱۹۵۲، مقاله ی «این است نسل بیت» به قلم جان کللن هلمز، یکی از نویسندگان همین نسل، خبر از ظهور نسل جدیدی در ادبیات امریکای پس از جنگ جهانی دوم را می دهد. او با وام گیری از دوستش جک کرواک، نامِ بیت(۱) را بر این نسل می گذارد، نویسندگان و شاعرانی که برخلاف نسل نویسندگان امریکایی بعد از جنگ جهانی اول، نظیر فیتزجرالد و همینگوی که خود را نسل گم گشته می نامیدند، به هیچ وجه غمگسار وجدان معذب نبود. «نسل گم گشته پنداری نسلی بود سوار بر اتومبیلی تیزرو که جنون آسا می خندیدند چون دیگر هیچ چیز معنایی نداشت. در حالی به اروپا مهاجرت کردند که خود نمی دانستند آیا در پی " آینده ای شادخوارانه" اند یا از " گذشته ای زاهدمآبانه" می گریزند... چنان غرق در دل زدگی شدند که دل زدگی تبدیل شد به دل بستگی شان. هر آغازی برای حیات گم گشتگی در حکم فرجامی تراژیک و مضحک بود؛ برای شان سرزمین هرز تی. اس. الیوت چیزی بیش از شرح یاس آمیز شاعری ژرف بین محسوب می شد. حال وهوای فراگیر آن شعر، احساس فقدانی بی هدف بود که خواننده از طریقش می توانست به یک باره دریابد که دیگر هیچ چیز اشیای پیرامون ما را به هم مرتبط نمی کند... ولی پسران مهارنشدنی این روزها گم گشته نیستند. چهره های سرمست، اغلب ریشخندآمیز، و همیشه مشتاقِ این ها از واژه می گریزند و آن را جعلی می دانند، از همین روست که این نسل فاقد آن حال وهوای زبان آوری در باب مصیبت زدگی است؛ مصیبت زدگی ای که منجر به کارهای نمادین اعضای نسل گم گشته می شد. در عوض، جوانان این روزها به بازسازی آرمان های فروریخته و غمگساری برای ناخالصی اخلاقیات جاری که دغدغه ی اصلی نسل گم گشته بود وقعی نمی نهند. این ها را به هیچ می گیرند. اینان بر خرابه ها بزرگ شده اند و دیگر به این چیزها توجه نمی کنند. اینان می نوشند تا آرامش یابند یا سرحال شوند، نه آن که حرکتی نمادین کرده باشند. دل بستگی شان به مخدر از کنجکاوی است نه از سرخوردگی و دل زدگی.»
برخلاف عنوان پُرطمطراقی که همینگوی با وام گیری از گرترود استاین برای نسل خودش برگزیده بود، کلمه ی بیت بیشتر به خُرده فرهنگ آس وپاس های اطراف میدان تایمز ارجاع داشت. جوانان یک لاقبا این کلمه را بیشتر به معنای هلاک، تباه، داغان، کوفته و تمام شده به کار می گرفتند. اما کرواک که تا پایان عمر مجبور به توضیح این عنوان و معانی اش و نیز رفع سوءتعبیرها از آن بود، همواره بر وجهی از این کلمه تاکید می کرد که گویای وابستگی ناگسستنی او با کاتولیسیسم بود؛ کرواک که از خانواده ی کاتولیک دوآتشه ای آمده بود، هر چند که مدتی را به مراقبه و تمرین ذن پرداخت و رهروِ آیین های شرق دور شد، باز هم همواره به نوعی به مذهب خانوادگی اش وفادار ماند. به غیر از تاثیر مهم «اعتراف» کاتولیکی بر ادبیات اعترافی اش، او همواره بر وجه نیک بختی کاتولیکی مستتر در کلمه ی بیت تاکید می کرد و یادآور می شد «سعادت(۲)، نه فرسوده(۳). می شود به راحتی حسش کرد، مثلاً در ضرب(۴) موسیقی جاز.»
کرواک عاشق سبک بی باپ در موسیقی جاز بود. از همین روست که در راه نه تنها تلاشی است برای بازسازی موسیقی چارلی برد پارکر در قالب کلمات، بلکه عملاً مشتمل بر بخش هایی است در ستایش از جاز و خُرده فرهنگ مرتبط با آن: هیپستر. هیپسترها (که نباید با هیپی های دهه ی شصت اشتباه شود) با الگو گرفتن از نوازندگان سیاه پوست جاز و زندگی سودایی و فقیرانه ولی درعین حال پُرشورشان، عمدتاً به سیاق آنان صریح اللهجه بودند و مندرس و کنجکاو در عالم مخدرها. دیک هبدایگ در کتاب خُرده فرهنگ ها متذکر می شود که بعد از ورود جاز به موسیقی جریان غالب در دهه های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ و شکل گیری جازِ سویینگ سفید پوست ها، جاز خشمگین سیاه پوست ها به حفظ نزاکت و خودسانسوری متمایل شد و عاری از مازاد اروتیسم، به صدای ظریف و بی خطر کلوب های شبانه تبدیل گشت. اما اواسط دهه ی ۱۹۴۰ نسل جدید نوازندگانی در جاز ظهور کرده بودند که برخلاف سویینگِ غالباً ملودیک سفیدپوست ها، مبتنی بودند بر قطعات هارمونیک پیچیده و بداهه نوازی های عصبی و سریع و دشوار. بی باپِ چارلی پارکر بود که معانی سرکوب شده در سویینگِ منزّه، پالوده و بی خطر را دوباره احیا کرد. الن گینزبرگ نیز بر تاثیرپذیری اش از جاز برای نوشتن شعر زوزه تاکید می کند و در مصاحبه ای یادآور می شود «موقع نوشتن زوزه داشتم دقیقاً به لستر یانگ فکر می کردم. زوزه کاملاً موسیقی لستر یانگ است. این را از کرواک یاد گرفتم. در واقع او باعث شد من به این قضیه توجه کنم... خود خودش بود که مرا وا داشت به این موسیقی گوش کنم.» بعدها کرواک در پیش گفتاری بر رمان دیگرش، زیرزمینی ها (۱۹۵۸)، چنین می نویسد «این کتاب مبتنی بر موسیقی جاز و بی باپ است. انگار نوازنده ی تِنور نفس بگیرد و با ساکسیفونش بخشی را یکسره بنوازد، تا وقتی که نفسش تمام شود، و آن وقت، موقعی که عبارتش تمام شد، کار تمام شده... من هم همین طور جملاتم را تقطیع می کنم، مثل تقطیعِ نَفَسِ ذهن... این گونه، به جای تحلیل های ملال آور، شور و رهایی شوخ طبعانه ی جاز میسر می شود.»
کرواک که از خانواده ای کانادایی تبار می آمد که همچون دیگر مهاجران کِبِکی هنوز در خانه به زبان فرانسه صحبت می کردند، تا شش سالگی یک کلمه انگلیسی بلد نبود. تنها به یمن بورسیه ی دانشگاه کلمبیا برای بازی کردن در تیم فوتبال امریکایی دانشگاه بود که توانست از شهر کوچک شان بزند بیرون و به نیویورک برود. پایش می شکند و با مربی تیم دعوایش می شود و عملاً فقط یک بار برای تیم دانشگاه بازی می کند، بدون بازی کردن برای تیم، باید برای ماندن در دانشگاه نمرات خوبی کسب کند، ولی نمی تواند. اخراج می شود. مدتی را روی کشتی بازرگانی متعلق به ارتش کار می کند، ولی این کشتی که همیشه تحت محافظت ناوهای جنگی است ماجراجویی چندانی برایش ندارد و کار را رها می کند. در خانه ی دوست دخترش ادی پارکر، نقاشی از خانواده ای مرفه، در نیویورک می ماند. آن خانه پاتوق رفقایی شد که با بطری و کتاب می آمدند و تا صبح وراجی می کردند، تجربیاتی تخدیری از سر می گذراندند و یکسره به دنبال «بصیرتی نو» بودند. این محفل جک کرواک، الن گینزبرگ و ویلیام باروز نطفه ی حلقه ی اصلی نسل بیت بود.
الن گینزبرگ که آن زمان شاعری چپ گرا، مردد در همجنس خواهی و عاشق ویلیام بلیک و والت ویتمن بود، از خانواده ای می آمد که مادرش فعال سیاسی کمونیست بود و پدرش شاعری میان مایه؛ نام الن گینزبرگ در رمان حاضر کارلو مارکس است که شوخی ای با همین گرایش سیاسی اوست. گینزبرگ هم مدتی بعد از دانشگاه اخراج می شود؛ به خاطر نوشتن اشعار رکیک بر پنجره ی اتاقش و راه دادن دانشجویی اخراجی، جک کرواک، به خوابگاه. او نیز همچون کرواک در اثر آشنایی با گری اسنایدر که عاشق فرهنگ شرق بود و مشغول پول جمع کردن برای سفر به ژاپن، به بودیسم گرایید و مدتی را در هند گذراند. ویلیام باروز اما برای مدتی به مکزیک و طنجه در شمال مراکش سفر کرد، ابتدا به خاطر این که در اثر حادثه ای زنش را کشت، و بعد به خاطر دسترسی سهل و ارزان به مخدر. شخصیت اُلد بول لی رمان در راه براساس شخصیت ویلیام سوارد باروز است. رمان سور عریان را در طنجه نوشت و بعد در فرانسه منتشر کرد.
در آن سوی قاره ، غرب امریکا، هم نحله ای از شاعران و نویسندگان مشغول به کار بودند که بعدها مکمل نسل بیتِ سربرآورده از نیویورک می شوند. کنث رکسراث، سرحلقه ی روشنفکران چپ گرای غرب امریکا که به جامانده ی جریان قوی اتحادیه های کارگری و حقوق سیاه پوستان در دهه ی ۱۹۲۰ بود، گینزبرگ را که به غرب سفر کرده دعوت می کند تا در گاراژی که به تازگی به محلی برای شعرخوانی تبدیل شده، به همراه چند شاعر دیگر بخواند. در سال ۱۹۵۵ و در همین سیکس گالری است که گینزبرگ شعر زوزه را می خواند و جماعت یک صدا با هر عبارتش فریاد می زنند «ادامه!» کرواک هم در جلسه حضور دارد ولی حاضر نمی شود شعری بخواند و میان جماعت حاضر دور می گردد و پول جمع می کند تا شراب بخرد. این شب، که زوزه ناشر پیدا می کند (لارنس فرلینگتی شاعر و ناشر که بعدها به این نسل می پیوندد) و اسم این مجانین نیویورکی سر زبان ها می افتد، شروع دورانی است که با شهرت و متعاقباً بدنامی نسل بیت همراه می شود. توقیف شدن شعر زوزه باعث می شود تا بسیاری از نهادهای مدنی پشتش قرار بگیرند و یکی از کسانی که به عنوان کارشناس نظر خود را در دادگاه ارایه می کند کرواک است. پیروزی زوزه در دادگاه جزء اولین جبهه هایی است که نهادهای مدنی در عرصه ی فرهنگ و هنر فتح می کنند. سال ها بعد، دیگر رمان مهم نسل بیت، سور عریان ویلیام باروز که ابتدا فقط در فرانسه چاپ شده بود و در امریکا غیرقانونی محسوب می شد نیز، در امریکا اجازه ی انتشار یافت (کتابی که با اصرار کرواک و در طنجه ی مراکش نوشته شد و گینزبرگ دست نوشته هاش را از کف خانه ی باروز جمع و برای چاپ آماده کرده بود).
دو سال بعد، در راه منتشر شد و بلافاصله در فهرست پُرفروش ها قرار گرفت و رمان های دیگر جک کرواک که تا آن وقت دو سه تایی شان کامل شده بود یکی یکی منتشر شدند و شهرت یافتند. جریان غالب فرهنگی ناگزیر به واکنش به آن ها شد، سن فرانسیسکو کرانیکل یادداشتی منتشر کرد و از این جماعت با عنوان «بیتنیک» یاد کرد؛ پسوند «نیک» برگرفته از اسم «اسپوتنیک» بود، نام فضاپیمای شوروی که در میان بهت امریکایی ها با موفقیت پرواز کرده بود و جرقه ی کمونیسم هراسی ای را زد که به ماجراهایی نظیر مک کارتیسم و سرکوب و سانسور هنرمندان به اتهام همکاری با کمونیست ها انجامید. نسل بیت از دل هیستری زمانه ای بیرون آمد که در آن رفاه توام شده بود با آگاهی از قدرت چیزی به اسم «بمب اتم». زمانه ای که مصرف گرایی امریکایی اوج می گرفت و در اتومبیل تجلی می یافت. اما همین اتومبیل که تبلیغات همواره بر خانوادگی بودنش تاکید می کردند، برای کرواک حکم اسبی را داشت که روزگاری یاغیان سوار بر آن می شدند و به کوه وکمر می زدند، یا می شد با آن همچون پیشگامان امریکایی جویای طلا به دل ناشناخته ها سفر کرد. حتا اگر از تاثیر سفرهای شخصیت های لاقید آثار پیکارسک قاره ی کهن بگذریم، ادبیات جاده ای امریکا هم همواره سنتی قوی بود که بی گمان در راه به تاسی از آن نوشته شده است. می توان رد این آثار را تا تعابیر رمانتیک والت ویتمن از «راه گشوده» پی گرفت («امریکایی ها باید عالَم را همچون جاده بدانند، همچون جاده های بسیار، همچون جاده هایی برای مسافرت روح.»)، تا آثار اولا دا اکویانو، برده ی سیاه پوستی که هزینه ی آزادی خود را پرداخت و به دنبال آن چه خود «امریکایی بودن» می نامید به سفر در امریکا پرداخت و سال ۱۷۹۳ دو کتاب در این باب چاپ کرد. اما بعد از در راه کرواک و تصویر این رمان از جاده به عنوان محملی برای یافتن سعادت و بینش نو بود که خیل هیپی هایِ مفتی سوارْ راهیِ جاده ها شدند و آثاری نظیر ذن و فن نگاه داشت موتورسیکلت به نگارش درآمدند. به پیروی از در راه بود که نویسنده ی دیگری از نسل بیت به نام کِن کِسی، نویسنده ی رمان پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته، عزم کرد اتوبوسی کهنه را با رنگ های تند مرسوم در دهه ی ۱۹۶۰ رنگ کند و نیل کسیدی، همسفر جک کرواک در رمان در راه، را بنشاند پشت فرمان تا امریکا را بگردند (سفری با تجربیات اسید به همراه گروه راک گریت فول دِد).
نسل بیت که ابتدا به حلقه ی دوستانی انگشت شمار اطلاق می شد به پدیده ای تبدیل شد که شاخصه ی هنر مخالف خوان دهه ی پنجاه و شصت امریکاست؛ از این رو، هر چند نسل بیت در ادبیات ظهور کرد اما به سرعت واکنش هایی در دیگر هنرها یافت.
در سینما آثار کاساوتیس، بالاخص فیلم سایه ها، را نمونه ای از فیلم بیت می دانند (و البته فیلمی با نام pull my daisy هم هست که نَرِیشن آن نوشته ی کرواک است و خود او خوانده. گینزبرگ و عده ای دیگر از حلقه ی نسل بیت در این فیلم بازی می کنند). شخصیت های شورشی جیمز دین و مارلون براندو اولین نشانه های نفوذ نسل بیت در هالیوود است. دیوید کراننبرگ، کارگردان نسخه ی سینمایی سور عریان، با پی گیری فانتزی های سیاه مبتنی بر سیاست جسم، دنباله روِ ویلیام باروز است. فیلم آخرین باری که خودکشی کردم نیز نمونه ی جالبی است که براساس نامه های نیل کسیدی ساخته شده است.
باب دیلن و اجراهایش با شعرخوانی گینزبرگ رابطه ی او با این نسل را به چیزی بیش از دوستی صرف تبدیل کرد. تام ویتس را چه در اشعارش و چه در کاراکتری که از خود بروز می دهد «آخرین بیتنیک» لقب داده اند.
در عکاسی، پروژه ی رابرت فرانک برای عکاسی از زندگی روزمره ی شهرهای مختلف امریکا و جاده ها که بعدها وقتی تحت عنوان امریکایی ها منتشر شد کرواک مقدمه ای بر آن نوشت، خبر از پیدایش حساسیت تصویری جدیدی می دهد؛ حساسیتی که بعدها در بافت تصویری فیلم ایزی رایدر (نمونه ی دیگر سینمای متاثر از نسل بیت) بیشتر متجلی می شود. ضرب های سریع و خودانگیخته ی رنگ های جکسُن پولاک نیز با شیفتگی بیت ها به خودانگیختگی جاز مقایسه شده است.
***
ترجمه ی حاضر در حالی منتشر می شود که در سال ۲۰۰۷ و به مناسبت پنجاه سالگی کتاب، کاغذ رُلی نسخه ی اصلی به حراج گذاشته شد و همزمان نسخه ای به بازار آمد که گفته می شود بدون تصحیحات و حذفیات ویراستاران است. این ترجمه اما براساس همان نسخه ای است که این پنجاه سال خوانده و به همه زبانی ترجمه شده است.
برخلاف شوروحالی که احتمالاً کرواک در سه هفته نگارش رمان تجربه کرده، ترجمه ی متن به دشواریِ کار کسی بوده است که بخواهد «ادا»ی قطعه ای خودانگیخته و بداهه را دربیاورد. کوشیده ام در انتخاب و چینش کلمات به گونه ای عمل کنم که در عین حفظ معنا، موسیقیِ خواندن آن حفظ شود. قطعات مستندی که از خواندن در راه توسط خود جک کرواک وجود دارد نمونه ای به دست داد تا بتوانم «ادا»ی آن را در فارسی دربیاورم. ابتدا قطعاتی از متن را با زبان شکسته ترجمه کردم ولی در نهایت، ترجمه ای که پیشِ روی تان است فقط در گفت وگوها به زبان شکسته است، بااین حال فرض شده است که خواننده موقع خواندن زبان را می شکند و محاوره ای می خواند، از این رو کوشیده ام عباراتی خودانگیخته را «تنظیم» کنم که برای بلند تلفظ کردن جملات در ذهن مناسب باشند. ویرگول ها بیش از آن که مطابق قواعد دستوری باشند، وسیله ای برای تقطیع و نفس گیری اند.
در نهایت، ویراستار همیشگی ام نیما ملک محمدی بود که بسیاری از ابهاماتم را رفع و اشتباهاتم را اصلاح کرد؛ هر چند کماکان مسئولیت هر لغزشی در متن با من است. شیوا زنگنه مثل همیشه درخواستم برای کتاب از فرنگ را اجابت کرد و پانزده سال پیش نسخه ای از در راه را برایم فرستاد؛ سپاس گزارش هستم. مطابق معمول، کمک های والدینم ضامن فرصتی برای دست شستن از امور روزمره و پرداختن به ادبیات بود.

نام آدم های واقعی/ شخصیت های معادل در رُمان

جک کرواک/ سل پارادایز
نیل کسیدی/ دین موریارتی
الن گینزبرگ/ کارلو مارکس
گابریل کرواک (مادر کرواک)/ عمه ی سل پارادایز
ویلیام اس. باروز/ اُلد بول لی
جون وولمر آدامز/ جِین
هل چیس/چاد کینگ
جان کللن هلمز/ تام سی بروک
لوسین کار/ دمین
کرولین کسیدی/ کامیل
آلن آنسن/ رولو گرب
هربرت هانکی/ المر هسل

نظرات کاربران درباره کتاب در راه

عالی
در 3 هفته پیش توسط Ami...617