فیدیبو نماینده قانونی آموزه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بدرود دون‌پایگی

کتاب بدرود دون‌پایگی
شناخت موانع پیشرفت در کار و حرفه و راهکارهای عبور از آنها

نسخه الکترونیک کتاب بدرود دون‌پایگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بدرود دون‌پایگی

کتاب حاضر آشکار می‌کند که به رغم تبلیغات رسانه‌ها و سرمایه‌داری غربی هنوز «برابری راستین» در مغرب‌ زمین متحقق نشده است. درست است که زن غربی دیری است که می‌تواند رأی بدهد، در جامعه حاضر باشد و بیرون از خانه کار کند، ولی روابط، انتظارات و کلیشه‌ها هنوز تغییر اساسی نکرده‌اند و پیشرفت در کار و حرفه برای او بسی پرهزینه تمام می‌شود. این هزینه چنان گزاف است که گاه باعث می‌شود از بلند‌پروازی دست بردارد و به حضور اجتماعی در مراتب پایین در کنار ایفای نقش‌های سنتی خود دل خوش کند. درست است که او در «انتخاب» مخیر است ولی اوضاع چنان کارگردانی شده است که او ناخودآگاه، دون‌پایه، بی‌صدا و کم‌ ‌اثر بودن را انتخاب ‌کند. سندبرگ باور دارد که زنان و مردان با آگاهی از انتظارات اجتماعی کلیشه‌ای و از بین بردن موانع درونی‌ای که تحت سیطرۀ این انتظارات ایجاد می‌شوند می‌توانند اوضاع را به نفع جامعه تغییر دهند. در حقیقت، بروزی متفاوت و اثرگذار‌تر در گرو تحول درونی است. بر این اساس، نویسنده با توجه دقیق به تحقیقات گسترده‌ای که در غرب صورت گرفته و تجربیات شخصی‌اش به ‌عنوان یک مدیر و رهبر موفق مروری دارد بر چگونگی پیشرفت حرفه‌ای زنان و مردان، موانع پیشرفت حرفه‌ای و نیز راه‌های خلاصی یافتن از آنها که به باور من برای خوانندۀ فارسی زبان نیز قابل درک و کاربرد است.

ادامه...
  • ناشر آموزه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بدرود دون‌پایگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. ترس و بلندپروازی

مادربزرگ من روزالیند آین هورن دقیقاً پنجاه سال پیش از من به دنیا آمد؛ یعنی ۲۸ آگوست ۱۹۱۷. خانواده او مانند بسیاری از خانواده های فقیر نیویورک سیتی، در مجتمع های آپارتمانی شلوغ نزدیک بستگان دیگر خود زندگی می کردند. پدر و مادر او و عمه ها و عموهایش، پسرها را با اسم های خودشان صدا می کردند اما او، خواهرش و دخترهای دیگر را «دخترک» (girlie) صدا می زدند.
به دلیل رکود اقتصادی، مادربزرگ را از دبیرستان موریس بیرون کشیدند تا از طریق گلدوزی روی لباس های زیری که مادرش می فروخت، به اقتصاد خانواده کمک کند. آن وقت ها معمولاً پسرها را از مدرسه بیرون نمی کشیدند؛ چراکه تحصیل آنها راهی برای افزایش درآمد بیشتر خانواده و نیز رشد اجتماعی تلقی می شد. اما تحصیلات دخترها از لحاظ مالی کمتر اهمیت داشت، چون احتمال اینکه آنها بتوانند به درآمد خانواده کمک کنند کم بود. همچنین، از پسرها انتظار می رفت تورات بخوانند؛ در حالی که برای دخترها کافی بود خانه ای را به خوبی اداره کنند. از بخت خوب مادربزرگ، یک معلم محلی به پدر و مادرش اصرار می کند که او را به مدرسه برگردانند و او نه تنها موفق می شود دبیرستان را تمام کند که می تواند دوره کالج را نیز در دانشگاه برکلی بگذراند.
بعد از کالج، «دخترک» شروع به فروش کتاب های جیبی و لوازم تحریر در مغازه دیویدز می کند و می گویند وقتی «دخترک» کارش را رها می کند تا با پدر بزرگ من ازدواج بکند، دیویدز مجبور می شود چهار نفر را استخدام کند تا کار او را انجام دهند. سال ها بعد وقتی کسب وکار رنگ فروشی پدربزرگ با مشکل مواجه می شود، او می رود و چند گام مهم برمی دارد که پدربزرگ حاضر به برداشتن شان نبوده است و خانواده را از بحران مالی نجات می دهد. یک بار دیگر در چهل سالگی فَراست کاری اش را به نمایش می گذارد. به این ترتیب که بعد از غلبه بر سرطان سینه، زندگی خود را وقف جمع کردن پول برای کلینیکی می کند که در آن درمان شده است. او صندوق عقب ماشینش را پر از ساعت مچی های زنگ دار می کند و کنار خیابان می فروشد. «دخترک» با این کار چنان سودی می کند که می توانسته است اپل را به رشک وادارد. هرگز کسی را مثل او آن قدر پرانرژی و با اراده ندیده ام. وقتی وارن بافِت(۱) از رقابت با نیمی از جمعیت سخن می گوید، من مادربزرگم را به یاد می آورم و فکر می کنم اگر پنجاه سال دیرتر به دنیا می آمد زندگی اش چقدر متفاوت می توانست باشد.
مادربزرگم روی آموزش و پرورش همه فرزندانش (مادر و دو دایی من) تاکید بسیار داشت. مادرم پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه پنسیلوانیا و بررسی فرصت های شغلی متوجه شد دو انتخاب برای زنان وجود دارد: معلمی و پرستاری. مادرم معلمی را برگزید. او شروع به تحصیل در مقطع دکترا کرده بود که مرا باردار شد و به ناچار دانشگاه را رها کرد. آن وقت ها کار کردن زن برای تامین خانواده نقطه ضعفی برای مرد به حساب می آمد. از این رو، مادرم در خانه مشغول انجام وظایف مادری شد و البته فعالانه به کارهای داوطلبانه هم می پرداخت. به این ترتیب، آن تقسیم کار صدها ساله بر جا و استوار ماند.
من در خانواده ای سنتی بزرگ شدم ولی پدر و مادرم از من، خواهر و برادرم انتظارات یکسانی داشتند. هر سه ما به درس خواندن و داشتن فعالیت های فوق برنامه، به ویژه فعالیت های ورزشی، تشویق می شدیم و از همه ما به یک اندازه توقع انجام کارهای سخت می رفت. برادر و خواهرم وارد تیم های ورزشی شدند ولی من استعدادی در ورزش نشان ندادم. به رغم کم آوردن در ورزش با این باور بزرگ شدم که دخترها مثل پسرها هر کاری بخواهند می توانند بکنند و راه همه حرفه ها به روی آنها باز است.
در پاییز ۱۹۸۷ که وارد کالج شدم، دخترها و پسرهای همکلاسی ام همه به یک اندازه روی درس ها متمرکز بودند. یادم نمی آید فکر کرده باشم حرفه آینده ام باید با حرفه همکلاسی های پسر متفاوت باشد. همچنین، در مورد برقراری توازن بین کار بیرون از خانه و بچه داری، هیچ بحث و گفت وگویی را به یاد نمی آورم. فرض من و دوستانم این بود که از عهده هر دوی آنها می توان برآمد. زنان و مردان می توانستند آزادانه و با انرژی، در کلاس ها، فعالیت ها و مصاحبه های شغلی با یکدیگر رقابت کنند. تنها دو نسل از زمان مادربزرگم گذشته بود اما به نظر می رسید که عرصه رقابت بین دو جنس برابر باشد.
اما پس از گذشت بیش از بیست سال از پایان تحصیلات دانشگاهی من، جهان طبق باور من پیش نرفته است. تقریباً همه هم کلاسی های مذکرم وارد موقعیت های حرفه ای شدند. تعدادی از هم کلاسی های دخترم شغلی تمام وقت یا پاره وقت بیرون از خانه پیدا کردند، اما بسیاری از آنها مادران خانه دار شدند و مثل مادرم به کارهای داوطلبانه پرداختند. این روند، سمت و سوی کلی را در سطح ملی نشان می دهد. تعداد زنان دارای تحصیلات عالی در نیروی کار در مقایسه با مردان رو به کاهش است. تعداد زیادی از آنها دارند نیروی کار را ترک می کنند.[۱۳] [ر.ک. منابع] این اختلاف رو به افزایش، به سازمان ها و نهادها فهماند که باید روی مردان سرمایه گذاری کنند، چراکه از نظر آماری احتمال ماندن آنها در نیروی کار بیشتر است.
جودیت رادین، رئیس بنیاد راکفلر و اولین رئیس دانشگاه آیوی لیگ، زمانی در سخنرانی ای که مخاطبانش زنانی هم سن من بودند گفت: "نسل من به سختی جنگید تا همه شما بتوانید انتخاب کنید. اما هم نسل های من فکر نمی کردند بسیاری از شما ترک کار را انتخاب می کنید."
پس چه اتفاقی افتاده است؟ نسل من در عصر افزایش برابری که گمان می رفت ادامه یابد، بالید اما مثل اینکه ما خام و ایده آلیست بودیم؛ چون ادغام انگیزه های شخصی و حرفه ای چالش برانگیزتر از حد تصور ما بود. در همان سال هایی که حرفه های ما بیشترین سرمایه گذاری زمانی را طلب می کردند، بیولوژی ما را به سمت بچه دارشدن سوق می داد. شرکای زندگی ما در انجام امور خانه و بچه داری با ما مشارکت نکردند و ناگاه ما خود را با دو شغل تمام وقت مواجه دیدیم. محل های کار نیز چنان متحول نشدند که در مقابل ما انعطاف پذیری نشان دهند تا بتوانیم مسئولیت های خود را در خانه انجام دهیم. ما هیچ یک از این موارد را پیش بینی نکرده بودیم. از این رو، غافلگیر شدیم.
اگر نسل من بیش از اندازه خام و بی تجربه بود، نسل های بعدی بیش از اندازه عمل گرا شده اند. ما بسیار کم می دانستیم و دختران امروز بیش از حد می دانند. دخترانی که امروز می بالند، نخستین نسلی نیستند که فرصت های برابر دارند اما برای نخستین بار می دانند که داشتن فرصت، الزاماً به معنای موفقیت نیست. بسیاری از این دختر ها که دیده اند مادرانشان تلاش می کردند همه کارها را خودشان انجام دهند، تصمیم گرفتند بخشی از آن همه را رها کنند و آن بخش رها شده چیزی نبود مگر شغل بیرون از خانه.
شکی نیست که زنان در محیط کار دارای مهارت های رهبری هستند. در ایالات متحد عملکرد دخترها به گونه ای فزاینده در کلاس های درس بهتر از پسرهاست. به طوری که ۵۷ درصد دانشجویان دانشگاه ها دخترند و ۶۰ درصد مدارک کارشناسی را دخترها کسب می کنند.[۱۴] در انگلستان نیز ۵۷ درصد از دانشجویان را زنان تشکیل می دهند.[۱۵] در کل اروپا ۸۲ درصد زنان ۲۰ تا ۲۴ سال دست کم یک مدرک تحصیلی دارند. در حالی که این رقم برای مردان ۷۷ درصد است.[۱۶] این شکاف جنسیتی (gender gap) در موفقیت های دانشگاهی حتی بعضی را نگران پدیده ای به نام «پایان جنس ذکور» کرده است.[۱۷] در حالی که رفتار «دستت را بالا ببر و وقتی اجازه داده شد، حرف بزن» در مدرسه ها بسیار پسندیده است، در محیط های کار چندان ارج و قربی ندارد.[۱۸] پیشرفت شغلی اغلب بستگی دارد به ریسک پذیری و تقویت خصیصه های شخصی که دخترها از بروز و نمایش آنها دلسرد می شوند. این امر شاید بتواند توجیه کند که چرا موفقیت های دانشگاهی دختران هنوز به تعداد بالای زنان در شغل های بالا نینجامیده است. می توان گفت تامین نیروی کار تحصیل کرده مجرایی است که در ورودی اش، بیشتر زنان و در خروجی اش، که خاص مقام های مدیریتی است، به طور قاطعی مردان دیده می شوند.
این غربال شدن دلایل بسیاری دارد که یکی از مهم ترین آنها اختلاف سطح جاه طلبی برای رهبری است. البته بسیاری از زنان هستند که مانند اغلب مردان جاه طلبی حرفه ای دارند اما اگر سلسله مراتب را به طرف پایین بررسی کنیم، داده ها نشان می دهند که در هر حوزه ای، مردان بیش از زنان رویای بالاترین شغل ها را دارند. طبق مطالعه آماری سال ۲۰۱۲ شرکت مک کینزی روی ۴۰۰۰ کارمند شرکت های شاخص، ۳۶ درصد مردان این شرکت ها می خواستند رئیس شوند، در حالی که این رقم برای زنان ۱۸ درصد بود.[۱۹] وقتی شغل ها با ویژگی هایی چون قدرتمندی، چالش آوری و مسئولیت بالا توصیف می شوند، برای مردان بیش از زنان جذابیت پیدا می کنند.[۲۰] درست است که اختلاف سطح جاه طلبی در بالاترین سطوح شغلی به شدت آشکار می شود، اما دینامیک بنیادی آن در همه پله های نردبان شغلی (حتی سطوح پایین تر) خود را نشان می دهد. در یک مطالعه آماری روی فارغ التحصیلان دانشگاه مردان بیشتری نسبت به زنان رسیدن به سطح مدیریتی را به عنوان یک اولویت شغلی در سه سال اول بعد از فارغ التحصیلی انتخاب کردند.[۲۱] حتی بین مردان و زنان دارای تحصیلات عالی تر، مردان بیشتری به نسبت زنان خود را «جاه طلب» توصیف می کنند.[۲۲]
البته به نظر می رسد نسل بعد، یعنی متولدان ۱۹۸۰ تا ۲۰۰۰ (هزاره ای ها) تغییری را نشان می دهند. بر اساس مطالعه سال ۲۰۱۲ پیو روی افراد ۱۸ تا ۳۴ ساله، بیشتر زنان جوان (۶۶ درصد) در مقایسه با مردان جوان (۵۹ درصد) به دست آوردن شغلی با درآمد بالا را از موارد مهم زندگی خود دانسته اند.[۲۳] اخیراً مطالعه آماری دیگری روی همین نسل نشان داد که زنان به اندازه مردان خود را جاه طلب توصیف می کنند. اگرچه بهبودی دیده می شود، ولی حتی در این بررسی، شکاف جاه طلبی برای رهبری همچنان بر جای باقی می ماند. احتمالاً زنان این نسل کمتر از مردان آن، عبارت زیر را وصف حال خود می دانند: "در هر حوزه ای که کار کنم، آرزویم رسیدن به جایگاه ریاست و رهبری است." همچنین احتمالاً کمتر از مردان هم نسل خود، این ویژگی ها را در وصف خود بیان می کنند: رهبر، بلند پرواز، معتمد به نفس، ریسک پذیر.[۲۴]
مردان، بیشتر رویای ایفای نقش های رهبری را در سر می پرورانند؛ از این رو، تعجبی ندارد اگر به این نقش ها دست یابند. به ویژه با توجه به همه موانعی که زن ها پیش رو دارند و باید بر آنها غلبه کنند. این الگو خیلی پیش تر از اینکه زن و مرد وارد نیروی کار شوند خود را نشان می دهد. سامانتا اتوس نویسنده و همسرش هنگام مطالعه کتاب سال کودکستان دخترشان، متوجه می شوند که چند تا از پسر ها در پاسخ به این سوال که "دلت می خواهد وقتی بزرگ شدی چه کاره شوی؟" گفته اند می خواهند رئیس جمهور شوند، ولی هیچ یک از دخترها چنین پاسخی نداده است.[۲۵] (داده های آماری فعلی دال بر آن هستند که این دختران در بزرگی نیز همین احساس را خواهند داشت.)[۲۶] در مدارس متوسطه، پسران بیش از دختران برای شغل آینده خود رویای رهبر شدن را در سر می پرورانند.[۲۷] در پنجاه دانشگاه مطرح کمتر از یک سوم از روسای انجمن های دانشجویی دختر ند.[۲۸]
جاه طلبی شغلی برای مردان امری مورد انتظار ولی برای زنان یک ویژگی قابل انتخاب و البته گاهی یک ویژگی منفی است. این جمله که "او زنی جاه طلب است" در فرهنگ ما تعریف به حساب نمی آید. یک زن مهاجم و فرمانده، قوانین نانوشته برای رفتارهای پذیرفته اجتماعی را نقض می کند. مردان به خاطر جاه طلبی، قدرتمند بودن و موفقیت تحسین می شوند اما زنانی که همین ویژگی ها را نشان می دهند، اغلب تاوان اجتماعی پرداخت می کنند. موفقیت های زنانه تنها در قبال پرداخت هزینه ممکن می شود.[۲۹]
به رغم همه پیشرفت ها، هنوز این فشار اجتماعی بر روی زنان است که از جوانی در کمین ازدواج باشند. وقتی وارد دانشگاه شدم، پدر و مادرم روی ازدواج من همان قدر یا حتی بیشتر تاکید داشتند که روی موفقیت های دانشگاهی ام. آنها می گفتند بهترین زن ها وقتی خیلی جوان اند مرد خوبی برای ازدواج پیدا می کنند پیش از اینکه همه مردهای خوب را برده باشند. من هم در ایام دانشگاه نصیحت آنها را آویزه گوش کردم، به طوری که با هر مردی آشنا می شدم او را در مقام شوهری بالقوه می دیدم. (مطمئن ترین راه برای خراب کردن یک دوستی خوب در ۱۹ سالگی!)
وقتی فارغ التحصیل می شدم، استاد راهنمای پایان نامه ام، لاری سامرز، به من پیشنهاد کرد که یک پژوهانه (کمک هزینه پژوهشی) بین المللی تقاضا کنم. من آن پیشنهاد را رد کردم. چون فکر می کردم احتمال اینکه در یک کشور خارجی یک آشنایی به ازدواج منجر شود، کمتر می شود. در عوض، به واشنگتن دی سی رفتم که پر از مردان واجد شرایط بود. و در اولین سال بعد از دانشگاه با مردی آشنا شدم که چندان واجد شرایط نبود اما آدم شگفت انگیزی بود و با او ازدواج کردم. آن موقع ۲۴ سالم بود و باور داشتم که ازدواج نخستین و ضروری ترین گام برای داشتن یک زندگی شاد و پربار است. اما محاسبات من درست از آب درنیامد. من برای گرفتن تصمیمی به آن مهمی به اندازه کافی بالغ نبودم و آن ارتباط به سرعت از هم گسست. در ۲۵ سالگی ازدواج کرده و طلاق گرفته بودم. حس می کردم هم در عرصه شخصی و هم در عرصه اجتماعی شکست سختی خورده ام. سال ها موفقیت حرفه ای ام در مقابل احساسی که از بابت طلاق روی سینه ام سنگینی می کرد، کم رنگ می نمود. (تقریباً ده سال بعد فهمیدم که شوهرهای خوب تمام نشده اند و من با بصیرت کامل و رضایت خاطر با دیو ازدواج کردم.)
گیل تزماخ لمون، نایب رئیس برنامه زنان و سیاست خارجی، تجربه ای مشابه من دارد. او می نویسد: "وقتی ۲۷ ساله بودم، یک پژوهانه عالی برای سفر به آلمان و کار در وال استریت ژورنال به من پیشنهاد شد که از هر نظر فرصت خوبی برای کسی در موقعیت من بود و می دانستم این برنامه به من کمک می کند تا برای اتمام تحصیلات دانشکده و حتی فراتر از آن آماده شوم. دوستانم با بیان اینکه ممکن است یک سال زندگی در خارج از کشور باعث شود نامزدم را از دست بدهم، سعی کردند مرا از این کار برحذر دارند. بستگانم نیز می پرسیدند که نگران نیستم که هرگز ازدواج نکنم. وقتی با نامزد خوش ظاهرم در یک مهمانی شرکت کرده بودم، رئیس او مرا کناری کشید و گفت: فکر نکن آدم هایی مثل او همه جا پیدا می شوند." به نظر گیل این واکنش های منفی حکایت از آن دارد که جاه طلبی برای بسیاری از زنان هنوز یک کلمه کثیف است."[۳۰]
بسیاری با من بحث می کنند که مشکل، جاه طلبی نیست و زنان کمتر از مردان جاه طلب نیستند، فقط آنها روشن بینانه اهدافی متفاوت و معنا دارتر انتخاب می کنند. من این استدلال را رد نمی کنم یا مورد چون وچرا قرار نمی دهم. به جز بالارفتن از نردبان شغلی در زندگی کارهای دیگری نیز می توان کرد، از قبیل فرزندپروری، جستجوی رضامندی شخصی، خدمت به جامعه، کمک به دیگران. همچنین افراد بسیاری هستند که به شغل های خود تعهد بالایی دارند ولی رویای اداره کردن سازمان های خود را ندارند یا نباید داشته باشند. ایفای نقش رهبری تنها راه برای اثرگذاری عمیق نیست.
همچنین اعتراف می کنم مرد و زن تفاوت های زیست شناختی دارند. من دو بچه را شیر داده و بارها از اینکه شوهرم از تجهیزات لازم برای شیر دهی برخوردار نبوده است، تاسف خورده ام. آیا ویژگی های ذاتی هر جنس باعث می شود زنان پرورش دهنده تر و مردان قوی تر باشند؟ کاملاً ممکن است، اما باز هم در جهان امروز که دیگر لازم نیست برای غذا در دنیای وحش دست به شکار بزنیم، آرزوی ما برای رهبری خصیصه ای است که به طور فرهنگی ایجاد و تقویت می شود. اینکه افراد چطور می فهمند چه کاری را می توانند و باید انجام دهند، عمدتاً توسط انتظارات اجتماعی از آنها شکل می گیرد.
از لحظه تولد، رفتار متفاوتی با دخترها و پسرها در پیش گرفته می شود.[۳۱] پدر و مادرها تمایل دارند با نوزادان دختر بیش از نوزادان پسر صحبت کنند.[۳۲] مادران توانایی سینه خیز رفتن پسران خود را بالا و همین توانایی را در مورد دختران خود پایین برآورد می کنند.[۳۳] بنا بر این باور که دختر ها بیش از پسرها به کمک نیاز دارند، مادران اغلب زمان بیشتری را صرف دلجویی و به آغوش کشیدن نوزادان دختر می کنند؛ در حالی که نوزادان پسر را وقتی سرگرم بازی هستند تماشا می کنند.[۳۴]
پیام های فرهنگی ما از این هم مشخص ترند. زمانی جیمبوری (یک تولید کننده پوشاک نوزادی) زیرپوش های نوزادی ای را وارد بازار کرد که روی مدل پسرانه اش نوشته شده بود: «باهوش مثل بابا» و روی مدل دخترانه اش نوشته شده بود: «خوشگل مثل مامان». [۳۵]همان سال جی. سی. پنی (تولید کننده پوشاک) تی شرت هایی را برای دخترهای نوجوان به بازار عرضه کرد که رویش نوشته شده بود: «من خوشگل تر از اون هستم که توی خونه کار کنم، پس داداشی باید به جای من کار کنه!»[۳۶]
این اتفاقات نه مربوط به سال ۱۹۵۱ که مربوط به سال ۲۰۱۱ است. این پیام ها که برای دختران فرستاده می شود، می تواند از تشویق آنها به رفتارهای سطحی فراتر رود و جسارت رهبری را در آنها بخشکاند. وقتی دختری برای رهبری تلاش می کند، اغلب لقب «ارباب» یا «خانم رئیس» (bossy) می گیرد؛ در حالی که پسرها به ندرت با این القاب خوانده می شوند. چون پسری که نقش رهبری را به عهده می گیرد، نه دست به کار شگفتی زده و نه از قاعده ای تخطی کرده است. من به عنوان کسی که در بیشتر دوران کودکی اش «خانم رئیس» خوانده شده است، می دانم که این یک تعریف نیست.
پسرها از ابتدا تشویق می شوند فرماندهی را بر عهده بگیرند و نظرات خود را بیان کنند. معلم ها تعامل بیشتری با پسرها دارند و آنها را بیشتر به حرف می کشند و از آنها بیشتر سوال می پرسند. پسرها هم بیشتر از دختر ها وقتی چیزی به ذهنشان بر سد، با صدای بلند مطرح می کنند. وقتی پسرها بی اجازه حرف می زنند، معلم ها معمولاً به حرف آنها گوش می کنند. اما وقتی دخترها همین کار را می کنند، معلم ها اغلب آنها را به خاطر توجه نکردن به قوانین سرزنش می کنند و به یادشان می آورند که وقتی می خواهند صحبت کنند اول دستشان را بالا ببرند و اجازه بگیرند.[۳۷]
اخیراً متوجه شدم که این قاعده حتی در مورد زنان بزرگسال نیز اعمال می شود. چندی پیش در مهمانی شامی که مدیران دیگر هم دعوت داشتند، فردی که مورد عزت و احترام بود، رشته کلام را به دست گرفت و یکسره و بی آنکه نفس تازه کند، سخنرانی کرد. تنها راه برای پرسیدن یک سوال یا بیان یک نظر، قطع کردن سخن او بود؛ کاری که سه چهار نفر از آقایان انجام دادند و او نیز قبل از آنکه به ادامه بحث خود برگردد، مودبانه به آنها پاسخ داد. در جایی از بحث من نیز سعی کردم نکته ای را اضافه کنم اما او صدایش را بلند کرد و گفت: "اجازه می دهید حرفم را تمام کنم، مثل اینکه شما نمی توانید خوب گوش دهید!" جالب اینکه بعد از چند لحظه باز هم چند نفر دیگر از آقایان حرف سخنران را قطع کردند و او اجازه این کار را به آنها داد. تنها مدیر زن دیگری که در جمع بود خواست چیزی بگوید او همان رفتار را تکرار کرد! یعنی آن زن را به خاطر از هم گسستن رشته کلامش ملامت کرد. پس از شام یکی از آقایان، که مدیرعامل بود، مرا به کناری کشید و گفت به نظر می رسد در این جمع فقط زنان هستند که باید خوب گوش بدهند و ادامه داد که به عنوان یک امریکای لاتینی که بارها با او چنین رفتاری شده است، این وضعیت را درک می کند.
اما رفتارهای اقتدارطلبانه که می خواهند صداهای زنانه خاموش شوند، تنها خطر برای زنان نیستند بلکه خطر جدی تر این است که زنان جوان پیام های اجتماعی را که به آنها می گویند رفتار مناسب چیست، درونی کنند و خودشان خود را به سکوت وا دارند. در واقع، زنان جوان برای «زیبا بودن مثل مامان» پاداش می گیرند و تشویق می شوند که مثل مامان «پرورش دهنده» باشند. در ۱۹۷۲ آلبومی به نام آزاد بودن... تو و من، منتشر شد که در کودکی بسیار به آن علاقه داشتم. «عروسک ویلیام» آهنگ مورد علاقه من در این آلبوم، حکایت یک پسر پنج ساله است که از پدرش می خواهد برایش عروسکی بخرد که معمولاً دخترها با آن بازی می کنند اما پدرش علاقه ای به این کار ندارد. اکنون که چهل سال گذشته، می بینیم که صنعت اسباب بازی تحت سیطره کلیشه ها درآمده است. درست قبل از کریسمس سال ۲۰۱۱، ویدیویی از دختری چهارساله به نام رایلی پخش شده بود که وارد یک فروشگاه اسباب بازی می شود و از اینکه شرکت ها سعی می کنند دخترها را فریب بدهند تا چیزهای صورتی بخرند نه چیزهایی که پسرها می خرند، ابراز ناراحتی می کند.استدلال رایلی این است که "بعضی از دخترها قهرمان ها را دوست دارند و بعضی پرنسس ها را. درست مثل بعضی از پسرها که پرنسس ها را دوست دارند. پس چرا باید همه دخترها چیزهای صورتی رنگ را بخرند و همه پسرها چیزهایی را که رنگ های دیگری دارند؟"[۳۸] این نظر ممکن است حتی برای یک دختر چهارساله هم سرکشی و طغیان نسبت به انتظارات جامعه به حساب آید. در هر حال، چنان که شاهد هستیم ویلیام ها هنوز دستشان به عروسک نمی رسد و رایلی ها غرق در دریایی از چیزهای صورتی هستند.
کلیشه های جنسیتی که در کودکی به ما معرفی می شوند، در سرتاسر زندگی ما تقویت می گردند و به صورت پیش گویی هایی درمی آیند که خودبه خود به حقیقت می پیوندند. بیشتر جایگاه های رهبری توسط مردان تصرف می شوند، پس، زنان انتظار ندارند آنها را به دست بیاورند و به همین دلیل به دستشان نمی آورند. در مورد حقوق و دستمزدها نیز چنین استدلالی پذیرفتنی است. مردان عموماً بیش از زنان پول در می آورند. پس، همه انتظار دارند زنان پول کمتری دربیاورند و آنها هم پول کمتری در می آورند.
این مشکل یک پدیده جامعه ـ روان شناختی است که تهدید کلیشه (stereotype threat) نامیده شده است. جامعه شناسان مشاهده کرده اند که وقتی اعضای یک گروه از کلیشه ای منفی آگاهی پیدا می کنند، احتمال بیشتری وجود دارد که طبق آن کلیشه رفتار کنند. برای مثال، این کلیشه وجود دارد که پسرها در ریاضیات و علوم از دخترها بهتر ند. وقتی قبل از آزمون ریاضی جنسیت دخترها به یادشان آورده شود، حتی وقتی خیلی ساده از آنها بخواهند با تیک زدن چهارگوش مذکر یا مونث در بالای برگه امتحانی، جنسیت خود را معلوم کنند، آنها نتیجه ضعیف تری به دست می آورند [۳۹].تهدید کلیشه دختران و زنان را از ورود به حوزه های تکنیکی بازمی دارد و یکی از دلایل اصلی اینکه زن ها کمتر به سراغ علم کامپیوتر می روند، همین است.[۴۰] زمانی یکی از کارآموزهای تابستانی به من گفت: "در گروه کامپیوتر دانشکده ما، تعداد دیویدها بیشتر از دخترهاست."
کلیشه زن شاغل معمولاً کلیشه جذابی به حساب نمی آید. در فرهنگ عامه از دیرباز، زن شاغل موفق کسی است که شیره جانش در کار کشیده می شود و هیچ زندگی شخصی ای ندارد. (مانند داستان های «دخترهای شاغل» سیگورنی ویور و «پروپوزال» ساندارا بالاک.) اگر در داستان، یک شخصیت زن وقتش را بین کار و خانواده قسمت کند، تقریباً همیشه خسته است و عذاب وجدان دارد. (داستان «نمی دانم چطور از عهده برمی آید» از سارا جسیکا پارکر) و این شخصیت پردازی ها از داستان ها به بیرون راه پیدا کرده اند. بر اساس مطالعه ای روی متولدان ۱۹۸۰ تا ۲۰۰۰ که در سازمانی کار می کنند که رئیس آن یک زن است، تنها ۲۰ درصد از افراد می خواهند با او بر سر مقامش رقابت کنند. [۴۱]آنچه کلیشه غیرجذاب زن شاغل را تاسف برانگیز می کند، این است که بیشتر زنان انتخاب دیگری جز ماندن در نیروی کار ندارند.
حدود ۴۱ درصد مادران نان آور اصلی هستند و بیشتر درآمد خانواده را تامین می کنند. ۲۳ درصد دیگر نان آور شریک هستند که دست کم یک چهارم درآمد خانواده را تامین می کنند.[۴۲] تعداد زنانی که خانواده را به تنهایی تامین می کنند به سرعت در حال رشد است. از ۱۹۷۳ تا ۲۰۰۶ نسبت خانواده هایی که فقط مادر آنها را سرپرستی می کند، رشد پیدا کرد و از ۱ به ۱۰، به ۱ به ۵ رسید [۴۳].این ارقام برای خانواده های آمریکای لاتینی و آفریقایی ـ آمریکایی بالا تر است. ۲۷ درصد بچه های لاتین تبار و ۵۲ درصد بچه های آفریقایی ـ امریکایی تنها به اتکاء مادر خود بزرگ می شوند.[۴۴] نان آوری زنان اروپایی نیز رو به افزایش است.[۴۵]
ایالات متحد در کمک به مادرانی که بچه های خود را سرپرستی می کنند و نیز کمک به ماندن آنها در نیروی کار به طور مشخصی عقب است. در بین همه کشورهای صنعتی جهان ایالات متحد تنها کشوری است که مرخصی زایمان با حقوق ندارد.[۴۶] الن براوو مدیر ائتلاف کار و ارزش های خانوادگی می گوید:[۴۷] "بیشتر زنان در تعارض میان «کارمندی خوب بودن» و «سرپرست خانواده ای مسئول بودن» به این فکر نمی کنند که شغل، سلامت فرزندان و ثبات مالی خانواده را با هم داشته باشند، بلکه از این می ترسند که همه را با هم از دست بدهند."
برای بسیاری از مردان فرض بنیادی این است که می توانند هم زندگی حرفه ای موفق داشته باشند و هم زندگی شخصی رضایت بخش. برای بسیاری از زنان تلاش برای به دست آوردن هر دوی این موارد، اگر ناممکن نباشد، در بهترین حالت سخت است.
زنان در احاطه اخبار و داستان هایی هستند که به آنها گوشزد می کند نمی توانند هم خانواده را حفظ کنند و هم حرفه را.بارها و بارها در گوش آنها خوانده می شود که باید بین این دو شِق یکی را انتخاب کنند؛ چون اگر بیش از اندازه تلاش کنند، به ستوه خواهند آمد و خوشبخت نخواهند بود. اگر این مسئله را در قالب «موازنه شغل ـ زندگی» مطرح کنیم، انگار که دو امر کاملاً متضادند از پیش می توان مطمئن بود که شغل توفیقی نمی یابد. آخر چه کسی شغل را به زندگی ترجیح می دهد؟
واقعیت این است که زن ها نه تنها می توانند خانواده و شغل را به طور همزمان داشته باشند بلکه می توانند پیشرفت هم بکنند. شارون میرز و جوانا استروبر در سال ۲۰۰۹ کتابی منتشر کردند به نام رسیدن به پنجاه پنجاه. آنها در این کتاب که یک بررسی جامعه شناسانه و پژوهشی اصیل است، به این نتیجه می رسند که وقتی پدر و مادر هر دو به کار تمام وقت اشتغال دارند، فرزندان، پدر و مادر و ازدواج، رشد و بالندگی بهتری را نشان می دهند. داده های آنها آشکار می کند که شراکت در تامین مالی و مسئولیت های بچه داری، به مادرانی با عذاب وجدان کمتر، پدرانی مسئول تر و فرزندانی رشد یافته تر منجر می شود.[۴۸] پروفسور روزالیند بارنت از دانشگاه برندایس با بررسی جامع موازنه شغل ـ زندگی به این نتیجه رسید که زنانی که چند نقش ایفا می کنند، اضطراب و نگرانی کمتری دارند و از نظر ذهنی در سطوح بالاتری قرار می گیرند.[۴۹] پاداش زنان شاغل عبارت است از امنیت مالی بیشتر، ازدواج باثبات تر، سلامت بیشتر و به طور کلی، رضایت از زندگیِ فزاینده تر.[۵۰]
ممکن است ساختن فیلمی درباره زنی که هم شغلش را دوست دارد و هم خانواده اش را خیلی بامزه یا جذاب و نمایشی نباشد ولی بازتاب بهتری از واقعیت است. حقیقت این است که ما به تصاویر بیشتری از زنان متخصص توانمند که مادران شادی هم هستند و یا حتی زنان متخصص شادی که مادران توانمندی هستند، نیاز داریم. تصاویری که در حال حاضر ارائه می شوند، ممکن است ما را بخندانند، ولی از آنجا که فائق آمدن بر چالش های زندگی را ناممکن نشان می دهند، زنان را می ترسانند و به این ترتیب، فرهنگ ما همچنان گیج و سردرگم می ماند:"نمی دانم چطور از عهده اش برمی آید."
ترس ریشه بسیاری از موانعی است که زنان با آنها روبه رو هستند. ترس از مورد علاقه نبودن، انتخاب های اشتباه، جلب توجهات منفی، جاه ـ طلبی بیش از حد، قضاوت شدن، شکست و سرانجام، مادر ترس های دیگر یعنی ترس های سه گانه مادر بد، همسر بد و دختر بد بودن.
زنان می توانند آزادانه و بدون ترس موفقیت حرفه ای یا رضایت و لذت شخصی یا هر دو را انتخاب کنند. ما در فیس بوک با جدیت تلاش می کنیم تا فرهنگی مبتنی بر جسارت ریسک پذیری ایجاد کنیم و در همین راستا پوسترهایی آویزان کرده ایم که این رفتار را تقویت می کنند. پوسترهایی با این مضمون: «بخت و اقبال یار شهامت است.» «جسور باش و پیش برو.» و یا «اگر نمی ترسیدی چه می کردی؟»
پس از خود بپرسید: «به راستی اگر نمی ترسیدم، چه می کردم؟ [۵۱]

مقدمه: تغییر از درون

تابستان ۲۰۰۴ نخستین فرزندم را باردار بودم. آن زمان فروش برخط (on line) و گروه های عملیاتی گوگل را اداره می کردم. سه سال و نیم قبل، به این شرکت پیوسته بودم؛ یعنی وقتی تازه راه افتاده بود و فقط چند صد کارمند داشت و در ساختمانی قدیمی مستقر بود. سه ماه از شروع کارم نگذشته بود که گوگل به شرکتی با هزاران کارمند تبدیل شد و به مجتمعی چند ساختمانه نقل مکان کرد.
بارداری راحتی نداشتم. بدحالی صبحگاهی این دوران، که اغلب تا سه ماه اول ادامه دارد، در تمام نه ماه بارداری مرا می آزرد. سی و دو کیلوگرم اضافه وزن پیدا کرده بودم، پاهایم را، که به اندازه دو شماره کفش ورم کرده و به توده ای بی شکل تبدیل شده بود، فقط وقتی می توانستم ببینم که روی لبه میز وسط مبلمان می گذاشتم. یکی از مهندسان گوگل مرا به وال تشبیه کرده بود.
یک روز، بعد از صبحی سخت که به زل زدن به کف توالت گذشت، باید خود را به عجله به جلسه مهمی با یک مشتری می رساندم. رشد سریع گوگل مشکل پیدا کردن جای پارک را بیشتر کرده بود. آن روز تنها جایی که توانستم ماشین را پارک کنم، از دفتر کارم خیلی دور بود. پس شروع کردم به دویدن در پارکینگ، که البته بیشتر تند راه رفتن بود. حالت تهوعم بیشتر شده بود، به طوری که وقتی به جلسه رسیدم فقط دعا می کردم مسائل مربوط به فروش تنها چیزی باشد که از دهانم خارج می شود. شب، ماجرا را برای همسرم دیو تعریف کردم. او گفت یاهو، یعنی محل کار آن موقع او، برای مادران باردار در مقابل هر ساختمان، جای پارک مخصوص گذاشته است.
روز بعد به تاخت (البته از نوع اردک وار) رفتم که بنیان گذاران گوگل، لاری پیج و سرگی برن را در دفترشان ببینم، اتاق بزرگی که انبوه اسباب بازی و ابزارها کف آن پخش شده بود. به سرجی، که گوشه اتاق در حال انجام دادن یکی از حرکت های یوگا بود، گفتم که هرچه زودتر به پارکینگی برای زن های باردار نیاز داریم. او نگاهی به من انداخت. فوراً درخواستم را پذیرفت و گفت پیش از این هرگز به این مسئله فکر نکرده بوده است.
تا وقتی در موقعیت زن باردار قرار نگرفته بودم، نمی فهمیدم که زنان باردار به پارکینگ مخصوص نیاز دارند و امروز از بابت این بی توجهی شرمنده ام. آیا من در مقام یکی از زنان عالی رتبه گوگل وظیفه نداشتم به چنین مسئله ای فکر کنم؟ ممکن بود من هم مثل سرجی هیچ وقت متوجه این مسئله نشوم. زنان باردار دیگر حتماً در سکوت از این مسئله رنج برده اند بدون اینکه درصدد یافتن راهی برای حل این مشکل برآمده باشند. شاید هم اعتماد به نفس یا قدرت لازم برای حل چنین مشکلی را نداشته اند. وجود یک زن باردار در سطوح بالا، حتی اگر شبیه وال به نظر برسد، می تواند اوضاع را تغییر دهد.
امروز در ایالات متحد، بریتانیا و کل جهان توسعه یافته حال و روز زنان از همیشه بهتر است. ما روی شانه زنانی ایستاده ایم که پیش تر از ما برای حقوقی که امروز برای ما بدیهی به نظر می رسند، جنگیده اند. در ۱۹۴۷ آنیتا سامرز، مادر لاری سامرز استاد راهنمای همیشگی من، با سمت یک اقتصاددان در شرکت نفت استاندارد استخدام می شود. وقتی این شغل را می پذیرد، رئیسش به او می گوید: "خوشحالیم که شما را داریم؛ چون می توانیم از همان استعداد مطلوبمان در ازای پول کمتر بهره ببریم." آنیتا احساس می کند رئیس از او تعریف می کند. اینکه به او گفته می شود هوشی چون هوش مردان دارد، تعریف کمی نبوده است. پس، اصلاً به ذهنش خطور نمی کند حقوق و مزایایی برابر تقاضا کند.
اگر زندگی خود را با زندگی زنان دیگر در گوشه وکنار جهان مقایسه کنیم، از این هم خوشحال تر می شویم. هنوز کشورهایی هستند که اصلی ترین حقوق مدنی زنان را انکار می کنند. ۴/۴ میلیون زن و دختر در دام تجارت جنسی گرفتار هستند.[۱] در کشورهایی مانند افغانستان و سودان دختران یا از آموزش بی بهره اند یا امکان آموزش کمی دارند. با زنان همچون دارایی شوهرانشان رفتار می شود. زنانِ قربانی تجاوز، به این بهانه که باعث رسوایی خانواده اند، از خانه های خود بیرون رانده می شوند. حتی برخی از آن ها به جرم ارتکاب «جنایت اخلاقی» به زندان فرستاده می شوند. در مقایسه با چنین رفتارهای نامعقولی که در این کشورها با زنان می شود، ما قرن ها جلو هستیم.[۲] اما علم به اینکه اوضاع می توانست خیلی بدتر باشد، نباید ما را از تلاش برای بهتر شدن بازدارد.
در دنیای شخصیت های حقوقی درصد زنان پذیرای نقش رهبری بسیار پایین است. از ۵۰۰ مدیرعامل در فهرست مجله فورچون، تنها ۴ درصد، زن هستند.[۳] در ایالات متحد ۱۴ درصد از جایگاه های مدیریت اجرایی و ۱۷ درصد کرسی های هیئت مدیره ها در اختیار زنان بوده است؛ ارقامی که طی دهه گذشته تغییر چندانی نکرده اند.[۴] این شکاف در مورد زنان رنگین پوست بیشتر هم می شود؛ این زنان تنها ۴ درصد شغل های مدیریتی، ۳ درصد کرسی هیئت مدیره ها و ۵ درصد کرسی های کنگره را دارا هستند.[۵] در سرتاسر اروپا تنها ۱۴ درصد از کرسی هیئت مدیره ها به زنان تعلق دارد.[۶] در بریتانیا ۷ درصد مقام های مدیریت اجرایی و ۱۵ درصد از کرسی های هیئت مدیره ها متعلق به زنان است.[۷]
وقتی نوبت به دستمزدها می رسد می بینیم که پیشرفت بسیار کند است . در سال ۱۹۷۰ زنان امریکایی در مقابل هر دلاری که همتای مرد آنها می گرفت، ۵۹ سنت دریافت می کردند. در سال ۲۰۱۰ زنان پس از اعتراض ها، مقاومت ها و تلاش های بسیار توانستند دستمزد خود را به ازاء هر دلاری که همتای مرد آنها دریافت می کرد، به ۷۷ سنت افزایش دهند.[۸] مارلو توماس، در روز برابری دستمزد، در سال ۲۰۱۱ به طنز گفت: "۴۰ سال تلاش برای ۱۸ سنت! افزایش قیمت یک دوجین تخم مرغ در مقایسه با این مقدار ۱۰ برابر بوده است."[۹] در اروپا زنان به طور متوسط در مقابل هر دلاری که همتای مردشان دریافت می کند ۸۴ سنت می گیرند. [۱۰]در بریتانیا زنان شاغل تمام وقت به طور متوسط ۱۵ درصد کمتر از همتایان مرد خود، برای هر ساعت کار دریافت می کنند.[۱۱]
من این روند دلسرد کننده را از نزدیک مشاهده کرده ام. در ۱۹۹۱ از کالج و در ۱۹۹۵ از دانشکده تجارت فارغ التحصیل شدم. پس از فارغ ـ التحصیلی، در هر شغل پایین مرتبه ای که داشتم، تعداد همکاران مرد و زن من برابر بود. البته مدیران ارشد تقریباً همه مرد بودند و من فکر می کردم که این امر به دلیل تبعیض تاریخی علیه زنان است. باور داشتم که فقط مسئله زمان مطرح است و نسل من به زودی سهم عادلانه ای از نقش های مدیریتی به دست خواهد آورد ولی با گذشت هر سال، تعداد همکاران زن من کمتر و کمتر می شد و می دیدم مواردی که من تنها زن اتاق باشم، پیوسته بیشتر و بیشتر می شود.
بیش از دو دهه است که وارد دنیای کار شده ام و خیلی چیزها هنوز همان طور است که بوده. قوانین اقتصاد و مطالعاتِ بسیار صورت گرفتهِ در حوزه تنوع و گوناگونی به ما می گویند که اگر از همه منابع انسانی و استعدادها بهره برداری کنیم عملکرد جمعی ما بهبود پیدا می کند. سرمایه گذار افسانه ای، وارن بافِت، منصفانه یکی از دلایل موفقیت خود را رقابت با نیمی از جمعیت عنوان می کند. وارن بافت های نسل من هنوز دارند از این مزیت لذت می برند. وقتی افراد بیشتری وارد مسابقه شوند، رکوردهای بیشتری باید شکسته شود و موفقیت ها، فرای افراد موفق، گسترش می یابند تا خیر آن به همه ما برسد.
اما چگونه؟ چگونه می خواهیم موانعی را که نمی گذارند زن ها به رده های بالا برسند، برداریم؟ زنان در دنیای حرفه ای و تخصصی، با موانعی واقعی از قبیل تبعیض جنسیتی آشکار و نهان و آزارهای جنسی مواجه اند. دنبال کردن یک حرفه در ضمن بچه داری نیازمند آن است که محل های کار در دادن مرخصی برای مراقبت از فرزند انعطاف پذیر باشند اما کمتر محل کاری است که از انعطاف پذیری لازم برخوردار باشد. لازمه پیشرفت شغلی، داشتن راهنما و حامی است و مردان راحت تر به این امکان دسترسی دارند. علاوه بر اینها زنان در مقایسه با مردان باید بیشتر بتوانند خود را اثبات کنند. چنان که گزارش ۲۰۱۱ مک کینزی اشاره می کند پیشرفت مردان در سلسله مراتب شغلی بر اساس توانش یا نیروی بالقوه ایشان است (یعنی کارهایی که احتمالاً در آینده می توانند بکنند)، در حالی که پیشرفت زنان در سلسله مراتب شغلی عمدتاً بر اساس کنش یا نیروی بالفعل ایشان است (یعنی کارهایی که به طور مشخص در گذشته انجام داده اند).[۱۲]
زنان به جز موانعی که جامعه پیش روی آنها قرار می دهد، با برخی موانع درونی روبه رو هستند که مانع پیشرفت آنها می شود. ما به طرق مختلف خود را عقب نگه می داریم: با نداشتن اعتماد به نفس، با بالا نبردن دست، با عقب کشیدن به جای جلو راندن. ما پیام هایی را که در طول زندگی مان دریافت می کنیم، درونی می کنیم؛ پیام هایی که به ما می گویند رک و صریح بودن زشت است، مهاجم بودن بد است و قدرتمندتر از مردان شدن برای یک زن بی معنا است. ما انتظارات خود را از آنچه می توان به دست آورد، پایین می آوریم و به انجام بیش از پیش کارهای خانه و بچه داری ادامه می دهیم. ما اهداف شغلی خود را محدود می کنیم تا برای شوهر و بچه ای که حتی ممکن است وجود نداشته باشند، جا باز کنیم. کمتر کسی از ما در مقایسه با همکاران مرد خود آرزو دارد به مقام های بالاتر دست یابد. این موارد کارهایی نیستند که فقط زنان دیگر انجام داده باشند. همه اینها اشتباهاتی است که خود نیز مرتکب شده ام؛ آن هم بارها و بارها و هنوز دارم مرتکب می شوم.
استدلال من این است که خلاص شدن از شرّ این موانع درونی برای پیشرفت حرفه ای حیاتی است. موانع درونی به ندرت مورد توجه قرار می گیرند. در سرتاسر زندگی ام بارها و بارها از نابرابری های محیط کار و اینکه داشتن حرفه و خانواده با هم چقدر سخت است در گوشم خوانده اند ا ما به ندرت درباره اینکه چطور ممکن است خودم پا پس بکشم، چیزی به من گفته شده است. از آنجا که مهار این موانع درونی در دستان خود ماست، شایسته است توجه بیشتری به آنها بکنیم. امروزه می توانیم این موانع را از سر راه خود برداریم و می توانیم از همین لحظه شروع کنیم.
هیچ وقت فکر نمی کردم بتوانم کتابی بنویسم. من نه پژوهشگرم، نه روزنامه نگار، نه جامعه شناس، اما بعد از گفت وگو با صدها زن، شنیدن شرح تلاش هایشان، و در میان گذاشتن تجربیات خودم با آنها و درک اینکه آنچه به دست آورده ایم یا کافی نبوده و یا اصلاً دستاورد درستی نبوده است، مرا بر آن داشت با صدایی رسا تر صحبت کنم. نخستین فصل این کتاب اختصاص دارد به طرح کلی برخی از چالش های پیچیده ای که پیش روی زنان قرار دارد. فصل های بعدی بر اصلاحات یا تفاوت هایی متمرکز است که ما می توانیم ایجاد کنیم: افزایش اعتماد به نفس (پشت میز بنشین)، وادار کردن شریک زندگی به مسئولیت پذیری بیشتر در خانه (بگذار شریک زندگی ات یک شریک واقعی باشد)، مقاومت در مقابل معیارهای دست نیافتنی (اسطوره انجام دادن همه کارها). مدعی نیستم که برای این مسائل پیچیده و عمیق راه حل هایی کامل ارائه می کنم. اتکای من به داده های کمّی، تحقیقات دانشگاهی، مشاهدات خودم و درس هایی است که تاکنون فراگرفته ام.
این کتاب زندگی نامه نیست؛ اگرچه داستان هایی از زندگی خود را وارد آن کرده ام. کتابی برای خودیاری و خود توانی هم نیست؛ اگرچه واقعاً امیدوارم که به خواننده اش یاری برساند. کتابی درباره مدیریت حرفه هم نیست؛ اگرچه در این زمینه توصیه هایی کرده ام. این کتاب فقط برای زنان نیست و امیدوارم همان قدر که می تواند الهام بخش زنان باشد، الهام بخش مردان نیز باشد.
این کتاب هر چه هست، برای زنانی است که می خواهند برای رسیدن به مراتب عالی در حوزه مطلوب خود یا هر هدفی که دارند، بخت خود را بیازمایند و فرقی نمی کند که در کدام مرحله از زندگی یا حرفه قرار دارند؛ در آغاز مسیرند یا اینکه می خواهند پس از وقفه ای دوباره برخیزند.
همچنین این کتاب برای مردانی است که می خواهند بفهمند یک زن، که ممکن است همکار، همسر، مادر و یا دخترشان باشد، چه چالش هایی پیش رو دارد؛ مردانی که می خواهند به سهم خود برای داشتن جهانی عادلانه تر تلاش کنند.
این کتاب روشن می کند که چرا باید به پیش برانیم و بلند پرواز باشیم. من در عین اینکه به شدت باور دارم افزایش تعداد زنان در سطوح بالای سازمان ها و کسب وکارها برای داشتن جهانی عادلانه تر ضروری است، بر این باور نیستم که موفقیت و خشنودی تنها یک تعریف دارد. چنین نیست که همه زنان به دنبال کار و حرفه باشند، یا بخواهند بچه دار شوند و یا هر دو. هرگز مدافع این عقیده نیستم که همه باید اهداف مشابهی داشته باشند. بسیاری از مردم به کسب قدرت علاقه ای ندارند؛ نه به این خاطر که بلندپرواز نیستند، بلکه به این دلیل که آن طور که دوست دارند زندگی می کنند. گاه مراقبت از یک شخص در برهه ای خاص مهم ترین کاری است که باید کرد. هر یک از ما باید مسیر یگانه و خاص خود را پیش ببرد و تعیین کند که چه هدفی با زندگی ، ارزش ها و رویاهایش سازگار است.
من نیز به خوبی آگاهم که بیشتر زنان در عین مبارزه برای رسیدن به اهداف خود از خانواده هایشان هم مراقبت می کنند. بخش هایی از این کتاب بیشتر برای زنانی مفید است که امکان این انتخاب را دارند که کی، کجا و چه مقدار کار کنند. بخش های دیگر کتاب می تواند به زنان برای رویارویی مناسب با موقعیت هایی کمک کند که در هر محل کار و اجتماع و خانه ای ممکن است برایشان پیش آید. به راستی اگر بتوانیم صدای زنانه بیشتری را در سطوح بالا بشنویم، برای همگان فرصت ها بیشتر می شود و رفتارها عادلانه تر.
در هر حال، اگرچه با تاخیر اما زمان آن فرارسیده است که زنان بیشتری به رویا پردازی درباره آرزوهای ممکن تشویق شوند و مردان بیشتری به حمایت از زنان در نیروی کار و در خانه.

یادداشت مترجم بر چاپ دوم

پس از ترجمه کتاب حاضر در سال ۱۳۹۳ با اندیشمند امریکایی دیگری (البته این بار از ایالت تگزاس) به نام برنه براون آشنا شدم. آن زمان آخرین اثر او (Daring Greatly) تازه منتشر شده و بسیار مورد توجه قرار گرفته بود. پس از شنیدن دو سخنرانی تد او، جذب نگاه و افکارش در مورد آسیب ـ پذیری شدم که موضوع اصلی آن کتاب بود. پس، با همکاری دو تن از یاران آن کتاب را به فارسی برگردانده، با نام زندگی شجاعانه توسط انتشارات آموزه منتشر کردیم. (۱۳۹۵). پیرو استقبالی که از آن کتاب شد باز هم در بطن یک کار گروهی دست به کار ترجمه اثر مهم دیگری از همین نویسنده شدیم که به نام زندگی تاب آورانه در آغاز سال جاری روانه بازار شد. این کتاب شرحی جامع بر نظریه شرم ـ تاب آوری برنه براون است.
به باور من دو کتاب فوق و در حقیقت، دو نظریه شرم ـ ـ تاب آوری و آسیب پذیری برنه براون، تاییدکننده و مکمل نظریات سندبرگ در مورد پیشرفت در کار و حرفه است که در کتاب حاضر ارائه می گردد.
سندبرگ در کتاب حاضر از حاکمیت تعاریف جنسیتی از زن و مرد و انتظارهای اجتماعی کلیشه ای بر روح و روان و منطق ما سخن می گوید، انتظاراتی که باعث می شوند زنان «پشت میر ننشینند»، «دست خود را بلند نکنند»، «قبل از ترک کردن ترک کنند»، «حقیقت خود را نشناسند و از آن سخن نگویند»، «همیشه گرفتار ترس های خود باشند و بخواهند همه را راضی نگاه دارند»، «نتوانند با همسر خود به شراکتی منصفانه برسند» و سرانجام، «خود را مجبور ببینند که به همه آن انتظارات فرهنگی ـ اجتماعی (که به قول برنه براون به شدت متعارض و ناسازگارند) پاسخ دهند و طبق الگوی ناممکن «ابرزنی» رفتار کنند.
اما برنه براون طی تحقیقات خود ضمن اذعان به موارد فوق اثبات می کند که همه ترس هایی که ما را میخ کوب می کند، و نمی گذارد خود را نشان دهیم، در احساس فلج کننده شرم ریشه دارند، احساسی که قدرت واقعی بودن و در نتیجه، عملکرد بلندپروازانه و خلاقانه داشتن را یکسره از ما سلب می کند.
دستاورد مطالعات سندبرگ شناخت وضع موجود، کاستی ها و ریشه های آن، و نیز وضع آینده مطلوب است و دستاورد تحقیقات برنه براون راهکارهای عملی (روان شناختی و اجتماعی) برای گذر از وضع موجود به وضع آینده است. سندبرگ می گوید که کشتی ما در چه جایی و چرا به گل نشسته است و براون نشان می دهد که چگونه می توانیم از گِل خارج شده و به حرکت ادامه دهیم. نمی دانم که این دو اندیشمند معاصر، در دو نقطه مختلف ایالات متحد، خود چقدر متوجه نزدیکی و همسویی تحقیقات و یافته هایشان با یکدیگر هستند ولی من بسیار خوشحالم که توانستم این قرابت و همسویی و تکمیل کنندگی را کشف کنم و با تلاش گروهی در جهت ترجمه و انتشار کتاب های زندگی تاب آورانه و زندگی شجاعانه مسیری را که با ترجمه و انتشار کتاب حاضر شروع شده است، ادامه دهم و راه پیشرفت و رسیدن به قدرت واقعی را به ویژه برای زنان هموطنم به سهم خود هموارتر گردانم.
در حال حاضر، بخش بزرگی از زنان جامعه ما از یک سو خود را مجبور می بییند که به هر مشقتی بیرون از خانه کار کنند و مسئولیت تامین معاش خود و خانواده را بر عهده گیرند و از سوی دیگر، با این پیام که مادر شدن و فرزند پروری اصلی ترین کارکرد زن است، مورد هجوم واقع شده، پیوسته با احساس شرم ناشی از مادر نبودن یا مادر خوب نبودن رو به رو شوند! الگوی «ابرزنی» که مدعی ممکن بودن نبرد در چندین جبهه است و همواره به گونه ای فریب آمیز به عنوان راه گریز از این مخمصه فراروی زنان قرار داده می شود، الگویی ناممکن است که زنان را از خود ناامید و با شدت بیشتری دچار احساس شرم می کند و به عقب می راند. اکنون آثاری مانند کتاب حاضر و زندگی شجاعانه و زندگی تاب آورانه می توانند این فرصت را فراهم آورند که زنان و حتی مردان خود را فارغ از کلیشه ها و انتظارات اجتماعی تبعیض آمیز دریابند و تلاش کنند بر اساس انتخاب های خود واقعی شان، و بدون ترس از شرم، مالک و حاکم بر زندگی و سرنوشت خویش شوند.

گذار از فرایند بلندخوانی

چاپ دوم کتاب حاضر به غیر از تغییر ناشر، تغییر عنوان اصلی و زیر عنوان، تغییر طراحی جلد، از ویژگی ممتاز «بلندخوانی شدگی» برخوردارست. این ویژگی تدبیری از انتشارات آموزه است برای رسیدن به متنی که درک آن برای خوانندگان راحت تر باشد.
فرایند بلندخوانی چون کنترل کیفی نهایی در بخش تولید کالاهای صنعتی است. در این فرایند نسخه ویراسته و تقریباً نهایی کتاب توسط چند داوطلب ــ نمایندگان مخاطبان آتی کتاب ــ با صدای بلند قرائت می شود و اگر ابهامی در جملات و برابرگذاری ها وجود داشته باشد، رفع می گردد. در این نشست ها مترجم یا ویراستار و یا هر دو حضور دارند.
کتاب حاضر نیز فرایند بلندخوانی را با حضور مترجم طی کرد و با هدف سهولت درک مطلب و هرچه فارسی تر شدن ترجمه، اصلاحاتی در متن آن اعمال شد بدون آنکه محتوای متن دچار تغییر جدی گردد.
ضمن سپاس بسیار از تک تک اعضای محترم گروه بلندخوانی کتاب حاضر که به درک متن و رفع برخی ابهامات آن همت گماشتند، مترجم مسئولیت هر گونه نقص احتمالی دیگر را پذیرفته، امید می بندد که خوانندگان عزیز با ارائه بازخورد، دستیابی به کتابی کم عیب تر را برای خوانندگان چاپ های بعد ممکن گردانند.
در خاتمه، امید می رود ترجمه حاضر توسط مخاطبان فارسی زبان مطالعه شود و آنها را ترغیب کند که ضمن تلاش برای بلندپایگی حرفه ای، به سهم خود، برای برقراری جهانی عادلانه تر نیز تلاش کنند.

آزاده رادنژاد، تابستان ۱۳۹۷

نظرات کاربران درباره کتاب بدرود دون‌پایگی