فیدیبو نماینده قانونی نشر فرمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فروغ

کتاب فروغ

نسخه الکترونیک کتاب فروغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فروغ

لنگه‌ی دوم کفشم را درمی‌آورم، خودم را به لبه‌ی ترامپولین می‌کشانم و پای پوشیده در جورابم را روی ترامپولین می‌اندازم. بعد از چند دقیقه هر دو همانطور که دور یکدیگر می‌چرخیم و می‌خندیم، به ریتمی ثابت دست پیدا می‌کنیم. وقتی یکی از ما بالا می‌رود دومی پایین می‌آید. کالب بالاتر می‌پرد تا پرش‌های بلندتری نصیب من بشود و خیلی زود آنقدر بالا می‌رویم که کالب می‌تواند در هوا پشتک بزند.
دیدن او که اینقدر آزاد و بی‌دغدغه است واقعا عالی است. نه اینکه همیشه جدی باشد ولی این حسی تازه است، انگار دارد چیزی را که از دست داده بود دوباره به‌دست می‌آورد.
با وجود اصرار کالب حاضر نیستم پشتک بزنم و درنهایت هر دو آنقدر خسته می‌شویم که تصمیم می‌گیریم استراحت کنیم. از پشت خود را بر تشک ترامپولین می‌اندازیم. آسمان شب ستاره‌باران است. هر دو به‌سختی نفس می‌کشیم و فقط سینه‌هایمان بالا و پایین می‌رود و هر لحظه ریتم آن کندتر می‌شود. بعد از چند دقیقه بی‌تحرکی، چراغ گاراژ خاموش می‌شود.
کالب می‌گوید: «به ستاره‌ها نگاه کن.»
قسمت ماشین‌رو تاریک و شبی بسیار آرام است. تنها صدایی که شنیده می‌شود صدای نفس‌هایمان، صدای جیرجیرک‌ها در پیچک، و پرنده‌ای در درخت همسایه‌ای دور است. سپس از سمت کالب صدای جیرجیر فنر فلزی ترامپولین را می‌شنوم. برای اینکه لامپ حسگر حرکتی خاموش بماند، بدون تکان‌خوردن می‌پرسم: «داری چیکار می‌کنی؟»
ــ «دارم خیلی آروم‌آروم حرکت می‌کنم. می‌خوام توی تاریکی دستت رو بگیرم.»
سرم را تا جایی که می‌توانم آرام حرکت می‌دهم تا بتوانم دستم را ببینم. سایه‌ی بدنمان تاریک است و روی تشک تاریک‌تر ترامپولین افتاده است. انگشتانش یواشکی به دستم نزدیک می‌شوند. هنوز نفسم کاملاً به‌جا نیامده است و منتظر دستش می‌مانم. جرقه‌ای آبی بینمان شکل می‌گیرد و من به کنار می‌پرم: «آخ!»
لامپ‌ها روشن می‌شوند و کالب با شیطنت می‌خندد: «خیلی شرمندم!»
ــ «بهتره که شرمنده باشی. این کارت اصلاً رومانتیک نبود.»
ــ «تو هم می‌تونی به من شوک بدی. اون‌موقع رومانتیک می‌شه مگه نه؟»
هنوز بر پشت خوابیده‌ام. پایم را محکم بر روی ترامپولین به عقب و جلو می‌کشم، بعد خود را به لاله‌ی گوشش می‌رسانم. بززز!
گوشش را می‌گیرد و می‌خندد: «آخ! این واقعا درد داشت.»
روی پاهایش می‌ایستد و جوراب‌هایش را به صورت دایره‌ای بزرگ محکم بر سطح ترامپولین می‌کشد. می‌ایستم و همانطور که به هم خیره شده‌ایم حرکات او را تقلید می‌کنم. می‌پرسم: «داریم می‌جنگیم؟ بیا جلو!»
انگشتش را در مقابل خود می‌گیرد و مرا به مبارزه می‌طلبد: «معلومه که داریم می‌جنگیم.»

ادامه...
  • ناشر نشر فرمهر
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فروغ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل چهارم

بعد از پرکردن شکممان با شام شکرگزاری و جوک تکراری گفتن بابای هدر، همگی به جاهایی که مقصد سنتی مان شده است می رویم. باباها ظرف ها را می شویند تا بتوانند به ناخنک زدن به بوقلمون ادامه بدهند. مامان ها برای آوردن تعداد زیادی جعبه ی تزیینات کریسمس به گاراژ می روند. هدر به طبقه ی بالا می دود تا دو چراغ قوه بیاورد و من در پایین پله ها منتظرش می ایستم.
از کمد نزدیک درِ ورودی، سوییت شرت کلاهدار سبزی را که مامان هنگام آمدن به اینجا پوشیده بود برمی دارم. با حروف زرد و برجسته عبارت «بزن به تخته» که شعار شانس دانشکده اش بوده روی سینه اش حک شده است. کلاه سوییت شرت را به سرم می کشم و صدای بازشدن درِ عقبی آشپزخانه را می شنوم که نشان می دهد مامان ها برگشته اند. زود به پله ها نگاه می کنم تا ببینم هدر درحال برگشتن است یا نه. سعی داشتیم برویم قبل از اینکه مامان ها برگردند و از ما کمک بخواهند.
مامان صدایم می زند: «سییرا؟»
موهایم را توی یقه ی سوییت شرت فرو می کنم و در جواب فریاد می زنم: «داریم می ریم.»
مامان جعبه ی پلاستیکی شفافی پر از تزیینات روزنامه پیچ شده را به داخل می آورد. می پرسم: «اشکالی نداره سوییت شرتت را قرض بگیرم؟ وقتی با بابا خواستین برگردین می تونی مال من رو بپوشی.»
مامان: «نه. مال تو خیلی نازکه.»
ــ «می دونم. ولی شما به اندازه ی ما بیرون نمی مونین. تازه، اونقدرها هم هوا سرد نیست.»
مامان به طعنه ادای مرا درمی آورد: «تازه، شما هم باید پیش از اومدن به اینجا فکرش رو می کردی.»
می خواهم سوییت شرت را دربیاورم که مامان اشاره می کند لازم نیست.
ــ «سال دیگه می مونی و به ما کمک...» حرفش را ناتمام می گذارد.
نگاهم را به پله ها می دوزم. مامان نمی داند که حرف هایشان با بابا یا عمو بروس درباره ی بازنگه داشتن محوطه ی فروش درخت را شنیده ام. ظاهرا، منطقی تر این بوده که دو سال پیش اینجا را تعطیل می کردند اما همگی امید داشتند اوضاع بهتر بشود.
مامان جعبه ی پلاستیکی را روی فرش اتاق نشیمن می گذارد و درِ آن را باز می کند. می گویم: «سال دیگه باشه حتما.»
هدر با سوییت شرت قرمز رنگ ورورفته ای که فقط در این شب خاص می پوشد پایین می آید. سرآستین هایش نخ نما و یقه اش آویزان شده است. روز خاکسپاری بابابزرگم، مامانِ هدر ما را به یک مغازه ی ارزان فروشی برد تا روحیه مرا بهتر کند و لباس را با هم از آنجا خریدیم. دیدن هدر در این لباس احساس تلخ و شیرینی به من می دهد. این لباس به یادم می آورد که وقتی اینجاییم چقدر دلم برای بابابزرگ و مامان بزرگم تنگ می شود و اینکه چقدر هم دوست خوبی برایم بوده است.
هدر پایین پله ها می ایستد و دو چراغ قوه ی بنفش و صورتی را به من تعارف می کند؛ چراغ قوه ی بنفش را برمی دارم و در جیبم می گذارم.
مامان روزنامه را از دور شمعی به شکل آدم برفی باز می کند. این شمع جایش در حمام جلویی خانه است مگر اینکه بعد از یک عمر مامان هدر بخواهد طرح دکوراسیون را عوض کند. فتیله ی آن سیاه است. چون بابای هدر پارسال چند دقیقه آن را روشن کرد. به محض اینکه بوی شمع بلند شد مامان هدر آنقدر به درِ حمام کوبید تا پدرش شمع را خاموش کرد. مامانش فریاد می زد: «اون تزئینیه. نباید روشنش کنی.»
مامان نگاهی به آشپزخانه و بعد نگاهی به ما می اندازد و می گوید: «اگر می خواین برین بیرون بهتره همین الآن برین. مامانت امیدواره بتونه تو مسابقه ی امسال ژاکت زشت کریسمس شرکت کنه. ظاهرا یه برنده سراغ داره.»
می پرسم: «مگه چقدر بده؟»
هدر بینی اش را می خاراند: «اگر مامان برنده نشه یعنی داورها اصلاً نمی فهمن افتضاح یعنی چی.»
تا صدای بازشدن درِ عقبی را می شنویم خودمان را از درِ جلویی بیرون می اندازیم و در را محکم پشت سرمان به هم می زنیم. نزدیک پادری ورودی، درخت کوچکی است که از محوطه ی فروش درخت آورده ام. قبلاً آن را از سطل پلاستیکی اش درآورده ام و حالا ریشه هایش در ساکی کرباسی بسته شده است.
هدر می گوید: «نیمه ی اول راه رو من حملش می کنم.»
ساک را که به اندازه ی یک توپ بسکتبال است در حلقه ی دستانش می گیرد و می گوید: «تو می تونی اون بیل کوچولویی رو که آوردی با خودت بیاری.»
بیلچه ی باغبانی را برمی دارم و به راه می افتیم.
***
هنوز به نیمه ی راه قله ی کاردینالز نرسیده ایم که هدر می گوید وقت جابه جایی است. چراغ قوه را توی جیب عقبی ام می اندازم و درخت را در میان بازوهایم می گیرم. می پرسد: «داریش؟» با سر تایید می کنم و او بیلچه را از دستم می گیرد.
جای دستم را محکم می کنم و به بالارفتن از تپه ای که محلی ها به طور بامزه ای به آن کوه می گویند ادامه می دهیم. در وسط جاده ی مال رو راه می رویم و سه بار به سمت بالا تپه را دور می زنیم تا به نقطه ی مورد نظر برسیم. ماه به نازکی یک ناخن است و به زور این سمت تپه را روشن می کند. وقتی به سمت دیگر دور بزنیم بیشتر به چراغ قوه هایمان نیاز پیدا می کنیم. حالا فقط برای ترساندن جانوران کوچکی که صدای حرکتشان در بوته ها را می شنویم از آنها استفاده می کنیم.
هدر انگار بحثی را که در ذهنش داشته ادامه می دهد و می گوید: «خب، پسرهایی که باهاتون کار می کنن که ممنوع هستن. پس کمکم کن رو مخ اونایی که می تونی باهاشون وقت بگذرونی کار کنم.»
می خندم بعد با دقت چراغ قوه را از جیب عقبم بیرون می آورم و نورش را به صورت هدر می اندازم: «اوه. تو جدی گفتی.»
ــ «بله.»
دوباره به صورتش نگاه می کنم و می گویم: «نه! اول اینکه کل ماه رو درگیر هستیم و وقت نداریم. دوم و مهم تر اینکه ما توی یه کاروان توی محوطه ی فروش درخت زندگی می کنیم و هر کاری که بکنم و یا هر حرفی که بزنم بابام هم اونجا شاهده.»
هدر: «ولی هنوز هم ارزش امتحان کردن داره.»
درخت را کج می کنم تا سوزن هایش را از صورتم دور کنم: «درضمن چه احساسی بهت دست می ده اگر بدونی درست بعد از کریسمس باید دوست پسرت دیون(۱۹) رو ترک کنی؟ خیلی حس بدیه.»
همانطور که راه می رویم هدر بیلچه را از جیب پشتش درمی آورد و آن را به پایش می کوبد: «حالا که حرفش رو پیش کشیدی، برای ترک کردن اون هم برنامه ریختم.»
ــ «چی؟»
هدر شانه ای بالا می اندازد: «ببین. تو برای چگونگی روابطت معیارهای بالایی داری. برای همین من مطمئنم حرفام...»
ــ «چرا همه فکر می کنن معیارهای من بالاست؟ اصلاً این حرف یعنی چی؟»
هدر می خندد: «حالا عصبانی نشو. واسه همین معیارهاته که دوستت دارم. چطور بگم... تو اصول اخلاقی محکمی داری که... خیلی عالیه. اما همین اصول اخلاقیت باعث شده از برنامه ریزی برای ترک دوست پسرت بعد از تعطیلات حس بدی داشته باشی. می دونی منظورم اون مقایسه ایه که کردی.»
می پرسم: «آخه کی یه ماه جلوتر برای بهم زدن رابطه برنامه می ریزه؟»
هدر: «خب، این ظالمانه است که بخوام این کار رو قبل از جشن شکرگزاری انجام بدم. فکر کن سر میز شام با خانواده اش قراره چه دعایی بکنه؟ می خواد بگه خدایا شکرت که قلبم شکست؟»
همچنان می رویم و در سکوت به این موضوع فکر می کنم: «فکر کنم هیچ وقت زمان مناسبی برای این کار نیست. اما، تو هم درباره ی اینکه زمان های بدتری هم هست درست می گی. خب چندوقته داری درباره اش فکر می کنی؟»
می گوید: «دقیقا قبل از هالووین. ولی اینقدر لباس هامون باحال بود که نشد.»
همانطور که تپه را دور می زنیم نور ماه کمتر می شود، برای همین نور چراغ قوه ها را جلوی پایمان می اندازیم. هدر می گوید: «دیون آدم پستی نیست وگرنه برام مهم نبود و تو تعطیلات ترکش می کردم. اون باهوشه، حتی اگه نخواد هم مهربون و جذابه. فقط اینکه گاهی خیلی... کسل کننده می شه. یا شایدم نمی دونه باید چیکار کنه. نمی دونم.»
من هیچ وقت قضاوتی درباره ی دلایل دیگران برای جدایی نمی کنم. هر کس نیازها و توقعات خاص خودش را دارد. میسون(۲۰)، اولین پسری که رابطه ام را با او به هم زدم باهوش و بانمک بود اما کمی وابسته بود. اوایل فکر می کردم دوست دارم کسی به من وابسته باشد اما خیلی زود خسته شدم. یاد گرفتم که خیلی بهتر است مرا دوست داشته باشند تا به من وابسته بشوند.
می پرسم: «چطوری کسل کننده می شه؟»
می گوید: «بذار اینجوری بهت بگم. کسل کننده تر از اونیه که بخوام برات توصیفش کنم.»
ــ «واقعا؟ خیلی مشتاق شدم زودتر ببینمش.»
می گوید: «برای همین می گم تا اینجایی یه دوست پسر پیدا کن. اینجوری می تونیم چهارنفره بریم بیرون. قرارهای من هم اون قدر کسل کننده نمی شه.»
به این فکر می کنم که چقدر رابطه برقرارکردن در اینجا می تواند ناخوشایند باشد وقتی می دانی که تاریخ انقضا دارد. اگر چنین رابطه ای را می خواستم می توانستم همان پارسال به اندرو جواب مثبت بدهم. می گویم: «گردش چهارنفره رو رد می کنم ولی به هرحال ممنون.»
ــ «هنوز زوده ازم تشکر کنی. احتمالاً دوباره بحثش رو پیش می کشم.»
بعد از پیچ بعدی که ما را به نزدیک قله کاردینالز می رساند من و هدر از جاده ی باریک خاکی بیرون می زنیم و وارد علف های هرزی می شویم که بلندیشان تا زانویمان می رسد. هدر نور چراغ قوه اش را به عقب و جلو می اندازد. چیزی شبیه به خرگوش از مقابلمان می پرد. بعد از ده ـ دوازده قدم علف های هرز تقریبا تمام می شوند. هوا برای دیدن هر پنج درخت خیلی تاریک است اما وقتی نور چراغ قوه ی هدر اولین درخت را نمایان می کند دل گرم می شوم. او به آرامی نور را روی درختان حرکت می دهد تا بتوانم همه را ببینم. آنها را با کمی فاصله کنار هم کاشته ایم تا هیچ کدام مانع رسیدن نور خورشید به دیگری نشوند. بلندترین آنها چند سانتی متر از من بلندتر است و کوچک ترینشان به زحمت تا کمر من می رسد. همانطور که در میانشان قدم می زنم می گویم: «سلام بچه ها!»
هنوز نهال تازه را با یک دست نگه داشته و با دست آزادم سوزن های درختان دیگر را نوازش می کنم. هدر می گوید: «آخر هفته ی گذشته به اینجا اومدم. علف های هرز رو چیدم و خاک رو یه کم نرم کردم تا امشب کارمون آسون تر بشه.»
کیسه ی کرباسی را روی خاک می گذارم و رو به هدر می گویم: «داری یه خانم کوچولوی مزرعه دار می شی.»
ــ «به سختی. آخه پارسال به اندازه ی یه عمر طول کشید تا تونستیم تو تاریکی علف های هرز رو بکنیم. برای همین...»
ــ «به هرحال سعی می کنم تصور کنم از این کار لذت بردی. به هر دلیلی هم که انجامش داده باشی چون یه دوست خیلی عالی هستی این کار رو کردی. برای همین ممنون.»
هدر مودبانه سر خم می کند و بیلچه را به من می دهد. دورواطراف را نگاه می کنم تا بهترین جا را پیدا کنم. به نظر من، درخت تازه باید بهترین دید را به آنچه در پایین می گذرد داشته باشد. به روی خاک که به لطف هدر نرم شده زانو می زنم و به اندازه ای که ریشه های درخت در آن جا بشوند چاله می کنم.
دو سالِ گذشته این مسیر را آمده ایم و به نوبت درخت ها را حمل کرده ایم. تا پیش از آن درخت ها را با واگن قرمز هدر می آوردیم. اینجا مانند مزرعه ی کوچک درخت کاج من شده است و وقتی خانواده ام به شمال برگردند انگار بخشی از وجود من در اینجا می ماند. دوباره به این فکر می کنم که آیا سال دیگر این شانس را دارم که مسن ترین درخت را ببُرم. این فصل قرار بود عالی بگذرد نه اینکه اما و اگرها خرابش کنند. همه ی این اما و اگرها من را در هر کاری که انجام می دهم دوره کرده اند. نمی دانم چطور می توانم از این لحظه ها لذت ببرم وقتی به این فکر می کنم که شاید آخرین باری هستند که رخ می دهند.
بندی که کرباس ها را دور ریشه ها نگه داشته باز می کنم. وقتی پارچه را کنار می زنم، ریشه ها تقریبا سر جایشان در خاکی که از خانه آورده بودم مانده اند. هدر می گوید: «دلم برای این تپه نوردی ها تنگ می شه.»
درخت را درون چاله جا می دهم و با انگشتانم برخی از ریشه ها را پخش می کنم. هدر در کنارم زانو می زند و به من کمک می کند خاک را به چاله برگردانم.
هدر: «حداقل یه سال دیگه رو داریم.»
بدون اینکه نگاهش کنم مشت دیگری خاک اطراف تنه ی درخت می پاشم. خاک دستانم را می تکانم و روی زمین می نشینم. زانوهایم را بغل می کنم و از تپه ی تاریک به روشنایی شهر نگاه می کنم؛ جایی که هدر همه ی زندگی اش را گذرانده است. باوجودی که هر سال فقط مدت کوتاهی اینجا بودم احساس می کنم من هم اینجا بزرگ شده ام. نفس عمیقی از سینه بیرون می دهم.
هدر می پرسد: «چی شده؟»
نگاهش می کنم: «شاید سال دیگه ای نباشه.»
با چینی عمیق بر پیشانی به من نگاه می کند اما حرفی نمی زند. می گویم: «چیزی به من نگفتن. اما چندوقت پیش شنیدم مامان و بابام درباره اش بحث می کردن. شاید فصل بعدی اومدن به اینجا براشون به صرفه نباشه.»
حالا هدر به شهر نگاه می کند. در این فصل سال وقتی همه ی چراغ های شهر روشن هستند، از این بالا به راحتی می شود محوطه ی فروش درخت کریسمس ما را دید. از فردا، مستطیلی از چراغ های سفید دور درختان ما را خواهد گرفت. اما امشب، جایی که من زندگی می کنم لکه ی تاریکی نزدیک خیابانی دراز است که با نور ماشین های عبوری روشن شده است.
می گویم: «فروش امسال همه چی رو معلوم میکنه. می دونم مامان و بابام هم به اندازه من دوست دارن اینجا باشن. از اون طرف ریچل و الیزابت عاشق ایده ی ماندن من در اورگان در ایام کریسمس هستن.»
هدر کنار من روی خاک می نشیند: «سییرا تو یکی از بهترین دوستای منی. می دونم که الیزابت و ریچل هم همین احساس رو نسبت به تو دارن برای همین نمی تونم سرزنششون کنم. اما اونا همه ی سال رو با تو هستن. من نمی تونم تعطیلاتم رو بدون تو و خانواده ات تصور کنم.»
من هم واقعا نمی خواهم آخرین فصل بودن با هدر را از دست بدهم. اما این چیزی است که از اول می دانستیم بالاخره اتفاق می افتد. ما قبلاً درباره ی سال آخر دبیرستان و این امکان نگران کننده صحبت کرده ایم.
به هدر می گویم: «منم همین حس رو دارم. منظورم اینه که کنجکاوم بدونم کریسمس در اورگان چطوریه. می خوام به جای ارتباط اینترنتی با مدرسه کارهای آخر سال رو برای یه بار هم که شده واقعا انجام بدم.»
هدر برای مدتی طولانی به ستاره های بالای سرمان خیره می شود. می گویم: «اما دلم برای تو و همه ی این چیزها خیلی تنگ می شه.»
می بینم که لبخند می زند: «شاید بتونم چند روزی بیام اونجا پیشت و یه بار هم که شده تو رو تو تعطیلات ملاقات کنم.»
سرم را به شانه اش تکیه می دهم و به روبه رو نگاه می کنم؛ نه به ستاره های بالا و نه به شهر پایین، فقط به جایی دیگر. هدر سرش را به سرم می چسباند. می گوید: «بیا از حالا نگرانش نباشیم.»
و برای چند دقیقه هیچ کدام دیگر حرفی نزدیم.
در آخر من به سمت کوچک ترین درخت رفتم. بر خاک اطراف آن ضرب زدم و کمی دیگر دور تنه ی نازکش خاک ریختم. می گویم: «هرچی می خواد بشه. بیا امسال رو به طور خیلی ویژه بگذرونیم.»
هدر می ایستد و به شهر نگاه می کند. دستش را می گیرم و به من کمک می کند تا بلند شوم. کنارش می ایستم و دستش را ول نمی کنم.
هدر: «خیلی قشنگ می شه اگه روی این درخت ها لامپ ببندیم تا همه بتونن از پایین ببیننشون.»
این ایده خیلی زیباست و از این طریق می توانیم دوستیمان را با همه قسمت کنیم. من می توانم هر شب پرده ی بالای تختم را کنار بزنم و آنقدر به آنها نگاه کنم تا خوابم ببرد.
هدر می گوید: «اما من کل این تپه رو چک کردم. این کوه حتی یه پریز برق هم نداره.»
می خندم. «طبیعت توی این شهر خیلی از زمونه عقبه.»

فصل دوم

خورشید تازه از پشت تپه ها سرک می کشد که وانت بابا را در کنار جاده ی گِلی پارک می کنم. ترمزدستی را می کشم و به یکی از مناظر محبوبم چشم می دوزم. درختان کریسمس از چندمتری شیشه ی سمت راننده شروع می شوند و حدود هزار هکتار روی تپه های مواج امتداد می یابند. در سمت دیگرِ وانت هم مزرعه ی ما به همان اندازه ادامه دارد. در هر طرف که مزرعه ی ما تمام می شود، مزارع بیشتری با درخت های کریسمس شروع می شوند. هنگامی که بخاری را خاموش می کنم و قدم بیرون ماشین می گذارم می دانم که سرمای هوا گزنده است. موهایم را سفت دم اسبی می بندم، آن را در کاپشن ضخیمم پنهان می کنم، کلاهش را روی سرم می کشم و بندهای آن را محکم می کنم.
رایحه ی تند صمغ کاج در هوای مرطوب پیچیده است و خاک مرطوب به چکمه های سنگینم می چسبد. هنگامی که تلفنم را از جیبم بیرون می آورم شاخه ها آستینم را خراش می دهند. شماره ی عمو بروس(۱۴) را می گیرم و گوشی را با شانه ام نگه می دارم تا دستکش های کارم را بپوشم. عمو بروس با خنده جواب می دهد: «سییرا، مطمئنم خیلی زود به اون بالا رسیدی.»
می گویم: «اونقدرها سریع نروندم.»
درحقیقت دورزدن و سرُخوردن در گِل آنقدر لذت بخش است که نمی شود از آن گذشت.
«عزیزم نگران نباش. من با وانتم بارها روی اون تپه ها جاده کشیدم.»
می گویم: «چون دیدمتون می دونم چقدر باحاله. به هرحال من الآن تقریبا کنار اولین بسته ام.»
عمو بروس: «یه دقیقه همونجا بمون.»
هنوز تماس را قطع نکرده می توانم صدای روشن شدن موتور هلیکوپتر را بشنوم. از توی جیب کاپشنم جلیقه ی نجات نارنجی مشبکی را درمی آورم و دست هایم را در سوراخ هایش فرو می کنم. نواری تسمه ای تا پایین سینه آن را نگه می دارد تا عمو بروس بتواند من را از بالا ببیند. از حدود ۲۰۰ متر جلوتر می توانم صدای وزوز اره برقی کارگرها را بشنوم که درختان کریسمس امسال را می بُرند. دو ماه پیش، آنهایی را که می خواهیم ببُریم علامت گذاری کردیم و روی نوک یکی از شاخه های آنها روبان رنگی پلاستیکی بستیم. بسته به بلندی درخت ها روبان های قرمز، زرد و یا آبی می بندیم تا جداسازی آنها هنگام بارگیری آسان باشد. هر درختی که علامت نخورده بریده نمی شود تا به رشد خود ادامه دهد. در دوردست می توانم هلیکوپتر قرمز را ببینم که به سمت من می آید. مامان و بابا به عمو بروس کمک کردند این هلیکوپتر را بخرد و او در مقابل جابه جایی هوایی درختان را در فصل برداشت انجام می دهد. هلیکوپتر کمک می کند مزرعه را با جاده کشی زیگزاگی خراب نکنیم و درخت ها را هم تازه تر ارسال کنیم. در بقیه ی سال عمو با هلیکوپترش گردشگران را در امتداد ساحل صخره ای پرواز می دهد. حتی گاهی، مانند یک قهرمان، صخره نورد گمشده ای را نجات می دهد.
بعد از اینکه کارگران مقابل من چهارـ پنج درخت را می بُرند، آنها را مانند ریل راه آهن در کنار هم روی دو کابل می خوابانند. آنقدر درخت روی آن می گذارند تا حدود دوجین بشود. بعد کابل ها را دور بسته می پیچند و پیش از حرکت دادنشان آنها را محکم به هم می بندند. این جاست که کار من شروع می شود.
پارسال اولین سالی بود که بابا به من اجازه داد این کار را بکنم. می دانم که می خواست به من بفهماند این کار برای دختری پانزده ساله بسیار خطرناک است. اما جرات نداشت آن را مستقیم بگوید. چندتا از کارگرهایی که برای بریدن درختان استخدام کرده است همکلاسی های من هستند و به آنها اجازه داده با اره برقی کار کنند.
صدای پره های هلیکوپتر بلندتر می شود ـ کوپ ـ کوپ ـ کوپ ـ کوپ ـ هوا را می شکافد و می آید. هنگامی که آماده می شوم تا اولین بسته ی فصل را وصل کنم ضربان قلبم با ریتم صدای هلیکوپتر یکی می شود.
در کنار اولین بسته می ایستم و انگشت های دستکش پوشم را نرمش می دهم. نور صبحگاهی در پنجره ی هلیکوپتر منعکس می شود. کابلی بلند، قلاب قرمز سنگینی را در آسمان به دنبال خود می کشد. هلیکوپتر همانطور که نزدیک می شود سرعتش را کم می کند و من چکمه هایم را در خاک فرو می کنم. پره های هلیکوپتر بالای سر من می چرخند و می غرند، کوپ ـ کوپ ـ کوپ ـ کوپ. هلیکوپتر به آرامی پایین می آید تا اینکه قلاب آهنی اش به سوزن های بسته ی درخت ها برسد. دستم را بالای سرم می برم و دایره وار حرکت می دهم تا سرعتش را کمتر کند. وقتی چندمتری پایین تر می آید، قلاب را می گیرم، آن را به پشت کابل ها می بندم و بعد دو قدم بزرگ به عقب می روم.
به بالا نگاه می کنم و لبخند عمو بروس را می بینم. به او اشاره می کنم، دستش را به نشانه ی عالی بود نشان می دهد و بالا می رود. بسته ی سنگین در هنگام بلندشدن از زمین به خود جمع شده و دور می شود.
***
هلال ماه بالای خانه ی ما در مزرعه آویزان است. از پنجره ی طبقه بالا می توانم تپه های مواج در سایه های تاریک را ببینم. در بچگی اینجا می ایستادم و تظاهر می کردم ناخدای کشتی هستم و دارم امواج اقیانوس را در شب تماشا می کنم که غالبا امواج تاریک تر از آسمان پرستاره است.
هر سال به خاطر برداشت دوره ای محصول، این منظره به همین شکل است. به ازای هر درخت بریده، پنج درخت را نگه می داریم و به جای آن دانه می کاریم. در طی شش سال همه ی این تک درختان به کل کشور ارسال می شوند تا در خانه ها به عنوان نماد اصلی تعطیلات قرار بگیرند.
به همین دلیل تعطیلات من سنتی متفاوت دارد. یک روز پیش از جشن شکرگزاری، من و مامان به سمت جنوب رانندگی می کنیم و به بابا می پیوندیم. بعد شام شکرگزاری را با هدر و خانواده اش صرف می کنیم. از فردای آن، از صبح تا شب درخت کریسمس می فروشیم و تا شب کریسمس بی وقفه کار می کنیم. شب کریسمس، خسته وکوفته نفری یک کادو به همدیگر می دهیم. در کاروان نقره ای یا همان خانه ی دور از خانه مان جایی برای کادوهای بیشتر نیست.
خانه ی مزرعه مان در دهه ی ۱۹۳۰ ساخته شده است. کف خانه و پله ها چوبی و قدیمی است و نمی شود نیمه های شب بدون سروصدا از تخت بیرون بیایم اما، سعی می کنم از کم سروصداترین بخش پله ها عبور کنم. سه پله مانده به آشپزخانه مامان از اتاق نشیمن مرا صدا می زند: «سییرا! باید دست کم چند ساعت بخوابی.»
هروقت بابا خانه نیست، مامان روی کاناپه با تلویزیون روشن به خواب می رود. بخش رومانتیک من دلش می خواهد باور کند وقتی بابا نیست اتاق خوابشان خیلی سوت و کور می شود. بخش غیررومانتیک من فکر می کند خوابیدن روی کاناپه به مامان احساس سرکشی می دهد.
بالاپوشم را به خودم می پیچم و پاهایم را در کتانی کهنه ی کنار کاناپه فرو می برم. مامان خمیازه می کشد و دستش را به سوی کنترل تلویزیون روی زمین دراز می کند. تلویزیون را خاموش می کند که باعث می شود اتاق تاریک شود.
آباژور روی عسلی را روشن می کند.
ــ «کجا داری می ری؟»
ــ «به گلخونه. می خوام درخت رو بیارم اینجا تا جاش نذاریم.»
به جای اینکه شب قبل از رفتن وسایلمان را در ماشین بگذاریم، همه ی ساک هایمان را کنار درِ جلویی می گذاریم تا قبل از راه افتادن نگاهی دوباره بهشان بیاندازیم. وقتی وارد بزرگراه بشویم، جاده طولانی تر از آن است که بشود دور زد.
مامان می گوید: «بعدش مستقیم می ری به تختت.»
او هم مثل من وقتی نگران چیزی است دچار نفرین بی خوابی می شود: «وگرنه نمی ذارم فردا رانندگی کنی.»
به او قول می دهم و درِ جلویی را می بندم. بالاپوشم را محکم تر به خودم می پیچم تا از نفوذ هوای سرد شب در امان بمانم. گلخانه گرم است اما من فقط به اندازه ای آنجا می مانم که درخت کوچکی را که قبلاً در سطل پلاستیکی سیاهی کاشته ام بردارم. درخت را کنار ساک هایمان می گذارم تا من و هدر آن را بعد از شام شکرگزاری بکاریم. این ششمین درختی است که از مزرعه ی ما آغاز شده و بر فراز قله ی کاردینالز(۱۵) کالیفرنیا رشد خواهد کرد. از همان ابتدا برنامه ی سال آینده این بوده که اولین درختی را که کاشته ایم ببُریم و به خانواده ی هدر بدهیم.
این هم یک دلیل بیشتر برای اینکه این آخرین فصلمان در کالیفرنیا نباشد.

فصل اول

ریچل(۱) گفت: «از این موقع از سال متنفرم. ببخش سییرا(۲) می دونم زیادی غر می زنم ولی حقیقت داره.»
مه صبحگاهی ورودی مدرسه مان در انتهای چمنزار را محو کرده است. ما برای فرار از چمن خیس روی مسیر سیمانی ایستاده ایم اما، غرولند ریچل به خاطر آب و هوا نیست.
می گویم: «تو رو خدا شروع نکن. دوباره من رو به گریه می ندازی. فقط می خوام این یه هفته بگذره بدون...»
ــ «اما یه هفته نیست. دوروزه. دو روز تا تعطیلات شکرگزاری مونده و بعد تو دوباره یه ماه تمام می ری. بیشتر از یه ماه!»
بازوی ریچل را بغل می کنم و به راه رفتن ادامه می دهیم. درحالی که من دوباره عازم تعطیلات فصلی دور از خانه هستم، ریچل هر سال به گونه ای رفتار می کند که انگار دنیای او زیرورو می شود. چهره ی ناراحت و شانه های افتاده اش دلم را خوش می کند که برایم دل تنگ می شود و من هر سال سپاسگزار این نمایش احساسی اش هستم. باوجوداینکه عاشق جایی هستم که می روم بازهم خداحافظی برایم سخت است. دانستن اینکه برای برگشتنم دوستانم لحظه شماری می کنند، رفتنم را ساده تر می کند.
به اشکی که گوشه ی چشمم جمع شده اشاره می کنم: «می بینی چیکار کردی؟ گریه ام شروع شد.»
امروز صبح وقتی با مامان از مزرعه درخت کریسمس می آمدیم هوا تقریبا صاف بود. کارگرها توی مزرعه کار می کردند و صدای اره ی برقی شان که محصولات امسال کریسمس را می برید از دور مثل صدای وزوز پشه بود. هرچه پایین می آمدیم، آسمان هم مه آلود می شد. مه خود را بر مزارع کوچک، بین بخش ها و به داخل شهر می کشید و با خود بوی سنتی این فصل را می آورد.
این موقع از سال، کل شهر کوچک ما، اورگان(۳)، بوی درخت کریسمس تازه بریده شده می دهد. بقیه ی سال بویی شبیه به ذرت شیرین و یا چغندر قند دارد.
ریچل یک لنگه از درِ شیشه ای مدرسه را باز نگه می دارد و مرا تا کمد وسایلم همراهی می کند. ساعت قرمز براقش را در مقابلم تکان می دهد و می گوید: «پونزده دقیقه وقت داریم. هم بی حوصله م هم سردمه. بیا بریم قبل از زنگ اول یه قهوه بزنیم.»
خانم لیوینگستون(۴)، مدیر تئاتر مدرسه، آشکارا دانش آموزانش را تشویق می کند برای به موقع آماده کردن نمایش هرچقدر لازم است کافئین بنوشند. همیشه یک قوری قهوه پشت صحنه درحال دم کشیدن است. ریچل به عنوان طراح اول صحنه دسترسی نامحدود به سالن اجتماعات دارد.
آخر هفته ی پیش، گروه تئاتر اجرای نمایش مغازه ی کوچک وحشت(۵) را به پایان رساند و تا بعد از تعطیلات شکرگزاری صحنه جمع نمی شود، برای همین وقتی من و ریچل چراغ های سالن را روشن می کنیم هنوز صحنه ی نمایش پابرجاست. روی صحنه، بین پیشخوان مغازه ی گل فروشی و گیاه بزرگ و سبز آدم ـ خوار، الیزابت(۶) نشسته است. وقتی ما را می بیند صاف می نشیند و برایمان دست تکان می دهد.
ریچل در راهروی بین صندلی ها جلوتر از من راه می رود: «امسال می خوایم یه چیزی بهت بدیم که با خودت به کالیفرنیا ببری.»
او را از میان صندلی های بالشتکی قرمز دنبال می کنم. ظاهرا برایشان مهم نیست که من در این روزهای آخر مدرسه مدام درحال اشک ریختن باشم. از پله های صحنه بالا می روم. الیزابت خودش را بالا می کشد، به سمت من می دود و بغلم می کند. از روی شانه ام به ریچل می گوید: «دیدی گفتم گریه می کنه.»
ــ «هردوتون بدجنسین.»
الیزابت دو بسته ی پیچیده شده در کاغذ کادوی نقره ای براق کریسمس به من می دهد و من تقریبا از قبل می دانم چه کادویی می خواهند به من بدهند. هفته ی گذشته همگی به مغازه ی کادویی در مرکز شهر رفتیم و دیدم که به قاب عکس هایی به اندازه ی همین جعبه ها زل زده اند. برای بازکردن جعبه ها می نشینم و به پیشخوان زیر صندوق پول قدیمی آهنی تکیه می دهم.
ریچل چهارزانو روبه روی من می نشیند و زانوهایمان تقریبا به هم می خورند. انگشتم را به زیر تای اولین کادو سُر می دهم. می گویم: «شما قانون شکنی کردین. قرار بود تا برگشتن من این کار رو نکنین.»
الیزابت می گوید: «می خواستیم یه چیزی داشته باشی که هر روز ما رو به یادت بندازه.»
ریچل اضافه می کند: «یه جورایی شرمنده ایم از اینکه از همون اول که می رفتی این کار رو نکردیم.»
ــ «چی؟ کی؟ وقتی بچه بودیم؟»
در اولین کریسمسی که داشتم، من و مامان در مزرعه ماندیم و بابا برای گرداندن محوطه ی فروش درخت خانوادگی مان به کالیفرنیا(۷) رفت. سال بعد، نظر مامان این بود که بهتر است یک فصل دیگر هم در اورگان بمانیم. اما، بابا حاضر نشد دوباره بدون ما برود. بابا گفت ترجیح می دهد محوطه را تعطیل کند و فقط به ارسال درخت به فروشگاه های سراسر کشور بسنده کند. این باعث عذاب وجدان مامان شد چون خیلی از خانواده ها مراسم سنتی کریسمس را با خرید درخت از ما برگزار می کردند.
بابا نسل دوم اداره کننده ی این شغل خانوادگی است و این کار برای هردوی آنها هم تجارت و هم یک سنت باارزش است. درواقع چون مامان و والدینش مشتری های هر سال آنها بودند، بابا با مامانم آشنا شده بود. بنابراین، تا به امروز، من هر سال تعطیلات بین جشن شکرگزاری و کریسمس را در کالیفرنیا می گذرانم.
ریچل به عقب خم می شود، دست هایش را روی صحنهْ تکیه گاه خود می کند و می گوید: «مامان و بابات هنوز تصمیم نگرفتن این آخرین کریسمس توی کالیفرنیا باشه؟»
با ناخن چسبی که تای دیگر را نگه داشته می کنم: «فروشنده کادوش کرده؟»
ریچل به گونه ای که من هم بشنوم به الیزابت زمزمه می کند: «داره موضوع رو عوض می کنه.»
می گویم: «ببخشید. اصلاً دوست ندارم فکر کنم که این آخرین سالیه که می ریم. به همون اندازه که شماها رو دوست دارم دلم برای اونجا هم تنگ می شه. ضمن اینکه من فقط شنیدم چی به هم می گفتن. هنوز درباره اش به من چیزی نگفتن. ظاهرا نگران شرایط مالیش هستن. تا زمانی که تصمیم نگرفتن نمی خوام ذهنم رو درگیرش کنم.»
اگر کار محوطه ی فروش درخت کالیفرنیا سه فصل دیگر دوام بیاورد، خانواده مان سی سال دیگر هم آن را ادامه می دهند. وقتی بابابزرگ و مامان بزرگم برای اولین بار آن محوطه را خریدند، شهر کوچک به سرعت درحال گسترش بود. چندین محوطه ی فروش درخت در شهرهایی که به مزرعه ی ما در اورگان نزدیک تر بودند باز شده بود اما کافی نبودند.
حالا همه جا درخت کریسمس می فروشند، از سوپرمارکت ها گرفته تا فروشگاه های ابزارآلات و یا مردم برای جمع آوری پول برای خیریه ها درخت کریسمس می فروشند. محوطه هایی مانند محوطه ی فروش درخت ما دیگر زیاد معمول نیستند. اگر آن را تعطیل کنیم همه ی تجارت ما محدود به فروش به سوپرمارکت ها و افراد خیر و یا ارسال به دیگر محوطه های فروش درخت کریسمس می شود.
الیزابت دستش را روی زانویم می گذارد: «یه دلم می گه سال دیگه هم به کالیفرنیا بری چون می دونم اونجا رو دوست داری اما اگه بمونی می تونیم برای اولین بار کریسمس رو با هم بگذرونیم.»
این فکر لب هایم را به خنده باز می کند. من عاشق این دخترها هستم ولی هِدِر(۸) هم یکی از بهترین دوستان من است و فقط یک ماه در سال وقتی کالیفرنیا هستم او را می بینم. می گویم: «ما تا ابد به اونجا می ریم، نه... نمی تونم تصور کنم چی می شه اگه یهویی...»
ریچل: «من می تونم بهت بگم چی می شه. سال آخر دبیرستان. اسکی، جکوزی و برف.»
ولی من عاشق شهر کالیفرنیای ساحلی بدون برف هستم که فقط سه ساعت تا سان فرانسیسکو(۹) فاصله دارد. عاشق فروش درخت و دوباره دیدن خانواده هایی که هر سال برای خرید درخت نزدمان می آیند هستم. اینکه زمان زیادی را صرف پروراندن درختی بکنی که قرار است برای دیگر فروشنده ها ارسال بشود احساس خوبی به من نمی دهد.
ریچل می پرسد: «باحاله، مگه نه؟» به سمت من خم می شود و ابروهایش را بالا می اندازد: «حالا با پسرها تصورش کن.»
خنده ی خرخرمانندی از دهانم خارج می شود و با دست دهانم را می پوشانم. الیزابت شانه ی ریچل را به عقب می کشد و می گوید: «شایدم نه. وقت گذروندن با ما و بدون پسرها هم می تونه خوب باشه.»
می گویم: «این به کریسمس های من بیشتر شبیهه. یادت می آد پارسال درست یه شب مونده به کالیفرنیا دوست پسرم ولم کرد.»
الیزابت کمی می خندد: «اون وحشتناک بود. بعدش پسره با یه دختره ی دبیرستانی به جشن زمستانه ی مدرسه اومد و...»
ریچل انگشتش را روی لب های الیزابت می گذارد: «فکر کنم خودش یادشه.»
به اولین هدیه ام نگاه می کنم که هنوز نصف بیشترش کادوپیچ است: «سرزنشش نمی کنم. کی دلش می خواد برای تعطیلات یه رابطه ی دورادور داشته باشه؟ من که نمی خوام.»
ریچل: «تازه، تو گفتی که چندتا پسر خوش قیافه توی محوطه ی فروش درخت کریسمس کار می کنن.»
سرم را تکان می دهم: «درسته. چقدر هم که بابا می ذاره اتفاقی بینمون بیفته.»
الیزابت: «خیلی خوب. حرف زدن در این مورد بسه دیگه. کادوهات رو باز کن.»
چسب دیگری را جدا می کنم. ولی ذهنم الآن در کالیفرنیاست. از وقتی یادم می آید من و هدر با هم دوست بودیم. بابابزرگ و مامان بزرگ مادریم قبلاً با خانواده آنها همسایه بودند. وقتی بابابزرگ و مامان بزرگم فوت کردند، خانواده ی هدر روزی چند ساعت من را نزد خودشان نگه می داشتند تا مامان و بابام کمی استراحت کنند. مامان و بابام برای تشکر درخت کریسمس زیبایی به همراه چند حلقه گل به آنها دادند و چند کارگر برای لامپ آذین کردن سقفشان نزدشان فرستادند.
الیزابت آه می کشد: «کادوهات لطفا؟»
کاغذ یک سمت کادو را پاره می کنم. البته آنها هم حق دارند. من هم دوست دارم قبل از فارغ التحصیلی و قبل از اینکه هرکدام به جایی برویم یک زمستان را با آنها بگذرانم. در رویاهایم آنها را در مسابقه ی مجسمه های یخی و همه ی کارهایی که آن موقع انجام می دهند همراهی می کنم.
اما تعطیلاتم در کالیفرنیا تنها زمانی هستند که می توانم آن یکی بهترین دوستم را ببینم. سال هاست که دیگر هدر را دوست زمستانی ام خطاب نمی کنم. او حالا یکی از بهترین دوستان دوره ای ام است. قبلاً تابستان ها هم وقتی به دیدن بابابزرگ و مامان بزرگم می رفتیم چندهفته ای او را می دیدم اما وقتی آنها فوت کردند این دیدارها هم متوقف شد. ازآنجایی که می دانستم شاید این آخرین کریسمس با او باشد نگران بودم مبادا این فصل نتوانم به اندازه ی کافی لذت ببرم.
ریچل می ایستد و از صحنه عبور می کند: «من قهوه لازمم.»
الیزابت پشت سرش جیغ می کشد: «اون داره کادوهای ما رو باز می کنه!»
ریچل می گوید: «اون داره کادوی تو رو باز می کنه. مال من روبانش قرمزه.»
اولین قاب که روبان سبز دارد را باز می کنم که عکس چهره ی الیزابت است. درحالی که چشم هایش را به یک سمت برده است زبانش را درآورده و آن را به سوی دیگر دراز کرده است. تقریبا شبیه همه ی عکس هایی است که می گیرد برای همین دوستش دارم. قاب را به سینه ام فشار می دهم: «مرسی.»
الیزابت سرخ می شود: «قابلی نداشت.»
رو به آن سوی صحنه فریاد می زنم: «الآن دارم مال تو رو باز می کنم.»
ریچل با سه فنجان کاغذی قهوه، در دست، که بخار از آن ها بلند می شود با احتیاط به سمت ما می آید. هرکدام یکی برمی داریم. فنجان را کنار خودم می گذارم و ریچل روبه روی من می نشیند. بعد شروع به بازکردن کادویش می کنم. باوجودی که فقط یک ماه می روم دلم خیلی برایش تنگ می شود. در عکس، ریچل صورت زیبایش را به صورت نیم رخ گرفته و تقریبا آن را با دست پوشانده است انگار نمی خواسته ازش عکس بگیرند.
ریچل می گوید: «یعنی مثلاً گیر دوربین پاپاراتزی ها(۱۰) افتادم. انگاری که یه هنرپیشه ی بزرگم و دارم از یه رستوران خیلی شیک بیرون می آم. هرچند تو زندگی واقعی یه عالمه بادی گارد هم باید دورم باشه اما...»
الیزابت: «اما تو هنرپیشه نیستی. می خوای طراح صحنه بشی.»
ریچل: «این بخشی از نقشمه. می دونی چندتا هنرپیشه در دنیا وجود دارن؟ میلیون ها. همشون برای دیده شدن کلی تلاش می کنن که باعث می شه جذابیتشون رو از دست بدن. یه روز، وقتی دارم برای یه تهیه کننده ی معروف طراحی صحنه می کنم. اون یه نگاه به من می ندازه و بلافاصله متوجه می شه که حیفه من رو پشت دوربین نگه داره. من باید جلوی دوربین باشم. بعد اون همه ی اعتبارش رو خرج کشف من می کنه درصورتی که درحقیقت من اون رو وادار کردم کشفم کنه.»
می گویم: «چیزی که برای من مهمه اینه که می دونم تو باور داری دقیقا همین اتفاق می افته.»
ریچل جرعه ای از قهوه اش را می نوشد: «چون همینطور هم هست.»
زنگ اول به صدا درمی آید. کاغذ کادوهای نقره ای را جمع و مثل یک توپ مچاله می کنم. ریچل کاغذ کادوهای مچاله و فنجان های خالی قهوه مان را در سطل زباله ی پشت صحنه می اندازد. الیزابت قاب عکس هایم را توی یک پاکت خرید می گذارد و قبل از اینکه به دستم بدهد سر پاکت را به سمت پایین می پیچاند.
الیزابت می پرسد: «قبل از رفتنت نمی تونیم یه سر بهت بزنیم؟»
می گویم: «شاید نه.»
به دنبال آنها از پله ها پایین می آیم و بدون عجله از راهروی بین صندلی ها به سمت پشت سالن تئاتر قدم می زنیم. ادامه می دهم: «امشب زود می خوابم تا بتونم فردا قبل از مدرسه چندساعتی کار کنم. بعد چهارشنبه اول صبح راه می افتیم.»
ریچل می پرسد: «ساعت چند؟ شاید ما...»
با خنده می گویم: «ساعت سه صبح.»
از مزرعه ما در اورگان تا محوطه ی فروش درخت در کالیفرنیا با درنظرگرفتن توقف برای دستشویی و ترافیک تعطیلات حدود هفده ساعت راه است. ادامه می دهم: «البته، اگه بخواین صبح به اون زودی بیدار بشین...»
الیزابت می گوید: «اشکالی نداره. توی خواب برات دعا می کنیم.»
ریچل می پرسد: «همه ی تکالیفت رو داری؟»
ــ «فکر کنم بله.»
زمستان دو سال پیش حدود دوازده نفر دانش آموز مسافر فروشنده ی درخت در مدرسه داشتیم اما، امسال فقط سه نفر هستیم. خوشبختانه به دلیل مزارع زیادی که در منطقه است معلم ها به این گونه اقامت های فصلی در دوره های مختلف برداشت محصول عادت کرده اند.
ــ «موسیو کاپو(۱۱) نگرانه من نتونم در مدتی که نیستم فغانسه تمغین(۱۲) کنم. برای همین وادارم کرده هفته ای یکبار تلفنی باهاش حرف بزنم.»
ریچل چشمکی به من می زند: «مطمئنی این تنها دلیلش برای تلفن زدنه؟»
می گویم: «اینقدر حال به هم زن نباش.»
الیزابت: «یادت باشه سییرا از مردهای مسن خوشش نمی آد.»
حالا دیگر می خندم: «دارین درباره ی پُل(۱۳) صحبت می کنین درسته؟ ما فقط یه بار با هم بیرون رفتیم اما بعد پلیس اون رو با یه نوشیدنی توی ماشین دوستش گیر انداخت.»
ریچل اشاره می کند: «تو دفاعیاتش گفت که رانندگی نمی کرده.»
دهان باز می کنم تا جوابی بدهم ریچل مانع می شود و می گوید: «اما من نکته رو گرفتم. تو اون اتفاق رو نشونه ی احتمال الکلی بودن و یا انتخاب بد دونستی یا... یه چیزی تو این مایه ها.»
الیزابت سرش را تکان می دهد: «سییرا تو دیگه زیادی ایرادگیری.»
ریچل و الیزابت همیشه به معیارهای من برای مردان ایراد می گیرند. من فقط دخترهای زیادی دیده ام که رابطه شان به مردانی ختم شده که تحقیرشان کرده اند. شاید اولش اینگونه نباشد ولی درنهایت می شود. چرا باید برای افرادی این چنینی سال ها و یا ماه ها و یا حتی روزها وقت تلف کرد؟ پیش از رسیدن به درِ دولنگه ای که ما را به هال می رساند الیزابت قدمی به جلو می گذارد و به سوی ما می چرخد: «کلاس انگلیسی من داره دیر می شه. قرارمون موقع نهار. باشه؟»
لبخند می زنم چون ما همیشه برای نهار قرار می گذاریم. در را به سوی هال هل می دهیم و الیزابت در میان دانش آموزان گم می شود.
ریچل می گوید: «دوتا نهار دیگه.»
همانطور که راه می رویم تظاهر می کند که دارد اشکش را از گوشه چشمانش پاک می کند: «این همه ی چیزیه که داریم. این تقریبا باعث می شه بخوام...»
می گویم: «بسه! این رو نگو!»
ریچل دست هایش را تکان می دهد. «اوه! نگران من نباش. وقتی تو توی کالیفرنیا داری مهمونی می گیری من کلی کار برای سرگرم شدن دارم. بذار ببینم، دوشنبه ی آینده قراره خراب کردن صحنه رو شروع کنیم. این کار حدود یه هفته وقت می بره. بعد باید به گروه رقص کمک کنم طراحی جشن زمستانی رو تموم کنن. این نمایش نیست ولی دوست دارم در جایی که بهم نیاز دارن از استعدادهام استفاده کنم.»
می پرسم: «برای امسال موضوعی دارن؟»
ــ «گوی برفی عشق. به نظر ضایع می آد ولی من چندتا ایده ی عالی دارم. می خوام کل سالن ورزش رو جوری دکور کنم انگار داری وسط یه گوی برفی می رقصی. بنابراین تا تو برگردی من حسابی مشغولم.»
ــ «دیدی؟ دلت هم برام تنگ نمی شه.»
ــ «درسته.»
همانطور که به راه رفتن ادامه می دهیم سقلمه ای به من می زند: «اما تو بهتره دلت برام تنگ بشه.»
همینطور هم می شود. در تمام زندگی ام دلتنگی برای دوستانم سنتی کریسمسی بوده است.

فصل سوم

کاروان از بیرون شاید شبیه به فلاسکی نقره ای با کناره ای برجسته باشد. اما، داخلش برای من همیشه دنج است. میز نهارخوری کوچک و تخت من که یکی از نیمکت های میز هم هست را به دیوار انتهایی چسبانده ایم. آشپزخانه با ظرفشویی، یخچال، اجاق و مایکروفر تجهیز شده است. باوجودی که والدینم حمام را کمی بزرگ تر کرده اند ولی هر سال احساس می کنم کوچک تر می شود. اگر دوش استاندارد بود، خم شدن و شستن پاهایم بدون انجام حرکات کششی غیرممکن بود. در آن سوی کاروان اتاق مامان و بابا قرار دارد که به زور یک تخت خواب، یک کمد کوچک و یک میز عسلی در خود جا داده است. درِ اتاقشان الآن بسته است اما می توانم صدای خرخر مامان را که دارد خستگی رانندگی طولانی را درمی کند بشنوم.
پایه ی تخت من با کابینت آشپزخانه مماس است و کمدی چوبی نیز بالای آن قرار دارد که پونز بزرگ و سفیدی را در آن فرو کرده ام. روی میز کنار من قاب های عکس ریچل و الیزابت قرار دارد. آنها را با روبان سبز براقی به هم وصل کرده ام تا روی هم قرار بگیرند. انتهای روبان را حلقه کرده ام و به پونز وصل کرده ام تا دوستان آن یکی خانه ام هر روز با من باشند. به آنها می گویم: «به کالیفرنیا خوش اومدین.»
خود را به قسمت بالایی تختم می کشم و پرده ها را کنار می زنم. یک درخت کریسمس روی پنجره ام می افتد و من جیغ می کشم. کسی سعی می کند درخت را دوباره سرپا کند و سوزن های کاج روی شیشه کشیده می شوند. اندرو(۱۶) از کنار شاخه ها سرک می کشد، شاید می خواهد مطمئن شود شیشه را خرد نکرده است. وقتی مرا می بیند سرخ می شود، نگاهی به خودم می اندازم تا مطمئن شوم بعد از حمام لباس پوشیده ام. سال هاست که هر روز دوش کوچکی می گیرم و پیش از اینکه یادم باشد تعداد زیادی پسر دبیرستانی بیرون از کاروان درحال کارکردن هستند، با حوله در کاروان به این طرف و آن طرف می روم.
اندرو پارسال تنها پسر محوطه ی فروش درخت بود که از من خواست با او بیرون بروم. او درخواستش را در یادداشتی کوچک بر بیرون پنجره ام چسباند. فکر می کنم سعی کرده بود بامزه باشد اما تصور من این بود که او در تاریکی و بر نوک پنجه تا چندسانتی متری جایی که خوابیده بودم آمده است. خوشبختانه توانستم به او بفهمانم که درست نیست با کسی که اینجا کار می کند قرار بگذارم. این یک قانون نیست ولی والدینم چند بار به من گوشزد کرده اند که این کار همه را معذب می کند چون خودشان هم اینجا کار می کنند.
مامان و بابا وقتی هم سن من بودند با یکدیگر آشنا شدند. بابا با والدینش توی همین محوطه ی فروش درخت کار می کرد. خانواده ی مامان چند بلوک آن طرف تر زندگی می کردند و در طول یک زمستان آن دو به قدری عاشق هم شدند که تابستان همان سال بابا به بهانه ی اردوی بیسبال برمی گردد و با هم ازدواج می کنند.
بعد از به عهده گرفتن مدیریت محوطه ی فروش برای کمک بیشتر، پسرهای تیم بیسبال دبیرستان محلی را که می خواستند در تعطیلات پول بیشتری داشته باشند استخدام کردند. تا زمانی که من بچه بودم این موضوع مشکلی نبود اما، از وقتی که وارد سن بلوغ شده ام پرده های نو و ضخیم تری پنجره های کاروان را پوشانده اند.
نمی توانم صدای اندرو را بشنوم، اما از آن سوی پنجره دهانش را می بینم که می گوید: «ببخشید.» بالاخره می تواند درخت را سرپا کند و پایه ی آن را چند متر به عقب هل می دهد تا شاخه های پایینی به درختان اطراف تماس نداشته باشند.
دلیلی ندارد که جواب رد من مانع از برخورد دوستانه شود برای همین پنجره ی کشویی را کمی باز می کنم و می گویم: «پس برای یه سال دیگه هم برگشتی.»
اندرو نگاهی به اطراف می اندازد اما کس دیگری را که شاید مورد خطاب من باشد نمی بیند. به سمت من می چرخد، دست هایش را در جیبش فرو می کند و می گوید: «خوشحالم دوباره می بینمت.»
وقتی کارگرها برای فصل بعد برمی گردند حس بسیار خوبی دارد اما باید مواظب باشم اندرو را به اشتباه نیندازم.
«شنیدم چندتا دیگه از پسرهای تیم هم برگشتن.»
اندرو به نزدیک ترین درخت نگاه می کند و چند سوزن می کند. می گوید: «آره.»
با بدخلقی سوزن ها را به درون خاک پرت می کند و می رود.
به جای به خودگرفتن این حرکتش پنجره را بیشتر باز می کنم و چشمانم را می بندم. هوای بیرون هرگز بوی خانه را نمی دهد اما کمی شبیه است، اگرچه منظره اش کاملاً متفاوت است. درختان به جای اینکه روی تپه های مواج رشد کنند در پایه های فلزی و سطل های پر از خاک سر برآورده اند. به جای صدها هکتار زمین زراعی که تا افق امتداد دارد فقط یک هکتار زمین داریم که تا بلوار بلوط(۱۷) کشیده شده است. در سمت دیگر خیابان، محوطه ی پارکینگ خالی تا فروشگاه خواروبارفروشی امتداد یافته است. به خاطر جشن شکرگزاری فروشگاه مک گرگور(۱۸) امروز زود تعطیل کرده است.
فروشگاه مک گرگور خیلی قبل تر از محوطه ی فروش والدینم اینجا بوده است. حالا این تنها فروشگاه غیرزنجیره ای این شهر است. پارسال مالکش به والدینم گفته بود شاید وقتی برگردیم دیگر این فروشگاه را تعطیل کرده باشد. وقتی چند هفته پیش بابا از اینجا تلفن کرد تا خبر دهد که رسیده است اولین سوالم درباره ی بسته شدن مک گرگور بود. وقتی بچه بودم عاشق این بودم که مامان و بابا در زمان استراحت بین فروش درخت ها مرا به آن سمت خیابان برای خرید خواروبار ببرند. سال های بعد آنها لیست خرید را به من می دادند و به تنهایی به آنجا می رفتم. در سال های اخیر علاوه بر خرید، نوشتن لیست هم از وظایف من شده است.
به ماشین سفیدی نگاه می کنم که از آسفالت عبور می کند شاید برای اینکه مطمئن شود فروشگاه واقعا در بعدازظهر تعطیل است. راننده هنگامی که به جلوی فروشگاه می رسد سرعتش را کم می کند و بعد دوباره به سمت خیابان سرعت می گیرد. از جایی بین درختان بابا فریاد می زند: «حتما یادش رفت بوده سس زغال اخته بخره.»
از درون محوطه ی فروش درخت صدای خنده ی بازیکنان بیسبال را می شنوم. هر سال در چنین روزی بابا درباره ی رانندگان ناامیدی که به سرعت از فروشگاه مک گرگور دور می شوند جوک می گوید. مثلاً: «بدون شیرینی کدو حلوایی جشن شکرگزاری معنی نمی ده!» یا «فکر کنم یکی یادش رفته مخلفات بوقلمون رو بخره!» پسرها هم همیشه بلافاصله می خندند.
دوتا از پسرها را می بینم که درحال حمل درختی بزرگ از کنار کاروان می گذرند. یکی از آنها دست هایش را در میان شاخه ها فروبرده و دیگری تنه ی آن را نگه داشته است. هر دو از حرکت می ایستند تا آن که دستش را در شاخه ها فروبرده بتواند جای دستش را درست کند. پسر دیگر همانطور که منتظر است به پنجره ی کاروان نگاه می کند و مرا می بیند. لبخندی می زند و به پسر اول چیزی را زمزمه می کند که من نمی شنوم اما باعث می شود هم تیمی اش هم به من نگاه کند. با درماندگی مطمئن می شوم که موهایم ژولیده نیست، اگرچه هرچقدر هم که پسرها جذاب باشند دلیلی ندارد که آنها را تحت تاثیر قرار بدهم. بنابراین مودبانه برایشان دستی تکان می دهم و می روم.
در سمت دیگر کاروان، کسی کف کفش هایش را به پله های فلزی می ساید. امسال از وقتی بابا محوطه ی فروش درخت را راه انداخته باران نباریده است اما، بیرون از کاروان همیشه بخش هایی از زمین گِلی است چون روزی چند بار پایه های درخت ها را پر از آب می کنند و با اسپری به سوزن کاج ها آب می پاشند.
ــ «تق ـ تق!»
هنوز قفل در را کامل باز نکرده ام که هدر آن را هل می دهد و جیغ می کشد. وقتی دستانش را بلند می کند و در آغوشم می گیرد، موهای فر و تیره اش در هوا موج می زند. به هیجان و جیغش می خندم و کنار او که پای تختم زانو زده تا از نزدیک به عکس الیزابت و ریچل نگاهی بیاندازد می نشینم. می گویم: «پیش از اومدن اینا رو بهم دادن.»
هدر قاب بالایی را لمس می کند: «این ریچله! درسته؟ مثلاً داره خودش رو از دست پاپاراتزی ها قایم می کنه.»
می گویم: «اوه! اگه بدونه این نکته رو متوجه شدی کلی ذوق می کنه.»
هدر به سمت پنجره می رود تا بتواند بیرون را ببیند. با سرانگشتانش به شیشه می زند و یکی از بازیکنان بیسبال به ما نگاه می کند. او کارتنی را به سوی چادر سبز و سفیدی که به آن چادرِ سیرک می گوییم حمل می کند که روی آن برچسب «داروَش» خورده است. در این چادر ما مشتری ها را جمع می کنیم، دیگر محصولاتمان را می فروشیم و درختانی تزیین شده با برف مصنوعی به نمایش می گذاریم.
هدر بدون نگاه کردن به من می گوید: «متوجه شدی امسال چقدر بچه های تیم خوشتیپن؟»
البته که متوجه شدم اما اگر متوجه نمی شدم خیلی آسان تر بود. اگر بابا حتی احساس کند که با یکی از کارگرها سروسرّی دارم او را مجبور می کند هر دو توالت صحرایی را تمیز کند به این امید که بوی بدش مرا فراری بدهد که می دهد. جدای از این خودم هم دوست ندارم با یکی از آنها قرار بگذارم، چه برایمان کار بکنند چه نکنند. چرا باید به چیزی دل ببندم که سرنوشت قرار است روز کریسمس آن را از من بگیرد؟

نظرات کاربران درباره کتاب فروغ

در حال ترجمه این کتاب بودم🤦🏻‍♀️
در 2 ماه پیش توسط