فیدیبو نماینده قانونی آذرکلک و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تاریکی محض، ستاره‌ای نیست

نسخه الکترونیک کتاب تاریکی محض، ستاره‌ای نیست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تاریکی محض، ستاره‌ای نیست

دانی و پترا جشن غافلگیرانه‌ای برایشان گرفته بودند. بیش از پنجاه میهمان دعوت کرده بودند.‌یک کیک چهارطبقه و نوشیدنی‌های معروفی را هم برای پذیرایی از میهمان‌ها تدارک دیده بودند. آن روز درست مثل مراسم ازدواجشان کنار هم نشسته بودند و در تمام مدت مراسم سرور و شادمانی در چهره‌هاشان آشکار بود. انگار باب‌یادش رفته بود که موهایش ریخته و با افتخار دست دارسی را گرفته بود و در میان میهمان‌ها می‌چرخیدند. حتی ‌یک لحظه لبخند از روی لبهایشان محو نمی‌شد.
اما این‌ها همه به خاطره‌ها پیوسته بود؛ خاطراتی که جزئیات کم اهمیت زندگی را در بر می‌گرفت...

ادامه...
  • ناشر آذرکلک
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تاریکی محض، ستاره‌ای نیست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



من

حالش داشت به هم می خورد. باید به سرعت کنار می زد و برای همین فقط متوجه تابلویی کنار جاده شد و اصلاً به جزئیاتش توجهی نکرد. ناگهان تمام غذایی را که خورده بود، بالا آورد و حالا دیگر خطر رفع شده بود.
شاید فقط یک حالت تهوع خفیف یا احساس ترشیدگی در انتهای دهان و حتی بعضی وقتها هیچ یک. حالت تهوع می گرفت، بعد بالا می آورد و همه چیز تمام می شد.
با اینکه رانندگی برایش خطر داشت، زمان زیادی را پشت فرمان نشسته بود. شاید به این دلیل که نباید دیر می رسید و اینکه می خواست تمرکز کند، چون حین رانندگی حواسش جمع می شد و خوب فکر می کرد.
در طول هاریس اکستنشن(۱) می راند، بزرگراهی دو مایلی که از کنار فرودگاه دری کانتری(۲) و مراکز خرید و استراحت مسافران و مسئولین می گذشت. اکستنشن در طول روز مسیر پررفت و آمدی بود، زیرا بخش غربی و شرقی فرودگاه را به هم متصل می کرد و تمامی آمد و شدهای مربوط به فرودگاه از طریق آن صورت می گرفت. اما هنگام غروب تقریباً هیچ اتومبیلی از آنجا عبور نمی کرد.
استریتر(۳) روی خط عبور دوچرخه توقف کرد و با عجله یکی از کیسه های مخصوص استفراغ را از پاکتی که روی صندلی سمت شاگرد افتاده بود، بیرون کشید. کیسه را جلوی دهانش گرفت و در یک آن تمام شام دیشب را بالا آورد. اگر چشم­هایش را نمی بست، می توانست یک بار دیگر غذای شب گذشته­اش را ببیند، اما این کار را نکرد.
بعد از استفراغ دردش کاملاً ساکت می شد. ولی پزشکش، دکتر هندرسون(۴) اخطار داده بود که ممکن است شرایط همین طور نماند، که البته این اتفاق هم افتاده بود و از هفته­ی قبل درد خفیفی را احساس می کرد. دردی که از دلش شروع می شد و تا گلویش ادامه پیدا می کرد و مدام آزارش می­داد. اما این تازه اولش بود و می توانست حتی وخیم تر هم بشود. دکتر هندرسون این را هم گفته بود.
کیسه را از دهانش جدا کرد و سرش را محکم بست و قبل از اینکه بوی گندش در فضای داخل اتومبیل پخش شود، آن را داخل داشبورد انداخت.
نگاهی به سمت راست انداخت. سبد زباله ای را دید که سگی با گوش های افتاده کنار آن ایستاده بود. روی سبد نوشته شده بود: «سگ شکاری می گه آشغال هات رو بنداز این جا».
پیاده شد و به سمت سبد رفت و خودش را از ته مانده ی شام دیشب خلاص کرد.
نور سرخ رنگ آفتاب تابستانی روی سطح باند فرودگاه نشسته بود و سایه ی وسیله ای که انتهایش به کفش های استریتر می رسید لاغر و کشیده به نظر می آمد. انگار چهار ماه بیشتر فرصت زندگی نداشت و اژدهایی به نام سرطان، وجودش را تسخیر کرده بود و می خواست او را زنده زنده ببلعد.
به طرف اتومبیلش بر می گشت که دوباره چشمش به تابلوی کنار جاده افتاد.
ابتدا - شاید در اثر آبریزش چشم هایش، که هنوز بند نیامده بود- نتوانست متن روی تابلو را درست بخواند. با این تصور که روی تابلو چیز هایی راجع به راه های تقویت ریشه و افزایش مو نوشته، جمله را خواند. پلکی زد و دوباره نگاه کرد و این بار متوجه شد که چیز هایی راجع به عدالت گستری در جمله آمده بود. زیر متن هم با حروف کوچک تری نوشته شده بود: «قیمت منصفانه». عدالت گستری با قیمت منصفانه؛ به نظر جالب می رسید.
در فاصله ی نسبتاً زیادی از کنار جاده، پشت نرده های فلزی فرودگاه، محوطه ای شن ریزی شده وجود داشت که بسیاری از مردم برای فرار از شلوغی و ترافیک سنگین و گریز از سپر به سپر شدن با اتومبیل های دیگر به آنجا می آمدند و استراحت می کردند. استریتر تمام عمرش را در شهر کوچک مین(۵) در منطقه ی دِری(۶) گذرانده و سال ها مردمانی را دیده بود که در فصل بهار سبزی های بهاری می فروختند و تابستان ها با فروش توت تازه و بلال روزگار می گذراندند. خرچنگ دریایی هم تقریباً در تمام طول سال در سبد فروش کاسب ها دیده می شد. در اوایل بهار که همه جا گل آلود بود و برف های زمستانی بر اثر تابش آفتاب ذوب می شد، جوانی شیرین عقل به نام آقا برفی با فروش اجناس بنجل و بی ارزش که از زیر برف های زمستانی پیدا می کرد، نظر همه را به خود جلب می نمود. سال ها پیش، استریتر عروسک پارچه ای زیبایی را برای دخترک کوچولویش مِی(۷)، که آن زمان دو سال بیشتر نداشت، از او خریده بود. اما وقتی همسرش جانت(۸) فهمیده بود که عروسک را از کجا خریده مجبورش کرده بود که آن را دور بیندازد.
«با چه فکری این آشغالو خریدی؟ فکر می کنی میشه یه عروسک پارچه ای رو با جوشوندن میکروب زدایی کرد؟ بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که چطور مرد خبره ای مثل تو می تونه انقدر احمق باشه!»
اما استریتر بدون هیچ توجهی به حرف های جانت به رختکن رفته بود تا لباس هایش را عوض کند.
میز کوچکی که زمانی آقا برفی خرت و پرت های بی ارزشش را روی آن می چید، هم چنان سرجایش بود و مرد کوتاه و چاقی پشت آن و زیر سایه ی چتر زردرنگی که او را از رسیدن آخرین بارقه های سرخ رنگ آفتاب غروب در امان نگه می داشت، نشسته بود.
استریتر کنار اتومبیلش ایستاد و به مرد خپل خیره شد. مرد کوچولو به نظر در حال تماشای تلویزیون بود و متوجه استریتر نشد. حس کنجکاوی اش برانگیخته شده بود، برای همین نگاهی به جاده انداخت، هیچ اتومبیلی تردد نمی کرد. درست همان طور که انتظار داشت، در آن ساعت از روز جاده به بیابانی بدل می شد. می دانست در آن ساعت تمام مسافران در اقامتگاهشان مشغول سرو شامشان هستند، مسافرانی که کوچک ترین توجه و نگرانی درباره ی سلامتی شان نداشتند. به این سمت جاده آمد. سایه ی شبه مانند هم چنان به دنبالش کشیده می شد.
مرد خپل سرش را بلند کرد:
- سلام.
قبل از اینکه او تلویزیون را خاموش کند استریتر متوجه شد که دارد برنامه ی «ساختار درونی(۹)» را تماشا می کند.
- احوالمون چطوره امشب؟
- شما رو نمی دونم. اما من بهترم. واسه بساط کردن یه کم دیره، نه؟ بعد از اون شلوغی چند ساعت پیش، حالا دیگه پرنده هم پر نمی زنه. می بینید که اینجا هم پشت فرودگاهه. فقط بارها رو دارن جابه جا می کنن. الان باید مسافرها تو خیابون ویچام باشن.
- آره؛ متاسفانه این جا برای کار ما خوب نیست.
مرد خپل از بی انصافی و ناعدالتی دنیا سری تکان داد و گفت:
- داشتم ساعت هفت تعطیل می کردم. می خواستم برم خونه، اما یه حسی بهم گفت ممکنه یه مشتری خوب پیدا شه.
استریتر نگاهی به روی میز انداخت و هیچ کالایی برای فروش ندید، مگر به جزء تلویزیونی که مرد کوچولو برای تماشای برنامه هایش روی آن گذاشته بود. لبخندی زد و گفت:
- فکر نکنم مشتری به درد بخوری براتون باشم، آقای...
مرد خپل در حالی که ایستاده بود و دست تپلش را جلو می آورد، گفت:
- جورج الوید(۱۰) استریتر با او دست داد.
- دیوید استریتر(۱۱). فکر نمی کنم مشتری قابلی باشم، چون اصلاً نمی دونم چی می فروشید. اولش فکر کردم راجع به مو یه چیزایی رو تابلو نوشتید.
جورج الوید نگاهی به موهای استریتر انداخت و گفت:
- میخوای یه کلاه گیس معرکه بهت بدم؟ آخه موهات داره نازک می شه.
- آره، خیلی زود هم ممکنه بریزه. دارم شیمی درمانی می کنم.
- آه، متاسفم.
- مرسی از لطفتون متشکرم؛ گرچه شیمی درمانی هم فایده ای نداره.
با حالتی متعجبانه شانه هایش را بالا انداخت. نمی دانست چرا داشت این حرف ها را به یک غریبه می زد؛ حرف هایی که حتی به فرزندانش هم نگفته بود، به جز همسرش جانت که از همه چیز با خبر بود.
واقعاً امیدی نیست؟
موجی از توهم در صدای الوید جاری بود.
استریتر احساس کرد چشمانش پر از اشک شده است. گریه کردن در مقابل همسرش جانت برایش خجالت آور بود و فقط دوبار آن هم با شرم این اتفاق برایش افتاده بود. اما حالا، در مقابل دیدگان یک مرد غریبه، به نظر هیچ شرم و حیایی از گریه نداشت. دستمالش را از جیب عقب شلوارش بیرون کشید و چشم های اشک آلودش را پاک کرد.
هواپیمای کوچکی در حال فرود روی باند فرودگاه بود و بر اثر تابش نور سرخ رنگ غروب آفتاب، شبیه صلیب مسیح به نظر می رسید.
- این طور که معلومه دیگه شانسی نیست، فکر کنم شیمی درمانی هم فقط... نمی دونم....
- برای دلخوشیه؟
استریتر با صدای بلندی خندید و گفت:
- زدید تو خال.
- شاید بهتر باشه به جای شیمی درمانی یا مسکن های بیشتری بخوری یا اینکه یه معامله ی کوچولو با من بکنی.
- گفتم که؛ تا ندونم چی می فروشید، نمی تونم خریدار خوبی باشم.
الوید خم شد و دست هایش را روی میز گذاشت. سایه ی پشت سرش بلند و کشیده بود و اصلاً با هیکل چاق و قد کوتاهش تناسبی نداشت.
- من اکسیر افزایش دهنده می فروشم؛ اکسیری که هر چیزی رو زیاد می کنه؛ مثلاً اگه یه خانوم جوون عشقِ خرید بودی، اکسیر افزایش اعتبار کارت خرید بهت پیشنهاد می کردم.
حرف های الوید، استریتر را متحیر کرده بود. برای اولین بار در طول ماه، بعد از تشخیص بیماری اش، فراموشش شده بود که سرطان مثل خوره به جانش افتاده است.
- دارید سر به سرم می ذارید.
- خب، راستش من آدم خوش طبعی ام، اما هرگز تو کارم با کسی شوخی ندارم. تا الانم اکسیرهای زیادی فروختم. یه مدت تو آریزونا(۱۲) به اِلو اکسیر معروف بودم. دارم کاملاً جدی باهات حرف می زنم. اما نه نیاز دارم و نه انتظارشو دارم که تو حرفامو باور کنی. مردهای قد کوتاه اغلب دنبال اکسیر بلندقدی هستن. تو هم اگه می خوای موی بیشتری داشته باشی، خوشحال می شم بهت اکسیرم رو بهت بفروشم.
- به نظر شما آدم دماغ گنده ای مثل جیمی دورانته(۱۳) می تونه دماغشو کوچیکتر کنه؟
الوید در حالی که تبسمی به چهره داشت، تکانی به سرش داد و گفت:
- حالا دیگه نوبت شماست که ما رو دست بندازی، جواب سوالت نه اِ. اگه می خوای دماغتو کوچیک کنی باید بری یه جای دیگه. من فقط تو کار افزایشم... نه کاهش. به عاشق های درمونده اکسیر افزایش عشق فروختم. بعضی ها بهش می گن معجون عشق. حتی اکسیر زمانم داشتم و به کسایی که دچار کمبود وقت شدن اکسیر وقت فروختم. یادمه یه بار به یکی از رفقام که می خواست خلبان بشه و حتم داشت نمی تونه حد نصاب نمره رو تو تست بینایی کسب کنه کمک کردم.
استریتر خنده اش گرفته بود. همه چیز به نظرش طنزآمیز می رسید. در طول این مدت همیشه فکر می کرد که دیگر هرگز نمی تواند بخندد. اما انگار زندگی پر بود از حوادث و اتفاقات غیرمترقبه. حتی الوید هم داشت می خندید، انگار که هر دو لطیفه ی خنده داری شنیده باشند.
- یه بار به یه نقاش ماهر که دچار روان پریشی شده بود کمک کردم. اون یه مورد هزینش خیلی زیاد شد.
- می تونم بپرسم چقدر؟
- به قیمت یکی از تابلوهاش که الان تو خونمه. احتمالاً بشناسیش. تو دوران رنسانس ایتالیا مشهور بود. اگه واحدهای هنر رو تو دانشگاه گذرونده باشی، باید یه چیزایی راجع بهش خونده باشی.
استریتر دوباره خنده اش گرفت. اما این بار یک قدم به عقب برداشت تا احیاناً خطری تهدیدش نکند.
- خب، حالا منظورتون چیه؟ می خواید بگید از اون موقع تا حالا عمر کردید؟ یه جورایی... چه می دونم... فنا ناپذیرید؟
- یه همچین چیزایی. پس با این تفاسیر باید فهمیده باشی که اگه من می تونم انقدر عمرکنم، پس تو هم می تونی؛ یحتمل دنبال اکسیر عمر اومدی.
- اما شک دارم شدنی باشه، نه؟
- در ذهنش خیال برگشتن به سمت اتومبیلش را داشت و فاصله ی زمانی که طول می کشید تا به آنجا برسد.
- شدنش که می شه، منتهی به قیمتش.
- بحث پوله، یا دارید از جونم حرف می زنید؟
- فکر نکنم جونت بتونه غذا بشه و شکم ما رو سیر کنه، نه عزیزم، همون پول جواب سوالته. مثل همیشه. قیمت هدیه ای که بهت می دم برابر پونزده درصد از درآمد پونزده سال بعدته. می تونی هر اسمی روش بذاری؛ مثلاً هزینه ی عملیات.
استریتر با ذوق خاصی به کادوی الوید فکر کرد. به نظر زمان بسیار زیادی می آمد. به خصوص وقتی با فرصت اندکی که از زندگی اش در واقعیت مانده بود، مقایسه اش می کرد.. زمانی که سراسر دل پیچه بود و درد و کما و نهایتاً مرگ؛ و البته اعلامیه ی ترحیمی که رویش می نوشتند: « با نهایت تاسف به استحضار می رساند، آقای استریتر پس از تحمل طولانی مدت بیماری جان به جان آفرین تسلیم کرد.»
الوید دست هایش را بالا آورد و به طور ضربدری روی شانه هایش گذاشت و گفت:
- شاید هم بیست سال. قطعی نمی تونم بگم. قضیه علمی نیست که بشه دقیق همه چیزشو مشخص کرد. اما من به کارم واردم مرد. من اکسیر افزایش هر چیزی رو که بخوای دارم.
به نظر می رسید الوید روح تازه ای به استریتر بخشیده بود؛ درست همان چیزی که استریتر نیاز داشت.
- به کارم میاد. پونزده درصد، پونزده سال؛ البته باید بگم که پونزده درصد حقوق معاون مدیر بانک اونقدری نیست که فرصت نشستن پشت فرمون یه رولز رویس(۱۴) بهت بده. شاید یه ماشین معمولی، اما...
- این همه ی دستمزدم نیست.
- البته... نباید هم باشه آقای الوید! راستش صحبت با شما افق این غروب رو برام روشن تر کرد. چیزی که فکر می کردم امکان نداره. امید دارم ذهن آشفتتون هم...»
الوید نگذاشت استریتر حرفش را تمام کند و گفت:
- هیس، احمق.
با اینکه هم چنان لبخندش را به چهره داشت اما هرگز اثری از آن لطافت اولیه در آن دیده نمی شد. ناگهان به نظر قد بلندتر آمد. حداقل سه اینچ بلندتر شده بود و حالا دیگر اثری از چاقی هم در بدنش دیده نمی شد.
استریتر در این فکر بود که شاید تابش نور آفتاب این توهم را در او ایجاد کرده. اغلب نور آفتاب در اواخر روز گول زننده است. به یک باره بوی ناخوشایندی تمام فضا را پر کرد. احتمالاً مربوط به هواپیمایی می شد که در حال فرود در باند فرودگاه بود و باد بوی سوختش را به آن سمت آورده بود. همه ی این ها به نظر معنی خاصی داشت. اما طبق دستوری که صادر شده بود ساکت ماند و حرفی نزد.
- تا حالا از خودت پرسیدی آدما چه نیازی به اکسیرهای من دارن؟
استریتر که به نظر علاقه مندتر از قبل می رسید، گفت:
- البته. آقای الوید من تو بانک کار می کنم؛ صندوق قرض الحسنه ی دری سیوینگ(۱۵). مردم همیشه ازم می خوان مبلغ وام های پرداختی رو بالا ببرم.
- پس با این حساب می دونی که مردم برای رفع کمبوداشون به اکسیرای من احتیاج دارن.
- اوهوم، دنیا دنیای کمبودهاست.
- درسته؛ اما دنیا همیشه متعادله. هر چیزی وزنی داره و این وزن ها هستن که تعادل دنیا رو شکل می دن. یه قضیه ی ساده ی فیزیکی. اگه از جایی وزنی رو کم کنی از بین نمی ره بلکه به جای دیگه اضافه می شه.
استریتر متحیرانه به الوید خیره شده بود. دیگر اثری از آن مرد جوان قد بلند نبود و دوباره همان الوید خپل در مقابل دیدگانش قرار داشت. دندان هایش بر اثر تبسم خاصی که به چهره داشت، بیرون زده بود. یک مرد قد کوتاه که احتمالاً کارت سبزش هم در کیف پولش بود. یا از بیماران روانی تیمارستان ژونی پرهیل(۱۶) بود و یا از تیمارستان منتال هلث(۱۷) کارتش را گرفته بود. حتی به او نمی آمد یک کیف پول ساده هم داشته باشد. ظاهر غلط اندازش تصویری جذاب از او ساخته بود.
- می تونم ادامه بدم؟
- بله، بگو.
- تو باید این وزنو انتقال بدی. خلاصش کنم باید این کثافتو به کس دیگه ای منتقل کنی.
- البته،... اگه قراره این اتفاق بیفته.
- باید ببینم چی می شه.
استریتر کمی با خود فکر کرد. الوید یک بار دیگر حرفش را تکرار کرد. به نظر پیشنهاد با ارزشی می آمد.
- اما اون آدم نمی تونه هر کسی باشه. باید کسی رو انتخاب کنی که ازش متنفری. همچین آدمی هست؟ آقای استریتر؟
- کیم جونگ ایل(۱۸) همش رو اعصابه. فکر کنم زندان واسه حروم زاده هایی که کِشتی آمریکا رو ترکوندن حکم بهشت رو داشته باشه، اما فکر نمی کنم هیچ وقت....
- داریم جدی حرف می زنیم. نمی تونی جدی باشی، راهتو بگیر برو.
برای بار دوم الوید به نظر بلندتر شده بود. استریتر در این فکر بود که ممکن است این ها تاثیرات جانبی داروهای آرام بخشی باشد که استفاده می کند.
- اگه منظورت تو زندگی شخصیه.... نه، از کسی کینه و تنفری ندارم. هستن کسایی که ازشون خوشم نمیاد. مثل خانوم دن برو(۱۹). سطل آشغالش رو در باز می ذاره بیرون. کافیه یه باد کوچولو بیاد، بوی گندش خفمون می کنه. تازه...
الوید حرف استریتر را قطع کرد و گفت:
- ببین آقای استریتر هر کسی توی زندگیش یه وقت هایی از یه کسایی متنفر می شه.
- ویل روجرز می گفت...،
- اون یه دلقک دروغگو بود. کسی که کلاهشو تا روی چشماش می کشید و مثل بچه ها ادای چوپون ها رو در می آورد. تازه، اگه تو دلت تنفری از کسی نداشته باشی، معاملمون نمی شه.
استریتر به فکر فرو رفت. به کفش هایش خیره شده و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد، و حتی خودش هم شک داشت که صدای خودش باشد، گفت:
- فکر کنم از تام گودهاف(۲۰) متنفرم.
- کی هست؟
استریتر آهی کشید و گفت:
- صمیمی ترین دوستم، از دوران بچگی.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریکی محض، ستاره‌ای نیست

طبق معمول کتابهای کینگ بسیار عالی و نفس گیر
در 2 هفته پیش توسط
سبک داستان: تخیلی فانتزی رده سنی: بزرگسالان ترجمه: خوب امتیاز: ۸ از ۱۰ درباره: داستانی که یکسره خواندم و آدرنالین خون را بالا میبرد.
در 2 هفته پیش توسط